غزلیات بیدل دهلوی

تا به در یوزه راحت طلبیدن رفتم

مژه‌ گشتم سر مویی به خمیدن رفتم

صبح از بی نفسی قابل اظهار نبود

زین‌ گلستان به غبار ندمیدن رفتم

تا به مقصد بلدم‌ گشت زمینگیری عجز

همه جا پیشتر از سعی رسیدن رفتم

نبض جهدم شرر کاغذ آتش زده است

یک مژه راه به صد چشم پریدن رفتم

چون هلالم چقدر نشئهٔ تسلیم رساست

سرکشی داغ شد از بس به خمیدن رفتم

شور این بزم جنون خیره دماغی می‌خواست

دل نپرداخت به افسانه شنیدن رفتم

این شبستان به چراغان هوس یمن نداشت

که به صد چشم همان داغ ندیدن رفتم

یأس بر حیرت حال‌ گهرم می‌گرید

قطره‌ای داشتم از یاد چکیدن رفتم

سیر گلزار تمنای تو طاووسم کرد

غوطه در رنگ زدم تا به پریدن رفتم

بیدل آندم‌ که به تسلیم شکستم دامن

تا در امن به پای نرسیدن رفتم

 آخـــرش مــی آیـــم و یــک روز غـوغا می کنم

آن چـــه را گـــم کـــرده ام نـزد تو پیدا می کنم

مـــوقـــع رفــتــن سپـــردم مـن دلم را دست تو

گـــر امـــانـتــدار بـــاشــی بـا توسودا می کنم

مــن پـشـیـمـان نـیـستـم تـنـهــا کمی آزرده ام

بـــاز مــی گــــردم بــه سویت جای خود وا کنم

مـــن هــــزاران رمــــز طــنــازی نـهان دارم بدان

یــک بــه یــک را پیش چشمانت هویدا می کنم

می نشینم رو به رویت چشم در چشمت چنان

تـــا تــــو را هـــم مـثــل خود مجنون و شیدا کنم

حــتـــم دارم مـی شــود دیـوانه و عاشق شوی

دل بـبـنــدی ، دل بـگـیـری ، مـن تـمـنا می کنم

چـــون کـــه مـجـنـونـم شــدی بار دگر لیلا صفت

عشــق را در چشم مست تــــو تماشا می کنم

« رضا » می سپارد بار دگر دل به تو این را بدان

زنـــدگــیــم خـــوب تـــر از تـــو چگونه باز پیدا کنم

طوق لعنت
سرودۀ از محترم ستار للندری

این چه شوریست به دور قمر میبینم 
این وطن را خاک بر سر میبینم 
هر روز انتحار و انفجار و حادثه 
طالب را در ارگ وچهارراهی قمبر میبینم 
آنقدر بی عقل وسبک سر شده بسیار 
فکر چیز فهم اش قر ضدار ز خر میبینم 
از قضا لعنت کرده است این ملک 
طوق لعنت در گردن هر رهبر میبینم 
ملک داری شده پیشه ای طفلان 
بچهُ شیرخوار در دیوان ودفتر میبنم 
صبح و چاشت و شام در مساجدش 
همه چرند در محراب ومنبر میبینم 

نیست دیگر خبر خوش درین خاک 
همه پیام وخبر از تیغ وخنجر میبینم 
از سحر تا به شام در سرک وبازارش 
همه در جنگ وبالای یکدیگر قهر میبینم 
هر شمائیل که آمد گفت آن پیشوا 
این قضا را به آسمان ها جسر میبینم 
میکنند انتحاری و همیش میگویند یا حق 
خواب از حوریان و آب کوثر میبینم 
می کُشند هر روز خیلی بی گنا هان را 
فتوا وقول از هر دیوانۀ ابتر میبینم 
میرسد آنروز جسور باش "ستار"
بییچون وچرا همه را آخر در سر جَر میبینم

 مــولانــا و دیــن

از پـــــدر پرسید روزی یک پسر
بهترین دین ها کدام است، ای پـدر؟

گفت من با دیــــن ندارم هیـچ کار
پیش من دیــــن ها ندارند اعتبـار

چــــون که آوردیم هر دین جدیـد 
اختلاف بیشتر آمد پــــدیـــــد

کینه هــــــا و دشمنی بسیار شد 
جنگ های مذهبی تکــــــرار شد

خــــون مردم ریخت بر روی زمیـن
بــار ها و بــار ها با نــام دیــــن

نــه مسلمانم، نــه ترسا، نه جهـود 
سر بــــه حکم عقل می آرم فـرود

عقل می گوید کـــــه عیش بیکران
هست در همزیستی با دیگـــــران

دین ولی گویـــد که خون کافــران
گــر بریزی اجــــر داری بیکــران

دیگــــراندیشان هم آخر آدم انـد 
دین چرا گویــد که مهدورالدم انـد؟

من بدین علت ندارم دیــن و کیـش
تـا نریــزم خون همنوعـان خـویش

تو هم ای فـرزند، تنها ز خِــــــرَد
پیروی کـــن تا به مینویت بــــرد

 

بـــا تمام مـردم روی زمــیــــن
دوستی کـن، بهترین دیـن است، این

هیاهوی غریب و مبهمی پیچیده در جانم

پرم از حس دلگیری که نامش را نمی دانم

تو اقیانوس سرشار از تلاطم های آرامی

و من دریاچه ی اشکی که دائم رو به طغیانم

بزن نِی باز غوغا کن ، بزن دَف شور برپا کن

به هر سوزی بگریانم ، به هرسازی برقصانم !

ببین آیینه وار از حس تصویر تو لبریزم

تو آرامی من آرامم ، پریشانی پریشانم 

باران که شدی مپرس این خانه ی کیست
سقف حرم و مسجد و میخانه یکی ست

باران که شدی پیاله ها را نشمار
جام و قدح و کاسه و پیمانه یکی ست

باران! تو که از پیش خدا می آیی
توضیح بده عاقل و فرزانه یکی ست

بر درگه او چون که بیفتند به خاک
شیر و شتر و رستم و موریانه یکی ست

با سوره ی دل اگر خدا را خواندی
حمد و فلق و نعره ی مستانه یکی ست

این بی خردان، خویش خدا می دانند
اینجا سند و قصه و افسانه یکی ست

این بی خردان، خویش خدا می دانند
اینجا سند و قصه و افسانه یکی ست

از قدرت حق هرچه گرفتند به کار
در خلقت تو و بال پروانه یکی ست

گر درک کنی خودت خدا می بینی
درکش نکنی کعبه و بتخانه یکی ست

 

( شاعر:مولانا)

 صائب تبریزی 

چه خیال است که دیوانه و شیدا نشویم؟

بوی مشکیم، محال است که رسوا نشویم

عشق ما را پی کاری به جهان آورده است

ادب این است که مشغول تماشا نشویم

پرده راز بود حرف دلیرانه زدن

با تو گستاخ ازانیم که رسوا نشویم

خون بر هم زدن اوقات بزرگان هدرست

بی حجابانه چو سیلاب به دریا نشویم

عیش ما چون سر ناخن به گشاد گره است

تا نیفتد به گره کار کسی، وا نشویم!

پای پر آبله باشد صدف بحر سراب

بهتر آن است پی عشوه دنیا نشویم

این غزل آن غزل خواجه نظیری است که گفت

تا سر شیشه می وا نشود وانشویم

 فاضل نظری

راحت بخواب ای شهر ، آن دیوانه مرده است
در پیله ی ابریشم اش پروانه مرده ست
در تُنگ ، دیگر شور ِ دریا غوطه ور نیست
آن ماهی دلتنگ ، خوشبختانه مرده ست
یک عمر زیر پا ، لگد کردند او را
اکنون که میگیرند روی شانه مرده ست
گنجشک ها ! از شانه هایم برنخیزید
روزی درختی زیر این ویرانه مرده ست
دیگر نخواهد شد کسی مهمان آتش
آن شمع را خاموش کن ، پروانه مرده ست

گردون پُر است ز  هی هی و هیهاي مولوی

عرشِ ِ برین گواهِ ِ  ردِ  پاي مولوی

شعر است  جاریي هیجان ِ نماز عشق

شمس است روی قبله ، تماشاي مولوی

چرخان عشق ِ اوست سراپای  بیخبر

گم  کرده خود که او شده پیداي مولوی

زیباست این  فراز و نشیب ِ حواس ِ شعر

با روشناي دیده ِ  بیناي مولوی

آبي شور ِ عالم بالاست  ربناکِی گوید

غیر لاله قصۀ پر درد مجنونی؟

خیزآب ِ موج پر تب دریاي مولوی

معناست او،  تبسم و زیبایی ِ غزل

مبداست او،  کلام و الفباي مولوی

موسیقیی شگفت ِ نیستانیی زمان

شیوایی سرود ِ لبِ  ناي مولوی

خوشبوست با   نسیم ِ  َوزان از پی قرون

همگام با زمانه یی،  آواي مولوی

فـوران سِر چشمه ی خورشید اش بدان ..

اسرار پَر گرفته ِ  دنیاي مولوی

شمس است آفتاب ،  که مهرانه هر طرف

روییده   در  تجلی زیباي مولوی

دلپیچ هرغزل شده تصویر ِ تازه گی

گلباغ  عاشقانه ترینهاي مولوی

راهیست صد دل آتش ِ آتش نفس ز عشق

همراه   سوی عالم  ِ بالاي مولوی

ماناست گنج مثنویی معنوی ازین

در   شیوه بیان ِ مطلاي مولوی

خواهی اگر تو هم  برسی تا به اصل جان

همراه شو طریقت ِ والاي مولوی

همراه شو این سفر خاکیان به عرش

با روح ِ شاد و زنده و پویاي مولوی

انجیلا پگاهی

گر تن بدهی ...دل ندهی کار خراب است

چون خوردن نوشابه که درجام شراب است

گردل بدهی ...تن ندهی باز خراب

این بارنه جام است و نه نوشابه ...سراب است

اینجا به تو از عشق ووفا هیچ نگویند

چون دغدغه ی مردم این شهر حجاب است

تن را بدهی ...دل ندهی فرق ندارد

یک آیه بخوانند ...گناه تو ثواب است

ای کاش که  دلقک شده بودم نه که شاعر

در کشور من ارزش انسان به نقاب است

 فروغ فرخزاد...

سرود لاله

به دامانت وطن لاله بروید

ز داغ کشتگانت راز گوید

فراوان قصه و افسانۀ درد

ز مأیوسانه شیون های هر فرد

زغوغا آفرین آهنگ قطره

به وقت ریختن در خاک و صخره

چه قطره؟ قطرۀ خونی.

چه خونی؟ خون محزونی.

چه وقتی؟ لحظۀ شومی.

به هنگام وداع از زندگی با زخم نا سوری

کِی گوید غیر لاله قصۀ پر درد مجنونی؟

کِی داندغیر او، راز دل افتاده در خونی؟

توای لاله که هر جا سر کشی از خاک این خانه

به کوهستان و صحرا و چمن ها بی محابانه

تویی پیغمبر آن خفتگان گوشۀ نمنا ک

که خوانند با زبان تو، سرود پاک صلحانه

جرمنی 2009 

از مجموعۀ «آه نارسا»                                                                                                                       

سرودۀ از هیلا صدیقی

از خاکم و هم خاک من از جان و تنم نیست

انگار که این قوم غضب، هموطنم نیست

اینجا قلم و حرمت و قانون شکستند

با پرچم بی رنگ بر این خانه نشستند

پا از قدم مردم این شهر گرفتند

رای و نفس و حق همه با قهر گرفتند

شعری که سرودیم به صد حیله ستاندند

با ساز دروغی همه جا بر همه خواندند

با دست تبر سینه این باغ دریدند

مرغان امید از سر هر شاخه پریدند

بردند از این خاک مصیبت زده نعمت

این خاک کهن بوم سراسر غم و محنت

از هیبت تاریخیش آوار به جا ماند

یک باغ پر از آفت و بیمار به جاماند

از طایفه رستم و سهراب و سیاوش

هیهات که صد مرد عزادار به جا ماند

از مملکت فلسفه و شعر و شریعت

جهل و غضب و غفلت و انکار به جا ماند

دادیم شعار وطنی و نشینیدند

آواز هر آزاده که بر دار به جا ماند

دیروز تفنگی به هر آینه سپردند

صد ها گل نشکفته سر حادثه بردند

خمپاره و خون بود و شب و درد مداوم

با لاله و یاس و صنم و سرو مقاوم

آن دسته که ماندند از آن قافله ها دور

فرداش از این معرکه بردند غنایم

امروز تفنگ پدری را در خانه

بر سینه فرزند گرفتند نشانه

از خون جگر سرخ شد اینجا رخ مادر

تب کرد زمین از سر غیرت که سراسر

فرسود هوای وطن از بوی خیانت

از زهر دروغ و طمع و زور و اهانت

این قوم نکردند به ناموس برادر

امروز نگاهی که به چشمان امانت

غافل که تبر خانه ای جز بیشه ندارد

از جنس درخت است ولی ریشه ندارد

هر چند که باغ از غم پاییز تکیده

از خون جوانان وطن لاله دمیده

صد گل به چمن در قدم باد بهاران

میروید و صد بوسه دهد بر لب باران

ققنوس به پاخیزد و باجان هزاره

پر میکشد از این قفس خون و شراره

با برف زمین آب شود ظلم و قساوت

فرداش ببینند که سبز است دوباره

 وفا گر از کسی بینم زخود بیگانه می گردم

من آن شمع ام که خود گرد سر پروانه می گردم

من از تو جدا نمیتوان بود ، مردود وفا نمیتوان بود

ای شوخ پری وحش گل اندام، ای یار ستم شعار خود کام

ای نخل بهار زندگانی ، ای حاصل عمر جاوید انی

ای روی تو کعبه ی تیازم ،ابروی تو قبله ی نمازم

ای مونس غمگسار شاعر، دلدارستم شعار شاعر

ای داغ تو حاصل وفایم، تا عشر غم تو آشتایم

من از تو جدا نمیتوان بود ، مردود وفا نمیتوان بود

روزی که شدم اثیر دام ات ،شد وردزبان بنده نامت

دادم دل و دین خود بدستت، از ترس شدم زچشم مستت

از خنجر ناز گشته بسمل، یک لحظه نمودم از تو غافل

چو نور زپیش دیده رفتی ، از خانه دل رمیده رفتی

تصویر تو پیش رو گذارم ، خوننابه دل زدیده بارم

من از تو جدا نمیتوان بود ، مردود وفا نمیتوان بود

 

فرخنده دمی که از سر ناز ،در کلبه من نهی قدم باز

باد از سر زلفت ای محسیها، بر بنده شاه زر زریها

دستی به سرم نهی زالفت ، از دیده بریزی اشک حسرت

من دیده به چهره ات بدوزم ، از آتش قربت ات بسوزم

آن لحظه نگاه آخرینت، باشد به رخ تو نازنین ات

من از تو جدا نمیتوان بود ، مردود وفا نمیتوان بود

 

تا روز جزا خجل نباشم ، در پیش تو منفحل نباشم

این نیم نظر که مانده موجود ، قربان تو میکنم بیا زود

باشی تو اگر به منزل من ، این است از عمر حاصل من

مردم تو مرا به خاک بگذار ،تا خاک شود زدیده گلزار

در قبر فتم به یاد رویت ، آسوده شوم زجستجویت

بوی خوشت از مزارم آید ، تا روز جزابه کارم آید

من از تو جدا نمیتوان بود ، مردود وفا نمیتوان بود

در عشق تو صد الم کشیدم ،خون خورده به هر طرف دویدم

من بی سرو پا تو مست ومغرور ، من از تو جدا تو از وفا دور

نی زرکه فرستم از برایت ، نی سر که نهم به خاک پایت

شبها به غم تو ناله کردم ، صد تیر و درو حواله کردم

امد به برم قد بلندت ، شد ناله زار من پسندت

سرشار می وصال بودم ، آسوده زهر خیال بودم

یکباره سر جفا گرفتی ، از خانه دیده پا گرفتی

من از تو جدا نمیتوان بود ، مردود وفا نمیتوان بود

برف آمد و سیاهی شهررا سپید کرد

دل های غم گرفته ی ما پٌر امید کرد

برف آمد و صفای طبیعت به باغ داد

با رنگ مهر، رنگ سیاه  ناپدید  کرد

برف آمد و به کوی وطن زینتی کشید

زینت  سرای  کشور ما  پر نوید کرد

برف آمد و نشانهء رحمت  دمیده شد

غمدیده گان  کشور  ما  را سعید  کرد

برخیز« بشیر»که بارش برف است عنایتی

هرچند که  سوزِ سردِ دما را شدید کرد 

قیوم بشیر

افغان ميندې

ښځه که قبله دعبادت دمردان نه دی

خودبعضوجاهلانودلوبو ساما ن نه دی

ښځه مورده اوجنت يې تر پښو لا ند ې

سرپه تعظيم ړدم په مافرض يې احترام دی

خو کا بل اوس دلته ښځو ته زندا ن دی

په ژړا دمظلومانو لو ند ګريوا ن د ی

دعربو جهالت کې ژوند ۍ ښځې ښخولې

همدغه ورځ راغلې نن په ښځو دافغان دی

پرون دلته نا زو انا جنډه داز ا د ی

ملالۍ اوتاترې لاس کې وه توره دمردۍ

انا هيتاراتب زادملالی جويا بلقيس روشن

کم ندي له روزالوکزامبور له ميرمن ګاندي

هاپرون دهرې ښځې احترام عزت ساتلې

ټولنه کې مطرح خپله ډوډۍ يې پيدا کړې

اسماني تندر ختا مجاهد طالب پيدا شوو

بهر نشئ له کوره اسلامی قانون چالان دی

اشرارو کمونيست مجاهد او که طالب دی

همدې ميندو راوړي اولوې کړي په عزت دی

طالبه مجاهده نو بيا ولې دې قبلې ته

سجده نکړې تا وهلې صبح او شام دی

ها وحشيانو دځنګلو ته به سرپه تعظيم کيږدې

که دې وليدواعمال دمجاهدو ښاربه پريږدې

چايې غوږ پزه پريکړي چاوهلې چاوژلې

ځناورودادي هورې اخير نوم پرې دانسان دی

تجاوز په دوه کلنې درې کلنې نجلۍ شوې

تجاوز وروسته وحشيانو په تور لاسو وژلې

رهبرانو لوڼې تلي امريکاته دخپلوغلوله ډاره

دميترا پشان تحصيل نورملت لاس په ګريواندی

چاورکړې زوړعرب ته چاپه بدو بدله کړې

يوتعدادايران مشربو اوس سيغه رواجه کړې

سپين سترګي اوبي ننګي خواخير حد لري سړيه

بي هويتوبي شرفوته له دې ژون مرګ بهتر دی

په هرلسو ځوانو ميندو کې يوه په اولاد مړه ده

دوزير ښځه خارج کې ولادت په چايې خواسړه ده

رهبرانو که پيسې دخيرات نه واې پټې کړې

جوړبه زيړنتون په هريو ښار داکار دانساندی

نن سړيونه لار ورکه تاسې خپله دژوند لاره

پيداکړي ميندو ځان موخلاس کړي له سنګساره

ډيوه واله ستابه ولی دتعظيم سر کښته نه وي

چې همدې مورزيږولې داقبله دا مې ايمان دی

 

محمداصف کاکړ

زندگی ای زنده دل دا نی که چیست         

عشق یک بین در تما شا ی دوي ست

مردو زن وابسته ی یکدیــــــــگرند          

 کائنا ت شوق را صو ر ت گرا ند

زن نگه دارنده ی نار حیـــــــــــات           

فطرت او لو ح اسرار حیات

آ تش ما را بجان خود زنــــــــــــــد           

جوهر ا و خاک را أ دم کند

در ضمیرش ممکنات ز ند گــــــــی          

 از تب و تا بش ثبات زندگی

شعله ای کزوی شررها در گسست           

جان و تن بی سوز او صورت نبست

ارج ما از اجمـــــــــــــندی هــای او          

ما همه از نقشبندی های او

حق تورا داده اســت اگر تاب نـــظر          

 پاک شو قدسیت او را نگر

اقبال لاهوری

 

فرستنده : دوکتور محمد حسین شیرزاد

ډاکټر حنیف بکتاش

 د نښت پرټکي

 نن شپه مې بیا د زړه مېلمه یې مېلمه

 خپلې تنهـــــــا شېبــــــې وېشم درســــره

 له غـــــاړه کۍ نه دې لـــــــوېدلې مرۍ

 راجېــــلـومه پـــــــه ورېښـــــــم درســــــره

 کله چې لمــــر له کلي کـــــــډه وکــــړي

 زړه مــــې د هســک پــر سینه تالـــټوي

 لکه ویشتلې مــرغۍ ، څـــړیکو سره

 په تا کــــې هیله ، تا کــــې سا لــټوي

 د هسک په زړه کــې ډېـوې ډېرې بلې

 خو سترګې ستــا لـــوري ته لاره باسي

 ستا په ښایست کې څه رازونه نغښتي ؟

 زړه لــه کــــو ګله بې اختیــــاره بـــاسي

 چې له کوڅې نه غږ د پښو پورته شي

 زه وایم خــــدایه زمـــا مینه راغــــله

 د مقدســـــــــو آیتــــو لـــــــه نــــــړۍ

 زما د روح نـــړۍ ته سپینه راغــــله

 د بڼ له لــــــوری چـــــې وږمه ولګـــــي

 وایم هغـه ده ، ګـــــوره بېــــرته راځــي

 زه مـې له بخته ســــره څـــه وکــــړمه ؟

 نه هغــــه نـه ده بابا چېــــرته راځــــي ؟

 زه د تیارې او د سپېدې تر منځه

 د نښت پر ټکي لکه سات پاتې یم

 پر شاو خوامې دي د غم لښکرې

 لکه بې وسه باچا مات پاتې یم

 هره خوا ګورم دیوالونه ښکاري

 لکه چې ګور کې کرایي ناست یمه

 روح رانه تښتي ، زړه یاري نه کوي

 آسمان ته لاس په ګدایي ناست یمه 

پسرلی 2009 کال لندن

پیراهنت

این برگ های زرد که پیراهنت نشد

نه...شد ولی عزیز رفیق تنـت نشد

با این قدر ستم که غمت داد بر دلم

حتی برای ثانیه ای دشـــمنت نشد

آخر چه کار کرد که مثل گذشته ها

آرامشی که حاصل ازین دیدنت نشد

بستی دوباره عهد که ابراز می کنی

مـــثل هزار بار دگر گفتــــنت نــــشد

خوش باش و بگذران همه شب های عمر را

این مرگ نیز...آه که بر گردنت نشد

هدیه ارمغان

ستیز سنگ و شیشه

پر از ستاره میشوم به لحظه ی رسیدنت

حریص میکند مرا نیاز داغ دیدنت

 

چراغ شعر می شود به برگ های دفترم

به سبزه زار گفتگو چو ناله قد کشیدنت

 

ستیز سنگ و شیشه ام به شب نشینی ِ دلم

خموشی ِ سپیده ام به شوق بر دمیدنت

 

چه دسته بسته میشود به دست های عاشقت

شکوه همزبانی از حضور عشق چیدنت

 

نماز عاشقانه ای به پنج فصل همدلی

نیاز هر ترانه ام ؛ به واژه ها تنیدنت

 

شبم شکسته میشود به دامن صدای تو

سپیده زاده میشود ز مشرق شنیدنت

 

بگو که سنگ وا شود لبِ ترانه زا شود

به سادگی ِ گفتنت به ستره گی ِ دیدنت

*****

گفتم ترا که بی تو بسیار گریه کردم؟

از ابتدای باور تا یار گریه کردم

ازسایه های یادی دورم حصار بستم

بنشستم و شکستم ،خونبار گریه کردم

دریا شدی و رفتی تو در صدای موجی

من خشت پخته گشتم دیوار گریه کردم

در عکس های لرزان در قطره ی گریزان

تکرار خنده کردی تکرار گریه کردم

دستان تو کجایند؟ -خورشید های وحشی

من چار فصل غم را ناچار گریه کردم

بنشسته ای تو اینجا خاموش روبرویم

می بینییم که بی تو بسیار گریه کردم

پر بود خانه از تو در هر طرف تو بودی

من در هوای جشن دیدار گریه کردم

حميرا نگهت دستگيرزاده 

16.02.06

 اگــــر از بلا بتــرسـی

شب عاشقان بي دل ، چه شبي دراز باشد

تــو بمــان كـز اول شـب ، در صبـح بـاز باشـد

عجب است اگر توانم ، كه سفر كنم ز کویت

بكجـا رود كـبوتــر ، كـــه اسيـر بـاز بـاشــد ؟

ز محبتـت نخـواهـم كـه نظـر كنـم بـه رويـــت

كـه محـب صادقا نـت  همـه پـاكبــاز باشــد

بـه كرشمه ي عنايت ، نگهي به سوي ما كن

كـه دعـاي دردمنـدان ز ســر نيــاز باشــــــــد

همه شب در اين خيالم كه حديث وصل جانان

بـه كدام دوست گـويـم ، كـه محـل راز بـاشـد

چـه نمـاز باشد آن را ، كه تـو در خيال باشـي

تـو صنـم نمـي گـذاري ، كـه مـرا نمـاز بـاشـــد

نه چنين حساب كردم ، چو تو دوست مي گرفتم

كــه ثنــا و حمـد گـوييـم و ، جفـا و نــاز بـاشـد

دگـرش چـو بـاز بينـي ، غـم دل مگـوي سعــدي

كـه شـب وصـال كـوتـاه و ، سخـن دراز بـاشــد

قـدمـي كـه بـر گـرفتـي ، بـه وفـا و عهـد يـاران

اگــــر از بلا بتــرسـي ، قـدمــي مَجـاز بــاشـــد

شـاعـر» سعـدی

باز هم دلتنگي باز هم گريه هاي شبانه ام

يه عاشق غمگين در حسرت شبهاي بي ستاره ام

سخت دلتنگم .. سخت بي قرارو بي تابم

كجاست شانه هاي گرم و مهربانت تا گريه كنم ؟

كجاست آن لبخند هاي عا شقا نه ات تا باز هم

ديوانه شوم ؟

آنقدر دلتنگ چشمانت هستم كه نمي توانم در هيچ

چشم ديگري نگا ه كنم

آنقدر بيقرارم كه هيچ اتفاقي دل غمگينم را شاد

نمي كند

براي گريستن شانه هايت را كم دارم

شانه هايي كه بارها و بارها در خواب و خيال

تكيه گاه دل عاشقم بود

براي عاشقي نگاههاي زيبايت را كم دارم

نگا ههاي كه تنها دليل زندگي و عشقم بود

صبر مي كنم و عاشق ميمانم كه خوشبختي از آن

عاشقان است

دوستت دارم

همه جا دکان رنگ است همه رنگ می فروشد

دل من به شیشه سوزد همه سنگ می فروشد

به کرشمه نگاهش دل ساده لوح ما را

چه به ناز می رباید چه قشنگ می فروشد

شرری بگیر و آتش به جهان بزن تو ای آه

ز شراره یی که هر شب دل تنگ می فروشد

به دکان بخت مردم که نشسته است یارب

گل خنده می ستاند، غم جنگ می فروشد

دل کس به کس نسوزد به محیط ما به حدی

که غزال چوچه اش را به پلنگ می فروشد

مدتیست کس ندیده گهری به قلزم ما

که صدف هر آنچه دارد به نهنگ می فروشد

ز تنور طبع فانی تو مجو سرود آرام

مطلب گل از دکانی که تفنگ می فروشد

 

)رازق فانی(

بت فرنگ

ای بت فرنگ آیین رحم بر دل ما کن

میتپم به خاک و خون حال من تماشاکن

یا رضای خود میخواه یا بگفته یی ماکن

شوخ آرمنی زاده یکدمی مدارا کن

یا بیا مسلمان شو یا مرا نصارا کن

از رخ چو خورشیدت نوک برقه بالا کن

بر سر اسیرانت صبح حشر برپا کن

شانه زن به زلف خود پیچ کاکلت واکن

شوخ آرمنی زاده یکدمی مدارا کن

یا بیا مسلمان شو یا مرا نصارا کن

سرمه یی مروت  را زیب چشم شهلا کن

خاکسار عشقت را جان من تسلا کن

پیچ و تاب زلفت را اندک اندکی وا کن

شوخ آرمنی زاده یکدمی مدارا کن

یا بیا مسلمان شو یا مرا نصارا کن

یا قدم سفلی نه یا وطن به علیا کن

یا میان ظلمت باش یا بنور ماوا کن

هرچه خواهشت باشد ای مه یی دل آراکن

شوخ آرمنی زاده یکدمی مدارا کن

یا بیا مسلمان شو یا مرا نصارا کن

عشقری اسیرت شد جانبش تماشا کن

عقده یی دل اورا با کرشمه یی وا کن

حاجتش برار آخر آرزویش اجرا کن

شوخ آرمنی زاده یکدمی مدارا کن

یا بیا مسلمان شو یا مرا نصارا کن

صوفی  عشقری

مردان ونامردان

ای دل مروسوی خطر،اګرمیروی لرزان مباش

ازرهزنان غافل مشو،ازدشمنان ترسان مباش

چون باکسی همره شدی، ازنیمه ره برنګرد

چون ازپی مردان روی،دیګرزنامردان مباش

دشمن اګرجانت دهد ، بااودم ازیاری مزن

دردوستی ګرجان دهی،ازدوست روګردان مباش

ګرعاشق مستانه یی ، زاهدریایی را بسوز

ورهم نشین زاهدی،درحلقه رندان مباش

همدست ماګرمی شوی،پای کسی دیګرمګیر

بادوست چون پیمان کنی،باغیرهم پیمان مباش

بادبهاران شوکه درمقدمت ګل بشګفند

چون ګردبادهرزه ګرد،دردشت سرګردان مباش

فانی به کیش عاشقان،درفکرخودبودن خطاست

یاازسرو جان درګذر یاعاشق جانان مباش

 

(رازق فانی

 زه چي تل دژوند ترخوغمونوزړولي يم

زه چي نا کاميو،بدبختيو کړولی يم

زه چې خپلوهیلو، کباب کړی عذاب کړی يم

زه چې هر ظالم ،لکه يتم غوندې وهلی يم

زه چې دهر مار او زمري خولې ته طعمه يم

زه چې هر نامرد، دجفا غشي ته تړلی يم

زه چې لکه دروي ، دهر شپون تر جماني کوم

زه چې هر محروم ،خپلو در دوته غږولی يم

زه چې دقام فقر او نا پوهۍ دسپيلني په شان

هرورځ په تیغنه، دتورونواړ ولی يم

زه چې دناوړه زمانې په هره لوبه کې

سل ځلې، پرمخ باندې لوید لي دردیدلی يم

ماداهمه واړه ستاپه مینه کې زغملي دي

اې ګرانه هیواده ! ستادپاره مې منلي دي

سلیمان لایق

                          ارسالی عزیزالله انیس

خواب

تا شیشه ِ چشمم گرفت آن خواب ِ رویایی تو

صدتکه دیدم آتشم  از شور-برپایی  تو

سبز ِجوانه ریشه شد ، گل شد گلاب تازه شد

نزدیکتر نزدیکتر احساس پیدایی تو

دامن بهارین پیرهن ، وه داغ ِ برگ ِبوسه من

سرتا به پا یکدشت گل ،احسن گل آرایی تو

بیخود بروی دوش ِ موج ، آبیی دریا ،غرق نور

خودرا رها تا میکنم در چشم دریایی تو

دیدم معراج ِ سفر ، روح ِ مسافر پرده -در

پران هر هفت آسمان، با چشم بینایی تو

واشد سپیده چشم شد، یک پنجره خورشید را

آغازم این روز سَعَد رنگین معنایی تو

دسمبر ٢٠٠٨

حوا اگر نبود تو آدم نمیشدی

اشرف خلایق عالــــــــــم نمی شدی

شربودی و برای خـــــــ ـدا درد  سر

حوا اگر نبود از سر او کم نمی شدی

در جنگل ممنــــــــــــــــــوعه ی خدا

گندم که هیچ ، لایق جو هم نمی شدی

یک شب درانزوای زمان خاک می شدی

دیگر حریف لشکر مــــــــاتم نمی شدی

آدم بدان که حــــــــــــــــــــــوا اگر نبود

اصلا بساط عشـــــق فراهم نمی شدی

حوا تو هم بدان که آدمـــــــــــی اگر نبود 

هاجر ، سمیه ، فاطمه ، مریم نمی شدی

در بوی نارنجی پیراهنت تاب می‌خورم

بی‌تاب می‌شوم و دنبال دست‌هایت می‌گردم

در جیب‌هایم می‌ترسم گمت کرده باشم در خیابان

به پشت سر بر می‌گردم  و از تنهایی خودم وحشت می‌کنم

بی تو زندگی کنم یا بمیرم؟

نمی‌دانم تا کی دوستم داری هرجا که باشد

باشد هرجا تمام شد اسمش را می‌گذارم

آخر خط من باشد؟ بی تو زندگی کنم

یا بمیرم؟ همین که باشی

همین که نگاهت ‌کنم

مست می‌شوم زم به شانه‌ء تو

با تو بمیرم یا بخندم؟ 

 من از ديار گريه به اينجا رسيده ام

من قصه هاي تلخ زمان را شنيده ام

من از كنار سفره ي پر غم گذشته ام

از پشت بام خانه ي عكسي پريده ام

از رد پاي وحشي شب ها شكسته ام

من آفتاب را چقدر خواب ديده ام

من شعر صبح را ز جگر داد مي زدم

از اختران و جشن شب اش هم رميده ام

حالا كه فصل، فصل بهار شما شده است

پشت نقاب، خشم گل خار ديده ام

ديشب كنار پنجره يك گل به خواب رفت

با دست خويش ساقه ي خود را بريده ام

تو کجایی؟

به کدام گوشه ی افتاده ی تو ؟

روی بوریای کی خوابیده ی تو ؟

به سرت سایه ی است ؟

یا که چون بی کس و بی خانه ی تو ؟

وقتی تو رفتی و چشمان من

خالی از تو و تصویرت گشت

هر کجا رفتم و گشتم

هرکسی را زتو پرسیدم و گفتم

شانه ها بالا شد

و جواب منفی بود

 که ندیده اند ترا

 و تو عمریست ازین کوچه سفر کردی و رفتی

بهترینم کجا رفتی که رفتی؟

تو چرا بر نگشتی؟

ناجیه هنرفر

 من اگر ما نشدم صحبتی از خویش نبود

ما شدن مرهم این زخم دل ریش نبود

بعد تو هیچ کسی با دل من یار نشد

هر که آمد دل من بعد تو هوشیار نشد

من اگر ما نشدم جای تو تنها بودم

تو نبودی ولی از عشق تو من ما بودم

من اگر ما نشدم خاطر تو با من بود

گله ای نیست زتو چون که خطا از من بود

تو ندیدی که دلم در پس یک صحبت مرد

سیلی سرد غرورم به دل غربت خورد

من از آوار نگاهت قفسی ساخته ام

من اگر ما نشدم چون که تو را باخته ام

این روا نیست که من را به بدی یاد کنی

من خراب تو شوم ، خویش خود آباد کنی

من از این بازی تقدیر فقط بد دیدم

هر چه بد کرد فلک با بدی اش چرخیدم

من اگر ما نشدم چون که دلم راضی نیست

بعد تو هیچ کسی لایق این بازی نیست

من اگر ما نشدم چشم به راهت بودم

من از آن روز ازل مست نگاهت بودم

تو ولی ما شده ای بی خبری از من ها

خاطرت نیست که من مانده ام اینجا تنها

خاطرت نیست که روزی من و تو ما بودیم

من و تو رهگذر کوچه ی رویا بودیم

ولی افسوس که این قصه ی خوش پایان داشت

من اگر ما نشدم درد دلم درمان داشت

من اگر ما نشدم ، آه دریغا فریاد

من و این قصه ی تلخ و تو و عشقی آزاد

حلقه

چتري كشيده بر سر خود آسمان من

ابري شكسته مي چكد از سقف جان من

صبحي رسيد! صبح تبرهاي آشنا

ميراث خوار شب شده اين دوستان من

آرام و سرد مي پرد از گوشه هاي باغ

ققنوس در گرفته ي هر استخوان من

در پيشگاه حضرت طوفان شناورند

هر برگ خشك ديده ي اين بوستان من

پس كي خروش وحشي پاييز مي رود؟

آخر شكسته سرو بلند زمان من

گفتي مرا براي خدا دار مي زني

در حلقه زار مي رود اين دم جهان من

من هم كنون که خسته شدم از حضور خويش 

مهلت نده! تمام شد اينك امان من

 ديشب كه باز عكس مرا پاره كرده اي

در زير پا تكانده و بيكاره كرده اي

متروك مانده ام چو درخت نهان عكس

من را به كنج خانه، تو بيچاره كرده اي

شايد كه شعرهاي قشنگ مرا فقط

در آتش بخاري تان چاره كرده اي

فصل بهار رفته و اينك خزاني ام

من را چو برگ زرد، تو آواره كرده اي

«با لحظه ها کتاب دلم باز می کنم»

نام تو را برای ابد ناز می کنم

ای ماه من! قشنگترین چشم آسمان

با چشمک سپیده ی تو راز می کنم

چشمک بزن که شیشه ی قلبم شکسته شد

با ذره ها نگاه تو را باز می کنم

چون می کنی نگاه مرا تازه می کنی

این عشق کهنه را ز سر آغاز می کنم

از شام تا به صبح نگاه تو با من است

از صبح تا به شام تو را ساز می کنم

از مرگ لحظه ها تو فقط تازه مانده ای

ققنوس سینه را ز تو احراز می کنم

تنها تو را برای خودت ناز می کنم

«من در هوای سبز تو پرواز می کنم»

محمد موسی جعفری

  25 قوس 1388

ز دُور باور من عشق میآید به سوی من

دل نشکفته  ای را غنچه می بندد به موی من

نسیم آن سوی دریا دو بیتی های  «عاصی» را

بیاورده به دامانش وزد بر موی و روی من

مرا در بوته ی از عشق تر در باغ بنشانید

کسی گل میکند در شاخه های آرزوی من

شبی یک دامنم بر وی، گل سوری بیافشانید

اتش اندوده گردد بسترش از رنگ و بوی من

تنم را در میان چامه ای بی پیرهن پیچم

به دستش گر رسد در نامه ی داغی ز سوی من

تمام موج دریا را غزل جوشم غزل نوشم

شبی گر تشنگی را عشق ریزد در گلوی من

ز بس بینم کسی در خود مرا تلواسه می لرزد

ز لبهایش همه بشکسته ریزد گفتگوی من

دلم آهوی صحرایی خرامد سوی شیدایی

به جنگل تا رسد پایان راه جستجوی من

«عاصی»  همانا « قهار عاصی » و « اتش » همان واژه ی ایست که آنرا معرب نموده و« عطش » نوشته اند  

هم میهنم ز چیست که همتا نمی شویم

هم باغ و هم بهار و هم آوا نمی شویم؟

از هر گُرُه، تبار و زبانی به یک چمن

گل های گونه گونه ی زیبا نمی شویم؟

میهن فراخ و گلشن گسترده دامنش

ازچشم تنگ ماست اگر جا نمی شویم

روزی که دست خود بگذاری به دست من

در گوشه های تفرقه تنها نمی شویم

این پهنه مادر همه ی ماست از چه رو

همدامنان مهر و مدارا نمی شویم؟

امروزه گر بزرگیِ ما دشمنی ماست

ما دوستان کودک  فردا نمی شویم

هرچه بهار اخش سمن بوده هیچگه

پاییز لاله های دگر ها نمی شویم

ای هم دیار من که منم هم دیار تو 

پس از کجا، چگونه، چرا «ما» نمی شویم؟

خون اين هردم شهيدان سخت ارزان تا به کی؟؟؟

عبداللطيف صديقی للندری

کانادا  26 فبروری 2010

سوز دل ناگفته دارم از زبانم گوش کن    شرح درد و آفتِ هم ميهنانم گوش کن

سوگ فرزند از زبان مادرانم گوش کن    غارت و کشتارها از دشمنانم گوش کن

چشم دل را باز کن، آه و فغانم گوش کن

 

کردگارا ناله های زار اين طفلان ز چيست؟

    اين نوای بی نوايان، سرکش و لرزان ز چيست؟

خاطر افسرده و اين اشک در چشمان ز چيست؟

     نالۀ جان سوز و هم فرياد مظلومان ز چيست؟

اين همه هردم شهيد و رنج بی پايان ز چيست؟

 

  شش جهت اندر وطن نيرنگ بی همتا شده

اين سپاه ظلم و وحشت از کجا پيدا شده؟

شعله های دود و آتش بر فلک بالا شده

مردمان قريه ها آواره و بی جا شده

آتش سوزان به انبار وطن برپا شده

 

از زمين اين ناله ها برپاست تا اسمان شنو 

          سوز و آوای دل غمديده و نالان شنو

ده نويد و مژده ای، اين گريۀ طفلان شنو  

          چند نالم اين چنين، اين آهِ مظلومان شنو

گريه های مادر غمديدۀ افغان شنو

 

يا الهی می نگر حال غريبان وطن

سرزمين    آتش و خون گشته، بستان وطن

خون دمد از گلشن و گل در بهاران وطن

فتنه ها بر پا بود در دشت و دامان وطن

زود خيز و هم خطر کن، ای جوانان وطن

 

سر زمينم شد به باد و خانه ويران تا به کی؟

جانيان اندر وطن در جور و جولان تا به کی؟

بی ضميران را نگر منکوب وجدان تا به کی؟

خاينان اين وطن در بغی و طغيان تا به کی؟

خون اين هردم شهيدان سخت ارزان تا به کی؟

 

جانيان ظلم گستر نرد ها می باختند

شيندند و نيمروزم سخت ويران ساختند

کندز و وردک به زير سُم خود انداختند

آتش اندر "نادعلی" تا "مارجه" افراختند 

هيرمند و کندهار ما چنين بگداختند

 پارجه شعری از دیوان اشعار امین الله مفکر امینی " بنام برگه های یاس و امید "

رگبار گلوله

آه وماتمی بگوش رسید

شعله های غارتگر هستی

کاخ خوشبختی میهن برهم نمود

اشکی از چشم یتیمی چکید

دُری غلطان بخاک سیه رمید

فریاد بیوه زنی ز بیداد

شکسته از هم سکوت

نوای کودکی برهنه تن بر دل فلک کرده جا

شور و غلغله گرفته، جای سکوت و صلح

فضا به بوی باروت و خون عجین

شادی و خوشی رخت بسته و بار غم

گستره بر بساط هر دیار هر مکان

جنگ مذهب و فریق و عصمت دری

گشته پیشه در وطن

رنگ شفق ز خون بیگناهست

هر جا سکوت مرگبار خواند بخود

چون دیوی تشنه بخون آدمی

ویران گشته کاخ تمدن

نیابی نشان ز علم و معرفت

بر پیکر آریا نبینی جز داغ رنج ودرد

مولود گشته بر ادای حق نمک وطن

ززورگویان گشته غرق دست و پا 

بخون بیگناه و عصمت دری و قتل و قتال

داغ جفا کاری

بخانهء ویران دلم نشستی

چون ستارهء درخشان آرزو

کلبهء ویران دلم ، روشن کردی ز نور مهر بربن وفا

در صبح نا امید پیری ام ، نور امید افروختی

آرزو ها شگوفان شد به بهار دستبرد خزانم

ولی افسوس ! چه زود شکست ، آرزو های شگفته

که نی خزان ماند و نی بهاری ازنو گرفته

آه ! چه کوتاه بود این خیال و این امید

آنچه بودم ، آن به یغما رفت ز ستمگر

نه از بهارم اثر و نه از خزانم نشان

توقع پخته ز پندار خامه ام خطا کرد

حدیث عشق درگوشم سرود و بر من جفا کرد

تنها شدم ، تنهاتر از همیشه

زغم سوزم چو شمع در این انجمن

روشنی بخشم و آهسته آهسته، روان بردیار نیستی

نشانی جز دود آهم نخواهد بود در محفل یاران

زپیکر سرد و خموشم نخیزد بویی ، جز بوی جفا کاری ها وبیوفایی ها

که نشانی نبرده ام جز جفا کاری ها و بیوفایی ها

همش رنج و همش درد و همش غم

 

امین الله مفکرامینی

ترا بیاد دارم

دردردناکترین لحظاتم ، ترا بیاد دارم

دردناکترین تر از آن فراموشی تُست

امکان دارد ترا فراموش کردن؟

ابدا

این یک خواب است و خیال است ومحال است

من در تو آمیخته ام و تو در من

چو بادام دو مغزی ، دو جسم و یک جان

سکوت من فراموشی نیست

خیال انگیز ترین لحظات عمر من است

زیرا در خلوت و سکوتم تویی ، آرام و بیصدا

فارغ ز ماجرا وکشمکش تو و من

رفتن تو ز خیال درهم کردن سکوت است

من سکوت را دوست دارم ، زیرا در سکوتم تویی

و ترا من دوست دارم

ترا بیاد دارم

ترابیاد دار م 

امین الله مفکر امینی                     

گفتا ز خوبرویان این کار کمتر آید

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آيد

گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآيد

گفتم ز مهرورزان رسم وفا بياموز

گفتا ز خوبرويان اين کار کمتر آيد

گفتم که بر خيالت راه نظر ببندم

... گفتا که شب رو است او از راه ديگر آيد

گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد

گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آيد

گفتم خوشا هوايی کز باد صبح خيزد

گفتا خنک نسيمی کز کوی دلبر آيد

گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت

گفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آيد

گفتم دل رحيمت کی عزم صلح دارد

گفتا مگوی با کس تا وقت آن درآيد

گفتم زمان عشرت ديدی که چون سر آمد

 

گفتا خموش حافظ کاين غصه هم سر آيد

 یکی میگفت از سنگم، یکی میگوید از خاکم

ولی من خود نمیدانم، چه باشد تیره و تاکم

همیشه در مسیر راه قاچاقم، چه میدانم

که شاید شکل دگر دارم و از جنس تریاکم

همیشه دیده ام، آنگه، که آب و دانه ام داده

به فصل چیدن شیرم، زند نوع دگر، چاکم

بروی شعله میسوزانَدم، تا عیش فرماید

بمانَد دود و خاکستر، بجای جسم نمناکم

بنوش! از خون قلب من که بر او سخت معتادی

بنوش از شیره ی جانم، ز شیر مادرت پاکم

همیشه روی آتش بوده ام، کی خام میمانم؟ 

ازین پس پخته فولادم، چو رقص شعله، بیباکم

یاد گرفته ام چگونه بی صدا گریه کنم

 راه رفتن در این دنیا را بدون تو یاد گرفته ام

یاد گرفته ام چگونه بی صدا گریه کنم

یاد گرفته ام هق هق گریه هایم را با بالشم بی صدا کنم

تو نگران مشو که همه چیز رو یاد گرفته ام

یادگرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی

یاد گرفته ام نفس بکشم بی تو اما با یاد تو

یاد گرفته ام چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن

و جای خالیت رو با خاطرات با تو بودن پر کنم!

یاد گرفته ام بی تو بخندم

یاد گرفته ام بی تو گریه کنم و بدون شانه هایت

یاد گرفته بودم دیگر عاشق نشوم اما

یاد گرفته بودم دیگر دل به کسی نبندم اما

مهمتر از همه یاد گرفته ام که با یادت زنده باشم و زندگی کنم

اما هنوز یک چیز است که یاد نگرفته ام 

...که چگونه نبودنت رو باور باور کنم

کهنه ها نویاد  بودند، لیک اینها رَو شده

تخم گندم بود، اما خوشه هایش جو شده

کهنه ها نویاد  بودند، لیک اینها رَو شده

پیش ازین تنها ز مسکو میرسید فرمان ظلم

شهر های نیم دنیا، جای یک مسکو شده

وارثان انقلاب خلق و ارباب جهاد

پیش دیو غرب هریک نقد مُردَه گَو شده

جملگی فرمانروایان جهاد و انقلاب

سر به پاهای اجانب مانده یک یک خَو شده

حرف از ناموس و از فرهنگ مردم میزدند

چشمه های این دو را خشکاند، یا پرچَو شده

آنکه در راه دفاع از خاک و ناموس وطن

خونها دادست اکنون بیشتر جَو جَو شده

سر به کف در جنگ ظلمت سالها جنگیده ایم

حاصل آن جنگ این شد، روز ها هم شَو شده

کهنه شد مردانگی و غیرت و ناموس و ننگ

. . . کشی و . . . مالی، نام  و رسم  نو شده

خورد و برد و کشت، خلق خسته و بیحال را

رهبران لاغر دیروز، چون  نر گو شده

فرض بنما، هندوکش از برف باشد استوار

وقتی فصل نو رسید، آن کوه یکجا اَو شده

آمدند از غرب، تا بر ما دموکراسی دهند

این شعار پوچ و خالی در حقیقت دَو شده

این شعار حق مردم یا حقوق مرد و زن

یا دروغ محض بوده یا که اینها سَو شده

صد دروغ شاخدار و مکر پیشاپیش بود

ماده گاو شاخدارش، بهر ما اینَو شده

دوقطعه شعر زیباز از محترم علی اکبر نجوا

((نقش رندی ))

تابه کی این بی عمل ، گفتار میماند بجا ؟

رسم نامردی دراین بازار میماند بجا

تاکجامردم فریبی ، تابه چند زهد دروغ ؟

فتنه این ننگ در انزار میماند بجا

گرنکوشی خویش را از چنگ نفرت وارهی

عاقبت، یک فطرت بیمار میماند بجا

ای سوار مَرکبِ جهل مٌرکب ، هوشدار

یادگارت ، یک دو گز افسارمیماند بجا

ماچرا بازنده ؟درمیدان علم ومعرفت

سر برفت و ، نی بما دستار میماند بجا

هان مگو: نجوا برفت ونام او هم پاک شد

بعد ما ، این دفتر واشعار میماند بجا

ای خوشا رندی که در پس کوچه های عاشقی

نقش او برهر در ودیوار میماند بجا

علی اکبر نجوا

حکایتهای بخت ناتوان

خدایا بلبلی بی آشیانم .....

غریبم ، بی کس و بی همزبانم

چنان درآتش غربت فروزان .......

توگوی شعله ی آتش فشانم

گلی بی آب ورنگی دربیابان .......

وصحراهای خشکی بی نشانم

میان جمع تنهایم ....وتنها .........

.تنی بی روح ومشتی استخوانم

هزاران قصه ناگفته دردل ........

.وگورستان صدها داستانم

تمام واژه های غربت وغم ......

حکایتهای بخت ناتوانم

زصبح روشنم خورشید گم شد.....

نه مهتابی شبی درآسمانم

به غربت مردو درغم خاک شد خاک ......

غمین گل واژه های نوجوانم

نشانم را اگرپرسی نگارا .......

من از افغان ستان بی نشانم

لبانم تابه نجوا شد ،فغان گشت......

از این رو ناله های جاودانم

آرزو

چشمان مرا به« بلخ» زیبا ببرید

دستان مرا به لمس «بابا» ببرید

خاکستر قلب داغ هجرت زده ام

بر سینه ی داغدار« بکوا» ببرید

یا پیکر من روان« آمو» دارید

یا روح مرا به جسم دریا ببرید

سوز جگر نشسته در خونم را

بر مرهم «کندهار » بی ما ببرید

خشت و گل و سنگ ز استخوانم سازید

بر ساختن « کابل » فردا ببرید

سد بوسه ی عاشقانه از لب هایم

بر چهره ی سنگ سنگ کوه ها ببرید

دامن دامن شکفتن شعرم را

بر جلوه ی لاله های صحرا ببرید

خوانندگان گرامی! فردید(منظور) من درین سروده از نام « بابا » همانا « کوه بابا » میباشد، نه کدام شخص سیاسی، در سروده های من هیچگاهی نام اشخاص سیاسی جای ندارد(بگذریم از اینکه این شخص خوب باشد یا بد) زیرا من یک سراینده ی آزاده هستم که هیچگاهی سیاسی نبوده ام، نیستم و نخواهم بود٠

همچنان من شهر شهر، کوچه کوچه و وجب وجب خاک میهنم را و فرد فرد باشندگان خوب آنرا بدون کدام قید شرطی دوست دارم و میستایم خواهشمندم که از این سروده ی میهنی من و یا کدام سروده ی دیگرم بهره برداری های سیاسی نشود٠

با سپاس فراوان

بهار سعید

این مناظره شعری با شعر ” آزار ” سیمین بهبهانی

شروع می شود : و با جوابیه رند

 تبریزی پایان می گیرد

                               شروع مناظر بااین شعر ازسیمین بهبهانی

یا رب مرا یاری بده ، تا سخت آزارش کنم

 هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم

از بوسه های آتشین ، وز خنده های دلنشین

 صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم

 در پیش چشمش ساغری ، گیرم ز دست دلبری

از رشک آزارش دهم ، وز غصه بیمارش کنم

 بندی به پایش افکنم ، گویم خداوندش منم

 چون بنده در سودای زر ، کالای بازارش کنم

    گوید میفزا قهر خود ، گویم بخواهم مهر خود

گوید که کمتر کن جفا ، گویم که بسیارش کنم

     هر شامگه در خانه ای ، چابکتر از پروانه ای

رقصم بر بیگانه ای ، وز خویش بیزارش کنم

     چون بینم آن شیدای من ، فارغ شد از احوال من

منزل کنم در کوی او ، باشد که دیدارش کنم

                                      جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی

یارت شوم ، یارت شوم ، هر چند آزارم کنی

    نازت کشم ، نازت کشم ، گر در جهان خوارم کنی

 بر من پسندی گر منم ، دل را نسازم غرق غم

باشد شفا بخش دلم ، کز عشق بیمارم کنی

گر رانیم از کوی خود ، ور باز خوانی سوی خود

با قهر و مهرت خوشدلم کز عشق بیمارم کنی

 من طایر پر بسته ام ، در کنج غم بنشسته ام

من گر قفس بشکسته ام ، تا خود گرفتارم کنی

  من عاشق دلداده ام ، بهر بلا آماده ام

 یار من دلداده شو ، تا با بلا یارم کنی

ما را چو کردی امتحان ، ناچار گردی مهربان

رحم آخر ای آرام جان ، بر این دل زارم کنی

گر حال دشنامم دهی ، روز دگر جانم دهی

کامم دهی ، کامم دهی ، الطاف بسیارم کنی

                                           جواب سیمین بهبهانی به ابراهیم صهبا

گفتی شفا بخشم تو را ، وز عشق بیمارت کنم

    یعنی به خود دشمن شوم ، با خویشتن یارت کنم؟

گفتی که دلدارت شوم ، شمع شب تارت شوم

خوابی مبارک دیده ای ، ترسم که بیدارت کنم

                                          جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی

دیگر اگر عریان شوی ، چون شاخه ای لرزان شوی

در اشکها غلتان شوی ، دیگر نمی خواهم تو را

گر باز هم یارم شوی ، شمع شب تارم شوی

شادان ز دیدارم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را

گر محرم رازم شوی ، بشکسته چون سازم شوی

تنها گل نازم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را

گر باز گردی از خطا ، دنبالم آیی هر کجا

ای سنگدل ، ای بی وفا ، دیگر نمی خواهم تو را

                              جواب رند تبریزی به سیمین بهبهانی و ابراهیم صهبا

صهبای من زیبای من ، سیمین تو را دلدار نیست

  وز شعر او غمگین مشو ، کو در جهان بیدار نیست

گر عاشق و دلداده ای ، فارغ شو از عشقی چنین

   کان یار شهر آشوب تو ، در عالم هشیار نیست

صهبای من غمگین مشو ، عشق از سر خود وارهان

   کاندر سرای بی کسان ، سیمین تو را غمخوار نیست

سیمین تو را گویم سخن ، کاتش به دلها می زنی

       دل را شکستن راحت و زیبنده ی اشعار نیست 

با عشوه گردانی سخن ، هم فتنه در عالم کنی

بی پرده می گویم تو را ، این خود مگر آزار نیست؟

   دشمن به جان خود شدی ، کز عشق او لرزان شدی

زیرا که عشقی اینچنین ، سودای هر بازار نیست

   صهبا بیا میخانه ام ، گر راند از کوی وصال

      چون رند تبریزی دلش ، بیگانه ی خمار نیست

خانه بی سقف ما

خانه بی سقف ما را آسمانی بود و نیست

بین ما و زندگانی ریسمانی بود و نیست

دوستی ها محکم و دیوارها پیوسته بود

پای دیوار جدایی نردبانی بود و نیست

یک پیاده صبح روشن یک سبد ابر بهاری

بر سر هر سفره ای رنگین کمانی بود و نیست

سال باران های تند و فصل تندرهای سخت

خانه دیروز ما را ناودانی بود و نیست

خاندانی خانمانی دودمانی بود و نیست

خاندانی خانمانی دودمانی بود و نیست

غزل

صاحب دل را نزیبد گفت‌وگو با هیچکس

محرم آیینه چون تمثال باید بی‌نفس

جز ندامت پرتوی از شمع هستی گل نکرد

نخل ماتم راست اشک از میوه‌های پیشرس

در بیابانی که مابار خموشی بسته‌ایم

با نگاه چشم حیران می‌دمد شور جرس

الفت اسباب دل را جوهرآیینه شد

آب می‌گردد نهان آخر ز جوش و خار و خس

ای ندامت آب گردان خاک بنیاد مرا

تا در این صورت توانم دست شستن از هوس

تیغ استغنای قاتل رنگی از من برنداشت

دست خون بسملم در دامن چاک است و بس

نیست‌گر پرواز سیر بیخودی هم عالمی‌ست

از شکست رنگ پیداکرده‌ام چاک قفس

خاکساری می‌رسد آخر به داد سرکشی

اضطراب موج راساحل بود فریادرس

چون‌ حیا غالب‌ شود غیر از خموشی‌ چاره نیست

هرکه باشد چون گهر در آب می‌دزدد نفس

لذت درد محبت هم تماشاکردنی‌ست

دل به‌ذوقی می‌خورد خونم‌که نتوان‌گفت بس

کاروان عمر بیدل مقصدش معلوم نیست

می‌چکد اشک و قیامت می‌کند شور جرس 

بیدل دهلوی  

کورکورانه 

یک عُمر، گپ مفت ز هر شحنه خریدیم

گفتند و شنیدیم ولی بهره ندیدیم

رفتیم پی هرکه به یکباره علم شد

نا دیده شط و آب ز پا موزه کشیدیم

هر آنکه نپرسید و چو ما گشت، ز ما شد

وآنکس که بپرسید از او صله بریدم

دیوانه نبودیم، ز هوشیاری بسیار

با خویش جفا کرده و بیگانه گزیدیم

کورانه سپردیم سر و تیشه به جلاد

از چاله جهیدن چه، که در چاه خزیدیم

بستیم خرد را چو به دروازه اسطبل

هرگونه که همسایه صلاح دید، چریدیم

 لبریزدرد

دردیست درین خطه که ارمان نتوان کرد

بیمار شده جامعه درمان نتوان کرد

من کلک تعجب به لبم زانکه یک عمر ی

ویرانی این دهکده عمران نتوان کرد

ای چشم کبود! قافله ران تازه غروب است

اتراق درین لانه شیران نتوان کر د

این خانه من هست ، این باغ ، بهشتم

گرسرو شکست!چاره وجبران نتوان کرد

ای بادجنوب! زاهد معجول بگر دان

در خاک خراسان، خور آسان نتوان کرد

من معتصمم بار خدایا به « کریمی»

لطف دگری کن! که هجران نتوان کرد

نوشته : لطیف کریمی استالفی

آزادگاه فارغ

خوش آن روزیکه در کوی تو ای آرام جان فارغ

نشینـــم شـــادمان و از زبـــان ایـــن و آن فـــارغ

نمیـــــدانستم از اول طـــریق گوشـــه گــــیری را

نگــــاه چشــــم میـــگون تو کردم از جهـان فارغ

شــــدی دیوانه، تا از قیــــد عــــالم وارهـــی ایدل

به صحرا هم نخواهم شد ز سنگ کودکان فارغ

مـــزن گل بر سر دستـــار از گلزار بیـرون شو

اگر خــــواهی شـــوی از گفتگو با باغبان فارغ

درخت ار بارور شــــد سنگســـار خلق میگردد

بود از فتنـــــۀ دوران، چو ســرو آزادگان فارغ

کسی را کز ازل با شیـــر غــم  پرورد  دورانش

عجب دارم که گردد در بهشـــت جــاودان فارغ

مــــده از شـــــکوۀ بیجـا ملال دوستان مخفی

بعــــالم کس نگــــــردد از زبان دشمنــان فـارغ

 *********

خط خوبان

خط آمد بر رخت ای سیـــم تن آهستـــه آهستــــه

برون شد سبـــزه ات گرد سمن آهستــه آهستــه

ببین ای باغبان گل کرد آن حرفی که دی میگفت

نسیــم صبــح در گوش چمـــن آهستــه آهستـــه

بت نا مهـــــــربانم مهـــربان گردیده میتــرســم

مبـــادا بشنـــود چـــرخ کهن آهستــــه آهستــــه

بود افســــون طفـــلی را که بــفریبنــد با شــکر

دلم را برد آن شیـــــرین سخـــن آهستـه آهسته

فدایت جان من قاصد چو بردی نامه ام سویش

زبانی هم بگـــــو احوال من آهستــــه آهستــــه

نبودت گر ســـــر آزردن مخفـی چرا گفــتی 

سخـــن با مدعی در انجمـــن آهستــه آهستــــه

"خانه دوست کجاست؟

من دلم می خواهد

خانه ای داشته باشم پر دوست کنج هر دیوارش

دوستهایم بنشینند آرام گل بگو گل بشنو

هرکسی می خواهد وارد خانه پر عشق و صفایم گردد

یک سبد بوی گل سرخ به من هدیه کند

شرط وارد گشتن شست و شوی دلهاست

شرط آن داشتن یک دل بی رنگ و ریاست

بر درش برگ گلی می کوبم  روی آن با قلم سبز بهار

می نویسم ای یار خانه ی ما اینجاست

تا که سهراب نپرسد دیگر 

"خانه دوست کجاست؟

خلوت غمها 

راهـم بـده ای همنفس در خلـوت غمـهای خویش

تا خویش را من ره دهم در هجرت آوای خویش

از مـن بـرونـم کـرده ای ، برخـویشتن آورده ای

تا آشنـا کـردی مرا با شور و مستی های خویش

مـن از جهـــان دیگـــرم ، بـالاتــــرم بـالاتـــــرم

پیــونــد دادی تــا مــــرا ، با عالــم بالای خویش

دارم سفـــر سوی خـــدا ، در آبـــی بـــــی منتها

درحجم سبـز لحظه ها ، با هیات غوغای خویش

ره میبرد غــوغای من ، تا عمــق دنیــا های من

تا میـبری با خـود مـرا ، در آبـی دنیـــای خویش

پنهــان مــن پیـــدا شده ، خامــوشیم غـــوغا شده

رنگ دگــر حـاشا کنم ، با هوهو وهاهای خویش

با هست مـن آمیـخــته ! آتـش به خــونـــم ریخـته

راهــی چنینم داده ای ، در خلوت غمهای خویش

حمیرا نگهت دستگیر زاده

تـو هستـی

تویی وان قصه وافسانه ی من

منم وان عاشق دیوانه ی تو

عزیزم دلبری مستانه ی من

تو سیلابی منم ویرانه ی تو

شرابی در خمار زند گانی

که هستم هر زمان میخا نه ی تو

منم ساقی آن جام لبالب

لبانم سا غرو پیمانه ی تو

مرا در بر گر فتی در گرفتم

چو آذر بر دری بت خانه ی تو

نوای زند گانی در تو پیداست

منم ای جان من جا نانه ی تو

ز اسما گو چه خواهی جز صداقت

قریـــن عشقم وافــــسانه ی تو

اسما سخی عزیز

بازتاب 

با بال آبی نفست ای تمام من

تا اوج راز تو

تا دور تر کرانه هرفصـل قصه ات

تا روح لحظه های سخن ساز هستیم

پرواز کرده ام

پرواز را ز دیدنت آغاز کرده ام

من «خویش» را به آیینه روشن صدات

در خویش دیده ام

تو باز تاب خویش منی ای تمام من

تو بازتاب خویش منی

آن «خود» عزیز

آن خود که بار بار زمن دل بریده بود

آن خود که از من آن من خالی رمیده بود

تو بازتاب خویش منی ای تمام من!

در من حلول تو

راه سفر به سوی خودم را گشوده است

ای خویشی خویش من

ای هست پاک من

پرواز ده مرا

تا بیکران ترین دم در خود رسیدنم

پرواز ده مرا 

حمیرا نگهت دستگیر زاده

بـــــــــــــهانــــــــــــــــــه

گفتم بمان ، نماند و هوا را بهانه کرد

...بادی نمی وزید و بلا را بهانه کرد

می خواستم که سیر نگاهش کنم ولی

ابرو به هم کشید و حیا را بهانه کرد

آماده بود از سر خود وا کند مرا

قامت نبسته دست ِ دعا را بهانه کرد

من صاف و ساده حرف دلم را به او زدم

اما به دل گرفت و ریا را بهانه کرد

اما ، اگر ، نداشت دلش را نداد و رفت

مختار بود و دست قضا را بهانه کرد

گفتم دمی بخند که زیبا شود جهان

می خواستم که سجده کنم در برابرش

می رفت سمت مغرب و اوهام دور دست

صبح سپید و باد صبا را بهانه کرد

او بی ملاحظه کمرم را خودش شکست

حال مرا گرفت و عصا را بهانه کرد

بی جرم و بی گناه مرا راند از خودش 

قابیل بود و روز جزا را بهانه کرد

ماشاید همه یک رنگ نباشیم

یکی قرمز یکی زردویکی آبی

بیاید اگر همرنگ شدیم بهتر

نشیم همرنگ کنارهم رنگین کمانی

باران بلا میبارد ازهرسو امشب

یکی اینجا یکی غربت

خورشید هنوز هم هست ولی کم نور

اگرشویم باهم شودرنگین کمانی

همه شادیم همه سرمست

که دیدیم همدگررابدورازسایه غربت

بیایید همدل وهمراه باشیم

مگرهست زیباتراز رنگین کمان جایی

بیا دستم بگیروگیرم زدستت

شادیها راکنیم تقسیم وغم راازخوددور

نباید همدگر دیدن شود عادت

بسازیم پلی دردره غم با رنگین کمانی

 

بوسیدم

دیدم گل می خندد به چمن چون رویت

بوسیدم بوییدم به هوای مویت

آید از برگ گلها عطر موی تو

دل از شادی می رقصد چون گیسوی تو

زلبت ساغر می نوشم که برد این می از هوشم

گل و می ندهد چو رویت سرخوشی ما را

به دلم، ز می وصالت شعله زن یارا

ز نگاهت مستم دامن دل رفت از دستم

دگر از غم رستم تا به مویت الفت بستم

سخن از آشفته دلان با مویت دارم

که دلی آشفته تر از گیسویت دارم

ز نگاهت مستم دامن دل رفت از دستم 

دگر از غم رستم تا به مویت الفت بستم

 >> تنهای همیشگی <<

  ای کاش فاصله ها بوی آمدنت می دادن

  هر از گاهی بر من خبر آمدنت می دادن

  ای کاش ثانیه های رفته به عقب برگردند

  آغوش گرمت را برای من هدیه می آوردند

  ای کاش هرگز از من جدا نمی شدی

  تا امروز انتظار آمدنت سهم من نباشد

  امروز که تنها و چشم به راه تو هستم

  از پس فاصله ها دوان دوان به دنبال تو هستم

  نمی دانم چرا روزگار بر ما وفا نکرد

  آخر یه شب ما را از هم جدا کرد

  اگر نیایی تا ابد یه تنهای همیشگی می مانم

  ولی در دل جز وصال تو آرزویی ندارم

  همدم من یه قلم و یه کاغذ چروکیده هست

  و بغضی نشسته در دلم که آن هم از دوری تو هست

  ای کاش مرا با خود  می بردی 

  به آن جا که خود هستی           

آخرین کلمه:مرگ است

زیباترین چیز درمرد :مردانگیست

زیباترین چیز درزن:غیرت آنست

زیباترین چیز درشب:آرامش است

زیباترین چیزدردریا:هیبتش است

قویترین زبان جهان:سکوت است

ببلیغ ترین لغت جهان:اشک است

زیاده روی درنرمی:ضعف است

زیاده روی درترس :وسواس است

سخت ترین کلمه :کمال است

حفظ نسب:حسن ادب است

شیرین ترین کلمه:سلام است

آخرین کلمه:مرگ است

بهترین انتقام:بخشش است

بهترین گنج :فضیلت است

ازامروز :عبرت بگیر

ازدیروز:خبرت

وقتی گریه کردیم گفتن بچه است

وقتی خندیدیم گفتن دیوانه است

وقتی که جدی بودیم گفتن مغرور

وقتی که شوخی کردیم گفتن سنگین باش

وقتی که حرف زدم گفتند پرحرفه

وقتی ساکت شدم گفتن عاشق است

حالا که عاشقم میگن گناه

از مجله شوخک

 نیا نیا گل نرگس

نیا نیا گل نرگس، جهان که جای تو نیست

 دو صد ترانه به لب ها، یکی برای تونیست

 **

 نیا نیا گل نرگس، که در ضلال د لی

 هزار آینه نقش و، یکی ز خال تو نیست

 **

 نیا نیا گل نرگس، به آسمان سوگند

 قسم به نام و نهادت، دلی برای تو نیست

 **

 نیا نیا گل نرگس، ز رنجمان تو نگاه،

 کسی ز خلق و خلایق، فدای راه تو نیست

 **

 نیا نیا گل نرگس، بدان و آگه باش

 که جای سجده گه ما، هنوز مال تونیست

 **

 نیا نیا گل نرگس، به مجلس اشک

 که اشک ، اشک دنیا، پایگاه تو نیست

 **

 نیا نیا گل نرگس، دعای عهد کجاست

 نه این نماز جماعت به اقتدای تو نیست

 **

 نیا نیا گل نرگس، به جان تشنه عشق

 دعا دعای ظهوراست، ولی برای تونیست

 **

 نیا نیا گل نرگس، سقیفه ها برپاست

 ردای سبز خلافت، ولی برای تو نیست

 **

 نیا نیا گل نرگس، که چون صنم تنها

 به فجر صبح ظهورت، کسی کنارتونیست

 **

 نیا نیا گل نرگس، تو را به خاک زر

 که شهر ما، نه محیای گام های تو نیست

 **

نیا نیا گل نرگس، نیا به دعوت ما

 هزار نامه کوفی، یکی برای تو نیست

 **

 نیا نیا گل نرگس، فدا شوی اما

 برای عصرعجیبی که خواستارتونیست

خالق یکتا

گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی

با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید

گفتمش تصویری از لیلی و مجنون را بکش

عکس حیدر در کنار حضرت زهرا کشید

گفتمش بر روی کاغذ عشق را تصویر کن

در بیابان بلا تصویری از سقا کشید

گفتمش سختی و درد و آه گشته حاصلم

گریه کرد آهی کشید و زینب کبری کشید

گفتمش دردو دلم را با که گویم ای رفیق

عکس مهدی(عج)را کشید و به چه بس زیبا کشید

گفتمش ترسیم کن تصویری از روی محمد ص

گفت این یک را بباید خالق یکتا کشید

شعر زیبا از پروین اعتصامی

شنیده اید که آسایش بزرگان چیست؟

برای خاطر بیچارگان نیاسودن

به کاخ دهر که آلایش است بنیادش

مقیم گشتن و دامان خون نیالودن

همی ز عادت و کردار زشت کم کردن

هماره بر صفت و خوی نیک افزودن

ز بهر بیهده، از راستی بری نشدن

برای خدمت تن روح را نفرسودن

رهی که گمرهیش در پی است نسپردن

دری که فتنه اش اندر پس است نگشودن

 تمنا

ای صبا ! نگهتِ گیسویِ نگارِ ، باز بیار

شوخی چشمِ فتانِ بتِ ، تناز بیار

که تمنای لبِ پر شکرِ او دارم

قطره ی شبنمِ ، رخسارِ ، هوسباز بیار

پرتوِ روی او ، آرامگۀ روحِ منست

شوخی و مستیِ آن چهره ی ، گلناز بیار

رفته در پای دلم ، خار ز هجرش هردم

داروی دردم از آن شوخکِ ، گلباز بیار

گذرد فصلِ جوانی ، به تمنای رخش

بیا و جوشِ طرب های شبِ ، ساز بیار

خسته ی ، خسته و رنجور ، نموده ( سامی

شاخه ی پر ز گل و ، آن بتِ دمساز بیار 

مرتضی ( سامی

 پرپر شدم چنان که پرم را کسی ندید

شب ناله های مختصرم را کسی ندید

مُردم ، به روی دفتر من واژه ای نماند

مُردم و شعرِ بی پدرم را کسی ندید

هی زل زدم به آیینه و صورتِ خودم

چشمانِ بی حیای خرم را کسی ندید

آن گونه بغض و گریه گلوی مرا برید

که سالهاست ردّ سرم را کسی ندید

که سالهاست ردّ سرم ... نه ! نگو ... نگو

شمشیر های دور و برم را کسی ندید

گر دوست آیینه ست ؛ به آیینه گی قسم 

که سالهاست چشم ترم را کسی ندید

لبهایِ همزبانی 

نشسته ام وبرایم بهانه می گیرم

دلِ شکسته ای خودرانشانه می گیرم

دگرحریفِ نگاهم نمیشو د    شورِی

ز دادها که زچشم   زمانه می گیرم

میان خانه ای تنگِ   دلم     نمی آیی

چرا  به جاده ای قلبِ تو جا نه می گیرم

اگر به محفلِ   احساس   من قدم   بَنهی

به دستِ عاطفه هایم چغانه می گیرم

هزار   بوسه   ز  لبهایِ   همزبانی   تو

عزیزِ   همنفسم   دانه   دانه    میگیرم

به بین چه گونه میانِ صدایِ شیرینت

جدار   حنجره   را    جاودانه می گیرم

قسم   به   مطلعِ    بارانیِ    غزلهایم

 

برایِ   دیدنِ    نازت   بهانه   میگیرم

چشم تو روشــنای همه لحظه های من

بادا که تا همیـــــــشه فــروزان برای من

من دیده ام به چشــم تو خورشید را رها

من دیده ام به چشم تو گاهی خدای من

تاریــــــــک نیستم ز دوچشم تو روشنم

مدیون توست چشمه ی پر روشنای من

پراز ستاره ها ست زچشمم یک آسمان

که ماه میـدرخشی به سقف ِ سمای من

با عـشق و مهربانی  نگاهم بکن چنین

یخ آب کــن کمک کمک  از سر و پای من

من خوشترم  به متن خوش چشمهای تو 

ا ز مــن  خدا نگیــــــره هوا و فضــای من

        نقش سرد گريه

پرده پندار غم را از هوايم پس زدى 

سيل اشک داغ را از گونه هايم پس زدى

نقش سرد گريه بودم در بلور شيشه ها

ساحل خشکيده را از ناخدايم پس زدى

آمدى در کلبه ام مثل نسيم آرزو

ياديغمارا ز روى ياد هايم پس زدى

فال بگرفتم که خواهم مُرد از دورى تو

داغى تب را ز خط دستهايم پس زدى

آخرين روز وداعت را نوشتم در غزل

نکته هر مصرع را ازشعر هايم پس زدى

در ميان موج عصيان غرق بودم تاگلو

لحظه ترديد را از پيش پايم پس زدى

بسمل و نيم بسمل و زرد و خزان بودم زغم

آستين مردى را بهر وفايم پس زدى

ادا د حورو

د مخ ګلاب لاهو کوي، څومره ساده دی جانان

بیا مرغلرې تویوي ، څومره ساده دی جانان

زلفو نه غرونه سازوي، څومره اوښیار دی جانان

بیا یې په یو مخ نړوي، څومره ساده دی جانان

جنت د مخ ، ادا د حورو ، یوه بله دنیا

د سترګو رپ کې ړنګوي، څومره ساده دی جانان

څومره ازار د لېونو ، څومره ښېرې د زلمو

څومره کورونه ورانوي، څومره ساده دی جانان

د دې زمزم ، زمزم ښایست او زما تږی نظر

چې نور یې چاته سپموي، څومره ساده دی جانان

د دې جوزا،جوزا ښکلا او زما مسته اروا

بیا لېونیان را پاروي، څومره ساده دی جانان

نه نظرونو کې کیسې او نه په سترګوکې جنګ

په نیمه ځان نه پوهوي، څومره ساده دی جانان

بیا غزلونه ،بیا ټپې څومره اوزګار دی خسرو

جانان په ځان مینوي، څومره ساده دی جانان

شیریــن تــر ز رویـایی

تــو از جنــــسِ گل ســــــوری تـــــو دنیــایی تمنایی

ترا مــــن از خدا خواهــــم که ماننـدش تـــــو یکتایی

یکی گوید بهــار زیباست دگر گویـــد خــزان زیباست

ولی هیچکـــــس نمی دانـــد که تـو معنــای زیبایی

بـیا بنشین به چشــم دل تماشــا کــن جمـــال خود

یقیـــنت می شــود آنگـه که شیریــن تــر ز رویـایی

تمام لحظـــه هــای مــن بـــیادت جـان می گیرنــد

تو رمز شعر مــولانا تـــو شمس و قبلــه ی مایـــی

من از شیخ الاجل وحافظ شیرازچه خواهم گفت؟

که تــو پاکیـــزه تــــر از منطــــق الاســرار خیامی

زبان شعـــر سنگر بین بــــه پیــــشت بنـــــد میاید 

اگر دستی کشی بــر او قبــــول لطـــــــفِ بالای

بهترینم 

زیباترین تصویری که در زندگیم دیدم نگاه عاشقانه و معصومانه تو بود

زیباترین سخنی که شنیدم سکوت دوست  داشتنی تو  بود

زیباترین انتظار زندگی ام حسرت دیدار تو بود

زیباترین لحظه زندگیم لحظه با تو بودن بود

زیباترین احساسم دوست داشتنت بود

زیباترین هدیه عمرم محبت تو بود

زیباترین اعترافم  عشق تو بود

دیر رسیدی

من پیر شدم ،دیر رسیدی،خبری نیست

مانند من آسیــمه سر و دربـدری نیست

بســـیـار برای تـو نـوشـتـم غـم خـود را

بســـیـار مرا نامه ،ولی نامه بری نیست

یک عمر قفس بست مسیر نفســــم را

حالا که دری هست مرا بال و پری نیست

حـالا کـه مـقـــدر شــده آرام بگـیـــــرم

سیـــلاب مرا بـرده و از مـن اثری نیست

بگـذار که درها هـمگـی بسـته بـمانـنـد

وقتی که نگاهی نگران پشت دری نیست

بگــذار تبـــر بـر کـــمــر شـــاخه بکـــوبد

وقتی که بهـار آمد و او را ثمــــری نیست

تلخ است مرا بودن و تلـخ است مرا عمر

در شهر به جز مــرگ متـاع دگری نیست 

ناصرحامدی

قصه شیرین

باز اين دل سرگشته من

ياد آن قصه شيرين افتاد

بيستون بود و تمناي دو دوست

آزمون بود و تماشاي دو عشق

در زماني که چو کبک

خنده مي‌زد "شيرين"

تيشه مي‌زد "فرهاد"

نه توان گفت به جانبازي فرهاد : افسوس

نه توان کرد ز بي‌دردي "شيرين" فرياد

کار "شيرين" به جهان شور برانگيختن است

عشق در جان کسي ريختن است

کار فرهاد برآوردن ميل دل دوست

خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن

خواه با کوه در آويختن است

رمز شيريني اين قصه کجاست؟

که نه تنها شيرين

بي‌نهايت زيباست

آن که آموخت به ما درس محبت مي‌خواست

 جان چراغان کني از عشق کسي

به اميدش ببري رنج بسي

تب و تابي بودت هر نفسي

به وصالي برسي يا نرسي