آدمها مثل کتاب اند

*بعضی از آدم ها جلد زرکوب دارند .بعضی جلد ضخیم و بعضی جلد نازک .بعضی ها اصلا جلد ندارند.

*بعضی از آدم ها با کاغذ کاهی و نامرغوب چاپ می شوند و بعضی با کاغذ خارجی.

*بعضی آدم ها ترجمه شده اند و بعضی ها تفسیر می شوند.

*بعضی از آدم ها تجدید چاپ و بعضی از آدم ها فوتوکاپی آدم های دیگرند.

*بعضی از آدم ها دارای صفحات سیاه و سفیداند و بعضی از آدم ها صفحات رنگی و جذاب دارند.

*بعضی از آدم ها تیتر دارند.فهرست دارند و روی پیشانی بعضی از آدم ها نوشته اند : حق هر گونه استفاده ممنوع و محفوظ است.

*بعضی از آدم ها قیمت روی جلد دارند . بعضی از آدم ها با چنددرصد تخفیف به فروش میرسند.

*بعضی از آدم ها بعد از فروش پس گرفته نمی شوند.

*بعضی از آدم ها را باید جلد گرفت. بعضی از آ دم ها را می شود داخل جیب گذاشت و بعضی را داخل بکس.

*بعضی از آدم ها نمایشنامه اند و درچند پرده نوشته و اجرا می شوند .بعضی از آدم ها فقط جدول سرگرمی و بعضی ها معلومات عمومی.

*بعضی از آدم ها خط خورده گی و خط زده گی دارند و بعضی از آدم ها غلط چاپی فراوانی دارند.

*از روی بعضی از آدم ها باید مشق نوشت و از روی بعضی آدم هاباید جریمه نوشت.

*بعضی از آدم ها را باید چند بار خواند تا معنی آن ها را بفهمیم.

*بعضی از آدم ها را باید نخوانده دور انداخت.

*به نظر شما آدم ها مثل کتاب ها نیستند.؟

شما جزء کدام دسته از این کتابها هستید؟ 

براي عشق

براي عشق تمنا كن ولي خار نشو. براي عشق قبول كن ولي غرورت را از دست نده . براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو. براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببيند. براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن . براي عشق جان خودت را بده ولي جان كسي را نگير . براي عشق وصال كن ولي فرار نكن . براي عشق زندگي كن ولي عاشقانه زندگي كن . براي عشق بمير ولي كسي را نكش . براي عشق خودت باش ولي خوب باش

  1. گل سرخی به او دادم گل زردی به من داد...! برای یک لحظه ناتمام قلبم از طپش افتاد  با تعجب پرسیدم : مگر از من متنفری ؟! گفت : نه ! باور کن نه ! ولی چون تو را واقعا دوست دارم نمی خواهم پس از آنکه کام از من گرفتی برای پیدا کردن گل زرد ، به خود زحمت هموار کنی

 افسر پلیس امریکائی به اسلام رو آورد 

شفقنا (پایگاه بین المللی همکاری های خبری شیعه)

اسم من راکایل است.پیش از این افسر پلیس بودم و از سال 1996 تا 2004 در اداره ی پلیس دترویت آمریکا کار میکردم. تا اینکه یک روز در سال 2002 حین انجام وظیفه مورد ضرب گلوله قرار گرفتم و مرگ را از نزدیک لمس کردم و به خوبی می دانم که یک زندگی دوباره به من داده شد.

پیش از این نمی دانستم چطور باید از خداوند پیروی کنم و بنده او باشم.حتی نمی دانستم باید از چه دینی پیروی کنم تا اینکه با تعدادی از دوستان مسلمانم آشنا شدم و خیلی مسایل را برایم توضیح دادند

ابن اتفاق به راستی مسیر زندگی ام را تغییر داد طوریکه الان هیچ ترسی از مرگ ندارم و تنها از خداوند می ترسم. هیچ کس نمی داند چه موقع مرگ از راه می رسد. پس بهتر است ما هم راه شهدا را الگو قرار دهیم و ایمان داشته باشیم که تنها یک خدای یگانه وجود دارد

آن روز من در دو قدمی مرگ بودم و اگر آن وقت می مردم نمی دانم سرنوشتم چه بود و آیا به آتش دوزخ افکنده می شدم یا نه. اما اکنون احساس آرامش و اطمینان و خوشبختی می کنم و  می دانم اگر امروز هر اتفاقی برایم پیش آید به کجا خواهم رفت و چه سرنوشتی در انتظارم خواهدبود

قبل از آنکه به اسلام ایمان بیاورم اعتقادات دینی خاص و محکمی نداشتم و طرفدار یا مخالف اسلام نبودم. به همه انسان ها با هر اعتقاد و آیینی که داشتند احترام می گذاشتم و این مساله نکته تمایز من از دیگر اعضای خانوادم بود

بسیاری مواقع از اینکه یک افسر پلیس بودم احساس ناراحتی و انزجار می کردم. به خصوص پس از حادثه ی 11 سپتامبر، وقتی می دیدم بسیاری از مردم آمریکا بدون هیچ دلیلی به مسلمانان حمله می کنند، به شدت آزرده وعصبانی می شدم. اینکه یک عده فقط به خاطر مسلمان بودن متهم به افراط گرایی و تروریسم می شدند، به نظرم اصلا درست و منطقی نبود. در هر گروه و قشری خوب و بد وجود دارند. دیدن این رفتارها و صحنه ها قلبم را به درد می آورد و به این ترتیب عملا بعد از حادثه ی 11 سپتامبر توجهم به اسلام جلب شد

امروز به مسجدی در لاس وگاس آمده ام و تعدادی لباس برای کمک به نیازمندان خریده ام. اینجا فقط کافی ست هدیه ها را روی میزی که برای این کار در مسجد قرار داده شده بگذارید افراد نیازمند خودشان می آیند و هرچیزی که بخواهند از میان آنها برمی دارد

یکی از مسایلی که با آن روبرو هستم یادگرفتن زبان عربی است. برای خیلی ها ممکن یادگیری یک زبان جدید ملال آور و سخت باشد اما برای من اینطور نیست و فقط دوست دارم زودتر آن را یادبگیرم. به نظر من هر زبان یک فرهنگ جدید و خاص را به همراه خود دارد. من تنها زندگی میکنم و اغلب در خانه تنها هستم. به همین خاطر تقریبا همه کارهایم را به کمک اینترنت انجام می دهم. برای یاد گرفتن زبان عربی و حتی نحوه ی بستن روسری  را هم از اینترنت یاد می گیرم. این برایم یک تجربه فوق العاده است. تجربه ای توام با لذت و آرامش

من هر روز قرآن می خوانم و عبادت میکنم. وقتی نماز می خوانم هرچند هنوز آن را به زبان عربی حفظ نیستم اما ترجمه انگلیسی آن را می دانم و با خواندن معنی این عبارات و نیایش ها قوت قلب و احساس امنیت می کنم

طی دو سال اخیر خیلی چیزها درباره مسایل دینی و معرفت و شناخت، آموختم اما هیچ وقت عملا آن ها را با همه ی وجود درک نکرده بودم. دوستان مسلمانم همیشه از مسجد برایم چیزهایی تعریف می کردند اما این اولین باری است که خودم شخصا به مسجد آمده و از نزدیک تجربه می کنم

چیزی که در اسلام برایم بسیار ارزشمند و جالب است و شدیدا مرا جذب کرد، مساله ی حجاب بود. از داشتن حجاب واقعا خوشحالم به خصوص در اینجا که مردها نگاه کالامحور و خریدارانه ای نسبت به زن دارند. احساس می کنم حجاب از من محاقظت میکند. برایم یک جور امنیت است

مسلمانان دیگر با من رفتار بسیار خوب و دوستانه ای دارند و با اینکه می دانند من زبان عربی را بلد نیستم سعی می کنند راهنمایی ام کنند و چیزهایی به من یاد بدهند. دوستان و برادران زیادی در اینجا پیدا کرده ام و امام جماعت مسجد هم نکات زیادی را برایم توضیح داده و به من آموخته است

 مانکن دیروز، پرستار مهربان امروز

خبرگزاري بين المللي زنان : «فا بیان» دختر ۲۸ساله فرانسوی است تا چندی قبل مدللباس بسیار معروفی بود که شرکت‌های بزرگ با او قراردادهای کلانی می‌بستند. عکس او در مجله‌ها و شبکه‌های مختلف تلویزیونی به نمایش در می‌آمد ولی حالا در روستاهای دور دست افغانستان به درمان بیماران می‌پردازدو از زندگی خودش بسیار راضی و خوشحال است چرا که او حالا اسلام را پذیرفته و یک مسلمان است

فابیان با اعتماد به نفس کاملی گفت: «اگر لطف و رحمت خداوند شامل من نمی‌شد، هیچ گاه نمی‌توانستم مسلمان شوم و تا آخر عمرم مانند یک حیوان زندگی می‌کردم. من در آن زندگی فقط به دنبال سیراب کردن هوس و شهوت‌های خود بودم و هیچ اصول و ارزشی برای خود نداشتم. از کودکی آرزو داشتم پرستار شوم، اکنون که مسلمان شده‌ام به آرزوی خود رسیده‌ام»

بله او به آرزوهای خودش رسیده است و حالا راه هدایت را پیدا کرده است. او تا دیروز همه خواسته‌های دنیایی را داشت، ثروت و شهرت و ... اما حالا حقیقت را داشت، آرامش را داشت، اعتماد به نفس را داشته چیزی را داشت که قبلاً هیچ‌گاه نداشته، «ایمان»

او گفت: «در حال و هوای کودکی همواره خودم را در حالت کمک به کودکان بیمار تخیل می‌کردم اما وقتی بزرگ‌تر شدم، به دلیل زیبایی ظاهری که دارم ناخودآگاه به سمت دنیای مدل کشیده شدم و از شکل من استفاده ابزاری می‌شد، دقیقاً مانند یک وسیله مدت دار که بویی از انسانیت در آن نبود»

این دختر تازه مسلمان شده، همچنین گفت: «تا اینکه برای شرکت در یکی از برنامه‌ها به بیروت پایتخت لبنان دعوت شدم. وقتی به آنجا سفر کردم، صحنه‌هایی دیدم که در همه عمرم مانند آن را ندیده بودم. در آنجا پیش از گذشته از خودم منفور شدم و کم کم به سمت متحول شدن حرکت کردم تا اینکه در نهایت به اسلام که انسانیت واقعی در آن وجود دارد، رسیدم. پس از مسلمان شدن در بیروت به پاکستان سفر کردم و از مرز این کشور به افغانستان رفتم و با کمک به کودکان و مجروحان یکی از آرزوهای دیرینه و کودکی خود را محقق ساختم»

وقتی فا بیان مسلمان شد خیلی‌ها تلاش کردند او را از راهی که انتخاب کرده بود منصرف کنند. «فا بیان» در این باره گفت: «شرکت‌های مدل پس از اینکه از مسلمان شدن من با خبر شدند، سعی کردند مرا به راه قبلی باز گردانند از همین رو هدایای بسیار زیادی برایم فرستادند و پیشنهاد دستمزد سه برابری نسبت به قبل را به من دادند اما من که تازه راه اصلی را یافته بودم، هدایا را پس فرستاده و همه پیشنهادات آنان را رد کردم و اکنون احساس می‌کنم که در خوشبختی کامل به سر می‌برم"

 

خانواده او هم تلاش زیادی کردند جلوی کار او را بگیرند و اما فا بیان برای راهی که انتخاب کرده بود مصمم بود. حالا او زندگی‌اش را صرف کمک به دیگران می‌کند تا به ما هم یاد بدهد که مهم‌ترین داشته یک انسان ایمان اوست، به خاطر ایمان حتی می‌شود از ثروت و شهرت هم گذشت

 

درباره روان شناسی رنگ ها بیشتر بدانیم

 

در سال1666، اسحاق نیوتن، دانشمند نامدار انگلیسی، کشف کرد که نور خالص سفید از یک منشور عبور داده شود به رنگ های قابل رویت تجزیه میشود و همچنن کشف کرد که هر رنگ از یک طول موج منحصر به فرد تشکیل شده و قابل تجزیه به رنگهای دیگر نیست

تحقیقات بعدی نشان داد که با ترکیب نورها می‌توان رنگ‌های مختلف را ایجاد کردبرای مثال، نور قرمز در ترکیب با نور زرد، رنگ نارنجی را به وجود می‌آورد. رنگی که بر اثر ترکیب دو رنگ دیگر به وجود آید. بعضی از رنگ‌ها، مثل زرد و ارغوانی، در صورت ترکیب شدن، همدیگر را خنثی می‌کنند و نور سفید می‌سازند. این رنگ‌ها را نیز رنگ‌های مکمّل می‌نامند

 

تاثیرات رنگ‌ها از نظر روانشناسی 

با وجودی که اثر رنگ‌ها تا حدودی ذهنی است و در مورد اشخاص مختلف فرق می‌کند امّا برخی از تاثیرات رنگ‌ها دارای معنی یگانه‌ای در سراسر جهان هستند. رنگ‌هایی که در طیف رنگ‌ها در ناحیه قرمز قرار دارند به عنوان رنگ‌های گرم شناخته می‌شوند

رنگ‌هایی که در ناحیه آبی طیف قرار دارند، رنگ‌های سرد نامیده می‌شوند و شامل آبی، ارغوانی و سبز هستند. این رنگ‌ها معمولاً آرامش بخشند امّا گاهی نیز ممکن است احساس غمگینی و بی‌تفاوتی را به ذهن آورند که این دامنه‌اش از احساسات گرم و صمیمانه تا احساس خشم و عصبانیت متغیر است 

روان‌شناسی رنگ‌ها به عنوان روش تداوی

در برخی از فرهنگ‌های قدیمی، از جمله مصری‌ها و چینی‌ها، از رنگ‌ها برای تداوی استفاده می‌شده است. این کار که گاهی به آن نور تداوی یا رنگ شناسی نیز گفته می‌شود هنوز هم به عنوان روش تداوی جایگزین مورد استفاده قرار می‌گیرد

در این روش

 از رنگ قرمز برای تحریک بدن و ذهن و افزایش تمرکز استفاده می‌شود

از رنگ زرد برای تحریک اعصاب استفاده می‌شود

 از رنگ نارنجی برای بالا بردن سطح انرژی استفاده می‌شود

 از رنگ آبی برای کاهش درد و تسکین بیمار استفاده می‌شود

 از رنگ نیلی برای تسکین ناراحتی‌های پوستی استفاده می‌شود

اغلب روان‌شناسان به رنگ تداوی به دیده شک و تردید می‌نگرند و می‌گویند که درباره تاثیرات احتمالی رنگ‌ها اغراق شده و رنگ‌ها در فرهنگ‌های مختلف، معانی متفاوتی دارند. تحقیقات نشان داده‌اند که در بسیاری از موارد، تاثیرات رنگ‌ها در تغییر حالت

افراد، تاثیراتی زودگذر و موقتی بوده است. برای مثال، قراردادن افراد در اتاق آبی ممکن است در ابتدا احساس آرامش در آن‌ها به وجود آورد امّا این اثر پس از آن که آن‌ها آرامششان را بازیافتند، به تدریج کاهش خواهد یافت

 بابا خارکش

 

میگوید:در زمانهای قدیم یک بابا خارکش در جنگل بودوباش داشت .بجز خودش در آن جنگل انسانها زندگی نمیکرد و تنها بود و آن جنگل با یک شیر که نیز زندگی میکرد دوست بود و همیشه باهم صحبت میکرد .چند روز بابا خارکش برای جمع آوری خار نه آمد و شیر ناآرام شد که چرا بابا خارکش دیده نمیشود تصمیم گرفت که به پرسانش برود وقتی پیش بابا خارکش که اطاق کوچکی از چند تا چوب وخار ساخته بود رفت بعد از احوالپرسی دید که بابا خارکش مریض شده و برایش شفا عاجل طلب کرد .و روی بابا خارکش را مچ کرد .بابا خارکش برای شیر گفت اوخ چقدر بوی بد از دهن برآمد .این حرف باباخارکش شیر را بسار مایوس ساخت و دیگر چیزی نگفت و خداحافظی کرد و رفت.بعد از دو سه روزبابا خارکش خوب شد و برای جمع آوری خار میرود تا شام کار کرد و شیر را میبیند که دورتر نشسته ولی برای احواپرسی بابا خارکش نه آمد و بابا خارکش با خود گفت چه شده شیر چرا نمیاید و شاید خفه شده باباخارکش نزدیک شیر رفت و سلام داد و گفت خیریت باشد برای صحبت کردن نه آمدی شیرگفت: من آنروز خبرگیری تان آمدم ولی دیگر نمیخواهم همرایت دوست باشم چون حرف تو هنوز هم مرا میسوزاند.اگر همان لحظه مرا با خنجر تیز میزدی شاید چند وقت بعد زخمش خوب میشد ولی زخمی که زبانت بمن وارد کرده فراموش نمیشود

 

به نسل های بعدی بگویید: نسل ما نه سر پیاز بود و نه ته پیاز

نسل ما خود ِ پیاز بود که هرکی مارا دید، گریه کرد

بخاطر عشق خودت زنده نباش .به خاطری کسی زنده باش که باعشق تو زنده است

 

.قبل از این که بخواهی در مورد من و زندگی من قضاوت کنی

کفشهای من را بپوش و در راه من قدم بزن،

از خیابانها، کوهها و دشت هایی گذر کن که من کردم،

اشکهایی را بریز که من ریختم

دردها و خوشیهای من را تجربه کن

سالهایی را بگذران که من گذراندم

... روی سنگهایی بلغز که من لغزیدم

دوباره و دوباره برپاخیز و مجدداً در همان راه سخت قدم بزن

همانطور که من انجام دادم

بعد ، آن زمان می توانی در مورد من قضاوت کنی

عمر خیام

 خواهر زن «توني بلر» مسلمان شد

 

خواهر زن توني بلر پس از ديدار اخيرش از ايران به اسلام گرويده است. وي اکنون در خارج از منزل سر و گردن خود را با حجاب مي‌پوشاند، مشروبات الکلي و گوشت خوک مصرف نمي‌کند، و هر روز قرآن مي‌خواند

دیواربرلین

در پاییز سال 1989 تظاهرات اعتراض آمیز مردم نسبت به دولت آلمان شرقی شدت گرفت تا این که در هجدهم اکتبر همان سال اریک هونکر, رهبر آلمان شرقی از سمت خود کناره گیری کرد و چند روز بعد ایگون کرنس جانشین اوشد                 دولت جدید تصمیم گرفت به ساکنان برلین شرقی اجازه دهد تا برای سفر به برلین غربی تقاضای ویزا کنند. با اعلام این مطلب از سوی دولت ده‌ها هزار نفر از ساکنان برلین شرقی خود را به محل‌های مشخص شده رساندند تا از مرز عبور کنند و به برلین غربی بروند. هجوم این جمعیت به کنار مرز ماموران و نگهبانان را دچار مشکل کرد. چرا که آن‌ها برای مقابله با چنین جمعیتی آمادگی نداشتند. لحظه به لحظه بر انبوه جمعیت اضافه می‌شد. سرانجام ماموران مرز را گشودند و مردم توانستند از آن عبور کنند. در آن طرف مرز، اهالی برلین غربی برای استقبال از همشهریان سابقشان جمع شده بودند. به این ترتیب نهم نوامبر 1989به روز فروپاشی دیوار برلین تبدیل شد. این دیوار ظرف روزها و هفته‌های بعد و توسط کسانی که از دیگر نقاط آلمان شرقی خود را به برلین رسانده بودند به تدریج خراب شد. فروریختن دیوار برلین، اولین قدم در راه اتحاد مجدد دو آلمان بود که سرانجام در سوم اکتبر 1990صورت گرفت.

داستان: مأموری که با سرپیچی از دستور مافوق‌های خود به مردم آلمان شرقی اجازه عبور از مرز را داد همان طور که گفتیم روز نهم نوامبر، روزی تاریخی بود. اما شاید اگر در این زمان یک مأمور گمنام به نام هرالد جیجر، انعطاف‌پذیری لازم را نداشت و سرسختانه از دستورهای مافوق‌های خود تبعیت می‌کرد، سقوط دیوار برلین مدتی به تأخیر می‌افتاد.این مأمور حالا 71ساله است، او ربع قرن پیش را به خاطر می‌آورد و فروتنانه می‌گوید که این مردم بودند که راه عبور از دیوار را گشودند و نه او. او در سال 1989، در ایست بازرسی در خیابان بورنهلمر، مأمور کنترل گذرنامه‌ها بود.در 9نوامبر همان سال در یک کنفرانس مطبوعاتی برای اعلام قوانینی درباره مقررات سفر، گونتر شابوفسکی -سخنگوی دولت آلمان شرقی- در پاسخ به یک روزنامه نگار ایتالیایی گفت: «این قوانین اجازه می دهد که هر شهروند آلمان شرقی، کشور را ترک و از گذرگاههای مرزی عبور کند                                                                                                                     در آن کنفرانس مطبوعاتی همین که شابوفسکی گفت: «دیوار باز شده»، روزنامه نگاران شروع به ترک کردن سالن و رفتن به سمت دیوار کردند. ویچسلاو موستووی، خبرنگار پیشین اتحاد جماهیر شوروی در برلین که در این کنفرانس مطبوعات حاضر بود می گوید: «این اتفاق در پایان کنفرانس مطبوعاتی اتفاق افتاد. شابوفسکی در ابتدا از چیزهای معمولی حرف زد و نزدیک پایان کنفرانس گفت که امروز ما تصمیم گرفته ایم مرزها را باز کنیم. کل سالن ساکت شد. پشت سر ما یک نفر ناگهان از جایش بلند شد و با دویدن سالن را ترک کرد. برای همه ما که اصول سیاست آلمان را می شناختیم، این موضوع کاملا غیرمنتظره بود

  جیجر در آن زمان، در کافه‌تریای محل کار از یک تلویزیون، این مصاحبه را دید. او به دفتر کارش رفت تا ببیند که چه کار باید بکند و آیا دستور جدید ابلاغ شده یا نه. 28سالی بود که مردم قسمت شرقی برلین در تمنای رفتن به قسمت غربی بودند و کنفرانس خبری هم چیز مبهی نداشت و شابوفسکی به روشنی خبر از باز شدن مرز داده بود.اما در واقع مصاحبه شابوفسکی یک اشتباه مطلق از سوی او بود، چرا که تا ساعت 2عصر روز بعد، این خبر اصلا نباید اعلام می‌شد! جیجر باید چه می‌کرد، سال‌ها به او آموخته بودند که دیوار برلین، به مانند خاکریزی در مقابل فاشیسم است. در خیابان، ابتدا 10تا 20نفر متعاقب مصاحبه شابوفسکی جمع شدند، تعداد آنها اما سریع افزایش یافت و به 10هزار نفر رسید، همه فریاد می‌زدند، دروازه‌ها را باز کنید!جیجر به کلنل زایجنهورن زنگ زد. اما او به وی گفت، چطور به خود اجازه داده است برای چنین چیزی بی‌معنی مزاحم‌اش بشود!تا آن زمان 136نفر در طول سال‌های برپایی دیوار، در جریان تلاش برای گذر از دیوار، توسط مأمورها کشته شده بودند، البته این عده شامل مأموران و رهگذرهای بی‌گناه در جریان نقشه‌های فرار هم می‌شد. جیجر در اقدامی کلیدی تصمیم گرفت که مقاومتی در مقابل مردم نکند و تنها به نگهبان‌ها اجازه داد که در صورت تهدید جانی، شلیک کنند.مردم دسته دسته عبور می‌کردند، اما ساعت یازده و نیم شب دستور داده شد که جلوی خروج مردم گرفته شود. اما جیجر به مأمورهایش دستور داد که موانع را بردارند تا همه بتوانند عبور کنند.     در آن شب حدود 20هزار نفر از پست بازرسی آقای جیجر عبور کردند. حتی بعضی از شهروندان برلین غربی هم به خاطر کنجکاوی وارد قسمت شرقی شدند. تعدادی از زوج‌هایی که تصادفا، همان شب مراسم ازدواج داشتند، مراسم خود را به قسمت غربی منتقل کردند. جیجر و مأمورهایش البته پست‌های خود را ترک نکردند و تا آخر سر کار باقی ماندند. سرانجام بعد از مدتی خود جیجر که خوشبختانه تنبیه هم نشده بود، به قسمت غربی رفت. در جهبه غرب هم البته همه چیز ایده‌آل نبود، و برای مثال او مهاجران ترک را می‌دید که مانند قسمت شرقی، زندگی فقیرانه‌ای داشتند. اجناس در قسمت غربی کیفیت به مراتب بهتری داشتند و به وفور یافت می‌شدند. یکی از چیزهایی که در قسمت غربی بود و در قسمت شرقی در ماه‌های سرد سال یافت نمی‌شد، موز بود!دولت آلمان غربی در آن زمان به هر شهروند قسمت شرقی، مبلغی حدود 100مارک، معادل 60دلار داد. جیجر با این پول یک پمپ باد خرید و باقی پول را به همسر و دخترش داد.سرانجام در سال 1990آلمان شرقی و غربی، متحد شدند. این اتحاد باعث شد که در 47سالگی، جیجر شغل‌اش را از دست بدهد و از آن زمان تعدادی از کارها مثل روزنامه‌فروشی را امتحان کرد.سرانجام او در شهر کوچکی در خارج برلین بازنشست شد و با همسرش، با مسافرت به کشورهای مختلف می‌گذارند.

هفتاد وهفت نوع ماده سرطان زا در ظروف یکبار مصرف

ظروف یکبار مصرف پلی مری و کیسه های پلاستیکی در صورت تماس با مایعات و مواد غذایی بالای 40 درجه، مادهای شیمیایی به نام استایرن از خود خارج میکنند که موجب تلخی غذا میشود . این ظروف بیش از 77 نوع ماده سرطا ن زا را به همراه دارند. استفاده از ظروف یکبار مصرف و رها کردن آنها در اطراف محلهای برگزاری عاملی برای تشدید مشکلات زیست محیطی، آبگرفتگی ها و نازیباشدن چهره شهر است. کارگاه های زیرزمینی و فروشگاههای بی نام و نشانی دور از چشم ماموران صحی، ضایعات و زباله های کارخانه ها را جمع کرده و با استفاده از این مواد دست دوم، ظروف یک بار مصرفی با یک چهارم قیمت ظروف یکبار مصرف تولید شده از مواد اولیه تولید می کنند که مواد سمی این ظروف به دلیل اینکه یک بار تجزیه شده اند، به راحتی وارد مواد غذایی می شود. ظروف یکبار مصرف از کارخانه های معتبر و فروشگاههای بزرگ که دارای علامت استاندارد و یا مارک دار هستند، خریداری شود. استفاده ظروف یکبار مصرف ممکن است از بروز بیماریهای عفونی جلوگیری کند چون با یکبار مصرف دور انداخته می شوند اما باید توجه داشت که ظروف یکبار مصرف غیر گیاهی حاوی پلیمرهایی هستند که در اثر حرارت مواد غذایی، اسیدی و چرب، رادیکال آزاد تولید می کنند. برخی از مواد شیمیایی تشکیل دهنده این ظروف نیز در درازمدت علاوه بر سرطان و سا یر بیماریهای غیر واگیر منجر به بروز انواع اختلالات گوارشی و ریوی می شوند. ظروف یکبار مصرف به منظور جلوگیری از شکننده گی ظروف، از مواد پلاستیکی لایزر استفاده می شود، یادآور شد: بنابراین اگر درون این ظروف آب جوش یا غذای داغ مانند آش ریخته شود، این مواد حل شده، وارد بدن و به دلیل داشتن ترکیبات خاص در اثر استفاده طولانی مدت از این مواد منجر به بروز سرطان های مختلف می شوند. با تغییر الگو وکاهش مصرف کیسه ها، ظروف و محصولات یک بار مصرف پلاستیکی و به جای آنها استفاده از ظروف با پایه گیاهی (نشاسته ریشه جواری وریشه کچالو) و بازگشت به فرهنگ سنتی استفاده از ظروف ملامینی )گلی ،کاشی( و چینی، منجر به کاهش وحذف مشکلات زیست محیطی، صحی و اقتصادی کشور در این عرصه می شود.ظروف یکبار مصرف گیاهی تخریب پذیر بوده و در زمان کوتاهتری (6 ماه)، نسبت به ظروف پلاستیکی در محیط تجزیه می شوند، بدون اینکه آثار تخریبی بر محیط زیست پس از تجزیه شدن در خاک داشته باشد . 

داستان آخر شب

 

در زمان هاي قديم دزد مشهورشهر موفق به سرقت خزانه ي پادشاه شد

پادشاه دزد را به اساس گزارش موثق مُخبران دستگير وهر قدر وي راشكنجه نمود وسرانجام روغن داغ شده را با جاروب به روي بدن دزد پاش داد وباز هم دزد حاضر به اعتراف نشد

دزد به خاطر نشان دادن طاقتش ، ديگ روغن سرخ شده را گرفته و روي شانه اش ريختاند كه قسمتي از بدنش كاملا سوخت

پادشاه به تداوي دوامدار دزد هدايت داد وپس از مدتي دوباره دزد را جهت تحقيق و اعتراف به دزد ي خزانه اش در حاليكه مقدار روغن بيشتري را داغ نموده بودحاضر ساخت ، دزد باز هم از دزدي اش انكار نمود ومي خواست خودش باز ديگ روغن داغ شده را روي قسمت ديگر بدنش بريزاند اما پادشاه از آن ممانعت كرد

پادشاه چون آگاه وروشن ضمير بود به طاقت وجرئت دزد پي برده وهدايت داد تا دزد را در حمام قصر غسل دهند

پادشاه قرآن عظيم الشان را روي ميز گذاشت وروي به دزد نموده وگفت : ترا به شرافت اين قرآن كريم سوگند كه خزانه ام را دزدي نكرده اي؟دزد در حالي كه اشك از چشمانش جاري بود رو به پادشاه نموده گفت : به شرافت اين قرآن كه اگر تمام روغن هاي جهان را روي بدنم بريزاني طاقت آنرا دارم كه اعتراف نكنم اما قسم به اين قرآن بزرگ ، كه خزانه ات را من دزديده ام

دزدگفت : من با همه كجروي ها وطاقت هاي بي نظيري كه دارم ضمن اينكه گناهم را به گردن دارم ولي به پيش اين قرآن عاجزبوده واحساس شرمساري مي كنم وحتي در خانه اي كه قرآن باشد من از شرم آن ، دزدي نمي كنم

 

پادشاه به پاس موجوديت ريشه هاي اعتقادي در وجود دزد ، وي را به منصب بالايي حكومتي موظف ساخت

 عشق و دیوانگی:

در زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود، فضیلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند، آنها از بی کاری خسته و کسل شده بودند.

ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت بیایید یک بازی بکنیم مثل قایم باشک.

همگی از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا فریاد زد، من چشم می گذارم و از آنجایی که کسی نمی خواست دنبال دیوانگی برود همه قبول کردند او چشم بگذارد.

دیوانگی جلوی درختی رفت و چشم هایش را بست و شروع کرد به شمردن .. یک.. دو .. سه .. همه رفتند تا جایی پنهان شوند.

لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد، خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد، اصالت در میان ابرها مخفی شد، هوس به مرکز زمین رفت، دروغ گفت زیر سنگ پنهان می شوم اما به ته دریا رفت، طمع داخل کیسه ای که خودش دوخته بود مخفی شد و دیوانگی مشغول شمردن بود هفتاد و نه … هشتاد … و همه پنهان شدند به جز عشق که همواره مردد بود نمی توانست تصمیم بگیرید و جای تعجب نیست چون همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است، در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید نود و پنج … نود و شش. هنگامی که دیوانگی به صد رسید عشق پرید و بین یک بوته گل رز پنهان شد.

دیوانگی فریاد زد دارم میام. و اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود زیرا تنبلی، تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود و بعد لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود، دروغ ته دریاچه، هوس در مرکز زمین، یکی یکی همه را پیدا کرد به جز عشق و از یافتن عشق نا امید شده بود. حسادت در گوش هایش زمزمه کرد تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او در پشت بوته گل رز پنهان شده است.

دیوانگی شاخه چنگک مانندی از درخت چید و با شدت و هیجان زیاد آن را در بوته گل رز فرو کرد و دوباره و دوباره تا با صدای ناله ای دست کشید عشق از پشت بوته بیرون آمد درحالی که با دستهایش صورتش را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد شاخه به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند او کور شده بود! دیوانگی گفت من چه کردم؟ من چه کردم؟ چگونه می توانم تو را درمان کنم؟ عشق پاسخ داد تو نمی توانی مرا درمان کنی اما اگر می خواهی کمکم کنی می توانی راهنمای من شوی.

و اینگونه است که از آنروز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره همراه اوست! و از همانروز تا همیشه عشق و دیوانگی به همراه یکدیگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشد.. 

 

مدیر مکیب  

در یک مکتب راهنمایی دخترانه در منطقه محروم شهر خدمت می کردم و چند سالی بود که مدیر مدرسه شده بودم

قرار بود زنگ تفریح اول، پنج دقیقه دیگر نواخته شود و شاگرد ان به حویلی مکتب بروند

هنوز دفتر مکتب خلوت بود و هیاهوی شاگرد ان در حویلی و گفت وگوی همکاران در دفتر مکتب، به هم نیامیخته بود

در همین هنگام، مردی با ظاهری آراسته و سر و وضعی مرتب در دفتر مکتب حاضر شد و خطاب به من گفت

با خانم... معلم صنف دوم ها را کار دارم و می خواهم درباره درس و انضباط فرزندم از او سؤال هایی بکنم

از او خواستم خودش را معرفی کند. گفت

من "گاو" هستم ! خانم معلم بنده را می شناسند. بفرمایید گاو، ایشان متوجه می شوند

تعجب کردم و موضوع را با خانم معلم که با نواخته شدن زنگ تفریح، وارد دفتر مکتب شده بود، در میان گذاشتم

یکه خورد و گفت: ممکن است این آقا اختلال رفتار داشته باشد. یعنی چه گاو ؟ من که چیزی نمی فهمم

از او خواستم پیش پدرشاگرد یاد شده برود و به وی گفتم

اصلاً به نظر نمی رسد اختلالی در رفتار این آقا وجود داشته باشد. حتی خیلی هم متشخص به نظر می رسد

خانم معلم با اکراه پذیرفت و نزد پدر شاگرد که در گوشه ای از دفتر نشسته بود، رفت

مرد آراسته، با احترام به خانم معلم ما سلام داد و خودش را معرفی کرد: "من گاو هستم"

- خواهش می کنم، ولی

- شما بنده را به خوبی می شناسید

من گاو هستم، پدر گوساله؛ همان دختر۱۳ ساله ای که شما دیروز در کلاس، او را به همین نام صدا زدید

معلم ما به لکنت افتاد و گفت: آخه، می دانید

- بله، ممکن است واقعاً فرزندم مشکلی داشته باشد و من هم در این مورد به شما حق می دهم

ولی بهتر بود مشکل انضباطی او را با من نیز در میان می گذاشتید

قطعاً من هم می توانستم اندکی به شما کمک کنم

خانم معلم و پدرشاگرد مدتی با هم صحبت کردند

گفت و شنود آنها طولانی، ولی توأم با صمیمیت و ادب بود. آن پدر، در خاتمه کارتی را به خانم معلم ما داد و با خداحافظی از همه، مکتب را ترک کرد

وقتی او رفت، کارت را با هم خواندیم

در کنار مشخصاتی همچون نشانی و تلفن، روی آن نوشته شده بود

دکتر...... عضو هیأت علمی و زارت تعلیم تربیه وروانشناس علوم تربیتی پوهنتون

 

فقط 3 زن و مرد در جهان به این زبان صحبت می کنند 

این سه انسان آخرین افرادی هستند كه در یك دهكده ماهیگیری در اعماق جنگلهای پاپوا در جزیره اندونزی به زبان باستانی Dusner صحبت می‌كنند.

 البته دانشمندان با كمی تاخیر به این فكر افتاده‌اند؛ چرا كه زمین‌لرزه‌ها و سیل‌های اخیر، كل این جامعه را كه برای مراسمی مانند ازدواج از این زبان استفاده می‌كردند، برای همیشه از میان برد.

محققان دانشكده زبان‌شناسی و آوازشناسی دانشگاه آكسفورد این زبان را كشف كرده و داكتر سوریل موفو در ماه اكتبر برای ثبت این زبان به اندونزی سفر كرد. اما چند روز پس از این كه وی آن جا را ترك كرد، قسمت شرقی استان پاپوا با سیل روبرو شد و تیم محققان نتوانسته بودند از زنده‌ماندن سه متكلم زبان Dusner كه دو زن 60 ساله و یك مرد حدودا 70 ساله بودند، اطمینان حاصل كنند.

 اكنون داكتر موفو توانسته با این افراد ارتباط برقرار كرده و پروژه 14 ماهه محققان برای ثبت لغات و دستور زبان این زبان قدیمی ادامه پیدا كرده ‌است.

 پرفسور ماری دارلیمپر، رهبر این تحقیقات اظهار كرد: وقوع سیل در اندونزی مصیبت بزرگی برای ساكنان این جزیره فوق‌العاده بود و ما چندین ماه را در هراس برای شنیدن خبری از بقای سخن‌گویان به این زبان قدیمی منتظر مانده بودیم.

 وی افزود: اما این موضوع بیان كننده اهمیت پروژه است. ما تازه سال گذشته به وجود این زبان پی بردیم و اگر آنرا ثبت نكنیم، برای همیشه از میان خواهد رفت.

دلیل كاهش یافتن این زبان این است كه اكنون بیشتر افراد محلی به كودكان خود زبان مالزیایی می‌آموزند؛ چرا كه برای گذران زندگی مفیدتر است. اما این زبان هنوز در مراسم ازدواج مورد استفاده قرار می‌گیرد.

بر اساس برآوردها، نیمی از 6000 زبان ثبت‌شده در جهان در 50 سال آینده از بین خواهند رفت

 

چرا پیر میشویم ، کم حافظه میشویم؟

سلولهای استخوان ، پوست و خون طی زندگی انسان دائما" تکثیر میشوند برای مثال ، بدن دائما" سلولهای پوست تازه ای میسازد که جایگزین سلولهای مرده میشوند امّا سلولهای عصبی تکثیر نمیشوند تعداد سلولهای عصبی در موقع تولد معین است و اگر این سلولها از بین رفته یا آسیب ببینند دیگر هیچ سلولی جایشان را نخواهد گرفت. سلولهای عصبی به دلایلی متعدد ، مانند جراحت یا استفاده زیاد از مشربات الکی ، ممکن است آسیب ببینند از میان رفتن بعضی از سلولهای عصبی نیز بطور طبیعی رخ میدهد.وقتی کسی به سن هفتاد یا هشتاد سالگی رسیده باشد ، حدود یک چهارم سلولهای عصبی او از بین رفته اند برای همین است که گاه چنین افرادی گوششان خوب نمی شنود یا حافظه شان ضعیف است با وجود این ، بسیاری از پیرها تا آخر عمر هوشیار باقی میمانند این افراد اغلب کسانی هستند که در زندگی فعال و پرشور بوده اند

 

آیا مهمان خانه من می شوی ؟

پيرزنی در خواب به خدا گفت : خدایا من خیلی تنها هستم ،آیا مهمان خانه من می شوی ؟ ندایی به او گفت که فردا خدا به خانه ات خواهد آمد. پیرزن از خواب بیدار شد ، با عجله شروع به جاروب کردن خانه کرد ، رفت و چنددانه  نان تازه خرید و خوشمزه ترین غذایی را که بلد بود پخت ، سپس نشست و منتظر ماند ، چند دقیقه بعد در خانه به صدا درآمد ، پیرزن با عجله به طرف در رفت و آن را باز کرد ، پشت در پیرمرد فقیری بود ، پیرمرد از او خواست تا غذایی به او بدهد ، پیرزن با عصبانیت سر پیرمرد داد زد و در را بست . نیم ساعت بعد باز در خانه به صدا درآمد ، پیرزن دوباره در را باز کرد . این بار کودکی که از سرما می لرزید از او خواست تا از سرما پناهش دهد ولی پیرزن با ناراحتی در را بست و غرغر کنان به خانه برگشت . نزدیک غروب بار دیگر در خانه به صدا درآمد ، این بار پیرزن مطمئن بود که خدا آمده ، پس با عجله به سوی او دوید و در را باز کرد ،ولی این بار نیز زن فقیری پشت در بود ، زن فقیر از او کمی پول خواست تا برای کودکان گرسنه اش غذا بخرد ، پیرزن که خیلی عصبانی شده بود ، با داد و فریاد زن فقیر را دور کرد. شب شد ولی خدا نیامد پیرزن نا امید شد و سر به زمین گذاشت و خوابید . در خواب به خدا گفت : خدایا مگر تو نگفتی که امروز به خانه ام می آیی؟ جواب آمد که   خدا 3 بار به خانه ات آمد و تو هر 3 بار در را به روی او بستی

ترجمه از یک داستان بسیار ،بسیار جالب :

" حویلی فروشی سه منزله با حوض آببازی و

باغ و در کنار ساحل . قیمت 1 دالر"

گدا بعد از خواندن این اعلان با خودش گفت: چی

حماقتی حتما اشتباه چاپ صورت  گرفته . اخبار را مچاله نمود و به پرس و جو بین کثافات دانی ها  برای  یافتن لقمه نانی برای خودش مشغول شد . به همین اثنا دید روی دیواری بزرگ نوشته شده بود که:" حویلی فروشی سه منزله با حوض آببازی و باغ و در کنار ساحل . قیمت 1 دالر" گدا کمی به چرت فرو رفت کنجکاو شد و دست خود را در جیبش نموده و به آخرین دالری که پیشش مانده بود نگریست و با خودش گفت : بیا که بروم و حد اقل ببینم که کدام بی عقل چنین اعلانی را گذاشته از من خوب چیزی کم نمی شود . گدا رفت به آدرس و همان حویلی شاهانه را دید زنگ دروازه را زد و برایش یک خانم خیلی زیبا دروازه را باز نمود . گدا برایش گفت من به دلیل اعلان شما آمدم آیا این کدام شوخی و مذاق است ؟ خانم به جوابش گفت که نخیر همه چیز دقیقا همینطوری است که شما دیده اید . اگر علاقمند هستید داخل شوید و خانه را تماشا کنید . گدا فورا آخرین دالرش را داد و صاحب حویلی چند ملیون دالری شد . بعدش از آن خانم پرسید که دلیل این که چنین حویلی را به یک دالر فروختید چی است ؟ خانم در جوابش گفت : شوهرم در وصیت خطش نوشته بود که بعد از مرگش باید من این حویلی را فروخته و تمام پول هایش را برای مادرش بدهم . که من هم بعد از مرگش همین کار را کردم . این اعلان را مدت شش ماه است که در تمام روزنامه ها و دیوار ها به نشر رسانیدم ولی شما اولین کسی بودید که مراجعه نمودید . موفق باشید و خانم رفت

 

باید انسان اعتقاد داشته باشد که گاهی چیز های غیر امکان هم امکان پذیرند ".

چند بار در زندگي دعاي خير فرشتگان و جواب مناجات هايمان رااز دست داده ايم.

مرد جواني ، از پوهنتون فارغ التحصيل شد . ماهها بود كه موتر اسپرت زيبايي ،پشت شيشه هاي يک نمايشگاه به سختي توجهش را جلب كرده بود و از ته دل آرزو مي كرد كه روزی صاحب آن موترشود 

مرد جوان ، از پدرش خواسته بود كه براي هديه فارغ التحصيلي ، آن موتر را برايش بخرد . او می دانست كه پدر توانايي خريد آن را دارد 

 بلأخره روز فارغ التحصيلي فرارسيد و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصي اش فراخواند و به او گفت من از داشتن پسر خوبي مثل تو بي نهايت مغرور و شاد هستم و

  تورا بيش از هر كس ديگري دردنيا دوست دارم . سپس يك جعبه به دست او داد

. پسر ،كنجكاو ولي نااميد ، جعبه را گشود و در آن يك کتاب زيبا ، كه روي آن نام او طلاكوب شده بود ، يافت

با عصبانيت فريادي بر سر پدر كشيد و گفت : با تمام مال ودارايي كه داري ، يك کتاب به من ميدهي؟

كتاب را روي ميز گذاشت و پدر را ترك كرد

سالها گذشت و مرد جوان در كار وتجارت موفق شد . خانه زيبايي داشت وخانواده اي فوق العاده . يك روزبه اين فكر افتاد كه پدرش ، حتماً خيلي پير شده وبايد سري به او بزند

از روز فارغ التحصيلي ديگر اورا نديده بود . اما قبل ازاينكه اقدامي بكند ،

، تلگرامي به دستش رسيد كه خبر فوت پدر در آن بود و حاكي از اينبود كه پدر ، تمام اموال خود را به او بخشيده است . بنابراين لازم بود فوراً خورابه خانه برساند و به

امور رسيدگي نمايد

هنگامي كه به خانه پدر رسيد ، در قلبش احساس غم و پشيماني كرد . اوراق و

 كاغذهاي مهم  پدر را گشت و آنها را بررسي نمود و در آنجا، همان کتاب قديمي

را باز يافت . در حاليكه اشك مي ريخت کتاب را باز كرد وصفحات آن را ورق زد و

كليد يك موتررا پشت جلد آن پيدا كرد . دركنار آن ، يك برچسب با نام همان نمايشگاه كه موترمورد نظر او را داشت ، وجود داشت روي برچسب تاريخ روز فارغ التحصيلي

 .  اش بود و روي آن نوشته بود : تمام مبلغ پرداخت شده است

 

چند بار در زندگي دعاي خير فرشتگان و جواب مناجات هايمان را از دست داده ايم فقط براي اينكه به آن شکلی كه انتظار داريم رخ نداده اند

 

: عروس به این نازنینی 

 

جوانی می خواست زن بگیرد به پیرزنی سفارش کرد تا برای او دختری پیدا کند. پیرزن به جستجو پرداخت، دختری را پیدا کرد و به جوان معرفی کرد وگفت این دختر از هر جهت سعادت شما را در زندگی فراهم خواهد کرد

جوان گفت: شنیده ام قد او کوتاه است

پیرزن گفت:اتفاقا این صفت بسیار خوبی است، زیرا لباس های خانم ارزان تر تمام می شود

جوان گفت: شنیده ام زبانش هم لکنت دارد

پیرزن گفت: این هم دیگر نعمتی است زیرا می دانید که عیب بزرگ زن ها پر حرفی است اما این دختر چون لکنت زبان دارد پر حرفی نمی کند و سرت را به درد نمی آورد

جوان گفت: خانم همسایه گفته است که چشمش هم معیوب است

پیرزن گفت: درست است ، این هم یکی از خوشبختی هاست که کسی مزاحم آسایش شما نمی شود و به او طمع نمی برد

جوان گفت: شنیده ام پایش هم می لنگد و این عیب بزرگی است

پیرزن گفت: شما تجربه ندارید، نمی دانید که این صفت ، باعث می شود که خانمتان کمتر از خانه بیرون برود و علاوه بر سالم ماندن، هر روز هم از خیابان گردی ، خرج برایت نمی تراشد

جوان گفت: این همه به کنار، ولی شنیده ام که عقل درستی هم ندارد

 

پیرزن گفت: ای وای، شما مرد ها چقدر بهانه گیر هستید، پس یعنی می خواستی عروس به این نازنینی، این یک عیب کوچک را هم نداشته باشد

 سنگ مخصوص هر ماه

 ( حمل )--- بره

الماس يكي از گرانبهاترين و زيباترين سنگهاي موجود در طبيعت است كه با متولدين  (حمل ) ارتباط بيشتري برقرار مي كند. اين سنگ اعتماد به نفس را افزايش مي دهد و احساس شكست ناپذيري را در انسان تقويت مي كند. الماس يكي از قديمي ترين سنگهاي موجود در طبيعت است كه خاصيت تصفيه كننده گي دارد و مخصوصأ روي كاركرد كليه ها و مثانه اثر مثبتي مي گذارد. علاوه بر آن كارائي و قدرت سنگهاي ديگررا هم افزايش مي دهد. فراموش نكنيد متولد هر ماهي كه هستيد و از هر سنگي استفاده مي كنيد، افزودن الماس را به گردنبند خود از ياد نبريد.

***

 ( ثور )---  گاو

سنگ متولدين (ثور ) ماه، زمرد است. زمرد از زمان خيلي دور به عنوان سنگ درماني به كار مي رفته است. يكي از مهمترين ويژه گي هاي زمرد اين است كه روح و جسم را با هم متعادل مي كند. اين سنگ روي تيروئيد و تصلب شرائين اثر مي گذارد و در مورد بيماراني كه پاركينسون دارند يا مبتلا به صرع هستند ، روند درمان بيماري را بهبود مي بخشند. زمرد فشار خون و بيماري قلبي را نيز كنترول مي كند. در زمان هاي گذشته براي درمان بچه هاي كوچك هنگامي كه به تب مبتلا مي شدند، از زمرد استفاده مي كردند. اين سنگ ادراكات شهودي را افزايش مي دهد و در ايجاد نبوغ تأثير مي گذارد. يوگي ها و كساني كه مديتيشن مي كنند معتقدند كه همراه داشتن زمرد آنها را زودتر به تمركز مي رساند.

***

(جوزا )---  دو پيکر

مرواريد، سنگ اختصاصي متولدين  ( جوزا ) ماه است. به مرواريد، داروي جادوئي نيز مي گويند. اين سنگ روي اعصاب و كليه ي عضلات اثر مثبت مي گذارد و بيماري هاي ناشي از كمبود كلسيم را برطرف مي كند. مرواريد نيروي حيات را افزايش مي دهد و ضداضطراب عمل مي كند. علاوه بر آن همراه داشتن مرواريد باعث ميشود قوي ابتكار شما بهتر عمل كند و خلاقيت تان افزايش يابد.

***

 (سرطان ) ---خرچنگ

سنگ متولدين نخستين ماه تابستان ( گارنت) است كه به رنگ تيره و شبيه ياقوت قرمز در طبيعت ديده مي شود. گارنت سنگ حامي مسافريني است كه با كشتي سفر مي كنند. اين سنگ براي استحكام ديواره هاي سرخرگ، تقويت چشم و درمان سرطان در مراحل اوليه ي آن كارائي دارد. اثرات اين سنگ ميان زنان بيشتر نمايان مي شود. گارنت بيماري هاي زنان را بهبود مي بخشد.

***

( اسد ) ---  شير

پريدوت و اونيكس سنگهاي متولدين (اسد ) ماه هستند. اونيكس سنگي شبيه عقيق است كه به رنگ سياه يافت مي شود . اين سنگ براي درمان اعتياد مورد مصرف قرارمي گيرد. به نظر مي رسد از آنجا كه اونيكس اعتماد به نفس و دلگرمي را افزايش مي دهد، از گرايش افراد به سوي اعتياد مي كاهد. اونيكس روي سياهرگ ها و مفاصل بخصوص در افرادي كه دچار نقرس هستند اثرمثبت مي گذارد وازلحاظ رواني موجب ازدياد هماهنگي روحي انسان مي شود.

***

(سنبله )---  خوشه

ياقوت كبود، سنگ مخصوص متولدين ( سنبله )ماه است. اين سنگ داراي خاصيت شفابخشي است و روي سلولهاي پوست، مو و ناخن اثر مي گذارد. ياقوت كبود از ريزش مو جلوگيري مي كند و سيستم عصبي را بهبودي مي بخشد. اين سنگ درد را كاهش مي دهد و براي بيماري هاي مزمني مثل روماتيسم و نقرس اثر مثبت دارد. علاوه بر آن براي درمان سرگيجه و جلوگيري از خونريزي زخمها به كار مي رود

***

 (میزان )--- ترازو

متولدين  (میزان )ماه مي توانند از سنگهاي مونستون و اوپال استفاده كنند. مونستون داراي چندين رنگ است. سفيد مايل به آبي، مايل به سبز و مايل به صورتي آن در طبيعت يافت ميشود. مونستون سنگي است كه روي اختلالات هورموني تاثير مثبتي دارد، بخصوص شير مادران را افزايش مي دهد. اين سنگ روي تيروئيد هم اثر مثبت دارد و باعث مي شود موانع احساسي شخص از بين برود. اوپال از خانواده ي عقيق و سنگي است كه در كشور استراليا به دست مي آيد. اين سنگ روي التهابات روده و معده موثر است و بر جريان خون تاثير مي گذارد . از اين سنگ به عنوان طلسم خوشبختي نيز ياد شده است. در گذشته مرسوم بوده كه از اشخاص مبتلا به افسردگي، درخواست مي كردند به اوپال سياه نگاه كنند، چون اعتقاد داشتند اين كار افسرده گي آنها را از بين مي برد.

 ****

 (عقرب )--- کژدم

سيترين و ياقوت قرمز سنگهاي متولدين اين ماه هستند. ياقوت قرمز براي بيماري هاي ويروسي و اپيدمي، همچنين درمان تب مفيد است. اين سنگ بي حسي و رخوت را از بين مي برد و از زايمان زودرس جلوگيري مي كند. ياقوت قرمز ايمني بدن را افزايش مي دهد و از لحاظ رواني هم باعث رهايي از وابستگي هاي رواني ميشود. از زمان قديم متداول بوده كه به زوجهاي جوان توصيه مي شده اين سنگ را براي وفاي بيشتر نسبت به شريك زندگي خود به گردن بياويزند.

***

(قوس )   کمان

سنگ فيروزه به متولدين  ( قوس)  تعلق دارد. از سنگ فيروزه به عنوان سنگ حامي ياد شده است. معروف است كه در اروپا، خلبانان و مهمانداران هواپيما براي ايمني در سفر از فيروزه استفاده مي كنند. چون اين سنگ، از سقوط جلوگيري مي كند. فيروزه بر روي عملكرد نادرست كبد اثر مي گذارد و قدرت و ديد چشم را افزايش مي دهد . فيروزه ضدافسردگي است، نشاط آور است و التهاب پوستي را فرو مي نشاند.

***

 (جدی )---  بز

نكته ي عجيبي است كه متولدين ماه ( جدی ) سنگ مخصوص به خود ندارند، اما در عوض همه ي سنگها با تمام خواص شان براي آنهامفيد هستند. پس آزاد هستيد با توجه به علاقه و تمايل تان، هر سنگي را كه مي خواهيد انتخاب كنيد.

***

 (  دلو)

آماتيست، سنگ كريستالي بنفش رنگ است كه به اضطراب پايان مي دهد و مخصوص متولدين  ماه دلو  است. اين سنگ ضداضطراب و كابوس است و براي كساني كه بدخواب هستند يا مدام كابوس مي بينند، توصيه شده است ، تجربه نشان داده است كه افراد مضطرب وقتي آماتيست را با خود همراه مي كنند به آرامش مي رسند.

***

 حوت  ( ماهي)

متولدين آخرين ماه سال، با مرجان پيوند برقرار مي كنند. مرجان از همين گياه دريايي به دست مي آيد و از رنگ قرمز پررنگ، تا گل بهي و صورتي يافت مي شود. چون منشا آن كلسيم است روي بيماري استخوان ها بخصوص راشيتيسم تاثير مثبت مي گذارد. مرجان براي استحكام دندان ها مفيد است و انعطاف پذيري را هم تقويت مي كند. متولدين .اسفندي كه به راحتي نمي توانند خود را با محيط وفق دهند، با همراه داشتن مرجان مي توانند بر اين ضعف فائق آيند

 

  سرباز معلول

داستان در مورد سربازیست که بعد از جنگیدن در ویتنام به خانه بر گشت. قبل از مراجعه به خانه از سان فرانسیسکو با پدر و مادرش تماس گرفت.

پدرو مادر” دارم میایم خانه، اما یک خواهشی دارم. دوستی دارم که می خواهم بیارمش به خانه. پدر و مادر در جوابش گفتند: “حتما” ، خیلی دوست داریم ببینیمش.

پسر ادامه داد:”چیزی هست که شما باید بدانید. دوستم در جنگ شدیدا آسیب دیده. روی مین افتاده و یک پا و یک دستش رو از دست داده. جایی رو هم ندارد که برود و می خواهم بیاد و با ما زندگی کند.                                             “متاسفم که این را می شنوم. می توانیم کمکش کنیم جایی برای زندگی کردن پیدا کند.

 

نه، می خواهم که با ما زندگی کند…پدر گفت: “پسرم، تو نمی دانی چی داری می گی. فردی با این نوع معلولیت درد سر بزرگی برای ما می شه. ما داریم زندگی خودمان را می کنیم و نمی توانیم اجازه بدیم چنین چیزی زندگیمان رو به هم بزند. به نظر من تو بایستی بیای خانه و آن را فراموش کنی. خودش یک راهی پیدا می کند. در آن لحظه، پسر گوشی را گذاشت. پدر و مادرش خبری از او نداشتند تا اینکه چند روز بعد پلیس سان فرانسیسکو با آنها تماس گرفت. پسرشان به خاطر سقوط از ساختمانی مرده بود. به نظر پلیس علت مرگ خودکشی بوده. پدر و مادر اندوهگین، با هواپیما به سان فرانسیسکو رفتند و برای شناسایی جسد پسرشان به سردخانه شهر برده شدند. شناسایی اش کردند. اما شوکه شدند به این خاطر که از موضوعی مطلع شدند که چیزی در موردش نمی دانستند. پسرشان فقط یک دست و یک پا داشت.  پدر و مادری که در این داستان بودند شبیه بعضی از ما هستند. برای ما دوست داشتن افراد زیبا و خوش مشرب آسان است. اما کسانی که باعث زحمت و دردسر ما می شوند را کنار می گذاریم. ترجیح می دهیم از افرادی که سالم، زیبا و خوش تیپ نیستند دوری کنیم. خوشبختانه، کسی هست که با ما اینطور رفتار نمی کند. بدون توجه به اینکه چه ناتوانی هایی داریم.

داستان انسان. خـــــر، ســــــگ، میمـــــون

 خدا خر را آفرید و به او گفت:

 تو بار خواهی برد، از زمانی که تابش آفتاب آغاز می شود تا زمانی که تاریکی شب سر می رسد. و همواره برپشت تو باری سنگین خواهد بود. و تو علف خواهی خورد و از عقل بی بهره خواهی بود

و پنجاه سال عمر خواهی کرد و تو یک خر خواهی بود.

خر به خداوند پاسخ  داد:

 خداوندا! من می خواهم خر باشم،اما پنجاه سال برای خری همچون من عمری طولانی است. پس کاری کن فقط بیست سال زندگی کنم و خداوند آرزوی خر را برآورده کرد .

 خدا سگ را آفرید و به او  گفت:

  تو نگهبان خانه انسان خواهی بود و بهترین دوست و وفادارترین یار انسان خواهی شد.تو غذایی را که به تو می دهند خواهی خورد و سی سال زندگی خواهی کرد.تو یک سگ خواهی بود.

 سگ به خداوند پاسخ  داد:

 خداوندا! سی سال زندگی عمری طولانی است.کاری کن من فقط پانزده سال عمر کنم و خداوند آرزوی سگ را برآورد... 

 خدا میمون را آفرید و به  او گفت:

 و تو از این سو به آن سو و از این شاخه به آن شاخه خواهی پرید و برای سرگرم کردن دیگران کارهای جالب انجام خواهی داد و بیست سال عمر خواهی کرد.و یک میمون خواهی بود.

 میمون به خداوند پاسخ  داد:

 بیست سال عمری طولانی است، من می خواهم ده سال عمر کنم. و خداوند آرزوی میمون را برآورده کرد

 و  سرانجام خداوند انسان را آفرید و  به او گفت:

 تو انسان هستی.تنها مخلوق هوشمند روی تمام سطح کره زمین.تو می توانی از هوش خودت

 استفاده کنی و سروری همه موجودات را برعهده بگیری و بر تمام جهان تسلط داشته باشی.و تو بیست سال عمر خواهی کرد

 انسان گفت:

سرورم!گرچه من دوست دارم انسان باشم، اما بیست سال مدت کمی برای زندگی است.آن سی سالی که خر نخواست، آن پانزده سالی که سگ نخواست و آن ده سالی که میمون نخواست زندگی کند، به من بده.

 و  خداوند آرزوی انسان را برآورده کرد... 

 و از آن زمان تا کنون انسان فقط بیست سال مثل انسان زندگی می کند!!!

 و پس از آن،ازدواج می کند و سی سال مثل خر کار می کند مثل خر زندگی می کند، و مثل خر بار می برد.

 و پس از اینکه فرزندانش بزرگ شدند، پانزده سال مثل سگ از خانه ای که در آن زندگی می کند، نگهبانی می کند و هرچه به او بدهند می خورد...!!!

 

 و وقتی پیر شد، ده سال مثل میمون زندگی می کند؛ از خانه این پسرش به خانه آن دخترش می رود و سعی می کند مثل میمون نوه هایش را سرگرم کند...!

رسم عجیب مردم چین در هنگام ازدواج!!

 

بر طبق این سنت عروس چه دوست داشته باشد چه نه، باید در مراسم ازدواج خودش گریه کند! آداب مراسم گریان ازدواج  در طول قرن 17 آغاز شده و تا پایان سلسه کیونگ در سال1911 ادامه داشت. گفته می شود که ریشه آن به دوره221 تا475 قبل از میلاد  برمی گردد، زمانی که پرنسس ایالت ژائو قصد ازدواج با ایالت یان را داشت. در زمان عزیمت ، مادرپرنسس در جلوی پاهای وی گریه می کرد و از او تقاضا می کرد هر چه زود تر به خانه بازگردد و می گویند که آن ازدواج اولین ازدواج گریان تاریخ محسوب می شود. اگرچه این رسم دیگر مانند گذشته مرسوم نیست ولی هنوز در بین خانواده های زیادی از مردم توجیا در ناحیه سیچوان چین متداول است. خود این مراسم بسیار ساده است ، باید عروس اشک بریزد ولی اگر او این کار را انجام نداده یا قادر به انجام آن نباشد ، همسایگانش به چشم خوبی به او نخواهند نگریست و از همه بدتر ممکن است مضحکه مردم دهکده نیز قرار بگیرد. حتی در موردی مشاهده شده است که مادری دخترش را زد چرا که در ازدواجش گریه نکرده بود!گویا این رسم در مناطق مختلف ناحیه سیچوان به شیوه های مختلفی اجرا می شود.  برای مثال در غرب ناحیه این مراسم به این ترتیب برگزار می شود که عروس باید در اتاق بنشیند و گریه کند. یک ماه کامل قبل از مراسم عروسی ، آن دختر باید هر شب به اتاق بزرگی برود و یک ساعت گریه کند. بعد از ده روز مادرش نیز به او می پیوندد و هر دو باهم گریه می کنند. بعد از ده روز دیگر مادر کلانش به آنها می پیوندد. چند روز بعد خواهران عروس و عمه ها و خاله های وی به آنها ملحق می شوند و البته ترانه ای نیز به نام "آهنگ گریان ازدواج" نیز می خوانند.

بگذار هر چه غم در دلم انباشته

 نه ! دلتنگی آن نیست که مرا اینگونه محکوم به سکوت کرده است

انتظار آن نیست که اینگونه مرا محکوم به بیقراری کرده است

خیالی نیست ، من همچنان با خیال تو سر میکنم پس بیخیال

بگذار در حال خودم باشم ، بگذار همچنان من دیوانه دیوانه ات باشم

مزاحم خلوتم نشو ، اگر مرا میخواهی سد راه اشکهایم نشو.

بگذار آرام شوم ، بگذار هر چه غم در دلم انباشته ، خالی شود.

این همان راهیست که هم تو خواستی در آن باشی

و هم من خواستم تا آخرش با تو بمانم

پس چرا به بیراهه میروی، چرا مرا جا گذاشتی و برای خودت میروی؟

مرحبا ، تو دیگر کیستی ، دست هر چه بی وفاست را از پشت بستی.

خودم میدانم بد دردیست عاشقی و همچنان بیمارم ، تا کجا میخواهی بمانی ؟

تا هر جا باشی من نیز میمانم

عشق من هر از گاهی به یادم باشی بد نیست ،

هر از گاهی هوای مرا داشته باشی جرم نیست

چه کنم ، دلم دیوانه ی توست ، هوایش را داشته باش که

دلم تمام دلخوشی اش به توست

چگونه و کجا مطالعه کنیم :

یکی از نخستین پرسش‌های پیش روی جوان مشتاق مطالعه، روش صحیح مطالعه و چگونه کتاب خواندن است که پاسخ درست به آن می‌تواند در ایجاد انگیزه و میزان یادگیری آن‌ها تاثیر بسزایی داشته باشد. بسیاری از مردم به دلیل بکارنگرفتن روش صحیح مطالعه، معمولا خیلی زود از مطالعه خسته می‌شوند و کتاب را رها می‌کنند و شاید مطالعه کتابی را به نیمه نرسانده، آن را کنار می‌گذارند. رعایت نکردن شیوه درست مطالعه و همچنین یادداشت نکردن مطالب مهم کتاب، معمولا خواننده را پس از مدتی از مطالعه کتاب‌های قطور و علمی، دلسرد و خسته می‌کند و در نتیجه آن‌ها را از ادامه مطالعه بازمی‌دارد. توصیه‌های که در زیر می‌آید نکاتی است که رعایت‌کردن آن‌هابه زعم کارشناسان مطالعه، می‌تواند نقش موثری در مفید واقع شدن مطالعه داشته باشد.

مکان و شرایط مطالعه:- مکان و شرایط ذهنی از نکات مهم یک مطالعه مفید و خوب است و در میزان یادگیری، کارآمدی، مدت و طولانی شدن مطالعه تاثیر بسزایی دارد. کارشناسان و روان شناسان معتقدند که یکی از مشکلات جوانان برای مطالعه بی‌توجهی به شرایط و فضای مطالعه است که اغلب موجب خستگی و کاهش انگیزه می‌شود.

بهترین زمان مطالعه برای انسان، هنگام آرامش و داشتن رضایت است، زیرا داشتن دغدغه و نگرانی در هنگام مطالعه، نتایج مطلوبی برای انسان به همراه نخواهد داشت. مشغول بودن فکر و ذهن و خستگی روح و جسم، توان فرد را کاهش می‌دهد و در این حالت، مطالعه کتاب، جز اتلاف وقت و بی‌حاصلی سودی ندارد.

منفعت مطالعه کتاب‌ها هنگامی حاصل می‌شود که انسان بدون خستگی و دغدغه و در فضایی مملو از آرامش، صمیمت و رضایت، به مطالعه بپردازد. اتاق مطالعه را از نقاط آرام منزل و اداره انتخاب کنید به‌طوری‌که از نور طبیعی کافی برخوردار باشد.

اتاق مطالعه باید از صداهای مزاحم بیرون دور باشد تا حواس خواننده به بیرون هدایت نشود. انتخاب اتاق مطالعه باید به‌گونه‌ای باشد که درحد امکان هنگام روز احتیاج به روشنایی غیرطبیعی نداشته باشد.

سعی کنید هنگام شب از چراغ مطالعه استفاده نکنید زیرا چراغ مطالعه علاوه بر این که می‌تواند به چشم صدمه برساند، در خستگی زود هنگام چشم نیز تاثیر دارد. دمای اتاق مطالعه خود را همواره معتدل نگهدارید تا هرگز درهنگام مطالعه در اتاق احساس گرما و سرما نکنید.

زمان مطالعه:- زمان مطالعه برای افراد تفاوت می‌کند، برخی در سکوت شب و برخی نیز هنگام صبح را به عنوان زمان مطالعه انتخاب می‌کنند اما مطالعه هنگام صبح از هر زمان دیگر بهتر است. مطالعه کتاب را صبح زود شروع کنید زیرا ذهن انسان پس ازچندساعت استراحت و آرامش، بیش از هر زمان دیگر آماده یادگیری است.

وقتی که صبح زود را برای مطالعه انتخاب می‌کنید حتما قبل از آن صبحانه صرف کنید زیرا گرسنگی در کاهش میزان یادگیری و فراگیری تاثیر زیادی دارد. پس از صرف غذا نیز بلافاصله شروع به مطالعه کتاب نکنید و چند دقیقه بعد از غذا مطالعه را آغاز کنید.

ورزش و نرمش و حتی حمام گرفتن نیز پیش از مطالعه در میزان یادگیری موثر است. مطالعه صبحگاهان‌هنگامی مفید واقع می‌شود که‌فرد شب قبل را به‌خوبی استراحت کرده باشد و خسته و خواب آلود نباشد.

برای مطالعه هرچه بهتر در هنگام صبح، سعی کنید شب را زودتر بخوابید تا بتوانید مطالعه مفیدی داشته باشید. خستگی، دستکم 50درصد از تواناییذهنی و مغزی انسان را کاهش می‌دهد و مطالعه در چنین وضعیتی، یادآوری مطالب فرا گرفته پیشین را نیز با اختلال روبه‌رو می‌کند.

میز و چوکی مناسب:- میز و چوکی مناسب و درست نشستن یکی از مهم‌ترین شرایط مطالعه است که رعایت نکردن آن علاوه برتاثیر نامطلوب در مطالعه مشکلات جسمانی را نیر درپی خواهد داشت. نداشتن میز و چوکی مناسب در هنگام مطالعه طولانی عوارض جسمانی متعددی دارد که به گفته طبیبان، دردهای مفاصل، کمر و گردن از جمله‌ی آن است.

 

راضیه هوتکی

:سوم جون روز قلم

هنر نوشتن یکی از مهمترین عوامل پیشرفت تمدن به شمار می رود . نوشتن انسان را قادر می سا زد که افکار و اندیشه ها و اعمال خود را یاد داشت کند . امّا قبل از اختراع قلم به شکل فعلی آن ، تعداد زیادی ابزارنوشتن وجود داشته است مثلاً انسان اولّیه سنگ چخماق نوک تیز را برای ترسیم تصاویر روی دیواره ی غا رها به کار می برد . و گاهی نیز انگشت خود را در شیره ی گیاهان یا خون حیوانات فرو برده ، آن را به جای قلم به کار می برد . بعدها ، از کلوخ و گچ استفاده کرد . چینی ها حروف خود را با قلمی از پشم نرم شتر نقاشی می کردند . اوّلین نوشته ی خطی را یونانی ها در حدود چهار هزار سال پیش به وجود آوردند و برای این کار قلمی را که از فلز یا استخوان یا عاج ساخته شده بود به کار بردند ، و با آن روی لوحه ها یی که موم اندود شده بود ، می نوشتند. بعدها قلمی از ساقه ی مُجَوف نباتات ساخته شد که نوک آن فاق داشت و آن را در نوعی رنگ فرو می بردند و برای نوشتن روی پاپیروس به کار می بردند . ساکنان هندوستان کهن بنا بر نوشته ای قدیمی اولین قلم های ساخته شده در هند از پر پرندگان، چوب بامبو وغیره ساخته شده بود. حدود 500 سال قبل از میلاد مسیح (ع) برای نگا رش ادبیات کهن پوراناس، رامایانا و ماهابارتا از این نوع قلم ها استفاده شده بود. ممکن است قلم های اوّلیه توسط مصریان درست شده باشد .آنان یک قطعه مس را که شبیه به سر قلم های فولادی امروزی است ، انتهای یک سا قه ی میان خالی می بستند مصریان قدیم برای نگارش نسخه های خطی روی رول های پاپیروس، از برس های جنس نی یا قلم های نی دریایی استفاده می کردند. هنگامی که در قرون وسطی کاغذ به بازار آ مد ، پر ، دم ، یا بال غاز ، کلاغ ، یا قو را به جای قلم مصرف می کردند و به طوری که اشاره شد نوک تیز آن را با یک شکاف یا فاق می ساختند تا مُرکّب از لای آن بر روی کاغذ جاری شود .با آن که قلم پر دوام دزیادی ندارد ، با وجود این به مدّ ت هزاران سال آ له نوشتن انسان به شمار میرفت رفت . قلم های فولادی در اتنگلستان در اوایل سال 1780ساخته شد ، ولی تا 40 سال بعد بعد متداول نشد .ا ولین خود نویس را در آمریکا در سال 1880 ساختند . قلم خود نویس را معمولاً از طلای 4 درجه عیا ر می سازند و نوک آن از دو فلز صا ف و سخت ساخته می شود که با آنها قلم به راحتی و بدون خرا ش می نویسد . در داخل خود ، محفظه ای دارد که رنگ را نگه می دارد و معمولاً ا ز پلاستیک یا لاستیک سخت ساخته می شود . قلم های نوک مدور اختراع قرن بیستم هستند . نوک آن ها گوی ظریفی دارد که از کرم فولاد به قطر 125 اینچ ساخته شده است . ا ین گوی در محفظه ی کوچکی قرار گرفته و چون بر روی کاغذ کشیده می شود ، خود به خود می توا ند بگرد د. این سر قلم رنگ را از مخزن داخل قلم اخذ می کند . پيشوا يان اسلام در احاديث متعددي به ياران خود تأکيد کردند که به حافظة خود قناعت نکنند و احاديث اسلامي و علوم الهي را به رشته تحرير در آورند و براي آ ينده گان وپیروان به يادگا ر بگذارند. د ر شعري آمده است که: ” اينگونه براي قلم از آن روز تراشيده شد مقدر کرده است که  خدمتگذار آن یعنی ا ين تعبير اشاره لطيفي به تراشيدن قلم به وسيله چاقو و قرار گرفتن تيغهاي تيز در خدمت قلم از آغاز کار است. که شمشيرهاي تيز خدمتگذار آن یعنی ا ين تعبير اشاره لطيفي به تراشيدن قلم به وسيله چاقو و قرار گرفتن تيغهاي تيز در خدمت قلم از آغاز کار است. . قلم و جهان جديد در آغاز قرن بيستم، کسي اين ترديد را بخود راه نمي داد قلم و کاغذ را که مهمترين و مؤثرترين ابزار ذخيره سازي اطلاعات بداند، زيرا در آن زمان جوامع به لحاظ اقتصادي و فکري به جامعه هاي کاغذ مدا ر تبديل شده بود، امّا پايه هاي اين باور پس از چندي به لرزه درآمد و باظهور رايانه، رشد سريع تکنولوژي اطلاعات، تلويزيون، استفاده ها ي گوناگون از فيلم ويدئو، ميکرو فيلم، ميکروفيش و ابزارهاي الکتريکي، برتري بلا رقيب کاغذ و قلم به طور جدي به مبا رزه طلبيده شده است. و اگر چه هنوز کتابخانه الکترونيکي و ادارة بدون کاغذ و قلم و جامعة بدون کتا ب نيامده ا ست، اما موقعيت ابزار و موا د نوشتني از بنياد دگرگون شده است. بدين ترتيب فرهنگ حقيقي که ا زطريق تأثير قلم برکاغذ شکل می گرفت به فرهنگ مجازي يعني ضربا ت نوري و صفحا ت مجا زي رايا نه تبد يل مي شود تمام اين دگرگونی ها هر روز بر رسالت مهم قلم ؛ يعنی زبان آزاده گی ما انسان ها افزوده می شود.                                    

 خاطرات دودوست قدیمی 

دودوست قدیمی درحال عبورازبیابانی بودند . درحین سفرایندوسرموضوع کوچکی بحث میکنندوکاربه جایی میرسدکه یکی کنترل خشم خودشراازدست میدهدوسیلی محکمی به صورت دیگری میزند . دوست دوم که ازشدت ضربه ودردسیلی شوکه شده بودبدون اینکه حرفی بزندروی چمنی بیابان نوشت : ” امروزبهترین دوست زندگیم سیلی محکمی به صورت مزد . ” آنهابه راه خودادامه دادندتااینکه به دریاچه ای رسیدند . تصمی مگرفتنددرآبکمی شناکنندتاهمازحرارت وگرمای کویرخلاص شوندوهماتفاق پیشآمده رافراموش کنند . همچنانکه مشغول شنابودندناگهان همان دوستیکه سیلی خورده بودحس کردگرفتارباتلاق شده وگل ولای ویرابه سمت پایین میکشد . شروع به دادوفریادکردوخلاصه دوستش ویراباهزارزحمت ازآن مخمصه نجات داد. مردکه خودراازمرگ حتمی نجات یافته دید،فوری مشغول شدوروی سنگ کنارآب به زحمت حک کرد : ” امروزبهترین دوست زندگیم مراازمرگ قطعی نجات داد” دوستی که اورانجات داده بودوقتی حرارت وتلاش ویرابرای حک کردن این مطلب دیدباشگفت یپرسید : ” وقتی به توسیلی زدم رویشن نوشتی وحالکه تورانجات دادم روی سنگ حک میکنی؟ ” مردپاسخداد : ” وقتی دوستی توراآزارمیدهدآنرارویشن بنویس تاباوزشنسیم بخشش وعفوآراموآهسته ازقلبت پاک شود ولی وقتی کسی درحقت وکارخوبی انجام داد،بایدآنرادرسنگ حککنی تاهیچ چیزقادربه محوکردن آن نباشدوهمیشه خودرامدیون لطف وی بدانی . ”ختم

 "خانه دوست کجاست"

 این عکس با شعر "خانه دوست کجاست" نوشته سهراب سپهری پست شده بود...آی که این عکس چقدر معصومیت و ارامش را در خود دارد...ای کاش میتوانستم این خانه را پیدا کنم...به قیمت یک دهه نفس انرا بخرم...و هر روز صدای این جوی کوچک ...صدای خش خش قدم همسایه پیر ..صدای باد..صدای پرنده ها که برای خود میخوانند...صدای همه مهربانی های گم شده ....تنها نوای میگشت که سکوت ارامش بخش حضور زندگی را می شکست....اگر این خانه را می یافتم...به بوی دیوار های گلی اش، به سبزی تیره و کمرنگ برگ های کهنه و تازه اش...اقتدا میکردم....اگر این کوچه را می یافتم...خانه دوست..همان دروازه عنابی دست راست میبود...و دوست..در خانه...

 وصیت نامه الکساندر :

پادشاه بزرگ یونان، الکساندر، پس از تسخیر کردن حکومت های پادشاهی بسیار، در حال بازگشت به وطن خود بود. در بین راه، بیمار شد و به مدت چند ماه بستری گردید

با نزدیک شدن مرگ، الکساندر دریافت که چقدر پیروزی هایش، سپاه بزرگش، شمشیرتیزش و همه ی ثروتش بی فایده بوده است. او فرمانده هان خود را فرا خواند و گفت من این دنیا را بزودی ترک خواهم کرد. اما سه خواسته دارم. لطفاً، خواسته هایم حتماً انجام دهیدفرمانده هان درحالی که اشک از چشم هایشان سرازیر شده بود موافقتکردند که از آخرین خواسته های پادشاه شان اطاعت کنند. الکساندر گفت:... اولین خواسته ام این است که داکتران من باید تابوتم را به تنهایی حمل کنند

ثانیاً، وقتی تابوتم به قبر حمل می گردد ، مسیر منتهی به قبرستان باید با طلا، نقره و سنگ های قیمتی که در خزانه داری جمع آوری کرده ام پوشانده شود

سومین و آخرین خواسته این است که هر دو دستم باید بیرون از تابوت آویزان باشد

مردمی که آنجا گرد آمده بودند از خواسته های عجیب پادشاه تعجب کردند. اما هیچ کس جرأت اعتراض نداشت. فرمانده ی مورد علاقه الکساندر دستش را بوسید و روی قلب خود گذاشت و گفت : پادشاها، به شما اطمینان می دهیم که همه ی خواسته هایتان اجراخواهد شد. اما بگویید چرا چنین خواسته های عجیبی دارید؟ در پاسخ به این پرسش، الکساندر نفس عمیقی کشید و گفت

من می خواهم دنیا را آگاه سازم از سه درسی که تازه یاد گرفته ام. می خواهم داکتران تابوتم را حمل کنند چرا که مردم بفهمندکه هیچ داکتری نمی تواند هیچ کس را واقعاً شفا دهد. آن هادرمقابل مرگ  ضعیف هستند و نمی توانند انسانی را از چنگال های مرگ نجات دهند

بنابراین، نگذارید مردم فکر کنند زندگی ابدی دارند

دومین خواسته ی درمورد ریختن طلا، نقره و جواهرات دیگر در مسیر راه به قبرستان،

این پیام را به مردم می رساند که حتی یک خرده طلا هم نمی توانم با خود ببرم. بگذارید مردم بفهمند که دنبال ثروت رفتن وقت خود و دنیای خود را ضایع نسازند

 

سومین خواسته ام یعنی دستهایم بیرون از تابوت باشد، می خواهم مردم بدانند که من با دستان خالی به این دنیا آمده ام و با دستان خالی این دنیا را ترک می کنم

مشکلات چپ دست ها:

امادرجامعهامروزی مشکلات ز یادی برای چپ ‌دست ‌هاوجوددارد. اصول جامعه وزندگی امروزی ،غالبابرای راست دست‌هاطراحی شده ‌اند علاوه براین،‌متاسفانه برخی خانواده ‌هابه دلایل خرافی،دیدخوبی نسبت به چپ دست شدن فرزندشان ندارندوسعی می ‌کنندتاباانجام اعمالی نظیربستن دست‌چپ فرزندشان اوراتحریک وواداربه راست ‌دست شدن کنند. این افرادبایدتوجه داشته باشندکه انجام اعمال فوق موجب خواهدشدتافرزندشان درآینده قادربه انجام کارهای ظریف بادست خودنبوده ودرکارهای روزمره ‌شان دچارکندی محسوس شوند.

 امروزه دردنیاچپ ‌دست‌هاتقریبایک جامعه برای خوددرست کرده ‌اندبه ‌طوریکه روز13اگست روزجهانی چپ ‌دست ‌هانامیده می ‌شود. علاوه براین، ‌دربرخی نقاط دنیافروشگاه‌های وجوددارندکه اجناسی رامی ‌فروشندکه صرفابرای افرادچپ دست‌طراحی شده‌اند. کسی چه می ‌داند،شایددرآینده شهریاکشوری هم مخصوص چپ ‌دست‌هاایجادشود

عشق های قفل شده فرانکفورت

پلی مشهور به نام " ایزنر اشتیگ " بر رودخانه ی ماین در شهر فرانکفورت موقعیت دارد که پاتوق دلداده ها و انبوهی از توریست هاست. دلداده ها و زوج ها ی عاشق این قفل ها را بر روی این پل می زنند تا عشقشان را برای همیشه پایدار کنند. دلداده ها که از شهر های مختلف دنیا به فرانکفورت آلمان می آیند نام ها و تاریخ دلدادگیشان را بر این قفلها حک می کنند و قفل را مشترکا به این پل می زنند و کلیدش را به دریا می اندازند. اولین بار مردم شهر کلن بر پلی بر روی رودخانه رین این کار را در انجام دادند اولین بار مردم شهر کلن به نرده های پلی بر روی رودخانه رین قفل هایی به نشانه دلدادگی شان زدند .

در اوایل شهرداری فرانکفورت با این رسم به خاطر ایمنی پل مخالفت کرد اما دلداده های عاشق پیروز شدند و شهرداری فرانکفورت تصمیم گرفت این پل را که بیشتر از صد سال قدامت دارد ، دوباره سازی و قوی تر کند، چرا که به گفته ی مهندسان هر قفل که بر این پل زده میشود از خود وزن معینی دارد و در دراز مدت افزایش قفل ها میتواند وزن پل را بالا برده و ان را با خطر مواجه کند این قفل ها به عنوان یک جذبه ی توریستی نظر هر توریست را که به شهر فرانکفورت وارد می شود و از این پل می گذرد را به خود جلب می کند و حتی برخی از آنان برای ساعت ها به خواندن متن قفل ها مشغول میشوند و یا با انها عکس یادگاری می اندازند علاوه بر تاریخ دلداده های عاشق و نامهای انان زوج هایی که سالها پیش نیز ازدواج کرده اند اسم و تاریخ ازدواجشان را بر یک قفل حک میکنند و در روز تجلیل سالروز عروسی شان ان را برای پایداری زندگی مشترک به پل می زنند برخی از دلداده هایی که قهر کرده اند نیز بر قفل های آهنین پیامشان را حک می کنند و آن را به پل زده و به خاطر اثبات دوستی به طرفشان نشان می دهند.

 :شما در رخصتی ها زيباترين چمن

چنين ارزيابي از كار خود داشته باشيم؟

پسر كوچكي وارد مغازه اي شد، قطعی نوشابه را به سمت تلفن تیله کرد و بر روي آن رفت تا دستش به دكمه هاي تلفن برسد و شروع كرد به گرفتن شماره مغازه دار متوجه پسر بود و به مكالماتش گوش مي داد

پسرك پرسيد: خانم، مي توانم خواهش كنم كوتاه كردن چمن هاي حویلی خانه تان را به من بسپاريد؟

زن پاسخ داد: كسي هست كه اين كار را برايم انجام مي دهد

پسرك گفت: خانم، من اين كار را با نصف قيمتي كه او مي دهد انجام خواهم داد

زن در جوابش گفت كه از كار اين فرد كاملا راضي است

پسرك بيشتر اصرار كرد و پيشنهاد داد: خانم، من پياده را و باغچه ی جلوي خانه را هم برايتان جارو مي كنم. در اين صورت شما در رخصتی ها زيباترين چمن را در كل شهر خواهيد داشت

مجد دا زن پاسخش منفي بود پسرك در حالي كه لبخندي بر لب داشت، گوشي را گذاشت

مغازه دار كه به صحبت هاي او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: پسر...، از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر اينكه روحيه ی خاص و خوبي داري دوست دارم كاري به تو بدهم

پسر جواب داد: نه ممنون، من فقط داشتم عملكردم را مي سنجيدم

من همان كسي هستم كه براي اين خانم كار مي كنم

آيا ما هم ميتوانيم چنين ارزيابي از كار خود داشته باشيم؟

این داستان فوق العاده رو از دست ندید 

قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید . کاغذ را گرفت . روی کاغذ نوشته بود " لطفا 12 سوسیس و یک ران گوشت بدهید " . 10دلار هم همراه کاغذ بود . قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه و در دهان سگ گذاشت . سگ هم کیسه راگرفت و رفت . قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود ، تعطیل کرد و بدنبال سگ راه افتاد . سگ درخیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید . با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعدازخیابان رد شد . قصاب به دنبالش راه افتاد . سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد . قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند . اتوبوس آمد، سگ جلوی اتوبوس آمد و شماره آنرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت . صبر کرد تا اتوبوس بعدی بیاید . دوباره شماره آنرا چک کرد ، اتوبوس درست بود سوارشد . قصاب هم در حالی که دهانش ازحیرت باز بود سوار شد . اتوبوس درحال حرکت به سمت حومه شهربود وسگ منظره بیرون را تماشا می کرد . پس از چند خیابان سگ روی پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد . اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد . قصاب هم به دنبالش . سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید . گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید . اینکار را باز هم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد . سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیواری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت . مردی در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ کرد . قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد : چه کار می کنی دیوانه ؟ این سگ یه نابغه است .این باهوش ترین سگی هست که من تا بحال دیدم . مرد نگاهی به قصاب کرد و گقت : تو به این میگوئی باهوش ؟ این دومین بار در این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کند.

 دیوانه تر از بهلول

آورده اند که خلیفه هارون الرشید در یکی از اعیاد رسمی با زبیده زن خود نشسته و مشغول بازی شطرنج بودند . بهلول بر آنها وارد شد او هم نشست و به تماشای آنها مشغول شد . در آن حال صیادی زمین ادب را بوسه داد و ماهی بسیار فربه قشنگی را جهت خلیفه آورده بودهارون در آن روز سر خوش بود امر نمود تا چهار هزار درهم به صیاد انعام بدهند . زبیده به عمل هارون اعتراض نمود و گفت : این مبلغ برای صیادی زیاد است به جهت اینکه تو باید هر روز به افراد لشگری وکشوری انعام بدهی و چنانکه تو به آنها از این مبلغ کمتر بدهی خواهند گفتکه ما به قدر صیادی هم نبودیم و اگر زیاد بدهی خزینه تو به اندک مدتی تهی خواهد شد.

هارون سخن زبیده را پسندیده و گفت الحال چه کنم ؟ گفت صیاد را صدا کن و از او سوال نما این ماهی نر است یا ماده ؟ اگر گفت نر است بگو پسند مانیست و اگر گفت ماده است باز هم بگو پس ند ما نیست و او مجبور می شود ماهی را پس ببرد و انعام را بگذارد.

بهلول به هارون گفت : فریب زن نخور مزاحم صیاد نشو ولی هارون قبول ننمود . صیاد را صدا زد و به او گفت : ماهی نر است یا ماده ؟

صیاد باز زمین ادب بوسید و عرض نمود این ماهی نه نر است نه ماده بلکه خنثی است

هارون از این جواب صیاد خوشش آمد و امر نمود تا چهار هزار درهم دیگر هم انعام به او بدهند . صیادپولها را گرفته ، در بندی ریخت و موقعی که از پله های قصر پایین می رفت یک درهم از پولها به زمین افتاد . صیاد خم شد و پول را برداشت . زبیده به هارون گفت.

این مرد چه اندازه پست همت است که از یک درهم هم نمی گذرد . هارون هم از پست فطرتی صیاد بدش آمد و او را صدازد و باز بهلول گفت مزاحم او نشوید . هارون قبول ننمود و صیاد را صدا زد وگفت : چقدر پست فطرتی که حاضر نیستی حتی یک درهم از این پولها قسمت غلامان من شود.

صیاد باز زمین ادب بوسه زد و عرض کرد : من پست فطرت نیستم . بلکه نمک شناسم و از این جهت پول را برداشتم که دیدم یک طرف این پول آیات قرآن و سمت دیگر آن اسم خلیفه است و چنانچه روی زمین بماند شاید پا به آن نهند و از ادب دور است. 

خلیفه باز از سخن صیاد خوشش آمد و امر نمود چهار هزار درهم دیگر هم به صیاد انعام دادند و هارون گفت : من از تو دیوانه ترم به جهت اینکه سه دفعه مرا مانع شدی من حرف تو را قبول ننمودم و حرف آن زن را به کار بستم و این همه متضرر شدم.

 این نیز بگذرد

بزرگی در عالم خواب دید که کسی به او می‌گوید: فردا به فلان حمام برو وکار روزانه حمامی را از نزدیک نظاره کن. دو شب این خواب را دید و توجه نکرد ولی فردای شب سوم که خواب دید به آن حمام مراجعه کرد دید حمامی با زحمت زیاد و د ر هوای گرم از فاصله دور برای گرم کردن آب حمام هیزم می‌آورد و استراحت را بر خود حرام کرده است. به نزدیک حمامی رفت و گفت: کار بسیار سختی داری، در هوای گرم هیزم‌ها را از مسافت دوری می‌آوری و ..... حمامی گفت: این نیز بگذرد.

یکسال گذشت برای بار دوم همان خواب را دید و دو باره به همان حمام مراجعه کرد دید آن مرد شغلش عوض شده و در داخل حمام از مشتری‌ها پول می‌گیرد. مرد وارد حمام شد و گفت: یک سال پیش که آمدم کار بسیار سختی داشتی ولی اکنون کار راحت‌تری داری، حمامی گفت: این نیز بگذرد. 

دو سال بعد هم خواب دید این بار زودتر به محل حمام رفت ولی مرد حمامی را ندید وقتی جویا شد گفتند: او دیگر حمامی نیست در بازار تیمچه‌ای (پاساژی) دارد و یکی از معتمدین بزرگ است. به بازار رفت و آن مرد را دید گفت: خدا را شکر که تا چندی پیش حمامی بودی ولی اکنون می‌بینم معتمد بازار و صاحب تیمچه‌ا مرد تعجب کرد گفت: دوست من، کار و موقعیت خوبی داری چرا بگذرد؟ چندی که گذشت این بار خود به دیدن بازاری رفت ولی او آن جا نبود. مردم گفتند: پادشاه فرد مورد اعتمادی را برای خزانه داری خود می‌خواسته ولی بهتر از این مرد کسی را پیدا نکرد و او در مدتی کم از نزدیکترین وزیر پادشاه شد و چون پادشاه او را امین می‌دانست وصیت کرد که پس از مرگش او را جانشینش قرار دهند. کمی بعد از وصیت، پادشاه فوت کرد اکنون او پادشاه است. مرد به کاخ پادشاهی رفت و از نزدیک شاهد کارهای حمامی قبلی و پادشاه فعلی بود جلو رفت خود را معرفی کرد و گفت: خدا را شکر که تو را در مقام بلند پادشاهی می‌بینم پادشاه فعلی و حمامی قبلی. گفت: این نیز بگذرد .                                                                                    مرد شگفت زده شد و گفت: از مقام پادشاهی بالاتر چه می‌خواهی که باید بگذرد؟ ولی مرد سفر بعدی که به دربار پادشاهی مراجعه کرد. گفتند: پادشاه مرده است ناراحت شد به گورستان رفت تا عرض ادبی کرده باشد. مشاهده کرد بر روی سنگ قبری که در زمان حیاتش آماده نموده حک کرده و نوشته است: این نیز بگذرد.

 استالين در نامه های خود به ناديا

ژوزف استالين در سال 1911با معشوقه و همسر خود « ناديا» در جريان فرار از تبعيد در سيبری آشنا شد. خانواده « ناديا» به استالين پناه دادند و آنها در سال 1919 وقتی که استالين 41ساله و او دختر جوانی بود ازدواج کردند. آنها يک پسر به نام « واسيلی » و يک دختر به نام « سوتلانا» داشتند.

استالين در نامه های خود به ناديا او را با کلماتی بسيار مهربانانه و عاشقانه خطاب می کرد و در ابراز عشق و دلتنگی از دوری همسر خود هيچ ابايی نداشت. او در اين نامه ها به جزييات کارهای اداری و سياسی خود اشاره ای نمی کرد

به نظر می رسد که در سالهای اول زندگی مشترک آنها نامه های استالين بسيار عاشقانه و دوستانه تر بود ولی در سالهای بعد و به خصوص در دوران بازسازی اقتصادی شوروی در دهه 1930 اين نامه ها مختصرتر و گاه بسيار سرد و بی عاطفه به نظر می رسند.

زندگی « ناديا » و ژوزف استالين بحران های فراوانی داشت. هر دو شخصيت های پر حرارت و با سماجتی بودند و بنابراين حتی در انظار عمومی نيز به يکديگر پرخاش می کردند. تا بالاخره يک شب رد يک ميهمانی مشاجره سخت ديگری بين آنها روی داد. فردای آن روز پيکر « ناديا » که ظاهرا با شليک يک گلوله خودکشی کرده بود پيدا شد ولی برخی معتقدند که استالين او را کشته است‎.

 خوشبختي ما در سه جمله است

تجربه از ديروز، استفاده از امروز، اميد به فردا

ولي حیف که ما با سه جمله ديگرزندگي مان را تباه مي کنيم 

حسرت ديروز، اتلاف امروز، ترس از فردا

 بوتل تیل و شام غریبان

 دیروز در دم شام نزدیک دوکان عشقری بابا که بوتل تیل بدستم وزیر قولم نان بود پایم به سنگی خورده افتادم دو قرص نان را که از نانوانی کاکا برات خریده بودم همرا دوقرص نان نیمه چکیده که کاکا برات برایم خیرات داده بود دیگر طرف افتاده در دستمال سفید گل دوزی شده گل سرخ سبزوزرودکه بوبویم برای خریدن نان همیشه ششتگی واطو شده نگاه میکرد وباربار میگفت از آن برای نان خوردن استفاده نکنید .یگان وقت که بوبویم درخانه نمیبود خوشم میآمد که بالای آن نان بخورم می گرفتم پیاله پامک سبزخودرا ازچای شرین پرکرده بالای صدرنجی نزدیک دسترخوان سفید گل دوزی و نان خودرا روی دسترخوان سفید گل دوزی میگذاشتم وباکیف نان و چای خود رامیخوردم بعدا آنرا خوب می تکاندم وقات کرده بالای آلماری یک ونیم متره که دروازه آن شیشه یی بود  .  ( وهرروز بوبویم بعداز جمع وجاروآنقدر اورا پاک میکرد که بل میزد و دربین آن ظرف های ناشکن و چینی ما بود گر چه همه شان یک رنگ و یک ساختمان نبود یکی خورد ودیگری کلان به گفته بوبو جانم درجن نیست اما عزت مهمان که بیاید میشود قند دانی سفید که سرپوش آن مرغابی بابلهای بلند که به جای دسته کار میداد چهار دانه قاشق برنجی دودانه قاشق چای ویگان چیزهای انتیک و قدیم دیگر هم بود) می گذاشتم از طرف نان دلم جمع بود زیرا در دستمال سفیدگل دوزی شده  بسته بود از بوره و چای که خریده بودم هم پریشان نیستم زیر در جیب واسکت ام بودواز پول باقمانده تیل بود . بوبویم گفته بود هفت افغانی را تیل بگیر و سه افغانی آن را چای و بوره بگیری دیگر روز ها دوافغانی را گر میگرفتم اما خواهرک ام که هفت ساله بود گر را خورده نمیتوانست میگفت دهن ام شاریده  ماسه نفر بودیم گذاره میشد برای سه روزتا نوبت کالا شویی خانه شاه لالا بود( زن شاه لالا زن خوب دلسوزو دل کلان داشت همان قسم که چاق بود خرچ و برچ شان هم کلان بود دریک هفته دوبار بوبوم برای کالا شویی میرفت خود شاه لالا مستر ی بود گرچه بوبویم دوجای دیگر هم درآخر کوچه کالا شویی میکرد اما زن شاه لالا مستری از کالا شویی جدا و از اطوکاری جداگانه پیسه میداد . یگان کالا که در جان شان تنگ یاکوتاه میشد برای ما روان میکردند بوبویم برای من وخواهرم آنرا برابر جان ما میکرد .همین امروز هم پراهن تنبان گیبی شری فولادی رنگ که ستار بچه شاه لالا برایم روان کرده بود پوشیده بودم وقتی بوبویم آورده بودتنبان ازقسمت پاچه اش کمی بالاتردوجایش چنان سه کنجه پریده بود که میگفتی حتمی کدام کسی ازآن قیچی کرده امابوبویم طوری آنرا ازپاچه به بالا تیروبیر کرده بود که بیخی نوشده بود.بوبویم خوب خیاطی هم میکرد بعضی اوقات برای دخترهای نامزددار جهیزهم میدوخت شرینی واجوره خوب میگرفت از کرایه خانه بی غم بودیم زیرا حویلی یکی از قومی های مادرم بود که وقتی بابایم درخانه آنها کار میکرد زیر خانه شان سربابایم چپه شد و بابی خدابیامرزم استخوان از قسمت کمرش شکست و بعداز یکماه درشفاخانه مرد وسه سال شد که ما درهمین خانه زندگی میکنیم وخودشان در عربستان سعودی زنده گی میکنند  بالا خانه وسه اتاق دیگر آنرا به کسی دیگر کرایه داده اند و هر سال یکباریکی شان می آمد  و کرایه یکساله خودرا میگیرفتند و هم به بوبویم یادآورمیشدند که بایدهمسایه کاه گل بام را فراموش نکنند .اول سر صبح وقتی ستار بچه شاه لالا مرا درآن پیراهن تنبان دید گفت بچش شاه شدی از غیرت سرخ وزرد شدم اما بی غیرت ها واری تیرخوده آوردم  ستار متوجه شد یک رقم غروروافتخارکرد که لباسهای کهنه اش رابرای من داده هروقتی لباس هایش را برای ماروان میکرد آنرا می پوشیدیم یک گپ می زد هیچ که نمیشد  آهسته دربغل گوشم  میگفت بچش قلندر قواره ات آدم واری شده ).  مه افتیده بودم زانو هایم شاریده بود اما از غیرت بلند شدم کاکا میرزا که در نزدیک دوکان داشت صدا کرد بچم زیاد اوگار شدی کمک ات کنم گفتم نی کاکا میرزا خیر بیبنی خوب هستم . اوفتادی اه !اوگار شدی نی درحالیکه زانو هایم شاریده  تنبان نوام هم پاره شده  پروایشه ندارم از جانب بوتل تیل پریشانم که دراین شام غربیان بی بوتل تیل کجا بروم؟                                                                                                                             

بقلم پدرم درعقرب  1349محمد یعقوب هوتکی            

گروه 99 چیست؟؟

پادشاهی که یک کشور بزرگ را حکومت می کرد، باز هم از زندگی خود راضی نبود؛

اما خود نیز علت را نمی دانست

روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد. هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد، صدای ترانه ای را شنید

به دنبال صدا، پادشاه متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می شد

پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید: ‘چرا اینقدر شاد هستی؟

آشپز جواب داد: ‘قربان، من فقط یک آشپز هستم، اما تلاش می کنم تا همسر و بچه ام را شاد کنم

ما خانه ای چوبی تهیه کرده ایم و به اندازه کافی خوراک و پوشاک داریم

بدین سبب من راضی و خوشحال هستم

پس از شنیدن سخن آشپز، پادشاه با نخست وزیر در این مورد صحبت کرد

نخست وزیر به پادشاه گفت : ‘قربان، این آشپز هنوز عضو گروه 99 نیست

اگر او به این گروه نپیوندد، نشانگر آن است که مرد خوشبینی است

پادشاه با تعجب پرسید: ‘گروه 99 چیست؟؟؟

نخست وزیر جواب داد: ‘اگر می خواهید بدانید که گروه 99 چیست،

باید این کار را انجام دهید: یک کیسه با 99 سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذارید

به زودی خواهید فهمید که گروه 99 چیست

پادشاه بر اساس حرف های نخست وزیر فرمان داد یک کیسه با 99 سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند

آشپز پس از انجام کارها به خانه باز گشت و در مقابل در کیسه را دید. با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد

با دیدن سکه های طلایی ابتدا متعجب شد و سپس از شادی آشفته و شوریده گشت

آشپز سکه های طلایی را روی میز گذاشت و آنها را شمرد. 99 سکه؟؟؟

آشپز فکر کرد اشتباهی رخ داده است. بارها طلاها را شمرد؛ ولی واقعاً 99 سکه بود

او تعجب کرد که چرا تنها 99 سکه است و 100 سکه نیست

فکر کرد که یک سکه دیگر کجاست و شروع به جستجوی سکه صدم کرد. اتاق ها و حتی حویلی را زیر و رو کرد؛

اما خسته و کوفته و ناامید به این کار خاتمه داد

آشپز بسیار دل شکسته شد و تصمیم گرفت از فردا بسیار تلاش کند تا یک سکه طلایی دیگر بدست آورد

و ثروت خود را هر چه زودتر به یکصد سکه طلا برساند

تا دیروقت کار کرد. به همین دلیل صبح روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد

که چرا وی را بیدار نکرده اند!!! آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی خواند؛

او فقط تا حد توان کار می کرد

پادشاه نمی دانست که چرا این کیسه چنین بلایی برسر آشپز آورده است و علت را از نخست وزیر پرسید

نخست وزیر جواب داد: ‘قربان، حالا این آشپز رسماً به عضویت گروه 99 درآمد

 

اعضای گروه 99 چنین افرادی هستند: آنان زیاد دارند اما ... راضی نیستند

 طراح مشهور فرانسوی Andre Le Notre، در قرن 17 و به دستور لوئی هشتم

  طراحی باغ های زیبا را که در جنوب غربی پاریس قرار دارد انجام داده است. لوئی

هشتم از او خواست تا قصرش که در ورسایلز بود را به بهترین شکل تزئین کند تا بعد از مرگش یادگار تاریخی از او باقی بماند. مساحت این باغ 101هکتار است که در آن تعداد زیادی تخت های گل است. گوشه های باغ پر از مجسمه های قدیمی است. دریاچه های بسیار زیبا و یک کانال که در آن یک کرجی زیبا قرار دارد که لوئی از آن برای طی کردن مسیر رودخانه استفاده می کرد هم در این باغ قرار دارد.

باغ گیاه شناسی سنگاپور 

این باغ یکی از زیباترین باغ های گیاه شناسی در دنیاست. باغ گیاه شناسی سنگاپور در سال 1859ساخته شده. مساحت این باغ 128 آکر یا 52 هکتار است که به سه قسمت تقسیم شده است. هدف Bukit Timah Core از ساخت این باغ آموزش گیاه شناسی بود. در Tanglin Core، بازدید کنندگان از این باغ می توانند علاوه بر دیدن گلها و گیاهان بسیار بسیار زیبا که برخی از آنها هم کمیاب هستند از شنیدن موسیقی در آنجا لذت ببرند. باغ بین المللی ارکیده هم جزئی از این باغ است که در آن بیش از 60000 گونه ارکیده وجود دارد.

 باغ دسکانزو 

اگر حوصله رانندگی داشته باشید و بتوانید 20دقیقه رانندگی کنید، در خارج از لوس آنجلس می توانید بهشتی بسیار زیبا با 100000گونه مختلف از گیاهان را ببینید. این باغ یکی از بزرگترین و زیباترین کلکسیون گل های کاملیا در دنیاست. باغ دسکانزو که به زبان اسپانیایی به آن rest یا repose ( به معنی آرامش و استراحت ) می گویند در زمینی به مساحت 160 آکر یا 65هکتار و در تپه های San Rafael است. اگر به این باغ زیبا رفتید دیدن باغ ژاپنی و باغ بین المللی رز را از دست ندهید. در باغ بین المللی رز هزاران گونه مختلف از گل های رز وجود دارد که می توانید از دیدن آن ها لذت ببرید. بچه ها هم می توانند از سوار شدن قطار کوچک دیزلی که در آنجا وجود دارد لذت ببرند.

 باغ های بوتچارت 

نمونه بسیار جالب یک پروژه موفق از احیا و بازسازی دوباره است. مالک این زمین Portland Cement است. زمین این باغ تا سال 1904 بی استفاده بود. تا اینکه Jennie Butcher همسر Portland Cement، زمین باغ را با خاک مزرعه های کناری پر کرد. او کم کم شروع به کاشتن گل و گیاه در زمین کرد. مساحت این باغ 55 آکر یا 22 هکتار است. هم اکنون در این باغ 700 گونه مختلف از گل های قشنگ وجود دارد که از مارس تا اکتبر شکوفه می دهند.

 کاردینال

دومین مقام در کلیسای کاتولیک 

تصمیم می گیرد که درTivoli زندگی کند. زندگی درTivoli بسیار سخت و غیر قابل تحمل بود ولی او تصمیم می گیرد که در آنجا ویلایی بسیار زیبا بسازد که هر کس آن را دید آرزو کند که ای کاش او هم یک ویلایی شبیه به این داشت. او در کنار ویلا باغی بسیار زیبا ساخت. این باغ هم اکنون یکی از زیباترین و جالب ترین باغ ها در دنیاست که اخیراً در لیست یونسکو جزء 31مکان تاریخی- هنری در ایتالیاست. علاوه بر گلها و گیاهان مختلف، حوضچه ای که داخل آن یک صدف بسیار بزرگ است و آب از داخل آن بیرون می آید در آنجا وجود    Fontana del Bicchierone که به زبان ایتالیای میگویند.

 با وارد شدن به این باغ احساس بسیار خوبی به شما دست می دهد. این باغ که در انتهای شمالی شهر George town که در همسایگی واشینگتون است قرار دارد. درختان انگور بسیار زیادی در قسمت بالکن این باغ وجود دارد که چشم هر بازدیدکننده ای را به خود خیره می کند. در اطراف استخری که در این باغ قرار دارد و آب آن آبی زلال است، آمفی تاتری به سبک روم قدیم ساخته شده است. کمی آن طرف تر از استخر راه باریکی وجود دارد که پر از گیاهان کمیاب است که به این راهرو باریکMelisandes Allee می گویند.

 این باغ در جنوب شرقی چین است که به زبان چینی به آن Wangshiyuan می گویند

Wangshiyuanاین باغ در زمان Son dynasty یعنی 1270-960 بعد از میلاد ساخته شده است. اتاق های پاویون، راهرو ها و اتاق های موزیک، پر از بامبوهای زیباست که هارمونی بسیار جالبی دارند. قسمت مرکزی این باغ پر از سنگ های زرد رنگ است که از کوهی که داخل آن غار است جمع شده اند و به این باغ آورده شده اند. همچنین پل کوچک قوس داری که به آنLeading to quietude می گویند در قسمت مرکزی این باغ وجود دارد.

 فردریک پادشاه پروس، 

قصر بسیار حیرت انگیزی که به سبک روکوکو بود را برای مکان تابستانیش ساخت که بتواند در آن راحت باشد. یکی از خصوصیات جالب این قصر این است که در آن از فرهنگ های مختلف استفاده شده. مثلاً مجسمه ها به سبک ایتالیایی و اتاق چایخوری به سبک چینی ساخته شده است در قرن 18در انگلستان همه چیز به سبک کلاسیک بوده است  Stourhead نمونه یک باغ بسیار زیباست که به سبک قدیمی ساخته شده                   استHenry Hoare دوم، باغ را .دیده شده استHenry Hoare بازسازی کرد و در آن ساختمانهایی Pantheon و معبد که آپولو را ساخت.

جبعه کفش 

زن وشوهری بیش از 60 سال بایکدیگر زندگی مشترک داشتند.آنها همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند.در مورد همه چیز باهم صحبت می کردند وهیچ چیز را از یکدیگر پنهان نمی کردند مگر یک چیز: یک جعبۀ کفش در بالای الماری پیرزن بود که از شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نکند ودر مورد آن هم چیزی نپرسد در همه این سالها پیرمرد آن را نادیده گرفته بود اما بالاخره یک روز پیرزن به بستر بیماری افتاد ومعالجان از او قطع امید کردنددر حالی که با یکدیگر امور باقی را رفع ورجوع می کردند پیر مرد جعبۀ کفش را آورد و نزد همسرش بردپیرزن تصدیق کرد که وقت آن رسیده است که همه چیز را در مورد جعبۀ به شوهرش بگوید. و از او خواست تا در جعبۀ را باز کند.                   وقتی پیرمرد در جعبۀ را باز کرد دو عروسک بافتنی ومقداری پول به مبلغ 95 هزار دلار پیدا کرد پیرمردمبلغ 95 هزار دلار پیدا کرد پیرمرد دراین باره از همسرش سوال نمودپیرزن گفت : هنگامی که ما قول وقرار ازدواج گذاشتیم مادربزرگم به من گفت که راز خوشبختی زندگی مشترک در این است که هیچ وقت مشاجره نکنیداو به من گفت که هروقت از دست توعصبانی شدم ساکت بمانم ویک عروسک ببافم پیرمرد به شدت تحت تاثیر قرار گرفت وسعی کرد اشک هایش سرازیر نشود فقط دو عروسک در جعبه بود پس همسرش فقط دو بار در طول زندگی مشترکشان از دست او رنجیده بود از این بابت در دلش شادمان شد پس رو به همسرش کرد وگفت این همه پول چطور؟پس اینها ازکجا آمده؟                                                                                                                                                                                در پاسخ گفت : آه عزیزم این پولی است که از فروش عروسک ها به دست آورده ام  

آفتاب مصنوعی بدون شک سرطان زاست

در اسکاتلند افراد کمتر 18 سال از استفاده از سولاريوم منع شده اند

محققان می گويند آفتاب مصنوعی که بسياری از آن برای برونزه شدن استفاده می کنند،برعلاوه بيدار نمودند غدوات سرطان دروجود انسان بدون شک خطر ابتلا به سرطان پوست را افزايش می دهد.

پيشتر آژانس تحقيقات درباره سرطان (IARC)، به اين نتيجه رسيده بود که آفتاب مصنوعی "احتمالا" خطر ابتلا به سرطان را زياد می کند. 

آژانس تحقيقات درباره سرطان، کميته ای متشکل از کارشناسان است که توصيه های خود را در اختيار سازمان صحی جهانی قرار می دهد  اين آژانس در ادامه تحقيقاتی که نشان می داد خطر ملانوما، مهلک ترين نوع سرطان پوست، در افرادی که پيش از 30 سالگی شروع استفاده آفتاب مصنوعی کرده اند به ميزان 75 درصد افزايش داشته است، اين موضوع را اعلام کردهمچنين نتيجه چندين تحقيقات نشان می دهد که استفاده از آفتاب مصنوعی و ابتلا به ملانومای چشم ارتباط مستقيم وجود داردسازمان خيريه پژوهش سرطان در بريتانيا در اوايل سال جاری اخطار داده بود که استفاده زياد از آفتاب مصنوعی باعث شده است که برای اولين بار در اين کشور تعداد مبتلايان به ملانوما به ده هزار نفر برسددر طی 30 اخير، ميزان ابتلا به سرطان پوست در بريتانيا چهار برابر شده است  جسيکا هريس، مدير دفتر اطلاع رسانی سازمان خيريه پژوهش سرطان در بريتانيا گفت: " ارتباط آفتاب مصنوعی با سرطان پوست در چندين مطالعه علمی معتبر نشان داده شده  خانم هريس از نمايندگان پارلمان خواسته است تا فورا استفاده از آفتاب مصنوعی را برای افراد کمتر 28 سال منع کنند و سولاريوم هايی را که تحت نظر افراد حرفه اي نيستند، تعطيل کنيد     بی بی سی

انجلينا جولی

بازیگر و مدل امریکایی و ” سفیر حسن نیت ” سازمان ملل متحد در امور پناهندگان : انجیلینا جولی با گروه دختران جوان ملاقات کرد که قرار است شامل مکتب  ابتدایی شوند که به کمک مالی این هنر پیشه امریکایی در روستأ در شمال کابل اعمار می شود. انجلینا جولی را بیشتر به نقش آفرینی‌هایش در فیلم‌های هالیوود می‌شناسیم. اما این ستاره دنیای سینما نشان داده نقش داشتن در کارهای خیریه هم از فعالیت‌های مورد علاقه اوست. ابراز نگرانی از وضعیت بحران زدگان در لیبی و ساحل عاج تا سفری دوباره به عنوان سفیر حسن نیت سازمان ملل به افغانستان، از کارهای اخیر اوست .شاید انجلینا جولی یکی از معدود هنرپیشگان هالیوودی باشد که برنامه های خیریه و کمک به کودکان و آواره گان جنگ او بیش از یک ژست تبلیغاتی باشد. او تلاش بی پایان دارد تا با استفاده از معروفیت خود نقش موثری را در ارتباط با کمک به آواره گان جنگی و گرسنگان جهان بازی نماید. انجلینا و همسرش "برد پیت" بنیان گزاران یک سازمان خیریه فعال کمک  کننده به کودکان بی سرپرست هستند.

نامه يک کودک افغان به انجلينا جولی

سلام انجلینا جولی از وقتی به افغانستان آمدی رفیقم احمد میگفت که انجلینا جولی آمده تو خبر داری؟ و من می گفتم که انجلینا جولی دیگر کیست؟ احمد به رویم خنده میکـرد و میگفت: دیوانه انجلـینا جولی را نمیشناسی او بزرگترین اکـتور جهان است. به راسـتی تو را نمیشناختم  تا اینکه تو به کـمپ ما آمــدی . ازدحـام زیاد بود. هـمه به ســوی تومی رفتند. آدمهای جـدید، زنها و مرد هایـــی که تا آنوقــت در کــمپ ندیدمشان هم بودند. اطـراف تو را افـرادی گرفته بودند که هر کـدام یک لبخند بر لب داشتند. من در گوشه ای فقط از دور می دیدم. قد بلندی داشتی چشمان زیبا و پوست سفیدت همه کودکان داخل کمپ را حیران کرده بود. تو آمده بودی تا از اطفال دیدن کنی ولی آدم های کلان اطرافت را پر کرده بودند. زنی صورتت را می بوسید، مردی با تو عکس میگرفت و ملای کمپ ما با تو قول میداد. همه، آن همه ای نبودند که قبلا دیده بودم. تو آمدی، از اطفال سوال کردی. آنها ما را به تو نشان دادند. قلب ما تیز تیز میتپید. هر قدم که به طرف ما می آمدی ما زیادتر مضطرب می شدیم. سر کودکی را نوازش کردی به دیگری به زبان خودت آفرین گفتی وقتی به سوی من آمدی ترسیدم، قدمی به عقب گذاشتم، لبخند زیبای تو سبب شد  که بایستم. مرا آرام بغل کردی آغوش تو گرم بود من تا حال گرمی آغوشی را احساس نکردم آخر مادر نداشتم که حس کنم، موهای پریشان تو از زیر چادرت بر آمده پیش چشمانم را گرفت. ناگهان دیدم همه از من و تو عکس میگیرند. در تمام عمرم کسی حتی به شوق از من عکس نگرفته بود و حالا صدها بار عکس گرفته می شد. کسی بعداً به من میگفت عکست در تمام مجله های خارجی چاپ خواهد شد و تو آدم مشهوری خواهی شد که با انجلینا جولی عکس ات را گرفته اند انجلینا جان دیگر بعد از رفتنت ما باز همان نان ساده را میخوریم همان لباس پاره پاره را می پوشیم. دیگر کسی ما را در آغوش نگرفت. کسی از ما عکس هم نگرفت. من به ترجمانت گفتم که من مادر ندارم مادرم در یک حمله انتحاری کشته شد و پدرم  در جنگ به دستور رهبرش تیرباران شد حال پدرم زیر خاک و رهبرش هوتلی دارد که تو حال در هوتل او چند روزی بودی و او قدر و عزتت میکرد .من میخواهم در آینده یک آدم مشهور شوم و مثل خودت به همه کمک کنم

این نامه را وقتی می نویسم که دیگر هیچ کس از ما خبر نمی گیرد از آنهمه آدمی که همرایت آمده بودند خبری نیست. آن زنی که به شوق صورت زیبایت را میبوسید دیگر نمی بینیم، عکاس ها هم دیر وقت است این طرفها نمی آیند و ملای کمپ ما که با تو قول میداد دوباره غضبناک نشسته و از حرام بودن دست دادن زن و مرد برایمان میگوید

انجلینا جان این نامه را پنهانی می نویسم. تاریکی شب است. من هنوز عکس تو را بین کتابچۀ خودم نگاه کردم و هر روز انتظار میکشم تا تو بیایی و بدون مردها و زنان و عکاسان و ملای کمپ مان تو را تنها ببینم و برایت بگویم که مادرم چرا کشته شد و پدرم چگونه وسیلۀ دست رهبرش گردید.

 

   بر گرفته از سایت نگاه زن 

به جای اشک خون گریه می کند

یک دختر 14 ساله هندی به طرز عجیبی از سه سال قبل 50 بار در روز به جای اشک خون گریه می کنداز بدن توینکل دویوی یک دختر 14ساله هندی بدون اینکه دچار هیچ جراحت و زخمی شده باشد خون خارج می شود. از سه سال قبل این خون از چشمها، بینی، سر حد مو و پیشانی، گردن و کف پاهای این دختر 50بار در روز خارج می شود

این دختر در خصوص وضعیت خود توضیح داد: از چشمها، دستها، سر، گوشها، بینی و از همه جای سطح بدنم خون خارج می شود. وقتی خونریزی آغاز می شود من هیچ جراحتی ندارم اما این خونریزیها من را به شدت خسته می کنند و بعضی وقتها سردرد می گردم

داکتر باچانان معالج آمریکایی که در انگلیس کار می کند برای معاینه این دختر نوجوان به هند سفر کرده است

وی اظهار داشت: من هرگز یک مورد مشابه این مورد را ندیده ام و یا در تاریخ معالجه نخوانده بودم که خون به صورت خود به خود از پوست سر و یا کف دستها خارج شود. من بسیار خرسند خواهم شد اگر بتوانم به این نوجوان را کمک کنماین داکتر آمریکایی در معاینه این دختر هیچ علامتی از بریدگی، کبودی و یا قرمزی مشاهده نکرد. وی گفت: از نظر فیزیکی، غیرممکن است که خون از پوست سالم به بیرون تراوش کند اما من هیچ نشانه ای از بریدگی و یا کبودی در بدن این دختر ندیدم براساس گزارش دسی هات ماسالا، این دختر عجیب از دو سال قبل پس از اینکه به دلیل خونریزی از دو مکتب اخراج شد ترک تحصیل کرد 

وی در این باره گفت: من نمی خواهم خون از بدنم خارج شود. می‌خواهم به مکتب بروم و یک زندگی عادی داشته باشم

نوبل ادبیات به توماس ترانسترومر، شاعر سوئدی، رسید

منبع: سایت فارسی بی بی سی

توماس ترانسترومر، شاعر و مترجم سوئدی برنده جایزه نوبل ادبی سال 2011 شد

توماس ترانسترومر متولد ۱۵ آوریل سال 1931 در استکهلم است و در دانشگاه استکهلم در رشته های شعر، تاریخ مذهب، تاریخ ادبیات و روانشناسی تحصیل کرده است در سایت رسمی نوبل آمده است: “توماس ترانسترومر به دلیل اینکه از طریق تصویرهایی موجز و شفاف، واقعیت را به گونه ای نو در دسترس مخاطب قرار می دهد، برنده جایزه ادبی نوبل می شود پس از 30 سال این نخستین بار است که این جایزه یک و نیم میلیون دلاری به یک فرد سوئدی اهدا می شود توماس ترانسترومر نخستین مجموعه شعر خود را در سال 1954 منتشر کرد آقای ترانسترومر در شعرهای خود آمیزه ای از مدرنیسم، اکسپرسیونیسم و سوررئالیسم را به کار می گیرد تا شرحی قدرتمند از پراکندگی و انزوای بشر را به تصویر بکشد به گفته یکی از منتقدان، بسیاری از شعرهای او خواننده را با نوعی شناخت غیرمترقبه مواجه می سازد که در آن، طبیعت نقشی فعال، تاثیرگذار و نیروبخش، و “خویشتن” ماهیتی تاثیر پذیر و انفعالی دارد ترانسترومر و ترجمه آثارش در سال های دهه 1960 آثار او در آمریکا توسط رابرت بلای معرفی و ترجمه شد و از آن پس آثارش مورد اقبال جهانی قرار گرفت تا آنجا که اکنون به ۶۰ زبان ترجمه شده است از آقای ترانسترومر، گزیده شعری با عنوان “مجمع‌الجزایر رویا” به زبان فارسی در ایران منتشر شده است.

مرتضی ثقفیان

زبان شعر این شاعر سوئدی، ساده و فاقد پیچیدگی است، اما عمق شعرهای او خواننده را به شدت تحت تاثیر قرار می‌دهداین کتاب که آن را مرتضی ثقفیان، شاعر و مترجم ساکن استکهلم به فارسی ترجمه کرده، گزیده‌ای از شعرهای این شاعر از دهه 50 میلادی تا امروز است آقای ثقفیان، درباره ویژگی شعرهای ترانسترومر به  بی بی سی فارسی گفت: “زبان شعر این شاعر سوئدی، ساده و فاقد پیچیدگی است، اما عمق شعرهای او خواننده را به شدت تحت تاثیر قرار می‌دهدمرتضی ثقفیان می‌گوید: “این شاعر که بسیار هم گزیده کار می‌کند، شاعری نیست که به طور مستقیم به مسائل سیاسی و اجتماعی بپردازد، اما نگاه عمیق او، متوجه جوانب مختلف زندگی بشری است .

آقای ثقفیان، بنیان شعر ترانسترومر را فلسفی می‌داند و می‌گوید: “او به عرفان علاقه فراوان دارد و به واسطه همین علاقه وجوه فلسفی شعرهای او بسیار پررنگ هستندمجموعه ای از ترجمه های ترانسترومر از اشعاری به زبان های مختلف با عنوان “ترجمه ها” در سال 1999منتشر شد سال گذشته ماریو وارگاس یوسا، نویسنده پرویی-اسپانیایی به عنوان برنده جایزه نوبل ادبیات معرفی شد.

زبان سعدی زبان مردم

نمی دانم که چون باشد به معدن زر فرستادن

به دريا قطره آوردن به کان گوهر فرستا دن

شبی بی فکر اين قطعه بگفتــــــم در ثنای تو

ولکن روزها کردم تامل در فرســــــــــتادن

حديث شعر من گفتن به پيش طبع چون آبت

به آتشگاه زرتشت است خاکستر فرســـتادن

بر آن جوهری بردن چنين شعر آنچنان باشد

که دست افزار جولاهان بر زرگر فرستادن

تو کشور گير آفاقی و شعر تر ترا لــــــشکر

چنين لشـکر ترا زيبد به هر کشور فرستادن

سعادت می کند سعــيی که با شيرازم اندازد

ولکن خاک را نتوان به گردون بر فرستادن

اگر با يکدگر ما را نباشد قرب جســــــمانی

نباشد کم ز پيغامی به يکد يگر فرســــــتادن

سراسرحامل اخلاص ازاينسان نکته ها دارم

ز سلطان سخن دستور و از چاکر فرسـتادن

در آن حضرت که چون خاک است زر خشک سلطانی

گدايی را اجابت کن به شعر تر فرستـــــادن

از زمان سيف الدين فرغانی، سرآينده اين شعر يا نويسنده اين نامه به سعدی که معاصر او بود، تا سال 1300خورشيدی تحقيقی در دست نيست که بدانيم چه اندازه درباره سعدی نوشته اند، اما در دوره جديد ايران از 1300تا کنون بنا به آماری که چندی پيش علی اصغر محمدخانی، دبير شورای زبان فارسی فرهنگستان زبان، ارائه داد 700مقاله و 150 کتاب درباره اين شاعر قرن هفتم نوشته شده و ماجرای پايان ناپذير او همچنان ادامه دارد.

من چنان عاشق رويت که ز خود بی خبرم

 تو چنان فتنه خويشی که ز ما بی خــــــبری

زبان سعدی زبان شگفتی است که هنگام خواندن می پنداريم کلام يعنی لفظ در دست او چون موم می گردد ولی پس از خواندن در می يابيم که اين تنها کلام نيست، مفهوم و مضمون در ذهن او مانند موم ورز می خورد و اين دو چون به هم در می آميزند ترکيبی می سازند که ظاهرا ساختن آن آسان است ولی تا کنون هيچ کس نتوانسته است مانند آن بياورد   دگرگشت های زبان فارسی بی ترديد تا زمان سعدی اندک نبوده و از قرن دوم تا هفتم همواره به سمت کمال رفته است اما در هر حال تا زمان سعدی در زبان و نگارش هيچ شاعر و نويسنده اينهمه به زبان مردم نزديک نشده است.

زبان سعدی در واقع همان زبان مردم است و نزديکی او به زبان مردم تا حدی است که وقتی شاعری مانند فروغی بسطامی در غزل يا ايرج ميرزا در قطعات خود به زبان مردم نزديک می شوند می گويند به زبان سعدی نزديک شده اند

آيا سعدی زبان فارسی را که به اندازه زبان قصيده سرايان درشت و ناهموار بوده تا شکل امروزين آن برکشيده و نرم کرده و صيقل داده است يا بر خلاف زبان شعرا و قصيده سرايان، مردم به زبانی اينهمه نرم و تر و تازه سخن می گفته اند و سعدی کشف کرده که مهمترين کاری که می تواند بکند استفاده از امکانات همين زبان است؟

بی ترديد سعدی پديد آورندۀ زبان فارسی نيست بلکه خود در درون اين زبان پرورش يافته است اما اين نيز هست که وی همين زبان را در شعر و نثر خود به سطحی ارتقا داده که نه پيش از او و نه پس از آن کسی توانايی آن را نيافته است.

سالها پيش در مقاله ای – مقاله با اسم مستعار الف بی نشان نوشته شده بود و نمی دانم از کيست - می خواندم که "سعدی چلچراغ پر زرق و برق سخن را به آسانی از سقف سرای اميران برکند و بی آنکه گوشه ای از آن را بشکند يا لکه دار کند به دست مردم سپرد". مقصود گوينده اين است که سعدی زبان شاعران را که خاص دربار بود، خاص مردم کرد. 

اما من هنوز در اين انديشه ام که آيا سعدی چلچراغ سخن را از کاخ اميران و شاهان برکند و به خانه مردم برد يا برعکس مواد و عناصر سخن را از مردم گرفت و چلچراغی ساخت که از آن زمان تا کنون روشنی بخش خانه هر فارسی زبانی ازچلچراغی ساخت که اميران سخن در وصف آن هنوز حيرانند.

 زبـان فّـــــارسـی را نمـیشود اخـــته کرد

سیمین بهبهانی   26-05-1990  

الهه روانشاد

زمانی که انتشارات «پیدایش» برای هشتمین دور انتشار منظومه «خسرو و شیرین» تصمیم به تغییر قطع کتاب گرفت و برای گرفتن مجوز برای این تغییر ظاهری منظومه«خسرو و شیرین» را به وزارت ارشاد فرستاد، با این پاسخ مواجه شد؛ چاپ هشتم در صورتی امکان‌پذیر است که بخش‌هایی از این منظومه حذف شوند.

از جمله مواردی که وزارت ارشاد انتشار منظومه عاشقانه «خسرو و شیرین» را مشروط به حذف آن‌ها کرده بود، عبارات «به خلوت رفتن»، «در آغوش کشیدن» و مسائلی نظیر گرفتن دست و نوشیدن باده بود سیمین بهبهانی، شاعر ایرانی و عضو انجمن نویسندگان ایران در مورد حذف این مفاهیم می‌گویدسیمین بهبهانی: از اول انقلاب تا به حال ما همین بساط را داشتیم. بسیاری از اوقات لغت «بوسه» را برداشته‌اند، «دوست داشتن» را برداشته‌اند، «در آغوش کشیدن» را برداشته‌اند زبان فارسی را نمی‌شود اخته کرد. داستان نظامی تازگی ندارد. این داستان ۹ قرن است که در ایران خوانده می‌شده و در تمام این ۹ قرن، ایران مسلمان بوده است، مردمش مسلمان بوده‌اند و هیچ کدام ایرادی نگرفته‌اند.

گفت‌و‌گوی الهه روانشاد با سیمین بهبهانی

مثلا هیچ وقت به فکرش نبودند که قصه شب زفاف شیرین و خسرو را از قصه نظامی بردارند. اگر می خواستند این قصه را از آثار نظامی حذف کنند که چیزی از قصه شیرین و خسرو باقی نمی‌ماند شرم دارم که این حرف را بزنم. ما نباید دست به ادبیاتمان بزنیم. ما نباید ادبیات این مملکت را دست کم بگیریم و بگوییم هر جایش را که دلمان خواست برمی‌داریم و هر جایش که دلمان خواست را باقی می‌گذاریم. مگر این آرد و خمیر است که آدم دست بزند و بردارد و بعدش به آن اضافه کند؟ خیلی خیلی وحشتناک است. واقعا من دلم برای ادبیات این مملکت می‌سوزد. این وزارت ارشاد واقعا مایوس کننده است. سه سال و چهار سال کتاب‌های من و یاران و دوستان من را در وزارت ارشاد نگه داشتند، بعدا دست  نوشته‌های ما را پس دادند و اجازه چاپ ندادند آخر ما به کجا داریم می‌رویم. ادبیات که دیگر مبارزه نیست. ادبیات که دیگر شمشیر نیست.ادبیات که اسلحه ندارد. ادبیات زبان فارسی است، ما چرا زبان فارسی را داریم به باد می‌دهیم؟ خانم بهبهانی، خبرگزاری مهر از قول مدیر بخش فرهنگی انتشارات پیدایش که منظومه خسرو و شیرین را هفت بار پیشتر چاپ کرده، نوشته است که بخشی از داستان درباره این است که خسرو را در خواب کشته‌اند و حالا شیرین زانو می‌زند و جسد خسرو را در آغوش می‌کشد اینجاست که اداره ارشاد می‌خواهد این قسمت را سانسور کند. به نظر شما آیا چنین چیزی سابقه داشته است؟ اصلا در ادبیات ما چنین ناسوری هرگز سابقه نداشته است. هیچ کدام از این کتاب‌ها دست نخورده است. اگر یک کلام از شعر حافظ را می‌خواستند جا به جا کنند، مثل این بود که دنیا زیر و رو می‌شدسعدی، حافظ و تمام شاعران ما ، نزدیک‌ترین و احساسی‌ترین لحظات عشق و عاشقی را توضیح و تشریح کرده‌اند و هیچ کس تا به حال دست نزده است، برای اینکه ادبیات ما این است  خود سعدی واعظ بوده است. آنقدر نکاتی دارد که آدم موقع خواندن حیرت می‌کند، مردم آن را روی چشمشان گذاشته‌اند و تاریخ ما را به روی کاغذهای پوست آهو و پوست درخت حفظ کرده و نگاه داشته‌اند این تاریخ حفظ شده است تا امروز. اما این روزگار ما می‌خواهیم این تاریخ را به هم بزنیم  به اعتقاد شما در آغوش کشیدن جنازه خسرو توسط شیرین چه مانع دینی و شرعی دارد ؟ در این مملکتی که بچه کوچک و بیچاره را به زندان می‌برند و به او تجاوز می‌کنند ، امیدوارم این مسائل دروغ باشد اما ما هم بارها شنیده‌ایم. کسانی که می‌توانند به یک موجود پاک و ظریف و معصوم تجاوز کنند، آیا ممکن نیست که قضاوت کنند که در آغوش کشیدن جسد یک مرده می‌تواند لذت بخش باشد ؟ فکر می‌کنم اینها به خودشان و تفکراتشان نگاه می‌کنند و بعد می‌آیند این کارها را انجام می‌دهند خانم بهبهانی، به تصورشما که عضو انجمن نویسندگان هستید، واکنش فرهنگ دوستان، نویسندگان و شعرا به چنین تغییری در منظومه خسرو و شیرین نظامی چه خواهد بود ؟ اجازه بدهید که پاسخ شما را در یک بیت شعر خلاصه کنم که شاعر می‌گوید: گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله من / آنچه البته به جایی نرسد فریاد است  ما فریادها کرده‌ایم و به جایی نرسیده‌ایم. متاسفانه بزرگان ادب ما زبان به کام گرفته و خاموشند و چیزی نمی‌گویند و من نمی‌دانم در آخر این وضعیت به کجا خواهد رسید

استادان ما برای جابه‌جایی یک کلمه یقه‌شان را جر می‌دادند، ولی حالا برای برداشتن یک سطر و یک ستون یا یک بخش از آثار قدما ، ما بایستی بنشینیم و تماشا بکنم.

اگر واقعا اولیای کشور به ادبیات این سرزمین بها می‌دهند، اگر اهمیت می‌دهند به اینکه وضع آبرومندی در دنیا داشته باشیم، و می‌خواهند که ادبیات ما در دنیا مطرح شود و می‌خواهند که ادبیات گذشته ما از بین نرود،ازاین وزارت ارشاد بخواهند که نفس شاعر و نویسنده را خفه نکند  والله سه سال چهار سال کتاب‌های ما در ارشاد می‌ماند و بعد هم اجازه چاپ به آن داده نمی‌شود و به خود ما و خانه‌های ما ‌بر می‌گردانند این مسئله واقعا زشت و دردناک است. آخر مگر ما نویسندگان و شاعران چه می‌گوییم ؟

 

برگرفته رادیو فردا

چگونه از عقاید احمقانه بپرهیزیم ؟

آيا تاكنون با افرادي برخورد كرده‌ايد كه بسيار غير منطقي و متعصبانه از چيزي دفاع مي‌كنند و يا بدون دليل كسي را مي‌گوبند و داغ مي‌كنند و نمي‌شود با آنها منطقي صحبت كرد ؟! در اين صورت مطلب زير براي شما مفيد خواهد بود. چرا كه خود شما هم در معرض خطر جزم‌انديشي هستيد. گفتاري كوتاه و جذاب از: برتراند راسل برای پرهيز از انواع عقايد احمقانه ای که نوع بشر مستعد آن است، نيازی به نبوغ فوق بشری نيست. چند قاعده ساده شما را، اگر نه از همه خطاها، دست کم از خطاهای ابلهانه بازميدارد

-اگر موضوع چيزی است که با مشاهده روشن ميشود، مشاهده را شخصاً انجام دهيد. ارسطو ميتوانست از اين باور اشتباه که خانمها دندانهای کمتری از آقايان دارند با يک روش ساده پرهيز کند: از خانمش بخواهد که دهانش را باز کند تا دندانهايش را بشمارد! او اين کار را نکرد  چون فکر ميکرد ميدان تصور کردن این چیز را میدانید  در حالیکه در حقیت آن را نمیدانید ، خطای مهلکی است که همه ی ما مستعد آن هستيم . من باور دارم که خارپشتها سوسکها ی سیاه را میخورند ، چون به من این طور گفته اند : اما اگر قرار باشد کتابی درباره عادات خارپشتها بنويسم، تا زمانی که نبينم يک خارپشت از اين غذای اشتهاکورکن لذت ميبرد، مرتکب چنين اظهار نظری نميشوم درهرحال، ارسطو کمتر از من محتاط بود. نويسندگان باستان و قرون وسطا اطلاعات جامعی درباره تکشاخها و سمندرها داشتند. با وجود آن که  هيچکدامشان حتا يک مورد از آنها را هم نديده بودند ، يک نفر هم احساس نکرد لازم است از ادعاهای جزمی درباره آنها دست بردارد

-اغلب موضوعات از اين ساده تر به بوته ی آزمايش درميآيند. اگر مثل اکثر مردم شما ايمان راسخ پرشوری نسبت به برخی مسائل داريد، روشهايی وجود دارد که ميتواند شما را از تعصب خودتان باخبر کند. اگر عقيده مخالف، شما را عصبانی ميکند، نشانه آن است که شما ناخودآگاه ميدانيد که دليل مناسبی برای آنچه فکر ميکنيد، نداريد. اگر کسی مدعی باشد که دو بعلاوه دو ميشود پنج، يا اين که ايسلند در خط استوا قرار دارد، شما به جای عصبانی شدن، احساس دلسوزی ميکنيد، مگر آن که اطلاعات حساب و جغرافی شما آن قدر کم باشد که اين حرفها در افکار شما تزلزل ايجاد کند .اغلب بحثهای بسيار تند آنهايی هستند که طرفين درباره موضوع مورد بحث دلايل کافی ندارند. شکنجه در الاهيات به کار ميرود، نه در رياضيات؛ زيرا رياضيات با علم سر و کار دارد، اما در الاهيات تنها عقيده وجود دارد

بنابراين هنگامی که پی ميبريد از تفاوت آرا عصبانی هستيد، مراقب باشيد؛

احتمالاً با بررسی بيشتر درخواهيد يافت که برای باورتان دلايل تضمين‌کننده ای نداريد.[حتي اگر در واقع درست باشد]

-يک راه مناسب برای اين که خودتان را از انواع خاصی از جزميت خلاص کنيد، اين است که از عقايد مخالفی که دوستان پيرامونتان دارند آگاه شويدوقتی که جوان بودم سالهای زيادی را دور از کشورم در فرانسه، آلمان، ايتاليا و ايالات متحده به سر بردم. فکر ميکنم اين قضيه در کاستن از شدت تعصبات تنگ نظرانه ام بسيار مؤثر بوده است. اگر شما نميتوانيد مسافرت کنيد، به دنبال کسانی بگرديد که ديدگاههايی مخالف شما دارند. روزنامه های احزاب مخالف را بخوانيد. اگر آن افراد و روزنامه ها به نظرتان ديوانه، فاسد و بدکار ميآيند، به ياد داشته باشيد که شما هم از نظر آنها همينطور به نظر ميرسيد. با اين وضع هر دو طرف ممکن است بر حق باشيد، اما هر دو نميتوانيد بر خطا باشند. اين طرز فکر زاينده نوعی احتياط است برای کسانی که قدرت تخيل ذهنی قوی دارند، روش خوبی است که مباحثه ای را با شخصی که ديدگاه متفاوتی دارد در ذهن خود تصور کنند. اين روش در مقايسه با گفتگوی رودررو يک فايده و تنها يک فايده دارد و آن اين که در معرض همان محدوديتهای زمانی و مکانی قرار ندارد. مهاتما گاندی راه آهن و کشتيهای بخار و ماشين آلات را محکوم ميکرد، او دوست ميداشت که تمام آثار انقلاب صنعتی راخنثا کند . شما ممکن است هرگز اين شانس را نداشته باشيد که با شخصی دارای چنين عقايدی روبرو شويد، زيرا در کشورهای غربی اغلب مردم با دستاوردهای فن آوريهای جديد موافقند.[خوشبختانه! ما در كشور خودمان از اين شانسها زياد داريم

اما اگر شما ميخواهيد مطمئن شويد که در موافقت با چنين باور رايجی بر حق هستيد، روش مناسب برای امتحان کردن اين است که مباحثه ای خيالی را تصور کنيد و در نظر بگيريد که اگر گاندی حضور ميداشت چه دلايلی را برای نقض نظر ديگران ارائه ميداد. من گاهی بر اثر اين گونه گفتگوهای خيالی واقعاً نظرم عوض شده است؛ به جز اين، بارها دريافتم که با پی بردن به امکان عقلانی بودن مخالفان فرضي، تعصبات و غرورم رو به کاستی ميگذارد

-نسبت به عقايدی که خودستايی شما را ارضاء ميکند، محتاط باشيد

از هر ده نفر، نه نفر چه مرد و چه زن قوياً معتقدند که جنسيتشان برتری ويژه ای دارد. دلايل زيادی هم برای هر دو طرف وجود دارد. اگر شما مرد باشيد  ميتوانيد نشان دهيد که اغلب شعرا و بزرگان علم مرد هستند؛ اگر زن باشيد ميتوانيد پاسخ دهيد که اکثر جنايتها هم کار مردان است. اين پرسش اساساً حل شدنی نيست، اما خودستايی اين واقعيت را از ديد بسياری از مردم پنهان ميکندهمه ما، اهل هر جا که باشيم، متقاعد شده ايم که ملت ما برتر از ساير ملتهاست. ما با وجود دانستن اين که هر ملتی محاسن و معايب خاص خودش را دارد، معيارهای ارزشيمان را به گونه ای تعريف ميکنيم که ثابت کنيم ارزشهايمان مهمترين ارزشهای ممکن هستند و معايبمان تقريباً ناچيزند. دراينجا دوباره انسان معقول ميپذيرد که با سوآلی روبروست که ظاهراً جواب درستی برای آن وجود ندارد. دشوارتر از آن، اين است که بخواهيم مراقب خودستايی بشر به واسطه بشر بودنش باشيم، زيرا ما نميتوانيم با ذهن غيربشری مباحثه کنيم. تنها راهی که من برای برخورد با اين نوع خودبينی بشر سراغ دارم، اين است که به خاطر داشته باشيم بشر جزء ناچيزی از حيات سياره کوچکی در گوشه کوچکی از اين جهان است و همانطور که ميدانيم در ديگر بخشهای کيهان هم ممکن است موجوداتی باشند که نسبت بزرگيشان به ما مثل نسبت بزرگی ما به يک ستاره دريايی است . برتراند راسل آرتور ویلیام راسل (زادهٔ ۱۸ می ۱۸۷۲ - درگذشتهٔ ۲ فوریه ۱۹۷۰) ریاضیدان، منطق‌دان و فیلسوف بریتانیایی بود که آثارش در مورد تحلیل منطقی، فسلفه در قرن بیستم را تحت تاثیر قرار داد. برتراند راسل که موفق به کسب جایزهٔ نوبل نیز شد، در گفتاري كوتاه با عنوان « چگونه از عقايد احمقانه بپرهيزيم؟»، به روشني به آسيب شناسي آفات تعصب، جزم و جمود، پيشداوري و .... در باورهاي آدمي مي پردازد

 

Tags: ادبیات  برگرفته از سایت آزاده افغان                                                                                                                                

اگر نمی توانی بلوطی بر فراز تپه ای باشی

اگر نمی توانی بلوطی بر فراز تپه ای باشی،بوته ای در دامنه ای باش،ولی بهترین بوته‌ای باش كه در كناره راه می‌روید

اگر نمی‌توانی بوته‌ای باشی،علف كوچكی باش و چشم‌انداز كنار شاه راهی را شادمانه‌تر كن

اگر نمی‌توانی نهنگ باشی، فقط یك ماهی كوچك باش،

ولی بازیگوش‌ترین ماهی دریاچه

همه ما را كه ناخدا نمی‌كنند، ملوان هم می‌توان بوددر این دنیا برای همه ما كاری هست كارهای بزرگ،

كارهای كمی كوچكتر و آنچه كه وظیفه ماست،چندان دور از دسترس نیست

اگرنمی‌توانی شاه راه باشی،كوره راه باش،

اگر نمی‌توانی خورشید باشی، ستاره باش،

با بردن و باختن اندازه ات نمی گیرند 

هر آنچه كه هستی، بهترینش باش 

سزاوار همسري امپراتور

 دوصد و پنجاه سال پيش از ميلاد در چين باستان شاهزاده اي تصميم به ازدواج گرفت. بامرد خردمندي مشورت کرد و تصميم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختري سزاوار را انتخاب کند. وقتي خدمتکار پير قصر ماجرا را شنيد بشدت غمگين شد، چون دختر او مخفيانه عاشق شاهزاده بود، دخترش گفت او هم به آن مهماني خواهد رفت. مادر گفت: تو شانسي نداري، نه ثروتمندي و نه خيلي زيبا. دختر جواب داد: مي دانم هرگز مرا انتخاب نمي کند، اما فرصتي است که دست کم يک بار او را از نزديک ببينم. روز موعود فرا رسيد و شاهزاده به دختران گفت: به هر يک از شما دانه اي مي دهم، کسي که بتواند در عرض شش ماه زيباترين گل را براي من بياورد.... ملکه آينده چين مي شود. دختر پيرزن هم دانه را گرفت و در گلداني کاشت 

سه ماه گذشت و هيچ گلي سبز نشد، دختر با باغبانان بسياري صحبت کرد و راه گلکاري را به او آموختند، اما بي نتيجه بود، گلي نروييد. روز ملاقات فرا رسيد ، دختر با گلدان خالي اش منتظر ماند و ديگر دختران هر کدام گل بسيار زيبايي به رنگها و شکلهاي مختلف در گلدان هاي خود داشتند. لحظه موعود فرا رسيد. شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسي کرد و در پايان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آينده اوست همه اعتراض کردند که شاهزاده کسي را انتخاب کرده که در گلدانش هيچ گلي سبز نشده است. شاهزاده توضيح داد: اين دختر تنها کسي است که گلي را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسري امپراتور مي کند: گل صداقت     همه دانه هايي که به شما دادم عقيم بودند، امکان نداشت گلي از آنها سبز شود 

داستانهای عاشقانه معروف دنیا

معروفترین داستانهای عاشقانه تاریخ و ادبیات آیا شما به عشق حقیقی اعتقاد دارید؟ آیا شما به عشق در نگاه اول معتقدید؟ به عشق همیشگی و مداوم چطور؟ من فکر می‌کنم داستانهای عاشقانه ای که پیش روی شماست اعتقاد شما به عشق را محکم می‌کند. آنها مشهورترین داستانهای عاشقانه در تاریخ و ادبیات هستند. عشق آنها عشقی ابدی و جاودانه است

 

 یک  - رومئو و ژولیت

 تا به امروز شاید این داستان مشهورترین دلداده‌ها باشد. این زوج مترادفی برای عشق هستند. رومئو و ژولیت یک داستان حزن انگیز نوشته ویلیام شکسپیر است. داستان عاشقانه آنها بسیار غم انگیز است. داستان این دو جوان که از دو خانواده مخالف هم هستند، به این گونه است که در نگاه اول عاشق شده و عشق آنها به ازدواج انجامیده سپس دو عاشق واقعی گشته و زندگیشان را به خاطر عشقشان به خطر انداختند. بی شک گرفتن زندگی خود به خاطر همسر یکی از نشانه‌های عشق واقعی است. در نهایت مرگ نابهنگام آنها خانواده‌هایشان را به هم پیوند داد

 

دو - کلوپاترا و مارک آنتونی

  داستان عاشقانه آنتونی و کلوپاترا یکی از به یاد ماندنی‌ترین و عاشقانه ترین داستانهاست که در همه زمانها نقل می‌شود. داستان این دو شخصیت تاریخی بعدها توسط ویلیام شکسپیر به نمایش درآمد و هنوز هم در همه جای دنیا نمایش داده می‌شود. رابطه آنتونی و کلوپاترا نمونه واقعی عشق است. آنها در نگاه اول عاشق گشتند. رابطه بین این دو جوان مقتدر، کشور مصر را در یک موقعیت قدرتمندی قرار داد. اما عشق آنها رومی‌هایی که از قدرتمند شدن مصری‌ها نگران بودند را عصبانی می‌کرد. با وجود تهدیدهایی که وجود داشت، آنتونی و کلوپاترا ازدواج کردند. می‌گویند که در زمان جنگ علیه رومی‌ها آنتونی خبر دروغین مرگ کلوپاترا را دریافت کرد و با شمشیر خودش را کشت. زمانی که کلوپاترا از مرگ آنتونی آگاه شد، وحشت زده شد و خودکشی کرد. عشق بزرگ به قربانی بزرگی هم نیازمند است

 

سه - پاریس و هلن

 به نقل از ایلیاد اثر هومر، داستان هلن و جنگ تروآ یک افسانه حماسی یونانی و ترکیبی از واقعیت و افسانه است. هلن به عنوان زیباترین زن در عرصه ادبیات در نظر گرفته شده است. او با منلوس، شاه اسپارت ازدواج کرد. پاریس پسر پریام شاه تروا عاشق هلن شد و او را ربود. یونانی‌ها ارتش عظیمی ‌به رهبری برادر منلوس، اگاممنون، فراهم کردند تا هلن را بازگردانند. هلن به سلامت به اسپارت بازگشت که ادامه زندگی خود را در شادمانی با منلوس زندگی کند

 

چهار- ناپلئون و ژوزفین

ازدواج این دو یک ازدواج مصلحتی بود که ناپلئون در سن 26 سالگی به ژوزفین علاقه‌مند شد و با او ازدواج کرد. ژوزفین بانویی برجسته و ثروتمندترین زن به حساب می‌آمد.هرچه زمان می‌گذشت عشق ناپلئون به ژوزفین همچنین ژوزفین به ناپلئون بیشتر می‌شد اما این باعث کم شدن احترام متقابل آنها و همچنین کم شدن علاقه شدید آنها به هم نمی‌شد و به مرور زمان کهنه نمی‌شد. درحقیقت عشق آنها یک عشق حقیقی بود. آنها سرانجام در عشقشان شکست خوردند زیرا ناپلئون یه یک وارثی نیاز داشت درحالیکه ژوزفین از داشتن این نعمت محروم بود. آنها با ناراحتی از هم جدا شدند و هر دوی آنها

عشق و علاقه شان را تا ابد در دلهایشان پنهان کردند

 

 پنج - اسکارلت اوهارا و رِت باتلر

بربادرفته نشاندهنده یکی از آثار جاویدان ادبی است. اثر معروف مارگارت میچل، عشق و نفرت بین اسکارلت و رت باتلر را شرح می‌دهد. تنظیم وقت چیزی بود که اسکارلت و رت باتلر هیچگاه در آن با همدیگر هماهنگ نبودند. در سراسر این داستان حماسی، این زوج هیچگاه احساسات واقعیشان را به طور دائمی ‌تجربه نکردند و این حاصل بروز جنگ در پیرامونشان بود. اسکارلت که دختر بی قید و آزادی بود نمی‌توانست بین خواستگاران خود یکی را انتخاب کند. تا جایی که سرانجام تصمیم به ادامه زندگی با رت باتلر شد. درحالیکه ذات دمدمی ‌اسکارلت از قبل بینشان فاصله انداخته بود. امید به طور غیرمستقیم و همیشگی در قهرمان داستان ما ظاهر شد. بنابراین رمان با این جمله اسکارلت «فردا روز دیگری است» پایان می‌یابد

 

شش- جین ایر و رچستر

در داستان معروف شارلوت برونته، شخصیتهای تنها و بی دوست، علاجی برای تنهایی خود یافتند. جین، دختر یتیمی ‌که به عنوان مربی وارد خانه ادوارد رچستر، مردی ثروتمند، می‌شود. این زوج غیرقابل تصور به هم نزدیک و نزدیک تر شدند تا زمانی که رچستر قلب لطیف و مهربانی را خارج از قلب خشن خود یافت. رچستر علاقه شدید خود را به خاطر تعدد زوجین آشکار نمی‌کرد اما در سالگرد ازدواجشان جین متوجه ازدواج سابق رچستر شد. جین با قلبی شکسته از آنجا دور شد اما بعد از یک آتش سوزی مهیب به عمارت ویران شده رچستر بازگشت. جین، رچستر را نابینا یافت در حالیکه زن، خود را کشته بود. عشق پیروز شد و دو عاشق دوباره به هم پیوستند و در خوشی و سعادت زندگی کردند

 

. هفت - ملکه ویکتوریا و آلبرت

این داستان عاشقانه درمورد خانواده سلطنتی انگلیسی است که 40 سال در مرگ همسرش به سوگ نشست. ویکتوریا دختری با نشاط، خوش رو و شیفته نقاشی بود. او در سال 1873 بعد از مرگ عموی خود ویلیام ششم بر تخت سلطنت انگلیس جلوس کرد. در سال 1840 او با اولین پسرعموی خود پرنس آلبرت، ازدواج کرد. در ابتدا پرنس آلبرت در بعضی محافل، ناآشنا به نظر می‌رسید چون او آلمانی بود. او می‌خواست که خانواده اش را به خاطر پشتکارش،صداقت و فداکاری بیش از حدش شگفت زده کند. این زوج دارای نه فرزند شدند. ویکتوریا فرزندانش را بسیار دوست داشت. او به توصیه‌های آنها در مملکت داری به ویژه سیاست اعتماد می‌کرد. زمانی که آلبرت در 1816 فوت کرد، ویکتوریا آسیب شدیدی دید. او به مدت 3 سال در محافل عمومی‌ظاهر نشد. گوشه نشینی او باعث انتقاد عموم به او شد. کوششهای بسیار در زندگی ویکتوریا شد. اما تحت نفوذ نخست وزیر بنیامین در اسرائیل، ویکتوریا زندگی عمومی‌ خود را از سر گرفت و مجلسی در 1866 افتتاح شد. اما ویکتوریا هرگز سوگ همسرش را پایان نمی‌داد و تا سال 1901 تا پایان زندگی خود سیاه به تن کرد. در طی سلطنتش که طولانی ترین سلطنت در تاریخ انگلیس بود بریتانیا یک قدرت جهانی شد (خورشید هرگز غروب نمی‌کند)

 

. هشت -لیلی و مجنون

شاعر برجسته ایران، نظامی‌گنجوی، شهرت خود را مدیون شعر عاشقانه اش لیلی و مجنون که از یک افسانه عربی الهام گرفته، می‌باشد. لیلی و مجنون یک تراژدی درمورد عشق نافرجام است. این داستان برای قرنها نقل و بازگو شده است و در نسخ خطی و حتی روی سرامیکها نگاشته شده است. عشق لیلی و قیس به دوران مدرسه شان برمی‌گردد. عشق آنها کاملاً قابل مشاهده بود اما آنها از آشکارشدن عشقشان جلوگیری می‌کردند. قیس به دلیل تهیدستی خود را به بیابانی تبعید کرد تا میان حیوانات زندگی کند. او از خوردن غفلت می‌کرد و بسیار لاغر شده بود. به دلیل همین رفتارهای عجیب و غریب او، به وی لقب دیوانه دادند. او با عربهای بادیه نشین دوستی می‌کرد. آنها به قیس قول داده بودند لیلی را طی ستیز و زد و خوردی نزد او بیاورند. در طی این زد و خورد قبلیه لیلی شکست خورد اما پدر لیلی به دلیل رفتارهای مجنون وار قیس با ازدواج آنها مخالفت کرد و بالاخره لیلی با شخص دیگری ازدواج کرد. پس از مرگ همسر لیلی، بادیه نشین‌ها جلسه ای بین لیلی و مجنون ترتیب دادند اما آنها هیچ وقت کاملاً با هم آشتی نکردند. فقط بعد از مرگشان هر دو کنار هم دفن شدند

. نو- شاه جهان و ممتاز تاج محل

در سال 1612 دختری جوان، به نام ارجمند بانو، با فرمانروای امپراتور مغول، شاه جهان ازدواج کرد. ارجمند بانو یا ممتاز محل 14 فرزند به دنیا آورد و همسر مورد علاقه شاه جهان شد. بعد از مرگ ممتاز محل در 1629 امپراتور بسیار غمگین شد و تصمیم گرفت مقبره ای برای او بسازد. او بیست هزار کارگر و ده هزار فیل را استخدام کرد و نزدیک به 20 سال طول کشید تا مقبره تاج محلکامل شد. شاه جهان هرگز قادر نبود تا سنگ سیاه مقبره را که طراحی کرده بود کامل کند. او توسط پسرش عزل شد و در قلعه قرمز آگرا زندانی شد و ساعتهای تنهایی خود را به تماشای رودخانه جاونا در مقبره ممتاز محل می‌گذراند. او سرانجام در کنار معشوقش در تاج محل به خاک سپرده شد

آهنگری که روحش راوقف خدا کرده بود

آهنگری پس از گذراندن جوانی پرشر و شور، تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند. سال‌ها با علاقه کار کرد، به دیگران نیکی کرد، اما با تمام پرهیزگاری، در زندگی‌اش اوضاع درست به نظر نمی‌آمد. حتی مشکلاتش مدام بیش‌تر می‌شد یک روز عصر، دوستی که به دیدنش آمده بود و از وضعیت دشوارش مطلع شد، گفت  آهنگر مکث کرد و بلافاصله پاسخ نداد سرانجام در سکوت، پاسخی را که می‌خواست یافت

این پاسخ آهنگر بود در این کارگاه، فولاد خام برایم می‌آورند و باید از آن شمشیر بسازم. می‌دانی چه طور این کار را می‌کنم؟ اول تکه‌ی فولاد را به اندازه‌ی جهنم حرارت می‌دهم تا سرخ شود. بعد با بی‌رحمی، سنگین‌ترین پتک را بر می‌دارم و پشت سر هم به آن ضربه می‌زنم، تا این که فولاد، شکلی را بگیرد که می‌خواهم. بعد آن را در تشت آب سرد فرو می‌کنم، و تمام این کارگاه را بخار آب می‌گیرد، فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما، ناله می‌کند و رنج می‌برد. باید این کار را آن قدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم دست بیابم. یک بار کافی نیست آهنگر مدتی سکوت کرد و سپس ادامه داد

گاهی فولادی که به دستم می‌رسد، نمی‌تواند تاب این عملیات را بیاورد. حرارت، ضربات پتک و آب سر، تمامش را ترک می‌اندازد. می‌دانم که این فولاد، هرگز تیغه‌ی شمشیر مناسبی در نخواهد آمد. آنوقت است که آنرا به میان انبوه زباله‌های کارگاه میاندازم  باز مکث کرد و بعد ادامه داد

می‌دانم که در آتش رنج فرو می‌روم. ضربات پتکی را که زندگی بر من وارد کرده، پذیرفته‌ام، و گاهی به شدت احساس سرما می‌کنم. انگار فولادی باشم که از آبدیده شدن رنج می‌برد. اما تنها دعایی که به درگاه خداوند دارم این است 

«خدای من، از آنچه برای من خواسته‌ ای صرفنظر نکن تا شکلی را که  می‌خواهی ، به خود بگیرم. به هر روشی که می‌پسندی  ادامه بده ؛ هر مدت که لازم است، ادامه بده، اما هرگز، هرگز مرا به کوه زباله‌های فولادهای بی فایده پرتاب نکن»

عالم را حريف بودم

پدري دست بر شانه پسر گذاشت و از او پرسيد

فکر مي کني ،تو ميتواني

مرا بزني يا من تو را؟

پسر جواب داد:من ميزنم

پدر نا باورانه دوباره سوال را تکرار کرد

ولي باز همان جواب را شنيد

پدر با ناراحتي از کنار پسر رد شد

بعد از چند قدم دوباره سوال را تکرار کرد

تا شايد جوابي بهتر بشنود.

پسرم من ميزنم يا تو؟

اين بار پسر جواب داد شما ميزني

پدر گفت چرا دوبار اول اين را نگفتي؟

پسر جواب داد تا وقتي دست شما روي شانه من بود

عالم را حريف بودم

ولي وقتي دست از شانه ام کشيدي

توانم را با خود بردي 

به سلامتی تمام پدرها

 پنچ تیپ مردی که باید از آنها دوری کنید.

بچه مادر

او احتمالا با مادرش زندگی میکند و یا آپارتمانی گرفته که بـه او خـیـلـی نـزدیک باشد تا بتواند برای صرف چای به اوسری بزند (البته هر شب). طــرز لــبـاس پوشیدن را مادر برای او مشخص میکند و عکس او بر تـمام دیوارهای خانهبه چشم می خورد. او بـاید نهـار روزهای جمـعه را با مادر خود صرف کند وهمیشه چند بسته غذای آماده در یخچال او هست که دست پخت مادرش می باشد.

چرا باید از او دوری کنید.

شما هیچ وقت نمی توانید با مادر او کنار بیایید. اگر این مرد عاشق و شیفته شما هم باشد ، باز هم همیشه طرف مادرش را می گیرد.

چگونه از شر او خلاص شوید.

به او بگویید که مادرش را دوست ندارید.

 بدن ساز

او مردی است که هرجایی را که پیدا کرده، یکی از عکس های خودش را چسبانده و آپارتمانش را تبدیل به یک باشگاه بدن سازی کرده  او خانه خود را به تمام ابزارها و وسایل سرگرمی مجهز نموده است.

چرا باید از او دوری کنید.

شما هیچ وقت نمی توانید او را ببینید، زیرا او تمام وقت خود را در باشگاه می گذراند. او مدت زمان بسیاری را نیز در حمام به سر می برد، و همیشه در پی جمع کردن نشان های افتخار است، درست مثل آن یکی که روی بازویش به چشم می خورد.

چگونه از شر او خلاص شوید.

به او بگویید که به خاطر شما از رفتن به باشگاه صرفنظر کند.

 خانم باز

او با شما مثل یک پرنسس برخورد می کند و یک معشوق بی نظیر است. خوش لباس بوده و تنها برای جلب نظر خانم ها به بیرون می رود و در این کار موفق است. (او تقریبا به هر خانمی که می رسد، ارتباط برقرار می کند.) با این همه خانم که اطراف او را پر می کنند، شاید به خاطر آوردن نام شما هم برایش کمی مشکل است.

چرا باید از او دوری کنید.

بهانه های او غیرقابل قبول هستند، هیچ گاه نمی توانید با او تماس برقرار کنید زیرا تماس ها و پیغام های تلفنی او بیش از اندازه زیاد هستند.

چگونه می توانید از شر او خلاص شوید.

به او بگویید اخلاق من کمی مردانه است.

 معتاد به کار

این مرد خیلی جاها می رود ولی آیا شما را نیز به همراه خود می برد؟ او فرد شیکپوشی است، ظاهری زیبا دارد و غذای خود را در بهترین رستورانها میل می کند، اما همیشه کارش نسبت به همه چیز ارجعیت دارد.

چرا باید از او دوری کنید.

برای دیدن او باید وقت ملا قات بگیرید. شاید شما را به مهمانی های بی نظیری ببرد، اما زمانی که مسئله کاری به میان می آید شما را با غریبه ها تنها می گذارد.

چگونه از شر او خلاص شوید.

به او بگویید من می خوام یکسال مرخصی بگیرم و شروع کنم به سفر کردن به نقاط مختلف. آیا تو با من می آیی؟

 

 مدرس کالج

او احتمالا چند سال از شما بزرگتر است، دنیا دیده بوده و به شما نمره های خوبی میدهد.

چرا باید از او دوری کنید.

اگر کسی متوجه این ارتباط شود، نه تنها تصور می کند که شما این کار را فقط برای گرفتن نمره های بهتر انجام می دهید، بلکه ممکن است او شغل خود را نیز از دست داده و از سمت استادی بر کنار شود.

چگونه از شر او خلاص شوید.

 

به او بگویید که یک فرد ناشناس شما را تهدید کرده و قصد دارد تا گزارش شما را به مدیریت بالادهد .

 روان‌شناسی رنگ سفید

 رنگ سفید، نماد معصومیت و پاکی است.

 رنگ سفید می‌تواند در انسان احساس فضای بیشتر به وجود آورد.

 

 رنگ سفید معمولاً نشانگر سرما، پاکیزگی و آرامش است. اتاقی که کاملاً به رنگ سفید نقاشی شده باشد ممکن است جادار و بزرگ به نظر آید امَا خالی و سرد است. بیمارستان‌ها و کادر پزشکی از رنگ سفید برای ایجاد حس پاکیز ه گی استفاده می‌کنند.

 روان‌شناسی رنگ سیاه

 سیاه تمام نورها در طیف رنگ‌ها را جذب می‌کند.

 سیاه معمولاً به عنوان نماد ترس یا شیطان مورد استفاده قرار می‌گیرد امّا به عنوان نشانگر قدرت نیز شناخته می‌شود.

  از رنگ سیاه برای نشان دادن شخصیت‌های خطرناک مثل دراکولا و یا جادوگران استفاده می‌شود.

 رنگ سیاه در بسیاری از فرهنگ‌ها برای مراسم سوگواری مورد استفاده قرار می‌گیرد. این رنگ همچنین نشانگر غمگینی، جذابیت جنسی و رسمی بودن است

 در مصر قدیم، رنگ سیاه نشانگر زندگی و تولّد دوباره بود.

 

 رنگ سیاه معمولاً به دلیل لاغر نشان دادن در نمایش‌های مد مورد استفاده قرار می‌گیرد. 

روان‌شناسی رنگ زرد

. رنگ زرد، رنگی گرم وشاد است

 رنگ زرد به دلیل مقدار زیاد نوری که منعکس می‌کند، بیشتر از بقیه رنگ‌ها چشم را خسته می‌کند. استفاده از رنگ زرد برای پس زمینه کاغذ یا نمایشگر کامپیوتر می‌تواند باعث چشم درد یا در حالت‌های خاص از دست دادن بینایی گردد.

 رنگ زرد می‌تواند احساس رنجیده گی و خشم را به وجود آورد. با وجودی که رنگ زرد به عنوان یک رنگ شاد شناخته می‌شود اما بیشتر مردم در اتاق‌های زرد رنگ، هیجان شان را از دست می‌دهند و بچه ها نیز در اتاق‌های زرد رنگ بیشتر گریه می‌کنند.

 رنگ زرد باعث افزایش سوخت و ساز بدن انسان می‌گردد

 چون رنگ زرد، از بقیه رنگ‌ها زودتر دیده می‌شود، بیشتر از بقیه برای جلب توجه مورد استفاده قرار می‌گیرد. 

روان‌شناسی رنگ قهوه‌ای

 رنگ قهوه‌ای، رنگی طبیعی است که برانگیزاننده حس قدرت و اطمینان‌پذیری است.

 رنگ قهوه‌ای همچنین می‌تواند حس غم و انزوا را به وجود آورد.

 رنگ قهوه‌ای، حس گرما ، محبت، آسایش و امنیت را به ذهن می‌آورد.

 

 رنگ قهوه‌ای معمولاً بیانگر طبیعی بودن، زمینی بودن و متفاوت بودن است اما گاهی می‌تواند نشانگر پیچییدگی نیز باشد.

روان‌شناسی رنگ ارغوانی

 رنگ ارغوانی نماد وفاداری و ثروت است.

 رنگ ارغوانی نشانگر عقل و معنویت است.

 

رنگ ارغوانی خیلی کم در طبیعت وجود دارد و به همین دلیل ممکن است به عنوان نشانه مصنوعی یا غیر عادی بودن در نظر گرفته شود. 

روان‌شناسی رنگ صورتی

 رنگ صورتی، در واقع همان رنگ قرمز کم رنگ است و معمولاً نشانگر عشق است.

 

 

 رنگ صورتی اثر آرام‌بخشی دارد. در ورزشگاه‌ها معمولاً رختکن تیم حریف را به رنگ صورتی نقاشی می‌کنند تا بازیکنان آن‌ها کم انرژی و منفعل شوند با وجودی که اثر آرام بخشی رنگ صورتی مشخص شده است ولی محققین دریافته‌اند که این اثر تنها در خلال مواج های اولیه به وجود می‌آید. مثلاً هنگامی که از این رنگ در زندان‌ها استفاده شد، زندانیان پس از عادت کردن به آن، حتی نا آرامتر از قبل شدند.

روان‌شناسی رنگ سرخ

 رنگ سرخ، رنگ گرمی است که برانگیزاننده هیجانات قوی است.

 رنگ سرخ، نشانگر عشق، حرارت و صمیمیت است.

 رنگسرخ، به وجود آورنده احساس شور و هیجان است.

 

 رنگ سرخ، تحریک کننده احساس خشم و عصبانیت است.

روان‌شناسی رنگ نارنجی

 رنگ نارنجی، ترکیب زرد و قرمز است و به عنوان یک رنگ انرژی‌زا در نظر گرفته می‌شود.

 رنگ نارنجی، احساس هیجان، گرما و شور و شوق را به ذهن می‌آورد.

 

 رنگ نارنجی، معمولاً برای جلب توجه مورد استفاده قرار می‌گیرد .

روان‌شناسی رنگ سبز

 رنگ سبز، رنگ سردی است که نماد طبیعت است.

 رنگ سبز، نشانگر آرامش، خوشبختی، سلامتی و حسادت است.

 محققین دریافته‌اند که رنگ سبز می‌تواند باعث افزایش قابلیت خواندن گردد. برخی از دانش‌آموزان و دانشجویان با قراردادن یک برگه شفاف سبز رنگ بر روی صفحه کتاب، می‌توانند مطالب را با سرعت بیشتری از حدّ معمول بخوانند و درک کنند.

 رنگ سبز، از دیر باز نماد باروری بوده و در قرن پانزدهم برای لباس عروسی به کار می‌رفته است.

 از رنگ سبز در دکوراسیون به دلیل اثر آرام بخشی آن استفاده می‌شود.

 

 رنگ سبز باعث کاهش استرس می‌شود. کسانی که در فضای کاری سبز رنگ کار می‌کنند، کمتر دچار دردهای دستگاه هاضمه می‌شوند.

روان‌شناسی رنگ آبی

 آبی، رنگ مورد علاقه بسیاری از مردم و محبوبترین رنگ در بین مردان است.

 رنگ آبی، احساس آرامش را به ذهن می‌آورد و معمولاً نشانگر صلح، امنیت و نظم است.

 رنگ آبی، می‌تواند احساس غم، درون‌گرایی یا گوشه‌گیری را در بعضی افراد به وجود آورد.

 رنگ آبی معمولاً برای دکور دفاتر مورد استفاده قرار می‌گیرد زیرا تحقیقات نشان داده است که افراد در اتاق‌های آبی کارآیی بیشتری دارند.

 رنگ آبی با وجودی که از محبوبترین رنگ‌هاست امّا یکی از رنگ‌هایی است که کمترین اشتها را بر می‌انگیزد. در برخی از برنامه‌های کاهش وزن توصیه می‌شود که غذای خود را در بشقاب‌های آبی بکشید. رنگ آبی به ندرت به صورت طبیعی درخوراکی‌ها

وجود دارد. همچنین رنگ آبی غذا معمولاً به عنوان نشانه فاسد بودن و یا سمّی بودن آن در نظر گرفته می‌شود.

 

 رنگ آبی می‌تواند باعث کاهش ضربان قلب و حرارت بدن گردد .

 گرایش های قومی و مذهبی 

(در قانون اساسى "ماده35" تشكيل وفعاليت احزاب سياسى بر پايه قوم, مذهب,  سمت  وزبان ممنوع اعلام شده است )   در جامعه اى   مثل افغانستان كه از اين نظر ناهمگون است . تشكيل وفعاليت بر بنا هاى مذ كور ,خطر جدى براى همبستگى ملى به حساب مى ايد. زيرا انچه امروز از گروههاى قومى , مذهبى ,و زبانى به ذهن متبادر ميشود . گر ايشهاى  واگرايانه است. در جو امع مدرن هنوز  به طور كامل تاثير جدايى افگن گرا يشهاى قومى مذهبى و زبانى بر طرف نگرديده است  چه رسد به جوامع سنتى مثل افغانستان كه اينگونه گر ا يشها به شكل نادرست ان اسيبهاى جدى را متوجه وحدت همبستگى ملى نموده است و اگر در ايندهاستراتيزى صيح در اين زمينه اتخاد نگرد د , احتمال تكرار  حوادث نا خو شايند ناشى از اين مسايل دور نيست.   احزاب با احداف قومى ,  نزادى  , مذ هبى و زبانى به وحدت و انسجام ملى اسيب مى رساند . اگر حزبى باا ين محور ها -شكل گيرد وقدرت را قبضه كند طبعى است در جامعه اى مثل افغانستان , تعبيضات قو مى ,و مذ هبى وزبانى را دامن خواهد زد چنا نكه در برخى از كشور ها ,اجتماعاتى بنام احزاب وجود دارند كه در حقيقت نماينده گرو پهاى قو مى  متفاوت هستند كه ميخواهند در عين حفظ ساختار  قبيله اي خود , هو يت سياسى  جديد نيز بيدا كند ولى در اين حالت نميتوان از نظام حز بى مدرن سخن به ميان اورد زيرا از كنش و واكنشهاى متقابل كه بايد بين احزاب وجود داشته باشد تامجموعه اي بنام نظام حزبى به وجود ايد خبر ى نيست مثال:لبنان , سوريه , عراق و بسيارى از كشور هاى  خاور ميانه مويد همين و اقعيت تلخ است  و جود گرو ههاى  قومى و مذ هبى متفاوتى  كه ميخواستند يا ميخواهند در قالب  حزب فعا ليت كنند اما هدفى جز سلطه قوم خو يش بر اقوام د يگر ندارد   . در مجموع مى توان چنين نتيجه گرفت كه وجود احزاب متعدد در بر خى از كشور هاى جهان سوم , چيزى جز سر پوش گداشتن بر هو يتهاى قو مى و مذهبى نيست . برخى از احزاب سياسى موجود در افغانستان زير نقاب مدرن حزب به د نبال اهدا ف ,قومى ,ومذهبى و نزادى هستند, تفاو تى كه با گذشته دارد اين است كه تعصبات و تعبيضهاى قومى , نزادى و زبانى امروزه در قالب مدرن حزب پى گيرى مى شود . احزاب بر پايه  دينى وقومى  در كشور ها با تر كيب ا قوام و مذ اهب مختلف , ريشه دمو كر اسى ووحد ت ملى را نا بود مى كنند. از جمله  در افغانستان مى تواند اين ديد گاه صادق باشد . اما فضاى جديد حاكم برافغانستان اين اميد را زنده خواهد ساخت  كه احزاب سياسى گام به گام به جايگاه تعريف شده و قانونى خود نزديك شوند . در اين فرايند عوامل متعددى مى تواند نقش مثبت وسازنده را  ايفا نمايند كه رويكرد مثبت نخبگان قومى , رسا نه هاى جمعى وعملكرد در زمينه كاهش تعصبا ت قومى , مذهبى و زبانى از عوامل مهم كاركردمثبت احزاب در اين زمينه ميباشد 

به اميد رويكردهاى مثبت احزاب سياسى درافغانستان عزيز

داكتر راضيه هوتكى 

چگونه زیباتر به نظر برسیم؟

شاید براى شما اتفاق افتاده باشد که دوستتان در حالى که پیراهنى صورتى به تن کرده توسط اطرافیان مورد تحسین، تمجید و توجه فراوان قرارگرفته باشد. شما نیز به طبع او پیراهنى به همان رنگ تهیه کرده و به تن مى کنید. اما علاوه براینکه کسى شما را تحسین نمى کند مورد تمسخر و ریشخند دوستانتان قرارمى گیرد. اگر مى خواهید بدانید که چرا آن پیراهن صورتى مناسب شما نبوده و اینکه اصلاً مى توانید لباسهاى رنگ روشن بپوشید یا نه. این مقاله را بخوانید.

 

پوستهاى تیره

افرادى که تیره پوست هستند معمولاً داراى چشمان و موهاى مشکى یا قهوه اى تیره اند. این افراد باید لباسى را انتخاب کنند که با رنگهاى تیره مغایرت داشته باشد. این مغایرت چهره را از یکنواختى بیرون آورده و باعث جذابیت بیشتر آنان مى گردد رنگهاى مناسب این گروه عبارتند از: صورتى، سفید، خاکى، آبى ملایم طوسى روشن  رنگهاى نامناسب افرادى که پوستشان تیره است نیز:مشکى، قهوه اى تیره، فیروزه اى، سبزشمعى، قرمز تیره است.

اگر جزو این دسته افراد هستید از پوشیدن لباس با رنگهاى گرم و تیره خوددارى کنید. از آنجایى که رنگ مشکى و آبى تیره معمولاً به عنوان لباس رسمى کار در نظر گرفته شده و نمى توان به طور کامل آن را کنار گذاشت، لذا سعى کنید به کارگیرى آنها را به حداقل رسانده و فقط در صورت لزوم از آنها استفاده نمایید.

 

پوستهاى معمولى نه تیره و نه روشن

افرادى که داراى چنین رنگ پوستى هستند مى توانند تقریباً از هر رنگ لباس استفاده کنند. از آنجا که هر دو رنگ روشن و تیره مى تواند با اینگونه رنگ پوست مغایرت داشته باشد، بنابراین از هر دو طیف رنگ مى توان استفاده کرد ولى بهتر است براى جذابیت بیشتر پیراهن را هماهنگ با رنگ چشم انتخاب کرد.

رنگهاى مناسب این گروه عبارتند از: آبى، سورمه اى، گندمى، مشکى، صورتى رنگهاى نامناسب نیز: مغزپسته بژاى، بنفش، قهوه اى تیره، قرمز است.

تنهارنگهایى را که در این گروه اصلاً نباید به کار برد، رنگهاى نزدیک به رنگ پوست است. براى مثال اگر رنگ پوست شما زیتونى است، از پوشیدن لباس زیتونى یا قهوه اى خوددارى کنید.

 

پوستهاى روشن

اینگونه افراد معمولاً موهایى بلوند و روشن داشته و رنگ چشم آنها سبز، آبى، طوسى یا قهوه اى روشن است. رنگى مناسب این گروه است که با رنگ پوست تضاد داشته باشد.

 

رنگهاى مناسب این گروه شامل: آبى ملایم، قهوه اى، آبى ، سیر، هر رنگى غیرسفید مى شود.رنگهاى نامناسب نیز: قرمز، صورتى، نارنجى، زرد، ارغوانى است.در این گروه باید به طور کلى از رنگهاى خشن و روشن استفاده نموده تا تضاد کافى با رنگ پوست به وجود آید. بکارگیرى رنگهاى گرم به هیچ عنوان توصیه نمى شود .

 

دیگران صعود نمودند تا به مهتاب و مریخ --

-ما نگشتیم فارغ ازجنگ تا هنوزدر لانه ایم

سرزمین ما افغانستان که ریشهء درتاریخ سرفراز آریانای کبیروخراسان بزرگ دارد، با داشتن میراث ها وافتخاراتِ با عظمتِ خویش، که مسلماً ناشی ازفرهنگِ غنی و ُپربارآن میشود، درمسیر تاریخی خویش فراز وفرود های مختلفی را داشته است

تعریف ملت افغانستان در قانون اساسی جدید اگر چه تام ولی به نحوی شامل یک پارادوکس عجیب است که در وهله اول ذهن هراندیشمندی راکه اندکی ازاوضاع افغانستان مطلع باشد مشغول میدارد. در مسوده قانون جدید آمده است ( ملت افغانستان عبارت است از تمام افرادی که تابعیت افغانستان را مطابق به احکام قانون دارا باشد.)به هرفرد از افراد مذ کورکلمه افغان اطلاق می شود کشورما نام  رسمی اش افغانستان است . یعنی سرزمین افغا نها ، درظاهراین اسم به این سبب برآن نهاده شده وچندان عمر طولانی ندارد واز نگاه نام گذاری اش شایدچند قرنی بگذارد ،که یادگار دوران نیاکان غیورماست وازنگاه تاریخ درخشان آن واقعا این اسم برازنده این سرزمین میباشد افغانستان یعنی سر زمین شیون وفغان اگراشتباه نکرده باشم تاریخدانها به این نکته اشاره کرده اند که مردم عزیزما بسیار پرسروصدا بوده اند ازاینروآنها را افغان نامیده اند

در ظاهرافغانستان کشوری است آزاد که قوتهای خارجی بخاطر تأمین امن واستقراروزمینه سازی برای یک زندگی با کرامت برای باشنده گان این سرزمین که زخمهای عمیقی از مداخله مستقیم وغیرمستقیم خارجی ها را در جسم پاره پاره خود به یادگار دارد، آمده اند. اما درعمل میبینیم که کشورومردم ما را در غل و زنجیرهای قوی بسته اند که نه از خود اختیاری دارد و نه هم آزادی

گروه خشک اندیش وفرهنگ ستیز (طالبان) در تبانی با بنیادگرایان وتروریزم بین المللی،نه تنها تمام خوشی های مردم افغانستان راگرفتند، بلکه آزادی واختیارطبیعی انسانهای آن جامعه را زیر سوال برده، هنر، فرهنگ و تمدن انسانی را به نابودی کشانید ند.

به انزواکشیدن جامعه ازکاروان بشریتِ جهانی، نشر و زرع موادِ مُخد رو قاچاق آن برای نابودی و اعتیادِ بشریت و به خطرقراردادن استقلال و تمامیتِ ارضی کشور در صورتِ نبودِ مقاومت!  طبیعتاً همه ارمغان هائی بودند که بنیادگرایان و تروریزم جهانی درتبانی با کشورهای حامی ایشان برای مردم، کشور وتاریخ ما به یادگار گذاشتند

و شاید آن شعار" آزادی" را که برای کشورما بکار میبرند بمعنی دیگریست ؛ یعنی آزادی برای هر غیر، تاهرچه خواهند در کشور ما انجام دهند و برسرمردم ما هرچه خواستند بیاورند. اما اگراز حقیقت نگریزیم ، چگونه میتوان از دیگران خواهان احترام بخود و جغرافیای ملی خود باشیم ، وقتی میبینیم افرادی از همین جغرافیا و همین ملت در برابر مشت پولی، افسار دیگران را بگردن میگذارند و پیش قراول همین دیگران برای هتک حرمت حریم کشور و برباد دهی وحدت مردم ما میشوند؟!. وقتی دفتر ریاست جمهوری ما متهم به ریزه خوری دیگران که بخاطر اهداف ناپاک شان خواهان نابودی کشور ما اند، ، از دیگران چه انتظاری باید داشت؟ . آیا این آزادی عمل دیگران را خود ما زمینه سازی نمیکنیم؟!. حال که وضعیتِ کشور ظاهراً شکل دیگری را بخود گرفته و ساختار های نظم دولتی تغیر صورت نموده اند ( با آنکه برتری جویی قومی، نابرابری، بی عدالتی، فساد و معامله گری- حتی در سرنوشتِ ملت و جامعه- به وضاحت نمو دار میباشد)، همانطوریکه تجربه نشان داده و تصور میشود چهرهء اصلی دولتمردان از زیر نقاب های تفکر طالبی در برابر ملت و جامعه نمایانتر و آفتابی تر خواهد شد

 امریکا توانست اوضاع را برای مداخلۀ علنی خود مساعد بسازد. وبرنامۀ امریکا درافغانستان باعث ازبین رفتن بیشتراز صد هــزار نفرافغان ازهرسه طرف (طالب، مخالف طالب ومردم) شد.وبعداء بخاطر برچیدن طا لب که ظاهرآطالب تمردکردند واحساس خود خواهی وآزادی نشان داد ند تاامروز بنام طا لب خون افغان مباح دانسته میشود وهرروزازقتل بیشمارطا لب فاتحانه اعلان میگردد اگراین مطلب بدون واقعیت آن تبلیغات جنگی هم باشد نسل های بعدی این را لعنت خواهند فرستاد اگر نسل امروزاز قضایا بیخبراند یا احسا س ایشان مکدر گردیده است که اینطورنیست و آینده راجوانان با درد ،دلسوز وبادرک رقم میزنند . گرچه تا فعلآبها اشتباه امریکا را افغانها با خون خود میپردازند

میتود قیمت گذاری برسر مخالفین وروشهای نظامیگری وتولید شعارهای اسلامیست وتروریست  دردها ، مصیبتها، و عوامل دیگری است که باید درپی چا ره وعلاج اساسی آن شد . این شعار ها چاره اساسی  مشکلات  نبوده ، به مرور زمان کهنه میشود و کهنگی شکل وشما یل هرشی را از استعمال  بدورمی اندازد و کار ساز نمی افتد

                        داکتر راضیه هوتکی    

این طنز نیست به مفهومش دقت کنید

 

فرعون پادشاه مصر ادعای خدایی میکرد. روزی مردی نزد او آمد و در حضور همه خوشه انگوری به او داد و گفت اگر تو خدا هستی پس این خوشه را تبدیل به طلا کن. فرعون یک روز از او فرصت گرفت. شب هنگام در این اندیشه بود که چه چاره ای بیندیشد و همچنان عاجز مانده بود که ناگهان کسی درب خوابگاهش را به صدا در آورد. فرعون پرسید کیستی؟ ناگهان دید که شیطان وارد شد. شیطان گفت خاک بر سر خدایی که نمیداند پشت در کیست. سپس وردی بر خوشه انگور خواند و خوشه انگور طلا شد. بعد خطاب به فرعون گفت من با این همه توانایی لیاقت بندگی خدا را نداشتم آنوقت تو با این همه حقارت ادعای خدایی می کنی؟ پس شیطان عازم رفتن شد که فرعون گفت چرا انسان را سجده نکردی تا از درگاه خدا رانده شدی. شیطان پاسخ داد زیرا میدانستم که از نسل او همانند تو به وجود می آید.

 

 

خانمها معتقدند که می توانند بعضی از کارها را به نحو احسن انجام دهند، ولی بهتر است این ادعاها، استدلالی را هم در بر داشته باشند. تحقیقات انجام شده در آمریکا ثابت می کند که اکثر بانوان در انجام این ۸ کار از مردان بهترند.

رهایی از شکست عشقی

 

بر طبق تحقیق انجام شده از ۱۰۰۰ فرد مجرد در مجله(مجله بهداشت، درمان   مشخص شده که مردان در هنگام شکست عشقی، زمان بیشتری را نسبت به رفتار زنان در ناراحتی و غم ناشی از جدایی و شکست سپری می کنند.

رانندگی در شهر 

تحقیقات ترافیکی انجام شده در سال ۲۰۱۰ نشان می دهد که ۸۰٪ عاملین تصادفات شهر.ی مردان بوده اند. زنان به سبب رعایت احتیاط کمتر از مردان دچار حادثه می شوند

تحصیلات آکادمیک 

 

بر طبق آمار Bureau of Labor ، دانشگاه ها به ازای هر ۱۰۰مردی که فارغ التحصیل می شوند، ۱۸۵ زن را فارغ التحصیل می کنند. آنها تخمین می زنند که تا سال ۲۰۱۶ میلادی، ۶۱٪ لیسانس ها، ۶۳٪ فوق لیسانس ها و ۵۸٪ فارغ التحصیلان مقطع دکترا زن باشند.

آدرس دادن و راهبری

 

محققان دانشگاه سنت جوزف در فیلادلفیا گروهی از مردان و زنان را تحت آزمایش قرار دادند تا آدرس مکان های توریستی محبوب را بدهند و به طور کامل شرح دهند که چگونه می توان به آنجا رسید. آنها به این نتیجه رسیدند که خانمها خیلی دقیق تر از آقایان انجام می دهند. محققان معتقدند که بانوان هنگام آدرس دادن پس از اندکی مکث و بررسی کل مسیر آنرا به زبان می آورند و این در حالی است که آقایان به محض اینکه از آنها سوال می پرسید، شروع به پاسخ دادن می کنند و در حین پاسخ دادن مدام خود را تصحیح می کنند 

  سرمایه گذاری

 

مردها بیشتر از زنان در فروش سهام خود دچار اشتباه می شوند و ضرر بیشتر شامل حالشان می شود. مطالعه در سال ۲۰۰۹ نشان می دهد که سرمایه بانوان شرکت کننده در بازار بورس بین سالهای ۲۰۰۳ و ۲۰۰۴ با ۱۰٪ رشد همراه بوده و این رقم ۳٪ از رشد کل شاخص بورس و ۴٪ از میزان رشد متوسط سرمایه مردان بالاتر بوده است.

 حافظه‌ی بهتر 

 

۲ مطالعه جدید اثبات کردند که زنان ۵ درصد بیشتر از مردان قدرت به خاطر سپاری کلمات و چهره ها را دارند. همینطور تحقیقات انجام شده در سال ۲۰۰۸ که در سوئد انجام شد، نشان داد که زنان قدرت بیشتری در حفظ کلمات، اشیا و تصاویر در ذهنشان دارند.

  چکش زدن

زنان ۱۰٪ از مردان در وارد کردن ضربه توسط چکش دقیق تر اند و ضربه را با نیروی متناسب وارد می کنند. این نتایج را دانشگاه ماساچوست پس از انجام تحقیقات بر روی زنان و مردان اعلام نمود.

 

 

گویندگی اخبار 

 

محققان سوییسی بر این باورند که اخباری که توسط گویندگان زن گفته می شوند، اعتبار بیشتری را نزد بینندگان به نسبت اخبار گفته شده توسط مردان کسب می کنند

نگرانی

فقط دو چیز وجود داره كه نگرانش باشی: اینكه سالمی یا مریضی

اگر سالم هستی، دیگه چیزی نمونده كه نگرانش باشی؛

اما اگه مریضی، فقط دو چیز وجود داره كه نگرانش باشی: اینكه دست آخر خوب می شی یا می میری

اگه خوب شدی كه دیگه چیزی برای نگرانی باقی نمی مونه؛

اما اگه بمیری، دو چیز وجود داره كه نگرانش باشی: اینكه به بهشت بری یا به جهنم

اگر به بهشت بری، چیزی برای نگرانی وجود نداره؛

ولی اگه به جهنم بری، اون قدر مشغول احوالپرسی با دوستان قدیمی می شی كه وقتی برای نگرانی نداری

پس در واقع هیچ وقت هیچ چیز برای نگرانی وجود نداره

 

امیدوارم همیشه سلامت و شاد باشید

 

تاریخچه کتاب و کتابخانه در عهد باستان

بزرگترین تمدن و مدنیت قدیم در میان دو دریای بزرگ به نام تیگرس و ایپرتس که مردمان رومی و یونانی آنرا به نام سر زمین در میان دو دریا و نسل های گذشته ما آنرا بنام بین النهرین یاد می کردندکه بعد ها بنام بابل مسمی شد و همین اکنون این ساحه ، بنام بغداد مرکز و یا پایتخت عراق امروزی محسوب میشود. مهمترین شهر باستانی عراق بنام شنعار یاد میشد و کهن ترین آثار کتبی نیز از همین شهر بوجود  آمده است. در عهد باستان سومری ها ، آشوری ها و  بابلی ها درین سرزمین هموار زیست داشتند. که همه مبتکر زراعت ، هنر ، فن معماری ، مهارت هندسی ، علم ، ادبیات و مهمتر از همه ، و بیکی از سبک های قدیمی خط نویسی را نیز آشنا بودند و  این خط را در حوالی 2500  الی 3000  سال پیش از میلاد کشف کرده اند. در گذشته ها چنین استنباط میشد که تمدن سومری ها از مصر سر چشمه گرفته ولی در نتیجه پژوهش های که بوسیله باستان شناسان صورت گرفت و  آثاری که از قسمت های جنوبی عراق بوجود آمد مبین این حقیقت است که این تمدن درخشان 4000 سال پیش از میلاد درین کشور وجود داشته و سومری ها با این کشف بزرگ خدمت شایانی را به نسل بشر انجام داده اند. برای نوشتن از قلم فلزی و نوک تیزی شبیه میخ استفاده می نمودند " و از همین سبب به خط میخی مسمی شده است." و  آنرا در روی چوب ، عاج و گل نرم بکار می بردند. ابتدا گل نرم را به شکل لوحه می ساختند و بروی آن می نوشتند و سرانجام آنرا پخته می کردند. همین لوحه های گلی نخستین کتاب های ساخته شده دست بشر شناخته شده است. درین کتاب ها آثار تجارتی ، حقوقی ، مذهبی ، علایم جادوئی ، افسانه های مقدس ، حکایت ها و روایات ملی و قومی درج گردیده است بعد از پایان کار آنرا در معابد ، قصر ها و مدارس خود نگهداری می نمودند تا مورد استفاده نسل های بعدی قرار گیرد. گوشهً از مکان های که نام بردیم و کتاب های گلین در آن ذخیره شده بود عبارت از کتابخانه های آن دوران بود. پس از تمدن سومریان ، تمدن بابلیان آغاز می شود و بابلیان تعقیب کننده و ادامه دهنده راه سومریان است و یکی از مهمترین و بهترین نمونه های آن کتابخانه بورسیپا بود و از مهمترین آثار باقیمانده از تمدن بابلیان می توان " قانون حمورابی " را نام برد. آشور بانیپال که در جریان سال های 626 – 668 پیش از میلاد می زیست . اولین دستاورد او  وسعت بخشیدن کتابخانه ها بود او کتابخانه بسیار بزرگی را در شهر نینوا اساس نهاد و کتابداری را به کتابخانه بورسیپا گسیل داشت تا آثار آنجا را کاپی و در کتابخانه نینوا انتقال دهد.آشور بانیپال نیز به نوبه خودکار بزرگی را در ایجاد کتابخانه در عهد باستان انجام داده است. و یک کتابخانه منظم برحسب موضوع و نشانی ترتیب و در خدمت بشر قرار داده است. به همین ترتیب گیتس اختراع خط و نگارش را به سومریان، قانون گذاری را به بابلیان و ایجاد و انکشاف کتابخانه ها به آشوریان منسوب ساخته است

 

   منابع: عجاب هفت گانه جهان باستان اثرشیرین نظیری  و  ویکی پدیا دانشنامه آزاد

 مادر تریسا

مادر تریسا در 26 آگست 1910 میلادی در مقدونیه چشم به جهان گشود۰او ، از جمع سه دختر خانواده جوان ترین شان بود۰ والدین تریسه البانی بودند۰ تریسه در هژدهمین بهارزندگی، اسم خود را درلست انجمن خواهران لوریتو در ایرلند درج نمود و سپس در دوبلین آموزش دید. تریسه در دسمبر 1928 از جانب انجمن خود به هند اعزام شد و سفر خود را تا دامنه های کوه همالیا ادامه داد. در 6 جنوری 1929 روانه کلکته مرکز بنگال شد. تا در آنجا دروس دختران بی بضاعت را که توان پرداخت فیس مکتب را نداشتند بعهده گیرد. مدتی درین عرصه فعالیت نمود. ولی همواره الهام قلبش، بیشتر ازین مسولتی که داشت. او را به جائی دیگری می کشاند، جائیکه در آنجا مردمان با عالم بدبختی و سیه روزی دست و پنجه نرم می کردند. و درد و رنج ، فقر و گرسنگی ، بی خانگی و بی دوائی ای ،یار و یاور شان بود. بلی عزیز خواننده گرانقدر: اینها اشخاصی بودند که در کناره های سرک ها و زیر پل ها بدنیا آمده بوده و در همین سرک ها بزرگ شده و  سر انجام در میان کثافات خورد و خمیر گشته و درهمین جاده های کثیف نیست و نابود می شدند. مادر تریسه؛ شکوه و شیون و دست های آنها را که، جهت طلب یک لقمه نان و گیلاس آب دراز شده بود، بار ها مشاهده نموده و این وضعیت روح و روان مادر تریسه را می آزرد و در صدد چاره جوئی آن برآمد. برای پیشبرد فعالیت درین عرصه ابتداء از جان پال اجازه خواست، تا او بتواند سازمان خیریه ای را ایجاد نماید. دیری نگذشت که اجازه نامه ، پاپ مواصلت ورزید و مادر تریسه  دست بکار شد. ولی درین اثنایکه که می خواست انجمن خیریه را تاسیس نماید ، صرف یک ساری سفید با خط های آبی و یک جوره پاپوش عادی همه دارائی او را تشکیل میداد . لیکن عزم و اراده فولادین او والاترین گنج و سرمایه برای برآورده شدن اهداف و آرمان هایش شد. مادر تریسه در سال 1952 موفق شد که انجمن خیریه خود را بناء نهد و عده ائ از زنان دلسوز و مهربان را نیز در کار انجمن بسیج سازد.مادر تریسه معبد کالی را بدین منظور انتخاب کرد.« البته این معبد محل عبادت اهل هنودی هند بود » بدفتر معبد ، نامهً فرستاد تا اجازه معبد را کسب نماید. سر انجام مادر تریسه اجازه بخشی از معبد را بدست آورد. مادر تریسه با سایر دستیاران خود در سرک های کلکته می رفتند و از آنجا انسانهای را که در حالت نزع و جان کندن و بعضی ها هم نزدیک به مردن و عده ئی هم مریض و ناتوان بودند ،جمع میکردند و در معبد می آوردندو تا هنگام مرگ از آنها پرستاری مینمودند.

«مادر تریسه در یکی از مصاحبه های خود با یک نویسنده کتابی چنین گفت: که او اولین بار خانمی را از روی سرک بالا نموده بود که نیمه بدن آن توسط موش ها و مورچه هاخورده شده بود. من او را به شفاخانه بردم ولی آنها نمی خواستن اورا بستر کنند. من به آنها گفتم اگر این مریض را نمی پذیرید و او را کمک نمی کنید من در همین جا می مانم. آنها در نتیجه اصرار زیادمن ، او را داخل بستر نمودند. ولی متاسفانه نا وقت شده بود و نتیجه مثبتی به وجود نآمد.سپس من به دفتر ساختمان شهری رفتم و از آنها پرسیدم که در کجا میتوانم چنین اشخاص مریض، فقیر ، گرسنه و بی لباس را که در روی سرک ها به حالت بسیار رقت بار افتاده اند و در آستانه مردن قرار دارند. حد اقل برای چند روزی در زیر یک سقف دور از آفتاب سوزان جا به جا سازم . زیرا امروز من تعدادی زیادی ازین مریضان را دریافته ام ، و تعدادی دیگری از آنها در روی سرک ها مرده اند.در آن موقع ما هزاران زن ، کودک و مرد ها را « 42000 » را از سرک های کلکته جمع آوری نمودیم و آنها را در معبد آوردیم. آنها حد اقل در روز ها و یا دقایق آخر زندگی خود ، انسانهائی را ملاقات کردند که به رضای خدا به آنها خدمت می کردند و در کنار آنها قرار داشتند. نباید ناگفته گذاشت که از ارقام فوق در حدود 19000 نفر آن زنده مانده و به حیات خود ادامه دادند. ما برای این گروهی بزرگ نیز تا حد توان انجمن ، کار های را انجام دادیم. ما برای عده شان، کار دریافت کردیم و برای بی خانه های آنها ، سر پناهی را در داخل موتر ها تنظیم نمودیم. ولی در هر صورت این بسنده نیست و سلسله کار ما ادامه دارد.خوشبختانه

در سال 1953 در کلکته اولین مرستون ما تاسیس شد و دامنه فعالیت های ما روز تا روز وسیع تر گردید و این فعالیت ها صرف به هند منحصر نماند بلکه قاره های پنجگانه را نیزدر برگرفت و ده ها منازل رهایشی به چنین اشخاص ایجاد و مورد بهره برداری قرار گرفت. درین خانه ها مواظبت از الکولست ها، بیخانه ها و رنجور ها صورت می گیرد . اکنون در ین موسسه های خیریه بیش از یک ملیون انسان در بیشتر از 40 مملکت مصروف کار اند.مهاجرین و پناهجویان، سیلاب و زلزله زده گان و سایراشخاصی که آسیب دیده باشند ، از کمک های ما مستفید می شوند. مادر تریسا ، مادری مهربانی بود که سراسر زندگی خود را وقف خدمت به انسانهای غریب، مریض ،معیوب و معلول نمود و این انجمن را که با دستان تهی در هند بنیاد نهاد و به تدریج عالم گیر شد. در نتیجه همه جهان با کار و فعالیت و احساس و دلسوزی او آشنا شده و همه او را به دیده قدر می نگریستند. اگرچه او بتاریخ 5 سپتمبر 1997 میلادی از میان ما رفت ولی خاطره تابناک او در قلب همهً بشریت جا گرفته و کارنامه هایش ثبت تاریخ جهان گردیده است.

به پاس قدر دانی ازین زن ،دلسوز و فداکار جایزه ها ، مدال ها و تحسین نامه های فراوانی از سرتاسرجهان به مادر تریسا مواصلت ورزید.که به گونه مثال رقم کوچک آن را ،درینجا به معرفی میگیریم. در سال 1971 جان پاپ جایزه صلح را به او اهدا نمود و در سال 1972جایزه نیرو تحت نام صلح جهانی و در سال 1979 جایزه نوبل به وی تفویض گردید.   

یادش گرامی و خاطره اش جاویدان باد