اکرم عثمان

داستان کوتاه

نميدانم عشق مرض بي درمان است يا بي عشقي، و غلام رسول هر دو را از سر گذراند. وقتي كه عاشق نبود در تب بي عشقي مي سوخت و وقتي عاشق شد در تب عاشقي. بسيار ميكوشيد به كسي دل ببازد و يا از كسي دل ببرد،‌ بجايي نرسيد لاجرم بيكار ماند و متاع ارزانش بي خريدار.

يكي از روز ها همينكه به خانه رسيد مهمانخانه را پر از مهمان يافت به او مژده دادند كه اهل بيت خاله بعد از سالها براي چندي از هندوستان به مهماني آمده اند.

غلام حسب معمول بزرگان را دست و كودكان را سر و رخسار بوسيد اما همينكه نوبت نازي دختر خاله رسيد درماند كجايش را ببوسد.  خاله زاده در ساري زعفراني روشن، چون خمچه رساي طلا مقابلش به پا خاست. گفتي آتشي، نا به هنگام از دل زمين شراره كشيده است. غلام سريع و دست و پاچه سلام كرد و گوشه گرفت. خاله زاده از دور زير نگاه گرفتيش، قد و قامت غلام در نظرش عجيب مي آمد. از روزگار كودكي تا آنگاه كه همديگر را نديده بودند. غلام يك و نيم قد مرد هاي دگر شده بو و پشت لبهايش سياه ميزد. لحظاتي بخير گذشت.

غلام هم كه وسوسه شده بود ميخواست دختر خاله را سير ببيند اما حجاب جيا، دمش را مي گرفت و نمي گذاشت كه نگاههايش از گل قالي كنده شود، از بس به شاخ و گل و برگ نقشهاي گونه گون فرش خيره ماند، گمان برد تمام آن خطوط پيچاپيچ و ظريف و رنگارنگ، ‌رفته رفته از زمينه قالي جدا ميشوند و در هوا با اشكال مريي و باريك، سيماي لعبتي را شكل هاي مي بخشند كه خرمن گيسوان افشانش از شانه ها تا كمرگاه لغزيده اند، شگفتي يي آميخته با رخوت، دستش ميدهد، گقتي حشيش دود كرده است. در هاله يي از شك و ترديد نگاههايش با نگاه هاي شبه گره ميخورد و قلبش ميلرزد. با اين لرزش به خود مي آيد مي بيند كه غرق در چشمهاي نازي شده است مي شرمد و سرش را به زير مي اندازد.

شب كه ميشود، بسترش را داغ تر از هميشه مييابد گويي شبي از شبهاي تموز است. او هيچ وقت در ميزان سال هوا را آن همه گرم و جانفرسا نيافته بود. پلك روي پلك ميگذارد، ‌اما عوض خواب، خيال نازي چون كرمكهاي شبتاب، تا الله صبح زير مژگانش در رفت و آمد ميباشد. به خود اندر ميشود در مييابد كه نوع بيماري عوض شده و جاي آن خلا و بي حسي و بي حالي را گرمي مطبوعي پر كرده است.

نازي سبزه دلكش بود، مثل فلفل. آن سالهايي كه پدرش در گجرات و بنگاله و پتياله دنبال حيل كلان و حيل خورد و دال چيني و انار دانه ميگشت آفتاب حسود آن ديار كه سپيد اندامي به لطافت نازي را ديده نداشت عقرب وار چند نيشش ميزند كه پاك گندمي رنگ ميشود- گفتي از تيره و تبار درو گران بوده است.

غلام پيشتر ها فكر ميكرد كه صرف كابلي دختر هاي سفيد پوست و يك لا و نازك اندام زيبايند و اما بعد از ديدار نازي در مي يابد كه سبزه دلكش بهتر است چه اگر سفيد خود را نيارايد و از سرخي و سفيده مدد نگيرد پك بيرنگ مي شود مثل شيربرنج كه طعم دارد و رخش ندارد ولي بروي گندمي هر چه بنگري سير نميشوي و شايد طعم مدام نان گندم از همين خاطر باشد.

دختر خاله از بنگالي با خودش عشق و آتش بار كرده بود و متاعي كه سوزانتر و خوشبو تر از مرچ و مصالح هندي است و غلام به تدريج در اين آتش ميسوزد و پخته و مصفا ميشود. بعد از سي و پنج روز آوازه بر گشت خانواده خاله به هندوستان بالا ميشود و غلام از فرط تشويش عقل و هوش از دست مي دهد. سراغ چاره مي برآيد ولي مادرش عتاب آلود ميگويد كه هنوز دهنت بوي شير ميدهد و اين آرزو را در سينه اش ميكشد و گپ را در دلش سنگك ميكند. غلام كه از آن طرف راه بسته مي بيند دل به دريا ميزند و نرم نرمك دل نرم دختر خاله را نرمتر ميسازد. هر دو قرار عروسي ميگذارند و نازي به غلام ميگويد:

ـ هندوستان بيا همانجا به مراد ميرسيم و تو خانه داماد شو! غلام قبول ميكند و مرد مردانه قول شرف ميدهد. در ضمن از ليلي خواهر خوانده و دختر عمه غلام ميخواهند كه كار رساندن خط ها و پيغمهاي شانرا به گردن بگيرد.

بالاخره كاروان عشق و آتش و مرچ و مصالح رحل سفر ميبندد و در اولين هودج - نازي فلفلي در همان ساري زعفراني روشن گاه وداع ميگويد:

ـ غلام جان صد حيف كه روز هاي كابل بسيار كوتاه بود تا ديدن دگه يا الله و يا نصيب.

و اين آخرين گپ معني دار٬ غلام را منقلب ميكند از آن روز به بعد از خانه دل ميبرد و سرش به كافه ها و سينما ها مكشد. از بام تا شام گوش به ريكارد هاي فلمي ميدهد و گمان ميبرد كه بين اين نواها و صداي آهنگنين نازي مناسبتي است. از گذرها « هندو گذر » و از بازار ها رسته عطاري ها خوشش مي آيد. مرچ خور و مصالح خور ميشود و مادرش نيز به خاطر اينكه دردانه فرزندش دل نيندازد نه تنها پشت دلش ميگردد و در صدد رام كردن شوهر نا موافقش ميبرايد بلكه با هوشياري٬ تمام غذا هارا با انار دانه و ميخك و لونگ و زرد چوبه تند و تيز ميسازد

در آنروز ها آهنگ «دنیا دیوالی » آهنگ روز بود غلام با پول مادر یک دستگاه گرامافون صندقی سگ چاپ میخرد و اولین بار صدای آهنگ» دنیادیوالی» را از آن بلند میکند. گاهی بفکرش میرسد برود هندوستان بچه فلم شود مگر دریغش میاید چه دنیای سینماگرها را کمی با لوث و بی حیایی آغشته میبیند و نمیخواهد که نازی جانش را در آئینه آنهـــا ببیند. باری آرزو میکند که برود ملنگ شود و مجنونانه سر به کوه و بیابان بزند اما میداند که بی مرچ ومصالح و فلم هندی و دنیا دیوالی روزش به شام نمیرسد.

یکی از پنجشنبه ها گاهی که میخواهد برود به تماشای فلم «سونی  میوال»، دوستی همدلی بند دستش را میگیرد و یکه راست میبردش شوربازار، دست چپ نرسیده به کوچه خرابات، دکان «لاله جی بگوان سنگهــ» قرار داشت، او نیمچه جادوگر و نیمچه طبیب بود. ولی شهرتش از جای دیگر آب میخورد. شایع بود که مشکل گشا عشاق است ودرکار ابطال سحر و پختن قصیده و تهیه مهرمهره همتا ندارد. غلام که از پیش مفتون جادوگر ها بود از پدرشکوه ها میبرد از آن طبیب دل ، گشایش کار میخواهد. لاله میگوید که شرط اول عشق وعاشقی حوصله است، باید دندان برجگر بگیرد تا دامن مقصود به کف آید. به این حساب، به عنوان آغاز کار، فهرست درازی از مواد خوراکی و مصرفی، دم دستش میگذارد تا هرچه زودتر با استفاده ازآنها، اول مجسمه خمیری بی بی نازی را ازآرد سوجی و روغن زرد، درست کند و بعد از آن دورادورش، شمع های رنگه را دود نماید تا قصیده پخته شود و پدرش به خواستگاری رضا دهد. غلام هم با عذروزاری کیسهء مادر را خالی میکند واز آرد ترمیده و روغن خالص، مرغ سیاه ماکیان، ماکیان گرفته تا بربو و چربوی خوک وکافور و غیره وغیره را نذر قدم های لاله جی میکند. همچنین به توصیه او، هرشب لنگ میزند و تاکمرگاه در آب سرد، چند و چارزانو مینشیند و چهل کاف را بار بار، به خاطر دفع بلا از نازی جانش بسوی کوی و برزن هندوستان چف میکند.

بدین منوال پس از ماهی یک سرو گردن کوتاهتر از بگوان سنگهـ ، نیمچه جوگی میشود و پشم انبوه سروصورتش، از اومجنون تمام عیار میسازد. مادرش به التماس میافتد که از این دیوانگی ها بگذرد ولی مرغ یک لنگ او کماکان تکان نمیخورد و براه نمی آید. بالاخره چهل روز پوره میشود و غلام آن بار سنگین را که لاله جی پیشنهاد کرده بود بدوش میکشد اما از خواستگاری گپی بالا نمیشود. به خشم میاید به جرم چاقوکشی وضرب شتم لاله ـ  سه سال و نیم زندانی زندان کوتوالی در «نقاره خانه» میشود وآب وآبرویش برباد میرود. از آن پس همینکه با تضمین مالی پدر و صد ها وسیله و واسطه از توقیف میبراید چارهء جز اعتراف به پدر نمیبیند و طشتش از بام می افتد. پدرش که میبیند آن همه غوغا بخاطر چه حماقتی برپا شده ، حسب معمول پسر را زیر باران سیلی و ناسزا میگیرد و آنقدر پش و پهلویش را نرم میکند که پوستش از کاه پر میشود.

غلام هم پیشین همانروز ازهمان رسته عطاری های شوربازار که باری برای خرید زعفران و اسپند و توتکه و مهرمهره و تعویذ نظر رفته زهر هلایل میخرد و میخورد، اما مادرش که همیشه مراقب اعمال غیر عادیش بود به موقع سر میرسد و سرکنده و مو کنده به کمک شوهر، پسر را به شفاخانه منتقل میکنند. داکتر بعد از شستشوی معده غلام، نظر میدهد که خوشبختانه دکاندار در فروش زهر تقلب کرده و عوض هلاهل، حلیله را به خورد خریدار داده است، شکر خدا بجا میاورند وبرآن میشوند که هر طوری هست گره از کار غلام بگشــایند.

پدر مبلغي پول كوري و كبوتي ميكند تا در كار خواستگاري و مسافرت غلام به هندوستان٬ به كار آيد. هفته ديگر٬ غلام سوار بر موتر و ريل و چكله و مكله با اشتياق از شهري به شهري ميگذرد و به بنگاله ميرسد و در مهمانسرايي اتراق ميكند كه محل بود و باش سوداگران كابلي بود. بعد از صحبت با اين و آن٬ و پرس و پال از نام و نشان شوهر خاله يكي از تاجر ها٬ بشارتش ميدهد كه دوشنبه شب٬ عروسي نازي برپاست و او ميتواند رنج سفر را در آن محفل شادي از ياد ببرد.

رنگ غلام مثل كهربا ميپرد و دنيا بر سرش شب ميشود. فردا٬ بي آنكه به ديدار خانواده خاله برسد٬ پس سر را ميخارد و راه آمده را پيش ميگيرد.

وقتي به كابل ميرسد٬ از عشق توبه نصوح ميكشد٬ ميخواهد هر چه زودتر كسي را به زني بگيرد و نام نازي بي وفا را از لوح دل بشويد. مادر و خواهرانش براي خواستگاري كمر ميبندند و از بام تا شام دروازه اين و آن را ميكوبند و نشانه هاي دختر هاي دم بخت را مي آورند. اما غلام بر همه في ميگيرد. نه چاغ٬ نه لاغر٬ نه سرخ و نه سفيد٬ نه مكتبي نه بي مكتب٬ هيچكدام چنگي بدلش نمي زنند. او خواهنده سبز دلكش است٬ خواهنده گندمي رنگ كه هر چه تماشايش كني سير نگردي و عاشق ترش شوي.

عاقبت يكي را مي يابند كه يك سر مو از آنچه غلام ميخواسته و ميگفته فرقي نميداشته باشد. غلام به ناچار گردن مي نهد و مراسم عقد كنان و نكاح بندان و تخت جمعي انجام ميشود و خانواده را خاطر جمعي دست ميدهد. ليكن غلام از اف و آه باز نمي ماند. بي آنكه تازه عروس بفهمد با همان گرامافون صندوقي و ريكاردهاي هندي غم غلط ميكند گفتي بچه فلم است و بايد صادقانه در نقش (ميوال) ظاهر شود و آهنگ (دنيا ديوالي) را از جگر بر آورد.

سالها بر او و عروس سیاه بخت میگذرد ولی غلام غلامتر میشود وهمان عشقی دست و پایش را محکم می پیچد که روزی بیخ گلویش را میفشرد و نفس هایش را بشمار می انداخت. زنی دیگر میگیرد، زنی که شبیه نازی باشد همان زیبا صنمی که دل و دین از نیمچه جوگی کابلی ربوده بود ولی او هم جای نازی را پر نمیکند. دوتای دیگروارد خانه میشوند و غلام صاحب دو درجن چوچه ونیم درجن عیال میشود، اما نازی همچنان در محراب خاطرش چون ماه نو میدرخشد، گویی تمام آن کار ها را از سر بیکاری یا سرسیری انجام داده است.

اوایل دم پیری، گاهی که ریشش تار می اندازد و یگان دندان در کله اش می لقد ناخوشتراز همیشه، دور از زنهایش، شب زنده دار میشود و آنقدر نازی نازی میگوید که سردچار مرض دق و نفس کوتاهی میشود. اورا به اجبار پیش داکتر میبرند و می فهمند که عشق پیری سربه رسوائی زده و غلام نزدیک است چورو پاک دیوانه شود. میکوشند بسترش کنند اما غلام ترجیح میدهد برود خانه خدا، آنجا که مردم میروند. و مصفا میشوند آنجا که دردمندان به دوا میرسند و عشاق مجازی عشاق حقیقی میشوند.

چند صباح بعد، غلام، حاجی غلام میشود. مردی سرا پا عشق و سرا پا شور و شیدایی از توان می افتد، از غوغا و داد و بیداد باز میماند، اما از نازی جدا نمیشود. نازی مثل رنگ سرخ در خونش مثل خط تقدیر در پیشانی اش و مثل گامهای نامرئی عمر در شبها و روز هایش باقی میماند و همه پی میبرند. که خواست خدا همین بوده و تقدیر را تدبیرچاره نمیســـــازد.

از آن پس رنگش زعفرانی تر میشود، مثل همان ساری زعفرانی که باری نازی به بر کرده بود. به مرگش چیزی نمیاند که میرزا غفور همدم روزگاربدمستی و سرمستی اس چاره گر میشود و دستش را گرفته راه براه و کوچه به کوچه میبردش خرابات، میبردش کوچهء که که طلاع آفتاب را در نصف شب و بل بل ستاره ها را در روز روشن تماشا کند. غلام چند ماه بعد زیر دست استاد غلام حسین، هارمونیه نواز میشود و چنان سر پرده ها را یاد میگیرد که گفتی از هفت پدر اهل صفا و ساز بوده است. با این کار یک چند سرگرم میشود اما مضکل اصلی راهی نمیابد. یاد نازی مثل سرپنجه مرگ در جلد بیماری، وقت و نا وقت ظاهر میشود و آنقدر بیخ گلویش را می فشارد که گفتی مرغی سرکنده هنگام جان کندن خودش را به درودیوار میزند. غلام درین لحظه ها تقلا میکند قفس سینه تنگ را بشکند و دود و بخارش را هر چه تمام تر بیرون بکشد ولی توفیق نمی یابد. درواپسین دم گاهی که میخواهد از ارسی به پائین بپرد از شد آن نیم نفس بیغم شود گپ استاد غلام حسین به یادش می آید:

»ساز بخارکش است بخارکش دل، غمه غلط میکنه، نا پخته ره پخته و ناسفته ره سفته میسازه«

بی محابا برسر هارمونیه چپه می افتد و پنجه هایش را تند تند برروی پرده ها میکشد. صدا ها موافق دلش بالا میشوند و فضای پسخانه از آهنگ حزینی پر میشود، نازی به یادش میاید نازی بیوفا که بال و پرش را آتش زد و تنهایش گذاشت، نازی دروغگو و سست پیمان که همان شب ورودش به بنگاله پای عقد دیگری نشست و بروی عشق ریشخند زد. با اشکهایش سرو صورت هارمونیه را میشوید ، گریه میکند و هق هقش، کودکانه بلند میشود، می خواهد همصدا با مرغ حق تا الله صبح خون بگیرید، نا خواسته و خدایی بیت قدیمی « نازی جان همدم من» از عمق سینه اش می جوشد و از جدار گلوی گرفته اش بالا میخیزد.

سوزناک و حزین می سراید:

نازی جان همدم من دلبرمن                            الهی سیاه بپوشی از غم من

چرا ارسی ره بالا میکنی یار                          چرا سیل و تماشا میکنی یار

نمی ترسی ز فردای قــیامت                            چرا قتل جوانا میکنی یـــــار

دلش کی سرد میشود. گما ن میبرد به نحوی ازنازی انتقام می کشد. صدایش رسا و رساتر میشود و کم کمک نظم و ترتیب به نفس هایش باز میگردد. خود را سبک می یابد، بسیار سبک، مثل یک پر مرغ، مثل یک برگ هوایی و مثل یک قاصدک یا خبرک که برپشت نرم و سفیدش خبر های خوش را بار میکند و به گوش امیدواران میرساند. میخواند میخواند، میخواند تا اینکه خواب بر سرش خرگاه میزند و اورا زیر سایه مطبوعش بی حال میسازد.

به این ترتیب غلام دوام می آورد و گاه و بیگاه چنان نوا سر میدهد که هیچ قمری و بلبل بگردش نمیرسد. روزی از روز ها، گاه دیگر، که اوج قیل و قال و سرو صدای تبنگ فروشها و غریبکارهاست، غلام میخواهد بنا به عادت سری به رسته عطاری ها بزند و از راه سه دکان چنداول خوش خوشان به هندوگذر برسد. سرچهارراهی که هر چیز با هرچیز ملاقات میکند چشمش به سیاه سر چاغ و گندمی و افسرده می افتد که محموله های سودایش را با زور دل به پیش می کشد. دلش میخواهد آن زن را کمک کند ولی میترسد و دل نمیکند. از میان صدها بوی خوش و نا خوش بوی آشنا به دماغش میخورد، تعجب میکند، آشنا کجا و او کجا، سه دکان چنداول کجا و بنگاله کجا! درنگ میکند و رهرو نا آشنا را زیر نظر میگیرد. زن که میبیند مردی وقیح و چشم چران مراقب سرو وضع اوست، خشماگین می ایستد و میخواهد از سر راه گمش کند. چشم به چشم میشوند و نازی می بیند که مزاحم و سنگ راه همان بچه خاله است، همان غلام رسول بیوفا که به وعده وفا نکرد و هندوستان نیامد، میخواهد با پیش بوتی دورش کند، لیکن حیا میکند غلام صدا میزند :

ـ دختر خاله نازی جان !

نازی میگوید :

ـ چه میگی ؟

غلام میگوید:

ـ مانده نباشی تو کجا و اینجه کجا ؟

نازی میگوید:

ـ از وختها ده کابل استم ، چند ماه میشه ، دیر میشه .

غلام میپرسد:

ـ بیگانگی بری چی ؟چرا خانه ما پائین نشدی؟

نازی میگوید:

ـ خانه شما؟ بری چی؟ مگم نان گم کده بودیم ؟

غلام میگوید:

ـ نی مسئله نان نیس ، مسئله از خودیس ، مساله همخونی!؟ و چپ میماند.

نازی مییگوید:

ـ عجب گپایی ، تو و از خودی ، تو و همخونی !؟

غلام میپرسد:

ـ بری چی؟

نازی میگوید:

ـ مگم تو همو نیستی که ده یخ نوشتی و ده افتو ماندی. چه سالها که ماتلت نماندم چه خط ها که برت نوشته نکدم، مگم تو کل او گپاره پشت گوش کدی و اصلاً دختر خاله یی نداشتی ؟ غلام در میگیرد ، و میپرسد:

ـ کدام سالها، کدام خط ها؟ مه تا بنگاله پشتت آمدم شو عروسیت رسیدم، صبح شرمسار و خاکسار از همو راهی که آمده بودم پس گشتم، حالی تو بگو که کی بیوفاست؟  نازی میپرسد:

ـ خط های مه چی ؟

غلام میگوید:

ـ کورشوم اگه دیده باشم.

نازی میگوید:

ـ َی خدا، ای چی میگه، پس مخل ده میان بوده، هان حالی فامیدم. همو وختام مره لیلی میزد. هوش از سر نازی کوچ میکند و رق رق قد تکیده وبالای پوسیده غلام را مینگرد. غلام آه میکشد و میگوید:

ـ دختر خاله مگم از مه بشنو که چی نکدم جوگی شدم، زهر خوردم، زن کدم، یکی نی چهارتا، مگم تره نیافتم،  یکیش سبزه بود دگیش کمر باریک، سومی بالابلند، چهارم گیسو کمند، مگم هیچکدامش نازی نبود. از هر چارش سیر شدم ســیر ســیر. حج رفتم، به خدا رسیدم، مگر خدا نخاست که از تو جدا شوم، تو مره به خدا رساندی میفامی نازی !؟

اشکهای نازی سر میکند و سرش را به آسمان میگیرد ، مثل اینکه از قضاء شکوه دارد . غلام خریطه ها سودا را از دستش میگیرد و می گوید:

ـ بتی دختر خاله که مانده میشی. دلم میخواست کتیت بازار برم شانه به شانیت باشم، غلام حلقه به گوشت. مگم حیف که سایه سردگا شدی، چراغ دل دگا، چراغ لانه و کاشانی دگا. 

نازی زار زار میگیرید، گفتی عزادار است وغلام شانه با شانه او نثل سایه یی درقدمهایش، مثل خاشاکی بر رهگذرش همراهیش میکند و اولین بار میداند که با یار بودن چه شیرین و بی یار بودن چه تلخ است.

تو اینرا از کجا دانستی ؟؟!

مدرسه فمینیستی: مطلب ذیل، نوزدهمین روایت از مجموعه «تجربه های زنانه» است که توسط فرانک فرید، شاعر، مترجم و فعال حقوق زنان، به دری  برگردانده شده است. مجموعه تجربه های زنانه را فرانک فرید از کتابی که ریوکا سالمن آنها را گردآوری انتخاب و ترجمه کرده است. ماجرای ذیل یکی از این روایت ها به قلم رانا حسینی است.

وقتی قتلی در اردن اتفاق می‌افتد، نام قربانی یا آدرسش را فاش نمی‌کنند. بنابراین وقتی که از یک منطقه‌ی شلوغ و فقیر‌نشینِ حاشیه‌ی پایتخت، عمان، از راههای ناهموار و شنی تپه‌ها می‌رفتم، واقعا مطمئن نبودم از کجا سر در خواهم آورد. از آنجایی که افراد از کار و زندگی همدیگر در چنین جاهایی باخبر هستند، مردی را در جاده  برای پرس‌وجو متوقف کردم: شنیدم جنایتی این اطراف رخ داده. یک دختر شانزده ساله توسط برادر بزرگترش به‌قتل رسیده. میتوانید آدرسش را به من بدهید؟  درست همانجا، پیرمرد در پشت سرم به یک آرایشگاه اشاره کرد.

پرسیدم: می‌دانید او چرا کشته شده؟

برای اینکه برادر  بهش تجاوز کرده بود.

حتما شوخی می‌کنید.

نه.

مطمین  هستید؟

بله، سرش را به‌تأیید تکان داد. هیچ اثری از بهتی که من دچارش بودم در او دیده نمی‌شد.

باید یکاشتباهی رخ داده باشد.

نه خیر، این چیزیست که اتفاق افتاده.

آنجا یک آرایشگاه قدیمی بود با دو تا چوکی. آرایشگر نشسته بود و دو مرد دیگر در نزدیکی او ایستاده بودند. داخل رفتم، خشمگین اما محتاط، بدون هیچ مکثی درباره دختر پرسیدم.

کی به تو گفته؟ تو از کجا می‌دانی؟ مرد با لحنی که چطور جرأتِ پرسیدن-اینها-را-داری، جواب داد.

در روزنامه راجع به  آن  خواندم. چند خط بیشتر نبود.وقتی گفتند آنها عمو‌های دختر هستند، من نشستم و به آنها گفتم که خبرنگارم. و با حرارت شروع به پرسیدن کردم: او چرا کشته شده؟

یکی از عمو‌ها با لجه رسا  راجع به قتلی  که حکم حقوقی اوست  میگوید  که: او دختری خوبی نبود

اما من حقیقت را از مردی کنار خیابان شنیده بودم و حالا می‌خواستم از آنها بشنوم. با سؤالات بیشتر پاپیچشان شدم. بالاخره، یکی از آنها که دلیلی ندید، حقیقت را پنهان کند، گفت: برادرش به او تجاوز کرده بود.

این چیزی بود که می‌خواستم بشنوم. پس چرا او را کشتید؟ چرا قربانی را مجازات کردید؟ چرا برادرش را مجازات نکردید؟

برای افرادِ خارج از فرهنگ ما، پرسیدن این سؤالات ممکن است گستاخانه به‌نظر برسد. اما تا آن موقع به اندازه‌ی کافی در مورد “قتلهای ناموسی” می‌دانستم و اینکه بزرگان فامیل طرح چنین قتلی را می‌ریزند. یعنی درست است که عمو‌ها سر دختر را گوش تا گوش نبریده‌اند، (و برادر بزرگترش این کار را کرده) اما آن‌ها هم در طرح‌ریزی ماجرا دست داشته‌اند. و حالا به‌رغم انزجار آن‌ها، یک زن داشت درباره این قتل پرس‌وجو می‌کرد.

عمو‌ها به یکدیگر نگاه کردند، و متکبرانه با سؤالات من سرگرم شدند. یکی از دیگری پرسید: فکر می‌کنی آدم اشتباهی را کشتیم؟!

– «نه؛ نه که نکشتیم. شخصی که باید کشته می‌شد، آن بود

اینها کلماتی هستند که من هیچگاه فراموششان نمی‌کنم؛ حرفهایی که هنوز هم یادآوری‌اش خونم را به‌جوش می‌آورد.

– «او برادرش را اغوا کرد. او حیثیت خانواده ما را لکه‌دار کرد و مستحق مرگ بود. برای همین او را کشتیم

– «چرا ان باید برادرش را اغوا می‌کرد، وقتی این همه مرد تو خیابان ریخته؟»

من آشکارا با آن‌ها وارد بحث شده بودم.

کلافه از دست من، بیشتر تهاجمی شدند: «اصلا به تو چه مربوطه؟ تو اینجا چیکار می‌کنی؟ چرا لباس سنتی نپوشیدی؟ آره، حتما تحصیل کرده‌ی امریکا هستی؟ اصلا چرا ازدواج نکرده‌ای؟»

ملامت‌های آن‌ها که مثل گلوله شلیک می‌شدند، ترجمان یک جمله بود: مثل برادرزاده‌ی آن‌ها، من هم دختر خوبی نبودم!

در واقع من لباس سنتی نپوشیده بودم و شلوار جین و کفش کتانی پام بود تا در تحقیق راجع به یک قتل، اگر اتفاقی افتاد بتوانم سریع‌تر دربروم. و حالا موقع‌اش بود که فلنگ را ببندم. با اینحال من ماجرا را برای نوشتن داشتم.

در سال ۱۹۹۴ وقتی بیست و شش سالم بود و داشتم راجع به مرگ این دختر برای روزنامه‌ام، «اردن تایمز» تحقیق می‌کردم، هیچگاه گمان نمی‌کردم که سرگذشت تلخ او محرکی خواهد شد تا من صدای اعتراض بر علیه قتل‌های پستِ موسوم به “قتل‌های ناموسی” شوم. قتل ناموسی چیست؟ مگر نه اینکه یکی از مردان خانواده، جان زنی را می‌گیرد که به عقیده آن خانواده، این زن بواسطه‌ی رفتار “غیر اخلاقی” خود ـ‌ به‌زعم آن‌ها ـ حیثیت آن‌ها را لکه‌دار کرده است. با اینکه قتل‌های ناموسی اقدامی برخلاف موازین حقوق بشر و ادیان بزرگ دنیا، از جمله دین اسلام که مذهب عمده‌ی مردم اردن، محسوب می‌شود، بسیاری از مردم عرب این قتل‌ها را نادیده می‌گیرند و یا وانمود می‌کنند که آن‌ها وجود ندارند. و یا اینکه آن را توجیه می‌کنند؛ هم چنانچه یکی از مرتکبین آن توجیه می‌کرد: «این فرهنگ ماست. اگر من این کار را نمی‌کردم، خانواده‌ام را شرمگین می‌کردم. خون، ننگ را پاک می‌کند

مدتی بعد از قضیه‌ی آرایشگاه، برای تحقیقات بیشتر به دادسرا رفتم. مدارک و شواهد پرونده را برای درک بهتر جزئیات پرونده، شرایط قربانی و مظنون سبک‌سنگین کردم. سپس با اشتیاق در حالی که حقایق بدست آمده در ذهنم می‌چرخید به دفتر روزنامه رفتم. سعی کردم بیطرف باشم و در عین سبعیت و ناعادلانه بودن این احکام را نشان دهم که دومین گزارش خبری‌ام را نوشتم.

با بررسی موارد مشابه قبلی به چیزهای حیرت‌آوری دست یافتم. نظیر این که این زنان اغلب با ادعاهای ناموسی کشته می‌شوند در حالی که در واقعیت، خانواده‌های آن‌ها طبق شایعات بی‌اساس، سوءظن، و یا بدلیل زنای با محارم که آن‌ها می‌خواهند پنهانش کنند؛ یا بدست آوردن ارث و میراث آن‌ها؛ یا دلایل ساده‌تری نظیر این که این زنان را باری بر دوش خانواده می‌دانند، اقدام به قتلشان می‌کنند. نیز دریافتم با اینکه جزای قتل عمد، غالبا حبس ابد، یا اعدام هست، اما طبق قوانین اردن این قاتلانِ قتل‌های ناموسی فقط به دو تا هفت سال زندان محکوم می‌شوند. حتی بعضی از آن‌ها احکام تعجب‌برانگیزِ کوتاه مدت‌ترِ چند ماهه دریافت می‌کنند! چیز دیگری که کشف کردم این بود که زنانی که در معرض چنین تهدیدهایی قرار دارند یا آن‌ها که جان سالم بدر برده‌اند، و خانواده‌ی آن‌ها بخاطر “رفتار غیراخلاقی”شان اقدام به قتل آن‌ها کرده‌اند، توسط مقامات قضایی به زندان‌های طولانی مدت محکوم می‌شوند که در ظاهر برای حفظ جان آن‌ها صورت می‌گیرد! در چنین حالت‌هایی، زنان نه می‌توانند به اراده‌ی خود زندان را ترک کنند و نه اینکه خود را به قید کفالت آزاد کنند. و اقدام خانواده‌های آن‌ها برای آزادی‌شان، به معنی این است که قصد جانشان را کرده‌اند. من زنانی را ملاقات کردم که به مدت هشت سال در حبس بودند و چشم‌اندازی هم برای آزادشان وجود نداشت. در حالی که در هرجای دیگر دنیا فرد متجاوز پشت میله‌های زندان بسر می‌برد، در اینجا قربانی زندانی می‌شود!

آشفته و آزرده از اینکه: قاتلان راست راست می‌گردند و حقوق بشر زنان چنین نادیده گرفته می‌شد، تصمیم گرفتم این بی‌عدالتی‌ها را در مقالاتم افشاء کنم؛ به این امید که روزی صدایم شنیده شود و افراد به‌هنگام خشم، منصف عمل کنند.

صدایم شنیده شد. از همان اولین گزارش از گزارش‌های خبری متعددم درباره‌ی چنین موضوعی که تابو محسوب می‌شد، دفتر روزنامه نامه‌های بیشماری حاکی از حمایت دریافت کرد. با گذشت زمان که پست الکترونیک و… در اردن هم گسترش یافت، واکنش‌های منفی هم شروع به آمدن کرد که در آن‌ها انگیزه‌ی مرا زیر سؤال می‌بردند. می‌پرسیدند: «چرا راجع به قتل‌های ناموسی می‌نویسی؟»

– «تو یه … هستی. »

– «تو آزادی جنسی و بی‌بند و باری را در میان زنان ترویج می‌دهی. »

– «تحت حمایت غرب هستی و هدفت از بین بردن اخلاقیات در جامعه ما هست. »

– «ارزش‌های غرب را به جامعه‌ی سنتی ما تحمیل می‌کنی. »

– «با نشان دادن لباس چرک‌های ما، چهره کشور را در خارج خراب می‌کنی. »

و محبوب‌ترین آن‌ها: «تو یک فمینیست رادیکال هستی که با دادن این گزارش‌ها می‌خواهی به شهرت برسی. »

یکی از مقامات عالی‌رتبه زن، بر سرِ سردبیر من فریاد زده بود: «شما باید رانا حسینی را متوقف کنی. ان داره اغراق می‌کند. این چیز‌ها اینجا اتفاق نمی‌افتدمثل قبل، این حرف‌ها آتش درونم را تندتر می‌کرد. اما به‌جای متوقف کردنم، باعث ادامه‌ی کار می‌شد. به‌رغم ایمیل‌های تهدیدآمیز بی‌نامی، نظیر: «دیگر راجع به این موضوع ننویس، و گرنه سرِ کار یا خانه یکی می‌آید سراغت.»، من مصمم بودم وقوع این قتل‌ها را ثابت کنم.

نمی‌ترسیدم. می‌دانستم کاری که می‌کنم درست است، و تو وقتی برای چیزی می‌جنگی که درست است، نباید بترسی. می‌دانستم که دولت و مردم باید در قبال مرگ این زنان جوابگو باشند. همه باید در قبال حفظ امنیت زنان و حق حیات آن‌ها مسئولیت‌ بپذیرند.

من راجع به این موضوع با قضات هم بحث و گفتگو می‌کردم ـ‌ البته با احتیاط. در کشور ما دستگاه قضایی از مورد احترام‌ترین نهادهای دولتی است. نمی‌توانی در هیچ‌موردی، واقعا آن را زیر سؤال ببری و متهم کنی. اما وقتی یک مرد، خواهرش را می‌کشد، (بخاطر اینکه مورد تجاوز قرار گرفته) و فقط به شش ماه زندان برای چنین قتل عمدی محکوم می‌شود این من هستم که درِ دفترکار قاضی دادگاه را می‌زنم و آرام با هم به‌گفتگو می‌نشینیم. قاضی مرا می‌شناسد. مرا در تلویزیون دیده و می‌داند برای حقوق زنان فعالیت می‌کنم.

چرا برای یک قاتل، چنین حکم سبکی صادر کردید؟ به دختر تجاوز شده بود. این که تقصیر او نبود.

این کار محصول فرهنگ جامعه ماست. متهم، تحت فشار جامعه و خانواده‌اش مرتکب این جرم شده.

از این احکام سبک کاملا پیداست که صرفا متهم محصول فرهنگ ما نیست. «اینجا یه چیزی اشتباه است. اینجا در بر پاشنه غلط می‌چرخد.» به قاضی گفتم: «این احکام ارزشی برای جان زنان قائل نیست.

او مکث کرد. تأثیر این گفتگو را می‌توانستم ببینم.

و حالا تأثیرات در سراسر کشور دیده می‌شود. درست است که احکام خودسرانه متوقف نشده، اما در هفت سال گذشته از گزارش‌ دادن‌ها، سخنرانی‌‌ها، گفتگو در کانال‌‌های محلی، ملی و بین‌المللی تلویزیون، ظاهر شدن در برنامه‌‌های مستند در سراسر دنیا، برنده شدن جوایز بین‌المللی حقوق بشر، و بدست آوردن توجه بین‌المللی، من شاهد تغییرات واقعی هستم. تعدادی از ما سازمانی متشکل از افراد عادی بنام «کمپین ملی برچیدن قتل‌های ناموسی اردن» را تشکیل دادیم. ما در یک اقدام بی‌سابقه، با جمع‌آوری پانزده هزار امضا، درخواست تغییر آن دست از قوانینی را کردیم که بر زنان تبعیض روا می‌دارد و این امضاها را به مراجع تصمیم‌گیری و مجلس تسلیم کردیم. همچنین اولین راهپیمایی را در اردن در حمایت از حقوق زنان برگزار کردیم که ۵۰۰۰ نفر در آن شرکت کردند. با حمایت خاندان سلطنتی، اکنون حرکت را به رشدی که خواستار ضمانت برای اجرای عدالت و آزادی و حق حیات زنان است، در کشور ما وجود دارد.

توضیح: رانا حسینی کماکان به کار خود به‌عنوان یک روزنامه‌نگار، به افشای قتل‌های ناموسی در اردن تایمز ادامه می‌دهد. در سال ۱۹۹۸ او برنده‌ی جایزه حقوق بشر ریبوک شد. در سال ۲۰۰۰ جایزه دیده‌بان حقوق بشر به سازمانی که او پی‌ گزارده بود، تعلق گرفت. اگر به روزهای دانشجویی او در آمریکا برگردیم، رانا، کاپیتان تیم بستکبال دختران دانشگاه بود. او هنوز هم دوست دارد کفش کتانی بپوشد.

پانوشت ها

انسان با عشق بود که انسان شد، انسان همان قدر انسان است که عاشق است!

داستان رنگ خاص

از دور ازدحامی به چشمم می خورد. انگار تصادف شده. به محل تصادف نزدیک می شوم و چشم می چرخانم که نگاهم روی ماشینی با رنگ خاص که له شده ثابت می ماند. همین چند دقیقه پیش بود که دیدم با آن رنگ خاص ماشینش از من سبقت گرفت. همین چند دقیقه پیش بود که بعد از پنج سال دیدمش. آن هم از دور.

دنیا در نظرم تیره و تار می شود. میان ترافیک ماشین را رها می کنم. ماشین و تلفن و کیف و همه زندگی ام چه اهمیتی دارد در مقابل کابوس پیش رو؟

 دنیا با عظمتش برایم برهوتی خشک و سوزان می شود که هوایش از اکسیژن خالی است. دنیا می شود یک کابوس. کابوس ماشینی له شده با رنگی خاص و پیکری که آن طرف تر روی زمین افتاده و رویش با کهنه پارچه ای پوشانده شده. جمعیت را کناری می زنم. به سمت پیکری می روم که برایم از همه دنیا بیشتر ارزش دارد. فاصله ام با جسم بی جان خونین میلیمتر به میلیمتر کم می شود. کنار پیکرش زانوانم خم می شود. کمرم تا می خورد. دست دراز می کنم تا یکبار برای همیشه به چهره اش بی اضطراب رسوایی نگاه کنم. دستم نمی رسد. آخ که بعد از پنج سال، وسوسه نفس کشیدن در شهری که آغشته به گرمی نفس های اوست باعث شد تا 200 کیلومتر رانندگی کنم. چه دنیای کوچک و مزخرفی. پنج سال با همه دلتنگی هایم جنگیدم تا وسوسه دیدنش همه شرافتم را بر باد ندهد. پنج سال خودم را در تبعیدی خود خواسته اسیر کردم و حالا او روی زبری آسفالت داغ به خواب رفته؟ به خواب رفته تا همه حجم خاطراتم با او به همان یک لبخند پرمهر که ناغافل شکارش کردم خلاصه شود؟ بوی خون و همهمه فریاد آدم ها حالم را بد می کند.

ناگهان دستم محکم کشیده می شود. همه جسمم با نیروی زیادی به عقب گردانده می شود. محکم به جسمی می خورم. صورتم به دکمه های پیراهنی می خورد. عصبانی می شوم که اجازه نمی دهند برای یکبار هم که شده به او خوب نگاه کنم. که نمی فهمند این آخرین دیدارمان است. نگاهم را از پیراهن نا آشنا می گیرم و سرم را می چرخانم تا دوباره به سوی او پرواز کنم. دستم دوباره محکم کشیده می شود. بازدم گرمی در گوشم طنین می اندازد.

- عزیزم من اینجام.

سرم را به سرعت بلند می کنم و صورتش را مقابل صورتم می بینم. محو در نگاهش می شوم. تکانم می دهد. او که حتی یکبار هم فاصله اش با من کمتر ازده متر نشده بود بازویم را فشار می دهد. به سمت پیکر پوشیده با پارچه می گردم. دستم را می گیرد و دنبال خودش می کشاند. بی اراده به دنبالش می روم. با دست کمی دورتر را نشان می دهد.

-ماشین من اونجاست. نگاه کن.

نگاه می کنم و نمی فهمم کی این همه اشک صورتم را پوشانده. صورتم دوباره همان دکمه ها را لمس می کند و گرمایی روی تیره پشتم حس می کنم. صدایی زیرگوشم با هق هق بلندم در می آمیزد.

-هشش... آروم. من اینجام. سالمم. حالم خوبه. بعد این همه سال اومدی و اینجوری داری برمی گردی؟

آخ که با این صدا همه دنیا را به دست آوردم و همه غرورم را با هم و یکجا باختم. این مردِ مهربان و دوست داشتنیِ لعنتی ماشین ساده و معمولی مرا موقع همان سبقت دیده بود و از آن بدتر همه چیز را انگار می دانست. اما دیگر غرور چه اهمیتی داشت وقتی ضربان قلبش را زیر گوشم می شنیدم.

-آروم باش. تازه پیدات کردم. فکر کردی میذارم دوباره از جلوی چشمم دور بشی؟ حتماً باید فکر می کردم مرده ام که یه نگاه ناقابل بهم بندازی؟

و کسی چه می داند این طعنه ها چقدر زیر زبانم مزه می کند.

 چهل دختران

در ارزگان پس از شکست هزاره‌ها فجایع زیادی اتفاق می‌افتد اما از همه تلخ تر ماجرای شهادت شیرین هزاره و همرزمان اوست. وقتی لشکرعبدالرحمان وارد ارزگان می‌شوند، دست به تجاوز، غارت و هجوم ناجوان مردانه و هولناک می‌زنند که از ماجرای هولوکاست و قتل عام ارامه فجیع تراست. نمی‌دانم چراکسی دراین مورد چیزی نمی‌نویسند و نمی‌گویند.

مردان امیر تمام قلعه‌های هزاره را آتش می‌زنند، رمه و گاوان مردم را نابود می‌کنند، زمین‌ها را آتش می‌زنند و تمام مردان اسیر شده را از دم تیغ می‌گذرانند.

زنان را اسیر می‌گیرند و به‌عنوان برده و کنیز به هم دیگر پیشکش می‌کنند و در بازار‌ها به قیمت کمتر از قیمت جو و گندم به فروش می‌رسانند. این بردگان بي‌گناه آن قدر زیاد بودند که امیر از مالیات آن‌ها لشکرش را برای یک سال تامین هزینه میکند. وقتی ارزگان در شرف شکست و نابودی قرار می‌گیرد، عده‌ای از زنان دلیر و بي‌ پروای ارزگانی اسلحۀ گرم وشمشیر به دست می‌گیرند و شروع به جنگ و گریز با لشکر امیرمی‌کنند.

وقتی لشکرعبدالرحمان با تمام توان به جنگ رو به رو با یاران شیرین می‌شوند. فرمانده شیرین چون سردار کارآزموده هزاره تن به نبرد تن به تن می‌دهد و تا آخرین توان با یارانش می جنگند اما وقتی توان رزمی‌آنان رو به کاهش می‌نهد، فرمان عقب نشینی می‌دهد.

شیرین هفت شبانه روز آبادی به آبادی در کمال دلیری و کارآزمودگی با دختران هم سن و سالش تن به جنگ و گریز می‌دهد و سرانجام به کوه که بنام چل دختران مسما میگردد می‌رسند. شیرین با یارانش از کوه بالا می‌رود و لشکر امیر به تعقیب آنان از کوه بالا می‌شوند. شیرین در آخرین قلۀ کوه از یارانش می‌خواهد که سنگرگیرند و تا آخرین لحظه با سنگ از پیشروی دشمن جلوگیری کنند.

آنان تا دم غروب به سمت دشمن سنگ می‌اندازند و دشمن با گلوله پاسخ می‌دهند. سرانجام دشمن درچند متری شیرین و یارانش می‌رسند. شیرین رو به سمت ارزگان غارت شده می‌کند و به یارانش میگوید، نه راه بازگشت مانده و نه پای فرار.

دشمن در چند متری ماست. ننگی تلخ تراز این نیست که به‌عنوان کنیز و برده در بازارهای قندهار و کابل به فروش برسیم و یا گرم کننده بزم‌های بوزینه‌های امیر باشیم. همه باهم به سمت قله حرکت می‌کنیم و از  بلندی کوه به سمت ابدیت، جاودانگی و تاریخ پرواز می‌کنیم. دشمن که درچند قدمی‌شیرین و یارانش رسیده بودند، ناباورانه شاهد زیباترین مرگ خودخواسته دختران آزاد و سر بلند هزاره‌های ارزگانی می‌شوند.

آنان با تعجب می‌بینند که چهل عقاب بلند پرواز هزاره دست به دست هم از بلندای کوه پرواز می‌کنند و با شکوه و شگرف بي‌مانند به پایین کوه فرود می‌آیند. سخره‌های سخت و تیغ مانند کوه آنان را به گرمی در آغوش می‌کشند و در پایین دست خود جای ابدی و جاودانه برای آنان آماده می‌کنند. کوه غرقه در خون به بلندای تاریخ فریاد می‌کشد و دامنش را برای فرود عقاب‌های خانه زاد خود می‌گشاید. بلند پروازان تاریخ هزارستان به آرامی فرود می‌آیند و درحالی که دست همدیگر را به سختی فشرده بودند، تن به خواب ابدی می‌دهند.

دشمنان با دیدن این شکوه و شگرف بي‌همتا حیرت زده و سرافگنده به ارزگان بر می‌گردند. این فاجعه آن قدر هولناک و غمگین انگیز رخ می‌کشد که دشمنان شیرین و یارانش از راه آمده باز می‌گردند و شرمسار ارزگان را برای همیشه ترک می‌کنند. فرمانده این فاجعه که به نام چرخی یاد می‌شد. مستقم به کابل میرود و سلاح از تن درمی‌آورد و سرپرستی چند اسیر ارزگانی را به عهده می‌گیرد. او تا آخرعمر شب‌ها بدون کابوس نمیخوابد و روز‌ها با تلخی و تیره روزی با خود حرف می‌زند و گاهی دور از چشم مردم بر خود فریاد می‌کشد و سر به دیوار میکوبد.

سرانجام این مرد توسط بازماندگان حکومت امیر به زندان می‌افتد و با تمام خانواده قتل  عام می‌شود. اما در طرف دیگر شیرین و یارانش توسط مردان شجاع هزاره در شب تلخ خیانت و دهشت امیر در زیر نور مهتاب هزارستان در چهل مزار سرخ رنگ و خونین چادر خاک به سرمیکشند و به خواب ناز ابدی فرو میروند و به تاریخ خونین و دردناک هزارستان بزرگ میپیوندند.

وقتی آتش فتنه امیر خاموش می‌شود، مردان هزارستانی در شبی از شب‌های روشن هزارستان به دامن کوه گرد می‌آیند و مخته خوانی می‌کنند. مردان و زنان هزارستان کوه را کوه چهل دختران می‌نامند و آنجا را به‌عنوان میثاق ابدی برای دفاع از سرزمین و همیت هزاره‌ها قلمداد می‌کنند.

پس از آن روز زنان و مردان نو عروس هزارستان به‌ ویژه مردم اجرستان، ارزگان جاغوری و غزنی تعهد می‌کنند که نام اولین دخترشان را شیرین بگذارند. و برای عقد عروسی شان بر مزار شیرین و یارانش بروند و کام بچه‌های شان را با خاک مزار شیرین، شیرین کنند. از آن روزگار اکنون سال‌ها می‌گذرند. مردم هزارستان شیرین را فراموش کرده‌اند و مزار خونین او اکنون بي‌ رنگ است.

دیگر هزاره‌ها نام دختران شان را شیرین نمی‌گذارند و با مزار او عقد نمی‌بندند و به زیارت او نمی‌روند. شیرین آن قدر فراموش شده است که نسل نو هزارستان داستان شکوه پرواز عقاب بلند پرواز دره‌های ژرفناک ارزگان را افسانه و حکایت میخوانند. نسل نو هزاره‌ها نام اولین دخترشان را ماریا می‌گذارند و برای خواب بچه‌های شان از امیر ارسلان رومی و فرخ لقا صحبت می‌کنند.

دکتر حفیظ شریعتی

داستان واقعی

زری دختر مومنی بود. همیشه نمازش را سر موقع می خواند، صد رقم هم دعا بلد بود، همه مفاتیح را حفظ کرده بود. آخر آن موقع ها مردم به اندازه حالا دعا نمی خواندند. سالی یکی دو بار آنهم بیشتر شبهای احیاء ماه رمضان و روز  عاشورا گریه می کردند.

بقیه سال شادی و خنده بود. اما همان موقع هم زری، اهل دعا بود و به من هم دعاهای متعدد از جمله قسمت هایی از مفاتیح را یاد داد. زری حدود 14 سال داشت که کم کم رنگش زرد شد، شکمش هم باد کرد و گاهی هم بالا می آورد. زنهای همسایه او را که می دیدند پچ پچ می کردند. بالاخره کم کم چند تا از زنهای همسایه گفتند که زری حامله است! . آخرین باری که قبل از ماجرا من زری را دیدم یادم می آید روز 27 سرطان 1338 بود. در کوچه به من اشاره کرد که بروم پشت بام خانه. نگاهش کردم صورتش زرد بود و نگاهش معصوم. گفت ضیا حرفهایی که درباره من میزنند را تو هم میدانی؟ گفتم همه میدانند. گریه کرد و گفت به خدا من کار بدی نکرده ام. بعد گفت دلم درد می کند. دستم را گرفت و از روی لباسش روی شکمش گذاشت و گفت: ببین شکمم دارد بزرگ می شود ولی بخدا من کار بدی نکرده ام. چند روز بعد، از خانه آنها سر صدا بلند شد. برادر 18 ساله اش عباس نعره می زد که می کشمش. من زری را با رفیق تخم سگش می کشم. باید بگویی که این نامرد حرامزاده که شکمت را بالا آورده کیست.؟  آن بی پدر، پدر سوخته ای که شکم تو را بالا آورده کیست.؟ عباس نعره می زد: مادر من خودم را می کشم. من نمی توانم در محل راه بروم نمی توانم سر بلند کنم. اول این دختررا می کشم بعد فاسق پدر سوخته اش را بعد خودم را. خواهر کوچک زری، سکینه که هم اسم مادر بزرگش بود و هم سن و سال من، گریه می کرد و فریاد می زد و کمک می خواست. زنهای همسایه می خواستند بروند به زری کمک کنند ولی در خانه بسته بود. زری جیغ می زد که من بی گناهم ولی عباس 18 ساله با چاقو دور حویلی دنبالش می کرد و می خواست او را بکشد. چند نفر از زنها از روی پشت بام به داخل خانه شان رفتند و بالاخره عباس را از خانه بیرون کردند. با سر و صدای عباس داستان حاملگی زری بلند شد. زنها می خواستند با نصیحت زیر زبان زری را بکشند که رفیقش کیست ؟تا او را بیاورند با زری عروسی کند و سر صدا ی قضیه کنده شود اما زری قسم می خورد که رفیق ندارد. چند روز بعد باز سر و صدا و جیغ های زری بلند شد. برادر بزرگش رسول از ده به شهر آمده بود و زری را با تسمه کمر آنقدر زده بود که زری ضعف کرده بود و وسط حویلی افتاده بود. سلطانه - مادر زری- هم به سر می و روی خود زده و می گفت دیدی چه خاکی بر سرم شد؛ هم آبرویم رفت و هم دخترم کشته شد. رسول هم از بس که زری را زده بود خودش هم بی حال لب تالار نشسته بود. من و چند تا بچه دیگر هم لب بام ناظر لت خوردن زری بودیم. زری کم کم به حال آمد و رسول به مادرش گفت: ننه جان  صحنه سازی نکن  ، دخترت نمرده حالش جا می آید و دوباره می رود رفیقش را پیدا می کند تا با او بخوابد. اگر مواظبش بودی شکمش بالا نیامده بود و من نباید  گاوم را 25 هزار ارزانتر بفروشم.

من نمی فهمیدم چه ارتباطی بین کاهش قیمت گاو رسول و شکم زری هست و چرا او گاوش را 25 هزار کمتر فروخته است. ننه سلطانه به رسول گفت پسر حالا تو به ده برو من و عباس و بقیه بچه ها به حرفش می آوریم و معلوم می شود که کدام پدر سوخته بی شرف این شکم صاحب مرده اش را بالا آورده است. معصومه خواهر 17 ساله زری که 4 سال بود شوهر کرده بود و 2 تا بچه داشت و برای بار سوم حامله بود لب حوض نشسته بود و داشت بچه اش را شیر می داد گفت: ننه این فخر رازی کی هست؟                                                                                                                                      تا بحال چند بار به من گفته من فخر رازی را خیلی دوست دارم. مادرش گفت نمی دانم کیست چندبار به  من هم گفته. یک شعری هم درباره فخر رازی می خواند. معصومه گفت: ننه احتمالا این فخر رازی کلید معماست باید دربازار  (محله مرغ فروش ها ) مغازه داشته باشد. چون چندین بار که زری اسم فخر رازی را می برد. اسم مرغ را هم می برد و در شعرهایش از مرغ و پر زیاد حرف میزد.                                                                                                                                              لت و کوب خوردن زری برای زنهای محل عادی شده بود و دیگر مثل روزهای اول خانه آنها نمی رفتند تا او را از دست برادرهایش خلاص کنند. آن روز ملا محل 60 ساله به پشت بام دوید و داد و فریاد راه انداخت که دختر را کشتید، خوب نیست، خدا را خوش نمی آید. عباس نشست لب حوض  زار زار گریه می کرد که آبرویمان رفت. ملا به سلطانه گفت در خانه را باز کن پای دخترت سوخته باید ببریمش داکتر. رسول نعره زد که همین مانده بود . که این عفریته را به داکتر ببریم. حتما با چند تا شعر داکتر را هم از راه بدر می کند.  رسول بلند شد و گفت ننه من دارم به ده می روم. این بی آبرویی باعث شد که هیچ کس در ده با من معامله نکند. من هر سال در نظر عاشورا نقش داشتم ، امسال به خاطر این بی آبرویی نقش را از من گرفتند. گاوی را که چند روز قبل 455 هزار می خواستم معامله کنم امروز از من 430 هزار بیشتر نخریدند. من می روم تمام زنده گیم را می فروشم و از این شهر می روم. شما خود دانید. اگر هم این دختر را به داکتر ببرید خدا شاهد است می آیم خون راه می اندازم و خودم را می کشم. بعد هم رو کرد به برادر کوچکش عباس و گفت: تو مواظب باش این عفریته را به داکتر نبرند که دیگر در همه شهر بی آبرو می شویم. در خانه باز شد و ملا با یک گیلاس آب قند وارد شد و رفت بالای سر زری بدبخت. ملا ضمن آنکه به زری آب قند می داد گفت خدا را خوش نمی آید. اینقدر این دختر را اذیت نکنید. رسول گفت: شما همسایه ها دخالت نکنید، خواهرمان است می خواهیم او را بکشیم. به شما چه؟                                                                                                                                                                             ملا گفت: آهای رسول بی حیا، تو شاگرد من بودی من به تو قرآن یاد دادم، تو بالای حرف من حرف می زنی؟ شما نادان ها که می خواهید بروید دنبال فخر رازی توی مرغ فروشی بگردید، فخر رازی یک شاعری است که چند صد سال است مرده است و این بچه طفل معصوم چند تا شعر فخر رازی یاد گرفته، تازه این شعرها را هم من یادش دادم. عباس که تازه سرنخی پیدا کرده بود و می خواست برود و شکم فخر رازی را بدرد هاج و واج شده بود. عباس گفت :  ملا ، تو قسم بخور که فخر رازی شاعر بوده و چند صد سال است که مرده. ملا گفت: بخدا، به پیر به پیغمبر، به قرآن قسم که فخر رازی شاعر بوده و مفسر  قرآن و صدها سال پیش مرده است. عباس گفت : دروغ می گویی. ملا گفت: چرا دروغ بگویم! عباس گفت : برای اینکه به حضرت عباس قسم نخوردی؟ به خدا قسم خوردی. ملا گفت: سه بار به دست بریده ابوالفضل عباس قسم که فخر رازی که تو می خواهی بروی شکمش را پاره کنی استخوانهایش هم پوسیده. حالا هم شما دو تا برادر بلند شوید از خانه بروید، تا زنها موضوع خواهرت را معلوم کنند. رسول گفت به ده می روم ولی اگر بفهمم که این عفریته را دکتر برده اید او را می کشم خودم را هم می کشم.

عباس دوباره داغ کرد و گفت می دانید چرا این اسم رفیقش را نمی گوید؟ چون به نظر من این کار، کار یک نفر نیست، کار چند نفر است. رسول به عباس گفت تو دیگر خفه شو. عباس و رسول پریدند به هم و کتک کاری مردها شروع شد. بزن بزن. عباس به رسول می گفت تو اصلا داماد شده ای و توی ده زندگی می کنی به شهر نیا و فضولی نکن. من هر روز باید توی این کوچه خیس عرق بشوم و سرم را زیر بیندازم. همه جوان های محل مرا که می بینند، نگاهشان را برمی گردانند. دیروز اصغر رضا شومال به من گفت عباس کلاهت را بالاتر بگذار. همین امروز صبح آقا محمد دکاندار گفت ما دیگر به شما نسیه نمی دهیم. تو حالا از ده آمده ای به من حرف ناجور می زنی. تو اصلا به فکر شکم صاحب مرده این عفریته نیستی. از این ناراحتی که گاوت را 55 تومان کمتر خریده اند. دوباره عباس داغ کرد زری را که داشت نیمه جانی می گرفت از وسط حیاط بلند کرد و توی حوض آب پرت کرد و گفت همین جا جلوی روی همه تان خفه اش می کنم. ملا گفت بچه ها بروید کمک بیاورید. همه جیغ و فریاد کردیم که کمک کمک! حسین آقای همسایه دوید آمد خودش را انداخت توی حوض و زری کتک خورده پا سوخته را از توی حوض بیرون کشید.                                                   عباس و رسول هر دو گریه افتادند که دیدی بالکل آبرویمان رفت. ملا گفت من که گفتم داد و فریاد نکنید تا زنها قضیه را حل کنند. حسین آقای همسایه دست رسول را گرفت و گفت آقا رسول شما بیا برو به سرِخانه و زندگیت ما همسایه ها مواظب عباس هستیم. رسول سرش را گذاشت روی شانه حسین آقا و زار زار گریه میکرد و میگفت آبرویمان رفت.

زنهای همسایه زری را با وساطت همسایه ها و ملا به دکتر بردند. بعد از مایعنات معلوم شد در شکم زری یک کیست بزرگ متورم شده و طفلک به خاطر این بیماری معمولی ماهها بود که شکنجه و کتک میخورد. زری با وساطت ملا دوباره به مدرسه رفت. سالها بعد دیپلمش رو گرفت و در دانشگاه پهلوی شیراز پزشکی قبول شد و سالها بعد با استاد آمریکایی دانشگاه پهلوی شیراز ازدواج کرد و به آمریکا رفت.

زری امروز در بوستون ماساچوست یکی از محققین بیماری های داخلی و خونی شده و همه خواهر و برادرهایش را هم به امریکا برد.

عباس ، برادر بزرگ زری را بعد از سالها در نیویورک دیدم. عباس یک رستوران بزرگ ایرانی داره و وقتی از خاطرات زری و اتفاقات آن دوران حرف میزدیم حرف های عجیبی میزد. میگفت الان نوه هاش که دیگه ایرانی- آمریکایی هستند، هر چند وقت یکبار با پسرهای زیادی در امریکا زندگی میکنند بدون اینکه ازدواج کرده باشن و حتی نوه هاش با دوست پسرهایشان میان به دیدن بابابزرگ (عباس) و جلوی بابابزرگشان هم لب و لوچه همدیگر رو میبوسند و وقتی عباس یاد آن روزها می افتاد کلی خودش را سرزنش میکند و شرمنده میشد و همه ثروت و دارایی های الانش را، مدیون همان زری میداند که چقدر کتکش زده......

 

 عکس انتخابی

سزای کسی که با خر طرف شود... 

در یک چمنزاری خرها و زنبورها زندگی می کردند.روزی از روزها خری برای خوردن علف به چمنزار می آید و مشغول خوردن می شود.از قضا گل کوچکی را که زنبوری در بین گل های کوچکش مشغول مکیدن شیره بود، می کند و زنبور بی چاره که خودرا بین دندان های خر اسیر و مردنی می بیند، زبان خر را نیش می زند و تا خر دهان باز می کند او نیز از لای دندان هایش بیرون می پرد.خر که زبانش باد کرده و سرخ شده و درد می کرد، عرعرکنان و عربده کشان زنبور را دنبال می کند. زنبور به کندویشان پناه می برد. به صدای عربده خر، ملکه زنبورها از کندو بیرون می آیدو حال و قضیه را می پرسد.خر می گوید، زنبور خاطی شما زبانم را نیش زده است بایداو را بکشم. ملکه زنبورها به سربازهایش دستور می دهدکه زنبور خاطی را گرفته و پیش او بیاورند. سربازهازنبور خاطی را پیش ملکه زنبورها می برند و طفلکیزنبور شرح می دهد که برای نجات جانش از زیر دندان های خر مجبور به نیش زدن زبانش شده است و کارش از روی دشمنی و عمد نبوده است.ملکه زنبورها وقتی حقیقت را می فهمد، از خر عذر خواهی می کند و می گوید، شما بفرمایید من این زنبور را مجازات می کنم.خر قبول نمی کند و عربده و عرعرش گوش فلک را کر می کند که نه خیر این زنبور زبانم را نیش زده است و باید او را بکشم. ملکه زنبورها ناچار حکم اعدام زنبور را صادر می کند. زنبور با آه و زاری می گوید، قربان من برای دفا از جان خودم زبان خر را نیش زدم. آیا حکم اعدام برایم عادلانه است؟ملکه با تاسف فراوان می گوید، می دانم که مرگ حق تو نیست.اما گناه تو این است که با خر جماعت طرف شدی که زبان نمی فهمد،و سزای کسی که با خر طرف شود همین است ...

کشاورز

مرد کشاورزی یک زن نق نقو داشت که از صبح تا شب در مورد چیزی شکایت میکرد.

تنها زمان آسایش مرد زمانی بود که با قاطر پیرش در مزرعه شخم میزد.

روزی ، وقتی که همسرش برایش ناهار آورد، کشاورز قاطر پیر را  به زیر سایبانی راند و شروع به خوردن ناهار خود کرد.

بلافاصله همسر نق نقو مثل همیشه شکایت را آغاز کرد.   ناگهان قاطر پیر با هر دو پای عقبی لگدی به پشت سر زن زد و او در دم کشته شد.

 در مراسم تشییع جنازه ، کشیش متوجه چیز عجیبی شد.

هر وقت یک زن عزادار برای تسلیت گویی به مرد کشاورز نزدیک میشد، مرد گوش میداد و به نشانه تصدیق سر خود را بالا و پایین میکرد، اما هنگامی که یک مرد عزادار به او نزدیک میشد، او بعد از یک دقیقه گوش کردن سر خود را به نشانه مخالفت تکان میداد.

پس از مراسم تدفین، کشیش از کشاورز قضیه را پرسید.

کشاورز گفت:

خوب، زنان می آمدند چیز خوبی  در مورد همسر من میگفتند، که چقدر خوب بود، یا چه قدر خوشگل یا خوش لباس بود، بنابراین من هم تصدیق میکردم.

کشیش پرسید: پس مردها چه می گفتند !؟

کشاورز گفت : 

آنها میخواستند بدانند که آیا قاطر را حاضرم بفروشم یا نه ..!!

داستان کوزه ...

درافسانهای هندی آمده است که مردی هرروزدوکوزه بزرگ آب به دوانتهای چوبی میبست...چوب راروی شانه اش میگذاشت وبرای خانه اش آب میبرد.

 یکی ازکوزه هاکهنه تر بود وترکهای کوچکی داشت. هربارکه مردمسیر خانه اش رامیپیمود نصف آبکوزه میریخت.

مرددو سال تمام همین کاررا میکرد. کوزه سالم ونو مغرور بود که وظیفه ای راکه به خاطر انجام آن خلق شده به طور کامل انجام میدهد. اما کوزه کهنه وترک خورده شرمنده بود که فقط میتواند نصف وظیفه اش را انجام دهد.

هرچند میدانست آن ترک ها حاصل سالها کار است. کوزه پیر آنقدر شرمنده بود که یکروز وقتی مرد آماده میشد تااز چاه آب بکشد تصمیم گرفتبا او حرف بزند : " ازتو معذرتمیخواهم. تمام مدتی که ازمن استفاده کرده ای فقط از نصف حجم من سود بردها ی...فقط نصف تشنگی کسانی راکه در خانه ات منتظرند فرو نشانده ای. "

مرد خندید و گفت: " وقتی برمی گردیم بادقت به مسیر راه نگاه کن. " موقع بر گشت کوزه متوجه شد که دریک سمت جاده...سمت خودش... گلها وگیاها ن زیبایی روییدهاند.

مردگفت: " می بینی که طبیعت درسمت تو چقدر زیبا ترا ست؟من همیشه می دانستم که تو ترک داری و تصمیم گرفتم از این موقع استفاده کنم.این طرف جاده بذر سبزیجات وگل پخش کردم وتو هم همیشه وهر روزبه آنها آب میدادی. به خانه ام گل بردهام و به بچه هایم کلم و کا هو داده ام. اگر تو ترک نداشتی چطورمی توانستی این کار را بکنی؟

عکس انتخابی

عشق و زندگی

زن نمی دانست که چه بکند؛ خلق و خوی شوهرش از این رو به آن رو شده بود قبل از این می گفت و می خندید، داخل خانه با بچه ها خوش و بش می کرد اما چه اتفاقی افتاده بود که چند ماهی با کوچکترین مسئله عصبانی می شود و سر دیگران داد و فریاد می کند؟ آن مرد مهربان و بذله گو الآن به آدمی ترسناک و عصبی مزاج تبدیل شده است. زن هر چه که به ذهنش می رسید و هر راهی را که می دانست رفت اما دریغ از اینکه چیزی عوض شود. روزی به ذهنش رسید به نزد راهبی که در کوهستان زندگی می کند برود تا معجونی بگیرد و به خورد شوهرش دهد، شاید چاره ای شود! از اینرو بود که زن راه سخت و دشوار کوهستان را پیش گرفت و بعد از ساعتها عبور از مسیرهای سخت، خود را به کلبه ی راهب رساند، قصه ی خودش را به او گفت و در انتظار نشست که ببیند چه معجونی را برایش می سازد

راهب نگاهی به زن کرد و گفت: چاره ی کار تو در یک تار مو از سبیل ( بروت )  ببر کوهستان است!!!  ببر کوهستان؟! … آن حیوان وحشی؟!! راهب در پاسخ گفت بله هر وقت تار مویی از سبیل ببر کوهستان را آوردی چیزی برایت می سازم که شوهرت را درمان کند. و زن در حالتی از امید و یاس به خانه برگشت. نیمه شب از خواب برخاست. غذایی را که آماده کرده بود، برداشت و روانه ی کوهستان شد آن شب خود را به نزدیکی غاری رساند که ببر در آن زندگی می کرد از شدت ترس بدنش می لرزید اما مقاومت کرد. آن شب ببر بیرون نیامد. چندین شب دیگر این عمل را تکرار کرد هر شب چند گام به غار نزدیکتر می شد تا آنکه یک شب ببر وحشی کوهستان غرش کنان از غار بیرون آمد اما فقط ایستاد و به اطراف نگاهی کرد.

باز هم زن شبهای متوالی رفت و رفت … هر شبی که می گذشت آن ببر و زن چند گام به هم نزدیکتر می شدند. این مسئله چهار ماه طول کشید تا اینکه در یکی از آن شبها، ببر که دیگر خیلی نزدیک شده بود و بوی غذا به مشامش می خورد، آرام آرام نزدیکتر شد و شروع به غذا خوردن کرد … زن خیلی خوشحال شد. چندین ماه دیگر اینگونه گذشت. طوری شده بود که ببر بر سر راه می ایستاد و منتظر آن زن می ماند زن نیز هر گاه به ببر می رسید در حالی که سر او را نوازش می کرد به ملایمت به او غذا می داد، هیچ سرزنش و ملامتی در کار نبود هیچ عیب جویی، ترس و وحشتی در میان نبود و هر شب آن زن با طی راه سخت و دشوار کوهستان برای ببر غذا می برد و در حالی که سر او را در دامن خود می گذاشت، دست نوازش بر مویش می کشید چند ماه دیگر نیز اینگونه گذشت تا آنکه شبی زن به ملایمت تار مویی از سبیل ببر کند و روانه ی خانه اش شد صبح که شد، شادمان به کوهستان نزد آن راهب رفت تار موی سبیل ببر را مقابل او گذاشت و در انتظار نشست. فکر می کنید آن راهب چه کرد ؟ نگاهی به اطرافش کرد و آن تار مو را به داخل آتشی انداخت که در کنارش شعله ور بود!! زن، هاج و واج نگاهی کرد در حالی که چشمانش داشت از حدقه بیرون می زد ماند که چه بگوید!! راهب با خونسردی رو به زن کرد و گفت:  مرد تو از آن ببر کوهستان، بدتر نیست، توئی که توانستی با صبر و حوصله، عشق و محبت خودت را نثار حیوان کوهستان کنی و آن ببر را رام خودت سازی، در وجود تو نیرویی است که گواهی می دهد توان مهار خشم شوهرت را نیز داری، پس محبت و عشق را به او ببخش و با حوصله و مدارا خشم و عصبانیت را از او دور ساز

دختر مراکشی بود.

پدری داشت که با نخ ‌ریسی روزگار را می‌گذراند. صنعت دست پدر رونق یافت و پولی به هم زد و دخترش را به گردشی در آب‌های مدیترانه برد. مرد می‌خواست متاعش را بفروشد، و به دختر نیز سفارش کرد که او هم به جستجوی مرد جوانی برآید که شوهر شایسته‌ای برایش باشد.                                                                                                                                                                       کشتی در نزدیکی‌های مصر به کام طوفان افتاد، پدر جانش را از دست داد و دختر به ساحل افتاد. دخترک بینوا و از پا افتاده که تقریباً چیزی نیز از گذشته به خاطر نداشت آنقدر در ساحل گشت و گشت تا عاقبت به خانواده‌ای رسید که حرفه‌شان نساجی بود. این خانواده دختر را نزد خود بردند و به او پارچه‌بافی یاد دادند. تا اینجا دختر از آخر و عاقبت خود خيلی هم شاکر بود. ‏اما این عاقبت بخیری چندان نپایيد، چند سال بعد دختر در ساحل توسط برده‌دزدی ربوده شد که کشتی‌اش رو به سمت استانبول در خاور داشت و دختر را به بازار برده‌فروشی‌اش برد.                                                مردی که سازنده‌ی دَكَل کشتی بود به این بازار رفت تا برده‌ای بخرد که وردستش باشد، اما وقتی چشمش به دختر افتاد دلش برای او سوخت، او را خرید و به خانه برد تا کمک همسرش باشد. اما دزدان دریایی محموله‌ی این مرد را دزدیدند، و برای خريد برده‌های دیگر دستش خالی ماند. مرد و همسرش و دختر به ناچار از اول تا آخر دَكَل سازی را خود به عهده گرفتند. دختر سخت و هشیار کار می‌کرد. دکل‌ساز که دختر را لایق دید آزادي‌اش را به او بخشيد و شریک کارش کرد،   که سبب شعف خاطر دختر شد. ‏روزی مرد دكل‌ساز از دختر خواست با یک محموله بار دكل به جاده برود. اما نرسيده به سواحل چین کشتی با طوفانی شديد روبه‌رو ‏شد. یک بار دیگر آب دختر را به ساحلی بیگانه برد، و يك بار دیگر ‏دخترک به شِکوه از تقدیر به زاری افتاد. پرسيد: ‏«چرا، چرا باید تمام اتفاقات بد برای من بیفتد؟» ‏هیچ پاسخی نشنید. از روی ماسه‌ها بلند شد و رو به شهر گرفت. ‏افسانه‌ای در چین حکایت می‌کرد که روزی یک زن خارجی پيدا خواهد شد     که خیمه‌ای برای امپراتور خواهد ساخت. چون هیچ‌کس در چین صنعت چادرسازی را نمی‌دانست، تمام مردم چین، که شامل نسل بعد از نسل امپراتوران هم می‌شد، چشم به راه وقوع این افسانه بودند. سالی یک بار امپراتور فرستاده‌هایش را روانه‌ی شهر‌ها می‌کرد تا هر جا که چشم‌شان به يك زن خارجی بیفتد، او را به دربار ببرند. ‏در تاریخ یاد شده زن کشتی شکسته به حضور امپراتور رسيد. امپراتور توسط مترجم از او پرسید آیا می‌تواند چادر بسازد.                      زن گفت: «‏فکر می‌کنم بتوانم.» زن طناب خواست، اما چینی‌ها طناب نداشتند، پس زن با به یاد آوردن دوران بچگی و بزرگ شدن زیردست پدر ريسنده، ابریشم خواست و آن را ريسيد و طناب را بافت. بعد تقاضای پارچه کرد، اما چینی‌ها پارچه نداشتند، پس زندگی خود با نساج‌ها را به یاد آورد و پارچه‌ی مناسب چادر را بافت. بعد تقاضای دیرک چادر کرد، اما چینی‌ها دیرک نداشتند، پس زندگی خود با دكل‌ساز را به یاد آورد و دیرک چادر را ساخت. وقتی تمام اين لوازم آماده شد، کوشید تمام چادرهایی را که در زندگی‌اش دیده بود به یاد آورد. سرانجام خیمه‌ای ساخت.  امپراتور از ساخت خیمه و به تحقق رسیدن پیشگویی افسانه مبهوت شد، به دختر گفت هر آرزویی دارد بگوید تا او برآورده سازد. دختر با شاهزاده‌ای زیبا ازدواج کرد و با فرزندانش در چین ماندگار شد و سالیان سال خوش و خوشبخت زندگی کرد. متوجه شد که گرچه ماجراهای زندگی‌اش به هنگام وقوع ترسناک به نظر می‌رسیدند، اما در نهایت برای خوشبختی‌اش ضروری بودند.

ازدواج بامرد ثروتمند!

می‌گویند که یک دختر خانم زیبا نامه‌ای خطاب به رییس شرکت آمریکایی به مضمون زیر نوشت:

می‌خواهم در آنچه اینجا می‌گویم صادق باشم. من 25‌سال دارم و بسیار زیبا، باسلیقه و خوش‌اندام هستم. آرزو دارم با مردی با درآمد ‌سالانه 500‌هزار دلار یا بیشتر ازدواج کنم. شاید تصور کنید که سطح توقع من بالاست، اما حتی درآمد‌ سالانه یک‌میلیون دلار در نیویورک هم به طبقه متوسط تعلق دارد، چه برسد به 500‌هزار دلار! خواست من چندان زیاد نیست. می‌خواستم بدانم در شرکت شما، کسی یا کسانی با درآمد‌ سالانه 500‌هزار دلار وجود دارد که مجرد باشند؟ آیا شما خودتان ازدواج کرده‌اید؟ سوال من این است که چه کنم تا با اشخاص ثروتمندی مثل شما ازدواج کنم؟ چند سوال ساده دارم: پاتوق جوانان مجرد کجاست؟ چه گروه سنی از مردان به کار من می‌آیند؟ چرا بیشتر زنان افراد ثروتمند، از نظر ظاهری متوسط هستند؟ معیارهای شما برای انتخاب همسر کدامند؟

امضا، دخترخانم زیبا

و جواب مدیر شرکت به این نامه، متنی با مضمون زیر بود:

نامه شما را با شوق فراوان خواندم. در نظر داشته باشید که دختران زیادی هستند که سوالاتی مشابه شما دارند. اجازه دهید در مقام یک سرمایه‌گذار حرفه‌ای، موقعیت شما را تجزیه و تحلیل کنم. درآمد‌ سالانه من بیش از 500‌هزار دلار است که با شرط شما همخوانی دارد، اما خدا کند کسی فکر نکند که اکنون با جواب دادن به شما، وقت خودم را تلف می‌کنم. از دید یک تاجر و سرمایه‌گذار، ازدواج با شما اشتباه محض است، دلیل آن هم خیلی ساده است: آنچه شما در سر دارید، مبادله منصفانه «زیبایی» با «پول» است اما اشکال کار درست در همین جاست؛ زیبایی شما رفته‌رفته محو می‌شود اما پول و سرمایه من، در حالت عادی بعید است بر باد رود. در حقیقت، درآمد من‌ سال به‌ سال بالاتر خواهد رفت اما زیبایی شما نه. از نظر علم اقتصاد، من یک «سرمایه رو به رشد» هستم اما شما یک «سرمایه رو به زوال

به زبان بازار و وال‌استریت، هر تجارتی «موقعیتی» دارد. ازدواج با شما هم، چنین موقعیتی خواهد داشت. اگر ارزش تجارت افت کند عاقلانه آن است که آن را نگه نداشت و در اولین فرصت به دیگری واگذار کرد و اینچنین است در مورد ازدواج فردی مانند من با فردی مانند شما. بنابراین هر آدمی با درآمد ‌سالانه 500‌هزار دلار نادان نیست که با شما ازدواج کند. به همین دلیل ما فقط با امثال شما قرار می‌گذاریم اما ازدواج نه. اما اگر شما کالایی داشته باشید که مثل سرمایه من رو به رشد باشد یا حداقل نفع آن از من منقطع نشود (می‌توانید کالاهایی مثل شعور، اخلاق، تعهد، صداقت، وفاداری و... را در نظر بگیرید) آنوقت احتمالا این معامله برای من هم سود فراوانی خواهد داشت چون ممکن است من حتی فاقد دارایی‌هایی با مشخصات شما باشم. در هر حال به شما پیشنهاد می‌کنم که قید ازدواج با آدم‌های ثروتمند را بزنید و به جای آن، خودتان تلاش کنید تا با داشتن درآمد ‌سالانه 500‌هزار دلار، به فردی ثروتمند تبدیل شوید.                                                                                                                                                                                          این طوری، شانس شما بیشتر خواهد بود تا آنکه یک پولدار احمق پیدا کنید. امیدوارم این پاسخ کمک‌تان کند.

امضا، رییس شرکت

داستان غمگین عاشقانه

 از پله ها بالا می رفت , دو ساعتی زود تر از اداره مرخصی گرفته بود ؛ هدیه را که خریده بود در دستش بود , از خوشحالی مست و مدحوش شده بود به نزدیک در ساختمان رسید , در سالگرد ازدواجشان می خواست همسرش را شگفت زده کند اما از خانه صدایی می آمد , کمی نزدیک شد آری صدای می آمد اما نه صدای یک نفر بلکه صدای دو نفر به آهستگی در را باز کرد , صدای قهقه بهار می آمد اما در کنار خنده او صدای مردی کمی آن را خدشه دار کرده بود .از لای در نگاه کرد لختی پای بهار را از پشت دید که به همراه مردی که دیده نمی شد وارد اتاق خواب شدند و همچنان صدای خنده آنها می آمد .بهروز مردی تقریبا بلند بالا , با موهای روشن , چشم های عسلی و باریک , صورت کشیده , بینی قلمی , دهن متوسط , گوش های کوچک , ابروهای کشیده , لاغر اندام با انگشت های کشیده که به عادت همیشگی موهای فرش را به سمت بالا شانه کرده بود و در خانه پدرش در خیابان فلاح زندگی می کرد .از ازدواج او با بهارسیزده سالی می گذشت . بهروز بار اولی که بهار را دیده بود در در ورودی سینما بود .

 آن روز در سینما بهار فیلم غریبه را می دید و بهروز بهار را می دید و انگار او دوباره متولد شده و بیشتر از پستان مادر به سیمای زیبا رخی بنام بهار احتیاج دارد . بهروز بعد از اتمام فیلم بدنبال بهار راه افتاد و ثانیه به ثانیه بر آتش وجود بهروز افزوده می شد وقتی شب بهروز به خانه آمد تا صبح خواب عشق را می دید و در عالم خواب و رویا زندگی با بهار را جلوی چشمش تجسم میکرد اما هنگامی که به بدن خوش اندام بهار فکر می کرد از خودش بدش می آمد و با خودش می گفت این بار هم عشق ما از روی هوس است و بحالت دیوانه ها دور اتاق چرخ می زد تا خوابش ببرد .

بهروز آن روزها در سال آخر مهندسی عمران دانشگاه تهران درس می خواند . سر کلاس حواس بهروز به هیچ چیز نیود الا رخ زیبای بهار . اما در این میان چیز دیگری هم برای بهروز مبهم بود , آن پسر که همراه بهار به سینما آفریقا آمده بود و بهروز آنها را تا تجریش نیز تعقیب کرده بود چه کسی بود ؟ آیا برادرش بود یا ..... , فکر کردن به این موضوع نیز بسیار بهروز را اذیت می کرد .از آن روز می گذشت اما عشق در وجود بهروز رخنه کرده بود و او را تا مرز جنون پیش برده بود اما براستی چه کسی در کنار بهار ایستاده بود. بهروز که دیگر طاغتش بسر آمده بود به همان محله ای رفت که بهار را تا آنجا تعقیب کرده بود طولی نکشید که سر و کله یک دختر پیدا شد ؛ درست است او خود بهار بود , اما کمی عصبی ولی این دیگر چه کسی بود که کنارش بود این آن پسر قبلی نبود ولی آن خود بهار بود .

بهروز مانده بود چه بسر او آمده است . آیا این دختر که او عاشقش شده بود یک دختر هرزه بود یا سر راهی یا یک دختر که بخاطر جای خواب هر روز با یکی می رود .... دیگر مغز بهروز قدرت کشش هچین فرضیه را نداشت . بهروز با دلی پر و چشمانی بارانی سرازیری کوچه پس کوچه هار شمیران را در می نوردید ؛ اما این فکرها لحظه ای او را رها نمی کرد .اما چه سری در این عشق وجود داشت که بهروز بجای اینکه بهار را فراموش کند خودش را فراموش کرده بود . از طرفی فکر زندگی بدون بهار و از طرف دیگر پسر هایی که در کنار بهار دیده بود اورا بحالت روانی ها کرده بود ولی باید چه می کرد ؛

راهی که باید او بر می گزید چه راهی بود , چاره ای نبود سیگاری روشن کرد و فکر می کرد اما به چه ؟؟؟با خودش می گفت می روم به او می گویم از عشق خودم به او و اینکه چقدر او را دوست دارم و به او می گویم که من کار می کنم و تو خانه را نگاه دار ولی اگر آنها برادرانش بودند و او بچه تجریش بود آیا زن من می شود؟شلوار جین آبی آسمانی خود را که به تازگی خریده بود به همراه پلیور سرمه ای , کفش مشکی و پالتو تیره خود به تن کرد ؛ پیاده و سواره بسمت تجریش راه افتاد ؛

او تصمیمش را گرفته بود و می خواست با خود بهار در مورد خودش صحبت کند اما باز هم تردید داشت . آیا بهار بحرف گوش می کرد ولی با این حال او تصمیمش را گرفته بود و به راهش ادامه داد به همان محله رسید , با سیگار کمی خودش را مشغول کرد تا شاید بهار برسد , ساعتی به ظهر مانده بود که ناگهان بهار از کنار بهروز گذشت .بهروز هل شده بود نمی دانست باید چکاری انجام بدهد اما جلو رفت سلام کرد , - سلام شما؟بهروز هستم ...تمام چیز هایی که بهروز در طول راه تمرین کرده بود تا به بهار بگوید از یادش رفت و نمی دانست برای چه به اینجا آمده . - بجا نیاوردم , با من کاری داشتید؟آره ولی ...بهروز شماره تلفن و تنها چیزی را که از برنامه آماده کرده اش به یادش مانده بود از جیبش در آورد . عرق از پیشانی او می بارید و سرخ شده بود ؛ با دست لرزان شماره را به بهار داد ؛ اما بهار نگاه سردی به او کرد و رفت .

بهروز که دیگر طاغت هیچ چیز را نداشت پالتو خود را در آورد , بروی دوشش انداخت و به راه افتاد . او نمی دانست باید چه تصمیمی بگیرد . همه چیز مانند برق و باد اتفاق افتاد و تمام شد .هفته ای می گذشت و بهروز از اتاقش بیرون نیامده بود بجای اینکه بهار را فراموش کند بیشتر به او فکر می کرد و گرمای بدن او را در کنارش حس می نمود اما این چه عشقی بود که بهروز دچارش شده بود اینطور که می گذشت بتدریج از زندگی نا امید می شد اما دوباره که به بهار فکر می کرد به آینده امیدوار می شد . بهروز دوباره تصمیم گرفت که به بهار همین پیشنهاد را بدهد .ریش خود را تراشید و دوباره بهترین لباس هایی که میتوانست بتن کرد و به راه افتاد . این بار در راه باخود خیلی بیشتر تمرین کرد تا بتواند حرفش را به بهار بزند در همین افکار بود که به سر همان کوچه رسید . ساعتی گذشت اما از بهار خبری نبود آنروز به بعد از ظهر رسید اما بهار نیامد . شب هنگام زمانی که چشم به سختی جلویش را میدید بهروز هنوز هم سر حال منتظر آمدن معشوقه اش بود . انتظار چندین ساعته به پاین رسید و بهار آمد .

بهروز سلام کرد ولی بهار با بی اعتنایی او را رها کرد و به راهش ادامه داد ؛ بهروز بدنبال او می رفت و می گفت :نمی دانم شاید درست نباشد اما من شما را دوست دارم ولی نه دوست داشتن معمولی من عاشق شما هستم , باور کنید من از روی هوس این حرف را نمی زنم خواهش می کنم ای شماره را بگیرید و فقط یک بار زنگ بزنید تا با هم صحبت کنیم , بعد هر چه شما بگویید . بهار کمی درنگ کرد شماره را دید ولی شماره با عدد شش شروع می شد در حالی که اشک حلقه زده در چشمهای بهروز را میدید شماره را در دستش مچاله کرد و رفت . بهروز نفسی به راحتی کشید و انگار دنیا را به نام او کرده باشند خوشحال به خانه برگشت . بهروز به این فکر می کرد که وقتی بهار با او تماس گرفت به او چه بگوید که دیگر او را برای هیچ وقت از دست ندهد با این افکار شب را به صبح رساند .عقربه های ساعت روی یازده ایستاده بود که ناگهان تلفن زنگ زد , بهروز مادرش را کنار زد تا تلفن را خودش بردارد او درست فکر می کرد پشت تلفن بهار بود . بهروز به بهار گفت شرایط صحبت کردن را ندارد ولی بهار منظور اورا نفهمید ولی با اصرار بهروز قرار شد بعد از ظهر همان روز در پارک ملت همدیگر را ملاقات کنند . بهروز دیگر سر از پا نمی شناخت , دنیای او دیگر دنیای بی قهرمان قبل نبود او قهرمان قصه خودش را پیدا کرده بود و بهار , بهار زندگی او شده بود . عقربه ها وحتی ثانیه شمار به مانند اینکه تا بحال به عمر خودش حرکت نکرده است اما با اینکه آن نیمروز بحد یک عمر برای او گذشت ولی فرارسید بهروز هرچه لباس رنگ روشن داشت به تن کرد و راه افتاد . به نزدیک های پارک رسید دختری را دید با قد متوسط , صورت بیضی مانند , موهایی که از زیر روسری و روی پیشانیش خودنمایی می کرد , چشمهای مشکی و گیرنده , بینی که داد میزد که عمل شده , دهانی کوچک , با لباس های ست مشکی به تن و کتانی که بر پای او گریه می کرد .؛ آری بهروز درست می دید او همان بهار خودش بود که آنجا منتظر او ایستاده بود .

بهروز بر سرعت قدمهایش افزود و به بهار رسید و سلام کرد وبعد از احوال پرسی بهروز از خودش گفت , از قصه عاشق شدنش , از اینکه بدون بهار زندگی برایش قابل تصور نیست , از اینکه او عشق اول و آخرش خواهد بود و در آخر از بهار در باره آن دو پسر پرسید و بهار نیز بعد از گفتن از خودش گفت اولی سامان پسر عموی او بوده که قرار بود با بهار ازدواج کند اما چون ویروس ایدز به دلایلی نا معلوم در بدن او بود او را رها کرده و دومی هم همسر خواهر او بهمن بوده که آن روز با هم از خرید به خانه آمده بودند تا بهمن آن را برای بستگانش که در خارج کشور هستند ببرند .بهروز و بهار آن یک بعد از ظهر چنان شیفته هم شده بودند که خداحافظی برایشان دشوار شده بود . بهار آدمی که یک بار در عشقش ناکام مانده بود و تشنه محبتی بود که بهروز آن را رایگان و بدون منت در اختیارش قرار میداد .بعد از ماجرا چند ماهی بعد بهروز با بهار ازدواج کرد و دو سال بعد آن ها صاحب دختری بنام پریا شدند که هردو عاشق او بودند و پیش خودشان می گفتند فقط مرگ می تواند آن ها را از هم جدا کند . بهروز بعد پایان تحصیلش به کار آزاد روی آورد و زندگی تقریبا مرفهی برای خانواده اش فراهم کرده بود.تمام این خاطرات مانند برق و باد از جلوی چشمان بهروز می گذشت اما او درست دیده بود , آن بهار بود که در آغوش مرد غریبه قهقه می زد . خواست به خانه برود و هر دوی آنها را در آغوش هم بکشد آما ناگهان به فکر پریا افتاد ؛ آیا پریا دختر بهروز بود یا بهار با هوس رانی نفسش او را برای بهروز به ارمغان آورده . بهروز دیگر تاب فکر کردن نداشت مانند دیوانه ها به در و دیوار راه پله می خورد و پایین می رفت فکر اینکه پریا دختر او نیست و همسرش به او خیانت کرده مجال حتی درست دیدن را به او نمی داد بی هدف در کوچه ها ماشین را مراند ؛   در یک آن خود را جلوی در اسماعیل جهود دید در زد و داخل رفت , بی اراده دو بطری وتکا طلب کرد یک نفس بطری ها راسر کشید و از خانه بیرون آمد . یادش افتاد که قرار بود پریا را از مدرسه به خانه برود با سر و وضع پریشان و در حالی که چشمش به سختی باز می شد با باز شدن در ماشین از جایش پرید ؛ تمام تن بهروز خیس بود . دیگر پریا را دختر خودش نمی دانست , فکری به سرش زد .

بهروز باید از بهار انتقام می گرفت و پریا که حرام زاده بوده و دختر پریا نیز باید به ناچار قربانی این هوس رانی. در همین زمان فکر شیطانی به سراغش آمد دیگر هیچ چیز برای بهروز مهم نبود بسمت ناکجا آباد حرکت کرد در راه میدانی را دید که آنطرف میدان تعدادی ادوره گردها بودند دیگر وتکا اثر خوددش را کرده بود و فکر خیانت آنی بهروز را رها نمی کرد . با اینکه با مقاومت پریا روبرو شد ولی با زور زیاد مانتو و روسری پریا را در آورد و او را به دوره گردها به قیمت صد هزار تومان فروخت در آن زمان حتی دیدن چهره معصومانه پریا که در میان چشم های هوس رانها دست و پا می زد نیز نتوانست بهروز را از کارش منصرف کند ولی باز هم کمی از راه مانده بود و آن انتقام از بهار بود .به اولین تلفن عمومی که رسید به خانه زنگ زد درست بود بهار تلفن را برداشت به او گفت که برای پریا مشکلی بوجود آمده و باید باهم بسراغ او بروند . بعد به سراغ بهار رفت و او را سوار کرد و بسمت جنگل های لویزان راه افتادند . بی قراری و موج انتقام و مرگ بهار را براحتی می شد از چهره بهروز حدس زد .وقتی بهار علت رفتن به آنجا را از بهروز سوال کرد بهروز با سکوت معنی دارش که از هزار بد و بیراه بدتر بود جواب او را داد . در ساعت های اولیه شب صدای زوزه گرگ می آمد و درختان کنار خیابان نیز می خواستند که آدمی را زنده زنده بخورند و بهروز براه خودش ادامه می داد . تقریبا به آنجایی که مد نظرش بود رسید ؛ آرام ماشین راه کنار خیابان ایستاند خودش در ماشین را برای بهار باز کرد ؛ دیگر طاغتش تمام شد چند متر آنطرف تر شروع به گفتن کرد :باید از همان اول حدس می زدم که بچه های شمال شهر معنی عشق رانمی فهمند , معنی دوست داشتن را نمی فهمند , و لابد به خیانت می گویند تفریح , مرد غریبه هم مثل شوهرشان می ماند , بدون هوس رانی نمی توانند زندگی کنند , بچه حرام زاده را مانند بچه خودشان دوست دارند .در حالی که بهار گریه می کرد از بهروز می پرسید از چه چیز و چه کس سخن می گویی حرفش تمام نشده بود که سنگی به شدت با پیشانیش بر خورد کرد و او بر زمین خورد ؛ بهروز بسمت ماشین دوید و قفل فرمان را در آورد و با آن هم چند ضربه به بهار کوبید و بالای سرش نشست و در حالی که با موهای آغشته به خون بهار بازی می کرد ماجرای بعد از ظهر را برایش تعریف کرد و گفت سزای خیانت کاری مثل تو همین است .بهار در حالی که به سختی نفس می کشید و می شد عزائیل را بالای سرش دید گفت:او بعد از ظهر به خرید رفته و آنها که در خانه بودند خواهرش و بهمن بودند که از خارج و بدون هماهنگی آمده بودند تا آنها را غافلگیرکنند .....و در آن دم بهار مرد .

پس : معجزه ی عشق را امتحان کن

سالها پیش , در کشور آلمان , زن و شوهری زندگی می کردند.آنها هیچ گاه صاحب فرزندی نمی شدند.یک روز که برای تفریح به اتفاق هم از شهر خارج شده و به جنگل رفته بودند , ببر کوچکی در جنگل , نظر آنها را به خود جلب کرد.مرد معتقد بود : نباید به آن بچه ببر نزدیک شد.به نظر او ببرمادر جایی در همان حوالی فرزندش را زیر نظر داشت.پس اگر احساس خطر می کرد به هر دوی آنها حمله می کرد و صدمه می زد.اما زن انگار هیچ یک از جملات همسرش را نمی شنید , خیلی سریع به سمت ببر رفت و بچه ببر را زیر پالتوی خود به آغوش کشید , دست همسرش را گرفت و گفت :عجله کن!ما باید همین الآن سوار اتوموبیلمان شویم و از اینجا برویم.آنها به آپارتمان خود باز گشتند و به این ترتیب ببر کوچک , عضوی از ا عضای این خانواده ی کوچک شد و آن دو با یک دنیا عشق و علاقه به ببر رسیدگی می کردند. سالها از پی هم گذشت و ببر کوچک در سایه ی مراقبت و محبت های آن زن و شوهر حالا تبدیل به ببر بالغی شده بود که با آن خانواده بسیار مانوس بود.در گذر ایام , مرد درگذشت .

مدت زمان کوتاهی پس از این اتفاق , دعوتنامه ی کاری برای یک ماموریت شش ماهه در مجارستان به دست آن خانم رسید.زن , با همه دلبستگی بی اندازه ای که به ببری داشت که مانند فرزند خود با او مانوس شده بود , ناچار شده بود شش ماه کشور را ترک کند و از دلبستگی اش دور شود.پس تصمیم گرفت : ببر را برای این مدت به باغ وحش بسپارد.در این مورد با مسوولان باغ وحش صحبت کرد و با تقبل کل هزینه های شش ماهه , ببر را با یک دنیا دلتنگی به باغ وحش سپرد و کارتی از مسوولان باغ وحش دریافت کرد تا هر زمان که مایل بود , بدون ممانعت و بدون اخذ بلیت به دیدار ببرش بیاید.دوری از ببر, برایش بسیار دشوار بود.روزهای آخر قبل از مسافرت , مرتب به دیدار ببرش می رفت و ساعت ها کنارش می ماند و از دلتنگی اش با ببر حرف می زد.سر انجام زمان سفر فرا رسید و زن با یک دنیا غم دوری , با ببرش وداع کرد.

بعد از شش ماه که ماموریت به پایان رسید , وقتی زن , بی تاب و بی قرار به سرعت خودش را به باغ وحش رساند , در حالی که از شوق دیدن ببرش فریاد می زد : عزیزم , عشق من , من بر گشتم , این شش ماه دلم برایت یک ذره شده بود , چقدر دوریت سخت بود , اما حالا من برگشتم , و در حین ابراز این جملات مهر آمیز , به سرعت در قفس را گشود : آغوش را باز کرد و ببر را با یک دنیا عشق و محبت و احساس در آغوش کشید.ناگهان , صدای فریادهای نگهبان قفس , فضا را پر کرد:نه , بیا بیرون , بیا بیرون : این ببر تو نیست.ببر تو بعد از اینکه اینجا رو ترک کردی , بعد از شش روز از غصه دق کرد و مرد.این یک ببر وحشی گرسنه است.اما دیگر برای هر تذکری دیر شده بود. ببر وحشی با همه عظمت و خوی درندگی , میان آغوش پر محبت زن , مثل یک بچه گربه , رام و آرام بود.اگرچه , ببر مفهوم کلمات مهر آمیزی را که زن به زبان آلمانی ادا کرده بود , نمی فهمید , اما محبت و عشق چیزی نبود که برای درکش نیاز به دانستن زبان و رسم و رسوم خاصی باشد.چرا که عشق آنقدر عمیق است که در مرز کلمات محدود نشود و احساس آنقدر متعالی است که از تفاوت نوع و جنس فرا رود.

برای هدیه کردن محبت , یک دل ساده و صمیمی کافی است , تا ازدریچه ی یک نگاه پر مهر عشق را بتاباند و مهر را هدیه کند.محبت آنقدر نافذ است که تمام فصل سرمای یاس و نا امیدی را در چشم بر هم زدنی بهار کند.عشق یکی از زیباترین معجزه های خلقت است که هر جا رد پا و اثری از آن به جا مانده تفاوتی درخشان و ستودنی , چشم گیر است.محبت همان جادوی بی نظیری است که روح تشنه و سر گردان بشر را سیراب می کند و لذتی در عشق ورزیدن هست که در طلب آن نیست.بیا بی قید و شرط عشق ببخشیم تا از انعکاسش , کل زندگیمان نور باران و لحظه لحظه ی عمر , شیرین و ارزشمند گردد.در کورترین گره ها , تاریک ترین نقطه ها , مسدود ترین راه ها , عشق بی نظیر ترین معجزه ی راه گشاست.مهم نیست دشوارترین مساله ی پیش روی تو چیست , ماجرای فوق را به خاطر بسپار و بدان سر سخت ترین قفل ها با کلید عشق و محبت گشودنی است.پس : معجزه ی عشق را امتحان کن.

معنای خوشبختی

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.

در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.

دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.

در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.

روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.

دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود

دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.

زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.

ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.

زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟

پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.

چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت

مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟

پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.

مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟

مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم

پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟

پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟

کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود.

معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست. 

که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد.

 چكش هاى سنگين آهنگران همواره بر سر آهن هاى ناگداخته فرود مى آمد و با هر ضربتى جرقه هاى بر ميخاست و ناپخته يى پخته ميشد.

دنگ دنگ آهن ها و فریاد سندان ها از بام تا شام درازا و طول کوچه ها را میشکافت و در نهایت گذرهای پیچاپیچ و کوچه بندیهای تاریک، زهره سکوت و خموشـی را میترکاند و سرود آهنگین مردان را میپراگند.

با این صدا ها خون زنده گی در رگهای کوچه جاری میشد و در ها دیوار ها گرمای حیات می یافتند.

آهنگری کوچهء دلاوران بود، کوچه کوره های داغ و آتشدانهای فروزان و کوچه اجاقهای روشنیکه در پرتو شان تن آهنگران و آهنها گرم میشــد و طینت هر چیزی صیقل میافت.

بچه های آهنگری نیز مانند کوچه شان پر آوازه بودند. از اول شوربازار یا «تخته پل» یا نیمه «سراجی» و «چوک» و «پائین چوک» و« پیــزاردوزها» از هر کجا که گوش میدادی غوغــای کوچه آهنــگری در گوشــها میخلید.

کودکان آهنگری در گهواره های شان با این صدا ها انس گرفته بودند و دنگ دنگ آهن ها مانند سرود خواب آور مادران درگوشهای کوچک شــان طنین میانداخت.

صورتهای سوخته از تف آتشدان، دستهای سیاه و پربرکت صدا های رسا و صادقانه نشانه کهن مردان و جوانمردان آهنگری بود، نشانه دلاورانیکه گویی در پیچ و تابی از آهن مذاب به پختگی رســـیده باشـند.

در میان آهنگران « کـــا کــه اکـــبردسـت قوغ » شمشیر میساخت شمشیر های آبدیده و بران که زیب قامـت مردان جنگی بود. همان مردانیکه با فرنگی ها کوچه به کوچه میجنگیدندو از سر ها مناره ها میســاختند.

او خراباتی و مناجاتی بود از ملای مســجد تا با پیر خرابات تا متولی زیارتگاه عاشقان و عارفان و خانقاه های کوچه های «بابای خودی» و « علی رضا خان» همه دوستش داشتند ومیدانســـتند که کــاکـه سـرخ روی دنیـا و دیـن است.

روزی از روزها گاه فراغت از کار، راهی راه خودش بود که دید بازار ناگهان آشفته گشته و بازاریان دست و پاچه غار میپالند. فهمید که گپ از چه قرار است اما برویش نیاورد و راهش را چپ نکرد. لحظه یی بعد امیرزاده عیاش و زنبــازه که چشـمـش به بام و بیره و زن و دختر مردم ئود در حلقه یاران و غلام بچه های سبکسرش سررســید و به کاکه اکبر کسی را درکوچه نیافت. یکی از آن جمع که شال و شمله اکــبر حقد و حسدش را برانگیخته بود طنزآلود رو به دیگران پرسید:

ای مرغ نو کیس؟

دومـی جواب داد:

مرغ نو، مرغ است، مرغ خسک !

و سومی به خنده گفت:

راست میگی جایش ده غوریس زیر برنج، زیر پلو ! و همه یکصدا خندیدند و او مقابل همه یکتنه، تک و تنها ایستاده و بی ترس و لرز پرسید:

چی گپ اس، خنده چیس او بچا، نو چندکا ؟

بچه حاکم با پوزخند جواب داد:

بوی بوی قورمه اس، مثل ای که سر کسی بوی قورمه میته.

و کاکه گفت:

ای سر، سر بچه حاکم اس، سر توس.

و بچه حاکم بیدرنگ بسویش حمله برد ولی او در یک چشمزدن امیرزاده را چون پرکاهی دور سرش چرخانده و دوباره بی آنکه به خاکش بساید برسر دوپا، پائینش آورد. همراهان نامرد بچه حاکم میخواستند با شمشیر های آخته و بران بجانش بیافتند و سر از تنش جدا کنند ولی امیرزاده صدا زد:

دست بگیرین سرش به تنش میارزه !

بچه حاکم که مرد زیرک و عاقبت اندیش بود بی آنکه به رویش بیاورد همینکه پایش به زمین رسید روی کاکه اکبر را بوسید و گفت:

الحق که یک مرد جنگی به از صــدهزار!

و همین حادثه باعث شد که بچه حاکم پشت «کاکه اکبر» را یله نکند و به صد ها حیلت و نیرنگ دلش را بدست بیاورد.

از آن پس هردو چون دو برادر شدند و اکبر در حوادث بسیاری جانش را به خطر انداخت تا جان آن جوان شرور و ماجراجو را نجات بخشد و حق دوستی را ادا بکند. بچه حاکم «کاکه اکبر» را« بچه بـــــازه» میخواند و کاکه اکبر او را «بچه حاکم» یا به کنایه «بچه ننه» میگفت.

پســانتر ها از قضا بچه حاکم که تشنه قدرت و خون بود با عمو ها و عموزاده هایش درآویخت و آواره دشت و بیابان شد و رشته دوستی آنها برای مدتی بریده گشت. تا اینکه ستاره بخت بچه حاکم بار دیکر درخشید و دولتی باد آورده و خدا داد نصیب او شد. اما اکبرهمانسان در مقام خودش ماند در دکانش کنار کوره های تفتان و آتشبار.

او دیگر ها در حالیکه پیزار های پتش بر روی کوچه خط می انداخت و شف دراز دستار پاچش تا بجلکها زبانک میزد شاد و شنگول تخته پل میرفت و دردکان همدمش کاکه دینوی سماوارچی روی تخت چرب چوبی بر صدرمینشست و با مرغ باز ها، بودنه بازها، قمار باز ها، و کبوتر باز ها درباره مرغ و ماهی و آسمان و ریسمان گپ میزد و دم به دم چای فامل شپ میکرد. گاهی که سر حال میبود آهسته پیاله را به چاینک میزد و با ترنگ مطبوعی از چینی جانان، به دیگران گوشزد میکرد که پاک گوش باشند. آن وقت کاکه های دیگر چون موش مرده دم نمیزدند چه میدانستند اکبر دشمن حاضر بی حضور است و صد ضرب زرگری را ضربتی از او چاره گرمیباشد. آنوقت در سکوت محض چنان داد سخن میداد که گفتی یگانه صندوقدار صندوقچه پر اسرار «شهر فرنگ» است.

شبی فارغ زغوغای کاکه های کابل و فارغ از دنگ دنگ آهنها و سوز وساز خانقاه ها بچه حاکم که دیگر خود حاکم وقت شهر کابل شده بود و جانشین پدر، ندیم خاصش را به حضور میطلبد وسنجیده و شمرده میگوید:

« ده تخته پل دکان سماواریست که جای بگو مگو و نشست و برخاست کاکه های کابل است. اونجه دیگر آخر وخت، کاکی دیر تر از دگا میایه که نامش اکبر است اکبر دست قوغ. او ســـالها پیش رفیقم بود، رفیق دوران بچگی چشمش از شیر حیا نمیکنه بسیار بدزبان اس، باد از هر گپی گورمرده بچه حاکمه برباد میته، گور مرده مره، ای عادتش اس، ورد زبانش اس، اونجه برو ماتلش باش. علامتش ایس که وختی پایش ده دکان رسید تمام کاکه های دیگه پرموچ و چپ میشن و او پیش از سلام و علیک، اخ تف میندازه گورمرده مره برباد میته، گور مرده مره که حاکم شماستم حاکم هفت کوه و هفت دریا. »

شاغاسی حیرت میکند و دهانش باز میماند. امیر میگوید:

حیرت نکو او ده دنیا یکیس چون از مرگ نمیترسه زورش بالاس بالاتر از مه.

شاغاسی با تواضع و تمکین بســـیار، اول امان میخواهد و بعد اجازه میپرسد:

امیر میگوید:

بگو چه میگی ؟

شاغاسی زمین ادب میبوسد و میپرسد:

بی شک فرمان امیر اس که برم و سر از تنش جدا کنم ؟

- احمق ای بده نکنی، کشتنش آسان نیس، اوره مردم دوست دارند اگه موی از سرش کم شوه شورش میشه، بلوا میشه، برو ده پالویش بشی، مثل آدم بگو که رفیقت بچه حاکم باد از سلام گفت که یکدفعه بیا کارت دارم.

شاغاسی اطاعت میکند و فردا عصر در دکان «دینوی سماوارچی» کنار کاکه اکبر، که یک سر و گردن از دیگران بلندتربود جا میگیرد و پیغام حاکم را به آهسته گی میرســـاند، اکبر مثل کبک جنگی که انگار حریفش را بگیل کرده باشد قهقه میخندد و میگوید:

چی عجب ! خو بچی حاکم، بچه ننه مره خاسته ؟ گور مردیش، او کجا، ما ده کجا، چی میگه بگو بابه چی میگه؟

شاغاسی با ملایمت جواب میدهد:

خدا بهتر میدانه حتماً کار دارن، کار مشکل و خصوصی.

کاکه اکبر سرش را میشوراند و میگوید:

هی هی، تف لعنت خدا، ای عادتش اس از قدیم نامرد بود، بی مدعا و مقصد سلام نمیداد، خو باشه، بگو کاکه میایه، تا باز از تلک خلاصت کنه.

فردا، کاکه مست الست، عوض دکان «باغ بالا» میرود و از پشت دیوار قصر بی خوف و بیم صــدا میزند:

او بچه حاکم ! او پلو خور ! ما آمـــدیم چی میگی ؟

دربانان که قبلا ً از جریان آگاه شده بودند بیدرنگ راهش را بدربار حاکم میگشایندو کاکه لم لم و کش کش با همان پیزارو دستار داخل تالار آئینه بندان حاکم میشود و از دهن در قهــقه صدا میزند:

خو بچی حاکم باز چی شد که موتاج ما شدی؟ اینه آمدیم بگو!

حاکم از همان دور میدود و با کاکه اکبر بغل کشی و روبوسی میکند. هردو مثل قدیم ها کنار هم مینشینند ودرد دل میکنند. شاغاسی چشم چپش را بدرز پرده می دوزد و از تمکین امیر و غرور کاکه هاج و واج میماند. بعد آندو با هم پس پس میکنند و شاغاسی چیزی نمیشنود. هنگام وداع هم حاکم و هم کاکه چرتی بنظر میرسند و حاکم خطاب به شاغاسی میگوید:

کاکه را کمند ببر، اسپشه خودش خوش میکنه، خورجینشه پر از زر کو پر از طلای خالص که بخارا میره پار دریا میره.

کاکه ازحاکم جدا میشود و راه خانه را پیش میگیرد

راه آهنگري را در طول راه هموار چرت ميزند انگار دستار برسرش سنگيني كند گردنش را به پيش خم ميگيرد و به چير مبهمي مي انديشد. از گردنه « باغ بالا » تا « باغ شعر آرا» و « جهان آرا» و «بوستان سراي » هيچ چيري نظرش را جلب نميكند ولي همينكه كنار دريا ميرسد صداي موجها در گوشش مي خلند و چرتهايش را پاره ميكنند. از دكه دريا آبهاي مست و گل آلود را كه در آغوش بستر نا ملايم تنگي ميكردند و فرا خناي بزرگتري مي جستند مينگرند. غوغاي آبهاي از زير «پل گذرگاه » آن قديم ترين پل چوبي ؛ از رير <پل مستان> آن ميعاد گاه مردان، و از زير <پل خشتي> آن كهن يادگار معماران پاكدل كه در مقدم بينايان و نابينايان بل ميزدند و راه ها را با هم گره مي بستند بگوشش ميرسد و زنگار دلش را ميشويد. كاكه، ساعتي بر دكه دريا مي نشيند و آبها را با شگفتي و دقت مينگرد--آبها را كه چون خودش بي پروا بودند و مانند اشتران مست و افسار گسيخته، كفهاي سفيدي بر لبهاي شان پديدار مي گشت. كاكه اكبر از دير گاه عاشق موجها بود، از سالهاي كه صداي شاد و ناشاد دريا با دم گرم استاد خدا بيامرزش خطيب مسجد پل خشتي مي پيچيد و طعم غزلهاي شيرين حافظ و سعدي را شيرينتر ميكرد. هميشه در روز هاي تابستان كه درياي كابل ميخشكيد او در كنار سماوار <دينو> مي نشست و به قرقر آبهاي جوش گوش ميداد و بياد بهار و آبهاي ديوانه ميافتاد.

براي كاكه، دنيا در دريا بود--در خيزا به هاي غوغاگرش در گرداب هاي سهمگينش در ترانه ها و قصه هاي شور انگيز و در سيلاب هاي سياه و خانه براندازش. از كودكي از دوران ريگ بازي و خاك بازي دريا هميشه مانند رفيقي او را به خود ميخواند و از دور صدايش را به گوش ميرساند. او اخر بهار همينكه دريا از جوش ميافتاد او همواره ايزارش را بر ميزد و سينه پهن و صافش را در اختيار جريان ملايم آب ميگذاشت و از زير <پل خشتي> تا <پل محمود خان> سبك و بي خيال چنان با موجها مي آميخت كه انگار جز دريا باشد. اكنون هم مثل اينكه بيخ گوش رفيقي نشسته باشد به قصه هاي دريا گوش ميدهد به قصه هاي موجها كه سفري طولاني در پيش دارند به تابستان مي انديشد به بستر خشك آبها و بعد از آن به خودش كه سفر دراز در پيش دارد. از جا بر ميخيزد و بسوي خانه روان ميشود همينكه به خانه ميرسد دم ميگيرد و خطاب بزنش ميگويد:

ننه لطيف!

زن جواب ميدهد: چي ميگي؟

كاكه ميگويد: ما رفتني شديم.

زنش ميپرسد كجا؟

كاكه جواب ميدهد: ‌پار دريا.

زنش ميپرسد:‌ پار دريا؟

كاكه جواب ميدهد، هان پار دريا.

زنش ميپرسد: او كجاس؟

كاكه جواب ميدهد، پشت كوه ها.

رنش ميپرسد: پشت كوه ها؟

كاكه جواب ميدهد هان:‌ پشت كوه ها.

زن با خود ميگويد: خاك بسرم شد، كاكه چيزي نميگويد.

پيشتر ها گاهيكه زنش چنين گپي ميگفت بر مي اشفت از خشم ميفريد و زنش را قهرا چپ ميكرد ولي اين بار چيزي نگفت. لطيف كودك سه چار ساله اش ميپرسد:

-بابه پشت كدلم كوهها ميري؟

پدرش اشاره به كوه بلند دور جواب ميدهد:

-همو كوه؟

لطيف ميپرسد:

همو كوه كه پشتش افتو و ماتو ميره؟

پدرش جواب ميدهد:

-هان همو كوه.

چشمهاي زنش بسوي آن كوه راه ميكشد

دورا دور تيغه هايي در ابر و غبار پنهان و آنسويش نا پيدا با خود ميگويد: بابه لطيف همونجا ميره، همونجا كه ميگن گرگ داره، پلنگ داره، خرس داره، خرسهاي آدمكش داره، شير داره، شير هاي ديوانه داره، بابه لطيف همونجا ميره تك و تنها ميره، سر اسپش،‌سر زينش كتي خورجينش، آه ،‌آه.... اشك از بيخ مژه هاي ننه لطيف نيش ميزند حدقه چشمانش پر ميشود و تري تري به شوهرش مينگرد.

بابه لطيف ميغرد: او زن چرا گريه ميكني؟ نمي شرمي؟

ننه لطيف چپ ميماند. كاكه با دست راستش گرد گلمچه زير پايش را پس پس ميزند و خودش را تير مي كند. بعد لطيف را روي زانويش مي نشاند و با دست زمختش مو هاي نرم پسرش را نوازش مي كند.

لطيف آرام آرام مانند گربه يي كوچك و نازدانه خرخر ميزند و از گپ ميماند و مرد رو به زنش ميگويد:

ننه لطيف، گريه بچه ره كم دل ميكه--باد از مه لطيف زنده اس، باد ار لطيف ديگه لطيف، نواسيت كواسيت، لخك دروازيت، دنيايي كاكه نمود نداره،‌كاكه تا دنياس ميمانه، تا آخر دنيا غم نكو.

زنش با گوشه چادر اشكهايش را پاك ميكند و ميگويد:

-مه كني دم بس نميايم دلم گواهي بد ميته.

كاكه ميخندد و ميگويد: دل تو مثل گنجشك است.

و ننه لطيف ميگويد: راست ميگي.

بامدادان، پيش از مرغ و ملا <كاكه> بيدار ميشود، جبين لطيف و ننه لطيف را ميبوسد و كلچه هاي روغني را كه زنش شبي پيش برايش پخته بود به كمر مي بندد، بر پشت اسپ مي نشيند و بي آنكه كسي بداند كجا و دنبال چه ميرود، هي ميدان و طي ميدان و خار مغيلان، از نظر ها پنهان ميشود و پشت كوه ها ميرود همان كوه هايي كه ننه لطيف خوابش را ديده بود و از گرگ و پلنگ اش ميترسيد--همان كوه هاييكه به گفته لطيف <ماتو و افتو> پشتش ميخوابيد و آنسوي دنيا كاكه اكبر ديگه گم شد، گم گم، گويي سرمه سليماني كشيده و دنبال نخود سياه به تركمنستان رفته است. او جز قصه هاي ديو و پري شده بود، همان قصه هاييكه در پندار و زبان قديميها موجود بود و بسياريها ميگفتند:

اكبر كوه قاف رفته، او سوي دنيا، ميان ديو ها و پري ها، ميان ديو هاي كوه پيكر و پري هاي ماه پيكر.

دشمنان شاد بودند و دوستان نا شاد.

دكان تخته پل عرصه لافهاي گزافها و ياوه سرايي هاي كاكه هاي بي نام و نشان شده بود. هر يكي ميگفت اكبر منم، ولي <دينوي> سماوارچي صدا ميزد:

-گپه سيل كو،‌جاي اكبر خاليست،‌اكبر مرد مرد هاست، اكبر بي جك است.

آهنگران، كوچگي هاي سياه سوخته و پاگدلش كه بي سر و سرور شده بودند. قصه هاي درويش را به شگفتي كنار كوره ها سر ميكردند. يكي ميگفت: اكبر پري بورده، دختر شاه پريها.

ديگر ميگفت :

اكبر به جنگ ديو ها رفته به جنگ ديواي پشم آلود، به جنگ ديواي جاده گر ،‌ ولي پير ترين آنها ميگفت:

-اكبر دشمن نا مردا بود حتماَ او ره اونا طلسم كدن، مه خويشه ديديم او ده سياه چاس، ده قفس آئيني، گشنه و تشنه و يك مشت استخوان.

ديگري آه ميكشيد و جوانترين همه قبضه دشنه يي را كه هنوز سر آتشناكش در اجاق بود ميفشرد و ميگفت:

-اگه ميگين جايش ده كجاست، چاي اصليش، مه پشتش ميرم. و همه خاموش ميماندند ولي ننه لطيف ،‌آن زن خوب و مهربان هنگام خواب لطيف آهسته آهسته پشت پسرش تپ تپ ميزند و ياد شوهرش را در ترانه هايي زنده ميكرد كه، از مادرش به خاطر داشت. او ميخواند آللو للو للو آللو بچه للو، آللو مهپاره، مهپاره به گهواره، گهواريش طلا كاري بند و بارش مرواري.

و صبح ها همینکه لطیف از خواب برمیخاست صدا میزد:

بابه، بابه جان ! بابیم نامده ؟

و مادرش جواب میداد:

نی بچیم.

لطیف میپرسید:

کی میایه؟

مادرش گریه آلود جواب میداد:

نمیفامم، صبا، پس صبا، ماه دگه، سال دگه،یا وخت گل نی.

لطیف میپرسد:

مادر نی ها کی گل میکنند؟

و مادرش جواب میداد:

وقتیکه بابیت میایه.

بعد زار زار میگرست و لطیف قهر میکرد و میگفت:

ننه بابیم نگفت که گریه بد است. گریه نکو، بابیم شیراره میکشه، بابیم گرگاره میکشه، بابیم پس میایه.

و مادرش با نوک چادر، نم چشمانش را پاک مکرد و میگفت:

انشاء الله بی خوف و خطر به خیر و خوبی.

روزها میامدند و میرفتند ولی اکبر نمی آمد، مهتاب خورد و کلان میشد پشت کوه ها میرفت. ولی اکبر از پشت کوه ها برنمیگشت.

نام اکبر آهسته آهسته از شهر برچیده میشد و به قصه ها می پیوست، ولی ننه لطیف بی هیچ گونه خستگی چشم انتظار خش خش پیزار های پت شوهرش بود از پگاه تا بیگاه گوش به صدا های پشت در داشت با باری سرفه یا تق تق حلقه دوازه را بشنود و شتابان زنجیر را بروی شویش بگشاید.

یکسال گذشت. راه کوه ها و کوتل ها بازشد، درای قافله ها در گوش دشتها طنین افگند و بالاخره به شهر رسید. اما برپشت هیچ اسپ و قاطری اکبر نبود. اکبر رفته بود که رفته بود، پشت نخود سیاه، پشت سرخ پری یا زرد پری، پشت لعل شب چراغ، پشت آب حیات و یا پشت اکسیر نابیکه مس سرخ کیمیاگر را زر زرد میسازد. دیگر اکبرخارج از خانه در ذهن هیچکی نبود فقط امیر هنگام بیکاری همینکه میان پوستین خزش چون پلنگی می لمید بیاد اکبر می افتاد، بیاد اکبر که تنها خودش و خدایش می فهمید که او پشت چه و کجای پار دریا رفته است.

تا اینکه چند سال بعد وقتیکه موهای ننه لطیف از غصه ماش و برنج گشت و لطیف برای خودش کسی شد، یکی از روز ها مردی بسیار خسته و بی سروپا، پشت در قصر حاکم آمدو بی هیچ تعارف و تمکین به داروغه گفت:

نه امشو، نه صبا، نه هیچ وخت دگه، فقط همی حالی بچی حاکمه کار دارم.

داروغه گفت:

تو کیستی نامت چیست؟

مرد با خشونت تفی بر زمین انداخت و بر سبیل عادت گور مرده بچی حاکم را برباد داد. داروغه خواست با شمشیر ادبش کند ولی مرد چنان سیلی سنگینی بیخ گوش داروغه نواخت که داروغه جابجا بیهوش شد. شاغاسی ندیم و مصاحب خاص امیر، بیدرنگ خودش را به بیرون رسانید و ازقضا کاکه اکبررا در محاصره دربانان و سپاهیان یافت فوراً دستو رداد او را یله کنند و دور شوند، بعد با ادبی بسیار به کاکه اکبر سلام کرد و گفت:

خوش آمدی مرد مردا.

کاکه جواب داد :

پاینده باشی جورباشی پدر، خوب شد آمدی اگه نی ملکه روده میگرفت.

شاغاسی خندید و گفت:

خدا به داد داروغه رسید. آنگه هردو راهی حرمسرا شدند، حاکم همان لحظه کاکه را تنهای تنها به سرا پرده خاصش طلبید و شاغاسی که از مدت ها در پی حل معما بود باز هم با صد ترس و لرز چشم به درز باریک پرده دوخت و دید که کاکه اکبرپیش از سلام و علیک تفی برزمین انداخت و گورمرده بچه حاکم را برباد داد بچه حاکم بغلهایش را گشود و اکبر را تنگ در آغوش فشرد اکبر هم روی حاکم را بوسید و گفت:

مشله بس است بشی که بشینیم.

هردو نشستند و بر ناز بالشهای پرقو تکیه زدند، حاکم در پرتو چلچراغ متوجه شد که از آن اکبر تناور و پهلوان مشت پری بیش نمانده، با دست سنگینش آهسته بشانه اکبر زد و گفت:

بچیم «اَو» شدی قواریت به بگیل میمانه . اکبر جواب داد :

بچه ننه، ای گز، ای میدان، بخی که مالوم کنیم.

حاکم گفت:

بچی بازو، مه مزاق کدم ما کمیت، تو سرنگ استی سرنگ. سپس کاکه اکبر در برابر نگاهان شرر بار و ناشکیبای حاکم رشمه را از دهن خورجین گرفت وسر زردمو و بریدهء را پیش پای حاکم لولاند. حاکم از دیدن سر، مثل جرقه نا به هنگام آتش از جا جهید و نعره زد:

تف لعنت خدا، پدرسگ! پدر سگ مه نگفتم که بچی حاکم استم بچی حاکم همو وختا سرت بوی قورمه میداد. خوب شد که به سزایت رسیدی. آنگه از جا برخاست و سررا با لگدی محکم به آخر اتاق پرت کرد. کاکه اندکی متبسم و اندکی شاد و مغرور خطاب به حاکم گفت:

بیشی نامرد، ده مورده لغت نزن که خندیت میکنند !

و امیر با نفسی سوخته دوباره برجایش نشست و بار دیگر کاکه را بوسه باران کرد. اکبر حاکم را به سختی از خود دور کرد و گفت:

بچی حاکم ما رفتنی شدیم خدایارت.

حاکم از جا برخاست و به پاس دوستش تا آخرین پلکان مرمرین قصر پائین آمد و خدا حافظ گفت.

همینکه کاکه اکبر چند قدمی دور شد حاکم بیخ گوش شاغاسی چیزی گفت و دستور داد که اکبر را تا خانه اش بدرقه کنند، کاکه وقتی ملازمان حاکم را پشت سرش یافت پرسید:

بخیر شما کجا ؟

شاغاسی جواب داد:

حاکم به ما گفت که تا خانیت ده خدمت باشیم .

کاکه پاسخ داد:

پدر خدمت از ما برین ده رویتان خوبی، ما و ای گپا دور استیم .

شاغاسی گفت:

نی امکان نداره ماره ده کشتن میتی.

اکبر گفت:

نترسین مه کامشه پاره میکنم، از طرف مه برش بگویین که اکبر بی لاله کته شده.

شاغاسی گفت:

نی رویته خدا ببینه ماره آزار نتی.

کاکه گفت:

خوخی بیائین امشو میمان ما باشید. و شاغاسی گفت:

خو بچشم به دیده.

آنوقت کاکه پیشاپیش و ملازمان حاکم پیاپیش، راهی آهنگری شدند. راه ها بکلی خلوت و خالی بودند و به جز چار سایهء استوار و نا استوار زنده جان دیگری در کوچه ها و پس کوچه ها تکان نمیخورد. اکبر خاموش بود، با وصف خستگی چنان تند و سریع راه میرفت که گویی بال کشیده و وجبی از زمین بالاتر پرواز میکند. شاغاسی و دو همراه دیگرش نفس زنان تعقیبش میکردند، ولی او در هوای خانه و لانه چنان سبک و چابک راه میرفت که شاغاسی چندین بار زیردل نفرین و لعنتش کرد.

آخر کار، در یکی از پیچ های کوچه تنورسازی، مسافتی دورتر از شور بازار و آهنگری، شاغاسی به دودیگر اشاره یی مخصوص کرد و آنها نیز دریک چشم بهم زدن از پشت سر شمشیر های برهنه را یکجا بر سر اکبر کوفتند و دنیا را در سرش تار کردند.

اکبر، اخ گفت و پیش از آنکه به خاک بغلتد با صدای ضعیفی گفت: 

گور موردیت بچی حاکم، نامرد نامرد...

داستانی واقعی از کابل

به قول ، وفا نیست :

از بزرگان مقوله یی در ذهنم رقم خورده بود که گفته بودند : ( مردها را قول است…)، اما حسرتا و دریغا که چنین نبوده است، شایدهم بوده و لیک مردان نا مرد صفت با  شخصیت زبون و با کردار جبون شان رنگ باور مندی را از رخ آن مقولهّ بزرگ زدوده اند. بخاطر دارم (روزی) را که تداوم آن، داستانی را رقم زد و لامحال دانستن آن برای هر خواهر جوان و پاکدامن این دیار پاک طینتان بسیار ارزنده و سود مند خواهد بود

آری خواننده محترم: آن روز آسمان ابری و هوا کمی سرد بود، پرندگان به آشیانه ها و جاه های گرم پناه برده بودند، حتی صدای شان هم شنیده نمیشد دانه های باران به آهسته گی فرومی نشست و بوی نم خاک مشام ها را نوازش میداد، در این هنگام ملیحه جان که دوست بسیار نزدیک ام است از من تقاضا نمود که تا دفتر آمر صاحب او را همراهی نمایم،پذیرفتم، به دفتر آمر صاحب رسیدیم ، باتأسف اطلاع حاصل نمودیم که آمرصاحب مریض و در شعبه حضور نداشت، ناگهان چشمم به پسرجوانی افتید که قیافه ظاهری اش آراسته، بسیار عاجز و مؤدب به نظر می رسید، با ادای احترام از جا برخاست، بعد از آن از ملازم دفتر در باره ایشان جویای معلومات شدیم : وی اظهار نمود که این پسر میخواهد در این دفتر اشغال وظیفه نماید. من که خاطره خوش از این دفتر نداشته ام نمی خواستم هیچ فردی به هیچ عنوانی در این دفتر وظیفه ای را اشغال نماید خواستم او را بفهمانم که این محل جای مناسب برای اجرای وظیفه نیست با لحن کنایه وکتره بدون آنکه اورا مخاطب قرار داده باشم گفتم : « هر بی کاره در این جا می آید »

پسر با هوش که متوجه حرف هایم شده بود جواب این گفته ام را با سکوت چشمان، نگاه مظلومانه و تبسم در لبان رندانه ارائه نمود که گویا حرف هایم بی هوده است. از اینکه با الفاظ جوابم را نداده بود خیلی متأثر شدم ولی از معرفت با اوخرسند بودم چون اولین بار بود با همچو پسر مؤدب روبرو شده بودم، در تمام راه با ملیحه جان از این پسر تعریف نموده و افسوس می نمودیم که گویا این دفتر بستر مناسب برای موجودیت او نمی باشد چون این پسر بسیار با هوش و عاجز است، ملیحه بطرف ام نگاه کرده وگفت آن قدر که وی را توصیف مینمائی چنین معلوم نمی شود تا رسیدن به دفتر در باره او جر و بحث نمودیم اما هر حرف مرا ملیحه رد مینمود، دو روز بعد او را در دفتر حاضری دیدم بعد از ادای سلام و احوال پرسی گفتم وظیفه را اشغال نمودی؟ با خنده گفت بلی ، بلی من همان(فرد بی کاره) ام که در هیچ جا کار نیافته ام و در این دفتر آمدم به واقعیت که از گفته هایم پشیمان شده بودم اولین بار بود که کسی با این لحن محبت آمیز جواب منفی ام را به مثبت داد. بعد از چندی معلومات از دفتر و خصوصیات کارمندان وظیفه را برایش تبریک گفتم و علاوه نمودم که اگر به کدام مشکل مواجه شدی مرا در جریان بگذار،آنچه از دستم آید در مقابل شما دریغ نمی نمایم، وی اظهار نمود حتماً برایت خواهم گفت چون شما اولین شخص هستید که بنده را در این وظیفه علاقه مند ساختید خوب بدین ترتیب هر روز پی دیگری میگذشت تا چند روز بدین قسم با هم صحبت کرده و معرفت حاصل نمودیم، ببسیار مشکل اسم اصلی او را دانستم که مازیار است هر روز من و او از سرگذشت همدیگر مان یاد میکردیم تا اینکه با هم همراز و همصحبت شدیم، یک روز ملیحه جان از من خواست که تا بازار همراهی اش نمایم مازیار هم خواست با ما همراه شود گرچه  ملیحه ممانعت میکرد ولی من به او اجازه دادم تا با ما برود در بازار ملیحه جان نسبت ضرورتی که داشت از ما جدا شد.من به خریدن اشیا شروع کردم خریطه ام بسیار سنگین شده بود مازیار با مهربانی خریطه را از دستم گرفت و مرا همراهی میکرد یک بار رو به طرف من نموده گفت بیا که به یک رستورانت برویم یک گیلاس چای بنوشیم من که آمادهٌ چنین پیشنهاد نبودم وارخطا شدم برایش اظهار نمودم که فعلاً نا وقت است روز های خدا بسیار است روزی دیگر خواهیم رفت! مازیار با شنیدن این حرف چهره اش تغیر کرده و رنگش گاه سرخ و گاه زرد میشد گفت ببخشید شاید به دعوت نمودن خودت عجله کردم؟ وقتی به صورتش نگاه کردم از چشمان مظلومانه و چهره خاموش او فهمیدم که بی نهایت نا راحت شده است. برایش گفتم زود نا امید مشو. اما حرف من جایی را نگرفت و با او خدا حافظی نمودم در موتر بالاشدم مازیار با یک دنیا امید بطرفم مینگریست خریطه را در موتر بالا نموده به دستم داد و گفت برای فعلاً خدا حافظ ، او هم به موتر خود بالا شده متصل به شیشه موتر نشست بطرفم مشتاقانه ومأیوسانه نگاه می کرد. من برایش پیام روان کردم که (just sorry) دیدم باخنده پیام را میخواند و جواب پیامم را دوباره روان کرد که (don’t be smart) بعد از همان لحظه ارسال پیام با یک دیگر ما شروع شد تا زمانیکه یک شب به خانه خواهرم میرفتم  برایش گفتم  امشب به خانه خواهرم میروم خندید و گفت شب با هم صحبت کرده میتوانیم؟ گفتم نمیدانم اگر ممکن بود برایت پیام میفرستم زمانیکه به آنجا رسیدم دیدم چند تن مهمان دیگر هم داشتند از دیدن آنها خیلی متاثر شدم اما چاره نبود تا دوباره به خانه خود بروم خلاصه اینکه بعد از صرف غذای شب بخواهرم گفتم میخواهم در یک اطاق جدا باشم برای درس خواندن. خواهرم بطرفم نگاه کرد ناراحت شد و گفت که چه شده آیا مریض هستی؟ گفتم نخیر نمی خواهم  با دیگران یک جا باشم از آنها خوشم نمی آید خواهرم خنده کنان گفت نازدانه اطاق های دیگر سرد است فقط در این دو اطاق بخاری است و بس خدای نخواسته مریض نشوی من که بسیار لجوج بودم با لج زیاد به اطاقی که بسیار بزرگ بود وحتی در تابستان سرد میباشد چه بسا در زمستان، آن هم بدون بخاری هنگامی که داخل اطاق شدم هوای سرد به مشامم رسید دانستم که اطاق بسیار سرد است ولی آنقدر به صحبت کردن مازیار علاقه مند بودم که سردی اطاق برایم مفهوم نداشت در کوچ نشستم و عاجل برای مازیار پیام فرستادم آیا ممکن است با هم صحبت نمایم؟ هنوز روشنی مبایل ام خاموش نشده بود که زنگ مبایل بصدا در آمد دیدم مازیار است، گفت میدانی چند دقیقه است که مبایل در دستم ، بی صبرانه انتظار پیام شما را داشتم بهرحال از ساعت ۹:۳۰ شب الی ۶:۳۰ صبح باهم صحبت کردیم در این شب تمام برایم وعده های بسیار زیادی نمود ، از جمله گفتهایش« در هیچ وقت و شرایطی تورا تنها نخواهم گذاشت و هرگز نخواهم ماند که اشک از چشمان زیبای تو سرازیر شود و در هرحالت با تو خواهم بود تو اولین و آخرین عشق و محبت ام هستی… » آن شب را که هیچ وقت فراموش کرده نمیتوانم. در عین صحبت کردن خواهرم صدا زد ماضیلا جان کجا هستی خواهرم فکر نمود که من در تشناب هستم او نمیدانست که من تمام شب را در آن اطاق سرد سپری نموده ام حتی دستانم و تمام وجودم از سردی کرخت شده بود ترسی که از خواهرم داشتم صدایم را بلند کرده نتوانستم آهسته آهسته خود را از کوچ پایان کردم چون تمام وجودم از حرکت مانده بود خزیده خزیده خود را به دهلیز رساندم ناگهان خواهر زاده ام مرا در حال خزیدن دید و فریاد زد که خاله جان چه شده تورا خواهرم وارخطا بسویم دویده و مرا به آغوش گرفته فریاد زد که « وای خواهر جان چه شده است تو را» از بس که ترسیده بودم از صحبت کردن مانده بودم مرا به اطاق گرم بردند بعد از چند دقیقه که گرم شدم گفتم شب خوابم نمی برد نخواستم بر دیگران هم مزاحمت کنم به اطاق سالون بهاری رفتم در آنجا سردم شد تا بکلی از حرکت افتیدم تمام آنها قهر خود را نمایان کردند که چرا اینقدر ساده شدی از صحت تو کرده هیچ چیز دیگری اهمیت ندارد برای ما باید میگفتی، ای وای! کاش آنها میدانستند که من از برای چه خود را به این حال رساندم بعد از آنکه گرم شدم خواستم به طرف وظیفه ام روان شوم اما یازنه ام مرا از رفتن مانع شد، من که بسیار شیفته دیدن محبوبم بودم حرفهای یازنه ام را گوش نکرده و میخواستم چون پرنده پروازکنان خود را به دفتر رسانده تا از دیدن او صحت یاب شوم بعد از آنکه یازنه ام از خانه بر آمد من هم از خانه بیرون شدم گرچه حالم چندان خوب نبود به اثر بی خوابی و سردی فشارم نورمال نبوده چشمانم سرخ و وجودم از ناتوانی میلرزید اما عشق او چندان قوی و مرا شیفته خود ساخته بود که هر گامی که به سوی او میبرداشتم خود را قوی و قوی تر حس میکردم تا به دفتر رسیدم بعد از ادای سلام  رفتم به چوکی ام، او هم آمد به چوکی پهلویم نشست و آهسته دستم را گرفت و فشرد، میدانید که اولین بار حس کردم که تمام وجودم را آتش گرفته و هیچ از خود دفاع کرده نتوانسته ام یعنی هیچ نتوانستم دستش  را از خود دور نمایم تا آمر شعبه آمد هر دوی ما وحشت زده دست های ما را رها کردیم، از همان روزبه بعد دست دادن و نزدیک شدن با هم زیادتر شده میرفت تا در یک شب تکراری دیگر هم که مصادف به ۲۴ دلو ساعت ۴:۳۰ صبح بود مازیار گفت «تورا با تمام جانم دوست میدارم میخواهم با تمام مشکلات مقابله نموده تو را از خود بسازم »، آنقدر وعده های گرم و چرب برایم داد که احساس میکردم خوشبخت ترین دختر روی زمین منم و به خود میبالیدم که چنین دوست نا یاب را پیدا کرده ام شاید هم مانند مازیار،انسانی دیگر در روی زمین، انسانی مهربان و با احساس، شخص با عزت و آبرو ،خلاصه مانند فرشته آسمانی پاک و بی مانند یافت نخواهد شد، از خوشحالی قطره های اشک از چشمانم سرازیر میشد احساس میکردم تمام دنیا از من است و آنقدر خود را توانا حس مینمودم که گویا با تمام مشکلات دنیا به تنهایی میتوانم مقابله نمایم این احساس تا حدی پیش رفت که من به یک مشکل جدی فامیلی گرفتار شدم ، پسر عمه مادرم خواستگار من شد زمانیکه این مشکل را با مازیار در میان گذاشتم با ناباوری احساس کردم که او از تحویل گرفتن این مشکل اباء می ورزد، هر چند مادرم از روابط من و مازیار میدانست اما در مقابل اسرار بزرگان فامیل دردی را دوا نتوانست با آن هم مازیار به من وعدهٌ با هم بودن را داد اما این دروغ او تا دیر مدت دوام نکرد زیرا یکی از روزها که با هم بحث میکردیم برایش گفتم چرا از من خواستگاری نکردی گفت من در خانه بسیار مشکل دارم نمی توانم پیشنهاد عروسی کنم با ریختن چند قطره اشک از چشمان او نتوانستم بیشتر از این به سوالهایم ادامه دهم تا باعث درد ورنج او شود هنوزخیالات واهی نامزدی ام تکمیل نشده بود که اطلاع حاصل نمودم او با دختر دیگری در ارتباط است وقتی این مسئله را با وی درمیان گذاشتم از چهره اش فهمیدم که واقعیت دارد، اما از آن انکار کرد با وجودی که میدانستم حقیقت دارد ولی با اظهاراتش احساس راحتی نمودم تا زمانی بالای حرفهایش اعتماد نمودم که به چشم خود از پشت شیشه دروازه اورا دیدم که با یک دختر بی حد نزدیک دست به دست هم داده به چشمان همدیگر نگاه میکنند حرف از عشق و عاشقی میزنند و با یک دیگر اظهار میکردند که تو اولین عشق من هستی خلاصه با تمام وجود که دوستش داشتم دانستم که (به قول وفا نیست) گفته های دوستم ملیحه جان به ذهنم تازه گشت که میگفت« این فرد شایسته ومناسب حال تو نیست، یک شخص فریب کار و بوالهوس است…» ولی من خوش باور که به عشق او غرق شده بودم هیچ حرف بدی را در باره او نمی پذیرفتم تا اینکه یک شب همراه باخاله ام که داکتر است در یکی از شفاخانه های مربوط خانم ها رفته بودم آه …باور نکردنی بود: مریضی را در یک وضعیت بسیار وخیم دریافتیم که دختر ولی حامله بود باید طفلش ضایع شود. خاله ام که داکتر متخصص است برایم گفت جریان این عملیات را بعداً برایت قصه میکنم تا توهم متوجه باشی:  باشنیدن این حرف ها حس کنجکاوی ام تحریک شده بود خیلی علاقه مند شدم تا مریض را از نزدیک ببینم، زمانیکه خاله ام با تیم عملیاتی اش در مورد این دختر بحث داشتند خواستند که یک نفر از اعضای فامیلش را بخاطر ابراز موافقه از علمیات بخواهند شنیدم که میگویند بجز از یک مرد دیگری با وی نیست گفتند نام شوهر ات چه است ترسیده و لرزیده گفت: مازیار. با شنیدن این کلمه واسم که آن را از جانم بیشتر دوست میداشتم یکباره تکان خورده خواستم بیشتر با این مریض صحبت کنم گرچه این اجازه را نداشتم ولی چپن نرس را به تن نموده خود را با او نزدیک کردم از او پرسیدم چه گونه این اتفاق صورت گرفت؟ دختر که از خود بی خبر و درد ناچارش کرده بود آه پرسوز کشیده حرفهای خود را چنین دنبال نمود « خواهر میدانی من تا حال عروسی نکرده ام… » با شنیدن این حرف دلم میخواست سلی محکمی را به روی دختر حواله نمایم اما خودم را کنترول کردم، باز پرسیدم یعنی چه ؟ گفت «به کسی نمی گوئی…! این شخص شوهرم نیست ولی پدر طفل من است » با شنیدن این حرف ها احساساتی شدم باز پرسیدم یعنی چه؟ گفت «این شخص مدت دو سال میشود با من روابط جنسی داشت تا به دین حال گرفتار شدم» پرسیدم این مرد چه کاره است؟ گفت «در یکی از دفترها کار میکند خبر شدم  در آنجا هم با یک دختر دوست است من که پروای خود را ندارم ترس از آن دارم تا آن دختر هم مثل من با چنین روزی دچار نشود» دیگرتحمل شنیدن این حرف ها را نداشتم جانم به لرزه در آمد برای یک دقیقه خود را موقتاً در جای این مریض احساس کردم، با شنیدن صدای خاله ام تکان خوردم که میگفت مریض آماده عملیات است؟ به عجله از مریض سوالهای بعدی را ادامه دادم خلاصه دریافتم که بدون من و این مریض با دو نفر دیگر که یکی او خواهر خوانده بسیار خوب من بود نیز روابط عاشقانه داشته است درین لحظه  نرس صدا کرد که مازیار کی است؟ خواستم بروم و این فرد فریب کار و خائن را از نزدیک ببینم که آیا او همان مازیار است که من میشناسم و یا طور دیگر؟ بطرف اطاق انتظار روان شدم دیدم همان مازیار است که شب وروز برایش فکر میکردم نا خود آگاه بی هوش شدم وقتی دوباره به هوش آمدم و چشمانم را باز کردم تازه فهمیدم که مدت یک هفته را در کوما سپری نموده ام ودر شفاخانه هستم. با دیدن فامیلم در آنجا دانستم  بیشتر از آنکه یک قاتل باعث درد ورنج برای فامیلش میشود باعث رنج واذیت فامیلم شده ام بعد مادرم برایم گفت که «دخترم من تو را چندین بار گفتم آن شخص لیاقت تو را ندارد ولی به حرف هایم گوش ندادی حالا دانستی که این خیال پردازی ها همه دروغ و فریب بود؟ ، پس از این رویدادها روزی یک دوست پدرم را دیدم از وی پرسیدم چرا افراد فریب کار به جزای اعمال خود نمی رسند؟ برایم گفت چه مشکل داری؟ من از وی بسیار هراس داشتم نتوانستم سرگذشت خود را برایش بیان کنم خوش بختانه در آن لحظه با دوست سابق مازیار روبرو شدم که او هم از روابط من و مازیار آگاه بود دستم را گرفت مرا به کنار حویلی برد و برایم گفت «این حرف را به همه نگو مناسب تو نیست او هرچه کرد خود را فریب داده است نه تورا چون این کار مثل عمل برایش عادت شده است دوستش علاوه نمود زمانیکه من از مازیار پرسیدم چرا این قدر فریب کار هستی گفت من کسی را فریب ندادم دختر ها خودشان علاقه مند هستند با من روابط داشته باشند» با شنیدن این حرف واقعاً از مازیار نفرت کردم خلاصه هرچه از بدی های مازیار بگویم نه کاغذ سفید میماند و نه رنگ در قلم، آن قدر دروغ گو و فریب کار بود حتی به فامیل خود دروغ میگفت ، فریب کاری وی به تمام مردم معلوم شده است، ای کاش میشد یک بار دیگر او را دیده و این همه خیانت اش را به رخش می کشیدم وبعد از آن هیچ نخواست با من ملاقات نماید حرفهایی را که باید برایش میگفتم در دلم ناگفته مانده است ای کاش این نوشته بدست او برسد تا از خیانت، فریب ودروغ گفتن بردیگران شرمسار گردد و اصلاح شود و دیگر جوانان اشخاص فریب کار را شناخته، به قول هر فریب کار و خائن اعتماد نکنند . جوانان عزیز بقول وفا نیست از آن بپرهیزید تا در آینده مانند من فریب همچو اشخاص را نخورید

نویسندگان : ماضیلا/ به همکاری خاتول فرهود

و این هم پیام من (خاتول “فرهود”)برای ماضیلاجان و سایر خواهران گرامی:

خواهران همتای من: چند سطری را که مطالعه کردید زادهً تخیل و کلمه پردازی کدام ناول نه، بلکه سرگذشت واقعی گوشه یی از زندگی خواهر رنج دیده ای بود که برای شما تقدیم داشتم و میگویم که هوشیار باش و بدان که خفاشان سیه روزی در کالبد پرنده گان خوشرنگ سعادت و خوشبختی در فضای زنده گی ات بال و پر میزنند، تو که با توجه به حقوق ذاتی و انسانی ات با قلب پاک و آگنده از محبت واقعی، آغوشت را برای پذیرائی همسفر و شریک زنده گی ات باز گذاشته یی غافل از آنکه دشمنان عزت و عفت ، این درندگان وحشی (مازیار صفت) با ماسک های مزورانه در قیافه انسان های با عاطفه و شریف خود را جا زده، در کمین گاه به شکار نشسته اند و منتظر فرصتی هستند تا با استفاده از هنر حرفه وی عرضهً محبت و عشق ، قلبت را ، قلب پاک و بی آلایش ات را تسخیر و با نثار نمودن کلمات آگنده از دوستی و محبت کام دل شان را حاصل و بعد راهی شکاری دیگر و نگاری دیگر گردند….جوانان عزیز لطفاً از فریب دادن وخیانت کردن بریک دیگر بپرهیزید ، برنفس خود اعتماد کنید و بر عزت دیگران احترام بگذارید.

 گلنار و آيينه

رهنورد زریاب

در آن سال ها، در آن سال هايِ دور، من بيست ويك ساله بودم و عادت كرده بودم كه هفتة يك بار بروم به زيارت تميمِ انصار. روزهاي سه شنبه مي رفتم. و هر بار پياده مي رفتم. از كوچه هاي آهنگري و هندوگذر مي گذشتم و به گذرِ خرابات مي رسيدم. بعد، از كنار آرامگاه شاه طاووس عبور مي كردم و به گردنة بالاحصار مي رسيدم. پس از آن، راه باريكي را در پيش مي گرفتم كه در دامنة كوه امتداد داشت و به سوي زيارت تميم مي رفت.

هميشه عصرها به راه مي افتادم. پس از زيارتِ تميم، سري مي زدم به"پنجة شاه" يا مي رفتم به "نظر گاه" نزديك "چشمة خضر" و دمي چند در بزم دود كشان مي نشستم كه شور و حالي مي داشت و هر گاه و بيگاه، يكي از آن ميان بر مي خاست. خميده خميده گامي چند بر مي داشت. چرخي مي زد. صدايي مي كشيد و شايد هم دردي را از دلش بيرون مي ريخت:

"هو هو هو

بابه قُويِ مستان

دورِ قبرت گلستان

هم بهار و هم زمستان

هو هو هو..."

و چند تاي ديگر از دنبالش تكرار مي كردند:

"هو هو هو

بابه قُويِ مستان..."

هميشه، وقتي هوا رو به تاريكي مي گذاشت، آن وادي خاموشان را ترك مي گفتم و از همان راهي كه آمده بودم، پياده به سوي خانه مي رفتم. گردنة بالاحصار را عبور مي كردم، از برابرِ زيارتِ شاه طاووس مي گذشتم و به گذر خرابات و كوچة آهنگري مي رسيدم.

*     *     *

يك شب، همين راه را مي پيمودم و سوي خانه مي رفتم. به گذر خرابات كه رسيدم، هوا بيخي تاريك بود. چراغ هايي، اين جا و آن جا، بر سر دروازه هاي خانه ها، بل بل مي كردند. مثل اين كه كوچه را آب پاشي كرده بودند. بوي خوشايندِ خاكِ مرطوب شنيده مي شد. از گِرد و پيش ـ شايد از خانه يي ـ آواز ساز مي آمد. در دو سوي كوچه، ديوارهاي بُلند قد افراشته بودند. بر آسمان مستطيل شكلي كه بر فراز ديوارها نمايان بود، ستاره ها، بر زمينة سرمه يي رنگ، مي درخشيدند. در كوچه رهگذري ديده نمي شد. تنها دو تا توله سگِ سياه و سپيد، زير نور چراغي بازي مي كردند.

در همين هنگام، ديدم كه پنجره يي باز شد و من چهرة دختري را ديدم. دختر روي گِرد و مُدَوَّري داشت. رنگِ صورتش گندمي بود و خالي بر پيشانيش ديده مي شد. نوارِ سپيدي دور سرش بسته بود و خرمن موهاي سياهش، از كنار چپ گردنش به جلو ريخته بود. و من چشم هايش را ديدم. يا شايد هم تصور كردم كه ديدم. هرچه بود، اين چشم ها افسونم كردند. از رفتار باز ماندم. ايستادم و به آن دختر چشم دوختم.

دختر به دو سوي كوچه نظر انداخت و بعد، مرا ديد. يك لحظه به من خيره شد. نمي دانم لبخندي زد يا چهره درهم كشيد. سپس، با سر و صدا، پنجره را بست و ناپديد شد. چراغ آن اتاق هم خاموش گشت. اين حادثة خوشايند، مثل يك رؤياي زود گذر بود.

لحظات درازي آن جا ايستاده ماندم. بر جايم ميخكوب شده بودم. ياراي رفتن را در خود نمي ديدم. و سرانجام، بي اختيار از خودم پرسيدم: "اين دختر لبخند زد يا چهره درهم كشيد؟" و خودم جواب دادم: "نمي دانم... نمي دانم!"

كنار ديواري، رو به روي همان پنجره، بر زمين نشستم و به آن پنجره چشم دوختم. مي خواستم يك بار ديگر چهرة آن دختر را ببينم. لحظات درازي آن جا نشستم. امّا، پنجره ديگر باز نشد. مثل چهرة يك آدم خاموش و خشمگين بود. اصلاً چراغ آن اتاق هم ديگر روشن نشد.

سرانجام، خسته و دل گران، برخاستم و به راه افتادم. غصة ناشناسي بر دلم سنگيني مي كرد و مي ديدم كه تحمل سياهي شب بسيار دشوار است.

*     *     *

هفتة ديگر، باز هم هوا تاريك شده بود كه به آن جا رسيدم. باز هم كنار ديوار، رو به روي همان پنجره، بر زمين نشستم و به آن پنجره چشم دوختم. دير زماني نشستم. از جايي ـ شايد هم از خانه يي ـ آواز ساز مي آمد. در آسمان سرمه يي رنگ، ستاره ها مي درخشيدند.

آن دو تا توله سگ نزديكم آمدند. خيلي زود با من اُنس گرفتند و به بازي پرداختند. سرهاي شان را نوازش دادم. توله سگ ها نشاط و شادماني كردند. امّا آن پنجره باز نشد و آن دختر را نديدم. چراغ آن اتاق همچنان خاموش بود.

چقدر آرزو داشتم كه آن پنجره، يك بار ديگر باز شود و من باز هم آن دختر را ببينم. آن صورت مُدَوَّر گندمي و آن خالِ پيشاني، در ذهنم نقش بسته بودند. آن نوار سپيد دورِ سر و آن خرمن موهاي سياه را كه از كنار چپِ گردن به پايين افتاده بود، در خيال مي ديدم و پيهم از خودم مي پرسيدم: "لبخند زد يا چهره درهم كشيد؟" و جوابي نداشتم و زمزمه مي كردم: "نمي دانم... نمي دانم!"

*     *     *

و امّا، هفتة ديگر ـ ناگهان ـ او را ديدم. نه در چارچوب آن پنجره، بل، در داخل زيارت ديدمش. در گوشة جنوبغربي ايستاده بود. راست، باريك و بُلندبالا. و من، براي نخستين بار، دريافتم كه چرا شاعران ما به قد و قامت معشوق بسيار پرداخته اند و غالباً قدِ رساي معشوقه را همانندِ سرو گفته اند:

"قامت برجسته ات، مصرع ديوان كيست؟"

پيراهن آبي رنگي، با گُل هاي سياه، به تن داشت. تنبانش سفيد بود. موهايش را نمي شد ديد؛ چون كه دستمال سپيدي به سر بسته بود و چادري به رنگِ همان دستمال روي آن كشيده بود. اين چادرِ سپيد، موها و گردن و نيم تنه اش را مي پوشانيد. آن نوار سفيدرنگ هم ديده نمي شد. امّا خال، آن خال سبزرنگ مُدَوَّر، بر پيشانيش جلوه مي فروخت. دست ها بر سينه ايستاده بود. دست هايش نيز زير چادر نهان بودند. پاهاي حنا بسته اش برهنه بودند. انگشت ها و كناره هاي كف هاي پاها، رنگِ آتشين حنا را داشتند. چشم هايش را بسته بود و زير لب دعا مي خواند.

سخت افسون شده بودم. در طلسم شِگِفتي گير مانده بودم. يقين داشتم كه خود اوست. براستي هم خود او بود. همان دختري مي بود كه در چارچوب پنجره ديده بودمش: همان رويِ مُدَوَّر و گندمي رنگ، همان خالِ پيشاني و همان لب هاي گوشتالو و دهن نسبتاً بزرگ.

به گِرد و پيشم نظر انداختم: دو مرد رو به روي هم نشسته بودند و قرآن مي خواندند. زني ميان سال، سنگ هاي قبر را عاشِقانه و مهرآميز مي بوسيد و پسر خُرد سالي ـ شايد فرزندش ـ همين كارِ مادر را تقليد مي كرد. پير مردي پيشانيش را بر ديوارة قبر نهاده بود و آرام آرام ـ نجواكنان ـ چيزي مي گفت ـ انگار رازي را با حضرتِ تميم در ميان مي گذاشت. گاهي هم پيشانيش را بر سنگ مي فشرد و سر تكان مي داد. شايد هم راز ناخوشايندي را افشاء مي كرد. زن ميان سالي، در كُنج جنوبشرقي، دست به دعا ايستاده بود. سكوت سنگين و مقدسي همه جا حكمفرما بود.

بوي شمع هاي سوخته شنيده مي شد. پُشتِ شيشة پنجرة شمالي زيارت، دو تا كبوترِ سفيد نشسته بودند و به همديگر نول مي زدند.

دوباره به دختر چشم دوختم. پستان هاي برجسته اش، از زيرِ چادر نمايان بودند و با تنفس منظم او بالا و پايين مي رفتند. چشم هايش همچنان بسته بودند و زيرِ لب دعايش را مي خواند. از سرا پايش افسون مي باريد.

بعد، دعايش پايان يافت. دست هايش را به روي كشيد. كف دست هايش نيز رنگِ آتشين داشتند ـ رنگ حنا. و پشت دست هايش نيز با حنا نقش كاري شده بودند ـ نقطه هاي خُرد و بزرگ آتشين رنگ.

و در همين لحظه، چشم هايش باز شدند. اين چشم ها، سياه نبودند. كبود نبودند. سبز نبودند. آبي نبودند. خرمايي نبودند. اصلاً رنگ به خصوصي نداشتند. به نظرم آمد كه اين چشم ها، آميزه يي بودند از همه رنگ هاي جهان. براستي هم، همة رنگ ها را مي شد در اين چشم ها ديد.

كرخت و مُنجمِد شده بودم. آن طلسم و آن افسون، مَسحُورم كرده بودند. و بعد، يك بار ديگر چشم هاي او مرا ديدند. اين بار، خيلي روشن ديدم كه نگاهش پرخاشگر بود. مثل اين كه چشم هايش با خشم و پرخاش به من چيزي مي گفتند. سرزنشم مي كردند. به خاطر كارِ بدي سرزنشم مي كردند. چه كارِ بدي از من سرزده بود؟

و او رفت به سوي آن زني كه دست به دعا ايستاده بود: ، سَروِ روان. و من باز هم دريافتم كه سَروِ روان يعني چه.

زن ميان سال هم دعايش تمام شد. هر دو، خاموش و آرام، قبر را دَور زدند و از دَر بيرون رفتند. شتابزده دعايي كردم و از دُنبالِ شان بر آمدم.

در بيرون، ديدم كه به دريوزه گران پول مي دهند. به چندين زن و مرد و كودك پول دادند. كفش هاي پاشنه بُلندي كه به پا داشت، قدش را بُلند تر نشان مي دادند. سَرو تر شده بود. سَروِ روانتر شده بود. آرام آرام از دنبالِ شان رفتم. در بيرون محوطة زيارت، كنار جادة باريك، يك تكسي در انتظار شان بود. وقتي مي خواست سوار شود، يك بارِ ديگر چشمش به من افتاد. اين بار در نگاهش پرخاش و سرزنش نبود. فكر مي كنم كه با چشم هايش خنديد. و در اثر اين خنده، آن رنگ هاي گونه گون چشم هايش، به تموج در آمدند. چشم هايش، مانند دو دسته گل رنگارنگ شدند: سفيد و بنفش و زرد و سرخ و آبي و كبود و... و در همين حال، احساس كردم كه دركُنج لبش نيز حركتي پديدار گشت. يك لبخند بود. لبخندي بسيار مُبهم كه رنگي هم از شيطنت و تمسخر داشت. سوار شدند و رفتند.

و من، افسون زده و طلسم شده، همان جا، سرِ ديوارة كنار جاده، نشستم و به آخر جاده ـ به آن راهي كه او رفته بود ـ چشم دوختم. نشستم و نشستم. و بعد، يك بار ديدم كه هوا تاريك شده است و در محوطة زيارت هيچ كسي نيست. در ميان آن تاريكيِ شامگاهي و در آن فضايِ خاموش و راز آلود، من تنها بودم.