موسیقی از فکر تراوش می کند و به قلب می نشیند.

یک آهنگساز خوب باید بتواند حتی از یک متن بد کار خوبی ارائه دهد؛ زیرا واژگان باید با موسیقی آمیخته شوند و چنان با هم در آمیزند که یکی شوند و جدایی ناپذیر باشند.
کار موسیقیدان تنها تنظیم انواع صداهاست، هم چون شاعر که واژگان را به نظم در می آورد... ملودی، حیات حسی شعر است. ملودی محتوای معنوی شعر را به حواس ما سرازیر می کند و حواس ما تولد دوباره ی شعر را احساس می کند.
- موسیقی در اندرون آدمی وارد می شود و تا سرزمین های دور دست پیش می رود و به عماق می رسد.

" بتهوون "

... و اما بتهوون کیست؟
آیا او یک مبشر و منادی رحمت الهی است؟ مردی روحانی است؟
و یا یک موسیقیدان است، اگر موسیقیدان است این جوشش و پیوند عارفانه موسیقی او با ملکوت چه راز دارد؟
موسیقی وی آبشاری از آلاء لایزال آسمانی است.
معبر رحمت خدایی و بارقهء کریمانهء الهی است.
راستی که موسیقی او راه به ملکوت آسمانها دارد. 
و بیهوده خود او نگفته است:
" که قلمرو حکومت من در آسمانهاست."

- بزرگ ترین موسیقی دان کسی است که در عماق وجود خود وسیع ترین اقیانوس ها و در زندگی خود پربار ترین شور ها و عشق ها را داشته باشد. تنها انسان می تواند به روح دیگر انسان ها غذا برساند. هر هنرمندی دوست دارد به شکار روح هم نوعان خود برود، اما هنرمندانی در این کار موفق می شوند که احساس و ذوق و قدرت بیان بیش تری از دیگران داشته باشند. روح بتهوون از جوهری استثنایی برخوردار بود. او که به فروتنی در میان ما می زیست شخصیتش به هر کول افسانه ای می ماند و به همین علت، نیرو و امکاناتی در اختیار داشت که حماسه ی قهرمانی روح خود را برای ما حکایت کند.

( رومن رولان )

- نزدیکی به خداوند از هر چیز بالاتر است و باید بیش از همه ی انسان ها به او نزدیک شد و پرتو درخشان الهی را در میان بشریت پخش کرد.
- از دوران کودکی تا به امروز هرگز فراموش نکرده ام که وظیفه دارم در خدمت انسان های رنجیده باشم و برای چنین کاری توقع پاداش ندارم. احساسی که از کار نیک به من دست می دهد برایم کافی ست... 
باید خدمتگزار انسانیت بود.

 

( لودویگ وان بتهوون )

 گاهی قویترین افراد  در بین ما کسانی هستند که از میان دردهای خاموش لبخند میزنند پشت درهای بسته می گریند و به مبارزه با مشکلات میروند که هیچکس از آن خبر ندارد                                                                                                                 سگی از کنار شیری رد می شد چون او را خفته دید، طنابی آورد و شیر را محکم به درختی بست.

شیر بیدار که شد سعی کرد طناب را باز کند اما نتوانست....

در همان هنگام خری در حال گذر بود، شیر به خر گفت:

اگر مرا از این بند برهانی نیمی از جنگل را به تو می دهم.

خر ابتدا تردید کرد و بعد طناب را از دور دستان شیر باز کرد !

شیر چون رها شد، خود را از خاک و غبار خوب تکاند، به خر گفت:

من به تو نیمی از جنگل را نمیدهم.

خر با تعجب گفت: ولی تو قول دادی !

شیر گفت : من به تو تمام جنگل را می دهم زیرا در جنگلی که شیران را سگان به بند کشند و خران برهانند، دیگر ارزش زندگی کردن ندارد...!!!

 بزرگترین سلاح نظام سر مایه داری کارت های اعتباریست .

باکاریکه میکنند یعنی کسیکه پول ندارد اما خرچ میکند وبعدا مانند خر از او کار میکشند و به این شکل جان ، مال ودارائی اش را به غارت میبرد . وبرای چه اینکار را میکنند ؟

این پول را چرا خرچ کردی ؟

برای چه خرچ کردی ؟

چقدر خرچ کردی ؟

همه ای اطلاعات مصرفی ا ش را ثبت میکنندخلاصه بیچاره ا ش میکنند

چون میخواهند آینده را از نو همانطوریکه میخواهند  طراحی کنند وچنین فکرهای در سر دارند واین اطلاعات دریک جای امریکا ذخیره میشود . و بعدا هر طوریکه دلشان بخواهد برایمان برنامه ریزی میکنند ...

 

کشف بزرگترین زمرد کبود جهان در بدخشان

تا هنوز هیچ قیمتی بر روی این سنگ گرانبها گذاشته نمیشود به طوری که کارشناسان معتقند ارزشمندی این زمرد کبود به اندازه ای هست که میتوان یک کشور را خرید

تاکنون هیچ خبری درمورد این گوهر گرانبها در رسانه های داخلی نشر نشده است که یکی از نشانه های در خطر بودن این سرمایه ملی توسط گروه های مافیایی دولتی هست

به سرقت رفتن و قاچاق این سرمایه عظیم افغانستان توسط گروه های مافیایی فرصت طلب جلوگیری گردد چون این سرمایه به تمام مردم افغانستان تعلق دارد.Начало формы 

سلفی  چیست :

یکی از دست آوردهای سیستم کاپیتالیسم امپریالیستی برای بازیچه قراردادن ماست .سلفی یعنی من ،خود و خودم ، خودبینی چرا در مراسم اسکار سلفی را مو دکردند؟ چون میخواستند در تمام دنیا همزمان پیام بدهند و به هدف شان هم رسیدن .حالا پیام چه بود ؟خودت را دوست داشته باش عاشق خود باش و غیر خودت به هیچی اهمنیت ندهی بلی دقیقا همین را میخواستند بگویند .                                                                                                                                                         یعنی برای بقیه جامعه انسانی ارزش قابل نباش برایت مهم هم نباشد بجز خودت هیچی برایت مهم نیست.یک تکیه کلام است که میگویند : تو که شکمت سیر است خوش باش اینکه در جای دیگر بچه ای از گرسنه گی میمرید فقط همان غذای که میخوری به دیگران به نمایش بگذار  و همه  من من و من ....

ابو علی سینا بلخی

کسانیکه ابو علی سینا بلخی را ایرانی می خوانند و به ایرانی ها متاسفانه نسبت میدهند امید است روزی نرسد که بگویند بلخ هم جزی از ایران است 
علی سینا در سفر بود. در هنگام عبور از شهری ،جلوی چای خانه ای اسبش را بر درختی بست و مقداری کاه و علف جلوی اسبش ریخت و خودش هم بر روی تخت جلوی چای خانه نشست تا غذایی بخورد. خر سواری هم به آنجا رسید ،از خرش فرود آمد و خر خود را در پهلوی اسب ابوعلی سینا بست تا در خوردن کاه شریک او شود و خودش هم آمد در کنار ابوعلی سینا نشست.
شیخ گفت : خر را پهلوی اسب من نبند،چرا که خر تو از کاه و علف او میخورد و اسب هم به خرت لگد میزند و پایش را میشکند.
خر سوار آن سخن نشنیده گرفت به روی خودش نیاورد و مشغول خوردن شد. ناگاه اسب لگدی زد و پای خر را لنگ کرد.خر سوار گفت : اسب تو خر مرا لنگ کرد و باید خسارت دهی.
شیخ ساکت شد و خود را به گنگ بودن زد و جواب نداد.
صاحب خر ، ابوعلی سینا را نزد قاضی برد و شکایت کرد.
قاضی سوال کرد که چه شده؟ اما ابوعلی سینا که خود را به گنگ بودن زده بود ،هیچ چیز نگفت.
قاضی به صاحب خر گفت : این مرد گنگ است .........؟
مرد گفت : این گنگ نیست بلکه خود را به گنگ بودن زده تا اینکه تاوان خر مرا ندهد، قبل از این اتفاق با من حرف میزد....
قاضی پرسید : با تو سخن گفت .......؟چه گفت؟
صاحب خر گفت : او به من گفت خر را پهلوی اسب من نبند که لگد میزند و پای خرت را میشکند....... قاضی خندید و بر دانش ابو علی سینا آفرین گفت.
قاضی به ابوعلی سینا گفت حکمت حرف نزدنت پس چنین بود؟!!!
ابوعلی سینا جوابی داد که از آن به بعد به ضرب المثل تبدیل شد

"جواب ابلهان خاموشی ست"
نوت : دوستان عزیز وقتی دیگران به شما زخم زبان می زنند و یا هم تهمت می بندند و یا هم توهین می کنند شما خاموشی اختیار کنید و او روزی بخاطر برخورد نادرست خویش احساس ندامت و پشیمانی نزد الله می کنند و برای تان در عالم بی خبری دعای خیر خواهند کرد.

 سخنان اندیشمندانه مهاتما گاندی

- من به کسانی که از مذهب خود با دیگران سخن می گویند و تبلیغ می کنند مخصوصاً وقتی که منظورشان این است که آنها را به دین خود در آورند هیچ اعتقاد ندارم. مذهب و اعتقاد با گفتار نیست بلکه در کردار است و در این صورت عمل هر کس عامل تبلیغ خواهد بود.

- تمامی گناهان، نهانی صورت می گیرد. آن لحظه ای که درک کنیم خداوند حق بر افکار ما گواه است، شاید رها و آزاد شویم.

- برای کسی که اندیشه عدم خشونت را در خود پرورده است تمام عالم یک خانواده است. نه ترسی به دل دارد و نه کسی از او می ترسد.

- وظیفه ما نیست که خطای دیگران را جستجو کنیم وبه قضاوت درباره دیگران بنشینیم. ما باید تمام نیروی خویش را برای قضاوت در کار خودمان صرف کنیم و تا وقتی که حتی یک خطا در خود می بینیم حق نداریم که در کار مردم دیگر دخالت کنیم.

- تنها از طریق عشق است که می توانیم به حقیقت برسیم، زیرا خداوند، نه تنها حقیقت است، بلکه عشق نیز هست. در نتیجه، بدون عشق به حقیقت، هیچ تجربه ای از حقیقت وجود نخواهد داشت، به بیانی دیگر ” اگر می خواهیم روزی شاهد نفوذ حقیقت در تمامی جهان باشیم، باید به جایی برسیم که کم اهمیت ترین موجود جهان خلقت را به اندازه خود دوست بداریم و برای رسیدن به چنین جایی، نباید از هیچ یک از ابعاد زندگی بگذریم

تخت رستم 

تخت رستم, که در ایبك مرکز ولایت سمنگان قرار دارد, یادگاری است قریب به 2500 سال پیش که اینک تنهای تنها در اسارت حوضچه هایی که در آن زمان حفرشده بوده است در اطراف این تخت زیبا, تا از نفوذ دشمنان در امان باشد, قرار دارد. اینک حوضچه اطراف آن خشک, تخت آن مسکوت و جاده آن مخروبه باقی مانده است و همچنان شگفت زده از این همه بی توجهی مسئولان دولتی و دولتمردان سر شرمندگی خود را در برابر جهانیان به زیر انداخته و آرام با آفتاب سوزان منطقه همنشین است.  تخت رستم, با اینکه بر فراز کوهی قرار دارد که همه آن کوه قابل کشت و درخت کاری می باشد, اما بازهم تشنه ایستاده است تا قدمت و کهنگی خویش را اگر کسی به دیدارش آمد و احوالش را پرسید بگوید که این زمین و این مکان دارای پیشینه فرهنگی و مدنیتی کهن می باشد که یا از دوران بودائی ها باقی مانده است و یا اینکه از دوران زردشت, اما حقیقت هرچه که باشد این است که او اینک حتا یک لوحه هم در اطراف خود ندارد که 2500 سال پیش اینجا کی بوده است, و رستم پهلوان در آنجا چه می کرده است و براستی احکام خود را از فراز همین تخت سنگی صادر می کرده است؟ بر فراز این تخت سنگی نشانی از یک تندیس هم باقیست, اما این تندیس متعلق به چه کسی بوده است؟ زردشت یا بودا؟

جشن هولی 
جشن هولی به همه هموطنان اهل هنود مبارک باد!
جشن هولی (به انگلیسی:
Holi Festival
) از اعیاد رسمی مردم هندوستان است.هولی یک جشنواره ملی و مذهبی بهاره هست که توسط هندی ها بخصوص هندوها برگزار می‌شود. هولی به جشنوارهٔ رنگ‌ها نیز معروف است.
در آیین هند‌ی‌ها، این ‍‍‍‍جشن را پیروزی"خوبی‌ها" بر"بد‌ی‌ها" می‌دانند؛ بنابراین از همه انتظار می‌رود تا مثبت‌ترین خصوصیات خود را بروز دهند و هر چیز و هر کس که اطرافشان هست، دوست بدارند. در این جشن می‌توان افرادی را دید که تمام مدت لبخند می‌زنند، یکدیگر را در آغوش می‌گیرند.

آب مریخ جوش و شور است
آب بشکل مایع یک پدیده نادر در مریخ است.

مطابق با تحقیقات جدید فیزیکدانان دانشگاه « نانت» که در مجله Nature Geoscience منتشر شد ، تغییرات بر سطح مریخ ممکن است به علت جریان های آب جوش رخ داده باشد. چنین نهرهای آب جوش تحت تأثیر فشار پائین آتسمفر در فصل بهار در زمان آب شدن یخ ها ظاهر می شوند.

آب بشکل مایع یک پدیده نادر در مریخ است. اما محققین معتقدند که همانا آب مایع علت ظاهر شدن خطوط عجیبی است که طی فصل تابستان در سطح مریخ مشاهده می شوند. هنوز مشخص نشده است که به چه شکل جریان های موقت آب شور توانسته منظره سطح مریخ را تغییر بدهد.

محققین آزمایشاتی در آزمایشگاه انجام دادند و شرایط فیزیکی در سطح مریخ را مدل سازی کردند تا بفهمند تعامل جریان آب با خاک و ریگ گرم چگونه صورت می گیرد. محققین یک قطعه یخ را روی قله تپه گذاشتند تا ببینند آب شدن آن در شرایط زمین ومریخ چگونه رخ می دهد.

در آتسمفر زمین، آب فقط به مقدار کم شیب تپه را تغییر داد اما تحت فشار پائین آتسمفر مریخ، آب در فضای بین خاک و ریگ گرم فرو رفت، بخار شد و باعث بی ثباتی شیب تپه شد. این روند کانال های کوچکی را ایجاد کرد که شبیه کانال های روی مریخ است. بدین ترتیب امکان بروز پدیده های مشابه در سطح مریخ وجود دارد.

روز جهانی آزادی مطبوعات

روز جهانی آزادی مطبوعات یک رویداد سالانه است که در 3می، برگزار می‌شود. این روز توسط یونسکو نامگذاری شده است.

مجمع عمومی سازمان ملل متحد در 20 دسامبر 1993 میلادی در     چهل و هشتمین اجلاس خود طی مصوبه 432/48، روز سوم ماه می    هر سال را به‌عنوان «روز جهانی آزادی مطبوعات» اعلام کرد. این موضوع از قطعنامه مصوب همایش عمومی یونسکو در سال 1991 میلادی تحت عنوان «ارتقای آزادی مطبوعات در دنیا» که جراید آزاد، فراگیر، و مستقل را به عنوان یکی از اجزای ضروری جامعه دموکراتیک تلقی کرده، نشأت گرفت.

این روز به یاد سالروز انتشار اعلامیه ویندهوک (به انگلیسی: Windhoek Declaration) دربارهٔ ارتقای وضعیت نشریه‌های مستقل و فراگیر آفریقایی انتخاب شد. این اعلامیه در سوم ماه می 1991 میلادی، در همایشی که به همین منظور توسط یونسکو و سازمان ملل متحد در شهر ویندهوک پایتخت نامیبیا برگزار گردید، به تصویب رسید.

 مالک واقعی «الماس کوه نور» کیست؟ 

مقامات انگلیس الماس 108 قیراطی کوه نور را در دوران استعمار این کشور به دست آوردند و مالکیت این الماس نیز در طول تاریخ منطقه مورد اختلاف بوده است.

ایران، افغانستان، هند و پاکستان پیش از این چندین بار در مورد مالکیت الماس کوه نور مدعی شده‌اند.

الماس کوه نور که در تاج پادشاهی ملکه انگلیس در سال 1953 میلادی جای گرفته است، تا سال 2002 میلادی استفاده می‌شد اما ملکه «الیزابیت» آن را برای نمایش عمومی در «برج لندن» گذاشته شده است.

این الماس در گذشته 0625/186 قیراط معادل21/37گرم وزن داشت که در تراش جدیدی که در سال 1854بر روی آن خورد، وزنش 602/105قیراط معادل 61/21شده‌است.

این سنگ قیمتی از ناحیه قلعه باستانی گلکنده در نزدیکی حیدرآباد در ایالت آندرا پرادش در کشور هند در سال 1656 میلادی بدست آمد. این الماس توسط میرزا محمد میر جمله وزیر مشهور ایرانی عبدالله قطب شاه به شاه جهان پادشاه گورکانی هند تقدیم شد و در آنجا ماند در سال 1729 میلادی نادرشاه پس از تسخیر هند، این الماس را که بر تاج محمدشاه هندی می‌درخشید، دید و گفت: «این کوهی از نور است.» و از آن تاریخ نام کوه نور بر آن ماند. کوه نور پس از مرگ نادر توسط احمدشاه درانی به افغانستان منتقل و سپس به شاه شجاع درانی رسید. پس از شکست شاه شجاع، از سردار هندی مهارجه راجیتسینگ ملقب به شیر پنجاب، الماس مزبور توسط سردار نامبرده به هند بازگشت داده شد. سرانجام کوه نور به تصرف شرکت هند شرقی در آمد و وقتی ملکه ویکتوریا در سال 1877امپراتور هند شد، شرکت هند شرقی آن را به ملکه هدیه کرد و رسماً اعلام شد این الماس در اختیار ملکه ویکتوریا امپراتور بریتانیا در دوران استعمار بریتانیا بر هند است.

 فرق صوفی، عارف، زاهد و درویش در چیست؟

صوفی واژه ‌عربی است و به معنای پیرو طریقه تصوف و پشمینه پوش است. درباره پیدایش کلمه صوفی و علت نامگذاری صوفیان بدین نام نظرهای مختلفی وجود دارد. که از میان همه نظریات نظری که آن را برگرفته از صوف به معنای پشم دانسته‌اند نزدیک به صواب است چون صوفیان اولیه لباسهای پشمینه بر تن می‌کرده‌اند این نام بر آنان اطلاق شده و اکثر محققین بر این مطلب اتفاق دارند.

عارف از حیث لغت به معنای دانا و شناسنده است.و در اصطلاح عارف به کسی می‌گویند که در شناخت سرچشمه هستی و حقایق آن، استدلال‌های عقلی را کافی نمی‌داند و علاوه بر استدلالهای عقلی ریاضت‌های نفسانی را هم لازم می‌داند تا به واسطه این ریاضتها دل به روی حقایق گشوده شود و حقایق را بالعیان مشاهده کند.                                     هم چنین به کسی که بر اثر ریاضت‌های نفسانی قادر بر انجام امور خارق العاده است عارف گویند.

زاهد در لغت یعنی آن که چیزی را ترک گوید و از آن اعراض کند،و اگر کسی نسبت به دنیا و مظاهر آن از پست و مقام گرفته تا مال و متاع آن بی‌میلی نشان دهد، در اصطلاح، ‌زاهد خوانده می‌شود. البته به این شرط که قدرت ونیرو داشته باشد که از تجملات و ثروت‌ها و موقعیت‌های دنیا به نفع شخصی خود استفاده ببرد ولی در عین حال پرهیز کند.

درویش واژه‌ای فارسی و به معنای گدا و تهی‌دست است، هم چنین به معنای خواهنده از درها، گدایی که با آوازی خوش گاهِ پرسه زدن، شعر خواند. درویش در اصل درویز بوده به معنای آویزنده از در؛ چون گدا به وقت سؤال از درها می‌آویزد یعنی درها را می‌گیرد. 
اما اصطلاحاً به جهت این که در جامعه مسلمین، پیشاهنگان تصوف و زاهدان نخستین فقر و ناداری را لازمه زهد و پرهیز از دنیاپرستی می‌‌دانسته‌اند، درویش به معنی سالک و صوفی به کار رفته است و در زبان فارسی واژه درویش به جای صوفی به کار می‌رود.

 داستان نصوح، مردیکه کارگر حمام زنانه بود

مردی که سالیان سال همه را فریب داده بود نصوح نام داشت. نصوح مردى بود شبیه زنها ،صدایش نازک بود صورتش مو نداشت و اندام زنانه داشت. او مرد شهوتران بود و  با سواستفاده از وضع ظاهرش در حمام زنانه کار مى کرد. هیچ کسى از وضع نصوح خبر نداشت، او از این راه هم امرارمعاش می کرد و هم ارضای شهوت.

نصوح چندین بار به حکم وجدان از کارش توبه کرده بود اما هر بار توبه اش را می شکست.

او دلاک و کیسه کش حمام زنانه بود. آوازه تمیزکارى و زرنگى او به گوش همه رسیده و زنان و دختران و رجال دولت و اعیان و اشراف دوست داشتند که وى آنها را دلاکى کند.

آوازه ی صفاکاری نصوح تا کاخ شاهی آن شهر رسیده بود و روزى در کاخ شاه صحبت از او به میان آمد. دختر شاه به حمام رفت و مشغول استحمام شد. از قضا گوهر گرانبهاى دختر پادشاه در آن حمام مفقود گشت.

از این حادثه دختر پادشاه در غضب شد و دستور داد که همه کارگران را تفتیش کنند تا شاید آن گوهر ارزنده پیدا شود.

کارگران را یکى بعد از دیگرى مورد جستجو قراردادند تا اینکه نوبت به نصوح رسید، او از ترس رسوایى، حاضر نـشد که وى را تفتیش ‍ کنند، لذا به هر طرفى که مى رفتند تا دستگیرش کنند، او به طرف دیگر فرار مى کرد و این عمل او سوء ظن دزدى را در مورد او تقویت مى کرد و لذا مأمورین براى دستگیرى او بیشتر سعى مى کردند.

نصوح هم تنها راه نجات را در این دید که خود را در میان خزینه حمام پنهان کند، ناچار به داخل خزینه رفته و همین که دید مأمورین براى گرفتن او به خزینه آمدند و دیگر کارش از کار گذشته و الان است که رسوا شود به خداى تعالى متوجه شد و از روى اخلاص توبه کرد در حالی که بدنش مثل بید می‌لرزید با تمام وجود و با دلی شکسته گفت: “خداوندا گرچه بارها توبه‌ام بشکستم، اما تو را به مقام ستاری ات این بار نیز فعل قبیحم بپوشان تا زین پس گرد هیچ گناهی نگردم”. نصوح این بار از ته دل توبه واقعی نمود. ناگهان از بیرون حمام آوازى بلند شد که دست از این بیچاره بردارید که گوهر پیدا شد.

محافظین از او دست برداشتند و نصوح خسته و نالان شکر خدا به جا آورده و از خدمت دختر شاه مرخص ‍ شد و به خانه خود رفت.

او عنایت پرودگار را مشاهده کرد. این بود که بر توبه اش ثابت قدم ماند و فوراً از آن کار کناره گرفت.

چند روزی از غیبت او در حمام سپری نشده بود که دختر شاه او را به کار در حمام زنانه دعوت کرد، ولی نصوح جواب داد که دستم علیل شده و قادر به دلاکی و مشت و مالی نیستم و دیگر هم نرفت. هر مقدار مالى که از راه گناه کسب کرده بود در راه خدا به فقرا داد و چون زنان شهر از او دست بردار نبودند، دیگر نمى توانست در آن شهر بماند و از طرفى نمى توانست راز خودش را به کسى اظهار کند، ناچار از شهر خارج و در کوهى که در چند فرسنگی آن شهر بود، سکونت اختیار نمود و به عبادت خدا مشغول گردید.

نصوح شبی در خواب دید که کسی به او می گوید:”ای نصوح! تو چگونه توبه کرده اى و حال آنکه گوشت و پوست تو از فعل حرام روئیده شده است؟ تو باید چنان توبه کنى که گوشتهاى حرام از بدنت بریزد.”

همین که نصوح از خواب بیدار شد با خودش قرار گذاشت که سنگ هاى سنگین حمل کند تا گوشت هاى حرام تنش را آب کند. نصوح این برنامه را مرتب عمل مى کرد تا در یکى از روزها همانطورى که مشغول به کار بود، چشمش به میشى افتاد که در آن کوه چرا می کرد. از این امر به فکر فرو رفت که این میش از کجا آمده و از کیست؟ عاقبت با خود اندیشید که این میش قطعاً از شبانى فرار کرده و به اینجا آمده است، بایستى من از آن نگهدارى کنم تا صاحبش پیدا شود . لذا آن میش را گرفت و نگهدارى نمود.

آن میش زاد ولد کرد و نصوح از شیر آن بهره مند مى شد تا سرانجام کاروانى که راه را گم کرده بود و مردمش از تشنگى نزدیک به هلاکت بودند عبورشان به آنجا افتاد، همین که نصوح را دیدند از او آب خواستند و او به جاى آب به آنها شیر مى داد که همگى سیر شده و راه شهر را از او پرسیدند. وى راهى نزدیک را به آنها نشان داده و آنها موقع حرکت هر کدام به نصوح احسانى کردند و او در آنجا قلعه اى بنا کرده و چاه آبى حفر نمود و کم کم در آنجا منازلى ساخته و شهرکى بنا نمود و مردم از هر جا به آنجا آمده و در آن محل سکونت اختیار کردند، همگى به چشم بزرگى به او مى نگریستند.

رفته رفته، آوازه خوبى و حسن تدبیر نصوح به گوش پادشاه آن عصر رسید که پدر همان دختر بود که جواهرش در حمام زنانه مفقود شده بود و باعث توبه نصوح شده بود. شاه از شنیدن این خبر مشتاق دیدار او شده، دستور داد تا وى را از طرف او به دربار دعوت کنند.

همین که دعوت شاه به نصوح رسید، نپذیرفت و گفت: “من کارى و نیازى به دربار شاه ندارم” و از رفتن نزد سلطان عذر خواست.

مامورین چون این سخن را به شاه رساندند شاه بسیار تعجب کرد و اظهار داشت حال که او نزد ما نمی آید ما مى رویم او را ببینیم.

شاه همراه با درباریانش به سوى نصوح حرکت کرد، همین که به آن محل رسید به عزرائیل امر شد که جان پادشاه را بگیرد، پس پادشاه در آنجا سکته کرد و نصوح چون خبردار شد که شاه براى ملاقات و دیدار او آمده بود، در مراسم تشییع او شرکت و آنجا ماند تا او را به خاک سپردند و چون پادشاه پسرى نداشت، ارکان دولت مصلحت دیدند که نصوح را به تخت سلطنت بنشانند.

نصوح چون به پادشاهى رسید، بساط عدالت را در تمام قلمرو مملکتش گسترش داد و بعد با همان دختر پادشاه که ذکرش رفت، ازدواج کرد و چون شب زفاف و عروسى رسید، در بارگاهش ‍ نشسته بود که ناگهان شخصى بر او وارد شد و گفت “چند سال قبل، میش من گم شده بود و اکنون آن را نزد تو یافته ام، مالم را به من برگردان.” نصوح گفت : درست است و دستور داد تا میش را به او بدهند.

آن شخص گفت که چون میش مرا نگهبانى کرده اى هرچه از منافع آن استفاده کرده اى، بر تو حلال ولى باید آنچه مانده با من نصف کنى.

نصوح گفت: درست است و دستور داد تا تمام اموال منقول و غیر منقول را با او نصف کنند.

آن شخص گفت: بدان اى نصوح، نه من شبانم و نه آن میش است بلکه ما دو فرشته براى آزمایش تو آمده ایم. تمام این ملک و نعمت اجر توبه راستین و صادقانه ات بود که بر تو حلال و گوارا باد، و از نظر غایب شدند