احمد ظاهر و شوخ طبعی

یما ناشر یکمنش نویسنده افغان

به روز شده: 14:41 گرينويچ - 15 ژوئن 2014 - 25 خرداد 1393 فیسبوک تویتر

احمد ظاهر را فقط یک بار دیده بودم. نمی‌دانم کدام سال بود که برای اجرای کنسرت به ولایت قندوز آمده بود. در یگانه تیاتر شهر تمام ردیف اول را اعضای خانوادۀ ما گرفته بودند؛ چون چوکی‌ها (صندلی‌ها) پر شده بود، برای دو سه نفر ما که هنوز پشت لب، سیاه نکرده بودیم، چوکی‌های اضافه گذاشته بودند.

. یادم است وقتی پرده باز شد، بدون هیچ مقدمه‌ای شروع کرد به خواندن. تمام آهنگ هایش آشنا بود. کاست‌های او به قندوز می‌رسید. یک بار دختران کاکایم (عمویم) زودتر از ما کاست او را از کابل خریده بودند. برای شنیدن آن یا باید خانۀ کاکا می رفتیم یا منتظر می ماندیم که بعد از چند روز برای چند ساعتی آن را به ما قرض بدهند

 

بلیط‌های کنسرت او پیشتر برای ماموران دولت، کارمندان شرکت سپین‌زر و جمعی از واسطه‌داران (پارتی‌داران) رسیده بود. آن جمعیت به آرامی و متانت خاص که از تقاضاهای اصلی بزرگان خانواده‌ها بود، به کنسرت گوش می‌دادند. حتماً روز پیش از کنسرت چندین بار شنیده بودند: سنگ در جای خود سنگین است. از سنگ صدا می برآمد و از آن ها نه. مثلی‌ که شعار همه یک باره این بیت معروف شده بود که: ز دیگ پخته گان ناید صدایی/ خروش از مردمان خام خیزد آن روزگار در قندوز کس چه می‌دانست که در کنسرت های احمدظاهر در کابل، شوری ایجاد می‌شد استثنایی که از هیجان مردم، تالار می‌جنبید. اما در قندوز دوست داشتنی: زمین جنبد، نجنبد گل محمد! رسانه‌های غربی به احمدظاهر لقب "الویس پریسلی افغانستان" را داده‌اند.همان بود که احمدظاهر فردایش فوراً از سرزمینی که در گذشته در باره‌اش می‌گفتند "مرگ می‌خواهی، قندوز برو"، به سوی شهر عاشقان و عارفان رخت سفر بربست. تبصرۀ او بر چگونگی کنسرتش در قندوز کوتاه ولی جانانه بود: "هیچگاه دیگر در آن شهر کنسرت نخواهم داد، زیرا مردم آن مثل کلوخ های چشم‌ دار هستند!" بسیار پسان‌ترها بود که فهمیدم، این اولین باری بوده که با شوخ طبعی احمدظاهر برخورد کرده بودم. نمی‌دانم میان موسیقی و شوخ طبعی چه رابطۀ برقرار است ولی می‌دانم بسیاری از هنرمندان موسیقی ما کسانی هستند که طبع شوخ دارند و مطایبه و بذله گویی از فضایل شان به شمار می رود. در میان اهل موسیقی، ظرافت ها، نکته سنجی ها، مزاح و شوخی های احمدظاهر مشهور است. تعدادی از آن ها که دهن به دهن و سینه به سینه نقل می شود، حاکی از استعداد حاضر جوابی او است و قصد آن ها فقط تولید خنده و ایجاد فضای شاد است. این ها یادگار های هنرمندی است که شادی می آفرید و فضای خوش آیند خلق می کرد:

جشن عروسی‌اش

در جشن عروسی او، محمدظاهر پادشاه سابق شرکت کرده بود. او پیشاپیش از زن خود می خواهد دست شاه را نبوسد، آنگونه که در میان متمولین زمان معمول بود؛ فقط باید با شاه دست بدهد و بس. "در میان اهل موسیقی، ظرافت ها، نکته سنجی ها، مزاح و شوخی های احمدظاهر مشهور است." خانم او این کار را می کند ولی احمدظاهر چه می کند؟ خود را بر پاهای شاه می افکند. این عمل او تناقض عجیبی میان رفتار دو انسان را، مقابل شاه نشان می‌دهد که هر دو در جای درست خود قرار نمی‌گیرد. اصولاً احمدظاهر که مرد است و در جامعۀ افغانی در موقعیت برتر جنسیتی قرار دارد و از نظر اجتماعی هم لااقل در میان شهرنشینان دارای موقف مهم اجتماعی است، باید با شاه طور دیگری رفتار می‌کرد. از طرف دیگر خانم او هم که از نظر موقعیت جنسیتی در جامعۀ افغانی در مقام پایین تر جا دارد و یگانه اهمیت اجتماعی او این است که زن احمدظاهر است، باید به گونۀ دیگر با شاۀ وقت روبرو می شد. هر دو مبالغه آمیز عمل می کنند. سناریوی این کار توسط احمدظاهر ساخته شده، مثل آنکه می خواسته بگوید، این رابطه ها همه مضحک است و باید با آن ها برخورد تمسخر آمیز و ریشخند آمیز کرد که می کند. دیدار با امیرعباس هویدا طبع شوخ او پروای مقام و منصب را نداشت. شاید می‌دانست که این حکایت‌های نام آوران و بزرگان است که گوش به گوش می رود و نقل هر مجلس می شود نه از گمنامان و مردم عادی جامعه. آنچه او به امیرعباس هویدا نخست وزیر سابق ایران گفت، از آنچه او در مقابل شاۀ افغانستان انجام داد، هیچ کمی نداشت. مرحوم هویدا در ملاقات شان به منظور امتنان برایش گفته بود: مرسی! احمدظاهر جواب داده بود:"تنک یو، وری مچ". برای نخست وزیر تعجب آور بود که چرا کسی که تا به حال با او فارسی حرف می زد، به یکباره انگلیسی صحبت می‌کند. احمدظاهر گفته بود: چون شما هم با من به فرانسوی صحبت کردید! این یعنی استدلال طنزآمیز در مقابل این بعضی ادعاهای بود که گویا افغان‌ها فارسی را درست صحبت نمی‌کنند.

رابطه با پدر

 

از خاطره‌های که از احمدظاهر ذکر می کنند چنین برمی آید که طبع شوخ او چندان در بند حدود و ثغور سنت های معمول جامعه نیست. وقتی در یک محفل عروسی داخل شد، به مجرد آمدن او پدرش محمدظاهر که زمانی صدراعظم بود، از جا برخاسته محفل را ترک کرد. یکی پرسید که ظاهر جان، صدراعظم صاحب کجا رفتند؟ او با انگشت به سوی خود اشاره کرده جواب داد: جای که این ظاهر باشد، آن ظاهر را صبر است. میان پدرِ صدراعظم و پسرِ هنرمند ولی احترام متقابل وجود داشت و هر دو از جایگاه خود در جامعه کم و بیش آگاهی داشتند. احمد ظاهر از نام‌آورترین آوازخوانان موسیقی پاپ افغانستان در سه دهه گذشته است در دعوتی که در باغ شکر دره، ظاهر هویدا (آوازخوان مشهور افغان) و خانم او مهمان احمدظاهر بودند، وقتی پدر خواست به مجلس آنها بپیوندند، اول کسی را فرستاد و از احمدظاهر اجازۀ شرکت در مجلس خصوصی آنها را طلبید بعد که اجازه داده شد به آنها پیوست. همانجا از حرف‌های آن روز پدر چنین برداشت کرد که گویا می خواهد بگوید که شهرت او مدیون پدر صدراعظم اوست. به پدر گفت، بیایید به بازار شکر دره برویم و ببینیم که کدام یک از ما دونفر می تواند بدون پول، یک کاسه ماست از یک دکان بگیرد؛ و گفت، خواهیم دید که جنازۀ کدام یک از ما با شکوه تر بدرقه خواهد شد. طنز سرنوشت اینکه احمدظاهر در گپ های خود کاملاً حق به جانب ثابت شد.

 

"چه وقت آدم می‌شوی؟"

 

مطایبه و خوش طبعی او گاهی اطرافیان و دوستان را که توان نداشتند به او جواب مطایبه آمیز بدهند بی حوصله و شاید حسود می ساخت. روزی بعد از کنسرت، مرحوم استاد ننگیالی با دیدن خنده های بلند و پی در پی او برایش گفته بود: او ظاهر! تو چه وقت آدم می شوی؟! پاسخ احمدظاهر یک طنز کوتاه فلسفی بود:" هیچگاه! آدم که شوم به دو پول سیاه نخواهم ارزید." در این پاسخ کوتاه هم اعتراض بر آدم های به ظاهر "آدم" جامعۀ او نهفته است و هم اعتراض بر تمام آدمیت در مجموع. ۲۴ جوزا/خرداد سی و پنج سال از مرگ احمدظاهر گذشت. پس از این همه سال، جای بسیار چیز ها در موزه است. احمدظاهر اما هنوز به حافظۀ تاریخ سپرده نشده. برای او نمایشگاهی دایر شده است؛ نمایشگاۀ دراز مدت با آثار کهنه و اما هنوز تازه. مگر موهبتی هم از این بالاتر که با آنکه بعد از تو دو نسل دیگر به جهان آمده، تو اما برای چندین میلیون انسان، هنوز انتخاب اول باشی.

چرا احمد ظاهر برای نسل من مهم است؟

پس‌‌کوچه تنگ و دراز، مسیر هر عابری را به اتاقی منتهی می‌کند که از فرط دورافتادگی، بچه‌ها آن را "جزیره" نام نهاده اند: پاتوق شاعران و نویسندگان بیکار و سرخورده.

این جزیره، جای چندان مهمی ‌نیست. تنها برای ساکنانش مهم است. زیرا جزیره‌ نشینان وقتی گرد هم می‌آیند، خیلی حرف می‌زنند و همه حرف‌های‌شان را مهم می‌پندارند.

حرف‌هایی از هر جا و هر رنگ. حرف‌هایی درباره شعر، فیلم، کمونیسم، داستان، دین، موسیقی، غیبت، فلسفه و خیلی چیزهای دیگر. این‌گونه دنیای کوچک جزیره‌نشینان از دنیای واقعی "افغانی" بریده می‌شود.

حتی زمانی که دیگر هیچ توانی برای بحث و یاوه‌گویی نمانده است، لپ تاپی خاک‌زده در گوشه اتاق ناله می‌کند و صداهای گوناگونی را از حنجره‌اش بیرون می‌دهد. ویکتور خارا، محسن نامجو، الکساندر ریبک، انریک ماسیاس، احمد ظاهر و جزیره‌نشینانی که گوش می‌خوابانند و به اشتباه شان پی می‌برند. زیرا دنیای کوچک آن‌ها هنوز پر از نمادهای "افغانی" است.

احمد ظاهر نگذاشته است، جزیره‌نشینان از واقعیت فرار کنند. این احمد ظاهر همیشه نقطه وصلی‌ست، میان ساکنان جزیره کوچک و دنیای واقعی "افغانی". خود من همین که سر شب رفته بودم تا از دکان سر کوچه، سگرت و تخم مرغ و نوشابه بگیرم، دیده بودم که دکاندار نخست صدای احمد ظاهر را که از امواج رادیو پخش می شد، کمی ‌بلند کرد، بعد خرید مرا به دستم داد.

نوستالوژی

اما در احمد ظاهر چه چیزی است که می‌تواند ما را به سوی خود بکشاند؟

زندگی مردی که سی و سه سال پیش از امروز، در اوج بلوغ هنری‌اش در شاهراه سالنگ کشته شد، پر از ابهام است. دنیای واقعی "افغانی"، او را که در جغرافیای بزرگ پارسی زبانان که همه می‌شناسندش، مثل همه پدیده‌های دیگر، در ‌هاله‌ای از واقعیت و افسانه ترسیم می‌کند.

هیچ اثری مدون درباره کارنامه و زندگی‌اش در دست نیست، هیچ یک از جزیره‌نشینان او را در زمان حیاتش ندیده اند؛ اما با این همه، او می‌تواند نقطه وصلی میان جامعه عمومی و اقلیت‌های جزیره‌نشین این سرزمین باشد.به جامعه "افغانی" کاری ندارم که چرا احمد ظاهر را دوست دارند؟ دلایل زیادی می‌تواند وجود داشته باشد. افزون بر آن، برای من هیچ مهم نبوده است که چرا احمد ظاهر، سه دهه پیوسته در جامعه‌ای محبوب بوده که سنت حاکمش، جان او را گرفت. تنها دوست دارم، آنچه را از فضای جزیره‌نشینی در جامعه "افغانی" دریافته‌ام، منسجم کنم.

نخستین مساله‌ای را که احمد ظاهر و ترانه‌هایش برای هم نسلان من خلق کرده، نوستالوژی است. نوستالوژی عصری که نسل من هرگز آن را تجربه نکرده است.

دهه چهل و پنجاه خورشیدی کابل، شهری در اوج یک حرکت روبه‌جلو و در آستانه یک عقب‌گرد تاریخی. مکانی آبستن از درگیری‌ ایدیولوژی‌های چپ و راست؛ پایتختی پر از مردان بیتلی، شهری پر از زنان مینی‌ژوب پوش، جایی پر از شوق آموختن و سرانجام کابلی پر از نویسندگان، شاعران، نوازندگان،‌خوانندگان، سینماگران و...

اما، آیا به راستی چنین بوده است؟ تاریخ و نقد مدونی از این دوره برای ما باقی نمانده است؛ تنها روایت‌های شفاهی و آثار پراکنده‌ای به جا مانده چنین چیزی را نشان می‌دهد.

به صورت منتزع و به دور از واقعیت‌های سیاسی. در این میانه احمدظاهر، به عنوان مهم‌ترین نماد آن دوره مطرح می‌شود. نمادی که شناخت نسل مرا از اجتماع و فرهنگ دهه چهل و پنجاه خورشیدی نشان می‌دهد.

موضوع دیگر، سخنی‌ست که همواره درباره او تکرار کرده اند. هنرمندی که هم‌پای زمانش حرکت می‌کرد و از وضعیت هنر زمانه‌اش، شناخت کاملی داشت. او نخستین کسی است که از تلفیق سازهای شرقی و غربی بهره خوبی گرفت و تکانی به موسیقی‌ای داد که در پس کوچه‌های خرابات گرفتار تار عنکبوت شده بود.

و موسیقی را به میان توده‌ها برد و شناخت جدیدی از موسیقی، در جامعه سنتی ارایه کرد. این‌ها هم بخشی از اهمیتی‌ست که شاید نسل من برای احمد ظاهر قایل اند.

احمد ظاهر، ناموس و غیرت

اما؛ یکی از وجوه مهم این مرد برای نسل من، جنبه‌ای‌ است که تا به حال یا کمتر پیرامون آن سخن زده شده است و یا هم جامعه فرهنگی از کنار آن محتاطانه عبور کرده است. جنبه‌ای که هنوز هم جامعه پوسیده "افغانی" آن را مایه شرمساری و لکه‌ای ننگ بر فسیل فرهنگی می‌داند که سال‌هاست فاتحه‌اش خوانده شده است.

این‌جاست که راه احمد ظاهر از جامعه "افغانی" جدا می‌شود و آن را به اقلیتی پیوند می‌زند که تا کنون جزیره‌نشین است. ترانه‌های احمد ظاهر پر از تبیین مفاهیم جزیره‌نشینی‌ است.

او ترانه‌هایی را خواند که تا کنون کسی جسارت آهنگ ساختن آن گونه ترانه‌ها را ندارد. شعر معروف "عجب صبری خدا دارد" از معینی کرمانشاهی و شعر "یاغی" هوشنگ شفا از جمله همین آهنگ‌ها بودند که آشکارا باورها و پابندی‌های او را به اسم و رسم سنت و مذهب نشان می‌دادند.

اما ذهنیت حاکم‌ "افغانی" امروز هم، چنین احمد ظاهری را انکار می‌کند. مردان کلاه‌ به‌ سر و تسبیح به‌دست هم‌نسل احمدظاهر، زمانی که مقابل دوربین رسانه‌ها می‌نشینند،‌ قداستی را برای او نقاشی می‌کنند که خود احمد ظاهر آن را در زمان حیاتش تف کرده بود.

حرکت خلاف جریان احمد ظاهر در همه جهات زندگی کوتاه او پیداست. این حرکت از نخستین سیلی‌ای آغاز شد که به روی پدر زد و ادامه‌اش به مرگی منتهی شد که آن هم نتیجه حرکت خلاف جریان، در زندگی شخصی‌اش بود.به جامعه "افغانی" کاری ندارم که چرا احمد ظاهر را دوست دارند؟ دلایل زیادی می‌تواند وجود داشته باشد. افزون بر آن، برای من هیچ مهم نبوده است که چرا احمد ظاهر، سه دهه پیوسته در جامعه‌ای محبوب بوده که سنت حاکمش، جان او را گرفت. تنها دوست دارم، آنچه را از فضای جزیره‌نشینی در جامعه "افغانی" دریافته‌ام، منسجم کنم.

نخستین مساله‌ای را که احمد ظاهر و ترانه‌هایش برای هم نسلان من خلق کرده، نوستالوژی است. نوستالوژی عصری که نسل من هرگز آن را تجربه نکرده است.

دهه چهل و پنجاه خورشیدی کابل، شهری در اوج یک حرکت روبه‌جلو و در آستانه یک عقب‌گرد تاریخی. مکانی آبستن از درگیری‌ ایدیولوژی‌های چپ و راست؛ پایتختی پر از مردان بیتلی، شهری پر از زنان مینی‌ژوب پوش، جایی پر از شوق آموختن و سرانجام کابلی پر از نویسندگان، شاعران، نوازندگان،‌خوانندگان، سینماگران و...

اما، آیا به راستی چنین بوده است؟ تاریخ و نقد مدونی از این دوره برای ما باقی نمانده است؛ تنها روایت‌های شفاهی و آثار پراکنده‌ای به جا مانده چنین چیزی را نشان می‌دهد.

به صورت منتزع و به دور از واقعیت‌های سیاسی. در این میانه احمدظاهر، به عنوان مهم‌ترین نماد آن دوره مطرح می‌شود. نمادی که شناخت نسل مرا از اجتماع و فرهنگ دهه چهل و پنجاه خورشیدی نشان می‌دهد.

موضوع دیگر، سخنی‌ست که همواره درباره او تکرار کرده اند. هنرمندی که هم‌پای زمانش حرکت می‌کرد و از وضعیت هنر زمانه‌اش، شناخت کاملی داشت. او نخستین کسی است که از تلفیق سازهای شرقی و غربی بهره خوبی گرفت و تکانی به موسیقی‌ای داد که در پس کوچه‌های خرابات گرفتار تار عنکبوت شده بود.

و موسیقی را به میان توده‌ها برد و شناخت جدیدی از موسیقی، در جامعه سنتی ارایه کرد. این‌ها هم بخشی از اهمیتی‌ست که شاید نسل من برای احمد ظاهر قایل اند.

احمد ظاهر، ناموس و غیرت

اما؛ یکی از وجوه مهم این مرد برای نسل من، جنبه‌ای‌ است که تا به حال یا کمتر پیرامون آن سخن زده شده است و یا هم جامعه فرهنگی از کنار آن محتاطانه عبور کرده است. جنبه‌ای که هنوز هم جامعه پوسیده "افغانی" آن را مایه شرمساری و لکه‌ای ننگ بر فسیل فرهنگی می‌داند که سال‌هاست فاتحه‌اش خوانده شده است.

این‌جاست که راه احمد ظاهر از جامعه "افغانی" جدا می‌شود و آن را به اقلیتی پیوند می‌زند که تا کنون جزیره‌نشین است. ترانه‌های احمد ظاهر پر از تبیین مفاهیم جزیره‌نشینی‌ است.

او ترانه‌هایی را خواند که تا کنون کسی جسارت آهنگ ساختن آن گونه ترانه‌ها را ندارد. شعر معروف "عجب صبری خدا دارد" از معینی کرمانشاهی و شعر "یاغی" هوشنگ شفا از جمله همین آهنگ‌ها بودند که آشکارا باورها و پابندی‌های او را به اسم و رسم سنت و مذهب نشان می‌دادند.

اما ذهنیت حاکم‌ "افغانی" امروز هم، چنین احمد ظاهری را انکار می‌کند. مردان کلاه‌ به‌ سر و تسبیح به‌دست هم‌نسل احمدظاهر، زمانی که مقابل دوربین رسانه‌ها می‌نشینند،‌ قداستی را برای او نقاشی می‌کنند که خود احمد ظاهر آن را در زمان حیاتش تف کرده بود.

حرکت خلاف جریان احمد ظاهر در همه جهات زندگی کوتاه او پیداست. این حرکت از نخستین سیلی‌ای آغاز شد که به روی پدر زد و ادامه‌اش به مرگی منتهی شد که آن هم نتیجه حرکت خلاف جریان، در زندگی شخصی‌اش بود.عوام و خواص گفتند که احمد ظاهر در سانحه رانندگی کشته شده است. اندکی بعد که سایه هول خلقی‌ها از سرشان پرید، ادعا کردند که حفیظ الله امین او را کشت. اما، یکی ادعا نکرد که احمد ظاهر پیش از همه قربانی قتل‌های ناموسی و غیرت "افغانی" شد. غیرت و ناموسی که احمد ظاهر یک عمر به آن خندیده بود.

حرکتی که با احمد ظاهر یکجا مرد

پانزده، شانزده سال پیش، زمانی که طالبان بر کابل مسلط شدند، یکی از نخستین کارهایشان منفجر کردن گور احمد ظاهر بود.

اگر احمد ظاهر یک آدم سیاسی بود، بی‌گمان این کنش طالبان طوری توجیه می‌شد که گویا چنین عملی، به اشاره‌ای پاکستان صورت گرفت. مگر اکنون همه می‌دانند که این حرکت طالبان، نگاه رسمی ‌جامعه "افغانی" به احمد ظاهر و امثال او بود که تا هنوز هم کماکان بر حال خودش باقی است. شاید صورت فعال‌ترش در این حرکت طالبان متبلور شد.

احمد ظاهر چنین نگاهی را نسبت به خودش، از قبل فهمیده بود و به همین خاطر بود که در هیچ شرایطی، ساز و آوازش را در خدمت نگرش‌های متحجرانه و قبیله‌ای قرار نداد.

آن جایی که حتی واژه‌ای را در ترانه‌هایش به کار نبرد تا بیانگر مفهوم هویت کاذبی به نام "افغانیت" باشد.

احمد ظاهر علیه سنت بویناکی طغیان کرد که ابهت این مبارزه با ذهن پوسیده‌ای به تمام معنا "افغانی" را، حتی امروز نسل من احساس می‌کند. نسلی که نه قدرت طغیان دارد و نه تحمل پوسیدن و همین است که نسل ما به جسارت و جرات احمد ظاهر غبطه می‌خورد و دل به حرکتی می‌سوزاند که پس از احمد ظاهر هرگز جریان پیدا نکرد.

روزی که احمدظاهر خانه نبود

امروز سی و چهار سال از مرگ و شصت و هفت سال از تولد احمد ظاهر هنرمند مشهور افغانستان گذشت.

جامعه افغانستان ۲۴ جوزا هم روز تولد احمد ظاهر است و هم روز مرگ او، علاقمندان احمدظاهر در افغانستان، همه ساله به بهانه تجلیل از این روز، برنامه های مختلفی برگزار می کنند. از برگزاری کنسرت های موسیقی گرفته تا روشن کردن شمع در آرامگاه این آوازخوان پُر آوازه. امسال شیوه یادبود از این هنرمند، متفاوت بود. گروهی از نویسندگان و هنرمندان افغان با تجمع در شهرنو کابل، موسیقی خیابانی برگزار کردند و آوازهای احمدظاهر را بازخوانی کردند. در این برنامه، آکاردیون نواخته شد و شرکت کنندگان در چهارراهی انصاری کابل، چند قطعه از آهنگ‌های احمدظاهر را با یک صدا خواندند. "چیزی که من در داخل دیدم پارتیشن هایی بود از شرکتی که آمده این خانه را اجاره کرده و هیچ رنگ و بویی از آن دوره در داخل دیده نمی‌شود، خیلی تاسف بار است." زهرا موسوی تجمع با اشتراک ده ها تن از نویسندگان، هنرمندان، روزنامه نگاران و عکاسان افغان برگزار شد. علاقمندان صدای احمدظاهر، در این تجمع از حکومت خواستند که جاده میان چهارراهی انصاری و زایشگاه ملالی را به نام احمد ظاهر نامگذاری کند. یاسین نگاه از شرکت کنندگان این تجمع گفت: "ما امروز گردهم آمدیم تا در کنار این که از زحماتی که احمدظاهر برای موسیقی افغانستان کشیده، یاد کنیم در کنار آن از شهرداری بخواهیم که خیابانی که احمد ظاهر در آن به دنیا آمده و جوانی های خود را گذرانده، خیابان احمدظاهر نامیده شود." طارق اقتداری از سازماندهان این تجمع به ‌بی‌بی‌سی گفت که تقاضای نامگذاری خیابان منتهی به چهارراه انصاری یک اقدام مدنی است و قرار است رسما به شهرداری کابل پیشنهاد شود. خانه سوت و کور احمدظاهر جوانانی که به گفته خودشان احمدظاهر رفیق لحظههای تلخ و شاد آنها بوده است، هیجان زده به خانه‌ای که احمد ظاهر در آن متولد شده و دوران کودکی و نوجوانی خود را سپری کرده است، رفتند و در مقابل ورودی آن بساط موسیقی پهن کردند. احمدظاهر در بین گروه های مختلف علاقمندان خود را دارد خانه سابق احمدظاهر حالا دفتر یک شرکت تدارکاتی است، وقتی در این خانه را کوبیدند، مردی نگهبان بیرون شد و گفت که در این خانه دیگر خبری از احمدظاهر نیست. نگهبان ابتدا اجازه نداد که از خانه احمدظاهر و از اتاق های خواب این خانه دیدن کنیم. اما پس از پافشاری برگزارکنندگان این تجمع، نگهبان گفت که به دلیل این که خودش از هواداران احمدظاهر است می تواند به سه یا چهار نفر اجازه ورود بدهد. خانه سابق احمدظاهر سه طبقه است، ورودی کوچکی دارد و به حیاط/حویلی بزرگی وصل می‌شود. دوست احمدظاهر ما را به طبقه دوم رهنمایی کرد، اتاق های خانه را یکی یکی معرفی کرد اما اتاق خواب احمدظاهر به میل صاحب جدید خانه، بخش بندی شده بود و ورودی آن بسته بود. زهرا موسوی از شرکت کنندگان این تجمع و از علاقمندان احمد ظاهر که برای اولین بار از خانه احمدظاهر دیدن می‌کرد گفت: "چیزی که من در داخل این خانه دیدم پارتیشن هایی بود از شرکتی که آمده این خانه را اجاره کرده و هیچ رنگ و بویی از آن دوره در داخل دیده نمی‌شود." او می‌گوید که اگر هرجای دیگر دنیا بود حالا خانه کسی مثل احمدظاهر به موزه موسیقی تبدیل می‌شد. دوستان نزدیک احمدظاهر می‌گویند که در آن زمان احمدظاهر دوستان نزدیک خود را به خانه اش دعوت می‌کرد. احمدظاهر در سن ۳۳ سالگی در گذشت و از او صدها آهنگ ماندگار بجا ماند. او از آوازخوان های آماتوری به شمار می رود که توانست در مدت کوتاهی محبوب شود. مرگ من روزی فرا خواهد رسید

 

احمدظاهر از آوازخوانان پر آوازه افغان است که در سن سی و سه سالگی درگشت شرکت در این تجمع برای همگان آزاد بود، رهگذران برای یافتن پاسخ به سوال های خود لحظه ای می ایستادند و به حرف های برگزارکننده گان این برنامه دقت می‌کردند. در این میان یک پلیس ترافیک کابل، به همراه چند همکارش به تجمع کننده گان پیوسته بود. جمعه ها، جاده های کابل ازدحام کمتری دارد، محمد داوود پلیس ترافیک می‌گوید که احمدظاهر را نمی تواند دوست نداشته باشد. او هرچند مشغول کار بود اما گفت که از علاقمندان سرسخت احمدظاهر است: "من تمام آهنگ‌های احمدظاهر را دوست دارم، ولی آهنگ مرگ من روزی فرا خواهد رسید، به دلم خیلی چنگ می‌زند." مثل این پلیس ترافیک، افغان‌های زیادی در کنار دغدغه‌های روزافزون روزگار به موسیقی گوش می‌دهند، به صدای احمدظاهر و هنرمندانی که موسیقی شان رقیبی نداشت. حالا اما بازار موسیقی افغانستان رنگین شده است، هرچند هنوز هم علاقمندان موسیقی کلاسیک و سنتی جای خود را دارند اما، راک و رپ حرف خود را می زند و از امواج رادیوها آهنگ روز پخش می‌شود. ولی در فضای پرصدا و پرموسیقی افغانستان، صدای احمدظاهر نیز همیشه از این و آن رادیو به گوش میرسد 

ای قوم به حج رفته کجائید...

ثریا دلیل  وزیر صحت عامه

چند گزینه محدود از آهنگ های مورد علاقه‌ام دارم. معمولاً وقتیکه با موتر/ماشین سفر می نمایم، یا گاهی که در آشپز خانه آشپزی می‌کنم می‌توانم به موسیقی مورد علاقه‌ام گوش بدهم

یک آهنگ مرحوم احمد ظاهر را خیلی دوست دارم: "

ای قوم به حج رفته کجائید کجائید...

معشوق همین جاست بیائید بیائید.

معشوق تو همسایه دیوار به دیوار

- در بادیه سر گشته شما در چه هوائید".

این آهنگ ترکیب زیبای از شعر، موسیقی و نوای سراینده آن است. برای من این شعر مفهوم عمیق و معنوی عبادت را می رساند. آهنگ دیگری که مرا به یاد و خاطرات سالهای تحصیل و فراغت ام از دانشگاه طبی کابل می اندازد و شنیدن آنرا دوست دارم آهنگی است از مرحوم ظاهر هویدا: "

شنیدم از اینجا سفر می کنی

تو آهنگ شهر دیگر می کنی-

خیال من از سر بدر می کنی‌"

 

. برای من زنده گی خودش یک سفر است: سفر هدفمند و سازنده. شاید هم شاعر به سفر زنده گی اشاره کرده است. من خودم به نواختن آلات موسیقی آشنا نیستم، ولی آرزو دارم یکی از فرزندانم حداقل نواختن یک آلهء موسیقی را بیآموزند و آشنایی داشته باشند.

احمدظاهر در بیست چهارم جوزا:

احمدظاهر در بیست چهارم جوزای سال ۱۳۲۵ خورشیدی در ولایت لغمان زاده شد. احمد ظاهر آواز خوانی را از مکتب آغاز نمود و اولین آهنگش «آخر ای دریا» را در لیسه حبیبیه خواند. وی پس از نشان دادن استعدادش در موسیقی.. در رادیوی وقت افغانستان برنامه‌هایی اجرا نمود احمد ظاهر پس از گذراندن دوره تحصیل در.. دارالمعلمین.. راهی هندوستان شد تا به تحصیلات موسیقی بپردازد. شاید او اولین کسی بود که آلات موسیقی غربی را با موسیقی ما وفق داد و سازهای آکاردیون، ارگن و ترومپت و غیره را به موسیقی وطن هدیه آورد. آوازه او از طریق موسیقی از شهرت پدرش که صدراعظم وقت افغانستان بود بالاتر رفت شهرت او آنقدر بر سر زبانها بود و هست که مردم افغانستان هنوز متیقن هستند.. او بهترین آواز خوان افغانستان تا هم اکنون بوده‌ و خواهد بود . او در سال ۱۳۵۱ خورشیدی لقب بهترین آوازخوان سال افغانستان را به دست آورد احمد ظاهر سه بار ازدواج کرد و ازین سه ازدواج دو فرزند دارد، یکی «شبنم» و دیگر «احمد رشاد» که هر دو خارج از کشور در ایالات متحده آمریکا زنده گی می‌کنند.

احمد ظاهر بخاطر درگیری‌های خانواده گی راهی زندان شد و درین هنگام بود که مادرش وفات نمود. روایتی وجود دار که وی پس از رهایی از زندان، در عروسی دختر زمامدار وقت «حفیظ الله امین» آواز خواند.

احمد ظاهر نماینده موسیقی کلاسیک افغانستان شمرده می‌شود که آهنگ هایی با مفهوم و پیامدار را برای شنونده گان عرضه داشت.احمد ظاهر بیشتر کوشش می‌کرد تا از بهترین، زیباترین و معتبرترین اشعار در آهنگ‌های خود استفاده کند و از همین روی، علاقه او به مولاناجلال الدین بلخی، حافظ، سعدی، خیام، بیدل، سیمین بهبهانی، رهی معیری، استاد خلیل الله خلیلی، لاهوتی، فروغ فرخزاد و غیره شعرای مشهور زبان فارسی بوده‌است. احمد ظاهر به زبان‌های فارسی، پشتو، هندی و انگلیسی آواز خوانده‌  است.

 

آهنگ‌های «خدا بود یارت»، «مادر من»، «از پیش من برو که دل آزارم»، «برایم گریه کن امشب»، «عجب صبری خدا دارد» از جمله آهنگ‌های مشهوری است که افغان‌ها با خود زمزمه میکنند احمد ظاهر هم عصر شهرت و آوازه گوگوش در ایران بود و عده‌ای این دو را رقیب سالم می‌ دانستند. از احمد ظاهر آهنگهای زیادی به یادگار مانده‌است که در چهارده آلبوم تدوین گردیده و به شکل صوتی در بازار عرضه گردیده‌است. از احمد ظاهر فقط دو آهنگ تصویری ثبت شده‌است و سایر آهنگ‌های تصویری وی مقتبس ازهمین دو آهنگ و یا هم عکس‌های وی اند احمد ظاهر نه تنها در افغانستان،  بل در سه کشور تاجیکستان، ایران و پاکستان نیز علاقه مندان خود را دارد. این علاقه در تاجیکستان به شکل بسیار بالایی وجود دارد و آهنگ‌های وی هنوز هم از بهترین‌ها به شمار می‌رود احمد ظاهر نام کهنه‌ ای در افغانستان نیست و آهنگهای وی هنوز هم علاقه مندان بی شمار خود را دارد، طوری که بیشترین مخاطبان رادیوها آهنگ هایی از احمد ظاهر فرمایش می‌دهند و این باعث شده‌است تا به منظور فرصت دادن به سایر خوانندگان، مجریان برنامه‌های موسیقی آهنگ‌های احمد ظاهر را در برنامه‌های بهترین موسیقی به رقابت نگذارند، زیرا می‌دانند در صورت وجود آهنگ احمد ظاهر، وی برنده اصلی خواهد بود سالانه از سالروز تولد و وفات احمد ظاهر در افغانستان و تاجیکستان تجلیل بعمل می‌آید. در افغانستان رسم براین است که در سالگرد وی، رادیوها و تلویزیون‌ها برنامه هایی را در مورد وی پخش می‌کنند و آهنگ‌های احمد ظاهر را به نشر می‌سپارند.

مصا حبه زنده یاد احمد ظاهر شهید

مصاحبهء بسیار جالب الماس نایاب با مجلهء ژوندون که واقعیتها و رازهای نهفته را برملاء نموده خدمت تان تقدیم است. خدا کند مورد پسند تان قرار گیرد و باعث استفاده

برای هنر جویان گردد

برادر تان احسان عصمت

وقتی زنگ دروازه خانه اش را می فشارم ، خودش مقابلم قرار میگیرد با همان خونگرمی و حالت دوستانه ء همیشگی اش ، با همان لبخند صمیمانه و جدی که شادمانه دهانش را به خنده گشاده میدارد . سلام و تعارف صمیمانه ء که آمیزش با طنز و شوخی صمیمانه تری دارد ، رد و بدل میگردد و باهم وارد اطاق پذیرایی اش میگرد یم روی کوچی که تعارفم می کند می نشینم وبا طرح گله ء شکایت را آغاز مکنموبه باد ملامتش میگیرم که چرا چند... بار وعده داده است سری به مجله ء ( ژوندون ) بزند و گفت و شنودی با ما داشته باشد ، بی آنکه پشتوانه ء این وعده وفایی بوده باشد و او همچنان که می خندد و دو رشته دندان های سپید و محکمش را در چشم ام قرار میدهد و بی تابانه حرفم را قطع میکند و میگوید

بازهم که حرف مجله را پیش کشیدی و صحبت کلیشه ء و چوکات شده را ، خوب یار زنده و صحبت باقی بعد در حالیکه نمودی از رنجش در نگاهش حالت گرفته است آهنگ را روی تیپ ریکاردر اش میگذارد و با گفتن جمله ء چیزی برای خوردن بیاورم از اتاق خارج میگردد و به من این فرصت را میدهد که به تنهای ذوق هنری او را در ترتیب دیکور خانه اش به برسی گیرم نگاهم از این سو به آن سو میدود و روی تصویر مرد پیری که درون چوکات بزرگ عکس زندانی است متوقف می ماند نقاشی جالب است که فقر و درماندگی و تنهایی را یکجا در محتوای خود جای داده است.در نگاه این مرد ، این تصویر ناامیدی و حشتناکی لانه دارد ، مثل اینکه بر مرگ می خندد در حالیکه دست های پینه گر اش که کهنه لباسی را میدوزد به زندگی چسپیده است ، ذهن من در تصویر گم میشود و به فکر فرو میروم که ناگهان احمدظاهر دست اش را روی شانه ام می گذارد و از دنیای خود ساخته ام بیرونم می آورد ، میپرسد

احمدظاهر : من خیال میکردم این جا آمده ای که لحظه ء بگوییم و بخندیم و حالا می بینم که تو فقط فکر میکنی چه چیزی این سان ترا در خود فرو برده است ؟ راصع : تضادی که میان اندیشه ء تو ونقاشی این ا ثر و جود دارد و سبب جوی اینکه چه انگیزه یی ترا وا داشته است تصویری را در اتاق ا ت بیاویزی که مفاهیم خوابیده در محتوای آنرا قبول نداری و شاید هم مخالفش هستی ؟ احمدظاهر : حرف های جالب میزنی ، آخر تو از کجا میدانی که من با مفاهیم طرح شده در این اثر تضاد دارم پاسخ میدهم راصع : ببین احمدظاهر تو که در زندگی ات کمبود و محرومیتی نداشته ای ، تو که در بسیاری موارد وبه نسبت خیلی از جوانان درکی از خواستن و نتوانستن نداری ، تو که سمبول شادی بوده ای و جز ء شادی هم تبارز نداده ای وتو که شاید هرگز طعم تلخ تنهای و در خود فرو رفتن وبرای خود جز خود را نیافتن نچشیده ای وچه تشابهی در برداشت خود از زندگی با آنچه در این تصویر به نمایش گذاشته شده است ، میتوانی نشان دهی ، مگر آنکه فقط زیبای آن ترا فریفته باشد و یا مثلا تظاهر را داشته باشی که این خود از خود فریبی است ؟ حرکت عجولانه و شتابزده ای میکند و در حالیکه رگه های از نا آرامی و عصبیت به آرامی رنگ چهره اش را دگر گون میسازد با لحنی پر تاثر که کمتر از او شنیده ام میگوید احمدظاهر : مصیبت من هم همین است راصع : بلی مصیبت ! منظورت چیست ؟ احمدظاهر : بلی مصیبت ! وقتی انسان مجبور باشد با دو چهره زندگی کند ، یکی برای خود و دیگری برای مردم اش وبرای این دو چهره دو حالت متفاوت و دو شخصیت مغایر هم بسازد ، اما هیچوقت نتواند تصویر چهره ء که برای خود ساخته است نشان دهد و صدای احساس خود را و تاثرات درونی خود را به این دلیل که مردم همیشه عکس آنرا ندیده اند شنیده اند ، بشنواند ، این مصیبت است یک مصیبت درد آلود راصع : یعنی تو میخواهی بگویی این همه شادی و شادی گرایی یک رخ شخصیت تست

و تو دررخ دوم این شخصیت با نوع دیگری ازتاثرات برابری که مردم آن را نمی بینند و تو هم نشان داده نمیتوانی ؟

احمدظاهر : کاملا همینطوراست راصع ، ببین توودیگران همیشه با احمدظاهری روبرو  هستید که به قول تو شهرت دارد و محبوبیت ، پول دارد و این همه داشته ها در همه ء حالاتش متبارز است ، و سر خوش است واین شادی در آوازش منعکس میشود اینست که وقتی حتی شعری غم انگیز و برابر با خواست دلم هم می خوانم کمتر قبول میشود که از دل خواسته باشد به همان گونه که تو علاقه ء وافر مرا به این تابلو نوعی تظاهر رو شنفکرانه تلقی میکنی

راصع : خوب پس حالا موقع اش است که تو هم پرده از رخ این نیمه دوم شخصیت بر داری و ما را با احمد ظاهری آشنا بسازی که به قول خودت ناشناس مانده است ؟

احمدظاهر : در این شخصیت من هم آدمی هستم حساس و گاهی هم درونگرا ، انسانی که درک هنری اش او را بیشتر به عمق میگشاید و تو میدانیکه در زندگی و در نگرش خود بسوی زندگی هر چقدر از شکل به محتوا و از سطح به عمق برویم ، تراژیدی کامل تر میگردد ، درد ها برهنه تر و غصه ها جانسوزتر

راصع: خوب احمد ظاهر با تنها يي چطور و..؟

مي بينم كه هاله ء ازغم حالت چهره اش راعوض ميكند واندوهي گنگ شتابزده به نگاه او رنگ ياس ميزند، ازگفته ام پشيمان ميشوم كه ميگويد

احمد ظاهر: ميدانم كه مي خواهي پيرامون زندگي خانوادگي ام چيزي بگويم ـ خوب تنهايي مشكل است ، مخصوصاٌ كه خاطرات درد آوري راهم تداعي نمايد

راصع: ميتواني بگويي اين خاطرات درد آور كه عذابت ميدهد ودرتنهايي تداعي ميگردد چيست؟

احمد ظاهر: جدايي ازخانم

راصع: توكه دوستش داشتي چرا نخواستي به زندگي شا دت دوام دهي؟

او در حالیکه چند بار كلمه ء (شاد) را زير لب ميكند وميگويد

احمدظاهر :عدم توافق وسازش موجب اصلي جدايي ماگرديد ومن از اين ناحيه خيلي رنج ميبرم ،خيلي زياد ، خواهش مي كنم كه اين را بنويس

راصع: مي بينم كه تأثرش عميق تر ميگردد براي اينكه صحبت را عوض نمايم ميپرسم

پس این همه تصنیف ها و ترانه ء شاد و سطحی گرانه معنی اش چیست ؟

احمدظاهر : معنی اش اینکه هنرمند حق ندارد همیشه چیزی را که خود دوستش دا رد تحویل مردم دهد . مردم شادی میخواهند و آوازی که غصه های خود را در آن بشویند و هنرمند هم با توان هنری اش این خواسته را بر میاورد

 

راصع : اما اگر قرار باشد هنرمند همیشه دنبال رو ذوق مردم باشد که دیگر نمیتواند مردم را از نظر فکری برای بهتر اندیشیدن یاری کند ، در اینصورتاحمدظاهر : حرف ات را قبول دارم اما توهم باید قبول کنی که موسیقی با قصه و هنر های دراماتیک تفاوت دارد ، در موسیقی اگر شعر خوب انتخاب شود یعنی دور از ابتدال باشد و کمی هم پیام داشته باشد کافی است ، اما بیشتر باید درابطه عاطفه ها و زبان تاثرات گردد راصع : پس تو میخواهی بگویی انتخاب شعر های آهنگها یت با آگاهی به رسالت هنری انتخاب میگردد ؟ احمدظاهر : اگر از من انتظار نداشته باشی که به جای شعر و تصنیف که باید با در نظر داشت ذوق ها و سلیقه ها و سویه ها ی متفاوت هم انتخاب شود ، فلسفه بخوانم ، همینطور است راصع : خوب این حرف را قبول میکنم که تو درشماری آنعده کم آواز خوان ماهستی که شعر های انتخابی تواز یک طرح نسبی هنری برخوردار است حالا اگر بازهم قصد نداری به جای حرف حساب فلسفه تحویلم دهی به یک پرسش دیگرم جواب بگویی احمدظاهر : سر چشم بفرما راصع : روی یک قاعده ء کلی احساس نوجویی و نوخواهی ، مردم هر زمان به هنرمندی دل می بندند و هر تازه آمده اگر از آواز خوب و استعداد هنری هم برخور دار باشد برای مدتی در اوج شهرت قرار میگیرد و بعد تازه آمده یی دیگر این شهرت را کسب میکند و آن کهنه فراموش میشود و از یاد ها میرود ، در حالیکه این قاعده در مورد تو طور دیگری بوده و تو سالهاست که به عنوان یک بهترین هنرمند مورد قبول بوده ای ، اوج داشته ای ، شهرت ات را حفظ کرده ای و مردم بازهم ترا به عنوان بهترین قبول دارند از نظر خودت انگیزه ء این شهرت و محبوبیت همیشگی چه بوده است وآنچه ترا از سقوط هنری باز داشته کدام است ؟؟ احمدظاهر : والله راصع : ولله چه ؟ احمدظاهر : نکند که تعارف میکنی ؟ راصع : نه بابا واقعیتش را میگویم آن هم از زبان هواخواهان آواز حنجره ء جادوییاحمد ظاهر: كا ملا درست است من بدون شک کنسرتهای به نفغ مبارزه با بیسوادی ، به نفع سرمیاشت و غیره موسسات خیریه کنسرتهای داشته ام و بازهم حاضرم بنفع هريك از این موسسات صحي ء که وزارت صحيه بخوا هد كنسرت بدهم و عواید آنرا به صندوق آن موسسه بپردازم . ودر آينده نيز هر موسسه ايكه تقاضا نمايد قبول ميكنم من از مردم درخدمت مردم ومديون مردم راصع : موضوع دیگری که میخواهم بپرسم این است که این روز ها پیروی از تو وسبک تو در آواز خوانی مد روز شده و خیلی ها می کوشند در واقع از حنجره ء تو بخوانند ، تقلید صدای ترا بکنند ومن میل دارم پیش از اینکه خودم در این مورد اظهار نظری داشته باشم تلقی و بر داشت ترا در مقابل این عمل بدانم ؟ احمدظاهر : من واقعا متاسف هستم ! وتاسفم از این است که این آواز خوانانیکه به قول تو میخواهند از حنجره من بخوانند ، اگر بکوشند که به جای احمدظاهر خودشان باشند ، بدون شک در میان شان استعداد های هست که خوب رشد کند، اما در این صورت جزء اینکه وقت خود را به هدر دهند نتیجه ء ندارد ، چراکه مردم آواز احمدظاهر را دوست دارند ، و این را هم دوست دارند که این آواز را از حنجره ء خودش بشنوند و نه کاپی آنرا که از حنجره ء کسیکه میکوشد به مثل احمدظاهر بخواند راصع : پس در این صورت توبا کاپی خوانی نظر خوبی نداری ؟ احمدظاهر : ولله ! تا قدرت ابتکار ، ابداع و نوآوری باشد ، کاپی خوانی هنر نیست راصع : اما مثل اینکه توهم تعداد از پارچه هایت کاپی آواز خوانان خارجی است ؟ احمد ظاهر : هست ، اما اولا من از آن ستایش نمی کنم و دوما میکوشم آهنگ را در قاعده و شکل ارایه ء دیگری تنظیم کنم ، یعنی الهام بگیرم و ذوق خود را هم در آن سهیم سازم و سوما هم اینکه نه همیشه به دنبال کاپی خوانی میروم و نه کاپی را کاملتر از اصل میدانم راصع : سازنده ای آهنگهای توچه کسانی میباشند ؟ احمدظاهر : قسمت بیشتر آهنگ هایم را خودم میسازم ، یک قسمتی را فضل احمد نینواز و دیگران.... قسمت دیگر هم کاپی است و اما به جرات میگویم که من هیچ آهنگ کاپی را زیر نام خود نخوانده ام راصع : یک چیز دیگر هم است ، بعضی ها میگویند بااین غرب زدگی که از چندی است در موسیقی ما راه یافته باید بااصالت های موسیقی افغانی غزل خداحافظی را بخوانیم و فاتحه اش را هم ، اگرمن این انتقاد را متوجه تو بسازم ، چگونه از خود دفاع میکنی ؟ احمدظاهر : من در واقع در رواج این گونه غرب زدگی که تو نامگذاری کردی سهمی ندارم ، چراکه هر کاپی آهنگ من نه کاملا هندی است و نه هم غربی ، من کوشیده ام شکل اجرای آن را با موسیقی اصیل کاملا آشتی دهم ، فقط آلات ساز فرق میکند و اگر هریک از آهنگ های مرا باآرکستر محلی بنوازی می بینی که کاملا افغانی است با حفظ اصالت های افغانی راصع : اما من که از موسیقی چیزی نمیدانم ؟ احمدظاهر : تو خیلی حوصله داری منظورم فقط بیان موضوع بود راصع : از موسیقی غربی که بگذریم نظر تو در آواز خوانان سبک و مکتب هند چیست ؟ احمدظاهر : من معتقدم که این نوع موسیقی هیچوقت در کشور ما انکشاف نخواهد کرد راصع : چرا ؟ احمدظاهر : در هند موسیقی جز مذهب است و این کمک میکند که انکشافی سریع داشته باشد درحالیکه شرایط ما فرق میکند ، ما هنوز از نوتیشن موسیقی هند بیگانه ایم و تازه اگر به آن اشناهم باشیم شنونده خواهان این موسیقی ترجیع میدهد آنرا به شکل اساسی تر یعنی از حنجره خود هنرمند هندی بشنود راصع : ولی بعضی از تصنیف خوانان این سبک عقیده دارند که انها نوتیشن موسیقی کلاسیک هند را میدانند ؟ احمدظاهر : چه عرض کنم ، توضیح آن باخودشان ، من نظر خودم را گفتم راصع : بصورت عموم نظر تو در باره ء موسیقی کشور ما کدام است و راه های انکشاف آن چیست ؟ احمدظاهر : من هنوز برای این حرفها کوچکم راصع : شکسته نفسی میکنی احمدظاهر : حتمی باید نظر بدهم راصع : صد درصد ، اما در حدود نظرات خودت به اساس چشم دید و برداشت و تجربه هایت در این کار ؟ احمدظاهر : من معتقدم که در کشور ما تا بخواهی استعداد های فراوانی یافت میشود ، استعداد های ناب و دست نخورده و استعداد های قابل بارور شدن و شگوفا گشتن ، راه های فراوانی هم برای تبارز این استعداد ها و جود دارد راصع : مثلا چه راه های ؟ احمدظاهر : یکی اینکه تاسیس یک مکتب موسیقی برای خردسالان در شمار کارهای واجب است ، اصلا موسیقی را نمیشود از جوانی شروع کرد . در این صورت دیر شده است خیلی دیر ، باید از همان دوران کودکی استعداد ها به شناخت آید و زیر تربیه گرفته شود . باید محیط مناسب رشد استعدادها از همان آغاز مساعد گردد ، ما خود مکاتب مسلکی از اینگونه نداریم و نمیتوانیم خردسالان را برای تربیه به خارج بفرستیم ، اما میتوانیم جمعی از استادان خارجی را برای تدریس دعوت نمود واساس موسیقی کلاسیک خود را بدرستی بنیاد گذاریم ، میدانی همین اکنون حتی آرکست مجهز آنگونه که باشد نداریم ، حتی یک ویولونیست یا پیانیست حسابی نداریم ، اما به آن نیاز فراوان داریم و باید زیر تربیه شان بگیریم راصع : حالا انتقاد دیگر ؟ احمدظاهر : از من یا از دیگران ؟ راصع : من باتو حرف میزنم تا نوبت دیگران برسد احمدظاهر : بگو راصع : چرا موسیقی ما در مجموع خودموسیقی شهوت زده است و آنچه را که تحویل میدهد جزء برداشت ها وتجربه های از وصال ها و فراق هانیست ؟ احمدظاهر : به من چه ؟ راصع : این انتقاد متوجه آهنگهای توهم هست احمدظاهر : یا تو آهنگ های مرا مدام نمیشنوی و برداشتت از یکی دو اهنگ من خلاصه میگردد و یا اینکه مرض انتقاد کردن داری راصع : همان دومی درست است جوابم را بده احمدظاهر : خوب اگر منظورت به صورت کلی و چهره تمام نمای موسیقی ماست باید ریشه های آن را در قاعده های اجتماعی در فرهنگ خاص مردم ، در سختگیری ها و در نتیجه کمبود ها ومحرومیت ها کاوش کرد واگر انگشت فقط روی آهنگهای من میگذاری جواب همان است که بیشتر گفتم توبرو و یکبار آهنگ هایم را بشنو اگر شعر وترانه هایم آنگونه شهوت خورده بود انتقاداتت را مطرح بساز ، از آن گذشته من که ادعای شاعری ندارم فقط شعر را برای یک آهنگ خودم در نظر میگیرم وانتخاب میکنم راصع : تو برای انتخاب شعر خوب چه معیار های داری ؟ احمدظاهر : شعر باید احساس داشته باشد مفاهیمش عینی باشد عواطفی را در آن نهفته داشته باشد ، من وقتی شعری را به آواز میخوانم ویا ترانه ای را اجرا میکنم تمام احساس آن شاعر و سرآینده را میکوشم درک نمایم وآنرا با تمام ظرافت آن که اول من بتوانم آنرا حس کنم و بعدا در لای آهنگی تقدیم هنردوستان کنم راصع : گفتنی دیگری داری ؟ احمد ظاهر : چه بگویم ؟ راصع : هرچه دلت میخواهد احمدظاهر : تو تازه ترین کست مرا شنیده ای ؟ در این کست من ابداع تازه ء دارم ، باین معنی که با استفاده از موزیک ثبت شده در یک ریکارد خارجی که بوسیله یک ارکست مجهز نواخته شده است با همکاری (گروه ستاره ها) آوازم را تنظیم کرده ام راصع : بشنوم تا تعریف کنم احمدظاهر : حتما بشنو و نظرت را هم بگو راصع : چشم ... خوب احمدظاهر به اجازه ات غزل خداحافظی را میخوانم احمدظاهر : لطفا پیش از خداحافظی تشکراتم را قبول و به ژوندون محبوب هم تقدیم بدار راصع : بازهم چشم احمدظاهر : الله یارت راصع : خداحافظ .

اطلاعات تازه درمورد کشته شدن احمد ظاهر و خالده احمد ظاهر هنرمند بی بدیل ولی بد چانس اسماعیل محشور اشاره: چند سال پیش برای ردیابی رویداد قتل احمد ظاهر وخالده، نخستین تلاش از جانب نگارنده ( مأمون) انجام گرفت. سپس جناب اسماعیل محشور درین زمینه مسایلی را فاش ساخت که نقایص کتاب مرا برطرف کرده ودربرخی جا ها نارسایی ها را تکمیل کرده است. بعد از بی وطنی، دست نگری اجباری و غریب غرب شدن خواستم که داشته های ذهنی ام را با ریختن بروی کاغذ، کتاب بسازم و به این منظور یادداشت ها و مواد لازم دیگر را در صدد آماده کردن شدم. کارهای زیادی درین راستا انجام دادم ولی در ضمن کار متوجه شدم که کتب و نوشته هایی یکی پس از دیگر به بازار آمدند که همه چیز بودند به جز کتاب. یکی به بهانهً "خاطرات سیاسی" خودرا اوقیانوس العلوم ، بحرالعقول، رهبر پادشاه و ... وانمود ساخت. دیگری با کاپی کردن نام کتاب بشردوستان ژنده پوش، "پابرهنه گان کرباس پوش" نه تنها چرندیات به خورد وطنداران داد، بلکه کم سوادانه خود را برائت و هرکسی را که خوشش نمی آمد محکوم نمود. و آن دیگری که کردار و فعالیت هایش به حیث وزیر، مواد خام برای لطیفه گویان و طنزنویسان بود. یک مقدار موضوعات عام و پیش پا افتاده را در حالیکه تواًم با اشتباهات دستوری – انشایی و زبانی میباشد بنام راز هایی که گویا وی افشا کرده است تقدیم افغانها نمود و ... . من که مقداری مواد جمع آوری کرده و مشتاقانه درین راه پویا بودم، پس از مطالعهً آثار ؟! بالا تصمیم گرفتم که دست ازین کار بکشم، چه کتاب و یا تاریخ نویسی میتودها و شیوه های خاص علمی دارند که باید مراعات شود و امروزه به جز چند اثر محدود دیگران به جز کینه توزی یا منفعت طلبی چیزی دیگری نیستند. ولی اخیرا" دوستان زیادی اصرار و تاًکید کردند تا کارهای نوشتن کتاب را دنبال کنم، لذا تصمیم گرفته ام که به منظور لبیک گویی به این خواهش دوستان بخش های از یادداشت هایم را ادیت کنم، که اولین بخش آن یادداشت های پیرامون زنده گی و هنر احمد ظاهر هنرمند بی بدیل کشور است. این کار را در دو بخش انجام میدهم. یکی حقایقی پیرامون شخصیت و زنده گی خصوصی احمد ظاهر و دوم مطالبی پیرامون هنر احمد ظاهر. در اواخرماه دلو ۱۳۵۳ فرمان تقررم به حیث ولسوال پغمان مواصلت نمود. (در آن زمان در افغانستان چهار درجه ولسوالی وجود داشت که صلاحیت تقرر ولسوال های درجه سوم و چهارم را وزیر داخله و از ولسوال های درجه اول و دوم را صدراعظم داشت. به طور مثال پغمان ولسوالی درجه دوم و پنجشیر ولسوالی درجه چهارم بود). مکتوب تقررم را از وزارت داخله گرفته راهی ولایت کابل شدم. والی کابل در آن وقت دکتور محمود حبیبی بود. زمانیکه با وی مصروف صحبت بودم دوشیزهً بلند بالا و زیبا و جذابی داخل اتاق کار والی شده و عریضه ای را روی میز گذاشت. والی با خواندن عریضه در حالی که سخت تکان خورده بود، ولی کوشش میکرد تا پریشانی اش ظاهر نشود، از عارضه پرسید: "خود احمد ظاهر کجاست؟ " وی گفت که "نمیدانم، شما باید اورا پیدا کنید." والی خطاب به من گفت: " ولسوال صاحب قبل از اشغال وظیفهً جدید لطفا" موضوع عرض این خانم را حل و فصل نموده بعداً عازم پغمان شوید ! " من گفتم که این موظوع مربوط پغمان نه، بلکه مربوط ولایت کابل است. ولی والی که انسان بسیار منضبط بود نپذیرفته و امر خود را تکرار کرد. من با عریضه و عارضه از اتاق والی خارج شده از مسوولین پولیس خواستم تا احمد ظاهر را حاظر نمایند. قبل ازین من احمد ظاهر را به جز بالای ستیژ از نزدیک نمی شناختم. حالا قبل از آن که به چگونگی انکشاف قضیه بپردازم باید در مورد عارضه و موضوع عرض او روشنی انداخته شود.

در قدم اول باید اذعان نمایم که منظور ازین نوشته تنها و تنها روشن ساختن حقایق زنده گی پنج سال اخیر عمر پربار و کوتاه احمد ظاهر است نه تعجیز و یا رسوا سازی رازهای کدام شخص معین، و اگر در لابلای این قصه نام اشخاص تذکر داده می شود محض به منظور ثقه و مستند شدن موضوع است و بس. درین راستا زیاد کوشش شده است تا از ذکر نام های غیر ضروری و افشاگری های غیر لازم پرهیز صورت گیرد. زنده یاد احمد ظاهر در طول عمر خود رسماً سه بار ازدواج نموده بود. چون خانم اولش قبل ازین ماجراها از وی جدا شده بود در مورد اوشان همین قدر تذکر میدهم که او مادر احمد رشاد ظاهر است و من او را ندیده ام و نه از نزدیک میشناسم. خانم دوم احمد ظاهر شادروان خالده بود و خانم سومش فخریه جان که به گمانم در قید حیات بوده و در ایالات متحده زنده گی میکند. عارضه ای را که در بالا تذکر دادم همین خالده نامه، خانم دوم احمد ظاهر بود. خالده در جملهً هزاران هواخواه و مشتاق احمد ظاهر بود که به گفتهً خودش دیوانه وار او را دوست میداشت. موضوع عرضش این بود که در دوستی با احمد ظاهر بسیار پیش رفته و اکنون منتظر طفلی از وی می باشد، ازین رو احمد ظاهر باید با وی ازدواج نماید. بهر صورت احمد ظاهر ساعتی بعد به ولایت کابل حاظر شد و با دانستن موضوع از پدر بودن طفل کاملاً انکار نموده و اصرار داشت که باید معاینات طبی از خون او و طفل صورت گیرد و همچنان احمد ظاهر از چند نفر دیگر نیز نام گرفت که باید خون شان معاینه شود. درینجا خالی از دلچسپی نخواهد بود که خاطره ای از شادروان فضل احمد ذکریا "نینواز" را بنگارم. مصروف تحقیق و گفتگو با احمد ظاهر و خالده بودیم و به موًظفین گفته شده بود که کسی را اجازهً ورود به اتاق تحقیق ندهند. ولی بعد از لحظاتی چند به من گفته شد که شخصی آمده و با بیقراری و غضب خواهان دیدن احمد ظاهر است. بالاخره بعد از آنکه بگو مگو در دهلیز تکرار و صدا بلند گردید من از اتاق خارج شده دیدم که شخص خوش قیافه و متینی پیوسته تکرار میکند که " شاگردم احمد ظاهر را چرا حبس کرده اید؟ و من حتما" باید او را ببینم." من که این شخص را بار اول میدیدم پرسیدم شما کی هستید و با وی چه کار دارید؟ او گفت که: " من فضل احمد نینواز هستم و شاگردکم احمد ظاهر را از شما میخواهم." چون با نام و کارنامه های هنری نینواز آشنا بودم با حفظ ادب و احترام به وی مشوره دادم که فعلاً ازین اصرار خود منصرف شود وگرنه پایش درین قضیهً حساس کشانیده خواهد شد که بالاخره پس از اصرار زیاد من وی دوباره راهی کار و بار خود شد. پیشنهاد احمد ظاهر مبنی بر معاینات خون را به والی رسانیدم. درحالی که این خواهش او را سخت عصبانی ساخت مخالفت خود را ابراز نموده و هدایت داد تا به منظور دوام تحقیقات احمد ظاهر تحت توقیف گرفته شود و موضوع با جدیت دنبال گردد. فردای آن روز در اثر اصرار احمد ظاهر و با وجود مخالفت والی کابل خون احمد ظاهر و طفل داخل بطن جهت معاینات طبی اخذ گردید. ولی روز سوم بدون این که من خودم شخصاً نتیجهً معاینات را دیده باشم " اگر سایر اعضای هیاًت دیده باشند به من معلوم نیست" هدایت داده شد که احمد ظاهر و خالده را در محضر قاضی برده و نکاح نمایند. احمد ظاهر در حالیکه سخت عصبانی و ناراضی بود با لبان خشک، چشمان حلقه زده و رنگ دود کرده راهی محکمه گردید و نکاح صورت گرفت. " به منظور حفظ اسرار و حیثیت فامیل ها و اشخاص شامل این قضیه از تشریح جزئیات تحقیق و تذکرات افشاگرانهً احمد ظاهر و ذکر نام اشخاص اجتناب صورت میگیرد." وقتیکه دوسیه و مشمولین آن تقدیم مقام ولایت میشد احمد ظاهر از دوام ارتباط مستقیم با خالده امتناع نموده متذکر شد که مصارف او را خواهد پرداخت. لذا وی اپارتمانی را در مقابل شیرخوارگاه شیرپور در اپارتمان های متعلق به حاجی نازکمیر در بدل کرایهً ماهانه یکهزار افغانی به دسترس خالده گذاشته و پرداخت پول مصارف ماهانه اش را نیز توسط شخص ثالث متعهد گردید. در اوایل ماه حوت ۱۳۵۳، پس ازین رویداد من راهی وظیفهً جدیدم به حیث ولسوال پغمان گردیدم.

 

من به والی گفتم که گمان نمیکنم به این همه اقدامات جدی ضرورت باشد و با گذاشتن گوشی تیلفون قوماندان امنیهً ولسوالی را با خود گرفته از مقر ولسوالی به طرف بالا روان شدیم. " مقر ولسوالی در آن زمان نزدیک تاق ظفر موقعیت داشت". نزدیک ښاروالی پغمان که در پنجصد متری مقر ولسوالی قرار داشت متوجه شدم که موتر فولکس واگون متعلق به احمد ظاهر آهسته آهسته به طرف پایین روان است و به ما نزدیک میشود. من تنها از پیاده رو بروی سرک برآمده و به موتر دست دادم. احمد ظاهر که بر جلو موتر نشسته بود اول مرا نشناخت، سر خودرا از کلکین کشیده و داد زد که "او برادر خیریت که در میان سرک روان هستی؟" ولی چون نزدیک آمد مرا شناخته و از موتر پیاده شد. ( طوریکه در بالا تذکر داده ام موضوع عرض خالده علیه احمد ظاهر را که منتج به نکاح شان شد من بررسی کرده بودم ). شوخی کنان به من گفت که: " بادار خیریت اس، باز خو کدام کسی دیگر عرض نکرده که مرا با احمد ظاهر نکاح کنید؟" من برایش گفتم که نه کسی عرض نکرده، من خبر شدم که پغمان آمده ای خواستم لحظه ای چند ترا ببینم. او گفت که:" حالا هیچ وقت ندارم. مهمانان هم همرایم استند"، ولی من گفتم که حتما" دعوت مرا قبول کن، زیرا میخواهم از تو و احوالت پوره باخبر شوم. در همین اثناً قوماندان و موًظفین امنیتی نیز نزدیک ما آمدند، من در حالی که خواهش دیدار خودرا تکرار کردم آهسته آهسته همراه با احمد ظاهر بطرف ولسوالی روانه شدیم. احمد ظاهر توقف نموده و گفت که: " شما بروید، من مهمانانم را رخصت نموده نزد تان میایم." من با صمیمیت برایش گفتم که بیا من و تو باهم برویم، مهمانان هم می آیند و رفع خستگی میکنند. با همین گفت و شنود به ولسوالی رسیدیم. من آهسته به قوماندان گفتم که همراهان احمد ظاهر را به قوماندانی امنیه ببرند و من و احمد ظاهر داخل اتاق کارم شده هدایت دادم تا برای ما چای بیاورند. از احمد ظاهر که در مقابل میز کارم بر کوچ نشسته بود پرسیدم که آیا از خالده خبر دارد، چطور است و روابطش با وی چگونه است؟ در حالیکه نفرت از چشمانش میبارید گفت که:" من قطعا" هیچ نوع تماس و رابطه با وی ندارم و از طریق دوستانم مصارف و کرایهً خانه اش را میپردازم". من گفتم که اگر برایت خبر بیاورند که خالده مریض است چه میگویی؟ احمد ظاهر گفت: "برای من صحت و مریضی او کدام اهمیت و معنی ندارد زیرا من او را نه میخواستم و نه میخواهم". از وی پرسیدم اگر خبر شوی که خالده شدیدا" مریض و داخل بستر در بیمارستان است چه واکنش نشان میدهی؟ باز هم اظهار انزجار و نفرت نمود. ( درینجا باید تذکر داده شود که شیوهً معمول گرفتاری و تحقیق از متهمان بشکلی که من پیش بردم نبود، ولی اولا" اتهام قتل بر احمد ظاهر صرف یک ادعا و اتهام بود و ثانیا" احمد ظاهر هنرمند والا و دارای منزلت و مقام بالا نزد مردم مستحق مدارا و مراعات بود. ) موًجز این که بالاخره به احمد ظاهر گفتم که اگر کسی احوال بیاورد که خالده کشته شده است چه میگویی؟ احمد ظاهر گفت که " نه، مردن و کشته شدن دشمنم را هم روادار نیستم بویژه کسی که جوان باشد. خالده هم جوان است و خدا نکند که کشته شود." من برایش گفتم که خالده کشته شده است. در حالی که تاٌثر از چشمانش هویدا بود گفت که: " نه، خدا نکند". من برایش گفتم که ظاهر جان! "خالده کشته شده و ترا قاتل گرفته اند." نزدیک بود که پیالهً چای از دستش بزمین بیافتد، رنگش پرید و گفت که: " من و قتل؟ این ادعا را شما باور می کنید؟" من برایش گفتم که من تا دلایل و شواهد قوی و محکم نبینم هیچ چیز را باور نمیکنم، ولی باید به اطلاعت برسانم که بمن هدایت داده شده تا ترا ولچک و زولانه نموده و روانهً کابل نمایم، من این کار را نخواهم کرد، ولی به تو مشوره میدهم که وارخطا نشوی، دست از پا گم نکنی. بعضا" زمانه انسان ها را آزمایش میکند. این که میگویی که درین قتل دست نداری و من هم کاملا" با تو هم باورم، ولی تهمت ناحق در حالی که بسیار گران تمام میشود، آزمون روزگار است که مرد باید با استواری و شکیبایی با آن پنجه نرم کند. مصروف همین حرف ها بودیم که قوماندان امنیهً پغمان با دو نفر افسر پولیس اعزامی ولایت کابل داخل شدند و اجازه خواستند که احمد ظاهر را با خود ببرند. من در حالی که احمد ظاهر را دلداری میدادم موًکدا" از آنها خواهش کردم که از رفتار اهانت آمیز و زجر و شکنجهً احمد ظاهر بپرهیزند. آنها در حالیکه مصروف ولچک نمودن احمد ظاهر بودند خواهشات مرا با حرکات سر لبیک میگفتند. احمد ظاهر را سربازان مسلح در میان موتر نوع پیکپ که حالا به سراچه معروف شده است شام همان روز بطرف کابل بردند. همراهان احمد ظاهر عجالتا" در پغمان نزد ما ماندند. آلوده نمی گردد."- همراهان احمد ظاهر سه نفر بودند، دو خانم و یک مرد. خانم اولی که دوست احمد ظاهر بود فخریه نام داشت و خانم دومی دوست محمد قاسم که شغل اصلی اش عکاسی بود شفیقه نام داشت. ( بمنظور حفظ اسرار اشخاص و فامیلها از نوشتن تخلص و معرفی دقیق اینها که اکثرا" به فامیلهای معروف و بعضا" اشرافی آنزمان تعلق داشتند احتراز صورت میگیرد) فردای همان روز مکتوب خاص و راساً از ریاست څارنوالی ولایت کابل مواصلت نمود که متن آن چنین بود: " موضوع قتل خالده نامه بنت پرگل خان خانم احمد ظاهر به مقام ولایت عرض شد، محترم والی صاحب چنین هدایت دادند: برای تحقیق و بررسی قتل خالده نامه، محترم دکتور محمد امین حایل، رییس څارنوالی ولایت کابل، سمونیار عبدالرب آمر جنایی قوماندانی امنیهً ولایت کابل و محترم اسماعیل محشور ولسوال پغمان تحت ریاست خودم موضوع را دقیقا" بررسی و تحقیق نموده مطابق احکام قانون اجرااًت صورت گیرد" . محل امضای دکتور محمود حبیبی والی کابل ( برای معلومات خوانندهً محترم باید تذکر بدهم که بعد از کودتای ۲۶ سرطان سال ۱۳۵۲ در تشکیل و اسمای مقامات پولیس تغییرات و تحولاتی رخداد به این معنی که قبلا" قوماندانی عمومی ژاندازم و پولیس وزارت داخله دارای رییس ارکان و معاون قوماندان عمومی، ریاست های محابس، پاسپورت، لوژستیک ، سرحدی و قوماندانی های امنیهً ولایات بود، ولی بعد از سرطان ۱۳۵۲ تشکیل آن قوماندانی به آمریت عمومی امنیت، آمریت عمومی جنایی، آمریت عمومی پاسپورت، آمریت عمومی لوژستیک، آمریت عمومی محابس و صنعتی تغییر نمود که به تاًسی از آن قوماندانی های امنیهً ولایات دارای آمر امنیت بحیث رییس ارکان یا معاون قوماندان، آمر جنایی" قبلا" این سمت را سرمامور میگفتند " آمر سرقت، آمر قتل و جرح، آمر جرایم اخلاقی، آمر متفرقه و ماموریت های سمت بودند. درین زمان قوماندان امنیهً کابل سمونیار جمیل نورستانی، آمر امنیت سمونیار میرگل خان آبادی که بروز هفت ثور ۱۳۵۷ کشته شد و آمر جنایی سمونیار عبدالرب بودند. باید علاوه نمود که میرگل بعدا" به عوض جمیل نورستانی بحیث قوماندان امنیه مقرر شد و تا وقتیکه به قتل رسید به همین سمت باقی ماند.) بعد از مواصلت مکتوب څارنوالی با څارنوال و آمر جنایی تیلفونی تماس گرفتم تا پروگرام کار خود را بسازیم، آنها گفتند که نظر به هدایت شفاهی مقام ولایت تحقیق بهتر است بعد از ظهر ها صورت گیرد تا کار روزانه ولسوالی اخلال نشود. موضوع پذیرفته شد و شام همین روز اولین مرحلهً تحقیقات از احمد ظاهر آغاز شد. ( در مورد سه نفر متهم دیگر باید تذکر بدهم که از فخریه نامه، شفیقه نامه و محمد قاسم تحقیقات ابتدایی در ولسوالی پغمان آغاز شد. آنها بعد از آنکه خبر شدند که خالده کشته شده است سخت ترسیدند، ولی فخریه نامه بعوض دادن تحقیق و نوشتن جواب در مقابل پرسش های موًظفین، به آنها با اصرار میگفت که: "شما مرا بالفعل با احمد ظاهر گرفتار کرده اید، باید بحکم شریعت مرا با وی نکاح نمایید". من به نامبرده گفتم که اگر حکم شریعت را میخواهی اولا" تو با یک مرد نا محرم که تا حالا هیچ نوع تعلق بهمدیگر ندارید در حالت غیر شرعی دستگیر شده ای، ثانیا" حکم شریعت اینست که اگر نکاح صورت میگیرد باید ایجاب و قبول دو طرف در میان باشد و علاوتا" ولی منکوحه یعنی زوجه حضور داشته باشد. من چطور اولا" در غیاب ناکح یعنی شوهر، بدون شاهدان عقد و ولی منکوحه نکاح شما را بسته کنم. مهمتر از همه اینکه خودت همرای شخصیکه مستقیما" متهم بقتل است دستگیر شده ای و متهم مذکور به این اتهام تحت تحقیق قرار دارد و توقیف است. اما فخریه جان بدون اینکه به استدلال شرعی و قانونی من گوش بدهد پیوسته اصرار داشت که چون با احمد ظاهر دستگیر شده ام باید با او نکاح شوم، زیرا زمانیکه احمد ظاهر با خالده دستگیر شد آنها نکاح کردند. من به فخریه نامه حالی ساختم که خالده با احمد ظاهر دستگیر نشده بود و جریان نکاح آنها قصهً طولانی دارد، ولی وی بر موضع خود پافشاری میکرد. وقتیکه از دونفر دستگیر شدگان دیگر سوال شد، اولا" از شناخت خالده و موضوع کشته شدنش اظهار بیخبری نموده و گفتند که صرف جهت تفریح و هواخوری با احمد ظاهر به پغمان آمده اند و با فخریه نامه قبلا" کدام آشنایی نداشتند، من به فخریه گوشزد نمودم که فعلا" تصمیم گرفته ام که شما سه نفر را در بدل ضمانت سر رها سازم، اگر در آینده برای انجام تحقیقات بشما ضرورت شد احضار خواهید شد، ولی وی بر همان موضوع نکاح با احمد ظاهر پافشاری مینمود. ازینرو من به قوماندان امنیه پغمان هدایت دادم تا آنها را رسما" توسط پولیس موًظف بولایت کابل اعزام دارد. زمانیکه تحقیقات اساسی در ولایت کابل صورت گرفت در مورد فخریه نامه روشن گردید که نامبرده در همین وقت دستگیری در عقد نکاح شخص دیگری قرار داشت که اسم آن شخص هارون... بود، یعنی در واقعیت امر فخریه جان اصرار میورزید که در عین حال در عقد نکاح دو نفر درآید که این امر نه تنها در قانون شرعیت و سایر قوانین نافذهً افغانستان روا و جایز نبود، بلکه گمان کنم در همان وقت ( ۱۳۵۴- ۱۹۷۵ ) در قانون و اصول رسمی هیچ کشوری مجاز نبود. بعدها زمانی که احمد ظاهر از زندان آزاد شد با فخریه نامه رسما" ازدواج نمود. من از چگونگی و جریان این ازدواج بطور مستقیم و رسمی کدام معلومات دقیق ندارم، ولی بحکم اصول و قانون باید اولا" شوهر اولی او را طلاق داده باشد و بعدا" ازدواج دوم صورت گرفته باشد. صرف در اواخر سال ۱۳۵۶ که باری احمد ظاهر را دیدم، درحالیکه خیلی صمیمیت و لطف نمود از ازدواج خود با فخریه جان بمن چیزی نگفت. روز اولی که جهت تحقیقات همراه با هیاًت موًظف به ولایت کابل آمدم تنها احمد ظاهر به منظور انجام تحقیقات تحت توقیف قرار داشت، ولی روز بعد و هفتهً اول تعداد بسیار زیادی از دوشیزه گان، زنان، جوانان و مردان که از طرف اولیای مقتوله و مشمولین دوسیه قلمداد شده بودند و میشدند احضار و تعدادی از آنها بعد از پرسش و پاسخ ابتدایی رها و عده ای زیاد آنها تحت توقیف گرفته میشدند. باید تذکر بدهم که درین جریان سوً استفاده های مادی و حتی جنسی فراوانی صورت گرفت که هیاًت بعدا" از آن آگاه شد و تا اندازه ای ممکن جلو آنرا گرفت. هیاًت تحقیق واقعهً قتل خالده خانم احمد ظاهر در همان اولین نشست یعنی آغاز تحقیق متوجه شد که با موضوع خیلی حاد، مهم و بغرنج روبروست، بدین معنی که مدعی یعنی پدر خالده که خود نیز زمانی افسر ژاندارمه بود (قرار معلوم پرگل خان تا رتبهً دگروالی نظامی رسیده بود و در مناطق مختلف کشور در مربوطات ژاندارم و پولیس ایفای وظیفه نموده بود و یکزمانی هم با محمود حبیبی در ولایت کندز همکار بود، یعنی حبیبی والی و پرگل خان قوماندان ژاندارم بود. قوماندان ژاندارم در آن زمان وظایف حفظ سرحدات و بررسی مسایل غیر جنایی و مسلکی را به عهده داشت)، انسان خیلی لجوج و منفعت طلب بود. وقتی او آگاه شد که احمد ظاهر دستگیر شده است با سرو صدا و جنجال زیاد خودرا نزد هیاًت تحقیق رسانید و در اولین برخورد برای ما گفت: «شما تا بحال بلد نیستید که چطور از یک قاتل مشهود تحقیقات کنید. لطفا" مرا اجازه بدهید که در ظرف یک ساعت او را قایل نمایم و هکذا من بحیث پدر مقتوله مطابق رسوم و عنعنات وطنی از شما میخواهم که قاتل را بمن بسپارید تا انتقام خون دختر عزیزم را از او بگیرم» و بدنبال این گفتار به گریه افتاد. ما هیاًت تحقیق به پرگل خان گفتیم، چیزهایی که شما می گویید و تقاضاهایی که شما میکنید نه قانونی، نه شرعی و نه هم عرفی اند. شما به حیث مدعی حق دارید هرکسی را که بر وی سوً ظن دارید بحیث مدعی علیه معرفی کنید و در پاسخ به پرسشهای ما توضیحات لازم که مارا بطرف حقایق ببرد ارایه دارید. سایر تقاضاهای شما بی مورد است. خوانندهً عزیز! شما قبول کرده نمیتوانید که بعد ازین توضیحات، پرگل خان چه غوغا و سر و صدا و ناسزاگویی را به احمد ظاهر، دکتور ظاهر پدرش و حتا کاکاها و قوم و زادگاه اش براه انداخت که ما مجبور شدیم از موظفین بخواهیم او را از اتاق خارج کنند. در زمان خروج از اتاق پرگل خان داد میزد که «قاتل دختر من احمد ظاهر و داکتر ظاهر است و معاونیین آنرا بعدا" معرفی میکنم. اگر هیاًت غیر ازین کدام اجراآت بکند تمام اعضای هیاًت تحقیق معاونان قاتلان خواهند بود.» زمانی که احمد ظاهر، که در توقیف ولایت کابل تحت نظارت قرار داشت، برای تحقیقات احضار گردید، خیلی مضطرب و پریشان بود. اتفاقا" احمد ظاهر در لحظه ای که پرگل خان را موظفین از اتاق خارج می کردند به اتاق تحقیق آورده شد و شعار های پرگل خان را فهمید و به مجرد قرار گرفتن به مقابل هیاًت قبل از آن که پرسشهای ما آغاز یابد از ما پرسید که: «ای کاکا چرا بالای من و فامیلم قهر است؟ آیا علاوه از اتهام قتل خالده این آغا نیز ادعای قتل دختر خود را برمن دارد؟» هیاًت قبل از همه از موًظفین توقیف ولایت که احمد ظاهر را آورده بودند خواست تا ولچک های دستان احمد ظاهر را باز کنند و بعد از آن به احمد ظاهر گفته شد که آیا این شخص را میشناسی؟ وی گفت که: «قطعا" او را نمی شناسم. همین قدر معلوم میشود که اورا بسیار درد رسیده و بالایش ظلم شده ولی رمز نام گرفتن من و فامیلم را نفهمیدم». من برایش گفتم که ظاهر جان، این شخص خسر محترم شما یعنی پدر خالده است و اگر تو اورا نمی شناسی از نظر شرعی نکاح تو با خالده ناقص است، زیرا در زمان نکاح نه تنها حضور، بلکه موافقهً ولی منکوحه یکی از شرایط مکمل نکاح است. احمد ظاهر گفت: «این موضوع اشتباه ولایت و محکمه است که باید از مسوولین آن پرسان شود.» و بدین صورت تحقیق قتل جنجال برانگیز خالده نامه آغاز گردید. با وجود آن که هیاًت تجربهً کافی در مسایل تحقیق و کنجکاوی جرایم داشت، ولی این موضوع به خاطری مشکل بود که اولا" قاتل و انگیزهً قتل به جز اتهام غیر موجه بر یک نفر یعنی احمد ظاهر وجود نداشت و جسد مقتوله هم نه در زمان و یا روز واقعه ، بلکه چندین روز بعد کشف شده و ظاهرا" قاتل هیچ نوع علامه از خود بجا نگذاشته بود و هیات تنها با یک ادعای غیر مدلل مدعی و یک مدعی علیه روبه رو بود. به هر صورت در اولین شب تحقیقات علاوه از هیاًت موظف، شخص والی و قوماندان امنیهً ولایت کابل در آن شرکت داشتند. بعد از پرسش های معمول و فورمالیته، از احمد ظاهر پرسیده شد که مصروفیت های یک هفتهً اخیر خود را با قید تاریخ و ساعت و در صورت امکان دقیقه بنگارد. احمد ظاهر پس از مطالعهً پرسش با شوخی گفت که: «من بیاد ندارم که چاشت چه خورده ام، چه رسد به کارها و فعالیت های یک هفته ام !» درینجا باید تذکر داد که برای انجام تحقیقات و اقرار متهم دو شیوه وجود دارد: یکی توصل به زور و شکنجه و آزار جسمی و روحی متهم و دو دیگر به خرج دادن مهارت ها و تکتیک های فنی و تجربی. شیوهً اول مستلزم کدام مهارت و فن نیست و درآن قسی القلب ترین انسان و دشمن ترین مستنطق موفق ترین نیز است، ولی شیوهً دوم که به اصطلاح متهم را «سرگپ آوردن» است دارای متود ها و تاکتیک های خاص خود می باشد که درین راستا مساعد ترین متهم پرحرف ترین آن هاست، چه مستنطق ماهر از سخنان خود متهم راه های بدام انداختن او را جستجو و پیدا میکند.

بگونهً مثال از متهم پرسیده میشود که: «صبح ساعت چند از خواب برخاستی؟» متهم هوشیار، زیرک و با تجربه فقط میگوید: «ساعت ٧ صبح» و اگر بگوید که: «چون شب ناوقت به بستر رفتم و تا دیر خوابم نیامد و ...» مستنطق در همین پاسخ پرسش های دیگری مانند چرا ناوقت یا دیر به بستر رفتی، تا آنوقت چه مصروفیت داشتی و ... برای کشف حقایق مطرح میکند. احمد ظاهر یکی دو ساعت مصروف نوشتن پاسخ به اولین دسته از پرسش ها شد که متن همین پاسخها موضوع را انکشاف داد، به این معنا که او اسمای یک عده اشخاص را که درین یک هفته ملاقات کرده بود ارایه نمود و هیاًت به موًظفین پولیس احضار چندین تن از آن اشخاص را برای فردا هدایت داد. احمد ظاهر از اشخاصی چون صمد پسر کاکایش، صمد معروف به داردار، نینواز، عبدالاحمد "اداً" مصنف و شاعر، نوریه سوما، فعلا" پرستو، هنرمند، نسیمه از زنان معروف و زیبای کابل، احمد شاه علم و ... نام برده بود. تحقیقات از اشخاص قلمدادی و اشخاص طرف ادعای مدعی یعنی پرگل خان در طول هفتهً اول برای رسیدن به حقایق سودی نبخشید. ولی باید تذکر داد که بعدها معلوم گردید سوً استفاده های پولی و جنسی شعبات پولیس از همان روز اول آغاز گردیده بود و با وجود تلاش هیاًت در جهت جلوگیری، بشدت تا آخر ادامه داشت. در آغاز هفتهً دوم تحقیقات، به ابتکار یک مامور با تجربه از همسایه ها و اشخاص دور و پیش محل سکونت خالده اخذ معلومات صورت گرفت که در آن در جملهً سایر اشخاص از خانمی بنام " خوبان " به حیث دوست بسیار نزدیک خالده نام برده شد که میتوان گفت با احضار این خانم کلید کشف حقایق به دست آمد، زیرا تا همان دم احمد ظاهر به جز انکار و تردید ادعاها پاسخی دیگری ارایه نداد و مدعی نیز با پافشاری بر توقیف پدر و کاکا و برادر احمد ظاهر که هیچ بنیاد و دلیل هم نداشت در حقیقت مانع انکشاف موضوع به طرف حقیقت میشد. هنگامی که از خوبان راجع به موضوع پرسش بعمل آمد، بنای گریه و ادعای بیگناهی و بی خبری نمود. چند چیز باعث شد که هیاًت توجه خود را بر خوبان نامه متمرکز سازد: اول عجز و زاری و التماس بیش از حد نامبرده، دوم آوردن طفل شیرخوار با خود و پیش کشیدن آن به حیث وسیله ایکه حس ترحم هیاًت تحقیق را جلب کند و سوم رفتار و کردار نامبرده. باید فراموش نکرد که خوبان نیز با وجود شسته شدن رویش توسط اشک ها از زیبایی چشمگیری برخوردار بود. در اخیر شب اول تحقیق از خوبان که بی نتیجه بود، هیاًت از توقیف نامبرده نسبت داشتن طفل شیرخوار با گرفتن ضامن مبنی بر احضار دوباره اش منصرف گردید. چون خوبان نامه عنصر کلیدی برای رسیدن به حقایق قتل خالده نامه میباشد، از روی ناگزیری باید دقیقا" معرفی شود: خوبان نامه که در آن زمان خانم بیست و چند ساله ای بیش نبود صبیهً فقیر محمد خان دیوه گلی است که نامبرده یک زمانی رییس احصاییۀ نفوس وزارت امور داخله بود، ولی در همان زمان خانم آقای نبیل ملک اصغر دیپلومات و مامور وزارت امور خارجه بود. مادر خوبان که به نام خانم فقیر شهرت داشت اصلا" ترکی بود. در روز دوم خوبان نامه بسیار خسته و پریشان معلوم میشد. هیاًت تحقیق روز قبل بعد از رهایی مشروط خوبان، به ماموریت پولیس شهر نو هدایت داد تا منزل خوبان را تحت نظر داشته باشد و ببیند که چه کسانی به آن رفت و آمد می کنند. راپور ماموریت پولیس حاکی بود که یک نفر مرد موی سیاه و چهره گندمی چندبار به خانه ً نامبرده رفت و آمد داشت و چون هدایت مشخص مبنی بر توقیف نامبرده داده نشده بود، لذا دستگیر نگردید. به رویت همین راپور از خوبان نامه هویت شخص نامبرده پرسیده شد. او با مهارت خاص ازین دام بیرون جسته و نامبرده را برادر شوهر خود معرفی نمود. خوبان نامه در حالی که طفل خود را در آغوش داشت پیوسته گریه میکرد و خودرا بیگناه قلمداد مینمود. من و آمر جنایی، سمونیار عبدالرب، خوبان را در اتاق علیحده برده برایش گفتیم که اگر تو با هیاًت در جهت کشف حقایق کمک کنی، به تو وعده میدهیم که ما هم ترا کمک خواهیم کرد، در غیر آن چون مدعی یعنی پدر خالده ترا شریک قتل میداند تو جزای زیاد خواهی دید. «در حالیکه این یک تکتیک بود و پدر خالده قطعا" خوبان را نمیشناخت». خوبان بازهم با گریه از افشای حقایق طفره میرفت. هیاًت در حالی که مصروف تحقیق از احمد ظاهر و اشخاص دیگری که در پاسخ های احمد ظاهر از آنها نام برده شده بود و فعلا" احضار و تحت تحقیق قرار داشتند بود، دفعتا" خوبان نامه به من و آمر جنایی ولایت اشاره نموده و گفت: «اگر شما وعده میدهید که مرا رها میسازید، من یک کمک به شما میکنم.» ما در حالی که در دل خود ازین تغییر در موضعگیری سرسختانهً خوبان نامه خیلی خوشحال بودیم ظاهرا" آن را عادی تلقی کرده و همینقدر گفتیم که چگونگی کمک به تو وابسته به موًثق و مهم بودن معلوماتیست که ارایه میداری. خوبان نامه آمر جنایی را به اتاق دیگر خواست و بعد از لحظات چند آمر جنایی از اتاق خارج شده و به خوبان گفت که کمک تو در صورتی قابل قدر خواهد بود که شخص نامبرده هیاًت را بطرف حقایق رهنما شود. بعد رو به هیاًت کرده اضافه نمود که خوبان جان میگوید که اگر اورا رها سازیم یک شخص مهم را معرفی میکند. ما همه گفتیم که موافق هستیم. خوبان گفت که: «یک بچه را که نامش حشمت است حاضر نمایید. همه حقایق به او معلوم است». هیاًت ظاهرا" موضوع را بی اهمیت جلوه داده و خوبان را تحت ضمانت موًقتا" رها نموده اجازهً رفتن به خانه داد. به تعقیب آن فورا" هدایت احضار حشمت نام به مرجع مربوط داده شد. والی ولایت کابل که پیوسته به اتاق تحقیق سرمیزد، از عدم انکشاف مثبت تحقیقات و یافت نشدن مجرم و یا مجرمان واقعی نا خشنود بود. ازین رو انکشاف جدید را که ما چندان به آن امیدوار نبودیم تلفونی به اطلاع والی و قوماندان امنیه رسانیدیم. والی با اشتیاق تمام اظهار داشت که به مجرد رسیدن حشمت الله در تحقیقات او شرکت خواهد کرد. نزدیک به نیمهً شب همان روز یک پسرک نوجوان سیاه چرده که جوانتر از خوبان و خالده معلوم میشد توسط موًظفین به اتاق تحقیق آورده شد. در اولین برخورد فکر میشد که خوبان جهت کتمان حقایق این شخص را قلمداد نموده است. من در دلم تصمیم گرفتم که بعد از پرسش و پاسخ مختصر این نوجوان را آزاد سازیم. ورق اول که حاوی پرسشها پیرامون شهرت دقیق، کار، مصروفیت و شناختش با احمد ظاهر، خالده، خوبان و دیگران بود به نامبرده سپرده شد. واکنش عجولانهً تواًم با عصبانیت نامبرده شکاکیت همهً ما را بر انگیخت، زیرا او بدون آن که همه پرسش ها را بخواند و به آن به دادن پاسخ آغاز کند، بنای اعتراض را گذاشته و پیوسته تکرار میکرد که من نه این اشخاص را میشناسم و نه از موضوع قتل خالده نامه اطلاع دارم. شما برای چه مرا به اینجا آورده اید؟ او هیاًت را تهدید میکرد که موضوع را به ذرایع مختلف که در اختیار دارد، به رهبر و رییس دولت خواهد رسانید. در حالی که هیاًت تحقیق مصروف گفت و شنید با حشمت الله بود، والی و قوماندان امنیه وارد اتاق تحقیق شدند. وقتی والی لجاجت متهم را مشاهده کرد تهدید کنان گفت که اگر به رضا نشود، به زور حقایق را از او بدست خواهد آورد. من از حشمت صمیمانه پرسیدم که آیا از احکام قانون اجرااًت جزایی و سایر قوانین مربوطه آگاهی دارد یا نه؟ او با خشونت و عصبانیت گفت که: «مرا به قانون مانون تان غرض نیست، مرا از کار و زنده گی ام کشیده اید، فامیلم در خون نشسته اند که چرا مرا پولیس آورده است. من از فرد فرد شما شکایت خواهم کرد».

من برایش گفتم که من حقیقت عشقم را به وی ثابت می کنم. از پغمان دوباره راهی کابل شدیم. در طول راه در حالی که همه غرق نشه بودیم دست اندازی و ساعت تیری ادامه داشت. خالده با بسیار گرمی و اشتیاق مرا میبوسید و از عشق سوزان خود سخن ها میگفت، ولی همه توجه من به جانب خوبان بود و برای این که خوبان خفه نشود من خالده را پیوسته دشنام میدادم و از خود دورمیکردم و خوبان را به آغوش میکشیدم. در راه بوتل دیگری را که با خود گرفته بودیم نوشیدیم و به طرف شمالی روانه شدیم. در بالای کوتل خیرخانه موتر را توقف داده هر سه ما بالای دیوار کنار جادهً کابل – شمالی نشستیم. من در حالی که کوشش میکردم خوبان را به آغوش بکشم بازهم عشق سوزان خودرا به وی اقرارکردم و او مانند همیشه در حالی که مرا از خود دور میکرد با خنده عشقم را به مسخره میگرفت و آنرا دروغ می پنداشت. من در حالی که غرق نشه بودم ولی همه چیز وهرسخن را خوب حس میکردم و میدانستم، به خوبان گفتم که اگر میخواهد من عشق خود را به او ثابت میکنم. او با استهزا در حالی که برخاسته و از من دور میشد به من و عشقم تمسخر نموده و آنرا دروغ می پنداشت. آخرین قطرات شراب را سر کشیدیم. خالده میگفت که برویم و شراب پیدا کنیم، خوبان نیز سخن او را تکرار کرد. وقتی از جا بلند شدند توازن خود را نگهداشته نمیتوانستند. من در حالی که به اندازهً آنها نشه نشده بودم دویده و خوبان را به آغوش کشیدم و آهسته در گوشش گفتم که میخواهی عشقم را بتو ثابت کنم؟ او به خنده گفت که چطور؟ من به طرف خالده روانه شدم. او با همه اشتیاق خودرا به آغوش من انداخته و به طرف دیوار کناره جاده کشانید. من کاردی را که قبلا" به این منظور آماده کرده بودم از بغل جیب خود بیرون کرده و دو ضربه محکم به سینهً خالده زدم. او در حالی که جیغ بلندی زد بنای مقاومت و دست و پا زدن گذاشت. من برایش موقع نداده، در حالی که یک دستم را به دهانش گرفته بودم با دست دیگر ضربهً سوم را به قلبش حواله کردم. درینوقت خوبان که تازه از فاجعه آگاه شده بود نزدیک آمده و دست مرا گرفته داد زد که چه میکنی. من در حالی که او را با شدت به دور پرتاب کردم خالده را که در حال جان کندن بود محکم تر گرفتم. پس از چند لحظه خالده آرام آرام سست شد و جسد بیجانش در کنار سرک به پای دیوار کنار جادهً کابل – شمالی به زمین افتاد. من در حالی که آرام آرام به عمق فاجعه پی برده بودم دیگر عشق خوبان، اثبات واقعیت این عشق به وی و همه چیز فراموشم شده بود و خواستم نعش خالده را به طرف دشت چمتله انتقال دهم. دیدم که سنگین تر از آنست که من فکر میکردم. به کمک خوبان که دیگر نشه اش مانند من پریده بود جسد را کشان کشان از دیوار کنار جاده گذشتانده، چهل یا پنجاه متر دورتر از سرک در دشت رها کردیم و با عجله در حالیکه وهم و غم سخت دماغ و گلویم را میفشرد سوار موتر شده بطرف شهر روانه شدیم. همینقدر بیاد دارم که پیوسته به خوبان میگفتم که این راز باید سر به مهر نگه شود، ورنه هردوی ما برباد خواهیم شد. خوبان را که گریان و نالان و وارخطا بود بمنزل شان رسانیده و خودم بخانه برگشتم. درینوقت هوا روشن شده بود و من بعد از شستشوی دست و تبدیل کردن لباسم که پر از خون بود، در حالیکه هیچ اثری از خواب در چشمانم نبود به بستر رفتم». از حشمت پرسیده شد که برویت اظهارات فوق انگیزه و محرک قتل خالده اثبات عشق خودت به خوبان بود و بس؟ وی اظهار نمود که: «محرک اصلی قتل خالده این بود که او مزاحم من بود و مرا به کار و بارم نمیگذاشت. وقت و ناوقت برایم تلفون میکرد و بدون این که من علاقمند باشم نزدم می آمد. من مجبور شدم که او را از سر راه خود دور کنم تا بتوانم با خطر آرام زنده گی خودرا پیش ببرم. البته من خوبان را دوست داشتم و او درین راه مانع و مزاحم بود». من بازهم برایش گفتم که مامورین ضبط قضایی که ما جزئی از آنها هستیم حق دارند تا افراد را جهت کشف حقایق در موضوعات جرمی تحت توقیف موقت قرار دهند. او با وارخطایی فریاد زد که: «کسی حق ندارد مرا توقیف نماید». والی با عصبانیت بر وی داد زد که خاموش شود و به موًظفین هدایت داد که نامبرده را به اتاق جداگانه تحت نظر قرار دهند تا پاسخ به پرسش های مطروحه را بنویسد. وقتی که حشمت از اتاق برده شد، تقریبا" تمام اعضای هیاًت تحقیق به تجارب دست داشتهً شان او را در موضوع قتل یا شریک و یا حد اقل آگاه قلمداد کردند. من پیشنهاد کردم که حشمت تا یک زمان معین تحت توقیف مجرد که نتواند با هیچ کس در خارج از توقیف و یا داخل آن تماس داشته باشد قرار گیرد که فورا" پذیرفته شده و تعمیل آن به آمر توقیف هدایت داده شد. بعد از مشورهً همه جانبه چنین تجویز اتخاذ گردید که از خوبان و سایر متهمان راجع به شناخت شان با حشمت پرسش های دقیق و تحریک کننده (در تحقیقات جهت کشف حقایق یک تکتیک دیگر وجود دارد و آن این که به متهم گفته میشود که: به رویت گفتار متهم دیگر و یا متهمان دیگر ثابت شده است که او فاعل اصلی جرم است، ولی هیاًت نسبت این که میترسد که کدام دشمنی شخصی در بین نباشد به آن کمتر باور میکند و میخواهد حقایق را از دهان و یا قلم خود متهم بشنود و یا بخواند) صورت گیرد. ازین رو از احمد ظاهر، صمد پسر کاکایش، صمد دار دار، عبدالاحمد "ادا" و سایر متهمان بشمول دختران و زنان راجع به حشمت و ادعاهایش پرسیده شد. همه از شناخت دقیق با وی انکار کردند. از خوبان پرسیده شد که: ( حشمت همه چیز را گفته است، ولی به جز او یعنی خوبان کسی دیگر را مقصر نمیداند، لطفا" شما حقایق را بنگارید !) خوبان که تا آنزمان تجربه و پختگی کافی نداشت با اظهارات خود کلید کشف حقایق را به دست داد. او در پاسخ نوشت: ( حشمت غلط میگوید، به جز خودش هیچ کس دیگر درین واقعه موجود نبود.) به مجرد به دست آوردن این جواب خوبان نامه گفته شد که برخلاف ادعای وی حشمت همه گناه را به گردن او و دیگران انداخته است و اگر او حقایق را به طور مفصل و دقیق نگوید نزد قانون و حکومت مجرم خواهد بود. خوبان نامه در لابلای گریه و فریاد با آواز بلند به حشمت دشنام میداد و او را قاتل و دروغگو خطاب مینمود. باید گفت که این ادعای خوبان آسان و ساده و فوری به دست نیامد و شبهای زیاد و طولانی او مقاومت میکرد که شرح جزئیات آن برای خواننده ملال آور خواهد بود. از حشمت پرسیده شد: (خوبان نامه و دیگران همه حقایق را به ما گفته اند و تو نزد هیاًت مجرم هستی، اگر قبول داری خوب، در غیر آن دلایل و شواهد مقبول ارایه کن!) به مجرد خواندن این پرسش حشمت بنای غالمغال و لجاجت را گذاشته و میخواست که بالای هیاًت حمله نماید که فورا" دستانش به پشت سرش ولچک گردیده به جایش نشانده شد. مقاومت، لجاجت و گریز از حقایق از جانب حشمت شبهای زیاد و طولانی دوام نمود که تقریبا" بعد از یک هفته تحقیق و گفت و شنود، دادن بیدارخوابی، تهدید به زدن و شکنجه و غیره عمدتا" از جانب قوماندان امنیه (سمونیار میرگل) حشمت چنین اقرار نمود: «من قطعا" خالده را دوست نداشتم، ولی او بسیار شله بود و دنبالم را رها نمیکرد. من اصلا" دیوانه وار عاشق خوبان بودم و هستم و حاضرم جانم را فدایش کنم، ولی او به من توجه نداشت و سرگران بود. هر قدر فکر کردم علت را نفهمیدم. از خوبان بارها پرسیدم که چرا بمن توجه لازم ندارد، نمیگفت. بالآخره یکروز اظهار نمود که من اورا دوست ندارم بلکه عاشق خالده می باشم. من به خوبان گفتم که چون او بمن همیشه دست نمیدهد من از مجبوریت روبه خالده می آورم و با وی نزدیک میشوم، ولی خوبان باور نمیکرد. من تصمیم گرفتم که عشقم را درعمل به خوبان ثابت کنم، ولی هرچه کردم فایده نکرد. شبی که محفل عروسی یکی از اقارب خوبان بود و وی درآن شرکت داشت من همرای موتر فولکس واگون بدنبال خالده رفتم. بعد از آن که کمی نوشیدیم یاد خوبان به سرم زد و به صالون عروسی به دنبال خوبان رفتم. به هرشکلی بود او را ازعروسی کشیده همراه با خالده به رستوران باغ بالا رفتیم. بعد از نوشیدن یک بوتل به طرف پغمان رفته و درهوتل بهاریک بوتل دیگر را نوشیدیم. درین وقت من دست به دامن خوبان برده و به وی ازعشق سوزان خود سخن گفتم. او که غرق نشه بود مرا از خود دور کرده و همه گپ هایم را دروغ و فریب میدانست. مطابق قانون اجرااًت جزایی نافذهً آن وقت، هنگامی که متهم و یا متهمان به جنایت و یا جنحهً مشدده به جرم خود منجمله قتل عمد اقرار میکنند، باید فورا" به محکمه راجع گردند تا اقرار شان ثبت وثیقهً شرعی شود. از همین رو ورقهً اقرار حشمت با خودش به محکمهً وثایق ولایت کابل راجع گردید. محکمهً مذکور موضوع را رد نموده و اظهار داشت که چون واقعه در مربوطات ولسوالی پغمان بقوع پیوسته، باید در همان محکمه ثبت گردد. درین میان اشتباه دیگری صورت گرفت و آن انعکاس فوری اقرار حشمت مبنی بر قتل خالده بود که به سرعت برق اولا" در شعبات مربوطهً ولایت کابل، بعدا" به خارج از آن بازتاب یافت. پرگل خان به مجرد آگاهی ازین واقعه بنای داد و فریاد و اعتراض را گذاشته در صحن ولایت قیامتی را برپا نمود. او با صدای بلند فریاد میزد که هیاًت موًظف قتل دخترم خائن و رشوه خوار است، از داکتر ظاهر و پسرش ملیون ها گرفته و شخص دیگری را به دروغ قاتل معرفی میکند. من قطعا" به این هیاًت و اجراًات شان قناعت ندارم. بعدا" وی با حشمت که در راه بازگشت از محکمه بود درگیرشده وعلاوه از دشنام و ناسزا او را تهدید میکرد که اقرارغلط او باعث به هدر رفتن خون دخترش میشود. پرگل خان پرخاش کنان واعتراض کنان درحالی که ولایت را به خواهش نیروهای امنیتی ترک میگفت با صدای بلند نام داود خان، وزیر داخله و وزیرعدلیه را یاد میکرد و می گفت که به همهً آنها عرض و شکایت خواهد کرد. (درین وقت فیض محمد وزیرامورداخله و داکترعبدالمجید وزیرعدلیه بود). تهدیدها و اعتراضات پرگل خان سبب شد که هیاًت تحقیق وهمچنان والی و قوماندان امنیهً ولایت کابل درهمه موارد از احتیاط کار بگیرند، لذا برای اعزام متهمان و ارسال دوسیهً مربوطه که خیلی قطور شده بود تدابیر جدی امنیتی اجرا میشد. در تحت همین تدابیر وقتی دوسیه و مقصر یعنی حشمت به محکمه راجع گردید محکمه بدون آن که اقرار تحریری ارسالی هیاًت را که دارای امضاً و نشان انگشت مقصر بود ثبت وثیقهً شرعی کند. به جواب څارنوالی پغمان نوشت که: " متهم عندالمحکمه انکار نمود". وقتی این موضوع را به والی اطلاع داده و خواهان آمدن هیاًت تحقیق به پغمان شدم، پس از یکساعت هدایت رسید که دوسیه و حشمت را دوباره به ولایت راجع دارم. موًجز این که پس از مشکلات و بکاربردن تکتیک ها و مهارتهای زیاد حشمت حاضر شد که دوباره در محکمهً پغمان اقرار خود را تایید نماید. تواًم با مواصلت وثیقهً شرعی مبنی بر اقرار متهم به قتل خالده یک مکتوب به امضای وزیر عدلیه و مکتوب دیگر به امضای محمد اکبر رییس دفتر ریاست جمهوری به ولایت کابل مواصلت کرد که نسبت دادخواهی و شکایت پرگل هدایت داده شده بود تا موضوع قتل دوباره تحت تحقیق دقیق قرار گیرد و بدون احکام و هدایت مقام وزارت عدلیه هیچیک از متهمان از توقیف رها نشوند «که منظور اصلی احمد ظاهر بود». هیاًت تحقیق همراه با دوسیه نزد والی کابل که قوماندان امنیه نیزحاضر بود مراجعه نموده و اظهار داشتند که ما تمام نیرو و مهارت خودرا بکار بستیم و پس از تحمل زحمات فراوان قاتل و انگیزهً قتل را شناسایی و ثبت دوسیه نمودیم. لذا برای تعمیل احکام مقامات بالایی، هیاًت دیگری لازم است. از دست ما بیشتر ازین چیزی برنمی آید. والی موضوع را تلفونی با وزیرعدلیه در میان گذاشت. او که انسان فوق العاده محافظه کار بود گفت که چون پرگل خان واسطه و زور زیاد دارد مجبورا" این نامه را به ولایت نوشته است. وقتی که والی موضوع را با رییس دفتر ریاست جمهوری در میان گذاشت، او گفت که: «رهبر هدایت داده تا دوسیه به مرکز وزارت داخله ارسال گردد». وقتی والی این موضوع را به ما گفت، نفسی براحتی کشیده و موافقت کامل خود را به آن اظهار نمودیم. به ما هدایت داده شد که دوسیه و همهً متهمان را به آمریت عمومی جنایی وزارت امور داخله راجع سازیم. خالی از دلچسپی نخواهد بود که گفته شود، دوسیه با ضمایم در همین مدت کمتر از یکماه بیشتر از ٧٦٠ ورق و متهمانی که تحت توقیف و یا تحت ضمانت قرار داشتند به ٤٢ نفر میرسید. دوسیه تواًم با تدابیر جدی امنیتی به آمریت عمومی جنایی وزارت داخله ارسال گردید. درین زمان غلام فاروق یعقوبی به حیث رییس عمومی جنایی وزارت داخله کار میکرد. من دوباره مصروف کارهای خود که خیلی زیاد بود (در فصل گرما پغمان در جملهً یکی از تفریحگاه های محدود مردم کابل چه که مردم افغانستان بود و به ویژه در روزهای آخرهفته ازدحام بیحد زیاد مردم حوادث زیاد را نیز بارمی آورد که موًظفین حکومتی در راًس ولسوال را سخت مصروف میساخت) شده و از جریان بعدی موضوع دورماندم. پس ازچند روز یکی از دوستان صمیمی من که دوست احمد ظاهر نیز بود نزدم آمد و از وضع احمد ظاهروجریان واقعات برایم تعریف کرد. او اضافه نمود که احمد ظاهر در توقیف ولایت خیلی دق آورده و اگرمیتوانم کمکی به او بنمایم. من برایش گفتم که به بهانهً تکمیل دوسیه و یا کدام بهانهً رسمی دیگر میتوانم اورا به پغمان بخواهم، زیرا قانونا" دوسیه باید سیر نهایی خودرا درڅارنوالی و محکمهً پغمان به انجام برساند. دوستم خیلی خوشحال شد و از من خواست که ازین صلاحیت خود هرچه زودتر استفاده نمایم. من در حالی که استعلام مبنی بر احضار احمد ظاهر را امضاً میکردم از آمر توقیف ولایت تلفونی تقاضا کردم تا فردا برای چند ساعت احمد ظاهر را تحت الحفظ به پغمان بفرستد. فردا صبح احمد ظاهر به پغمان آورده شد. به مجرد رسیدن و دیدن من گلایه کنان گفت که: " ما را رها کردید!" من جریان را برایش قصه کرده علاوه نمودم که پس از تثبیت حقایق پیشنهاد رهایی مشروط او را نموده بودیم که دعوی جلبی مدعی یعنی پرگل خان مانع آن شده و اسباب به درازا کشیدن موضوع گردید. احمد ظاهر گفت که: «هیاًت جدید نیز از من تحقیقات جداگانه به عمل آورده و بالاخره گفتند که من باید رها شوم، ولی عرض و داد و لجاجت مدعی ادامه دارد». احمد ظاهر گفت که: «مدعی یعنی پرگل خان به پدرم احوال روانه کرده که میخواهد موضوع را از راه مفاهمه حل نماید ولی پدرم آن را رد نموده است. بالاخره مدعی به صراحت تقاضای پول هنگفت را نموده که با خشم رد گردیده است". احمد ظاهر اضافه نمود که پرگل خان از دیگر مشمولین دوسیه یعنی پسر کاکایش عبدالصمد، عبدالاحمد "اداً" و فضل احمد نینواز نیز در بدل دادن ابراً تقاضای پول نموده است. من به احمد ظاهر گفتم که اگر از خارج حتا از جرمنی که پولیس آن شهرت جهانی دارد هیاًت بیاورند، دوسیه را کدام انکشاف دیگر داده نمیتوانند، زیرا هیاًت اولی با زحمات و پشتکار زیاد توانست حقایق را کشف و برملا سازد. این که مدعی به آن قناعت ندارد حالا ثابت شده است که مرادش به میدان آمدن به زعم خودش قاتل اصلی نه بلکه قاتل متمول و آبرومند و بالاخره فروختن خون دخترش و به دست آوردن منفعت است. احمد ظاهر از من طالب کمک شد. من گفتم تا زمانی که دوسیه تکمیل و به څارنوالی پغمان جهت تعقیب عدلی سپرده نشود، من کدام کاری برای او انجام داده نمیتوانم. احمد ظاهر در اخیر گفت که هیاًت جدید تعداد بیشتر مردان و زنان را حتا از اطراف کابل برای انجام تحقیقات احضار کرده و گفته میتوانم که توقیف زنانه و مردانه مملو از مشمولین دوسیهً قتل خالده است. همان دوست من که واسطهً آمدن احمد ظاهر شده بود، به داخل اتاق کار من آمده و تقاضا کرد که محافظین احمد ظاهر را رخصت نموده و اورا در پغمان نگهدارم که پذیرفته نشد. او بعدا" خواهش نمود که احمد ظاهر به منزل ما برود و چند ساعت بسراید. احمد ظاهر به نسبت نداشتن آلات موسیقی و تبله نواز معذرت خواست ولی نسبت اصرار دوستم که من نیز به آن بی علاقه نبودم با احمد ظاهر به منزل من که دولتی بود روانه شدیم. هارمونیه به آسانی پیدا شد ولی تبله و تبله نواز پیدا نشد. از روی اجبار پسر مامایم که با ما زنده گی میکرد پتنوس پیاله ها را گرفته ظاهر را درسرایش سرودهایش همراهی نمود (این محفل را من در کست ثبت نموده ام، درین روز احمد ظاهر چند آهنگی را که قبل از توقیف شدن آماده ثبت نموده بود اجرا نموده است. این کست را من نزد خود محفوظ نگهداشته ام، ولی چون بیشتر از ٣٠ سال از ثبت آن میگذرد خیلی کهنه شده و در هنگام استعمال قطع میگردد). شام همان روز احمد ظاهر دوباره به توقیف ولایت برگردانده شد و تا ختم تحقیقات هیاًت وزارت داخله در آنجا باقی ماند. تعیین هیاًت جدید به جز اینکه زمینهً سو استفاده های مادی، پولی و جنسی موًظفین پولیس و څارنوالی را به وجود بیاورد، کدام سود دیگر نداشت. دوسیه بعد از تقریبا" یکنیم ماه، در حالی که قطورتر شده بود، تحت تدابیر جدی امنیتی (مقامات می ترسیدند که پرگل خان توسط افراد خود دوسیه را ربوده و محو نموده زمینهً طولانی شدن موضوع و استفادهً شخصی را فراهم خواهد کرد) به څارنوالی پغمان مواصلت نمود. من دوسیه را که حالا بیشتر از هزار ورق شده بود به خاطر محفوظ بودن تا زمان احاله به محکمه در خانهً خود نگهداری میکردم. وقتی که اجراآت و تحقیقات هیاًت بعدی را مطالعه کردم هیچ چیز و یا موضوع نو در آن به میان نیامده بود و بازهم حشمت قاتل و خوبان معاون قاتل و خالده محرک قتل وانمود شده بود. دوسیه تواًم با صورت دعوای څارنوال به محکمه راجع گردید. در صورت دعوا برای قاتل حبس دوام و برای معاون قاتل حبس متوسط با استناد مواد قانون اجراآت جزایی تقاضا گردیده، برائت سایر متهمین به شمول احمد ظاهر تقاضا شده بود. محکمهً ابتدائیه به قاتل حبس دوام (بیش از ۲۰ سال)، به معاون قاتل، نسبت داشتن حالت استثنایی و ترحم طلب، حبس کوتاه (سه سال) حکم نموده و رهایی سایرین را اعلام نمود. پرگل خان چون همه تیر هایش به خاک اصابت نموده بود آخرین تلاش و تقلایش را با وارد آوردن اتهام رشوه و سوً استفادهً څارنوالی و محکمه نزد مقامات بالایی عارض گردیده و احکامی مبنی بر تجدید نظر و غیره به دست آورد که بالاخره همه بی نتیجه بودند. باید تذکر داد که در کشور عقبمانده و فقیری چون افغانستان هیچگاهی همه امور در مسیر اصولی، قانونی و به شکل عادلانه و بی غرضانه سیر نمیکند که واقعهً قتل خالده نامه نیز شامل همین روال است. حشمت که خودش به قتل عمد اقرار شرعی نموده بود، بعد از کمتر از دونیم سال همراه با سایر قاتلین، قطاع الطریقان، تروریستان، دزدان و قاچاقبران در ماه ثور ١٣٥٧ به حکم و ابتکار حفیظ الله امین از محبس رها گردید که اغلب قوماندانان جهادی مانند لطیف غول، صدیق قچی و دیگران در همین جمله بودند و این عمل اقدام انقلابی، خلقی وعادلانه قلمداد گردید. در حالی که همین عناصر مجرم که اکثر شان مجرمین متکرروجانی های حرفه یی بودند، در راًس کسانی قرار گرفتند که سد راه ترقی و تنور در کشور گردیدند. همانطوری که در ابتدای این خاطرات تذکر دادم من احمد ظاهر را در اواسط سال ١٣٥٦ یکبار دیگر دیدم که لطف نموده و مجموعهً کستهای آوازش را برایم تحفه داد. بعد از آن دیگر ندیدمش که بالاخره سر و پیکر به خون آغشته اش را در اواخر جوزای ١٣٥٨ که در اثر حادثهً ترافیکی خونین شده بود غمگینانه به تماشا نشستم. باید متذکر شوم که نظر به چشمدید خودم و بر خلاف ادعاهای موجود که اغلبا" از حدسیات و حب و بغض های سیاسی ناشی شده است و با حفظ نه تنها دوستی، بلکه عشق ورزیدن به آواز و هنر احمد ظاهر، اعلام میدارم که احمد ظاهر بد شانس را کسی نکشته، بلکه مرگش در اثر واقعهً ترافیکی فرا رسید، که شرح دقیق آن را در آینده و در نوشته ای که بمناسبت ٢٨ مین سال خاموشی ابدی احمد ظاهر مینگارم، بازتاب مییابد. و مرگش به زود رسی نور فرا رسید اسماعیل محشور رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت راهی بجز گریز برایم نمانده بود این عشق آتشین پر از درد بی امید در وادی کناه و جنونم کشانده بود

 واقعیت های دیگر مرگ احمد ظاهر

کتابگونه ای در آسترالیا از جانب شخصی بنام حق شناس؟! به چاپ رسیده است کهعلاوه از جعل رویداد غم انگیز وفات احمد ظاهر، راجع به سایر اشخاص معروف پر از جعلیات و لا طائلات است. به گونهً مثال این آقا زنده نام استاد سرآهنگ، سرتاج هنر موسیقی کلاسیک افغانستان را نیز سرآهنگ شهید نامیده و داستان خودساخته و خود بافته و ناشی شده از بغض سیاسی پیرامون قتل ؟! استاد سرآهنگ را سرهم ریزی نموده که بعنوان مشت نمونهً خروار بنیاد اهمیت، راست بودن و دقیق بودن به اصطلاح کتاب او را سست و لرزان ساخته است، چه مانند هزار ها و صد ها هزار هموطن، بویژه اهل مطبوعات و رادیو تلویزیون، من خودم به عنوان گواه، شاهد مهربانی های اضافی رژیم بر سر اقتدار آنوقت، حتی شخص رییس جمهور، بر استاد سرآهنگ زنده نام بودم که اگر شرح آنها را بنویسم نه تنها خارج موضوع خواهد بود، بلکه اسباب ملالت خاطر خواننده های گرانقدر را نیز بار می آورد. همان طور که در نوشته های قبلی تذکر داده ام، من در زمرهً هزار ها و ده ها هزار کسانی هستم که نه تنها طرفدار، بلکه مشتاق و تشنهً ابدی آواز زنده یاد احمد ظاهر بودم، هستم و خواهم بود. به خاطر ادا کردن این دوستی با این انسان هنرمند میخواهم برای اولین بار خالی از حب و بغض شخصی و یا سیاسی یا رقابتی و یا زیر تاًثیر روحیهً بزرگ و یا کوچک بینی غیر واقعی بطور مستند (البته در داخل دایرهً امکانات و اصل نسبی بودن) چگونگی رویداد وفات احمد ظاهر را بنویسم. قبل از آغاز به این امر مهم ضرور است تا گفته شود که درین سال ها آنقدر جعلیات، حدسیات و داستان پردازی ها پیرامون حادثهً وفات احمد ظاهر گفته و نوشته شده است که با تاًسف واهیات و حدسیات احساساتی همانند رنگ غلیظی روی واقعیت را پوشانیده که با یکبار تراش کردن، این رنگ زایل نخواهد شد، ولی این آغازی خواهد بود که آهسته آهسته روی حقیقت و واقعیت از زیر این رنگ غلیظ جعلیات بیرون آمده و برای همه نه تنها قابل رویت، بلکه قابل پذیرش نیز خواهد شد. طی سال های ۱۳۵۷ و ۱۳۵۸ من نسبت عوامل سیاسی کدام کار رسمی و دولتی نداشتم و مصارف خانواده را با عوایدی که از کارهای مطبوعاتی عمدتا" نوشته در روزنامه ها و مجلات به دست می آوردم، تاًمین میکردم. آقایون وفاکیش، محمدعیان عیان، زمان مومند، شیرمحمد کاوه، دادعلی نیرو، نبی دهستانی، روستا باختری، داکتر ظاهر صدیق، علی گل پیوند، خانم شکریه رعد و خانم راحله راسخ خرمی شاهدان زندهً این ادعا هستند، چه اینها در آنزمان یا مدیر مسوول یا معاون نشریه های موقوت بودند. بعد از ظهر روز ۲۴ جوزای سال ۱۳۵۸، آوانی که برای اخذ حق الزحمه به مجلهً ژوندون مراجعه کرده بودم از علاقه داری سالنگ ولایت پروان اطلاع واقعهً ترافیکی دلخراشی به آژانس اطلاعاتی باختر رسیده بود که مطابق معمول همه اخبار واصله به همه نشرات موقوت و رادیو و تلویزیون مخابره میشد. مدیر ژوندون به مجرد اطلاع ازین خبر به من گفت که واقعهً مهم است، حق الزحمه اش مناسب است، موتر و عکاس را گرفته راپورتاژ این واقعه را بیاور! تا موتر و عکاس آماده شد و بعد از در حدود صد کیلومتر راه پیمودن، عصر حوالی ساعت پنج بجه به محل واقعه رسیدیم. وقتی به محل تصادم موتر رسیدیم مصدومین به شفاخانه انتقال داده شده بودند، ولی چند نفر، البته صرف چند نفر منجمله کودک و بزرگسال که همه شاهدان حادثه بودند در آنجا حضور داشتند، به اثر تقاضای من آنها چشمدید خودرا چنین ارایه داشتند: «حوالی بعد از ظهر، وقتی صدای تصادم موتر را شنیدیم از بالای کار و خانه های خود بیرون شده راهی محل حادثه شدیم. موتر با سنگ کنار سرک تصادم نموده و همه سرنشینان آن که چار نفر، دو مرد و دو زن، بودند زخمی شده بودند، زخم یکنفر شان کاری بود. در اول ما کوشش کردیم که از موتر های در حال عبور به طرف جبل السراج و کابل خواهش کنیم تا در انتقال زخمی ها کمک کنند، کسی اولا" توقف نمیکرد و اگر توقف هم میکرد بردن چار نفر برای شان مقدور نبود. بعد ها تصمیم گرفتیم تا از موترران ها خواهش کنیم که تنها همین یکنفر را که خیلی وضع خراب داشت و زخمش عمیق بود انتقال دهند. بالاخره بعد از یک یا دوساعت یک دریور حاضر شد که کمک کرده و زخمی ها را انتقال دهد.» بعد از شنیدن این جریان من با دریور و عکاس به عجله به طرف جبل السراج روانه شدیم. وقتی به آن جا رسیدیم گفتند که وضع یکی از زخمی ها نسبت خون ریزی زیاد وخیم بوده و به پروان منتقل شد. وقتی به بیمارستان پروان رسیدیم شاهد رخداد خونین و جگرسوز در خون غوطه ور بودن احمد ظاهر شدیم. در همان لحظهً اول من احمد ظاهر را شناختم و در همین وقت متوجه شدم که هنرمند بد چانس ما دچار سانحه شده است. من خودم از نزدیک دیدم که سوراخی عمیقی در میان چشم چپ و گوش چپ «شقیقهً چپ» احمد ظاهر ایجاد شده بود که هنوز هم چون چشمه ای کوچکی از آن خون جاری بود. وقتی از داکتر پرسیدم برایم گفت که نسبت عمیق بودن جرح و خونریزی زیاد همه امیدهای زنده ماندن مجروح برباد رفته است. من از داکتر موًظف پرسیدم که جرح توسط چی به میان آمده است، داکتر توضیح داد که جرح ناشی از تصادم بوده و کدام آلهً ناریه به کار نرفته است. درین وقت در حالی که هوا تاریک شده بود، موًظفین امنیتی با عجله جسد بیجان احمد ظاهر را همراه با سه نفر همراهانش به کابل انتقال دادند و اما چگونگی دقیق جریان این رویداد غم انگیز که با استفاده از چشمدید خودم و جریان تحقیق واقعه که اظهارات همراهان آن روز احمد ظاهر شامل آنست بشرح زیر میباشد: «عصر روز ۲۳ جوزا احمد ظاهر نزد سید محبوب الله پاچا که از دوستان نزدیکش بود (به روایت دقیق سید محبوب الله خسربرهً برادر ارشد احمد ظاهر یعنی آصف ظاهر بود) رفته و موترش را به عاریت میگیرد. با همین موتر عازم محلی برای آوازخوانی و شب نشینی میشود. بعد از نیمه های شب در حالی که زیاد نوشیده بود راهی منزل خود شده به بستر میرود و قبل از استراحت کلید موتر را بالای میز دهلیز گذاشته توصیه میکند که فردا صبح پاچا (سید محبوب الله) می آید کلید را برایش بدهید. فردا حوالی ساعت هشت و نیم یا نه صبح سید محبوب الله دنبال موتر خود می آید. احمد ظاهر که با وجود بیخوابی نا آرام بود با شنیدن صدای زنگ دروازه از جای خود بلند شده میخواهد که از مالک موتر ابراز امتنان و تشکر نماید. وقتی محبوب الله وضع احمد ظاهر را میبیند برایش پیشنهاد میکند تا برای سرحال آمدن کمی قدم بزنند. احمد ظاهر میگوید که خیلی خسته است و ترجیح میدهد استراحت کند. محبوب الله اصرار نموده میگوید که: "در بستر افتادن خسته گی را زیادتر میکند. بهتر است کمی چکر بزنیم، حالت بجا می آید". بالاخره احمد ظاهر لباس خود را عوض نموده و با محبوب الله سوار موتر شده به سمت کارتهً پروان روانه میشوند ( منزل احمد ظاهر در آنوقت در چارراهی انصاری مقابل ریاست گرځندوی بود). وقتی از مقابل لیسهً عمرشهید (نادریه) عبور میکنند محبوب الله متوجه دو دختری میشود که در کنار جاده ظاهرا" منتظر کدام شخص و یا تکسی می باشند. موتر را به مقابل آنها توقف میدهد. دختر ها وقتی احمد ظاهر را می بینند بدون کدام مقاومت و یا امتناع سوار موتر میشوند. ( درین جا جناب نویسنده اطلاعات شخصی داده وبا توجه به آن که خود ایشان ازافشای اسرارشخصی دوری جسته اند، الزاماً حذف می شود. «تحلیل وخبر») باید به صراحت تذکر داده شود که مقابل شدن با دوشیزه ها و سوار شدن شان همراه با احمد ظاهر و محبوب الله کاملا" تصادفی بوده است نه پلان شده از قبل. بعد از سوار شدن شهناز و شکیلا، سید محبوب الله پیشنهاد میکند که به رستوران باغ بالا رفته و کمی بنوشند. احمد ظاهر اعتراض کنان میگوید که من «زدهً دیشب هستم» و نمیتوانم بنوشم، ولی محبوب الله میگوید که صبوحی خستگی را رفع میکند. به هر صورت موتر به مقابل رستوران باغ بالا توقف نموده بعد از دقایقی چند یک بوتل خالی میشود وبوتل دوم را باخود گرفته دوباره سوار موتر شده و به استقامت پغمان در حرکت میشوند. محبوب الله پیشنهاد میکند که چون هوا خیلی گرم است بهتر است به استالف رفته و در آنجا در باغ یک دوستش توت و آلوبالو که موسمش است نوش جان کنند. موتر اینک به دریوری احمد ظاهر روانهً شمالی میشود. وقتی به استالف میرسند توت و آلوبالو را فراموش کرده به هوتل استالف میروند. هوتل و رستوران مسدود و یا مصروف و ریزرف بود زیرا بعد از خریدن مشروب دوباره حرکت میکنند. حالا دیگر همه مست و الست هستند. به پیشنهاد احمد ظاهر و موافقهً همه، استقامت پروان و سالنگ را در پیش میگیرند. بعد از چند بار توقف در طول راه سالنگ و نوشیدن و تفریح، به رستوران خنجان در انتهای سالنگ شمالی رسیدند. بعد از فرمایش و صرف غذای چاشت، ساعت دو بجهً بعد از ظهر را نشان میداد. درین وقت دوشیزه گان اصرار ورزیدند که قبل از فرارسیدن شب باید به کابل برسند و به خانهً شان بروند. هرچار نفر دوباره سوار موتر شده و به استقامت کابل حرکت میکنند. فرمان موتر به دست سید محبوب الله و در کنارش شکیلا می نشیند، احمد ظاهر همراه با شهناز در سیت عقبی موتر قرار میگیرند. تا رسیدن و گذشتن از تونل کدام پیشامد خوب و یا بدی رخ نمیدهد. بعد از گذشتن از تونل و هموار و سرپایین شدن سرک، سرعت موتر لحظه به لحظه افزایش مییابد. احمد ظاهر با وجود آن که نشه بود و چند بار بالای محبوب الله صدا میکند که احتیاط نماید، ولی موضوع را فورا" فراموش نموده بازهم مصروف میشوند. موتر از اولنگ گذشته و به جبل السراج نزدیک میشود. در حدود سی یا بیست کیلومتری شمال جبل السراج احمد ظاهر که در سیت عقبی بطرف راست نشسته بود متوجه سرعت نما (کیلومتر) موتر میشود و در حالی که خود را به سیت جلوی نزدیک میکند شوخی کنان تواًم با اعتراض و مزاح صدا میزند که: «او ... ! درین سرپایانی و سرک تنگ یکصدو ... ». حرفش هنوز تمام نشده که ادارهً موتر از دست محبوب الله خارج میشود. «خوانندهً نهایت گرامی! شرح جریان تصادم را من با جزئیات دقیق ارایه میکنم، شاید خواندن این شرح دقیقه ها را در بر گیرد، ولی حادثه در ثانیه و یکدهم ثانیه بوقوع پیوسته است.» موتر به مجرد بی اداره شدن با سنگ کنار دست راست جاده تصادم جزیی میکند که هم این تصادم و شاید هم محبوب الله موتر را به طرف چپ میبرد که این جریان شاید یک ثانیه یا کمی بیشتر و یا کمتر را در بر گرفته باشد. وقتی موتر به طرف چپ میلان میکند به دیوار پلچک کنار جاده برخورد میکند. این برخورد قوی تر از برخورد اول بوده و همانند آن است که موتر را در حالی که با سرعت زیاد روان است دفعتا" برک نماییم، طبعا" راکبین همه به طرف جلو پرتاب می شوند. آری وقتی که موتر با دیوار پلچک برخورد میکند احمد ظاهر به طرف جلو پرتاب میشود. از بخت بد، طالع بد و از چانس بد در همین لحظه ای که احمد ظاهر به طرف جلو پرت میشود از اثر تصادم موتر سیخ آفتاب گیر موتر که عموما" المونیمی و نرم میباشد راست میشود و چون خنجر به شقیقه احمد ظاهر، که به شکل خیز به نسبت توقف آنی موتر به طرف جلو پرتاب شده بود، داخل میگردد و سانحهً جانگدازی را به میان می آورد، یعنی جرح ایجاد شده توسط سیخ المونیمی آفتابگیر آنقدر عمیق و کشنده بود که به گفتهً داکترها اگر در همان لحظات اول هم شفاخانه میرسید نجاتش کار سهل و ساده ای نبود. آری بلبل دل کابل و همه هنردوستان میهن در خون خود غوطه ور و برای همیشه خاموش میشود. اینست حقیقت تلخی که به رویت اسناد و دلایل روشن ارایه گردید. خاموشی ابدی احمد ظاهر عمدتا" ناشی از بی احتیاطی، تن به خواهشات و شوق های جوانی دادن و یکمقدار هم از شهرت بیمانند این هنرمند بی بدیل میباشد، زیرا شهرت او سبب شده بود که همه بخواهند خارج از حد معمول برایش تعارف و تشریفات نموده و با هیچ آرزو و اقدامش مخالفت نکنند. قبل ازین نوشته ذوات محترمی که پیرامون تراژیدی مرگ احمد ظاهر نوشته اند محور اساسی استدلال خود را بر حفیظ الله امین، اسدالله امین و سید داود تړون قوماندان عمومی پولیس و ژاندارم آنزمان قرار داده اند، لذا لازم می افتد که در روشنی حقایق و اسناد، این همه تلقینات و عقاید مورد بررسی عینی و بیطرفانه قرار گیرد. فرانسیس بیکن انگلیسی، متفکر و دانشمندی که در نیمهً دوم سدهً شانزده و نیمه ای نخست سدهً هفده میزیست میگوید: « ضعف کهنه گرایان و تئوکرات ها (تئوکرات از واژهً یونانی تئوکراسی که مرکب است از دو کلمهً تئوس یعنی خدا و کراسیا بمعنی حاکمیت . تئوکراسی یک شکلی از حاکمیت است که در آن تسلط دولتی از طریق مذهبی مشروع گردیده و به نظر وابستگان مذهب دولتی، از جانب یک برگزیدهً خدا، مثلا" پیامبر فرستادهً خدا، پادشاه سایهً خدا، کشیش یا کلیروس و یا هم موسسهً مذهبی بر اساس قواعد مذهبی اداره میشود. تبصرهً مدیر مسوول) در آنست که اول قالبی برای حقیقت میسازند و بعدا" در صدد اثبات این حقیقت که سوای حقیقت اصلی است برمی آیند». در قدم اول باید به صراحت اذعان بدارم، کسانی که مرا می شناسند و با طرز تفکر و عقاید من آشنایی دارند میدانند که من نه تنها از ریشه با عقاید و عملکرد های امین و امینی ها و باند شان مخالف بودم و هستم، بلکه از آن همه فجایعی که بنام و بخاطر خلق، ولی در حقیقت ضد منافع خلق و وطن بعمل آمد نفرت بی پایان دارم. (اگر درین مورد با جزئیات حرف بزنم بحث شخصی شده و از موضوع خارج نیز هست). من شناختی که از امین دارم، او هیچکس و یا گروپ و یا تشکلی را که سد راه رسیدن به آرزوهای بلندپروازانه، سکتاریستی و حتا فاشیستی اش میشد نه تنها اجازهً عملکرد، بلکه اجازهً زنده گی نمیداد. این حقیقت روشن و انکار ناپذیر است، ولی در مورد احمد ظاهر: نخست از همه باید گفت، کسانی که به گفتهً بیکن اولا" چوکات حقیقت را مطابق حکم ذهن خود میسازند و بعد از آن حقیقتی را که حقیقت نیست میخواهند به کرسی نشانند از حقیقت بسیار دور هستند. جمهور کسانی که خواسته اند دست امین یا تړون را در موضوع دخیل بسازند با سوً استفاده از منفور بودن آنها چوکات قبلا" آماده شدهً ذهنی بدبینانه را که از عینیت خیلی ها فاصله دارد ساخته و بعدا" استدلالات خودرا در همین چوکات ارایه داده اند. اینکه میگویند که گویا احمد ظاهر با خانم اسدالله امین، که صبیهً حفیظ الله امین بود، رابطه داشت و یا خانم موصوف را احمد ظاهر دوست داشت، ادعاییست پوچ و بی بنیاد، به این معنی که احمد ظاهر با محبوبیتی که داشت هرگز احتیاج نداشت تا دنبال یک شخص معین برود. صریحتر بگوییم برای احمد ظاهر دختر و زن آنقدر فراوان بود که هرگز ضرورت پابندی بیک نفر وجود نداشت، آن هم در آنزمان با دم شیر بازی کردن کار معقول و بجا نبود و کسانیکه احمد ظاهر را میشناسند تصدیق خواهند کرد که وی نه تنها اینقدر بی عقل نبود، بلکه زنده گی برایش با ارزش بود و هرگز تن به این خطر روشن نمیداد. قرار معلوم احمد ظاهر با کرکتری که داشت نه تنها عمل تحریک آمیزی علیه دستگاه ادارهً امین انجام نداد که جدا" در صدد راضی نگهداشتن آن بود. پارچهً معروفی که در آنزمان بسیار گل هم کرد شاهد گویای مدعای بالاست: هرجا گذری نام امین، نام امین است این توسن ایام چه خوش رام امین است خورشید جهان سرزده از بام امین است ........ احمد ظاهر پارچه آهنگ فوق را در اواخر سال ۱۳۵۷ اجرا کرده است. تصنیف و موسیقی این پارچه از شادروان فضل احمد ذکریا «نینواز» و صدا از زنده یاد احمد ظاهر است. هر پژوهشگر و حتا ذوقمند هنر موسیقی معاصر وطن با من همنوا خواهد بود که طی سی و یا چهل سال اخیر در هیچ آهنگی هیچ زمامداری با این صراحت و تعارف مدح نشده است. احمد ظاهر بعد از اجرای این آهنگ در بسا جاها قصه کرده بود که خیلی مورد تفقد قرار گرفته است. دو دیگر اینکه مدعیان قتل احمد ظاهر، سید داود تړون را باجهً احمد ظاهر قلمداد کرده (یعنی خانم تړون را خواهر خالده، خانم اول احمد ظاهر میدانند) و میگویند که گویا تړون انتقام خالده را گرفته است. در قدم اول باید متذکر شد که تړون داماد پرگل خان (پدر خالده) نبود، بلکه داماد بختیارگل است وگر درین واقعه پای بختیارگل را داخل بسازیم باید نقش او را بر احمد ظاهر مثبت و کمک کننده بدانیم زیرا احمد ظاهر پسر داکتر عبدالظاهر وزیر صحیه، رییس ولسی جرگه و صدراعظم افغانستان در دههً سی و چهل خورشیدی بود. برادر داکتر ظاهر، داکتر عبدالقیوم، یکزمانی وزیر امور داخله بود. برادر دیگرش عبدالاحد خان یکزمانی قوماندان امنیهً کابل بود که پسرش صمد نام داشت و در واقعهً قتل خالده تحت توقیف و تحقیق قرار گرفت و برائت حاصل کرد. بختیارگل که یک آدم بیکار و بی روزگار بود به امر داکتر قیوم کاکای احمد ظاهر داخل مسلک پولیس گردید و به کمک عبدالاحد کاکای دیگر احمد ظاهر ارتقا نموده و شخص با صلاحیت در ترافیک کابل شد. او نه تنها ازین فامیل به نیکی یاد میکرد که پیوسته آنها را ولی نعمتان خود مینامید. باید علاوه کرد که بختیارگل در مورد تربیه و دادن آزادی های بیحد و حصر به فرزندانش سخت با پرگل مخالف بود و اغلبا" باهم رابطه ورفت و آمد نداشتند. خوشنماتر اینکه یکی از رادیوها بمناسبت بیست و هشتمین سال درگذشت احمد ظاهر با شخصیکه در مورد احمد ظاهر گویا کتاب نوشته است گفتگویی داشت. نامبرده که خود را رزاق مامون معرفی نمود اظهار داشت که قرار معلومات تازه و موًثق ؟! قتل احمد ظاهر در سالنگ نه، بلکه در گلبهار و با فیر چندین مرمی صورت گرفته. وی اضافه نمود که قاتلین بشکل ساختگی یک مشت به دهان سید محبوب الله زده و سپس احمد ظاهر را با خود برده و در گلبهار به قتل رسانیدند. این حقیر به چشم خودم در پروان جسد احمد ظاهر را دیدم که بجز همان یک زخم عمیق در کنار سرش (شقیقه اش) زخمی دیگری نداشت، و هکذا خیلی سوال برانگیز است که قاتلین چطور توانستند دوباره مقتول را با همراهانش یکجا نموده و به بیمارستان پروان بیاورند ؟! از همه خوشنماتر اینکه فامیل احمد ظاهر، شخص شادروان داکتر ظاهر پدر احمد ظاهر در زمان حیاتش، برادرش آصف ظاهر و سایر منسوبین زنده نام احمد ظاهر، مرگ او را در نتیجهً واقعهً ترافیکی میدانند، ولی دایه های مهربانتر از مادر دو دسته چسپیده اند و با سرهم بندی کردن استدلالات بی بنیاد موضوع را قتل و آنهم پلان شده و عمدی که هیچ دلیل و مدرک معقول برایش ندارند عنوان میکنند. به مصداق ضرب المثل معروف «کاسه داغتر از آش است» و یا «آیه نسوخت دایه سوخت...» ولی بگذار کسانیکه هنوز هم نمیخواهند که قضاوت های خود را بر عینیت و واقعیت استوار سازند، به همین راه ادامه دهند. به یقین کامل که بالاخره خسته شده و دست به حلقات زنجیر حقیقت خواهند برد. آقایون چون حق شناس و مامون و مانند اینها که یا ماًموریت و مکلفیت تبلیغ بنفع شخص یا گروپ معین را دارند و یا هم ناخودآگاه و در زیر تاًثیر سلیقه های سیاسی بدون آنکه خودرا زحمت بدهند و پس از پژوهش و پرس و پال و حقیقت جویی در مورد رویدادها و اشخاص حکم و قضاوت نمایند، متوجه باشند که نه تنها نسل امروزی را، بلکه نسلهای آینده را به صوب غلط رهنما میشوند. با درک همین حقیقت تلخ و به منظور خنثی نمودن آن، کوشش ارایهً حقایق مستدل به نسل موجود و نسل های آینده ماًموریت و وظیفهً هر انسان متعهد و رسالتنمد است و نوشتهً حاضر تلاش صادقانه ای است درین راستا. طوریکه در بالا تذکر دادم، من برای ارایهً حقایق پیرامون احمد ظاهر علاوه از چشم دیدهای خودم، دوسیهً ترافیکی واقعه را هم در زمان حدوث آن و هم در سال ۱۳۶۱ (۱۹۸۲)، آوانیکه نعمت جان خوازک مدیر ترافیک کابل بود و بعدا" در سال ۱۳۶۷ (۱۹۸۸) آوانیکه محترم احمدیار رییس ترافیک کابل بود دقیقا" مطالعه کرده ام وگر این دوسیه قربانی جنگ های تنظیمی نشده باشد (که بیگمان شده است) حالا هم مراجع مسوول میتوانند با نشر آن حقایق را برملا سازند. موًجز اینکه از مشمولین این دوسیه، بویژه سید محبوب الله پاچا تقاضا میشود تا با روشن ساختن حقایق، هرچند در آن خودشان مقصر باشند، حقایق را اظهار نمایند. اگر خواسته باشند میتوانند حقایق را به آدرس سایت انترنتی ما، افغان سویس، ارسال دارند. من وعده میسپارم که در بازتاب آنها با امانت داری اقدام خواهم کرد. میخواهم در فرجام این، به گفتهً معروف، «سیاه مشق» به همه وطنداران بویژه دوستان و دوستداران هنر بی بدیل زنده نام احمد ظاهر اذعان بدارم که با در نظرداشت مسوًولیت وجدانی، ادای حق دوستی و مهمتر از همه جلوگیری از بیراهی رفتن پژوهشگران و واقعه نگاران درین نوشته کوشش شده است که نه تنها حب و بغض، بلکه حتا سلیقهً شخصی نیز بجر حقیقت عینی محک و ممد نباشد.

هرگز نميرد آنکه دلش زنده شد

به عشق ثبت است بر جــــــــــــريده عالم دوام

 

 

ما احمد ظاهر ستاره يی در خشان برتارک موسيقی وطن ما دردا ، حسرتا که بيست وشش سال پيش از امروز مشعلی را در وطن ما ظالمانه خاموش ساختند که روشنگر بزمگاه هنر دوستان بود وشادی بخش محفل ياران وصدايی را بهتر بگويم حنجره يی را خفه کردند که هر نوايش نوای ملکوتی بود وهر ترنمش شادی بخش دلهای هنر شيفتگان. سخن از نبود احمد ظاهر است از نبود هنرمندی بی بديل وبينظير آواز خوانی پر شور متحرک مبتکر وتازه آفرين. نگارنده که مدتی با احمد ظاهر ارتباط وظيفوی داشتم واز نزديک با او آشنا بودم حرفهای راکه در مورد او مينويسم تقريبآ چشمديد خودم هست ويا شنيدنی های است قرين به حقيقت. احمد ظاهر که تازه به سن بلوغ رسيده بود در حدود پانزده سال داشت برای اولين بار در سال 1340 هجری شمسی در کنسرتی در ليسه ای حبيبه که بمناسبت جشن معلم برگزار گرديده بود اشتراک کرد وسخت مورد استقبال واقع شد. سپس با اجرای چند کنسرتی بمناسبت های مختلف در آن ليسه که خود درآن شاگرد بود پرآوازه گرديد ولقب بلبل حبيبيه را حاصل کرد. اوابتدا هارمونيه سپس اکوردين وپسان نواختن فلوت را آموخت ودر کنسرتها او خودش اکوردين مينواخت ودر همان ليسه به ايجاد گروه هنری دست يازيد. اودر پی آن شد که دائره هنری خودرا وسعت بخشيده از محدوده مکتب بيرون بکشد تا اينکه حاضر شد در جشنهای اسقلال در سال 1343 در منطقه ای چمن در کمپ حارندوی ( نه به مفهوم پوليس) کنسرت دا د وخودرا به بحيث آوزا خوان موفق تثبيت کند. بعدآ در سالهای 1344و1345 راهش را به راديو افغانستان باز کرد واولين آهنگ خود را که شعرش از دوکتور مير عبدالقادر ابهر بودبنام ( مي زيبد می زيبد) در ستديوهای راديو افغانستان ثبت کرد وسپس آهنگ ( آهسته آهسته) را خواند وبعدآ سرود ( از غمت ای نازنين عزم سفر ميکنم ) را ثبت کرد که شهرتش در سراسر کشور گسترش يافت. سپس با سپری شدن هرهفته وهرماه به شمار آنگهايش در راديو افغانستان علاوه ميگرديد. با فعال شدن دستگاهای شخصی ثبت آواز مانند: افغان موزيک توسط محترم يحيا آصفی ، موزيک سنتر توسط محترم بريالی حميدی ، آريانا موزيک وغيره کستهای احمد ظاهر به بازار عرضه گرديد وبا استقبال اين کستها گراف توليد اين کستها روز به روز سير صعودی خودرا طی ميکرد. با قوی شدن فرستنده های راديو افغانستان هنر احمدظاهر وشهرت احمد ظاهر به بيرون مرزها راه يافت وآنگاه احمد ظاهرتنها آوزا خوان محبوب افغانستانی ها نبود بلکه تاجيکان وازبيکان در تاجکستان وازبکستان شيفته ای صدای اوشدند. ايرانیها هواخواه ترنمهای دلپذير اوگرديدند. هکذا عده يی از کردها ترکها آذریها پاکستانيها وهندیها دوستدار وعلاقمند آهنگهای اوگرديدند. شادبودن وپرشور بودن از خواص ذاتی اوبود هر وقت که با او مقابل ميشدی خنده يی برلب داشت وصميمت ومحبت در برخوردش بود. با آنکه پدرش موقفهای عالی دولتی مانند رياست شورايملی وصدارت عظمی را عهده دار بود برکسی تبختر نمی فروخت واز غرور کار نميگرفت وزور گويی نميکرد. قلب پاک داشت ، مهمان نواز وسخاوتمند بود ، هميشه همکارران بی بضاعت خودرا کمک مادی ميکرد از بينوايان تفد ودلجويی مينمود . هميشه در اجرای کنسرت شاد وسرحال بود . در انتخاب شعربسيار دقت ميکرد وسختگير بود آهنگیرا که ميسرود ابتدآ آنرا بسيار مشق ميکرد وتمرين مينمود تا آنکه به پختگی برسد. اودر ابتدا کمپوزهای محترم شاه ولی ولی ، نينواز ، استاد سرمست واستاد ننگيالی را ميخواند وسپس خودش اشعاری راکه خوشش ميامد ومورد قبولش واقع ميشد کمپوز ميکرد. اولين مشوق اودر راه کسب هنر پدر مرحومش بود. او بنابر استعدادی که در وجود پسرش ميديد ميگفت نام مرا همين پسر زنده نگهميدارد.

احمد ظاهر پس از فراغت از ليسه ای حبيبه شامل اکادمی تربيه معلم شد وپس از مدتی غرض کسب دانش عالی در رشته ای تعليم وتربيه عازم کشور هند گرديد. وبعد از ختم موفقانه تحصيل به وطن مراجعت نمود وهمکار روز نامه کابل تايمز شد مد تی هم در افغان فلم وظيفه اجراء ميکرد. اودر سال 1355 هجری شمسی جهت اشتراک در جشنهای شاهنشاهی رسما راهی ايران گرديد وعلاوه از در بار سلطنتی در تلويزيون ملی ايران برنامه های اجراء کردکه مورد استقبال گرم ايراينيان هنر دوست واقع گرديد.اوعلاوه از اينکه هنر مند بی بديل وبينظير بحساب ميرفت جوانی بود حساس ، پيشگام ، ترقيخواه وتجدد طلب چنانچه اونخستين روزهای اعلام جمهوريت در سال 1352 به راديو افغانستان امد وآهنگ ( مبارک مبارک جمهوری مبارک) را ثبت کرد اما ... با وقوع کودتای هفت ثور واشتباهاتی را که زور گويان وزمام داران آنوقت مرتکب ميگرديدند وبابميان آمدن جو اختناق سياسی واعلام سياست تک حزبی وسردادن شعار( ياباما يا ضد ما) قلب احمد ظاهر به تنگ آمده وآهنگهای معروف : بداغ نامرادی سوختم ای اشک توفانی به تنگ آمد دلم زين زنده گی ای مرگ جولانی و ناله بدل شد گره راه نيستان کجاست خانه قفس شد بمن طرف بيابان کجاست که اشعار آن از سروده های شاد روان استاد خليل الله خليلی ميباشد در راديو افغانستان ثبت که پس ازچند روز هردو اهنگ سانسور شد واز نشر بازماند واجازه دهنده ای ثبت اين اشعار مورد توبيخ وسرزنش مقامات راديوتلويزيون قرارگرفت. احمد ظاهر چندين بار وادار بدان شد تابه انقلاب ثور اهنگ بخواند ولی بدينکارتن در نداد منتها به راديو امد آهنگ ميهنی راکه ميتوان به جرات ادعا کردازشاهکاراوميباشد وبنام ( تنيده ياد تودر تار پودم ميهن ای ميهن ) ياد ميشود ثبت کرد وبعدآ چندين بار غرض ثبت آهنگهای جديد به راديو مراجعه کرد وجواب رد ميشنيد و مايوسانه برميگشت وامکانات را به حيل مختلف برايش مساعد نميساختند وهرچند وقتی به بهانه های مختلف ويرا روانه زندان ميکردندويا وسيله گماشتگان رژيم مورد آذيت ، آزار ولت کوب قرارميگرفت وبالاخره آهنگهايش از نشر باز ماند ويکی از عمده ترين دليل شهادت اورا که در دسيسه سالنگ ناجوانمردانه عملی گرديد همين ضديتش با رژيم آنوقت که بر سر اقتداربود که مرگ اورا پذيرا شد اما برای رژيم آهنگ نخواند. اين ترور وتوطئه روز23 جوزای سال 1358 در دره سالنگ عملی شد که هر فردبا احساس افغانستان برای عاملين ومرتکبين اين حادثه نفرين ابدی ميفرستند وبه روح وروان احمد ظاهرخلد برين آرزومينمايند. احمد ظاهر در 24 جوزا 1325 در شهر کابل ديده بدينيا گشود پدرش دوکتور عبدالظاهر يکی از نخست وزيران دهه ديمکراسی بود .اوجوانی پر کار خوش ذوق وبا پشتکاربود اگر ادعا شودکه اوبنيان گزار موسيقی لايت در افغانستان است مبالغه نخواهد بود واو بود که در ثبت آهنگهايش در کنسرتها از موزيک برقی کار ميگرفت وآنرا رايج ساخت. وی سه بار ازدواج کرد که ثمره آن يک پسرويک دختراست. پسرش از خانم اولی ودخترش ازآن سومی است که او روز 24 جوزای 1358يعنی همانروزی که احمد ظاهر چهره در نقاب خام پيچيد بدنيا آمد وپدرش که آرزوداشت نام دخترش را شبنم گذارد اما حيف که روزگار وچرخ زمانبازيهای ديگری دارد وچشم پدرش بديدن شبنم روشن نشد وشبنم داغ نديدن پدر رادر دل می پروراند. روزيکه جنازه احمد ظاهر هنرمند جوان وناکام به سوی شهدای صالحين حمل ميشد هزاران تن از هنردوستان وشهريان کابل وجوانان ودوستان احمد ظاهر که اغلب شان دختران بودند مويه کنان وسرشک ريزان اورا مشايعت وهمراهی ميکردند وميدانستند که ديگراحمد ظاهر در بين شان نيست. شيادين وخاينين زمان اين گلدسته نورسته موسيقی ميهن را در جوانی پر پر کردند. اودر سال 1351 در يک همه پرسی ايکه از سوی مجله ژوندون راه اندازی شده بودآواز خوان اول سال شد وسالهای بود هم همين مقام راحفظ کرد. از اودر يکی از مصاحبه هايش پرسيده بودند که چه فکر ميکند سال آينده آواز خوان سال کی خواهد شد؟ با قاطعيت گفت: خودم سال بعد هم خودم وسال بعدتر هم خودم واکنون که سال ها از مرگ او سپری ميشود بازهم اودر سلک خود ورشته خودهنر مند اول است ومحبوبان همگان که جايش خاليست وجايگاهش خالی خواهد ماند اوخود ميدانست که مرگ زود رس دارد بنآ مرثيه های خودرا خودش قبلآ سروده بود چون: ( مرگ من روزی فرا خواهد رسيد) ويا شادی کنيد ايدوستان من شادم وآسوده ام بوی جوانی بشنويد از پيکر فرسوده ام ما يکبار ديگر ياد احمد ظاهر را گرامی ميداريم وروانش را شاد ميخواهيم او نمرده است وزنده جاويد خواهد بود . قطعه شعر زیبای از سعید مقصود برهان برفته ظـــــاهـــــــــر ما از برما هنرمنـــــــــــــد جوان سرور ما صدای او طنــــــــــين بلبلان بود نوای اوســــــــــروش آسمان بود چو بلبل شـــــور بود اندر نوايش به دلهـــــا جان ميبخشيد صدايش نوايش گــــــــرمی گيرايی داشت به لحن دلـــــکشش زيبايی داشت ترنم های شــــــــادش جانفزا بود ســـــــروده های نابش دلکشا بود نه تنها شــــور بود اندر صدايش شعـــــــف انگيز بودی هر ادايش سرودی گرهمی خواندی به محفل ازان بـــــودی همه را شور در دل سرودهای خــوش مستانه ميخواند غزل را اوبــــــسی جانانه ميخواند خودش شاد وسـرودش شاد بودی زآهنــــــــــــگش همه دلشاد بودی اگر در مجمــــــعی آواز ميخواند به خواست نسل نو دمساز ميخواند نوايش جمــــله شور انگيز بودی به خلــــــق نيک مهر انگيز بودی بهر جايی که اوخـــواندی صدايی خجـــــــــل ميگشت بلبل از نوايی نه تنها دوســـت دارانش بود افغان بروقـــــــدرش نگر در تاجکستان نه اينکه تاجيـــکان خوشدار اويند همـــــــــه ايرانيان دوستدار اويند به هرجا هرکه مــــــيداند هنر را ستايــــــــش ميکند او اين هنر را ولی چـــــــــرخ زمان نامرد باشد دلش از مهــــــــــــــر يکسر باشد همه يکـــسر بکامی ظالمان است هوادار خسان ناکــــــــــسان است شنــــــيدم روزی در سالنگ زيبا کشـــــــــــــانيدن پای ظاهری ما به دستور شيــــــــــــــادين زمانه اورا کشــــــــتند به شکل ظالمانه دسيسه ريخــــــــــتندی ماهرانه دريغــــــــــــا! حسرتا! نابخردانه کسی گفتی دسيسه را تلون ريخت بريخت اما بشکل واژگون ريخت تلــــون گر عامل اين کار دون شد بديــدی اوخودش غرقه بخون شد دلا تـــــواين سخن را نيک ميدان بود عــــــــــــــادل خدای عالميان روانت شـــــــــــــاد باد ظاهر ما تويی تاج هــــــــــنر در کشورما

سيد مقصود برهان سابق کارمند

نشرات راديو افغانستان

 

اولین اهنگ احمدظاهر .