اکرم عثمان

داستان کوتاه

نميدانم عشق مرض بي درمان است يا بي عشقي، و غلام رسول هر دو را از سر گذراند. وقتي كه عاشق نبود در تب بي عشقي مي سوخت و وقتي عاشق شد در تب عاشقي. بسيار ميكوشيد به كسي دل ببازد و يا از كسي دل ببرد،‌ بجايي نرسيد لاجرم بيكار ماند و متاع ارزانش بي خريدار.

يكي از روز ها همينكه به خانه رسيد مهمانخانه را پر از مهمان يافت به او مژده دادند كه اهل بيت خاله بعد از سالها براي چندي از هندوستان به مهماني آمده اند.

غلام حسب معمول بزرگان را دست و كودكان را سر و رخسار بوسيد اما همينكه نوبت نازي دختر خاله رسيد درماند كجايش را ببوسد.  خاله زاده در ساري زعفراني روشن، چون خمچه رساي طلا مقابلش به پا خاست. گفتي آتشي، نا به هنگام از دل زمين شراره كشيده است. غلام سريع و دست و پاچه سلام كرد و گوشه گرفت. خاله زاده از دور زير نگاه گرفتيش، قد و قامت غلام در نظرش عجيب مي آمد. از روزگار كودكي تا آنگاه كه همديگر را نديده بودند. غلام يك و نيم قد مرد هاي دگر شده بو و پشت لبهايش سياه ميزد. لحظاتي بخير گذشت.

غلام هم كه وسوسه شده بود ميخواست دختر خاله را سير ببيند اما حجاب جيا، دمش را مي گرفت و نمي گذاشت كه نگاههايش از گل قالي كنده شود، از بس به شاخ و گل و برگ نقشهاي گونه گون فرش خيره ماند، گمان برد تمام آن خطوط پيچاپيچ و ظريف و رنگارنگ، ‌رفته رفته از زمينه قالي جدا ميشوند و در هوا با اشكال مريي و باريك، سيماي لعبتي را شكل هاي مي بخشند كه خرمن گيسوان افشانش از شانه ها تا كمرگاه لغزيده اند، شگفتي يي آميخته با رخوت، دستش ميدهد، گقتي حشيش دود كرده است. در هاله يي از شك و ترديد نگاههايش با نگاه هاي شبه گره ميخورد و قلبش ميلرزد. با اين لرزش به خود مي آيد مي بيند كه غرق در چشمهاي نازي شده است مي شرمد و سرش را به زير مي اندازد.

شب كه ميشود، بسترش را داغ تر از هميشه مييابد گويي شبي از شبهاي تموز است. او هيچ وقت در ميزان سال هوا را آن همه گرم و جانفرسا نيافته بود. پلك روي پلك ميگذارد، ‌اما عوض خواب، خيال نازي چون كرمكهاي شبتاب، تا الله صبح زير مژگانش در رفت و آمد ميباشد. به خود اندر ميشود در مييابد كه نوع بيماري عوض شده و جاي آن خلا و بي حسي و بي حالي را گرمي مطبوعي پر كرده است.

نازي سبزه دلكش بود، مثل فلفل. آن سالهايي كه پدرش در گجرات و بنگاله و پتياله دنبال حيل كلان و حيل خورد و دال چيني و انار دانه ميگشت آفتاب حسود آن ديار كه سپيد اندامي به لطافت نازي را ديده نداشت عقرب وار چند نيشش ميزند كه پاك گندمي رنگ ميشود- گفتي از تيره و تبار درو گران بوده است.

غلام پيشتر ها فكر ميكرد كه صرف كابلي دختر هاي سفيد پوست و يك لا و نازك اندام زيبايند و اما بعد از ديدار نازي در مي يابد كه سبزه دلكش بهتر است چه اگر سفيد خود را نيارايد و از سرخي و سفيده مدد نگيرد پك بيرنگ مي شود مثل شيربرنج كه طعم دارد و رخش ندارد ولي بروي گندمي هر چه بنگري سير نميشوي و شايد طعم مدام نان گندم از همين خاطر باشد.

دختر خاله از بنگالي با خودش عشق و آتش بار كرده بود و متاعي كه سوزانتر و خوشبو تر از مرچ و مصالح هندي است و غلام به تدريج در اين آتش ميسوزد و پخته و مصفا ميشود. بعد از سي و پنج روز آوازه بر گشت خانواده خاله به هندوستان بالا ميشود و غلام از فرط تشويش عقل و هوش از دست مي دهد. سراغ چاره مي برآيد ولي مادرش عتاب آلود ميگويد كه هنوز دهنت بوي شير ميدهد و اين آرزو را در سينه اش ميكشد و گپ را در دلش سنگك ميكند. غلام كه از آن طرف راه بسته مي بيند دل به دريا ميزند و نرم نرمك دل نرم دختر خاله را نرمتر ميسازد. هر دو قرار عروسي ميگذارند و نازي به غلام ميگويد:

ـ هندوستان بيا همانجا به مراد ميرسيم و تو خانه داماد شو! غلام قبول ميكند و مرد مردانه قول شرف ميدهد. در ضمن از ليلي خواهر خوانده و دختر عمه غلام ميخواهند كه كار رساندن خط ها و پيغمهاي شانرا به گردن بگيرد.

بالاخره كاروان عشق و آتش و مرچ و مصالح رحل سفر ميبندد و در اولين هودج - نازي فلفلي در همان ساري زعفراني روشن گاه وداع ميگويد:

ـ غلام جان صد حيف كه روز هاي كابل بسيار كوتاه بود تا ديدن دگه يا الله و يا نصيب.

و اين آخرين گپ معني دار٬ غلام را منقلب ميكند از آن روز به بعد از خانه دل ميبرد و سرش به كافه ها و سينما ها مكشد. از بام تا شام گوش به ريكارد هاي فلمي ميدهد و گمان ميبرد كه بين اين نواها و صداي آهنگنين نازي مناسبتي است. از گذرها « هندو گذر » و از بازار ها رسته عطاري ها خوشش مي آيد. مرچ خور و مصالح خور ميشود و مادرش نيز به خاطر اينكه دردانه فرزندش دل نيندازد نه تنها پشت دلش ميگردد و در صدد رام كردن شوهر نا موافقش ميبرايد بلكه با هوشياري٬ تمام غذا هارا با انار دانه و ميخك و لونگ و زرد چوبه تند و تيز ميسازد

در آنروز ها آهنگ «دنیا دیوالی » آهنگ روز بود غلام با پول مادر یک دستگاه گرامافون صندقی سگ چاپ میخرد و اولین بار صدای آهنگ» دنیادیوالی» را از آن بلند میکند. گاهی بفکرش میرسد برود هندوستان بچه فلم شود مگر دریغش میاید چه دنیای سینماگرها را کمی با لوث و بی حیایی آغشته میبیند و نمیخواهد که نازی جانش را در آئینه آنهـــا ببیند. باری آرزو میکند که برود ملنگ شود و مجنونانه سر به کوه و بیابان بزند اما میداند که بی مرچ ومصالح و فلم هندی و دنیا دیوالی روزش به شام نمیرسد.

یکی از پنجشنبه ها گاهی که میخواهد برود به تماشای فلم «سونی  میوال»، دوستی همدلی بند دستش را میگیرد و یکه راست میبردش شوربازار، دست چپ نرسیده به کوچه خرابات، دکان «لاله جی بگوان سنگهــ» قرار داشت، او نیمچه جادوگر و نیمچه طبیب بود. ولی شهرتش از جای دیگر آب میخورد. شایع بود که مشکل گشا عشاق است ودرکار ابطال سحر و پختن قصیده و تهیه مهرمهره همتا ندارد. غلام که از پیش مفتون جادوگر ها بود از پدرشکوه ها میبرد از آن طبیب دل ، گشایش کار میخواهد. لاله میگوید که شرط اول عشق وعاشقی حوصله است، باید دندان برجگر بگیرد تا دامن مقصود به کف آید. به این حساب، به عنوان آغاز کار، فهرست درازی از مواد خوراکی و مصرفی، دم دستش میگذارد تا هرچه زودتر با استفاده ازآنها، اول مجسمه خمیری بی بی نازی را ازآرد سوجی و روغن زرد، درست کند و بعد از آن دورادورش، شمع های رنگه را دود نماید تا قصیده پخته شود و پدرش به خواستگاری رضا دهد. غلام هم با عذروزاری کیسهء مادر را خالی میکند واز آرد ترمیده و روغن خالص، مرغ سیاه ماکیان، ماکیان گرفته تا بربو و چربوی خوک وکافور و غیره وغیره را نذر قدم های لاله جی میکند. همچنین به توصیه او، هرشب لنگ میزند و تاکمرگاه در آب سرد، چند و چارزانو مینشیند و چهل کاف را بار بار، به خاطر دفع بلا از نازی جانش بسوی کوی و برزن هندوستان چف میکند.

بدین منوال پس از ماهی یک سرو گردن کوتاهتر از بگوان سنگهـ ، نیمچه جوگی میشود و پشم انبوه سروصورتش، از اومجنون تمام عیار میسازد. مادرش به التماس میافتد که از این دیوانگی ها بگذرد ولی مرغ یک لنگ او کماکان تکان نمیخورد و براه نمی آید. بالاخره چهل روز پوره میشود و غلام آن بار سنگین را که لاله جی پیشنهاد کرده بود بدوش میکشد اما از خواستگاری گپی بالا نمیشود. به خشم میاید به جرم چاقوکشی وضرب شتم لاله ـ  سه سال و نیم زندانی زندان کوتوالی در «نقاره خانه» میشود وآب وآبرویش برباد میرود. از آن پس همینکه با تضمین مالی پدر و صد ها وسیله و واسطه از توقیف میبراید چارهء جز اعتراف به پدر نمیبیند و طشتش از بام می افتد. پدرش که میبیند آن همه غوغا بخاطر چه حماقتی برپا شده ، حسب معمول پسر را زیر باران سیلی و ناسزا میگیرد و آنقدر پش و پهلویش را نرم میکند که پوستش از کاه پر میشود.

غلام هم پیشین همانروز ازهمان رسته عطاری های شوربازار که باری برای خرید زعفران و اسپند و توتکه و مهرمهره و تعویذ نظر رفته زهر هلایل میخرد و میخورد، اما مادرش که همیشه مراقب اعمال غیر عادیش بود به موقع سر میرسد و سرکنده و مو کنده به کمک شوهر، پسر را به شفاخانه منتقل میکنند. داکتر بعد از شستشوی معده غلام، نظر میدهد که خوشبختانه دکاندار در فروش زهر تقلب کرده و عوض هلاهل، حلیله را به خورد خریدار داده است، شکر خدا بجا میاورند وبرآن میشوند که هر طوری هست گره از کار غلام بگشــایند.

پدر مبلغي پول كوري و كبوتي ميكند تا در كار خواستگاري و مسافرت غلام به هندوستان٬ به كار آيد. هفته ديگر٬ غلام سوار بر موتر و ريل و چكله و مكله با اشتياق از شهري به شهري ميگذرد و به بنگاله ميرسد و در مهمانسرايي اتراق ميكند كه محل بود و باش سوداگران كابلي بود. بعد از صحبت با اين و آن٬ و پرس و پال از نام و نشان شوهر خاله يكي از تاجر ها٬ بشارتش ميدهد كه دوشنبه شب٬ عروسي نازي برپاست و او ميتواند رنج سفر را در آن محفل شادي از ياد ببرد.

رنگ غلام مثل كهربا ميپرد و دنيا بر سرش شب ميشود. فردا٬ بي آنكه به ديدار خانواده خاله برسد٬ پس سر را ميخارد و راه آمده را پيش ميگيرد.

وقتي به كابل ميرسد٬ از عشق توبه نصوح ميكشد٬ ميخواهد هر چه زودتر كسي را به زني بگيرد و نام نازي بي وفا را از لوح دل بشويد. مادر و خواهرانش براي خواستگاري كمر ميبندند و از بام تا شام دروازه اين و آن را ميكوبند و نشانه هاي دختر هاي دم بخت را مي آورند. اما غلام بر همه في ميگيرد. نه چاغ٬ نه لاغر٬ نه سرخ و نه سفيد٬ نه مكتبي نه بي مكتب٬ هيچكدام چنگي بدلش نمي زنند. او خواهنده سبز دلكش است٬ خواهنده گندمي رنگ كه هر چه تماشايش كني سير نگردي و عاشق ترش شوي.

عاقبت يكي را مي يابند كه يك سر مو از آنچه غلام ميخواسته و ميگفته فرقي نميداشته باشد. غلام به ناچار گردن مي نهد و مراسم عقد كنان و نكاح بندان و تخت جمعي انجام ميشود و خانواده را خاطر جمعي دست ميدهد. ليكن غلام از اف و آه باز نمي ماند. بي آنكه تازه عروس بفهمد با همان گرامافون صندوقي و ريكاردهاي هندي غم غلط ميكند گفتي بچه فلم است و بايد صادقانه در نقش (ميوال) ظاهر شود و آهنگ (دنيا ديوالي) را از جگر بر آورد.

سالها بر او و عروس سیاه بخت میگذرد ولی غلام غلامتر میشود وهمان عشقی دست و پایش را محکم می پیچد که روزی بیخ گلویش را میفشرد و نفس هایش را بشمار می انداخت. زنی دیگر میگیرد، زنی که شبیه نازی باشد همان زیبا صنمی که دل و دین از نیمچه جوگی کابلی ربوده بود ولی او هم جای نازی را پر نمیکند. دوتای دیگروارد خانه میشوند و غلام صاحب دو درجن چوچه ونیم درجن عیال میشود، اما نازی همچنان در محراب خاطرش چون ماه نو میدرخشد، گویی تمام آن کار ها را از سر بیکاری یا سرسیری انجام داده است.

اوایل دم پیری، گاهی که ریشش تار می اندازد و یگان دندان در کله اش می لقد ناخوشتراز همیشه، دور از زنهایش، شب زنده دار میشود و آنقدر نازی نازی میگوید که سردچار مرض دق و نفس کوتاهی میشود. اورا به اجبار پیش داکتر میبرند و می فهمند که عشق پیری سربه رسوائی زده و غلام نزدیک است چورو پاک دیوانه شود. میکوشند بسترش کنند اما غلام ترجیح میدهد برود خانه خدا، آنجا که مردم میروند. و مصفا میشوند آنجا که دردمندان به دوا میرسند و عشاق مجازی عشاق حقیقی میشوند.

چند صباح بعد، غلام، حاجی غلام میشود. مردی سرا پا عشق و سرا پا شور و شیدایی از توان می افتد، از غوغا و داد و بیداد باز میماند، اما از نازی جدا نمیشود. نازی مثل رنگ سرخ در خونش مثل خط تقدیر در پیشانی اش و مثل گامهای نامرئی عمر در شبها و روز هایش باقی میماند و همه پی میبرند. که خواست خدا همین بوده و تقدیر را تدبیرچاره نمیســـــازد.

از آن پس رنگش زعفرانی تر میشود، مثل همان ساری زعفرانی که باری نازی به بر کرده بود. به مرگش چیزی نمیاند که میرزا غفور همدم روزگاربدمستی و سرمستی اس چاره گر میشود و دستش را گرفته راه براه و کوچه به کوچه میبردش خرابات، میبردش کوچهء که که طلاع آفتاب را در نصف شب و بل بل ستاره ها را در روز روشن تماشا کند. غلام چند ماه بعد زیر دست استاد غلام حسین، هارمونیه نواز میشود و چنان سر پرده ها را یاد میگیرد که گفتی از هفت پدر اهل صفا و ساز بوده است. با این کار یک چند سرگرم میشود اما مضکل اصلی راهی نمیابد. یاد نازی مثل سرپنجه مرگ در جلد بیماری، وقت و نا وقت ظاهر میشود و آنقدر بیخ گلویش را می فشارد که گفتی مرغی سرکنده هنگام جان کندن خودش را به درودیوار میزند. غلام درین لحظه ها تقلا میکند قفس سینه تنگ را بشکند و دود و بخارش را هر چه تمام تر بیرون بکشد ولی توفیق نمی یابد. درواپسین دم گاهی که میخواهد از ارسی به پائین بپرد از شد آن نیم نفس بیغم شود گپ استاد غلام حسین به یادش می آید:

»ساز بخارکش است بخارکش دل، غمه غلط میکنه، نا پخته ره پخته و ناسفته ره سفته میسازه«

بی محابا برسر هارمونیه چپه می افتد و پنجه هایش را تند تند برروی پرده ها میکشد. صدا ها موافق دلش بالا میشوند و فضای پسخانه از آهنگ حزینی پر میشود، نازی به یادش میاید نازی بیوفا که بال و پرش را آتش زد و تنهایش گذاشت، نازی دروغگو و سست پیمان که همان شب ورودش به بنگاله پای عقد دیگری نشست و بروی عشق ریشخند زد. با اشکهایش سرو صورت هارمونیه را میشوید ، گریه میکند و هق هقش، کودکانه بلند میشود، می خواهد همصدا با مرغ حق تا الله صبح خون بگیرید، نا خواسته و خدایی بیت قدیمی « نازی جان همدم من» از عمق سینه اش می جوشد و از جدار گلوی گرفته اش بالا میخیزد.

سوزناک و حزین می سراید:

نازی جان همدم من دلبرمن                            الهی سیاه بپوشی از غم من

چرا ارسی ره بالا میکنی یار                          چرا سیل و تماشا میکنی یار

نمی ترسی ز فردای قــیامت                            چرا قتل جوانا میکنی یـــــار

دلش کی سرد میشود. گما ن میبرد به نحوی ازنازی انتقام می کشد. صدایش رسا و رساتر میشود و کم کمک نظم و ترتیب به نفس هایش باز میگردد. خود را سبک می یابد، بسیار سبک، مثل یک پر مرغ، مثل یک برگ هوایی و مثل یک قاصدک یا خبرک که برپشت نرم و سفیدش خبر های خوش را بار میکند و به گوش امیدواران میرساند. میخواند میخواند، میخواند تا اینکه خواب بر سرش خرگاه میزند و اورا زیر سایه مطبوعش بی حال میسازد.

به این ترتیب غلام دوام می آورد و گاه و بیگاه چنان نوا سر میدهد که هیچ قمری و بلبل بگردش نمیرسد. روزی از روز ها، گاه دیگر، که اوج قیل و قال و سرو صدای تبنگ فروشها و غریبکارهاست، غلام میخواهد بنا به عادت سری به رسته عطاری ها بزند و از راه سه دکان چنداول خوش خوشان به هندوگذر برسد. سرچهارراهی که هر چیز با هرچیز ملاقات میکند چشمش به سیاه سر چاغ و گندمی و افسرده می افتد که محموله های سودایش را با زور دل به پیش می کشد. دلش میخواهد آن زن را کمک کند ولی میترسد و دل نمیکند. از میان صدها بوی خوش و نا خوش بوی آشنا به دماغش میخورد، تعجب میکند، آشنا کجا و او کجا، سه دکان چنداول کجا و بنگاله کجا! درنگ میکند و رهرو نا آشنا را زیر نظر میگیرد. زن که میبیند مردی وقیح و چشم چران مراقب سرو وضع اوست، خشماگین می ایستد و میخواهد از سر راه گمش کند. چشم به چشم میشوند و نازی می بیند که مزاحم و سنگ راه همان بچه خاله است، همان غلام رسول بیوفا که به وعده وفا نکرد و هندوستان نیامد، میخواهد با پیش بوتی دورش کند، لیکن حیا میکند غلام صدا میزند :

ـ دختر خاله نازی جان !

نازی میگوید :

ـ چه میگی ؟

غلام میگوید:

ـ مانده نباشی تو کجا و اینجه کجا ؟

نازی میگوید:

ـ از وختها ده کابل استم ، چند ماه میشه ، دیر میشه .

غلام میپرسد:

ـ بیگانگی بری چی ؟چرا خانه ما پائین نشدی؟

نازی میگوید:

ـ خانه شما؟ بری چی؟ مگم نان گم کده بودیم ؟

غلام میگوید:

ـ نی مسئله نان نیس ، مسئله از خودیس ، مساله همخونی!؟ و چپ میماند.

نازی مییگوید:

ـ عجب گپایی ، تو و از خودی ، تو و همخونی !؟

غلام میپرسد:

ـ بری چی؟

نازی میگوید:

ـ مگم تو همو نیستی که ده یخ نوشتی و ده افتو ماندی. چه سالها که ماتلت نماندم چه خط ها که برت نوشته نکدم، مگم تو کل او گپاره پشت گوش کدی و اصلاً دختر خاله یی نداشتی ؟ غلام در میگیرد ، و میپرسد:

ـ کدام سالها، کدام خط ها؟ مه تا بنگاله پشتت آمدم شو عروسیت رسیدم، صبح شرمسار و خاکسار از همو راهی که آمده بودم پس گشتم، حالی تو بگو که کی بیوفاست؟  نازی میپرسد:

ـ خط های مه چی ؟

غلام میگوید:

ـ کورشوم اگه دیده باشم.

نازی میگوید:

ـ َی خدا، ای چی میگه، پس مخل ده میان بوده، هان حالی فامیدم. همو وختام مره لیلی میزد. هوش از سر نازی کوچ میکند و رق رق قد تکیده وبالای پوسیده غلام را مینگرد. غلام آه میکشد و میگوید:

ـ دختر خاله مگم از مه بشنو که چی نکدم جوگی شدم، زهر خوردم، زن کدم، یکی نی چهارتا، مگم تره نیافتم،  یکیش سبزه بود دگیش کمر باریک، سومی بالابلند، چهارم گیسو کمند، مگم هیچکدامش نازی نبود. از هر چارش سیر شدم ســیر ســیر. حج رفتم، به خدا رسیدم، مگر خدا نخاست که از تو جدا شوم، تو مره به خدا رساندی میفامی نازی !؟

اشکهای نازی سر میکند و سرش را به آسمان میگیرد ، مثل اینکه از قضاء شکوه دارد . غلام خریطه ها سودا را از دستش میگیرد و می گوید:

ـ بتی دختر خاله که مانده میشی. دلم میخواست کتیت بازار برم شانه به شانیت باشم، غلام حلقه به گوشت. مگم حیف که سایه سردگا شدی، چراغ دل دگا، چراغ لانه و کاشانی دگا.

 

نازی زار زار میگیرید، گفتی عزادار است وغلام شانه با شانه او نثل سایه یی درقدمهایش، مثل خاشاکی بر رهگذرش همراهیش میکند و اولین بار میداند که با یار بودن چه شیرین و بی یار بودن چه تلخ است.

داستان رنگ خاص

از دور ازدحامی به چشمم می خورد. انگار تصادف شده. به محل تصادف نزدیک می شوم و چشم می چرخانم که نگاهم روی ماشینی با رنگ خاص که له شده ثابت می ماند. همین چند دقیقه پیش بود که دیدم با آن رنگ خاص ماشینش از من سبقت گرفت. همین چند دقیقه پیش بود که بعد از پنج سال دیدمش. آن هم از دور.

دنیا در نظرم تیره و تار می شود. میان ترافیک ماشین را رها می کنم. ماشین و تلفن و کیف و همه زندگی ام چه اهمیتی دارد در مقابل کابوس پیش رو؟

 دنیا با عظمتش برایم برهوتی خشک و سوزان می شود که هوایش از اکسیژن خالی است. دنیا می شود یک کابوس. کابوس ماشینی له شده با رنگی خاص و پیکری که آن طرف تر روی زمین افتاده و رویش با کهنه پارچه ای پوشانده شده. جمعیت را کناری می زنم. به سمت پیکری می روم که برایم از همه دنیا بیشتر ارزش دارد. فاصله ام با جسم بی جان خونین میلیمتر به میلیمتر کم می شود. کنار پیکرش زانوانم خم می شود. کمرم تا می خورد. دست دراز می کنم تا یکبار برای همیشه به چهره اش بی اضطراب رسوایی نگاه کنم. دستم نمی رسد. آخ که بعد از پنج سال، وسوسه نفس کشیدن در شهری که آغشته به گرمی نفس های اوست باعث شد تا 200 کیلومتر رانندگی کنم. چه دنیای کوچک و مزخرفی. پنج سال با همه دلتنگی هایم جنگیدم تا وسوسه دیدنش همه شرافتم را بر باد ندهد. پنج سال خودم را در تبعیدی خود خواسته اسیر کردم و حالا او روی زبری آسفالت داغ به خواب رفته؟ به خواب رفته تا همه حجم خاطراتم با او به همان یک لبخند پرمهر که ناغافل شکارش کردم خلاصه شود؟ بوی خون و همهمه فریاد آدم ها حالم را بد می کند.

ناگهان دستم محکم کشیده می شود. همه جسمم با نیروی زیادی به عقب گردانده می شود. محکم به جسمی می خورم. صورتم به دکمه های پیراهنی می خورد. عصبانی می شوم که اجازه نمی دهند برای یکبار هم که شده به او خوب نگاه کنم. که نمی فهمند این آخرین دیدارمان است. نگاهم را از پیراهن نا آشنا می گیرم و سرم را می چرخانم تا دوباره به سوی او پرواز کنم. دستم دوباره محکم کشیده می شود. بازدم گرمی در گوشم طنین می اندازد.

- عزیزم من اینجام.

سرم را به سرعت بلند می کنم و صورتش را مقابل صورتم می بینم. محو در نگاهش می شوم. تکانم می دهد. او که حتی یکبار هم فاصله اش با من کمتر ازده متر نشده بود بازویم را فشار می دهد. به سمت پیکر پوشیده با پارچه می گردم. دستم را می گیرد و دنبال خودش می کشاند. بی اراده به دنبالش می روم. با دست کمی دورتر را نشان می دهد.

-ماشین من اونجاست. نگاه کن.

نگاه می کنم و نمی فهمم کی این همه اشک صورتم را پوشانده. صورتم دوباره همان دکمه ها را لمس می کند و گرمایی روی تیره پشتم حس می کنم. صدایی زیرگوشم با هق هق بلندم در می آمیزد.

-هشش... آروم. من اینجام. سالمم. حالم خوبه. بعد این همه سال اومدی و اینجوری داری برمی گردی؟

آخ که با این صدا همه دنیا را به دست آوردم و همه غرورم را با هم و یکجا باختم. این مردِ مهربان و دوست داشتنیِ لعنتی ماشین ساده و معمولی مرا موقع همان سبقت دیده بود و از آن بدتر همه چیز را انگار می دانست. اما دیگر غرور چه اهمیتی داشت وقتی ضربان قلبش را زیر گوشم می شنیدم.

-آروم باش. تازه پیدات کردم. فکر کردی میذارم دوباره از جلوی چشمم دور بشی؟ حتماً باید فکر می کردم مرده ام که یه نگاه ناقابل بهم بندازی؟

 

و کسی چه می داند این طعنه ها چقدر زیر زبانم مزه می کند.

 چهل دختران

در ارزگان پس از شکست هزاره‌ها فجایع زیادی اتفاق می‌افتد اما از همه تلخ تر ماجرای شهادت شیرین هزاره و همرزمان اوست. وقتی لشکرعبدالرحمان وارد ارزگان می‌شوند، دست به تجاوز، غارت و هجوم ناجوان مردانه و هولناک می‌زنند که از ماجرای هولوکاست و قتل عام ارامه فجیع تراست. نمی‌دانم چراکسی دراین مورد چیزی نمی‌نویسند و نمی‌گویند.

مردان امیر تمام قلعه‌های هزاره را آتش می‌زنند، رمه و گاوان مردم را نابود می‌کنند، زمین‌ها را آتش می‌زنند و تمام مردان اسیر شده را از دم تیغ می‌گذرانند.

زنان را اسیر می‌گیرند و به‌عنوان برده و کنیز به هم دیگر پیشکش می‌کنند و در بازار‌ها به قیمت کمتر از قیمت جو و گندم به فروش می‌رسانند. این بردگان بي‌گناه آن قدر زیاد بودند که امیر از مالیات آن‌ها لشکرش را برای یک سال تامین هزینه میکند. وقتی ارزگان در شرف شکست و نابودی قرار می‌گیرد، عده‌ای از زنان دلیر و بي‌ پروای ارزگانی اسلحۀ گرم وشمشیر به دست می‌گیرند و شروع به جنگ و گریز با لشکر امیرمی‌کنند.

وقتی لشکرعبدالرحمان با تمام توان به جنگ رو به رو با یاران شیرین می‌شوند. فرمانده شیرین چون سردار کارآزموده هزاره تن به نبرد تن به تن می‌دهد و تا آخرین توان با یارانش می جنگند اما وقتی توان رزمی‌آنان رو به کاهش می‌نهد، فرمان عقب نشینی می‌دهد.

شیرین هفت شبانه روز آبادی به آبادی در کمال دلیری و کارآزمودگی با دختران هم سن و سالش تن به جنگ و گریز می‌دهد و سرانجام به کوه که بنام چل دختران مسما میگردد می‌رسند. شیرین با یارانش از کوه بالا می‌رود و لشکر امیر به تعقیب آنان از کوه بالا می‌شوند. شیرین در آخرین قلۀ کوه از یارانش می‌خواهد که سنگرگیرند و تا آخرین لحظه با سنگ از پیشروی دشمن جلوگیری کنند.

آنان تا دم غروب به سمت دشمن سنگ می‌اندازند و دشمن با گلوله پاسخ می‌دهند. سرانجام دشمن درچند متری شیرین و یارانش می‌رسند. شیرین رو به سمت ارزگان غارت شده می‌کند و به یارانش میگوید، نه راه بازگشت مانده و نه پای فرار.

دشمن در چند متری ماست. ننگی تلخ تراز این نیست که به‌عنوان کنیز و برده در بازارهای قندهار و کابل به فروش برسیم و یا گرم کننده بزم‌های بوزینه‌های امیر باشیم. همه باهم به سمت قله حرکت می‌کنیم و از  بلندی کوه به سمت ابدیت، جاودانگی و تاریخ پرواز می‌کنیم. دشمن که درچند قدمی‌شیرین و یارانش رسیده بودند، ناباورانه شاهد زیباترین مرگ خودخواسته دختران آزاد و سر بلند هزاره‌های ارزگانی می‌شوند.

آنان با تعجب می‌بینند که چهل عقاب بلند پرواز هزاره دست به دست هم از بلندای کوه پرواز می‌کنند و با شکوه و شگرف بي‌مانند به پایین کوه فرود می‌آیند. سخره‌های سخت و تیغ مانند کوه آنان را به گرمی در آغوش می‌کشند و در پایین دست خود جای ابدی و جاودانه برای آنان آماده می‌کنند. کوه غرقه در خون به بلندای تاریخ فریاد می‌کشد و دامنش را برای فرود عقاب‌های خانه زاد خود می‌گشاید. بلند پروازان تاریخ هزارستان به آرامی فرود می‌آیند و درحالی که دست همدیگر را به سختی فشرده بودند، تن به خواب ابدی می‌دهند.

دشمنان با دیدن این شکوه و شگرف بي‌همتا حیرت زده و سرافگنده به ارزگان بر می‌گردند. این فاجعه آن قدر هولناک و غمگین انگیز رخ می‌کشد که دشمنان شیرین و یارانش از راه آمده باز می‌گردند و شرمسار ارزگان را برای همیشه ترک می‌کنند. فرمانده این فاجعه که به نام چرخی یاد می‌شد. مستقم به کابل میرود و سلاح از تن درمی‌آورد و سرپرستی چند اسیر ارزگانی را به عهده می‌گیرد. او تا آخرعمر شب‌ها بدون کابوس نمیخوابد و روز‌ها با تلخی و تیره روزی با خود حرف می‌زند و گاهی دور از چشم مردم بر خود فریاد می‌کشد و سر به دیوار میکوبد.

سرانجام این مرد توسط بازماندگان حکومت امیر به زندان می‌افتد و با تمام خانواده قتل  عام می‌شود. اما در طرف دیگر شیرین و یارانش توسط مردان شجاع هزاره در شب تلخ خیانت و دهشت امیر در زیر نور مهتاب هزارستان در چهل مزار سرخ رنگ و خونین چادر خاک به سرمیکشند و به خواب ناز ابدی فرو میروند و به تاریخ خونین و دردناک هزارستان بزرگ میپیوندند.

وقتی آتش فتنه امیر خاموش می‌شود، مردان هزارستانی در شبی از شب‌های روشن هزارستان به دامن کوه گرد می‌آیند و مخته خوانی می‌کنند. مردان و زنان هزارستان کوه را کوه چهل دختران می‌نامند و آنجا را به‌عنوان میثاق ابدی برای دفاع از سرزمین و همیت هزاره‌ها قلمداد می‌کنند.

پس از آن روز زنان و مردان نو عروس هزارستان به‌ ویژه مردم اجرستان، ارزگان جاغوری و غزنی تعهد می‌کنند که نام اولین دخترشان را شیرین بگذارند. و برای عقد عروسی شان بر مزار شیرین و یارانش بروند و کام بچه‌های شان را با خاک مزار شیرین، شیرین کنند. از آن روزگار اکنون سال‌ها می‌گذرند. مردم هزارستان شیرین را فراموش کرده‌اند و مزار خونین او اکنون بي‌ رنگ است.

دیگر هزاره‌ها نام دختران شان را شیرین نمی‌گذارند و با مزار او عقد نمی‌بندند و به زیارت او نمی‌روند. شیرین آن قدر فراموش شده است که نسل نو هزارستان داستان شکوه پرواز عقاب بلند پرواز دره‌های ژرفناک ارزگان را افسانه و حکایت میخوانند. نسل نو هزاره‌ها نام اولین دخترشان را ماریا می‌گذارند و برای خواب بچه‌های شان از امیر ارسلان رومی و فرخ لقا صحبت می‌کنند.

 

دکتر حفیظ شریعتی

داستان واقعی

زری دختر مومنی بود. همیشه نمازش را سر موقع می خواند، صد رقم هم دعا بلد بود، همه مفاتیح را حفظ کرده بود. آخر آن موقع ها مردم به اندازه حالا دعا نمی خواندند. سالی یکی دو بار آنهم بیشتر شبهای احیاء ماه رمضان و روز  عاشورا گریه می کردند.

بقیه سال شادی و خنده بود. اما همان موقع هم زری، اهل دعا بود و به من هم دعاهای متعدد از جمله قسمت هایی از مفاتیح را یاد داد. زری حدود 14 سال داشت که کم کم رنگش زرد شد، شکمش هم باد کرد و گاهی هم بالا می آورد. زنهای همسایه او را که می دیدند پچ پچ می کردند. بالاخره کم کم چند تا از زنهای همسایه گفتند که زری حامله است! . آخرین باری که قبل از ماجرا من زری را دیدم یادم می آید روز 27 سرطان 1338 بود. در کوچه به من اشاره کرد که بروم پشت بام خانه. نگاهش کردم صورتش زرد بود و نگاهش معصوم. گفت ضیا حرفهایی که درباره من میزنند را تو هم میدانی؟ گفتم همه میدانند. گریه کرد و گفت به خدا من کار بدی نکرده ام. بعد گفت دلم درد می کند. دستم را گرفت و از روی لباسش روی شکمش گذاشت و گفت: ببین شکمم دارد بزرگ می شود ولی بخدا من کار بدی نکرده ام. چند روز بعد، از خانه آنها سر صدا بلند شد. برادر 18 ساله اش عباس نعره می زد که می کشمش. من زری را با رفیق تخم سگش می کشم. باید بگویی که این نامرد حرامزاده که شکمت را بالا آورده کیست.؟  آن بی پدر، پدر سوخته ای که شکم تو را بالا آورده کیست.؟ عباس نعره می زد: مادر من خودم را می کشم. من نمی توانم در محل راه بروم نمی توانم سر بلند کنم. اول این دختررا می کشم بعد فاسق پدر سوخته اش را بعد خودم را. خواهر کوچک زری، سکینه که هم اسم مادر بزرگش بود و هم سن و سال من، گریه می کرد و فریاد می زد و کمک می خواست. زنهای همسایه می خواستند بروند به زری کمک کنند ولی در خانه بسته بود. زری جیغ می زد که من بی گناهم ولی عباس 18 ساله با چاقو دور حویلی دنبالش می کرد و می خواست او را بکشد. چند نفر از زنها از روی پشت بام به داخل خانه شان رفتند و بالاخره عباس را از خانه بیرون کردند. با سر و صدای عباس داستان حاملگی زری بلند شد. زنها می خواستند با نصیحت زیر زبان زری را بکشند که رفیقش کیست ؟تا او را بیاورند با زری عروسی کند و سر صدا ی قضیه کنده شود اما زری قسم می خورد که رفیق ندارد. چند روز بعد باز سر و صدا و جیغ های زری بلند شد. برادر بزرگش رسول از ده به شهر آمده بود و زری را با تسمه کمر آنقدر زده بود که زری ضعف کرده بود و وسط حویلی افتاده بود. سلطانه - مادر زری- هم به سر می و روی خود زده و می گفت دیدی چه خاکی بر سرم شد؛ هم آبرویم رفت و هم دخترم کشته شد. رسول هم از بس که زری را زده بود خودش هم بی حال لب تالار نشسته بود. من و چند تا بچه دیگر هم لب بام ناظر لت خوردن زری بودیم. زری کم کم به حال آمد و رسول به مادرش گفت: ننه جان  صحنه سازی نکن  ، دخترت نمرده حالش جا می آید و دوباره می رود رفیقش را پیدا می کند تا با او بخوابد. اگر مواظبش بودی شکمش بالا نیامده بود و من نباید  گاوم را 25 هزار ارزانتر بفروشم.

من نمی فهمیدم چه ارتباطی بین کاهش قیمت گاو رسول و شکم زری هست و چرا او گاوش را 25 هزار کمتر فروخته است. ننه سلطانه به رسول گفت پسر حالا تو به ده برو من و عباس و بقیه بچه ها به حرفش می آوریم و معلوم می شود که کدام پدر سوخته بی شرف این شکم صاحب مرده اش را بالا آورده است. معصومه خواهر 17 ساله زری که 4 سال بود شوهر کرده بود و 2 تا بچه داشت و برای بار سوم حامله بود لب حوض نشسته بود و داشت بچه اش را شیر می داد گفت: ننه این فخر رازی کی هست؟                                                                                                                                      تا بحال چند بار به من گفته من فخر رازی را خیلی دوست دارم. مادرش گفت نمی دانم کیست چندبار به  من هم گفته. یک شعری هم درباره فخر رازی می خواند. معصومه گفت: ننه احتمالا این فخر رازی کلید معماست باید دربازار  (محله مرغ فروش ها ) مغازه داشته باشد. چون چندین بار که زری اسم فخر رازی را می برد. اسم مرغ را هم می برد و در شعرهایش از مرغ و پر زیاد حرف میزد.                                                                                                                                              لت و کوب خوردن زری برای زنهای محل عادی شده بود و دیگر مثل روزهای اول خانه آنها نمی رفتند تا او را از دست برادرهایش خلاص کنند. آن روز ملا محل 60 ساله به پشت بام دوید و داد و فریاد راه انداخت که دختر را کشتید، خوب نیست، خدا را خوش نمی آید. عباس نشست لب حوض  زار زار گریه می کرد که آبرویمان رفت. ملا به سلطانه گفت در خانه را باز کن پای دخترت سوخته باید ببریمش داکتر. رسول نعره زد که همین مانده بود . که این عفریته را به داکتر ببریم. حتما با چند تا شعر داکتر را هم از راه بدر می کند.  رسول بلند شد و گفت ننه من دارم به ده می روم. این بی آبرویی باعث شد که هیچ کس در ده با من معامله نکند. من هر سال در نظر عاشورا نقش داشتم ، امسال به خاطر این بی آبرویی نقش را از من گرفتند. گاوی را که چند روز قبل 455 هزار می خواستم معامله کنم امروز از من 430 هزار بیشتر نخریدند. من می روم تمام زنده گیم را می فروشم و از این شهر می روم. شما خود دانید. اگر هم این دختر را به داکتر ببرید خدا شاهد است می آیم خون راه می اندازم و خودم را می کشم. بعد هم رو کرد به برادر کوچکش عباس و گفت: تو مواظب باش این عفریته را به داکتر نبرند که دیگر در همه شهر بی آبرو می شویم. در خانه باز شد و ملا با یک گیلاس آب قند وارد شد و رفت بالای سر زری بدبخت. ملا ضمن آنکه به زری آب قند می داد گفت خدا را خوش نمی آید. اینقدر این دختر را اذیت نکنید. رسول گفت: شما همسایه ها دخالت نکنید، خواهرمان است می خواهیم او را بکشیم. به شما چه؟                                                                                                                                                         ملا گفت: آهای رسول بی حیا، تو شاگرد من بودی من به تو قرآن یاد دادم، تو بالای حرف من حرف می زنی؟ شما نادان ها که می خواهید بروید دنبال فخر رازی توی مرغ فروشی بگردید، فخر رازی یک شاعری است که چند صد سال است مرده است و این بچه طفل معصوم چند تا شعر فخر رازی یاد گرفته، تازه این شعرها را هم من یادش دادم. عباس که تازه سرنخی پیدا کرده بود و می خواست برود و شکم فخر رازی را بدرد هاج و واج شده بود. عباس گفت :  ملا ، تو قسم بخور که فخر رازی شاعر بوده و چند صد سال است که مرده. ملا گفت: بخدا، به پیر به پیغمبر، به قرآن قسم که فخر رازی شاعر بوده و مفسر  قرآن و صدها سال پیش مرده است. عباس گفت : دروغ می گویی. ملا گفت: چرا دروغ بگویم! عباس گفت : برای اینکه به حضرت عباس قسم نخوردی؟ به خدا قسم خوردی. ملا گفت: سه بار به دست بریده ابوالفضل عباس قسم که فخر رازی که تو می خواهی بروی شکمش را پاره کنی استخوانهایش هم پوسیده. حالا هم شما دو تا برادر بلند شوید از خانه بروید، تا زنها موضوع خواهرت را معلوم کنند. رسول گفت به ده می روم ولی اگر بفهمم که این عفریته را دکتر برده اید او را می کشم خودم را هم می کشم.

عباس دوباره داغ کرد و گفت می دانید چرا این اسم رفیقش را نمی گوید؟ چون به نظر من این کار، کار یک نفر نیست، کار چند نفر است. رسول به عباس گفت تو دیگر خفه شو. عباس و رسول پریدند به هم و کتک کاری مردها شروع شد. بزن بزن. عباس به رسول می گفت تو اصلا داماد شده ای و توی ده زندگی می کنی به شهر نیا و فضولی نکن. من هر روز باید توی این کوچه خیس عرق بشوم و سرم را زیر بیندازم. همه جوان های محل مرا که می بینند، نگاهشان را برمی گردانند. دیروز اصغر رضا شومال به من گفت عباس کلاهت را بالاتر بگذار. همین امروز صبح آقا محمد دکاندار گفت ما دیگر به شما نسیه نمی دهیم. تو حالا از ده آمده ای به من حرف ناجور می زنی. تو اصلا به فکر شکم صاحب مرده این عفریته نیستی. از این ناراحتی که گاوت را 55 تومان کمتر خریده اند. دوباره عباس داغ کرد زری را که داشت نیمه جانی می گرفت از وسط حیاط بلند کرد و توی حوض آب پرت کرد و گفت همین جا جلوی روی همه تان خفه اش می کنم. ملا گفت بچه ها بروید کمک بیاورید. همه جیغ و فریاد کردیم که کمک کمک! حسین آقای همسایه دوید آمد خودش را انداخت توی حوض و زری کتک خورده پا سوخته را از توی حوض بیرون کشید.                                                   عباس و رسول هر دو گریه افتادند که دیدی بالکل آبرویمان رفت. ملا گفت من که گفتم داد و فریاد نکنید تا زنها قضیه را حل کنند. حسین آقای همسایه دست رسول را گرفت و گفت آقا رسول شما بیا برو به سرِخانه و زندگیت ما همسایه ها مواظب عباس هستیم. رسول سرش را گذاشت روی شانه حسین آقا و زار زار گریه میکرد و میگفت آبرویمان رفت.

زنهای همسایه زری را با وساطت همسایه ها و ملا به دکتر بردند. بعد از مایعنات معلوم شد در شکم زری یک کیست بزرگ متورم شده و طفلک به خاطر این بیماری معمولی ماهها بود که شکنجه و کتک میخورد. زری با وساطت ملا دوباره به مدرسه رفت. سالها بعد دیپلمش رو گرفت و در دانشگاه پهلوی شیراز پزشکی قبول شد و سالها بعد با استاد آمریکایی دانشگاه پهلوی شیراز ازدواج کرد و به آمریکا رفت.

زری امروز در بوستون ماساچوست یکی از محققین بیماری های داخلی و خونی شده و همه خواهر و برادرهایش را هم به امریکا برد.

عباس ، برادر بزرگ زری را بعد از سالها در نیویورک دیدم. عباس یک رستوران بزرگ ایرانی داره و وقتی از خاطرات زری و اتفاقات آن دوران حرف میزدیم حرف های عجیبی میزد. میگفت الان نوه هاش که دیگه ایرانی- آمریکایی هستند، هر چند وقت یکبار با پسرهای زیادی در امریکا زندگی میکنند بدون اینکه ازدواج کرده باشن و حتی نوه هاش با دوست پسرهایشان میان به دیدن بابابزرگ (عباس) و جلوی بابابزرگشان هم لب و لوچه همدیگر رو میبوسند و وقتی عباس یاد آن روزها می افتاد کلی خودش را سرزنش میکند و شرمنده میشد و همه ثروت و دارایی های الانش را، مدیون همان زری میداند که چقدر کتکش زده......

 

 عکس انتخابی

سزای کسی که با خر طرف شود...

 

در یک چمنزاری خرها و زنبورها زندگی می کردند.روزی از روزها خری برای خوردن علف به چمنزار می آید و مشغول خوردن می شود.از قضا گل کوچکی را که زنبوری در بین گل های کوچکش مشغول مکیدن شیره بود، می کند و زنبور بی چاره که خودرا بین دندان های خر اسیر و مردنی می بیند، زبان خر را نیش می زند و تا خر دهان باز می کند او نیز از لای دندان هایش بیرون می پرد.خر که زبانش باد کرده و سرخ شده و درد می کرد، عرعرکنان و عربده کشان زنبور را دنبال می کند. زنبور به کندویشان پناه می برد. به صدای عربده خر، ملکه زنبورها از کندو بیرون می آیدو حال و قضیه را می پرسد.خر می گوید، زنبور خاطی شما زبانم را نیش زده است بایداو را بکشم. ملکه زنبورها به سربازهایش دستور می دهدکه زنبور خاطی را گرفته و پیش او بیاورند. سربازهازنبور خاطی را پیش ملکه زنبورها می برند و طفلکیزنبور شرح می دهد که برای نجات جانش از زیر دندان های خر مجبور به نیش زدن زبانش شده است و کارش از روی دشمنی و عمد نبوده است.ملکه زنبورها وقتی حقیقت را می فهمد، از خر عذر خواهی می کند و می گوید، شما بفرمایید من این زنبور را مجازات می کنم.خر قبول نمی کند و عربده و عرعرش گوش فلک را کر می کند که نه خیر این زنبور زبانم را نیش زده است و باید او را بکشم. ملکه زنبورها ناچار حکم اعدام زنبور را صادر می کند. زنبور با آه و زاری می گوید، قربان من برای دفا از جان خودم زبان خر را نیش زدم. آیا حکم اعدام برایم عادلانه است؟ملکه با تاسف فراوان می گوید، می دانم که مرگ حق تو نیست.اما گناه تو این است که با خر جماعت طرف شدی که زبان نمی فهمد،و سزای کسی که با خر طرف شود همین است ...

کشاورز

مرد کشاورزی یک زن نق نقو داشت که از صبح تا شب در مورد چیزی شکایت میکرد.

تنها زمان آسایش مرد زمانی بود که با قاطر پیرش در مزرعه شخم میزد.

روزی ، وقتی که همسرش برایش ناهار آورد، کشاورز قاطر پیر را  به زیر سایبانی راند و شروع به خوردن ناهار خود کرد.

بلافاصله همسر نق نقو مثل همیشه شکایت را آغاز کرد.   ناگهان قاطر پیر با هر دو پای عقبی لگدی به پشت سر زن زد و او در دم کشته شد.

 در مراسم تشییع جنازه ، کشیش متوجه چیز عجیبی شد.

هر وقت یک زن عزادار برای تسلیت گویی به مرد کشاورز نزدیک میشد، مرد گوش میداد و به نشانه تصدیق سر خود را بالا و پایین میکرد، اما هنگامی که یک مرد عزادار به او نزدیک میشد، او بعد از یک دقیقه گوش کردن سر خود را به نشانه مخالفت تکان میداد.

پس از مراسم تدفین، کشیش از کشاورز قضیه را پرسید.

کشاورز گفت:

خوب، زنان می آمدند چیز خوبی  در مورد همسر من میگفتند، که چقدر خوب بود، یا چه قدر خوشگل یا خوش لباس بود، بنابراین من هم تصدیق میکردم.

کشیش پرسید: پس مردها چه می گفتند !؟

کشاورز گفت :

 

آنها میخواستند بدانند که آیا قاطر را حاضرم بفروشم یا نه ..!!

داستان کوزه ...

درافسانهای هندی آمده است که مردی هرروزدوکوزه بزرگ آب به دوانتهای چوبی میبست...چوب راروی شانه اش میگذاشت وبرای خانه اش آب میبرد.

 یکی ازکوزه هاکهنه تر بود وترکهای کوچکی داشت. هربارکه مردمسیر خانه اش رامیپیمود نصف آبکوزه میریخت.

مرددو سال تمام همین کاررا میکرد. کوزه سالم ونو مغرور بود که وظیفه ای راکه به خاطر انجام آن خلق شده به طور کامل انجام میدهد. اما کوزه کهنه وترک خورده شرمنده بود که فقط میتواند نصف وظیفه اش را انجام دهد.

هرچند میدانست آن ترک ها حاصل سالها کار است. کوزه پیر آنقدر شرمنده بود که یکروز وقتی مرد آماده میشد تااز چاه آب بکشد تصمیم گرفتبا او حرف بزند : " ازتو معذرتمیخواهم. تمام مدتی که ازمن استفاده کرده ای فقط از نصف حجم من سود بردها ی...فقط نصف تشنگی کسانی راکه در خانه ات منتظرند فرو نشانده ای. "

مرد خندید و گفت: " وقتی برمی گردیم بادقت به مسیر راه نگاه کن. " موقع بر گشت کوزه متوجه شد که دریک سمت جاده...سمت خودش... گلها وگیاها ن زیبایی روییدهاند.

مردگفت: " می بینی که طبیعت درسمت تو چقدر زیبا ترا ست؟من همیشه می دانستم که تو ترک داری و تصمیم گرفتم از این موقع استفاده کنم.این طرف جاده بذر سبزیجات وگل پخش کردم وتو هم همیشه وهر روزبه آنها آب میدادی. به خانه ام گل بردهام و به بچه هایم کلم و کا هو داده ام. اگر تو ترک نداشتی چطورمی توانستی این کار را بکنی؟

عکس انتخابی

عشق و زندگی

زن نمی دانست که چه بکند؛ خلق و خوی شوهرش از این رو به آن رو شده بود قبل از این می گفت و می خندید، داخل خانه با بچه ها خوش و بش می کرد اما چه اتفاقی افتاده بود که چند ماهی با کوچکترین مسئله عصبانی می شود و سر دیگران داد و فریاد می کند؟ آن مرد مهربان و بذله گو الآن به آدمی ترسناک و عصبی مزاج تبدیل شده است. زن هر چه که به ذهنش می رسید و هر راهی را که می دانست رفت اما دریغ از اینکه چیزی عوض شود. روزی به ذهنش رسید به نزد راهبی که در کوهستان زندگی می کند برود تا معجونی بگیرد و به خورد شوهرش دهد، شاید چاره ای شود! از اینرو بود که زن راه سخت و دشوار کوهستان را پیش گرفت و بعد از ساعتها عبور از مسیرهای سخت، خود را به کلبه ی راهب رساند، قصه ی خودش را به او گفت و در انتظار نشست که ببیند چه معجونی را برایش می سازد

راهب نگاهی به زن کرد و گفت: چاره ی کار تو در یک تار مو از سبیل ( بروت )  ببر کوهستان است!!!  ببر کوهستان؟! … آن حیوان وحشی؟!! راهب در پاسخ گفت بله هر وقت تار مویی از سبیل ببر کوهستان را آوردی چیزی برایت می سازم که شوهرت را درمان کند. و زن در حالتی از امید و یاس به خانه برگشت. نیمه شب از خواب برخاست. غذایی را که آماده کرده بود، برداشت و روانه ی کوهستان شد آن شب خود را به نزدیکی غاری رساند که ببر در آن زندگی می کرد از شدت ترس بدنش می لرزید اما مقاومت کرد. آن شب ببر بیرون نیامد. چندین شب دیگر این عمل را تکرار کرد هر شب چند گام به غار نزدیکتر می شد تا آنکه یک شب ببر وحشی کوهستان غرش کنان از غار بیرون آمد اما فقط ایستاد و به اطراف نگاهی کرد.

باز هم زن شبهای متوالی رفت و رفت … هر شبی که می گذشت آن ببر و زن چند گام به هم نزدیکتر می شدند. این مسئله چهار ماه طول کشید تا اینکه در یکی از آن شبها، ببر که دیگر خیلی نزدیک شده بود و بوی غذا به مشامش می خورد، آرام آرام نزدیکتر شد و شروع به غذا خوردن کرد … زن خیلی خوشحال شد. چندین ماه دیگر اینگونه گذشت. طوری شده بود که ببر بر سر راه می ایستاد و منتظر آن زن می ماند زن نیز هر گاه به ببر می رسید در حالی که سر او را نوازش می کرد به ملایمت به او غذا می داد، هیچ سرزنش و ملامتی در کار نبود هیچ عیب جویی، ترس و وحشتی در میان نبود و هر شب آن زن با طی راه سخت و دشوار کوهستان برای ببر غذا می برد و در حالی که سر او را در دامن خود می گذاشت، دست نوازش بر مویش می کشید چند ماه دیگر نیز اینگونه گذشت تا آنکه شبی زن به ملایمت تار مویی از سبیل ببر کند و روانه ی خانه اش شد صبح که شد، شادمان به کوهستان نزد آن راهب رفت تار موی سبیل ببر را مقابل او گذاشت و در انتظار نشست. فکر می کنید آن راهب چه کرد ؟ نگاهی به اطرافش کرد و آن تار مو را به داخل آتشی انداخت که در کنارش شعله ور بود!! زن، هاج و واج نگاهی کرد در حالی که چشمانش داشت از حدقه بیرون می زد ماند که چه بگوید!! راهب با خونسردی رو به زن کرد و گفت:  مرد تو از آن ببر کوهستان، بدتر نیست، توئی که توانستی با صبر و حوصله، عشق و محبت خودت را نثار حیوان کوهستان کنی و آن ببر را رام خودت سازی، در وجود تو نیرویی است که گواهی می دهد توان مهار خشم شوهرت را نیز داری، پس محبت و عشق را به او ببخش و با حوصله و مدارا خشم و عصبانیت را از او دور ساز

دختر مراکشی بود.

پدری داشت که با نخ ‌ریسی روزگار را می‌گذراند. صنعت دست پدر رونق یافت و پولی به هم زد و دخترش را به گردشی در آب‌های مدیترانه برد. مرد می‌خواست متاعش را بفروشد، و به دختر نیز سفارش کرد که او هم به جستجوی مرد جوانی برآید که شوهر شایسته‌ای برایش باشد.                                                                                                                                                                       کشتی در نزدیکی‌های مصر به کام طوفان افتاد، پدر جانش را از دست داد و دختر به ساحل افتاد. دخترک بینوا و از پا افتاده که تقریباً چیزی نیز از گذشته به خاطر نداشت آنقدر در ساحل گشت و گشت تا عاقبت به خانواده‌ای رسید که حرفه‌شان نساجی بود. این خانواده دختر را نزد خود بردند و به او پارچه‌بافی یاد دادند. تا اینجا دختر از آخر و عاقبت خود خيلی هم شاکر بود. ‏اما این عاقبت بخیری چندان نپایيد، چند سال بعد دختر در ساحل توسط برده‌دزدی ربوده شد که کشتی‌اش رو به سمت استانبول در خاور داشت و دختر را به بازار برده‌فروشی‌اش برد.                                                مردی که سازنده‌ی دَكَل کشتی بود به این بازار رفت تا برده‌ای بخرد که وردستش باشد، اما وقتی چشمش به دختر افتاد دلش برای او سوخت، او را خرید و به خانه برد تا کمک همسرش باشد. اما دزدان دریایی محموله‌ی این مرد را دزدیدند، و برای خريد برده‌های دیگر دستش خالی ماند. مرد و همسرش و دختر به ناچار از اول تا آخر دَكَل سازی را خود به عهده گرفتند. دختر سخت و هشیار کار می‌کرد. دکل‌ساز که دختر را لایق دید آزادي‌اش را به او بخشيد و شریک کارش کرد،   که سبب شعف خاطر دختر شد. ‏روزی مرد دكل‌ساز از دختر خواست با یک محموله بار دكل به جاده برود. اما نرسيده به سواحل چین کشتی با طوفانی شديد روبه‌رو ‏شد. یک بار دیگر آب دختر را به ساحلی بیگانه برد، و يك بار دیگر ‏دخترک به شِکوه از تقدیر به زاری افتاد. پرسيد: ‏«چرا، چرا باید تمام اتفاقات بد برای من بیفتد؟» ‏هیچ پاسخی نشنید. از روی ماسه‌ها بلند شد و رو به شهر گرفت. ‏افسانه‌ای در چین حکایت می‌کرد که روزی یک زن خارجی پيدا خواهد شد     که خیمه‌ای برای امپراتور خواهد ساخت. چون هیچ‌کس در چین صنعت چادرسازی را نمی‌دانست، تمام مردم چین، که شامل نسل بعد از نسل امپراتوران هم می‌شد، چشم به راه وقوع این افسانه بودند. سالی یک بار امپراتور فرستاده‌هایش را روانه‌ی شهر‌ها می‌کرد تا هر جا که چشم‌شان به يك زن خارجی بیفتد، او را به دربار ببرند. ‏در تاریخ یاد شده زن کشتی شکسته به حضور امپراتور رسيد. امپراتور توسط مترجم از او پرسید آیا می‌تواند چادر بسازد.                      زن گفت: «‏فکر می‌کنم بتوانم.» زن طناب خواست، اما چینی‌ها طناب نداشتند، پس زن با به یاد آوردن دوران بچگی و بزرگ شدن زیردست پدر ريسنده، ابریشم خواست و آن را ريسيد و طناب را بافت. بعد تقاضای پارچه کرد، اما چینی‌ها پارچه نداشتند، پس زندگی خود با نساج‌ها را به یاد آورد و پارچه‌ی مناسب چادر را بافت. بعد تقاضای دیرک چادر کرد، اما چینی‌ها دیرک نداشتند، پس زندگی خود با دكل‌ساز را به یاد آورد و دیرک چادر را ساخت. وقتی تمام اين لوازم آماده شد، کوشید تمام چادرهایی را که در زندگی‌اش دیده بود به یاد آورد. سرانجام خیمه‌ای ساخت.  امپراتور از ساخت خیمه و به تحقق رسیدن پیشگویی افسانه مبهوت شد، به دختر گفت هر آرزویی دارد بگوید تا او برآورده سازد. دختر با شاهزاده‌ای زیبا ازدواج کرد و با فرزندانش در چین ماندگار شد و سالیان سال خوش و خوشبخت زندگی کرد. متوجه شد که گرچه ماجراهای زندگی‌اش به هنگام وقوع ترسناک به نظر می‌رسیدند، اما در نهایت برای خوشبختی‌اش ضروری بودند.

ازدواج بامرد ثروتمند!

می‌گویند که یک دختر خانم زیبا نامه‌ای خطاب به رییس شرکت آمریکایی به مضمون زیر نوشت:

می‌خواهم در آنچه اینجا می‌گویم صادق باشم. من 25‌سال دارم و بسیار زیبا، باسلیقه و خوش‌اندام هستم. آرزو دارم با مردی با درآمد ‌سالانه 500‌هزار دلار یا بیشتر ازدواج کنم. شاید تصور کنید که سطح توقع من بالاست، اما حتی درآمد‌ سالانه یک‌میلیون دلار در نیویورک هم به طبقه متوسط تعلق دارد، چه برسد به 500‌هزار دلار! خواست من چندان زیاد نیست. می‌خواستم بدانم در شرکت شما، کسی یا کسانی با درآمد‌ سالانه 500‌هزار دلار وجود دارد که مجرد باشند؟ آیا شما خودتان ازدواج کرده‌اید؟ سوال من این است که چه کنم تا با اشخاص ثروتمندی مثل شما ازدواج کنم؟ چند سوال ساده دارم: پاتوق جوانان مجرد کجاست؟ چه گروه سنی از مردان به کار من می‌آیند؟ چرا بیشتر زنان افراد ثروتمند، از نظر ظاهری متوسط هستند؟ معیارهای شما برای انتخاب همسر کدامند؟

امضا، دخترخانم زیبا

و جواب مدیر شرکت به این نامه، متنی با مضمون زیر بود:

نامه شما را با شوق فراوان خواندم. در نظر داشته باشید که دختران زیادی هستند که سوالاتی مشابه شما دارند. اجازه دهید در مقام یک سرمایه‌گذار حرفه‌ای، موقعیت شما را تجزیه و تحلیل کنم. درآمد‌ سالانه من بیش از 500‌هزار دلار است که با شرط شما همخوانی دارد، اما خدا کند کسی فکر نکند که اکنون با جواب دادن به شما، وقت خودم را تلف می‌کنم. از دید یک تاجر و سرمایه‌گذار، ازدواج با شما اشتباه محض است، دلیل آن هم خیلی ساده است: آنچه شما در سر دارید، مبادله منصفانه «زیبایی» با «پول» است اما اشکال کار درست در همین جاست؛ زیبایی شما رفته‌رفته محو می‌شود اما پول و سرمایه من، در حالت عادی بعید است بر باد رود. در حقیقت، درآمد من‌ سال به‌ سال بالاتر خواهد رفت اما زیبایی شما نه. از نظر علم اقتصاد، من یک «سرمایه رو به رشد» هستم اما شما یک «سرمایه رو به زوال

به زبان بازار و وال‌استریت، هر تجارتی «موقعیتی» دارد. ازدواج با شما هم، چنین موقعیتی خواهد داشت. اگر ارزش تجارت افت کند عاقلانه آن است که آن را نگه نداشت و در اولین فرصت به دیگری واگذار کرد و اینچنین است در مورد ازدواج فردی مانند من با فردی مانند شما. بنابراین هر آدمی با درآمد ‌سالانه 500‌هزار دلار نادان نیست که با شما ازدواج کند. به همین دلیل ما فقط با امثال شما قرار می‌گذاریم اما ازدواج نه. اما اگر شما کالایی داشته باشید که مثل سرمایه من رو به رشد باشد یا حداقل نفع آن از من منقطع نشود (می‌توانید کالاهایی مثل شعور، اخلاق، تعهد، صداقت، وفاداری و... را در نظر بگیرید) آنوقت احتمالا این معامله برای من هم سود فراوانی خواهد داشت چون ممکن است من حتی فاقد دارایی‌هایی با مشخصات شما باشم. در هر حال به شما پیشنهاد می‌کنم که قید ازدواج با آدم‌های ثروتمند را بزنید و به جای آن، خودتان تلاش کنید تا با داشتن درآمد ‌سالانه 500‌هزار دلار، به فردی ثروتمند تبدیل شوید.                                                                                                                                                                                          این طوری، شانس شما بیشتر خواهد بود تا آنکه یک پولدار احمق پیدا کنید. امیدوارم این پاسخ کمک‌تان کند.

 

امضا، رییس شرکت

داستان غمگین عاشقانه

 از پله ها بالا می رفت , دو ساعتی زود تر از اداره مرخصی گرفته بود ؛ هدیه را که خریده بود در دستش بود , از خوشحالی مست و مدحوش شده بود به نزدیک در ساختمان رسید , در سالگرد ازدواجشان می خواست همسرش را شگفت زده کند اما از خانه صدایی می آمد , کمی نزدیک شد آری صدای می آمد اما نه صدای یک نفر بلکه صدای دو نفر به آهستگی در را باز کرد , صدای قهقه بهار می آمد اما در کنار خنده او صدای مردی کمی آن را خدشه دار کرده بود .از لای در نگاه کرد لختی پای بهار را از پشت دید که به همراه مردی که دیده نمی شد وارد اتاق خواب شدند و همچنان صدای خنده آنها می آمد .بهروز مردی تقریبا بلند بالا , با موهای روشن , چشم های عسلی و باریک , صورت کشیده , بینی قلمی , دهن متوسط , گوش های کوچک , ابروهای کشیده , لاغر اندام با انگشت های کشیده که به عادت همیشگی موهای فرش را به سمت بالا شانه کرده بود و در خانه پدرش در خیابان فلاح زندگی می کرد .از ازدواج او با بهارسیزده سالی می گذشت . بهروز بار اولی که بهار را دیده بود در در ورودی سینما بود .

 آن روز در سینما بهار فیلم غریبه را می دید و بهروز بهار را می دید و انگار او دوباره متولد شده و بیشتر از پستان مادر به سیمای زیبا رخی بنام بهار احتیاج دارد . بهروز بعد از اتمام فیلم بدنبال بهار راه افتاد و ثانیه به ثانیه بر آتش وجود بهروز افزوده می شد وقتی شب بهروز به خانه آمد تا صبح خواب عشق را می دید و در عالم خواب و رویا زندگی با بهار را جلوی چشمش تجسم میکرد اما هنگامی که به بدن خوش اندام بهار فکر می کرد از خودش بدش می آمد و با خودش می گفت این بار هم عشق ما از روی هوس است و بحالت دیوانه ها دور اتاق چرخ می زد تا خوابش ببرد .

بهروز آن روزها در سال آخر مهندسی عمران دانشگاه تهران درس می خواند . سر کلاس حواس بهروز به هیچ چیز نیود الا رخ زیبای بهار . اما در این میان چیز دیگری هم برای بهروز مبهم بود , آن پسر که همراه بهار به سینما آفریقا آمده بود و بهروز آنها را تا تجریش نیز تعقیب کرده بود چه کسی بود ؟ آیا برادرش بود یا ..... , فکر کردن به این موضوع نیز بسیار بهروز را اذیت می کرد .از آن روز می گذشت اما عشق در وجود بهروز رخنه کرده بود و او را تا مرز جنون پیش برده بود اما براستی چه کسی در کنار بهار ایستاده بود. بهروز که دیگر طاغتش بسر آمده بود به همان محله ای رفت که بهار را تا آنجا تعقیب کرده بود طولی نکشید که سر و کله یک دختر پیدا شد ؛ درست است او خود بهار بود , اما کمی عصبی ولی این دیگر چه کسی بود که کنارش بود این آن پسر قبلی نبود ولی آن خود بهار بود .

بهروز مانده بود چه بسر او آمده است . آیا این دختر که او عاشقش شده بود یک دختر هرزه بود یا سر راهی یا یک دختر که بخاطر جای خواب هر روز با یکی می رود .... دیگر مغز بهروز قدرت کشش هچین فرضیه را نداشت . بهروز با دلی پر و چشمانی بارانی سرازیری کوچه پس کوچه هار شمیران را در می نوردید ؛ اما این فکرها لحظه ای او را رها نمی کرد .اما چه سری در این عشق وجود داشت که بهروز بجای اینکه بهار را فراموش کند خودش را فراموش کرده بود . از طرفی فکر زندگی بدون بهار و از طرف دیگر پسر هایی که در کنار بهار دیده بود اورا بحالت روانی ها کرده بود ولی باید چه می کرد ؛

راهی که باید او بر می گزید چه راهی بود , چاره ای نبود سیگاری روشن کرد و فکر می کرد اما به چه ؟؟؟با خودش می گفت می روم به او می گویم از عشق خودم به او و اینکه چقدر او را دوست دارم و به او می گویم که من کار می کنم و تو خانه را نگاه دار ولی اگر آنها برادرانش بودند و او بچه تجریش بود آیا زن من می شود؟شلوار جین آبی آسمانی خود را که به تازگی خریده بود به همراه پلیور سرمه ای , کفش مشکی و پالتو تیره خود به تن کرد ؛ پیاده و سواره بسمت تجریش راه افتاد ؛

او تصمیمش را گرفته بود و می خواست با خود بهار در مورد خودش صحبت کند اما باز هم تردید داشت . آیا بهار بحرف گوش می کرد ولی با این حال او تصمیمش را گرفته بود و به راهش ادامه داد به همان محله رسید , با سیگار کمی خودش را مشغول کرد تا شاید بهار برسد , ساعتی به ظهر مانده بود که ناگهان بهار از کنار بهروز گذشت .بهروز هل شده بود نمی دانست باید چکاری انجام بدهد اما جلو رفت سلام کرد , - سلام شما؟به ه هروز هستم ...تمام چیز هایی که بهروز در طول راه تمرین کرده بود تا به بهار بگوید از یادش رفت و نمی دانست برای چه به اینجا آمده . - بجا نیاوردم , با من کاری داشتید؟آره ولی ...بهروز شماره تلفن و تنها چیزی را که از برنامه آماده کرده اش به یادش مانده بود از جیبش در آورد . عرق از پیشانی او می بارید و سرخ شده بود ؛ با دست لرزان شماره را به بهار داد ؛ اما بهار نگاه سردی به او کرد و رفت .

بهروز که دیگر طاغت هیچ چیز را نداشت پالتو خود را در آورد , بروی دوشش انداخت و به راه افتاد . او نمی دانست باید چه تصمیمی بگیرد . همه چیز مانند برق و باد اتفاق افتاد و تمام شد .هفته ای می گذشت و بهروز از اتاقش بیرون نیامده بود بجای اینکه بهار را فراموش کند بیشتر به او فکر می کرد و گرمای بدن او را در کنارش حس می نمود اما این چه عشقی بود که بهروز دچارش شده بود اینطور که می گذشت بتدریج از زندگی نا امید می شد اما دوباره که به بهار فکر می کرد به آینده امیدوار می شد . بهروز دوباره تصمیم گرفت که به بهار همین پیشنهاد را بدهد .ریش خود را تراشید و دوباره بهترین لباس هایی که میتوانست بتن کرد و به راه افتاد . این بار در راه باخود خیلی بیشتر تمرین کرد تا بتواند حرفش را به بهار بزند در همین افکار بود که به سر همان کوچه رسید . ساعتی گذشت اما از بهار خبری نبود آنروز به بعد از ظهر رسید اما بهار نیامد . شب هنگام زمانی که چشم به سختی جلویش را میدید بهروز هنوز هم سر حال منتظر آمدن معشوقه اش بود . انتظار چندین ساعته به پاین رسید و بهار آمد .

بهروز سلام کرد ولی بهار با بی اعتنایی او را رها کرد و به راهش ادامه داد ؛ بهروز بدنبال او می رفت و می گفت :نمی دانم شاید درست نباشد اما من شما را دوست دارم ولی نه دوست داشتن معمولی من عاشق شما هستم , باور کنید من از روی هوس این حرف را نمی زنم خواهش می کنم ای شماره را بگیرید و فقط یک بار زنگ بزنید تا با هم صحبت کنیم , بعد هر چه شما بگویید . بهار کمی درنگ کرد شماره را دید ولی شماره با عدد شش شروع می شد در حالی که اشک حلقه زده در چشمهای بهروز را میدید شماره را در دستش مچاله کرد و رفت . بهروز نفسی به راحتی کشید و انگار دنیا را به نام او کرده باشند خوشحال به خانه برگشت . بهروز به این فکر می کرد که وقتی بهار با او تماس گرفت به او چه بگوید که دیگر او را برای هیچ وقت از دست ندهد با این افکار شب را به صبح رساند .عقربه های ساعت روی یازده ایستاده بود که ناگهان تلفن زنگ زد , بهروز مادرش را کنار زد تا تلفن را خودش بردارد او درست فکر می کرد پشت تلفن بهار بود . بهروز به بهار گفت شرایط صحبت کردن را ندارد ولی بهار منظور اورا نفهمید ولی با اصرار بهروز قرار شد بعد از ظهر همان روز در پارک ملت همدیگر را ملاقات کنند . بهروز دیگر سر از پا نمی شناخت , دنیای او دیگر دنیای بی قهرمان قبل نبود او قهرمان قصه خودش را پیدا کرده بود و بهار , بهار زندگی او شده بود . عقربه ها وحتی ثانیه شمار به مانند اینکه تا بحال به عمر خودش حرکت نکرده است اما با اینکه آن نیمروز بحد یک عمر برای او گذشت ولی فرارسید بهروز هرچه لباس رنگ روشن داشت به تن کرد و راه افتاد . به نزدیک های پارک رسید دختری را دید با قد متوسط , صورت بیضی مانند , موهایی که از زیر روسری و روی پیشانیش خودنمایی می کرد , چشمهای مشکی و گیرنده , بینی که داد میزد که عمل شده , دهانی کوچک , با لباس های ست مشکی به تن و کتانی که بر پای او گریه می کرد .؛ آری بهروز درست می دید او همان بهار خودش بود که آنجا منتظر او ایستاده بود .

بهروز بر سرعت قدمهایش افزود و به بهار رسید و سلام کرد وبعد از احوال پرسی بهروز از خودش گفت , از قصه عاشق شدنش , از اینکه بدون بهار زندگی برایش قابل تصور نیست , از اینکه او عشق اول و آخرش خواهد بود و در آخر از بهار در باره آن دو پسر پرسید و بهار نیز بعد از گفتن از خودش گفت اولی سامان پسر عموی او بوده که قرار بود با بهار ازدواج کند اما چون ویروس ایدز به دلایلی نا معلوم در بدن او بود او را رها کرده و دومی هم همسر خواهر او بهمن بوده که آن روز با هم از خرید به خانه آمده بودند تا بهمن آن را برای بستگانش که در خارج کشور هستند ببرند .بهروز و بهار آن یک بعد از ظهر چنان شیفته هم شده بودند که خداحافظی برایشان دشوار شده بود . بهار آدمی که یک بار در عشقش ناکام مانده بود و تشنه محبتی بود که بهروز آن را رایگان و بدون منت در اختیارش قرار میداد .بعد از ماجرا چند ماهی بعد بهروز با بهار ازدواج کرد و دو سال بعد آن ها صاحب دختری بنام پریا شدند که هردو عاشق او بودند و پیش خودشان می گفتند فقط مرگ می تواند آن ها را از هم جدا کند . بهروز بعد پایان تحصیلش به کار آزاد روی آورد و زندگی تقریبا مرفهی برای خانواده اش فراهم کرده بود.تمام این خاطرات مانند برق و باد از جلوی چشمان بهروز می گذشت اما او درست دیده بود , آن بهار بود که در آغوش مرد غریبه قهقه می زد . خواست به خانه برود و هر دوی آنها را در آغوش هم بکشد آما ناگهان به فکر پریا افتاد ؛ آیا پریا دختر بهروز بود یا بهار با هوس رانی نفسش او را برای بهروز به ارمغان آورده . بهروز دیگر تاب فکر کردن نداشت مانند دیوانه ها به در و دیوار راه پله می خورد و پایین می رفت فکر اینکه پریا دختر او نیست و همسرش به او خیانت کرده مجال حتی درست دیدن را به او نمی داد بی هدف در کوچه ها ماشین را مراند ؛   در یک آن خود را جلوی در اسماعیل جهود دید در زد و داخل رفت , بی اراده دو بطری وتکا طلب کرد یک نفس بطری ها راسر کشید و از خانه بیرون آمد . یادش افتاد که قرار بود پریا را از مدرسه به خانه برود با سر و وضع پریشان و در حالی که چشمش به سختی باز می شد با باز شدن در ماشین از جایش پرید ؛ تمام تن بهروز خیس بود . دیگر پریا را دختر خودش نمی دانست , فکری به سرش زد .

 

بهروز باید از بهار انتقام می گرفت و پریا که حرام زاده بوده و دختر پریا نیز باید به ناچار قربانی این هوس رانی. در همین زمان فکر شیطانی به سراغش آمد دیگر هیچ چیز برای بهروز مهم نبود بسمت ناکجا آباد حرکت کرد در راه میدانی را دید که آنطرف میدان تعدادی ادوره گردها بودند دیگر وتکا اثر خوددش را کرده بود و فکر خیانت آنی بهروز را رها نمی کرد . با اینکه با مقاومت پریا روبرو شد ولی با زور زیاد مانتو و روسری پریا را در آورد و او را به دوره گردها به قیمت صد هزار تومان فروخت در آن زمان حتی دیدن چهره معصومانه پریا که در میان چشم های هوس رانها دست و پا می زد نیز نتوانست بهروز را از کارش منصرف کند ولی باز هم کمی از راه مانده بود و آن انتقام از بهار بود .به اولین تلفن عمومی که رسید به خانه زنگ زد درست بود بهار تلفن را برداشت به او گفت که برای پریا مشکلی بوجود آمده و باید باهم بسراغ او بروند . بعد به سراغ بهار رفت و او را سوار کرد و بسمت جنگل های لویزان راه افتادند . بی قراری و موج انتقام و مرگ بهار را براحتی می شد از چهره بهروز حدس زد .وقتی بهار علت رفتن به آنجا را از بهروز سوال کرد بهروز با سکوت معنی دارش که از هزار بد و بیراه بدتر بود جواب او را داد . در ساعت های اولیه شب صدای زوزه گرگ می آمد و درختان کنار خیابان نیز می خواستند که آدمی را زنده زنده بخورند و بهروز براه خودش ادامه می داد . تقریبا به آنجایی که مد نظرش بود رسید ؛ آرام ماشین راه کنار خیابان ایستاند خودش در ماشین را برای بهار باز کرد ؛ دیگر طاغتش تمام شد چند متر آنطرف تر شروع به گفتن کرد :باید از همان اول حدس می زدم که بچه های شمال شهر معنی عشق رانمی فهمند , معنی دوست داشتن را نمی فهمند , و لابد به خیانت می گویند تفریح , مرد غریبه هم مثل شوهرشان می ماند , بدون هوس رانی نمی توانند زندگی کنند , بچه حرام زاده را مانند بچه خودشان دوست دارند .در حالی که بهار گریه می کرد از بهروز می پرسید از چه چیز و چه کس سخن می گویی حرفش تمام نشده بود که سنگی به شدت با پیشانیش بر خورد کرد و او بر زمین خورد ؛ بهروز بسمت ماشین دوید و قفل فرمان را در آورد و با آن هم چند ضربه به بهار کوبید و بالای سرش نشست و در حالی که با موهای آغشته به خون بهار بازی می کرد ماجرای بعد از ظهر را برایش تعریف کرد و گفت سزای خیانت کاری مثل تو همین است .بهار در حالی که به سختی نفس می کشید و می شد عزائیل را بالای سرش دید گفت:او بعد از ظهر به خرید رفته و آنها که در خانه بودند خواهرش و بهمن بودند که از خارج و بدون هماهنگی آمده بودند تا آنها را غافلگیرکنند .....و در آن دم بهار مرد .

پس : معجزه ی عشق را امتحان کن

سالها پیش , در کشور آلمان , زن و شوهری زندگی می کردند.آنها هیچ گاه صاحب فرزندی نمی شدند.یک روز که برای تفریح به اتفاق هم از شهر خارج شده و به جنگل رفته بودند , ببر کوچکی در جنگل , نظر آنها را به خود جلب کرد.مرد معتقد بود : نباید به آن بچه ببر نزدیک شد.به نظر او ببرمادر جایی در همان حوالی فرزندش را زیر نظر داشت.پس اگر احساس خطر می کرد به هر دوی آنها حمله می کرد و صدمه می زد.اما زن انگار هیچ یک از جملات همسرش را نمی شنید , خیلی سریع به سمت ببر رفت و بچه ببر را زیر پالتوی خود به آغوش کشید , دست همسرش را گرفت و گفت :عجله کن!ما باید همین الآن سوار اتوموبیلمان شویم و از اینجا برویم.آنها به آپارتمان خود باز گشتند و به این ترتیب ببر کوچک , عضوی از ا عضای این خانواده ی کوچک شد و آن دو با یک دنیا عشق و علاقه به ببر رسیدگی می کردند. سالها از پی هم گذشت و ببر کوچک در سایه ی مراقبت و محبت های آن زن و شوهر حالا تبدیل به ببر بالغی شده بود که با آن خانواده بسیار مانوس بود.در گذر ایام , مرد درگذشت .

مدت زمان کوتاهی پس از این اتفاق , دعوتنامه ی کاری برای یک ماموریت شش ماهه در مجارستان به دست آن خانم رسید.زن , با همه دلبستگی بی اندازه ای که به ببری داشت که مانند فرزند خود با او مانوس شده بود , ناچار شده بود شش ماه کشور را ترک کند و از دلبستگی اش دور شود.پس تصمیم گرفت : ببر را برای این مدت به باغ وحش بسپارد.در این مورد با مسوولان باغ وحش صحبت کرد و با تقبل کل هزینه های شش ماهه , ببر را با یک دنیا دلتنگی به باغ وحش سپرد و کارتی از مسوولان باغ وحش دریافت کرد تا هر زمان که مایل بود , بدون ممانعت و بدون اخذ بلیت به دیدار ببرش بیاید.دوری از ببر, برایش بسیار دشوار بود.روزهای آخر قبل از مسافرت , مرتب به دیدار ببرش می رفت و ساعت ها کنارش می ماند و از دلتنگی اش با ببر حرف می زد.سر انجام زمان سفر فرا رسید و زن با یک دنیا غم دوری , با ببرش وداع کرد.

بعد از شش ماه که ماموریت به پایان رسید , وقتی زن , بی تاب و بی قرار به سرعت خودش را به باغ وحش رساند , در حالی که از شوق دیدن ببرش فریاد می زد : عزیزم , عشق من , من بر گشتم , این شش ماه دلم برایت یک ذره شده بود , چقدر دوریت سخت بود , اما حالا من برگشتم , و در حین ابراز این جملات مهر آمیز , به سرعت در قفس را گشود : آغوش را باز کرد و ببر را با یک دنیا عشق و محبت و احساس در آغوش کشید.ناگهان , صدای فریادهای نگهبان قفس , فضا را پر کرد:نه , بیا بیرون , بیا بیرون : این ببر تو نیست.ببر تو بعد از اینکه اینجا رو ترک کردی , بعد از شش روز از غصه دق کرد و مرد.این یک ببر وحشی گرسنه است.اما دیگر برای هر تذکری دیر شده بود. ببر وحشی با همه عظمت و خوی درندگی , میان آغوش پر محبت زن , مثل یک بچه گربه , رام و آرام بود.اگرچه , ببر مفهوم کلمات مهر آمیزی را که زن به زبان آلمانی ادا کرده بود , نمی فهمید , اما محبت و عشق چیزی نبود که برای درکش نیاز به دانستن زبان و رسم و رسوم خاصی باشد.چرا که عشق آنقدر عمیق است که در مرز کلمات محدود نشود و احساس آنقدر متعالی است که از تفاوت نوع و جنس فرا رود.

برای هدیه کردن محبت , یک دل ساده و صمیمی کافی است , تا ازدریچه ی یک نگاه پر مهر عشق را بتاباند و مهر را هدیه کند.محبت آنقدر نافذ است که تمام فصل سرمای یاس و نا امیدی را در چشم بر هم زدنی بهار کند.عشق یکی از زیباترین معجزه های خلقت است که هر جا رد پا و اثری از آن به جا مانده تفاوتی درخشان و ستودنی , چشم گیر است.محبت همان جادوی بی نظیری است که روح تشنه و سر گردان بشر را سیراب می کند و لذتی در عشق ورزیدن هست که در طلب آن نیست.بیا بی قید و شرط عشق ببخشیم تا از انعکاسش , کل زندگیمان نور باران و لحظه لحظه ی عمر , شیرین و ارزشمند گردد.در کورترین گره ها , تاریک ترین نقطه ها , مسدود ترین راه ها , عشق بی نظیر ترین معجزه ی راه گشاست.مهم نیست دشوارترین مساله ی پیش روی تو چیست , ماجرای فوق را به خاطر بسپار و بدان سر سخت ترین قفل ها با کلید عشق و محبت گشودنی است.پس : معجزه ی عشق را امتحان کن.

...یک رازمن به زیبایی باور دارم

پنجه های حنایی

آهسته بر سر قبر دست کشید و گفت: حالا دستهایم سرخ شده اند. دستهایم سپید نیستند،      چه خوب سرخ شده اند! چه خوب! از آن وقتها یاد کنم که دستهایم را سرخ نمیکردم ـ هیچ خوش نداشتم. تو که بسیار خوش داشتی، نی؟ همیشه میگفتی اگر دستهایت سرخ باشند مره خوشم میاید!؟ باز میگفتم: نی، خوشم نمی آید! اما حالا که تو نیستی، آه! دستهایم سرخ اند، سرخ.

امروز، نوروز است. نوروز که میشد از همیشه کرده بی قرارتر بودی. میگفتی:

گل اندام، گل اندام جان، امشو برایت خینه می آورم، دستهایت را سرخ کن و بعد میخندیدی و میگفتی: همیشه میگویند اگر خینة کسی خوب رنگ بگیرد و سیاه شود، او را شوهرش زیاد دوست دارد و ما هر دو میخندیدیم و همان دم نمیگفتمت که نیار، خوش ندارم دستهایم سرخ باشند. اما وقتی شام، خینه می آوردی، خودت میرفتی و آب می آوردی و پودر نصواری رنگ خینه را با آب یکجا میساختی و خینه تر میشد.

آه، کاش یکبار دستهایم را سرخ میکردم تا تو میدیدی

دستهای خینه شده اش را دوباره روی سبزه های نورس قبر کشید. گویی که گلهای زرد و لاله های سرخ روی قبر را نوازش میداد. قبرستان دهکده خالی بود. در دور دست قبرستان، سپیدی شکوفه های درختان بادام ده خانه های گلی را در بر گرفته بود. ده هم گویا خالی بود. همه رفته بودند شهر، همه رفته بودند روضه و جهنده بالا….

نگاهی به چهار اطرافش انداخت. پنجه های فلزین شهیدی را نسیم ملایم بهار تکان میداد. سپس به لالة وحشی یی که بر روی قبر روییده بود دید و باز زمزمه کرد:

«میگفتی: نوروز که شد جهنده بالا میشه. خانواده های زیادی به خاطر تجلیل از نوروز و برافراشتن جهنده مولا به مزار می آیند. دستهای همه گی شان سرخ اند، اما دستهای تو…. گفته بودی که دیگر همه وقت یکجایی به روضة مبارک میرویم و چهارشنبه های نوروز را تجلیل میکنیم و من خندیده بودم. قهقهه خندیده بودم و گفته بودم: تو چهارشنبه را تجلیل میکنی؟! و تو هم خندیدی و گفته بودی که مگر مردها چهارشنبه مراد ندارند؟ و من هم به شوخی گفته بودم که دارند، دارند!

و هر دوی ما میخندیدم. خنده ها در خانة گنبذی میپیچید و از روزنه به بیرون، به روی حویلی منتشر میشد و با باد می آمیخت و درختهای بادام را میرقصاند….»

درختهای بادام دهکده را باد بهاری میرقصاند. توغها و پنجه های قبرستان میرقصیدند. از دورِ دورها، از میان خانه های گلی و گنبذی دهکده، صدای شادی و سرور بلند بود. انگار دو نفری در آن سوی قبرستان، در آن سوی درختهای بادام میخندیدند. لبخندی بر لبانش نقش بست. به آسمان نظری افکند. باد ابر بارانی یی را از سوی قبله با خود می آورد. ابر دم به دم نزدیک میشد و میخواست بر سبزه ها و گلهای وحشی قبرستان ببارد. صدای غرش رعد، او را ترساند. صدا، حادثه یی را به یاد او آورد. زمانی را که ابرهای سیاهی در دهکده آمده و نوروز را تحریم کرده بودند. لبخندش را خورد و باز اندیشید:

«کسانی که ترا از من گرفتند، هیچکاری نمیتوانم با آنان بکنم. آخر زن هستم. نامردها، تمام شادمانیهای مرا با خود بردند. فقط سه ماه میشد که توی کرده بودیم….»

زمزمه اش را بس کرد. اشکهایش جاری شد و چند بار شانه هایش لرزیدند. باران به ترنم آغاز کرده بود. از آن پاییز وحشتناک، هشت سال میگذشت و شادمانیهای نوروزی حالا ممنوع نبود. دهکده از سکوت کم کم داشت خالی میشد. صدای دایره و شادمانی را باد با خود می آورد. گریه را بس کرد و رویش را به سوی آسمان بلند کرد. پنجة سرخرنگ شهیدی به سیاهی گراییده بود. از قبرستان بوی خوشی بلند بود. بوی سبزه و آب. مطمین شده بود که دیگر زمستانهای سخت گذشته است و باید زنده گی را دوباره آغاز میکرد. خودش را کمی جمع و جور کرد. میخواست رازی را برای قبر بیان کند. رازی را که او به خاطر آن تا اینجا کشانیده شده بود. دستهای خینه شده اش را باز روی علفهایی که از باران تر شده بود کشید. گونه هایش سرخ گشتند و با صدایی لرزان گفت:

«میخواهم برایت چیزی بگویم… من… من حالا عروس شده ام… عروس خانِ ده… همراه او عروسی کرده ام… من حالا عروس او هستم…!»

***

 

باران میبارید و قبر در میان قبرهای دیگر به خاموشی رفته بود. فقط پنجه فلزی شهیدی بود که به مسیری که او روان بود تکان میخورد. تمام پنجه های گورهای قبرستان از عقب او تکان میخوردند. گویا زنده گی را برای او مبارک باد میگفتند.

معنای خوشبختی

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.

در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.

دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.

در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.

روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.

دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود

دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.

زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.

ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.

زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟

پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.

چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت

مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟

پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.

مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟

مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم

پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟

پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟

کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود.

معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست.

 

که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد.

 

 چكش هاى سنگين آهنگران همواره بر سر آهن هاى ناگداخته فرود مى آمد و با هر ضربتى جرقه هاى بر ميخاست و ناپخته يى پخته ميشد.

دنگ دنگ آهن ها و فریاد سندان ها از بام تا شام درازا و طول کوچه ها را میشکافت و در نهایت گذرهای پیچاپیچ و کوچه بندیهای تاریک، زهره سکوت و خموشـی را میترکاند و سرود آهنگین مردان را میپراگند.

با این صدا ها خون زنده گی در رگهای کوچه جاری میشد و در ها دیوار ها گرمای حیات می یافتند.

آهنگری کوچهء دلاوران بود، کوچه کوره های داغ و آتشدانهای فروزان و کوچه اجاقهای روشنیکه در پرتو شان تن آهنگران و آهنها گرم میشــد و طینت هر چیزی صیقل میافت.

بچه های آهنگری نیز مانند کوچه شان پر آوازه بودند. از اول شوربازار یا «تخته پل» یا نیمه «سراجی» و «چوک» و «پائین چوک» و« پیــزاردوزها» از هر کجا که گوش میدادی غوغــای کوچه آهنــگری در گوشــها میخلید.

کودکان آهنگری در گهواره های شان با این صدا ها انس گرفته بودند و دنگ دنگ آهن ها مانند سرود خواب آور مادران درگوشهای کوچک شــان طنین میانداخت.

صورتهای سوخته از تف آتشدان، دستهای سیاه و پربرکت صدا های رسا و صادقانه نشانه کهن مردان و جوانمردان آهنگری بود، نشانه دلاورانیکه گویی در پیچ و تابی از آهن مذاب به پختگی رســـیده باشـند.

در میان آهنگران « کـــا کــه اکـــبردسـت قوغ » شمشیر میساخت شمشیر های آبدیده و بران که زیب قامـت مردان جنگی بود. همان مردانیکه با فرنگی ها کوچه به کوچه میجنگیدندو از سر ها مناره ها میســاختند.

او خراباتی و مناجاتی بود از ملای مســجد تا با پیر خرابات تا متولی زیارتگاه عاشقان و عارفان و خانقاه های کوچه های «بابای خودی» و « علی رضا خان» همه دوستش داشتند ومیدانســـتند که کــاکـه سـرخ روی دنیـا و دیـن است.

روزی از روزها گاه فراغت از کار، راهی راه خودش بود که دید بازار ناگهان آشفته گشته و بازاریان دست و پاچه غار میپالند. فهمید که گپ از چه قرار است اما برویش نیاورد و راهش را چپ نکرد. لحظه یی بعد امیرزاده عیاش و زنبــازه که چشـمـش به بام و بیره و زن و دختر مردم ئود در حلقه یاران و غلام بچه های سبکسرش سررســید و به کاکه اکبر کسی را درکوچه نیافت. یکی از آن جمع که شال و شمله اکــبر حقد و حسدش را برانگیخته بود طنزآلود رو به دیگران پرسید:

ای مرغ نو کیس؟

دومـی جواب داد:

مرغ نو، مرغ است، مرغ خسک !

و سومی به خنده گفت:

راست میگی جایش ده غوریس زیر برنج، زیر پلو ! و همه یکصدا خندیدند و او مقابل همه یکتنه، تک و تنها ایستاده و بی ترس و لرز پرسید:

چی گپ اس، خنده چیس او بچا، نو چندکا ؟

بچه حاکم با پوزخند جواب داد:

بوی بوی قورمه اس، مثل ای که سر کسی بوی قورمه میته.

و کاکه گفت:

ای سر، سر بچه حاکم اس، سر توس.

و بچه حاکم بیدرنگ بسویش حمله برد ولی او در یک چشمزدن امیرزاده را چون پرکاهی دور سرش چرخانده و دوباره بی آنکه به خاکش بساید برسر دوپا، پائینش آورد. همراهان نامرد بچه حاکم میخواستند با شمشیر های آخته و بران بجانش بیافتند و سر از تنش جدا کنند ولی امیرزاده صدا زد:

دست بگیرین سرش به تنش میارزه !

بچه حاکم که مرد زیرک و عاقبت اندیش بود بی آنکه به رویش بیاورد همینکه پایش به زمین رسید روی کاکه اکبر را بوسید و گفت:

الحق که یک مرد جنگی به از صــدهزار!

و همین حادثه باعث شد که بچه حاکم پشت «کاکه اکبر» را یله نکند و به صد ها حیلت و نیرنگ دلش را بدست بیاورد.

از آن پس هردو چون دو برادر شدند و اکبر در حوادث بسیاری جانش را به خطر انداخت تا جان آن جوان شرور و ماجراجو را نجات بخشد و حق دوستی را ادا بکند. بچه حاکم «کاکه اکبر» را« بچه بـــــازه» میخواند و کاکه اکبر او را «بچه حاکم» یا به کنایه «بچه ننه» میگفت.

پســانتر ها از قضا بچه حاکم که تشنه قدرت و خون بود با عمو ها و عموزاده هایش درآویخت و آواره دشت و بیابان شد و رشته دوستی آنها برای مدتی بریده گشت. تا اینکه ستاره بخت بچه حاکم بار دیکر درخشید و دولتی باد آورده و خدا داد نصیب او شد. اما اکبرهمانسان در مقام خودش ماند در دکانش کنار کوره های تفتان و آتشبار.

او دیگر ها در حالیکه پیزار های پتش بر روی کوچه خط می انداخت و شف دراز دستار پاچش تا بجلکها زبانک میزد شاد و شنگول تخته پل میرفت و دردکان همدمش کاکه دینوی سماوارچی روی تخت چرب چوبی بر صدرمینشست و با مرغ باز ها، بودنه بازها، قمار باز ها، و کبوتر باز ها درباره مرغ و ماهی و آسمان و ریسمان گپ میزد و دم به دم چای فامل شپ میکرد. گاهی که سر حال میبود آهسته پیاله را به چاینک میزد و با ترنگ مطبوعی از چینی جانان، به دیگران گوشزد میکرد که پاک گوش باشند. آن وقت کاکه های دیگر چون موش مرده دم نمیزدند چه میدانستند اکبر دشمن حاضر بی حضور است و صد ضرب زرگری را ضربتی از او چاره گرمیباشد. آنوقت در سکوت محض چنان داد سخن میداد که گفتی یگانه صندوقدار صندوقچه پر اسرار «شهر فرنگ» است.

شبی فارغ زغوغای کاکه های کابل و فارغ از دنگ دنگ آهنها و سوز وساز خانقاه ها بچه حاکم که دیگر خود حاکم وقت شهر کابل شده بود و جانشین پدر، ندیم خاصش را به حضور میطلبد وسنجیده و شمرده میگوید:

« ده تخته پل دکان سماواریست که جای بگو مگو و نشست و برخاست کاکه های کابل است. اونجه دیگر آخر وخت، کاکی دیر تر از دگا میایه که نامش اکبر است اکبر دست قوغ. او ســـالها پیش رفیقم بود، رفیق دوران بچگی چشمش از شیر حیا نمیکنه بسیار بدزبان اس، باد از هر گپی گورمرده بچه حاکمه برباد میته، گور مرده مره، ای عادتش اس، ورد زبانش اس، اونجه برو ماتلش باش. علامتش ایس که وختی پایش ده دکان رسید تمام کاکه های دیگه پرموچ و چپ میشن و او پیش از سلام و علیک، اخ تف میندازه گورمرده مره برباد میته، گور مرده مره که حاکم شماستم حاکم هفت کوه و هفت دریا. »

شاغاسی حیرت میکند و دهانش باز میماند. امیر میگوید:

حیرت نکو او ده دنیا یکیس چون از مرگ نمیترسه زورش بالاس بالاتر از مه.

شاغاسی با تواضع و تمکین بســـیار، اول امان میخواهد و بعد اجازه میپرسد:

امیر میگوید:

بگو چه میگی ؟

شاغاسی زمین ادب میبوسد و میپرسد:

بی شک فرمان امیر اس که برم و سر از تنش جدا کنم ؟

- احمق ای بده نکنی، کشتنش آسان نیس، اوره مردم دوست دارند اگه موی از سرش کم شوه شورش میشه، بلوا میشه، برو ده پالویش بشی، مثل آدم بگو که رفیقت بچه حاکم باد از سلام گفت که یکدفعه بیا کارت دارم.

شاغاسی اطاعت میکند و فردا عصر در دکان «دینوی سماوارچی» کنار کاکه اکبر، که یک سر و گردن از دیگران بلندتربود جا میگیرد و پیغام حاکم را به آهسته گی میرســـاند، اکبر مثل کبک جنگی که انگار حریفش را بگیل کرده باشد قهقه میخندد و میگوید:

چی عجب ! خو بچی حاکم، بچه ننه مره خاسته ؟ گور مردیش، او کجا، ما ده کجا، چی میگه بگو بابه چی میگه؟

شاغاسی با ملایمت جواب میدهد:

خدا بهتر میدانه حتماً کار دارن، کار مشکل و خصوصی.

کاکه اکبر سرش را میشوراند و میگوید:

هی هی، تف لعنت خدا، ای عادتش اس از قدیم نامرد بود، بی مدعا و مقصد سلام نمیداد، خو باشه، بگو کاکه میایه، تا باز از تلک خلاصت کنه.

فردا، کاکه مست الست، عوض دکان «باغ بالا» میرود و از پشت دیوار قصر بی خوف و بیم صــدا میزند:

او بچه حاکم ! او پلو خور ! ما آمـــدیم چی میگی ؟

دربانان که قبلا ً از جریان آگاه شده بودند بیدرنگ راهش را بدربار حاکم میگشایندو کاکه لم لم و کش کش با همان پیزارو دستار داخل تالار آئینه بندان حاکم میشود و از دهن در قهــقه صدا میزند:

خو بچی حاکم باز چی شد که موتاج ما شدی؟ اینه آمدیم بگو!

حاکم از همان دور میدود و با کاکه اکبر بغل کشی و روبوسی میکند. هردو مثل قدیم ها کنار هم مینشینند ودرد دل میکنند. شاغاسی چشم چپش را بدرز پرده می دوزد و از تمکین امیر و غرور کاکه هاج و واج میماند. بعد آندو با هم پس پس میکنند و شاغاسی چیزی نمیشنود. هنگام وداع هم حاکم و هم کاکه چرتی بنظر میرسند و حاکم خطاب به شاغاسی میگوید:

کاکه را کمند ببر، اسپشه خودش خوش میکنه، خورجینشه پر از زر کو پر از طلای خالص که بخارا میره پار دریا میره.

کاکه ازحاکم جدا میشود و راه خانه را پیش میگیرد

راه آهنگري را در طول راه هموار چرت ميزند انگار دستار برسرش سنگيني كند گردنش را به پيش خم ميگيرد و به چير مبهمي مي انديشد. از گردنه « باغ بالا » تا « باغ شعر آرا» و « جهان آرا» و «بوستان سراي » هيچ چيري نظرش را جلب نميكند ولي همينكه كنار دريا ميرسد صداي موجها در گوشش مي خلند و چرتهايش را پاره ميكنند. از دكه دريا آبهاي مست و گل آلود را كه در آغوش بستر نا ملايم تنگي ميكردند و فرا خناي بزرگتري مي جستند مينگرند. غوغاي آبهاي از زير «پل گذرگاه » آن قديم ترين پل چوبي ؛ از رير <پل مستان> آن ميعاد گاه مردان، و از زير <پل خشتي> آن كهن يادگار معماران پاكدل كه در مقدم بينايان و نابينايان بل ميزدند و راه ها را با هم گره مي بستند بگوشش ميرسد و زنگار دلش را ميشويد. كاكه، ساعتي بر دكه دريا مي نشيند و آبها را با شگفتي و دقت مينگرد--آبها را كه چون خودش بي پروا بودند و مانند اشتران مست و افسار گسيخته، كفهاي سفيدي بر لبهاي شان پديدار مي گشت. كاكه اكبر از دير گاه عاشق موجها بود، از سالهاي كه صداي شاد و ناشاد دريا با دم گرم استاد خدا بيامرزش خطيب مسجد پل خشتي مي پيچيد و طعم غزلهاي شيرين حافظ و سعدي را شيرينتر ميكرد. هميشه در روز هاي تابستان كه درياي كابل ميخشكيد او در كنار سماوار <دينو> مي نشست و به قرقر آبهاي جوش گوش ميداد و بياد بهار و آبهاي ديوانه ميافتاد.

براي كاكه، دنيا در دريا بود--در خيزا به هاي غوغاگرش در گرداب هاي سهمگينش در ترانه ها و قصه هاي شور انگيز و در سيلاب هاي سياه و خانه براندازش. از كودكي از دوران ريگ بازي و خاك بازي دريا هميشه مانند رفيقي او را به خود ميخواند و از دور صدايش را به گوش ميرساند. او اخر بهار همينكه دريا از جوش ميافتاد او همواره ايزارش را بر ميزد و سينه پهن و صافش را در اختيار جريان ملايم آب ميگذاشت و از زير <پل خشتي> تا <پل محمود خان> سبك و بي خيال چنان با موجها مي آميخت كه انگار جز دريا باشد. اكنون هم مثل اينكه بيخ گوش رفيقي نشسته باشد به قصه هاي دريا گوش ميدهد به قصه هاي موجها كه سفري طولاني در پيش دارند به تابستان مي انديشد به بستر خشك آبها و بعد از آن به خودش كه سفر دراز در پيش دارد. از جا بر ميخيزد و بسوي خانه روان ميشود همينكه به خانه ميرسد دم ميگيرد و خطاب بزنش ميگويد:

ننه لطيف!

زن جواب ميدهد: چي ميگي؟

كاكه ميگويد: ما رفتني شديم.

زنش ميپرسد كجا؟

كاكه جواب ميدهد: ‌پار دريا.

زنش ميپرسد:‌ پار دريا؟

كاكه جواب ميدهد، هان پار دريا.

زنش ميپرسد: او كجاس؟

كاكه جواب ميدهد، پشت كوه ها.

رنش ميپرسد: پشت كوه ها؟

كاكه جواب ميدهد هان:‌ پشت كوه ها.

زن با خود ميگويد: خاك بسرم شد، كاكه چيزي نميگويد.

پيشتر ها گاهيكه زنش چنين گپي ميگفت بر مي اشفت از خشم ميفريد و زنش را قهرا چپ ميكرد ولي اين بار چيزي نگفت. لطيف كودك سه چار ساله اش ميپرسد:

-بابه پشت كدلم كوهها ميري؟

پدرش اشاره به كوه بلند دور جواب ميدهد:

-همو كوه؟

لطيف ميپرسد:

همو كوه كه پشتش افتو و ماتو ميره؟

پدرش جواب ميدهد:

-هان همو كوه.

چشمهاي زنش بسوي آن كوه راه ميكشد

دورا دور تيغه هايي در ابر و غبار پنهان و آنسويش نا پيدا با خود ميگويد: بابه لطيف همونجا ميره، همونجا كه ميگن گرگ داره، پلنگ داره، خرس داره، خرسهاي آدمكش داره، شير داره، شير هاي ديوانه داره، بابه لطيف همونجا ميره تك و تنها ميره، سر اسپش،‌سر زينش كتي خورجينش، آه ،‌آه.... اشك از بيخ مژه هاي ننه لطيف نيش ميزند حدقه چشمانش پر ميشود و تري تري به شوهرش مينگرد.

بابه لطيف ميغرد: او زن چرا گريه ميكني؟ نمي شرمي؟

ننه لطيف چپ ميماند. كاكه با دست راستش گرد گلمچه زير پايش را پس پس ميزند و خودش را تير مي كند. بعد لطيف را روي زانويش مي نشاند و با دست زمختش مو هاي نرم پسرش را نوازش مي كند.

لطيف آرام آرام مانند گربه يي كوچك و نازدانه خرخر ميزند و از گپ ميماند و مرد رو به زنش ميگويد:

ننه لطيف، گريه بچه ره كم دل ميكه--باد از مه لطيف زنده اس، باد ار لطيف ديگه لطيف، نواسيت كواسيت، لخك دروازيت، دنيايي كاكه نمود نداره،‌كاكه تا دنياس ميمانه، تا آخر دنيا غم نكو.

زنش با گوشه چادر اشكهايش را پاك ميكند و ميگويد:

-مه كني دم بس نميايم دلم گواهي بد ميته.

كاكه ميخندد و ميگويد: دل تو مثل گنجشك است.

و ننه لطيف ميگويد: راست ميگي.

بامدادان، پيش از مرغ و ملا <كاكه> بيدار ميشود، جبين لطيف و ننه لطيف را ميبوسد و كلچه هاي روغني را كه زنش شبي پيش برايش پخته بود به كمر مي بندد، بر پشت اسپ مي نشيند و بي آنكه كسي بداند كجا و دنبال چه ميرود، هي ميدان و طي ميدان و خار مغيلان، از نظر ها پنهان ميشود و پشت كوه ها ميرود همان كوه هايي كه ننه لطيف خوابش را ديده بود و از گرگ و پلنگ اش ميترسيد--همان كوه هاييكه به گفته لطيف <ماتو و افتو> پشتش ميخوابيد و آنسوي دنيا كاكه اكبر ديگه گم شد، گم گم، گويي سرمه سليماني كشيده و دنبال نخود سياه به تركمنستان رفته است. او جز قصه هاي ديو و پري شده بود، همان قصه هاييكه در پندار و زبان قديميها موجود بود و بسياريها ميگفتند:

اكبر كوه قاف رفته، او سوي دنيا، ميان ديو ها و پري ها، ميان ديو هاي كوه پيكر و پري هاي ماه پيكر.

دشمنان شاد بودند و دوستان نا شاد.

دكان تخته پل عرصه لافهاي گزافها و ياوه سرايي هاي كاكه هاي بي نام و نشان شده بود. هر يكي ميگفت اكبر منم، ولي <دينوي> سماوارچي صدا ميزد:

-گپه سيل كو،‌جاي اكبر خاليست،‌اكبر مرد مرد هاست، اكبر بي جك است.

آهنگران، كوچگي هاي سياه سوخته و پاگدلش كه بي سر و سرور شده بودند. قصه هاي درويش را به شگفتي كنار كوره ها سر ميكردند. يكي ميگفت: اكبر پري بورده، دختر شاه پريها.

ديگر ميگفت :

اكبر به جنگ ديو ها رفته به جنگ ديواي پشم آلود، به جنگ ديواي جاده گر ،‌ ولي پير ترين آنها ميگفت:

-اكبر دشمن نا مردا بود حتماَ او ره اونا طلسم كدن، مه خويشه ديديم او ده سياه چاس، ده قفس آئيني، گشنه و تشنه و يك مشت استخوان.

ديگري آه ميكشيد و جوانترين همه قبضه دشنه يي را كه هنوز سر آتشناكش در اجاق بود ميفشرد و ميگفت:

-اگه ميگين جايش ده كجاست، چاي اصليش، مه پشتش ميرم. و همه خاموش ميماندند ولي ننه لطيف ،‌آن زن خوب و مهربان هنگام خواب لطيف آهسته آهسته پشت پسرش تپ تپ ميزند و ياد شوهرش را در ترانه هايي زنده ميكرد كه، از مادرش به خاطر داشت. او ميخواند آللو للو للو آللو بچه للو، آللو مهپاره، مهپاره به گهواره، گهواريش طلا كاري بند و بارش مرواري.

و صبح ها همینکه لطیف از خواب برمیخاست صدا میزد:

بابه، بابه جان ! بابیم نامده ؟

و مادرش جواب میداد:

نی بچیم.

لطیف میپرسید:

کی میایه؟

مادرش گریه آلود جواب میداد:

نمیفامم، صبا، پس صبا، ماه دگه، سال دگه،یا وخت گل نی.

لطیف میپرسد:

مادر نی ها کی گل میکنند؟

و مادرش جواب میداد:

وقتیکه بابیت میایه.

بعد زار زار میگرست و لطیف قهر میکرد و میگفت:

ننه بابیم نگفت که گریه بد است. گریه نکو، بابیم شیراره میکشه، بابیم گرگاره میکشه، بابیم پس میایه.

و مادرش با نوک چادر، نم چشمانش را پاک مکرد و میگفت:

انشاء الله بی خوف و خطر به خیر و خوبی.

روزها میامدند و میرفتند ولی اکبر نمی آمد، مهتاب خورد و کلان میشد پشت کوه ها میرفت. ولی اکبر از پشت کوه ها برنمیگشت.

نام اکبر آهسته آهسته از شهر برچیده میشد و به قصه ها می پیوست، ولی ننه لطیف بی هیچ گونه خستگی چشم انتظار خش خش پیزار های پت شوهرش بود از پگاه تا بیگاه گوش به صدا های پشت در داشت با باری سرفه یا تق تق حلقه دوازه را بشنود و شتابان زنجیر را بروی شویش بگشاید.

یکسال گذشت. راه کوه ها و کوتل ها بازشد، درای قافله ها در گوش دشتها طنین افگند و بالاخره به شهر رسید. اما برپشت هیچ اسپ و قاطری اکبر نبود. اکبر رفته بود که رفته بود، پشت نخود سیاه، پشت سرخ پری یا زرد پری، پشت لعل شب چراغ، پشت آب حیات و یا پشت اکسیر نابیکه مس سرخ کیمیاگر را زر زرد میسازد. دیگر اکبرخارج از خانه در ذهن هیچکی نبود فقط امیر هنگام بیکاری همینکه میان پوستین خزش چون پلنگی می لمید بیاد اکبر می افتاد، بیاد اکبر که تنها خودش و خدایش می فهمید که او پشت چه و کجای پار دریا رفته است.

تا اینکه چند سال بعد وقتیکه موهای ننه لطیف از غصه ماش و برنج گشت و لطیف برای خودش کسی شد، یکی از روز ها مردی بسیار خسته و بی سروپا، پشت در قصر حاکم آمدو بی هیچ تعارف و تمکین به داروغه گفت:

نه امشو، نه صبا، نه هیچ وخت دگه، فقط همی حالی بچی حاکمه کار دارم.

داروغه گفت:

تو کیستی نامت چیست؟

مرد با خشونت تفی بر زمین انداخت و بر سبیل عادت گور مرده بچی حاکم را برباد داد. داروغه خواست با شمشیر ادبش کند ولی مرد چنان سیلی سنگینی بیخ گوش داروغه نواخت که داروغه جابجا بیهوش شد. شاغاسی ندیم و مصاحب خاص امیر، بیدرنگ خودش را به بیرون رسانید و ازقضا کاکه اکبررا در محاصره دربانان و سپاهیان یافت فوراً دستو رداد او را یله کنند و دور شوند، بعد با ادبی بسیار به کاکه اکبر سلام کرد و گفت:

خوش آمدی مرد مردا.

کاکه جواب داد :

پاینده باشی جورباشی پدر، خوب شد آمدی اگه نی ملکه روده میگرفت.

شاغاسی خندید و گفت:

خدا به داد داروغه رسید. آنگه هردو راهی حرمسرا شدند، حاکم همان لحظه کاکه را تنهای تنها به سرا پرده خاصش طلبید و شاغاسی که از مدت ها در پی حل معما بود باز هم با صد ترس و لرز چشم به درز باریک پرده دوخت و دید که کاکه اکبرپیش از سلام و علیک تفی برزمین انداخت و گورمرده بچه حاکم را برباد داد بچه حاکم بغلهایش را گشود و اکبر را تنگ در آغوش فشرد اکبر هم روی حاکم را بوسید و گفت:

مشله بس است بشی که بشینیم.

هردو نشستند و بر ناز بالشهای پرقو تکیه زدند، حاکم در پرتو چلچراغ متوجه شد که از آن اکبر تناور و پهلوان مشت پری بیش نمانده، با دست سنگینش آهسته بشانه اکبر زد و گفت:

بچیم «اَو» شدی قواریت به بگیل میمانه . اکبر جواب داد :

بچه ننه، ای گز، ای میدان، بخی که مالوم کنیم.

حاکم گفت:

بچی بازو، مه مزاق کدم ما کمیت، تو سرنگ استی سرنگ. سپس کاکه اکبر در برابر نگاهان شرر بار و ناشکیبای حاکم رشمه را از دهن خورجین گرفت وسر زردمو و بریدهء را پیش پای حاکم لولاند. حاکم از دیدن سر، مثل جرقه نا به هنگام آتش از جا جهید و نعره زد:

تف لعنت خدا، پدرسگ! پدر سگ مه نگفتم که بچی حاکم استم بچی حاکم همو وختا سرت بوی قورمه میداد. خوب شد که به سزایت رسیدی. آنگه از جا برخاست و سررا با لگدی محکم به آخر اتاق پرت کرد. کاکه اندکی متبسم و اندکی شاد و مغرور خطاب به حاکم گفت:

بیشی نامرد، ده مورده لغت نزن که خندیت میکنند !

و امیر با نفسی سوخته دوباره برجایش نشست و بار دیگر کاکه را بوسه باران کرد. اکبر حاکم را به سختی از خود دور کرد و گفت:

بچی حاکم ما رفتنی شدیم خدایارت.

حاکم از جا برخاست و به پاس دوستش تا آخرین پلکان مرمرین قصر پائین آمد و خدا حافظ گفت.

همینکه کاکه اکبر چند قدمی دور شد حاکم بیخ گوش شاغاسی چیزی گفت و دستور داد که اکبر را تا خانه اش بدرقه کنند، کاکه وقتی ملازمان حاکم را پشت سرش یافت پرسید:

بخیر شما کجا ؟

شاغاسی جواب داد:

حاکم به ما گفت که تا خانیت ده خدمت باشیم .

کاکه پاسخ داد:

پدر خدمت از ما برین ده رویتان خوبی، ما و ای گپا دور استیم .

شاغاسی گفت:

نی امکان نداره ماره ده کشتن میتی.

اکبر گفت:

نترسین مه کامشه پاره میکنم، از طرف مه برش بگویین که اکبر بی لاله کته شده.

شاغاسی گفت:

نی رویته خدا ببینه ماره آزار نتی.

کاکه گفت:

خوخی بیائین امشو میمان ما باشید. و شاغاسی گفت:

خو بچشم به دیده.

آنوقت کاکه پیشاپیش و ملازمان حاکم پیاپیش، راهی آهنگری شدند. راه ها بکلی خلوت و خالی بودند و به جز چار سایهء استوار و نا استوار زنده جان دیگری در کوچه ها و پس کوچه ها تکان نمیخورد. اکبر خاموش بود، با وصف خستگی چنان تند و سریع راه میرفت که گویی بال کشیده و وجبی از زمین بالاتر پرواز میکند. شاغاسی و دو همراه دیگرش نفس زنان تعقیبش میکردند، ولی او در هوای خانه و لانه چنان سبک و چابک راه میرفت که شاغاسی چندین بار زیردل نفرین و لعنتش کرد.

آخر کار، در یکی از پیچ های کوچه تنورسازی، مسافتی دورتر از شور بازار و آهنگری، شاغاسی به دودیگر اشاره یی مخصوص کرد و آنها نیز دریک چشم بهم زدن از پشت سر شمشیر های برهنه را یکجا بر سر اکبر کوفتند و دنیا را در سرش تار کردند.

اکبر، اخ گفت و پیش از آنکه به خاک بغلتد با صدای ضعیفی گفت:

 

گور موردیت بچی حاکم، نامرد نامرد...

داستانی واقعی از کابل

به قول ، وفا نیست :

از بزرگان مقوله یی در ذهنم رقم خورده بود که گفته بودند : ( مردها را قول است…)، اما حسرتا و دریغا که چنین نبوده است، شایدهم بوده و لیک مردان نا مرد صفت با  شخصیت زبون و با کردار جبون شان رنگ باور مندی را از رخ آن مقولهّ بزرگ زدوده اند. بخاطر دارم (روزی) را که تداوم آن، داستانی را رقم زد و لامحال دانستن آن برای هر خواهر جوان و پاکدامن این دیار پاک طینتان بسیار ارزنده و سود مند خواهد بود

آری خواننده محترم: آن روز آسمان ابری و هوا کمی سرد بود، پرندگان به آشیانه ها و جاه های گرم پناه برده بودند، حتی صدای شان هم شنیده نمیشد دانه های باران به آهسته گی فرومی نشست و بوی نم خاک مشام ها را نوازش میداد، در این هنگام ملیحه جان که دوست بسیار نزدیک ام است از من تقاضا نمود که تا دفتر آمر صاحب او را همراهی نمایم،پذیرفتم، به دفتر آمر صاحب رسیدیم ، باتأسف اطلاع حاصل نمودیم که آمرصاحب مریض و در شعبه حضور نداشت، ناگهان چشمم به پسرجوانی افتید که قیافه ظاهری اش آراسته، بسیار عاجز و مؤدب به نظر می رسید، با ادای احترام از جا برخاست، بعد از آن از ملازم دفتر در باره ایشان جویای معلومات شدیم : وی اظهار نمود که این پسر میخواهد در این دفتر اشغال وظیفه نماید. من که خاطره خوش از این دفتر نداشته ام نمی خواستم هیچ فردی به هیچ عنوانی در این دفتر وظیفه ای را اشغال نماید خواستم او را بفهمانم که این محل جای مناسب برای اجرای وظیفه نیست با لحن کنایه وکتره بدون آنکه اورا مخاطب قرار داده باشم گفتم : « هر بی کاره در این جا می آید »

پسر با هوش که متوجه حرف هایم شده بود جواب این گفته ام را با سکوت چشمان، نگاه مظلومانه و تبسم در لبان رندانه ارائه نمود که گویا حرف هایم بی هوده است. از اینکه با الفاظ جوابم را نداده بود خیلی متأثر شدم ولی از معرفت با اوخرسند بودم چون اولین بار بود با همچو پسر مؤدب روبرو شده بودم، در تمام راه با ملیحه جان از این پسر تعریف نموده و افسوس می نمودیم که گویا این دفتر بستر مناسب برای موجودیت او نمی باشد چون این پسر بسیار با هوش و عاجز است، ملیحه بطرف ام نگاه کرده وگفت آن قدر که وی را توصیف مینمائی چنین معلوم نمی شود تا رسیدن به دفتر در باره او جر و بحث نمودیم اما هر حرف مرا ملیحه رد مینمود، دو روز بعد او را در دفتر حاضری دیدم بعد از ادای سلام و احوال پرسی گفتم وظیفه را اشغال نمودی؟ با خنده گفت بلی ، بلی من همان(فرد بی کاره) ام که در هیچ جا کار نیافته ام و در این دفتر آمدم به واقعیت که از گفته هایم پشیمان شده بودم اولین بار بود که کسی با این لحن محبت آمیز جواب منفی ام را به مثبت داد. بعد از چندی معلومات از دفتر و خصوصیات کارمندان وظیفه را برایش تبریک گفتم و علاوه نمودم که اگر به کدام مشکل مواجه شدی مرا در جریان بگذار،آنچه از دستم آید در مقابل شما دریغ نمی نمایم، وی اظهار نمود حتماً برایت خواهم گفت چون شما اولین شخص هستید که بنده را در این وظیفه علاقه مند ساختید خوب بدین ترتیب هر روز پی دیگری میگذشت تا چند روز بدین قسم با هم صحبت کرده و معرفت حاصل نمودیم، ببسیار مشکل اسم اصلی او را دانستم که مازیار است هر روز من و او از سرگذشت همدیگر مان یاد میکردیم تا اینکه با هم همراز و همصحبت شدیم، یک روز ملیحه جان از من خواست که تا بازار همراهی اش نمایم مازیار هم خواست با ما همراه شود گرچه  ملیحه ممانعت میکرد ولی من به او اجازه دادم تا با ما برود در بازار ملیحه جان نسبت ضرورتی که داشت از ما جدا شد.من به خریدن اشیا شروع کردم خریطه ام بسیار سنگین شده بود مازیار با مهربانی خریطه را از دستم گرفت و مرا همراهی میکرد یک بار رو به طرف من نموده گفت بیا که به یک رستورانت برویم یک گیلاس چای بنوشیم من که آمادهٌ چنین پیشنهاد نبودم وارخطا شدم برایش اظهار نمودم که فعلاً نا وقت است روز های خدا بسیار است روزی دیگر خواهیم رفت! مازیار با شنیدن این حرف چهره اش تغیر کرده و رنگش گاه سرخ و گاه زرد میشد گفت ببخشید شاید به دعوت نمودن خودت عجله کردم؟ وقتی به صورتش نگاه کردم از چشمان مظلومانه و چهره خاموش او فهمیدم که بی نهایت نا راحت شده است. برایش گفتم زود نا امید مشو. اما حرف من جایی را نگرفت و با او خدا حافظی نمودم در موتر بالاشدم مازیار با یک دنیا امید بطرفم مینگریست خریطه را در موتر بالا نموده به دستم داد و گفت برای فعلاً خدا حافظ ، او هم به موتر خود بالا شده متصل به شیشه موتر نشست بطرفم مشتاقانه ومأیوسانه نگاه می کرد. من برایش پیام روان کردم که (just sorry) دیدم باخنده پیام را میخواند و جواب پیامم را دوباره روان کرد که (don’t be smart) بعد از همان لحظه ارسال پیام با یک دیگر ما شروع شد تا زمانیکه یک شب به خانه خواهرم میرفتم  برایش گفتم  امشب به خانه خواهرم میروم خندید و گفت شب با هم صحبت کرده میتوانیم؟ گفتم نمیدانم اگر ممکن بود برایت پیام میفرستم زمانیکه به آنجا رسیدم دیدم چند تن مهمان دیگر هم داشتند از دیدن آنها خیلی متاثر شدم اما چاره نبود تا دوباره به خانه خود بروم خلاصه اینکه بعد از صرف غذای شب بخواهرم گفتم میخواهم در یک اطاق جدا باشم برای درس خواندن. خواهرم بطرفم نگاه کرد ناراحت شد و گفت که چه شده آیا مریض هستی؟ گفتم نخیر نمی خواهم  با دیگران یک جا باشم از آنها خوشم نمی آید خواهرم خنده کنان گفت نازدانه اطاق های دیگر سرد است فقط در این دو اطاق بخاری است و بس خدای نخواسته مریض نشوی من که بسیار لجوج بودم با لج زیاد به اطاقی که بسیار بزرگ بود وحتی در تابستان سرد میباشد چه بسا در زمستان، آن هم بدون بخاری هنگامی که داخل اطاق شدم هوای سرد به مشامم رسید دانستم که اطاق بسیار سرد است ولی آنقدر به صحبت کردن مازیار علاقه مند بودم که سردی اطاق برایم مفهوم نداشت در کوچ نشستم و عاجل برای مازیار پیام فرستادم آیا ممکن است با هم صحبت نمایم؟ هنوز روشنی مبایل ام خاموش نشده بود که زنگ مبایل بصدا در آمد دیدم مازیار است، گفت میدانی چند دقیقه است که مبایل در دستم ، بی صبرانه انتظار پیام شما را داشتم بهرحال از ساعت ۹:۳۰ شب الی ۶:۳۰ صبح باهم صحبت کردیم در این شب تمام برایم وعده های بسیار زیادی نمود ، از جمله گفتهایش« در هیچ وقت و شرایطی تورا تنها نخواهم گذاشت و هرگز نخواهم ماند که اشک از چشمان زیبای تو سرازیر شود و در هرحالت با تو خواهم بود تو اولین و آخرین عشق و محبت ام هستی… » آن شب را که هیچ وقت فراموش کرده نمیتوانم. در عین صحبت کردن خواهرم صدا زد ماضیلا جان کجا هستی خواهرم فکر نمود که من در تشناب هستم او نمیدانست که من تمام شب را در آن اطاق سرد سپری نموده ام حتی دستانم و تمام وجودم از سردی کرخت شده بود ترسی که از خواهرم داشتم صدایم را بلند کرده نتوانستم آهسته آهسته خود را از کوچ پایان کردم چون تمام وجودم از حرکت مانده بود خزیده خزیده خود را به دهلیز رساندم ناگهان خواهر زاده ام مرا در حال خزیدن دید و فریاد زد که خاله جان چه شده تورا خواهرم وارخطا بسویم دویده و مرا به آغوش گرفته فریاد زد که « وای خواهر جان چه شده است تو را» از بس که ترسیده بودم از صحبت کردن مانده بودم مرا به اطاق گرم بردند بعد از چند دقیقه که گرم شدم گفتم شب خوابم نمی برد نخواستم بر دیگران هم مزاحمت کنم به اطاق سالون بهاری رفتم در آنجا سردم شد تا بکلی از حرکت افتیدم تمام آنها قهر خود را نمایان کردند که چرا اینقدر ساده شدی از صحت تو کرده هیچ چیز دیگری اهمیت ندارد برای ما باید میگفتی، ای وای! کاش آنها میدانستند که من از برای چه خود را به این حال رساندم بعد از آنکه گرم شدم خواستم به طرف وظیفه ام روان شوم اما یازنه ام مرا از رفتن مانع شد، من که بسیار شیفته دیدن محبوبم بودم حرفهای یازنه ام را گوش نکرده و میخواستم چون پرنده پروازکنان خود را به دفتر رسانده تا از دیدن او صحت یاب شوم بعد از آنکه یازنه ام از خانه بر آمد من هم از خانه بیرون شدم گرچه حالم چندان خوب نبود به اثر بی خوابی و سردی فشارم نورمال نبوده چشمانم سرخ و وجودم از ناتوانی میلرزید اما عشق او چندان قوی و مرا شیفته خود ساخته بود که هر گامی که به سوی او میبرداشتم خود را قوی و قوی تر حس میکردم تا به دفتر رسیدم بعد از ادای سلام  رفتم به چوکی ام، او هم آمد به چوکی پهلویم نشست و آهسته دستم را گرفت و فشرد، میدانید که اولین بار حس کردم که تمام وجودم را آتش گرفته و هیچ از خود دفاع کرده نتوانسته ام یعنی هیچ نتوانستم دستش  را از خود دور نمایم تا آمر شعبه آمد هر دوی ما وحشت زده دست های ما را رها کردیم، از همان روزبه بعد دست دادن و نزدیک شدن با هم زیادتر شده میرفت تا در یک شب تکراری دیگر هم که مصادف به ۲۴ دلو ساعت ۴:۳۰ صبح بود مازیار گفت «تورا با تمام جانم دوست میدارم میخواهم با تمام مشکلات مقابله نموده تو را از خود بسازم »، آنقدر وعده های گرم و چرب برایم داد که احساس میکردم خوشبخت ترین دختر روی زمین منم و به خود میبالیدم که چنین دوست نا یاب را پیدا کرده ام شاید هم مانند مازیار،انسانی دیگر در روی زمین، انسانی مهربان و با احساس، شخص با عزت و آبرو ،خلاصه مانند فرشته آسمانی پاک و بی مانند یافت نخواهد شد، از خوشحالی قطره های اشک از چشمانم سرازیر میشد احساس میکردم تمام دنیا از من است و آنقدر خود را توانا حس مینمودم که گویا با تمام مشکلات دنیا به تنهایی میتوانم مقابله نمایم این احساس تا حدی پیش رفت که من به یک مشکل جدی فامیلی گرفتار شدم ، پسر عمه مادرم خواستگار من شد زمانیکه این مشکل را با مازیار در میان گذاشتم با ناباوری احساس کردم که او از تحویل گرفتن این مشکل اباء می ورزد، هر چند مادرم از روابط من و مازیار میدانست اما در مقابل اسرار بزرگان فامیل دردی را دوا نتوانست با آن هم مازیار به من وعدهٌ با هم بودن را داد اما این دروغ او تا دیر مدت دوام نکرد زیرا یکی از روزها که با هم بحث میکردیم برایش گفتم چرا از من خواستگاری نکردی گفت من در خانه بسیار مشکل دارم نمی توانم پیشنهاد عروسی کنم با ریختن چند قطره اشک از چشمان او نتوانستم بیشتر از این به سوالهایم ادامه دهم تا باعث درد ورنج او شود هنوزخیالات واهی نامزدی ام تکمیل نشده بود که اطلاع حاصل نمودم او با دختر دیگری در ارتباط است وقتی این مسئله را با وی درمیان گذاشتم از چهره اش فهمیدم که واقعیت دارد، اما از آن انکار کرد با وجودی که میدانستم حقیقت دارد ولی با اظهاراتش احساس راحتی نمودم تا زمانی بالای حرفهایش اعتماد نمودم که به چشم خود از پشت شیشه دروازه اورا دیدم که با یک دختر بی حد نزدیک دست به دست هم داده به چشمان همدیگر نگاه میکنند حرف از عشق و عاشقی میزنند و با یک دیگر اظهار میکردند که تو اولین عشق من هستی خلاصه با تمام وجود که دوستش داشتم دانستم که (به قول وفا نیست) گفته های دوستم ملیحه جان به ذهنم تازه گشت که میگفت« این فرد شایسته ومناسب حال تو نیست، یک شخص فریب کار و بوالهوس است…» ولی من خوش باور که به عشق او غرق شده بودم هیچ حرف بدی را در باره او نمی پذیرفتم تا اینکه یک شب همراه باخاله ام که داکتر است در یکی از شفاخانه های مربوط خانم ها رفته بودم آه …باور نکردنی بود: مریضی را در یک وضعیت بسیار وخیم دریافتیم که دختر ولی حامله بود باید طفلش ضایع شود. خاله ام که داکتر متخصص است برایم گفت جریان این عملیات را بعداً برایت قصه میکنم تا توهم متوجه باشی:  باشنیدن این حرف ها حس کنجکاوی ام تحریک شده بود خیلی علاقه مند شدم تا مریض را از نزدیک ببینم، زمانیکه خاله ام با تیم عملیاتی اش در مورد این دختر بحث داشتند خواستند که یک نفر از اعضای فامیلش را بخاطر ابراز موافقه از علمیات بخواهند شنیدم که میگویند بجز از یک مرد دیگری با وی نیست گفتند نام شوهر ات چه است ترسیده و لرزیده گفت: مازیار. با شنیدن این کلمه واسم که آن را از جانم بیشتر دوست میداشتم یکباره تکان خورده خواستم بیشتر با این مریض صحبت کنم گرچه این اجازه را نداشتم ولی چپن نرس را به تن نموده خود را با او نزدیک کردم از او پرسیدم چه گونه این اتفاق صورت گرفت؟ دختر که از خود بی خبر و درد ناچارش کرده بود آه پرسوز کشیده حرفهای خود را چنین دنبال نمود « خواهر میدانی من تا حال عروسی نکرده ام… » با شنیدن این حرف دلم میخواست سلی محکمی را به روی دختر حواله نمایم اما خودم را کنترول کردم، باز پرسیدم یعنی چه ؟ گفت «به کسی نمی گوئی…! این شخص شوهرم نیست ولی پدر طفل من است » با شنیدن این حرف ها احساساتی شدم باز پرسیدم یعنی چه؟ گفت «این شخص مدت دو سال میشود با من روابط جنسی داشت تا به دین حال گرفتار شدم» پرسیدم این مرد چه کاره است؟ گفت «در یکی از دفترها کار میکند خبر شدم  در آنجا هم با یک دختر دوست است من که پروای خود را ندارم ترس از آن دارم تا آن دختر هم مثل من با چنین روزی دچار نشود» دیگرتحمل شنیدن این حرف ها را نداشتم جانم به لرزه در آمد برای یک دقیقه خود را موقتاً در جای این مریض احساس کردم، با شنیدن صدای خاله ام تکان خوردم که میگفت مریض آماده عملیات است؟ به عجله از مریض سوالهای بعدی را ادامه دادم خلاصه دریافتم که بدون من و این مریض با دو نفر دیگر که یکی او خواهر خوانده بسیار خوب من بود نیز روابط عاشقانه داشته است درین لحظه  نرس صدا کرد که مازیار کی است؟ خواستم بروم و این فرد فریب کار و خائن را از نزدیک ببینم که آیا او همان مازیار است که من میشناسم و یا طور دیگر؟ بطرف اطاق انتظار روان شدم دیدم همان مازیار است که شب وروز برایش فکر میکردم نا خود آگاه بی هوش شدم وقتی دوباره به هوش آمدم و چشمانم را باز کردم تازه فهمیدم که مدت یک هفته را در کوما سپری نموده ام ودر شفاخانه هستم. با دیدن فامیلم در آنجا دانستم  بیشتر از آنکه یک قاتل باعث درد ورنج برای فامیلش میشود باعث رنج واذیت فامیلم شده ام بعد مادرم برایم گفت که «دخترم من تو را چندین بار گفتم آن شخص لیاقت تو را ندارد ولی به حرف هایم گوش ندادی حالا دانستی که این خیال پردازی ها همه دروغ و فریب بود؟ ، پس از این رویدادها روزی یک دوست پدرم را دیدم از وی پرسیدم چرا افراد فریب کار به جزای اعمال خود نمی رسند؟ برایم گفت چه مشکل داری؟ من از وی بسیار هراس داشتم نتوانستم سرگذشت خود را برایش بیان کنم خوش بختانه در آن لحظه با دوست سابق مازیار روبرو شدم که او هم از روابط من و مازیار آگاه بود دستم را گرفت مرا به کنار حویلی برد و برایم گفت «این حرف را به همه نگو مناسب تو نیست او هرچه کرد خود را فریب داده است نه تورا چون این کار مثل عمل برایش عادت شده است دوستش علاوه نمود زمانیکه من از مازیار پرسیدم چرا این قدر فریب کار هستی گفت من کسی را فریب ندادم دختر ها خودشان علاقه مند هستند با من روابط داشته باشند» با شنیدن این حرف واقعاً از مازیار نفرت کردم خلاصه هرچه از بدی های مازیار بگویم نه کاغذ سفید میماند و نه رنگ در قلم، آن قدر دروغ گو و فریب کار بود حتی به فامیل خود دروغ میگفت ، فریب کاری وی به تمام مردم معلوم شده است، ای کاش میشد یک بار دیگر او را دیده و این همه خیانت اش را به رخش می کشیدم وبعد از آن هیچ نخواست با من ملاقات نماید حرفهایی را که باید برایش میگفتم در دلم ناگفته مانده است ای کاش این نوشته بدست او برسد تا از خیانت، فریب ودروغ گفتن بردیگران شرمسار گردد و اصلاح شود و دیگر جوانان اشخاص فریب کار را شناخته، به قول هر فریب کار و خائن اعتماد نکنند . جوانان عزیز بقول وفا نیست از آن بپرهیزید تا در آینده مانند من فریب همچو اشخاص را نخورید

نویسندگان : ماضیلا/ به همکاری خاتول فرهود

و این هم پیام من (خاتول “فرهود”)برای ماضیلاجان و سایر خواهران گرامی:

خواهران همتای من: چند سطری را که مطالعه کردید زادهً تخیل و کلمه پردازی کدام ناول نه، بلکه سرگذشت واقعی گوشه یی از زندگی خواهر رنج دیده ای بود که برای شما تقدیم داشتم و میگویم که هوشیار باش و بدان که خفاشان سیه روزی در کالبد پرنده گان خوشرنگ سعادت و خوشبختی در فضای زنده گی ات بال و پر میزنند، تو که با توجه به حقوق ذاتی و انسانی ات با قلب پاک و آگنده از محبت واقعی، آغوشت را برای پذیرائی همسفر و شریک زنده گی ات باز گذاشته یی غافل از آنکه دشمنان عزت و عفت ، این درندگان وحشی (مازیار صفت) با ماسک های مزورانه در قیافه انسان های با عاطفه و شریف خود را جا زده، در کمین گاه به شکار نشسته اند و منتظر فرصتی هستند تا با استفاده از هنر حرفه وی عرضهً محبت و عشق ، قلبت را ، قلب پاک و بی آلایش ات را تسخیر و با نثار نمودن کلمات آگنده از دوستی و محبت کام دل شان را حاصل و بعد راهی شکاری دیگر و نگاری دیگر گردند….جوانان عزیز لطفاً از فریب دادن وخیانت کردن بریک دیگر بپرهیزید ، برنفس خود اعتماد کنید و بر عزت دیگران احترام بگذارید.

 ليلای گنگه

ليلا  مانند مهتابی که آهسته آهسته زيرابربرود  ، روزبه روز ، خاموش وخاموشترمی شد.

 شمع صدايش در اتاق درس ، کم نور وکم نور تر می گرديد.از هم صنفان هم بريده رفت.

درآخرهای سال او ويگانه دوستش ، دخترک تانزانيايی ، دريک گوشۀ مکتب می نشستند و دقيقه های تفريح را به تماشای ديگران می گذشتاندند کسی نمی دانست که ليلا چرا کم گپ  و حتا بی گپ شد . اطرافيانش هم از گمان بردنها وخيال کردنها خسته شدند . پذيرفتند که راز گنگه شدن ليلا را نمی دانند و نمی توانند بدانند.

معلم تاريخ می گفت.

_ سخن گفتن برای ديگران قاعده است و خاموشی استثنا ، ولی برای ليلای ما برعکس ، خاموشی قاعده است .و سخن گفتن استثنا ، وتا نشان دهد که شوخی می کند  ،  سرد و مرموز می خنديد.

بين ادارۀ مکتب و پدرمادرليلا سخن بسيار رفت . مگرگرهی از راز خاموشی ليلا  کشاده نشد.خاله اش که درشيراز می زيست ، به خواهش چندین بارۀ  مادر ليلا ، شويستی هم از يک ملای شيرازی گرفته فرستاد ، که درآب بشويند و آبش رابه دختر بنوشانند ، که  ليلا نپذيرفت . گفت که آدم ناجورمیشود . مادرش با دلی شکسته می گفتکه

اگر آب شويست را بنوشد مانند توتا سر گپ می آيد.

کاکای جوانش که در دهلی سبزی فروشی می کرد ، نوشت ، که ازيک جادو گر هندی  جادويی گرفته می فرستد که نفرستاد . ازيادش رفت ليلا درمکتب اپتدايی ، از لايق ترينها بود  . دوستان زيادی داشت . می گفت ، می خنديد ، می خنداند و گاهی برای همصنفان بيت هم می خواند.

همين که به جمنازيوم رفت ، آهسته آهسته کم گپ شدن گرفت . کسی نمی دانست که چرامی پرسيدند که چراگپ نمی زنی ؟  می گفت که هيچ چيزی برای گفتن ندارد . ازپرس وپال زیاد خشمگین می شد . رنگش می پريد.

مادرش شبها بيدار می ماند و می انديشيد  ، که شايد جن را لگد کرده است . باور داشت که جنها ازآدمها بسيار کوچکتر اند . با ما يکجا زندگی می کنند . ما آنهارا ديده نمی توانيم . آنها مارا می بينند . اگراشتباهی هم ضرری برای شان برسانی ، بلايی به سرت می آورند گاهی می پنداشت ، که شايد چيزی به خوردش داده اند ، از رقابت ، از همچشمی که از گپ بماند يا شايد عاشق شده است . دختراست . می شرمد . گفته نمی تواند.

يگان شب می خواست ازدخترش گپ بگيرد . کنار بسترش می نشست و به موهايش دست می کشيد . همين که دهن باز می کرد ، که خوب دخترم ، ازمادر چیزی را پنهان نمی کنند . ليلا فرياد می زد _ چه بگويم ؟ چه بگويم ؟ آرامم بگذار ! و می گريست.او گاهی چيزی می نوشت که با آمدن مادرش کتابچه را پنهان می کرد . آن کتابچه لعنتی هم هول و هراس مادر را چند برابر ساخته بود . درد ناکتر اين که دلش را نزد پدر ليلا هم خالی کرده نمی توانست . امکان داشت که آن مرد تند خو وضع را بد تر بسازديکی از روزها که روکش و روجايی ليلا را عوض می کرد ، درزير توشک همان کتابچه  را ديد . ناخودآگاه برداشت ، مگر مانند برق گرفته ، تکانی خورد و پس انداخت قلبش به شدت می زد . به آينه که ديد ، رنگش پريده بود .  ترس نامعلومی که ازآن کتابچه دردلش لانه کرده بود ، هرروز بزرگتر می شد.مادر را يکساله بيدار خوابيها زرد و زار ساخت و پدر را تند خو تر و بهانه گير تر درآخر های سال که يادداشت نويسی و دير خفتنهای ليلا زياد شده بود و از دوستان ، جز همان دختر تانزانيايی ديگر کسی را نداشت ، کتابچه نیزازآن پنهانگاه مرموزومعمایی  بيرون آمدمن اين گفته هارا که از زبان زنم وازچند بار شکوۀ تیلفونی مادرلیلا، شنیده بودم  و راست بگويم ، باورم نمی آمد ، ازآقای عارفی ، پدر ليلا هم شنيدم . او در تيلفونی که پس از صبروسکوت زیاد به من کرد ، سخنش را می جويد ، واضح نمی گفت . زيرا با هم زیاد نزديک و صميمی نبودیم  . ما آشنا يی ازدور داشتيم . باری اوو زنش را دريکی دو محفل ديده بودم و شمارۀ تيلفون همديگر را گرفته بوديم  . ازکنايه هايش دريافتم ، که مادرو پدر ، دل و نادل ،   نگفته های خودرا دربارۀ  ليلا به يکديگر گفته اند و کتابچه را درميان گذاشته اند وهرچه برگ گردانی کرده اند ، چيزی دستگير شان نشده. همه نوشته ها به زبان جرمنی بوده و مادر ليلا زبان جرمنی نمی دانسته و پدر که کما بیش می دانسته ، هم ازخواندن آن نوشته ها عاجزبوده است . وی تنها عبارت « ليلای  گنگه » را که درپايان هريادداشت ،  باخط دری کودکانه نوشته بوده خوانده می توانسته است.

پذيرفتم که يک روز بروم به خانۀ شان و در نبود ليلا آن نوشته هارا برايشان به دری ترجمه کرده بخوانم . گره کورکتابچۀ ترس آور که مانند بمی انفجارنیافته درآن خانه پنهان است ، باید باز شود.

 ***                                                 ***                                    ***

اینک همان روز رسید کتابچه نزديک صد صفحه دارد که بيش از نيمۀ آن با خط خوش و انشای دلکش آلمانی نوشته شده است . نوشته ها ، يادداشتها اند ،  با قيد تاريخ . بعض که مهم به نظرم نمی آيد ، می گذارم و می گذرم ، مانند ، فلان روز که سالگرد فلان همصنفی بود ، مرانگذاشتند که بروم . من هم تحفۀ خودرا در زباله دانی انداختم . يا مهربانی فلان همصنفی درنقل دادن  و نامهربانی فلان معلم و نگذاشتنش ، خاطرۀ امتحان مشکل فردا و مهمانان مزاحم  و ديگر نوشته هایی از همین گونهپدرومادرلیلا با ناآرامی وهیجان چشم به من دوخته اند

ازاين جا شروع می کنم.

« من ليلای گنگه استم . من پيش گنگه نبودم . جوربودم . بسيار گپ می زدم.

خنده می کردم . فکاهی می گفتم و دوستانم را می خنداندم . حالا مرا گنگه می گويند . در پشت سرم . وقتی که من نيستم . حتا گاهی پيش رويم ، به مزاح يا گاهی که قهر می شوند می گويند : تو گنگه ، چه استی ؟  وقتی که درصنف سوال معلم را درست جواب می دهم و همصنفانم حسود می شوند و به همديگر پس پس می کنند :    شتوم شتوم شتوم شتوم يعنی گنگه گنگه گنگه ...  . من می شنوم ، مگر چپ می کنم . چه کنم  ، زورم نمی رسد  »

پدرمی گويد : بخوان که در بارۀ ما چه نوشته . دربارۀ ما هم باید چیز هایی نوشته باشد . بعض شبها ، تا دير وقتها می نشست و می نوشت . من از چاک پردۀ پنجره می ديدم  . گاهی طاقتم نمی آمد ، کله کشک می کردم . می پرسيدم

_دخترم ، چه می نويسی ؟ زود کتابچه را پنهان  می کرد . می گفت.

_ پدرجان ، هيچ ! و چراغ را  گل می کرد و می خوابيد

مادر با گوشۀ چادر سفيد اشکهايش را پاک می کند . می گويد.دلم گواهی بد می دهد اگرچه يادداشتهای ليلا را سرسری و زود ، يکبار خوانده ام  . ميدانم که چيز بدی در ميان آنها نيست . باآن هم شکی در دلم پيدا می شود و به خواندن عجله نمی کنم رويۀ ديگررا می خوانم

« مضمون آب بازی مانند بلايی درتقسيم اوقات پيداشد . ازپدرخواهش کردم که پول برای خریدن کالای آب بازی بدهد . پرسيد.

دخترها جدا و پسران جدا آب بازی می کنند ؟

گفتم.

_ نه ، همه يکجا.

گفت.

_ نه نه نمی شود . ما مسلمان استیم . به معلمت بگو که پدرم اجازه نمی دهد . اگر پا فشاری کنند ، ترا ازمکتب می کشم . تو هم آرام شوی و من هم و مکتب هم تمام شب خواب ديدم که مرا از مکتب بيرون کرده اند و من هم گريه می کنم و همصنفانم هم گريه می کنند »در رويۀ ديگر ، بازهم دربارۀ آب بازی نوشته است.

« يکی دو روز به درس آب بازی نرفتم .  معلم که می پرسيد.

_ چرا ؟

 گفته نمی توانستم که چرا .  می شرميدم که بگويم پدرم نمی ماند . همصنفانم می خنديدند . ناچار ، به زمین می دیدم و خاموش می ماندم  »ورق می زنم.

 باز  سخن از آب بازيست.

« مجبور شدم . پنهانی از پدر ،  از مادرم پول بگیرم وکالای آب بازی بخرم و به درس آب بازی بروم . تصادفی فردايش پدر پرسيد که.

_ نفهميدم ، تو بالاخر به درس آب بازی می روی يانه.

ازجواب دادن ترسيدم و خاموش ماندم . پدرباخشم فرياد زد که

گپ بزن.

 از بيچارگی گريه کردم دلش سوخت و رهايم کرد . دربیچارگی گریه هم کمک می کند گریه هم خوب چیز است »

 از چند يادداشتی که مهم به نظر نمی آيد ، می گذرم . نوشته است.

« معلم نامه يی  داد که به پدر مادر بدهم . که اجازه می دهند که به سير علمی با همصنفانم بروم يانه

پدر پرسيد.

_ چه وقت پس می آييد ؟

_ يک روز پس

_ شب درآنجا خواب می شويد ؟

_ بلی

_ تنها دختران می روند ؟

_ نه ، همه ، پسران و دختران

گفت:این که شد ندارد . نمی شود که یک بارپسران بروند وباردیگر دختران ؟

کاغذ مکتب را پاره کرد . و زير پا انداخت .  مثلی که مشتی بر دلم خورد  . فردا چه جواب بدهم ؟

فردا که معلم پرسيد ، خاموش ماندم و اشکهايم ريخت  »

کتابچه را  بر روی ميز نان خوری پهن کرده  و برای آن دو می خوانم  دررويۀ ديگرچنین نوشته است .

« روزهای دو شنبه  . معلم در صنف از هر کس می پرسد که روز يک شنبه کجا رفته است و چه کرده است . ديگران قصه های جالب می گويند . مگر من قصه يی ندارم . زيرا مرا جايی نمی برند . ما آخرهای هفته را خانه پاکی و کالا شويی ، ازاين کار ها می کنيم  . يا مهمان داريم و آشک پر می کنيم . من درآماده کردن خوراک هم بايد به مادرم دست پيشی کنم . بسيار کم جايی می رويم  . و بنابرآن وقتی که نوبت من می رسد تا بگويم که دررخصتی يک شنبه کجا رفته ام و چه کرده ام . ناچار ، سرم را به زير می اندازم  و خاموش می مانم  »

 مادرآه می کشد . می گويد:

_ خاک شوم . دخترکم.

اشکهايش را پاک می کند . و می گويد:

_ همين طور ، رفته رفته گنگه شد

پدر با خشم می گويد : گناه ماست ؟ بگو  گناه من است ؟

مادرترسیده است 

_ نه . چرا قهرشدی ؟ گناه تو چرا باشد 

***                                              ***                                       ***

در ورودی باکليد باز شد وپس از چند ثانيه سکوت ، دخترکی با موهای خرمايی ، چشمان مايل به سبز و صورت پريده رنگ ماهتابي که تبسمی کودکانه برلب داشت ، بی صدای پا ،  به سالن آمد .  مثل سلام چيزی زير لب گفت . از ديدن من درچشمانش  حيرتی نمايان برق می زد

 پدرگفت  :  اينک ليلا گک گنگۀ ما آمد .مادر ، به تندی به سوی پدر ديد که چرا چنان گفت ، و کتابچه را ربوده زير چادرش پنهان کرد و بيرون رفت ليلايی را که،  من  درذهن داشتم ، گندمی و استخوانی وباسيمای  خشمگين و ناراضی  و چشم و موی سياه ، چيزی مانند  پدرش بود . مگر اين ليلا سخت مهربان و مظلوم واز نگاه روی وموی  شبيه  مادرش به نظرم آمد .برای نوازشهای دلسوزانۀ من ، با تشکری که شنطده نشد و تبسم و سکوت ، سپاسگزاری نشان داد . چیزی به یادش آمد . باخود گفت : هان

و بکسش را جستجو کرد و کاغذی را کشيده پيش پدرش گذاشت پدر آتشين شد ه گفت:

هر وقتی که از مکتب نامه می آورد ، برای من يک درد سر است . اول خواندنش و بعد ترجمان پيداکردن و رفتن به مکتب و شنيدن پند و اندرز معلم

کاغذ که دربین پنجه هایش بود ، تکان می خورد . می گفت.

باز اين چيست ؟ چه آورده ای ؟ با من گویی درد دل می کرد.

 در وطن ماکه فرزند خودرا به مکتب می فرستند ، بی غم می شوند . خودشان هرگز روی مکتب را نمی  بينند  . مکتب می داند وکارش . آخر برای همين تنخواه می گيرند .  اينجا ، هرماه که مارا نخواهند ، نمی گذارند مادر باشنيدن صدای قهرآمیزپدر ، سراسيمه بازگشت و با من همنوا شد که می گفتم.

_ ... مشکلی نيست . من برای تان می خوانم . باشما به مکتب ليلا جان هم ميروم.

دلم به حال دخترک سوخت . سرش را نوازش کردم . گفتم.

ليلا جان تو برو . دَمَت را راست کن . نانت را بخور . مادرست می کنیم . همه چیزها درست می شوند . هیچ نا آرام نباش ، جان کاکا 

نامۀ مکتب را می خوانم 

« به خانوادۀ محترم عارفی

توجه شمارا درهوشداری ازفرزندتان می ستاییم . به شما تبریک می گوییم که  دختر شما ليلاعارفی  درمسابقۀ  مقاله نويسی مکتب مقام دوم را گرفته است . اميد واريم که در محفل توزيع جوايز که ساعت ده روزسه شنبه  بیستم ماه روان ، در تالار کنفرانسهای مکتب برگزار می شود ، تشريف آورده بتوانيد .    با ا حترام دوستانه

 مدير مکتب"

 

نوشتۀ دکتر اسدالله حبيب

ترس ازتنهايي

عيد رمضان بايکی ازرخصتيهای آلمان برابرشده بود . روزانه می توانستی بعض دوستان رادرخانه بيابي . تيلفون کنی ، بروی يابيايند و يک تغييرعيدگونه درگردش ليل ونهار پيداشود

دست و پای حنا کرده ، چشمان سرمه آلود ، جامه های نو و درکوچه ها تخم جنگی ، صدای  غِرغِرانک و ديگر نشانه های عيد وطن ،  نباشد نباشد

ازخواب برخاسته ، مگرهنوزبيخی بيدار نشده بودم که تيلفون زنگ زد . يکی ازدوستان عيدمبارکي داد . باززنگ تيلفون صداکرد . خانمی بود 

گفت : « حاجی جان ، سلام  »

گفتم : « حاجی جان نيستم . اشتباهی زنگ زده ايد .» ازآوازم شناخت . يکی از خويشاوندان بود . گفت : « آه ، شرمنده شدم . بسرفرزندانم که بشما هم تيلفون می کردم . شمارۀ شماو حاجی جان نزديک هم نوشته شده اند . آلمانيها که گوشی را بر می دارند ، نام خودرا می گويند ، می دانی با که طرف استی ، مگرما می گوييم بلی . فهميده نمی شود که بلی گوی کيست .  » باربارپوزش خواست . بمن هم عيد مبارکی داد و خانم را طلبيد و کم ازکم يک ساعت گپ زد . همين که گوشی برجايش نشست ، بازصدای زنگ برخاست . يکی از دوستان ايرانيم بود.  گفت : « جناب ، عيد مبارک ! شنيدم عيد شما امروز است  »

_ « ازشما مگرفرداست ؟ »

_ آری ، فردا . خوب ، خوش بگذرد . » و حرفهای ديگر

خانم که چيزی اتو می کرد ، گفت :  « تو هم به  چند جای عيدمبارکی بايد بروی  »

_ « مثلاً ؟ »

او که می دانست ، زود بجايی رفتن حاضر نمی شوم ، ازهمان آغاز مسأله راجدی نشان داد

_ « مثلاً ندارد . ياسين جان  که در نزديکی ما خانه خريده است . دوباربه ديدنت آمد . تو هنوز بر لخک دروازۀ شان قدم نمانده ای . آخر، بداست . مردم می رنجند . پای شان را می گيرند . آدم تنها می ماند »

تا ريشم را تراشيدم ، پيرهنم اتو شده بود

يک سرک پايينتر ، دست راست ، دروازۀ اول . نشانی رابياد سپردم

خانۀ دو منزلۀ باشکوه، ديواراحاطۀ سنگ مرمرسفيد بارگه های خاکستری ودرختان بلند ناجو و سيب ، حيرانم ساختند .  هرچند بالای زنگ نوشته بود ، « ياسين_ محمد » باورم نمی آمد که همان خانه باشد . گفتم ، او راهم اروپا مجبور کرده محمدياسين را به دو نام ، نام اول و نام دوم جداکند . ياسين شده نام خودش و محمد نام خانواده . مهمتر ازآن ، نوش جانش ، پول که تا دلت بخواهد دارد ! وباز کنجکاوانه نگاهم  بر پنجرهها و شيشه های براق که گلهای سرخ و سفيد آن سويی را چوکات کرده بودند ، لغزيد زنگ راکه می فشردم ، هيجان ناخوشايندی  احساس کردم . کمی دودلی دستم را سست می ساخت که آن هم ازخانه نشينی زياد پيد امی شود

ياسين جان و پسرکش در را بازکردند ، يک ياسين جان بزرگ و يک ياسين جان کوچک

پدروپسر به اين همانندی ، نديده بودم . پيرهن تنبانهای خامک دوزی يکرنگ پوشيده بودند  من و ياسين جان ، چنان که رسم است ، بدنهای عرق آلود يکديگر را درآغوش فشرديم و گفته رفتيم : « ايام  شريف مبارک ، روزه و نماز قبول ، داخل صواب حاجيها و غازيها

_ « هله ، دست کاکايت را ببوس   »

بينی کوچک پسرک پشت دستم را ترکرد . من هم لبانم را به موهای پيشانيش نزديک کردم

حويلی چمکاری شده فراخ ، با دو ردۀ زنبقهای آبی و سفيد دردوکنار جويچه ، چند چنارو يک بتۀ نسترن گل افشان ، نظر فريب بود 

گفتم : « نام خدا حويلی تان براستی قشنگ است . و اين هم فيتۀ سرخ برشاخۀ نسترن ، برای دفع چشم زخم . شايد تدبير خانم باشد

_ « نه ، واﷲ ، ازخودم ، »

بسياربلندگپ می زند . من که کر نيستم . « واﷲ ،  نظربد سنگ را می شکناند . همين منيرک ما را نظرکردند ، يک ماه درشفاخانه بستری شد . مردم بخيل استند ، رواداری ندارند . اين خانه چيست . اين  هم برای ما خوردی  می کند . دوموتراست و يک گاراج . چند روزپس کبيرجان ماهم ليسنس می گيرد . می شود سه موترو يک گاراج . فکرکنيد  »

اززينه ها که بالا می شويد ، اگرپنجره بازباشد ، سرخی قالينهای سالون چشمها را لبريز می سازد و سپس کوچ و چوکی رويه چرمی سياه می بينيد و الماری زينتی سياه وچند شاخۀ گل کاغذی در گلدان سياه و تيپ ريکاردر و بلندگوهای بزرگ سياه و تلويزيون غول پيکرسياه همين چيزهارا درسالون پذيرايی بيشترافغانها می توان ديد ، مگر کهنه ترها و و کوچکترهای شان را . شايد نزديکی سليقه هاست و ياشايد جادوی همچشميها 

_ « خوش آمديد ، بالا تر بفرماييد  »

ميزپيش رويم ، زيربار شرينيها نزديک است کمری شود 

ياسين جان روبه رويم نشسته وپسرکش خودرا به گردۀ پدرچسپانده ، کرکر کنان نقل  مي جود  وبادقت به سويم می بيند. سکوت را می شکنم

_ « اين جوان رشيد ، گفتيد منيرجان نام دارد  »

_ « صاحب واﷲ ،  استعداد عجيبيست ! »  پسرک بين سخن پدر می دود

_ « رشيد نی ،  منير  »

 درغربت طوری شده است که دراکثرخانه ها يک کودک نازدانه که باهوش و حتا نابغه شناخته می شود ، می يابی 

پسرک مشتش را باز ازنقل پر می کند . پدرسرخ می گردد

_ « کم بخور پدرلعنت ! » پسرک بسوی من ديده می خندد . به سوی پدر اشاره می کند

_ « خودش را دو می زند »

_ « لا حول ولا  »

صدای زنگ تيلفون بلند می شود 

_ « بلی بلی !   »  تقريباَ فرياد می زند که ضرور نيست . و می گويد :  « لين گشت . »  گوشی را می گذارد .  باز زنگ تيلفون

_ « بلی !  فاضله جان تو استی ؟ وعليکم سلام ، عيد خودت مبارک ، روزه و نماز خودت هم قبول ... » من هم  صدای بيمارگونۀ زنی را از تيلفون می شنوم 

خانم گفته بود که برادر ياسين جان درراکت باران کابل شهيد شد . زن و فرزندانش درپشاور روزهای بدی را سپری می کنند . فاضله جان که درکابل معلم بوده ليف و جاکت می بافد و می فروشد . باز همان  صدای  بيمارگونه  

_ « ياسين جان ، مادر منير جان  چطور است ؟ منيرک قند ، حميرا جان  ، کبيرجان  »

_ « حميرا جان ما فضل خدا ، فارشوله کرده  . » فارشوله درزبان آلمانی ، کورس رانندگی را می گويند. واز عبارات دری_ آلمانی افغانهای اين جا يکی همين« فارشوله کردن» است ازآن سو می شنوم

_  «   شوله کرده  ؟ خير است ، هنوز خورد است ، ياد می گيرد  »

ياسين جان  ، گوشی در دستش ،  باخود می غرد

_  « اين سادۀ خدارا ببين ، شما کی گپ را می فهميد ؟  »

قهرم می آيد . اين گپ کجاست ؟ اين کاريکاتور گپ است . ابله

_ « ديگر چه دم داريد ؟ »

_ « حالاکه بی سرپرست شديم ، شکر که تو راداريم . توسرپرست ما ، کلان ما ، پدرما »

_ « معلوم دار ! واﷲ ، من ، من پيش از فرزندان خود ، دربارۀ فرزندان برادرم فکر می کنم

ترا ، فاضله جان ، واﷲ ازخواهرانم کمترنمی دانم . » صدايش بازهم  بلند تر شد ه است وبرعکس ، صدای همصحبتش کم توانتربگوش می آيد که می گويد

_ « خدا سايۀ ترا  ازسرما کم نکند . همين نبيلک مارا ، چند روز می شود ،  زردی گرفته است  »

_  « خو، چه می توانم بکنم ؟ من که داکتر نيستم ! »  پسرش مثلی که ازخواب بيدار می شود

_ « چه شده گفت ؟ نبيل راچه گرفته ؟ »  سراسيمه به من و پدرش می بيند و پدر چون گرگی بروی هجوم می آورد

_ «چوچه خوک ! به تو چه ؟ گنگه شو گفتم ! » و طوری وامی نمايد که گلويش را خارش گرفته است 

ازآن سو صدا ، ناتوانتر شنيده می شود

_ « گفتم ، کمی پول برای دارو ودرمان نبيلک ، اگر شود »

پدر سرفه می کند و سرفه می کند و باز سرفه می کند  و 

_ « بلی بلی ، صدا شنيده نمی شود . بلی ، شنيده نمی شود  »

پسر می گويد

_ « پدر ، بده به من ! من می شنوم . من خوب می شنوم  »

ياسين جان گوشی را برجايش می زند و با صدای بلندتر می گويد 

_ « من پول کاشته ام ؟ »

نگاه آتشبارش متوجه من می شود . به يادم می آيد که داکتر حقيقت ، همصنفی دوران مکتبم  درپشاور معاينه خانه باز کرده است . می گويم

_  « شمارۀ تيلفون منزل برادرتان را به من می دهيد ؟ »

_ « کدام تيلفون ؟ همسايه نشين استند . تيلفون صاحب خانه است . دل شان شد ، خبر می دهند  ، نشد ،  نه . چه خودرازحمت می دهيد ؟ »

_ « چه زحمت ؟ اگربتوانم کمکی بکنم . آن جا داکتری را می شناسم  . مرابيگانه نشماريد ماهمه اعضای يک خانواده استيم . خانوادۀ بزرگ مهاجرت . » ازرويۀ کتابچه شمارۀ تيلفون را بردستمال کاغذی نوشته پيش رويم می گذارد

صدای بوتهای زنانه برزينۀ مرمرين همراه بابوی اسپند به سوی طبقۀ اول می شتابند . خانم ميزبان می درايد ، باگيلاسی ازچای سياه وتبسم ساختگی برلبانش . دستمال کاغذی را باشمارۀ تيلفون درجيبم می گذارم و  می ايستم و بازهمان تکرارعادی  « عيد مبارک و روزه ونماز ... تاآخر »

مادرمنيرجان هم مانند شوهرخود ، بلندآوازاست . گويی باکسی ازپشت ديوار سخن می گويد

_  « ببخشيد بوی اسپند شد . زنکه ، خانۀ مارا تعريف می کند ، مگر يک بار هم نام خدا نمی گويد . چطور تنهاآمديد ؟   »

می خواهم بگويم که خانم سلام گفت . امروز مهمان داشت . روزديگرمی آيد و حرفهاي ديگربرای رهايی ازبی جوابی ، که ياسين جان باپرسشها گلويش رامی گيرد

_ « مهمانت رفت ؟چه می گفت ؟ ازپشاورچه خبر آورده ؟ مثلی که فاضله پول خواسته »

_ « آه ... ياسين ، چه می گويی ! غيرت فاضله جان را کمترکسی دارد   »

_ «  خوب ، حالا بمان ، يخن  مرارهاکن ! بگو چه می گفت ؟ »

_ « تعريف ، تعريف برادرزاده ات بود ، تعريف ياسمين جان .  حسنِ صورت ، حسنِ سيرت ، پنج پنجه اش پنج چراغ . چه نانی می پزد ! کورس کامپيوتررا تمام کرده، مگر هنوز جايی شامل کار نشده    »

_ « راستی ؟ جوانمرگک درهمان کودکی هم مقبول بود و هم هوشيار. » ياسين جان راخندۀ گذرايی می شگوفاند و باز عبوس می شود . سرش راخم می کند . به فکر می رود

_ «  خوب خوب ، واﷲ عجيب است . باورمی کردی ؟ »

_ « می خواهند که اگراجازۀ ما ، يعنی اجازۀ تو،  باشد ، اورا برای پسرخود خواستگاری کنند»

ياسين جان خمپاره وار می ترکد

_ « بد می کنند .  با هفت پشت خود . واﷲ ، ما مگر پسرنداريم ؟  ما برای کبيرجان ، دروازه های بيگانه هارا می کوبيم و لقمۀ مارا ديگران  قورت کنند  . واﷲ ، من مگر مرده باشم

 او زن ، نشود که همان جا گپ را سرونوک کرده آمده است  . مارا  ازسر می گيرد . » صدايش بلندتر و صورتش سرختر شده است . رگهای گردنش پنديده اند . وچند بار می گويد  :  « کبيرما ، کبيرما »

زنش اندکی  مات و مبهوت به سويش می بيند و بعد به آهستگی تقريباَ می نا لد

_ « ماکه چنين فکری نداشتيم . باز ، هنوز هم ديرشده نخواهد بود  »

_ « من بايد هرچه زودترگوش فاضله راباز کنم . هرچه زودتر . و بعد کبير را آمادۀ سفربسازيم . برود پشاور . خوش کرد خوب ، نکرد هيچ  »

 دردوام گفت و گوی هيجانی و خاص  زن و شوهر، من چرا بايد نشسته باشم . ايستاده ام و گاه  برپای چپ و گاهی راست لنگر می اندازم . فرصت نمی دهند که بامان خدايی کنم . يک دستمال کاغذی می گيرم که به بهانۀ پاک کاری لب و لنج ، خودرامصروف نشان دهم

ياسين جان آن راربوده می گويد

_ « ببخشيد ، تيلفون بايد بکنم . » پشت وروي دستمال را می بيند  ومی اندازد  . تادستمال شماره دار را بدهم ، کتابچۀ  کنار تيلفون را برداشته زود زود ورق می گرداند و تکمه های تيلفون را فشردن می گيرد و بعد صدا می کند  . البته بلند و بلندتر

_ « پشاور! پشاور ! ... بلی ... پشاور ! خانۀ شهنوازخان است ؟ خانۀ شهنوازخان است ؟

بلی ، پشاور ! ... »  به دری می گويد . به پشتو می گويد  . آنقدر چيغ می زند که صدايش باريک می شود و سرفه اش می گيرد  .  گوشی دردستش و زهرخندی برلبش ، دهن به شکوه می کشايد

 _ « کسی بلی بلی می گويد ، جواب می دهد ، مگرصدای مرا نمی شنود . صدای او رامن می شنوم . خوب می شنوم . اوصدای مرا نمی شنود . عجيب است ! .... واﷲ  مادر منير، نمی دانم  ! ... هيچ نمی دانم . بازيک کوشش کنم ... باز يک زنگ بزنم . » به من می گويد

_ « عجيب نيست ؟ »

 بامان خدايی کنان ، دلم می شود ، بگويم که هيچ عجيب نيست  . هرگاه ازروی ضرورت ، ازسرنياز و بنابراحتياج ، صداکنی ، صدايت رانمی شنوند  . مگردم نمی زنم که مردم می رنجند ، پای شان را می گيرند و آدم تنها می ماند

 

نوشتۀ دکتر اسدالله حبيب

کسی نباید بو ببره وگرنه مجبورين

می‌ترسید ديگر نتواند به خانه برگردد. چیزی آنجا منتظرش بود. یک قدم هم نمی‌توانست بردارد. به نرده‌ها تکیه داد. سرمای نرده‌های گاراژ تا مغز استخوانش فرو می‌رفت  سرش را بالا گرفت. تازه رسیده بود به گاراژ قدیمی آقا     یحیی  بعد از گاراژ باید می‌پیچید داخل کوچه. اگر می‌پیچید، دیگر لامپ جلوی در خانه را نمی‌توانست ببیند. پچپچه و جیغ‌های خفه  خاله از پشت در بسته‌ی اتاق هنوز در گوشش بود. از لای نرده‌ها داخل گاراژ را نگاه کرد. چراغ اتاقک آقا یحیی خاموش شده بود. آخرين جمله‌ي خاله افتاده بود به  دهانش. پشت سر هم تكرارش مي‌كرد: کسی نباید بو ببره وگرنه مجبورين برا همیشه از این جا برين جایی که هیچ خر و سگی نشناسدتان

از ته کیسه‌ی ‌پلاستیکی که خاله لیلا از اتاق بیرون آورد و گفت بسم الله بگو و در خرابه خاکش کو زود برگرد، چیز گرمی چکه چکه بیرون می‌ریخت و می‌چکید روی دمپایی‌اش و از گوشه‌ی دمپایی سر می‌خورد و فرو می‌رفت لای انگشت‌های پایش. به قطره‌هاي گرم كه فكر مي‌كرد، حالت تهوع‌اش شدید‌تر می‌شد. نفهمید چیز نرم و تری که دستش تا مچ فرو رفت تویش و چسبیده بود ته کیسه ی زباله چه بود. اما مایع لزج و لغزنده هرچه بود، روی انگشت‌هایش خشک شده بود و با وزش باد پوست دستش را می‌سوزاند. توي تاريكي كه چيزي ديده نمي‌شد. نبايد گره‌اش را باز مي‌كرد. تکه کثافت که دیدن ندارد.

از کنار دیوار توی کوچه سرک کشید. اگر خرابه‌ی ته کوچه را ندیده بود، قسم می‌خورد هیچ وقت این کوچه ته نداشته. هیچ چیز پیدا نبود. کاش باور می‌کردند اسماعیل جنی از ترس این که او را با سنگ بکشند فرار نکرده و هنوز نصفه شب ها ته کوچه آواز عقرب زلف کجت را می‌خواند و با ته چنگال، دیوار گلی خرابه را می‌تراشد. درست است که از همان شب اول که بابا رفت تهران، پیش اوس یعقوب کفش‌دوز، بعد از مامان دیگر هیچ‌كس او را ندیده، اما خرت خرت تراشیدن دیوار را که خودش هر شب با گوش‌های خودش می‌شنود.

می‌ترسید ديگر نتواند به خانه برگردد. چیزی آنجا منتظرش بود. یک قدم هم نمی‌توانست بردارد. به نرده‌ها تکیه داد. سرمای نرده‌های گاراژ تا مغز استخوانش فرو می‌رفت. نگاهش را دوخت به گاراژ خالی و ماشین اسقاطی مشکي رنگ

روی کاپوت ماشین زنی با پیراهن نازک سفید نشسته بود. پلک‌هایش را محکم به هم زد. دوباره نگاه کرد. زن لب نداشت. با ردیف دندان‌های پهنش به او لبخند زد و گونه‌هایش محو شد. ابروهایش را بالا انداخت. چشم‌هایش درشت‌تر شد و پیشانیش محو شد. زن آستین خالی پیراهنش را كه تکان داد فورا چنگ انداخت به بازوهایش تا مطمئن شود توی آستینش هستند. پنجه‌هایش سرد بود. سرما دوید توی پشتش.

باد دامن خالی زن را توی هوا تاب داد. دستش را گذاشت جلوی دهانش تا جیغ نزند. لب‌هایش را گاز گرفت . سر جایشان بودند. دوباره نگاه کرد. زن هنوز داشت لبخند می‌زد. تقریبا تمام فکش محو شده بود. به محض این‌که از روی کاپوت پرید پایین، پا گذاشت به فرار. دوید به طرف خرابه. یک نفس دوید. مزه‌ی تلخ و ترش که پیچید توی دهانش فهمید هنوز دستش توی دهانش است. آب دهانش را جمع کرد. تف کرد روی زمین. از این که کمی از آن تکه کثافت‌های چسبیده به دستش را قورت داده، ترسید. تصمیم گرفت حالا که پیچیده توی کوچه بدون این که به جایی نگاه کند تا خرابه بدود. اما کیسه‌ی پلاستیکی را جلوی در گاراژ جا گذاشته بود و دست خالی وسط تاریکی کوچه ایستاده بود. بدون این که جایی را نگاه کند، راه رفته را برگشت تا رسید به گاراژ. نفس نمی‌کشید. نگاهش را دوخت به ماشین. هيچ كس روي كاپوت ماشين نبود. ماشین آهسته بالا و پایین می رفت. باید زودتر تمامش می‌کرد. عرض کوچه را چند بار رفت. دوباره برگشت. یک قدم به طرف خرابه برداشت. دو قدم به طرف خانه. سعي كرد از پشت تاریکی خرابه‌ی ته کوچه را تشخیص دهد. خدا را شکر كرد که آن‌جا خودش پر از چاله‌های بزرگ و کوچک است و مجبور نیست توی تاریکی براي كندن چاله ي جديد معطل شود.

کیسه‌ی زباله را برداشت. دست تاریکی اهل کوچه را خفه کرده بود. خشکش زده بود. کاش همان‌جا بیهوش می شد. وقتی چشم‌هایش را باز می کرد، می دید که توی خانه است. حال مادرش خوب است وهیچ نامه ای از بابا نرسیده که اول زمستان بر می گردد. دوست داشت از همان‌جا برگردد. اما هیچ‌کس نباید بویی ببرد. با خودش کلنجار می‌رفت. كسي پشت سرش بود. نفس‌های کوتاه و بریده ای از پشت، گردنش را قلقلك مي‌داد. نزديك و نزديك‌تر مي شد. اسماعیل جنی...؟! اگر بر‌می‌گشت و می‌دید که او پشت سرش، توی گاراژ ایستاده و صورتش را درست پشت گردن او چسبانده به نرده‌ها و چشم‌های آبی درشتش را کج کرده طرف آسمان و همین‌طور که تف‌هایش سرازیر شده روی یقه‌ی خیس ژاکتش، دارد لبخند می‌زند...؟

اگر بر‌نمی‌گشت و همان‌جا می‌ماند و او دستش را از پشت نرده‌ها دور او حلقه می‌کرد و او را یک‌دفعه مثل مادرش می‌بوسید و بعد در یک چشم به‌هم‌زدن غیب می‌شد.

يعني ممکن بود چند وقت دیگر، نصفه شب باز خاله لیلا یواشکی به خانه‌شان بیاید و چند ساعت بنشیند و با مامان که گریه می‌کند پچ پچ کند؟ حتما این بار گلوله‌ی دستمال را توی حلق او می‌چپاند و در را قفل می‌کرد تا به قول خودش کثافتی را که اسماعیل جنی توی شکمش کاشته، دربیاورد. یعنی هر وقت کسی کسی را ببوسد، یک تکه کثافت توی شکمش جا می‌گذارد؟

سردش شد. صدای پارس سگ‌ها را که شنید شانه‌هايش شروع كردند به لرزيدن. هر شب توی رختخواب این صدا را می‌شنید. پوست سرش از پشت کشیده می‌شد. توی کوچه پشتی می‌دویدند یا کوچه‌ی پشت آن. یخ زده بود. نزدیک بود چشم‌هایش از حدقه بیرون بزند. حتما تکه تکه‌اش می کنند و دست کنده شده و خونی‌اش را وسط کوچه جا می‌گذارند. صداها توی سرش ضرب گرفته بود. دستش را بالا برد. گوشه‌ی روسری را فرو کرد توی دهانش. احساس کرد قیافه‌اش شبیه مامان شده وقتی که گلوله‌ی دستمال سفید توی دهانش بود. گوشه‌ی روسری را می‌جوید. صدای فس فس دماغ‌ سگ‌ها شنیده می‌شد. برق چشم‌هایشان را می‌دید که به طرفش می‌آمدند.

دهانش را باز کرد. همه‌چیز تمام شد... جیغ زد. نرده‌های گاراژ را دو دستی چسبید و شروع کرد به تکان دادن. داد زد: يكي اين درو وا كنه! در باز نمي شد. اسماعیل جنی ِعوضی از پشت نرده‌ها برو کنار! تو رو خدا برو کنار بي شعور! اما چشم هایش را باز نکرد تا مبادا واقعا او را ببیند که پشت در ایستاده. کوچه دور سرش می‌چرخید. چراغ اتاقک آقا یحیی روشن شد. سگ‌ها... در بسته... تکه کثافت اسماعیل جنی... چراغ یکی دیگر از خانه‌ها هم روشن شد... قرار نبود كسي بویی ببرد... کیسه‌ي پلاستيكي را همان‌جا رها کرد و به طرف خانه دوید. زبانش خشک شده بود. تماس پاهایش را با زمین خاکی حس نمی کرد. هیچ‌چیزی را حس نمی کرد جز قلبش که از جا کنده شده بود و توي سينه‌اش معلق بود. هنوز چند قدم دیگر مانده بود تا برسد به در نیمه باز خانه و خودش را پرت کند توی حیاط. صدای پارس سگ‌ها خفه شد. برنگشت. می‌دانست چرا سگ‌ها ساکت شده اند.

صدای پارس دوباره ی سگ‌ها دور و دور‌تر شد. صدای همهمه ی آقا یحیی و بقیه ی همسایه ها كه اوج گرفت

 

پشت در بسته ی حیاط از حال رفت.

 رقص پنهان 

تا خانه‌ی قدیمی راهی نیست؛ قدم می‌زنم و به او فکر می‌کنم. اولین بار شانزده سال پیش دیدم‌اش؛ و او که با ظاهری ساده و متفاوت‌ از همه‌ی مقدس‌‌نماهای شهر، از جلوم می‌گذشت، به من که کنار راه‌پله‌ی خانه‌ی قدیمی نشسته بودم، نگاهی کرد و بدون این‌که نظر کسی را جلب کند از پله‌ها رفت بالا. تابستان بود و من تعطیلی مدرسه را با فروش کیک‌های شکلاتی سر می‌کردم. این‌جور هم سرگرم می‌شدم - و به قول مادرم از ول‌گشتن تو کوچه پس‌کوچه‌های کثیف محله‌‌مان بهتر بود - و هم برای خرید لوازم تحریر مهر - و مخصوصاً مدادرنگی که تا آن موقع که کلاس دوم را گذرانده بودم، هرگز نداشتم - پولی جمع می‌کردم. نگاهش برام غریب بود و متفاوت. متفاوت با نگاه‌هایی که بیش‌تر طول روز از بین قد‌های برافراشته‌ی مردها و زن‌ها با کنجکاوی جست‌وجو می‌کردم؛ و یا با نگاه‌های سرسری زن‌هایی که چادرشان کشیده می‌شد و بچه‌ها‌شان با دست به کیک‌ها اشاره می‌کردند و پا به زمین می‌کوبیدند؛ و حتا با نگاه‌های پیرزن‌هایی که گاه از سر خستگی چند دقیقه‌ای کنارم می‌نشستند، نفسی چاق می‌کردند و می‌رفتند. البته نه این‌که فکر کنم می‌خواست ازم کیک بخرد و من آن را در نگاهش دیده باشم تا برایم جالب باشد.

روز اولی بود که آن‌جا می‌نشستم و با این‌که دیوارهای کاه‌گلی‌ خانه‌ی قدیمی جای زیاد خوبی برای تکیه دادن نبود، ولی دیگر کسی نبود که غرغر کند و بخواهد از جلو مغازه‌اش دکم کند. خانه‌ی قدیمی با آن‌که پنج، شش سالی از پایان جنگ گذشته بود، تنها خانه‌ی بلعیده‌ نشده در خیابان اصلی شهر بود، که بین مغازه‌های رنگارنگ - که بعد از پایان جنگ رنگ و لعاب جدیدی به‌خود گرفته بودند - جا خوش‌ کرده بود. حرف‌های زیادی در مورد آن خانه گفته می‌شد. از زمانی که جنگ شروع شده بود، دیگر نه کسی وارد این خانه شده بود و نه کسی دیده بود، کسی بیرون بیاید. دایه‌ام می‌گفت که «دم سحر بود. حاجی با دو پسرش شال‌وکلاه کرده بودند. دم حسینیه دیدم‌شان. سرحال بود. از بعد فوت حاج‌خانم آن‌قدر سرحال ندیده بودم‌اش. پرسیدم حاج‌آقا سفر به خیر و خوشی. زیارت می‌روید به سلامتی؟ گفت این هم خودش زیارت است. ان‌شالله که خدا قبول کند. بعد رفت و دیگر برنگشت، نه خودش نه پسرهاش. من که دلم گواه می‌دهد رفتند جبهه» و وقتی پدرم می‌گفت «پس چرا برنگشتند؟ اگر شهید هم شده باشند که بالاخره جسدی، چیزی...» او تسبیحش را با انگشت‌های شصتش سریع می‌گذراند و دوباره از مهره‌ی اول می‌شُمُرد و ذکر گفته نگفته، می‌گفت «من دلم گواه می‌دهد رفتند جبهه»

آن روز هر از چند گاهی نگاهم را از پاهایی که جلوم رژه می‌رفتند، برمی‌داشتم و به انتهای پله‌ها که در تاریکی گم شده بود، سرک می‌کشیدم؛ نیازی به جابه‌جایی نبود، فقط می‌بایست همان‌طور نشسته، کمی کش‌وقوس کنم و نگاهی بیاندازم. دائم در این فکر بودم که او آن بالا چه کار می‌کرد و چرا بر نمی‌گشت. دیگر کاملاً شب شده بود و ستاره‌ها حتا از انبوه لامپ‌های مغازه‌ها - و اندک فضای بدون چراغ جلوی خانه‌ی قدیمی - به خوبی دیده می‌شدند. وقتی دوباره گردنم را کشیدم تا نگاهی بیاندازم، انتهای راه‌پله‌ که تا آخرین نگاهم در تاریکی مطلق بود، با اشعه‌هایی رنگارنگ نورپردازی شده بود؛ سفید، قرمز، آبی، زرد، سبز، نارنجی و بنفش - که آن زمان تازه نامش را یاد گرفته بودم - اشعه‌های نورانی مانند دایره‌هایی کوچک، از درِ کناری انتهای راه‌پله، به دیوار روبه‌روش تابیده می‌شدند. مطمئن بودم که آن اشعه‌ها مربوط به یک شیء نورانی نبود و می‌بایست تعداد زیادی شیء نورانی، آن همه دایره‌های نورانی ایجاد کنند. درست مانند این بود که چند نفر چراغ‌قوه‌های کوچکی را - با نورهایی در رنگ‌های مختلف - در دست گرفته باشند و رو دیوار راه‌پله را نورپردازی کرده باشند. اشعه‌ها گاه تا پله‌های چهارم و پنجم هم کشیده می‌شدند. وقتی نگاهم را به طرف مردم که از آن‌جا می‌گذشتند، برگرداندم، آن‌ها بدون این‌که چیزی نظرشان را جلب کند، گویا فقط به عبور فکر می‌کردند. حتا زمانی که نگاهم را به یکی دو نفر دوختم تا شاید با نگاه‌کردن به من، متوجه آن نور‌ها شوند، یکی لبخند تحویلم داد و دیگری اصلاً نگاهم نکرد.

با آن که از تاریکی می‌ترسیدم و شب‌ها برای عبور از کوچه‌های قدیمی محله‌مان، مشکل داشتم - و همیشه منتظر می‌ماندم تا یکی رد شود و من همراهش بروم - ولی زیبایی آن اشعه‌ها بدجور کنجکاوم کرده بود. کارتون کیک‌ها را تو پله‌ی دوم، سوم گذاشتم و بعد از این‌که مطمئن شدم کله نمی‌کند، دستم را آرام از روش برداشتم؛ نگاهم را به نورهای رقصنده‌ی انتهای راه‌پله دوختم و یک، یک پله‌ها را رفتم بالا. یکی دوبار که دستم را به دیوار کاه‌گلی راه‌پله تکیه دادم، هر بار مقداری گِل کنده شد و رو پام یا پله‌ها افتاد. هم‌زمان که بالاتر می‌رفتم، آن دایره‌های رنگی هم بیش‌تر و بیش‌تر می‌شدند. آن‌ها همه در یک مرکز جمع می‌شدند و گویا دور یک شیء خاص شروع می‌کردند به چرخیدن. چرخش سریع دایره‌ها، کم‌کم نیم‌سایه‌ای از اندام نحیف آدمی که گویا دست‌هاش را رو به آسمان گرفته باشد، درست کرد. البته آن‌جا فقط نور نبود و عطری دل‌پذیر در آن گوشه‌ی تاریک و فراموش‌شده‌ی شهر، پراکنده بود که گویا ترکیبی از بوی گل‌های بابونه بود، که احتمالاً رو پشت‌بام خانه رشد کرده بودند و بوی سدر، که حتماً از برگ‌های به پشت‌بام افتاده‌ی درخت کُنار کهنی بود، که وسط آن خانه قد علم کرده بود و از بیرون خانه هم دیده می‌شد.

حال که پا می‌گذارم به اولین پله‌ی راه‌پله‌ی آن خانه‌ی قدیمی، پسر بچه‌ای همان‌جا که من آن روز با کارتون کیک‌ها نشسته بودم، کنار مادرش نشسته و نگاهش را به من دوخته است. قدم به پله‌ی دوم که می‌گذارم به یاد مسئولیتم می‌افتم؛ همه چیز را فراموش می‌کنم و تمام نیروی درونم را جمع می‌کنم تا وقتی به انتهای پله‌ها رسیدم... به پله‌ی آخر که می‌رسم، سنگینی نگاهی را رو دوشم احساس می‌کنم. برمی‌گردم و به پسربچه که به من زل زده، نگاه می‌کنم و از در کناری انتهای راه‌پله، به پشت‌بام می‌خزم و دوباره فکر می‌کنم به شانزده سال قبل و آن مرد که به من نگاه کرد و به پله‌ها قدم گذاشت و از راه‌پله‌ آمد بالا. آن شب چه چیز در نگاهم بود که او آن کار را برام کرد! آیا نباید نگاهش می‌کردم؟ شاید من هم مانند همه‌ی مردم که او را می‌دیدند و در اعماق نگاهش چیزی پیدا نمی‌کردند، نمی‌بایست از پله‌ها بالا می‌رفتم و نباید به رقص نورها رو دیوار کاه‌گلی راه‌پله چشم می‌دوختم.

به درخت کُنار می‌رسم و به انتهای آسمان نگاه می‌کنم. همه چیز برای شروع آماده است؛ آسمان پر است از ستاره برای شروع رقص. اما نه... نمی‌توانم... گویا امشب نمی‌توانم. اما مردم شهر چه؟... نمی‌دانم چرا نمی‌توانم. شاید به خاطر آن پسر بچه باشد که به من زل زده بود. نکند او هم مانند من از پله‌ها بالا بیاید و... اما من آمدم و به آن رقص نورها خیره شدم. آن دایره‌های نورانی آن‌قدر سریع می‌چرخیدند که سایه‌ای از اندام نحیف مردی که دست‌هاش را به آسمان گرفته بود، رو دیوار کاه‌گلی انداخته بودند. کم‌کم آن‌قدر دایره‌های نورانی زیاد شدند و در هم وول خوردند، که دیگر سایه‌ی آن مرد دیده نمی‌شد. آن دایره‌های کوچک، تبدیل به حجم نورانی دواری شده بودند که دَرِ راه‌پله توان عبور انعکاس همه‌اش را نداشت و گوشه‌هاش را، که هر لحظه بزرگ‌تر می‌شد، مستطیلی کرده بود.

غرق آن حجم عظیم نورانی بودم که گویا در مرکز آن انفجاری رخ داده باشد، دوباره آن دایره‌های رنگی یک‌به‌یک جدا شدند، از در راه‌پله گذشتند و یک‌دفعه گوی‌های نورانی جلو چشمم ظاهر شدند و در برخورد با دیواری که تا چند لحظه قبل از آن، نورپردازی می‌کردند، مانند سیلی که به صخره‌ها برخورد کند و راهش را کج کند، به سمت ابتدای راه‌پله و خیابان رفتند و من همان‌طور که تکیه داده بودم به دیوار کاه‌گلی، غرق آن گوی‌های نورانیِ رنگارنگ شدم، که هر چند اندازه‌شان به کوچکی تیله‌های شیشه‌ای بود، مانند ستاره‌ها می‌درخشیدند و چشم‌هام را، که نمی‌توانستم یا نمی‌خواستم ببندم‌شان، با نور خیره‌کنده‌شان غرق اشک کرده بودند و از پشت بام می‌آمدند، هم‌چون‌ رودی خروشان از رو سرم عبور می‌کردند و می‌رفتند پایین. کمی که گذشت به این فکر افتادم که آن گوی‌های درخشان کجا می‌روند و همراه سیل عظیم گوی‌ها از پله‌ها رفتم پایین، از کنار کارتون کیک‌ها گذشتم و دیدم که هر کدام از آن گوی‌ها به سینه‌ی یکی از مردها، زن‌ها، پیرها، جوان‌ها و حتا بچه‌های تو خیابان فرو می‌رفتند؛ در یک لحظه تمام بدن‌شان غرق نور می‌شد و آن‌ها بدون آن‌که متوجه آن گوی‌ها - که به سینه‌شان فرو رفته بود - شده‌ باشند، به کار خود مشغول بودند؛ مردها کمرشان را راست می‌کردند، زن‌ها چادرشان را جلو می‌کشیدند، پیرمردها از حسینیه بیرون می‌آمدند و بچه‌هاآن‌قدر محو تماشا شده بودم که وقتی همه‌ی گوی‌ها از بالا سرم گذشتند و هر کدام سویی رفتند، تازه به فکر افتادم چرا یکی از آن گوی‌ها نصیب من نشده و در سینه‌ام فرو نرفته. آن زمان بود که دوباره از پله‌ها بالا رفتم و بدون هیچ مکثی به پشت‌بام خزیدم و به مرد که رو پشت‌بام دست به زانو مانده بود، و صدای نفس‌هاش را به خوبی می‌شنیدم، خیره شدم. با آن که تاریک بود و صورت مرد را تشخیص نمی‌دادم، آن مرد گویا حسرت خفته در نگاهم را حس کرده باشد به من نگاه کرد؛ و بار دیگر رو به آسمان کرد. من هم به آسمان نگاه کردم و دیدم از آن همه ستاره که کمی قبل در آسمان می‌درخشیدند فقط ماه مانده. اما وقتی سرش را پایین آورد و برق نگاهش با نگاه من گره خورد، مکثی کرد، دست راستش را گذاشت رو سینه‌اش؛ چند لحظه بعد گویی رنگی از سینه‌اش بیرون کشید؛ جلوی صورتش گذاشت؛ تو سلطه‌ی نور آن گوی محو شد؛ گوی، که درخشان‌تر و زیباتر از همه‌ی گوی‌هایی بود که آن شب دیده بودم، مانند یک خورشید از جانش غروب کرد، به سمت من آمد و در سینه‌ام فرو رفت و برخلاف دیگرانی که اصلاً متوجه‌اش نشدند، من خوب آن را حس کردم؛ دست‌هام در دو سوی شانه‌ام باز شدند؛ یک لحظه غرق نور شدم؛ و وقتی سر بلند کردم آن مرد دیگر آن‌جا نبود.دی ماه هشتاد و هفت

 

حمید اباذری

 آغازِ ماجرا

گورستانِ خاموش، در زيرِ مهتابِ چارده شبه آرميده بود. به نظر مي رسيد كه مهي ـ همرنگ نورِ ماه ـ همه جا را فرا گرفته است. قبرها، مثل آدم هاي خستة به خواب رفته، كنار هم دراز كشيده بودند و سنگ هاي قبرها، بعضي راست و بعضي خميده، بالاي سر و پايينِ پاي قبرها، ايستاده بودند. كوه ها و صخره ها، در ميان آن مه همرنگ نورِ ماه، مُبهم و ناشناخته به نظر مي آمدند. بوي دلاويز و خوشايندي همه جا پراگنده بود. شايد بوي گل های ارغوان بود. فضاي شِگِفت و اسرار آميزي بود ـ مثل فضاي رؤیاها. به هر سو كه مي ديدم، قبر بود و قبر بود و قبر بود.

ماه در آسمان به تنهايي جلوه مي فروخت؛ مثل اين كه ستاره ها را گذاشته بود كه بروند و بخوابند. با اين هم، در پهناي سرمه يي رنگِ آسمان، شش يا هفت تا ستاره، چشـمك زنان و بي پروا، هي مي درخشيدند و مي درخشيدند.

و در همين حال بود كه من آوازِ شنگ شنگ شنگِ زنگ هاي پاها را شنيدم. چه طنينِ سِحرانگيزي داشت! آدمي را بيخود مي كرد: شنگ شنگ شنگ شنگ... شنگ شنگ...

بيدرنگ دريافتم كه آواز زنگ هاي پاها از سوي آن تك درخت توتي مي آيد كه آن سوتر، در ميانِ قبر ها، مغموم و خواب آلود، ايستاده بود.

آهسته آهسته به سوي آن تك درختِ خسته و غمگين رفتم. ديدم كه زير آن درخت توت، كنار قبري، دختري ايستاده است و آرام آرام مي خواهد پايكوبيي را آغاز كند. برگ هاي انبوه و خاك آلود درختِ توت، نورِ ماه را نمي گذاشتند كه به چهرة دختر برسد. امّا زنگ هاي طلايي رنگي كه به پا داشت، به گونة كمرنگي مي درخشيدند و مهتاب را منعكس مي كردند. زنگ هاي كوچك طلايي رنگ تكان مي خوردند: شنگ شنگ شنگ... شنگ شنگ شنگ...

و بعد، يك باره و ناگهاني، پايكوبي آن دختر آغاز شد: شنگ شنگ شنگ... شنگ شنگ... شنگ شنگ...

و در يك لحظه، همه جا را، سراسرِ گورستان را، آوازِ زنگ هاي پاها فرا گرفت و پُر كرد. سنگ ها و صخره هاي كوه ها، اين آواز را بازتاب مي دادند. پژواكِ زنگ ها كه از سوي سنگ ها و صخره ها مي آمد، با آواز هايي كه تازه از زنگ ها بر مي خاستند، مي آميخت و همه جا را تسخير مي كرد و مي انباشت: شنگ شنگ شنگ... شنگ شنگ... شنگ شنگ...

و در همين هنگام، دختر پايكوبان از زيرِ ساية درختِ توت بيرون آمد. در نورِ ماه او را ديدم. موهايش خاكستري بودند. چادر سپيدش را به كمر بسته بود. پيراهنش چه رنگي داشت؟ درست معلوم نمي شد؛ امّا تنبانش هم سپيدرنگ بود.

دختر پاهاي برهنه اش را بر زمين مي كوبيد و از اين كوبِش پاهاي برهنة او با زمين، گَرد و خاكِ كمرنگ به هوا بُلند مي شد.

و بعد، چشم هاي او را ديدم كه مانند چشم هاي گُربه يي مي درخشيدند. اين چشم ها، رنگِ سُرخ داشتند. مانند دو تا ياقوت، درخشان بودند. در آن لحظه، من تنها آن چشم ها را مي ديدم: سرخ، سرخ، سرخِ درخشان. و آن آواز زنگ هاي پاها را مي شنيدم: شنگ شنگ شنگ... شنگ شنگ... شنگ شنگ...

گورستان از آوازِ زنگ هاي پاها آگنده شده بود. به نظر مي رسيد كه فضاي گستردة گورستان، ديگر براي آن آواز جا نداشت. به نظر مي رسيد كه گورستان مي خواست بتركد. مي خواست منفجر شود. در همين حال، ترس و تلوسه يي در دل من راه يافت. مي ترسيدم كه اين آوازها مُرده گان را بيدار كنند. مي ترسيدم كه تميمِ انصار برخيزد. مي ترسيدم كه شاهِ بُخارا برخيزد. مي ترسيدم كه قاري ملك الشعراء برخيزد. مي ترسيدم كه استاد قاسم برخيزد. مي ترسيدم كه مير قصاب كوچه برخيزد. مي ترسيدم كه مُرده گان شِگِفتي زده و حيران بيايند و به دَور ما، به دَور آن تك درختِ توت، حلقه بزنند و به نظاره بايستند. دلم مي تپيد و اين تَپِش، دم به دم فزوني مي گرفت. و ناگهان، آن دختر يك راست به چشم هايم خيره شد و آن درخشش ياقوت رنگِ چشم هاي او، ديده گان مرا سوخت. آه، خدايا!

*     *     *

ترسيده و لرزان بيدار شدم. شايد فريادي هم كشيده بودم. بر بسترم نشستم. چراغ را روشن كردم. ساعت ديواري، سه پس از نيمه شب را نشان مي داد. دلم تُند تُند مي تپيد. عرق كرده بودم. آوازهايي را مي شنيدم. همان آواز زنگ هاي پاها، هنوز در گوش هايم طنين انداز بود: شنگ شنگ شنگ... شنگ شنگ... شنگ شنگ...

يك بار احساس كردم كه قطره هاي عرق از شقيقه هايم پايين لغزيدند. به بيرون نظر انداختم. پشت شيشة پنجره، شبِ سياه خفته بود و بي صدا نفس مي كشيد. شب، چنان خاموش بود كه انگار مُرده بود. تنها ساعت ديواري، تك تك تك صدا مي كرد و از گذشت زمان خبر مي داد.

سرم روي سينه ام خميد. و بعد، به نظرم آمد كه آن دختر، با موهاي خاكستري و با چشم هاي ياقوت رنگش، در بيرون، پشت شيشة پنجره ايستاده است. به نظرم آمد كه اگر پنجره را باز كنم، او را در ميان تاريكي شب خواهم يافت و درخشش چشم هايش را خواهم ديد.

خواستم برخيزم و از پُشت شيشه بيرون را نگاه كنم؛ امّا، يك باره متوجه شدم كه آن دختر پايين تخت خوابم نشسته است. موهاي خاكستري رنگش پريشان بودند و چشم هايش ديگر نمي درخشيدند. لبخند محزوني بر لب داشت. از سرا پايش اندوه مي تراويد.

بي اختيار و شوقزده پرسيدم: "تو اين همه سال كجا بودي؟"

دختر خاموش بود. باز هم گفتم: "ربابه، سي و پنج سال مي شود كه ترا نديده ام. تو كجا بودي؟"

بي آن كه به پُرسشم جواب گويد، با نوعي التماس پُرسيد: "تو آن قصه را نوشتي؟"

صدايش مي لرزيد. با همين صداي لرزان افزود: "به ياد داري... وعده كرده بودي كه بنويسي؟"

مثل اين كه انتظار همين سخن را داشته باشم، به كاغذ هايي كه بركف اتاق پراگنده بودند، اشاره كردم و گفتم: "مي بيني كه شروع كرده ام!"

دختر خم شد. موهاي خاكستريش بيشتر پريشان گشتند. كاغذ سپيدى را برداشت و بر يگانه كلمه يي كه بر پيشاني آن نوشته شده بود، خيره شد و پرسيد: "اين چيست؟"

گفتم: "نام تو است... ربابه!"

و ذوقزده افزودم: "نام اين داستان هم ربابه است. مي خواهم نام داستان ربابه باشد!"

با ناخشنودي انگشتش را روي آن كلمه ماليد. انگار مي خواست آن واژه را، كلمة ربابه را، از روي كاغذ پاك كند. در اين حال، با گونه يي از دلتنگي و ناراحتي، گفت: "ني، ني... بنويس گلنار! من گلنار هستم. نام من گلنار است. آخر به تو كه گفته بودم!"

كاغذ ديگري برداشتم و بر پيشاني آن نوشتم: "گلنار."

دختر از تختِ خواب پايين شد و بر زمين نشست. ورق هاي سپيد كاغذ را يكي يكي نگريست و گفت: "امّا اين جا كه چيزي نيست. بر اين كاغذ ها هيچ نبشته يي نيست!"

شرميده و خجل گفتم: "هنوز نتوانسته ام شروع كنم... مي داني، سال هاست كه كوشيده ام شروع كنم؛ ولي نتوانسته ام."

دختر گفت: "همين حالا شروع كن!"

و زاري كنان افزود: "بنويس... بنويس!"

درمانده و ناتوان پرسيدم: "نمي دانم... آخر نمي دانم كه از كجا شروع كنم."

دختر گفت: "از همان اول شروع كن. از همان شبي كه من پنجره را باز كردم."

بعد، كاغذ ها را به دستم داد و مصرانه و پيهم گفت:

"بنويس... بنويس... بنويس!"

اتاق پُر از آواز او شد: "بنويس... بنويس... بنويس!"

از هجوم و فشار اين آواز، اتاق مي خواست بتركد، مي خواست منفجر شود. مي ترسيدم كه همسايه ها بيدار گردند و به ديوار ها بكوبند كه اين وقتِ شب چه خبر است، اين سرو صداها چيست.

ترسيده و شتابزده قلم را برداشتم و گفتم: "مي نويسم... همين لحظه مي نويسم..."

و نوشتم. شروع كردم به نوشتن. حالا ديگر مي دانستم كه از كجا آغاز كنم. همه چيز برايم روشن و ساده شده بود. آواز او را مي شنيدم: "از همان اول شروع كن... از همان شبي كه من پنجره را باز كردم..."

ها، درست است. از همين جا آغاز مي كنم... از همين جا آغاز مي كنم... از همين جا... از همين جا...

 

رهنورد زریاب

در نم خواب آلوده گی های یک دهلیز

قادرمرادي

دهلیز بوی نم دارد و بوی گوشت خام . صدای تیک چیکی  شنیده می شود ، تیک چیک ، تیک چیک ... صدای نمزده یی است . صدای نمزده خواب آلوده گی های دهلیزی در تاریکی .... تیک چیک ، تیک چیک ، تیک چیک ....  حس می کنم که این تیک چیک ها خواب آورند ، بسیار خواب آور که نمی توانم چشم هایم را برای چند دقیقه باز نگهدارم . خواب برمن غلبه می کند ، خواب می خواهد تا چشم هایم را  ببندد . صدای تیک چیک  هارا همچنان می شنوم . تیک چیک ، تیک چیک ، شاید از شیر دهان آبدانی آب می چکد . تیک  چیک ، تیک چیک ... بوی درخت در تموز تابستان ، بوی سایه ء درخت را حس می کنم . صدای موسیقی ازآن سوی ایوان حویلی می آید :

- من مست بهار حسنت ،  ای آهوی صحرایی ،  چرا پیشم نمی آیی ...

 صدای مادرم را می شنوم :

- شیردان را بسته کنید ، از خدا بی خبر ها ... از بی آبی بی خبر ها ، قحط آبی است ، بی آبی !

  خودم کودکی هستم  سربام خانه ء قدیمی مان که به دنبال کاغذپران آزاد شده می دوم ، صدا می زنم :

- آزادی ، آزادی ... !

 به دنبال آزادی از لب بام پرتاب می شوم ، پاهایم در فضا ، چیغ می زنم :

- آزادی !

سرم به  زمین  حویلی می خورد . چشم هایم را که باز می کنم . خواهرم زیر سایهء ایوان نشسته است. سبد انار ها را پیشرو دارد و انارهارا پوست می کند ، دانه هایش را جدا می کند . می گوید:

- کشتی خودت را پری گفته ، پری گفته ... آزادی را بهانه می کنی ، من می دانم .

به خودم که  نگاه می کنم ،  سرچوکی نشسته ام ، ها ... معلم روی تخته ء سیاه می نویسد ، با تباشیر . تباشیر هنگام حرکت روی تخته سیاه کهنه وخراشیده  صدا می کشد . این صدا حالم را بهم می زند . معلم می نویسد:

- آب .

 معلم از آب کلمه های ترکیبی می سازد:

- آب ، آبی ... بی آب ... بی آبی ... آبرو ...  بی آبرو ... بی رو... شهرما بی آب است . صدرو یک آدم بی آب است ، فلانی  بی آبرو است .... بی آب جمع رویی مساوی می شود به بی  آبرویی ...

کسی به شانه ام می زند . تکان می خورم ، گویی ازخواب می پرم . یادم می آید که من در کجایم . سر شانه ء چپم تفنگ سنگینی  آویزان است . دهلیز است ، نیمه تاریک ، نیمه روشن . بوی نم ، بوی گوشت خام ، بوی دود تنباکو و دارو ، دارو های شفاخانه  ، عطر زنانه وچراغ مردنیی در سقف دهلیز آویزان است . مثل خودم ، مثل چشم هایم ، رفتنی ، خوابیدنی ، به خواب رفتنی . صدای موسیقی می آید . شاید صدای رادیوست  :

- قدح را سر کنید ، شب را سحر کنید ، غم دنیا را ، از سر بدر کنید ...

می ترسم ، می ترسم که دمی خوابم برده است  . از جایم برمی خیزم ، قدم می زنم . به خودم می گویم

- کودن ، سر پهره داری هم جای خوابیدن است ؟ اجلت آمده است . ها بخواب تا آمر یا معاون گیرت کند و به یک اشاره ء کلک به جایی روانت  کنند که برای همیشه خوابت ببرد و دیگر صدای تیک چیک ، تیک چیک را هم  هرگزنشنوی و به دنبال کاغذ پران آزادی هم ندوی ، به بهانه ء پری ، پری همسایه .

 به اطرافم می نگرم . دمی قبل پهره را تسلیم گرفته ام ، به ساعت چرکین دیواری نگاه می کنم . هنوز پنج دقیقه هم نگذشته است . عقربه ها صدا دارند . تیک چیک ، تیک چیک ، تیک  چیک ... به سوی حبسی نگاه می کنم . آن سوی در بسته ، آن سوی میله ها ، درکنج اتاق نیمه تاریک و نمناک و خالی نشسته است . به فکر فرو رفته است . نامش را چه گفتند ؟ یادم نیست  . خوب ، می شود  کاکا بناممش ،  درست است . کاکا ست ، کاکا دربدر .  راستی ، می بینم کاکا سالخورده است ، سن کرده . اما نمی دانم چرا از دیدنش فکر می کنم که اومثل یک کودک است . ساده ، بی آلایش ، معصومیت از سر وبرش می بارد . مانند یک کودک است ، یک کودک سالخورده ،  خیره می شوم . کاکا ناگهان به جستجوی جیب هایش می پردازد ، پیراهن و تنبان کهنه ء پشاوری به تن دارد و یک بالاپوش کوتاه بی آستین  که هر چه دارد جیب است و جیب ... چیزی از جیب هایش نمی یابد . باز نگاه های کاکا مایوس و غمزده روی زمین اتاق خیره می ماند . چیزی را گم کرده است . به خیالم می آید که ازخودش می پرسد :

- چه شدند ؟ بال کشیدند به آسمان رفتند ، یا زمین کفید و قورت کرد .

 خواب ، چشم هایم فریاد دارند که بسته می شوند . مژه هایم ، مانند نور چراغ دهلیز نیمه جان نفس می کشند . سرم درد می کند . ساعات اول شب است . شام و خفتن ، صدای تیک چیک ، صدای موسیقی غم دنیارا ازسر بدر کنید  و بوی سوخته ء تنباکو ، بوی گوشت خام وگاهی هم بوی کباب ، بوی داروهای دواخانه ها ، شفاخانه ها ، عطر ...  بوی نم دهلیز خواب آلود ... صدای قهقهه ء خنده ها ، می شناسم . مست کرده اند کره خر ها ،  یگان پیاله  به من صلا هم نمی کنند . صدای خنده های آمر است و خنده های معاون . باز معاون شعر از خودساخته اش را می خواند :

- شب جمعه کمتراز پادشاهی نیست ، به شرط آن که آمر کند معاون را ، مهمان ...

 و خنده ها . هر وقت که مست می کند ،عربده می کشد و  حتمی همین فردش را می خواند  و بعد  داستا ن تکراری  عاشق شدنش را بیان می کند :

- هیچ یادم نمی رود  ، هیچ ... چشم هایش ، چشم های پری ، دختر همسایه ء ما ...

 نام پری همیشه به گوش هایم خوش می خورد . نام پری و همسایه به گوش هایم می فارد . پری به گوش هایم آشنا می آید   و بعد من همیشه  به یاد چشم های کسی می افتم . نگاه دخترکی آشنا که گرم بود و بر تنه ء خشک درخت من گرما می بخشید . نامش ؟ نامش یادم نمی آید و گرمی نگاه های آن چشم هارا مثل اول ها حس می کنم . من هم  می خوانم ، زیر لب :

- شب جمعه کمتر از پادشاهی نیست  ... به شرط آن که مرا کند خسر  مهمان ...

از شعری که ساخته ام خنده ام می گیرد . صدای باز شدن دراتاق آمر را می شنوم . با عجله می ایستم ، بدون آن که سوی در نگاه کنم ، پاشنهء بوت پای راستم را به پاشنهء پای چپم می زنم ، تق صدا می کند .  سرم را بالا می گیرم ، روبرویم را نگاه می کنم ، منتظر ... کسی چیزی نمی گوید ، صدایی نمی شنوم  ، دزدانه سوی در اتاق آمر نگاه می کنم . کسی نیست . در بسته است . از درون صدای خنده ها ، صدا ی شب را سحر کنید ، شب  جمعه کمتر از پادشاهی و یاد چشم ها همچنان شنیده می شوند .

می بینم که صدایی نبوده است . خوابم برده بوده است  . حس می کنم خوب نیستم .  حس می کنم اگر کمی از خودم غافل بمانم ، خوابم می برد .  خوابم که برد ، به دنبال کاغذپران آزاد شده می دوم و از لب بام به پایین سقوط می کنم .

هر بار که می خواهم خودم را ، حالم را  امتحان کنم ، به لوحه ء اتاق آمریت می بینم ،  به سوی آن خیره می شوم . بازهم که سوی لوحه خیره می شوم  ، درمی یابم  که شیره کارسرم را کرده است . درمی یابم  که شیره هم از هما ن شیره های شیره دارش بوده است . لوحه می رقصد . خط هایش هم  دور و نزدیک می شوند و  کج ومعوج می شوند  . الله اکبر ، دفتر آمریت .... با خط سرخ نوشته شده اند ، وقت نوشتن رنگ چکیده است ، رنگ شاریده است . مانند آن شده که خون از بدن این کلمات در حال چکیدن است ... می بینم که مادرم در گوشه ء حویلی کنار دیگدان ها ست . دود بلند است و شعله های آتش . شب است و تاریکی و شعله های آتش تماشا دارد . صدای خواندن خواهرم با دخترکان همسایه از لای دود ها و شعله ها در تاریکی موج می زند :

- سمنک در جوش ما کبچه زنیم  ، دیگران درخواب ما دفچه زنیم ...

 خواب ، خواب ... خواب آلوده هستم . خیال می کنم از کف دهلیز نمناک ونیمه تاریک تفت خواب مثل دمه و غبار بلند می شود ، مانند تفت حمام .  می بینم که وضع خوبی ندارم . سوی کاکا حبسی می نگرم و صدا می زنم :

- کاکا دربدر چه حال داری ؟

 به نظرم او به راستی مثل یک کودک است . سویم می بیند .  فکر می کنم که از گپم خوشش نیامده است  از نامی که برایش گذاشته ام ، خوشش نیامده است  . گپم را تغییر می دهم و می پرسم :

- کاکا گفتم چه می پالی ، چه گم کرده ای ؟

صدای تیک چیک به گوشم می رسد . کاکا حبسی سویم باز نگاه می کند. برمی خیزد و پشت پنجره ء میله یی می آید . صورتش گرفته و اندوهگین است . سر ورویش ، ریش و بروتش ، کلاه نازک سفید سرش ، همه خاک آلود هستند . من قدم می زنم ، درهلیز . می کوشم خوابم بپرد . به چشم هایش خیره می شوم . می خواهم سوال هایی از اوبپرسم ،  سوالی یادم می آید و می خواهم پرسان کنم که لب می گشایم :

- کاکا ،

 سوال یادم می رود و بعد هر چه که به ذهنم می گردد  ، می پرسم :

- چه گناه  کرده ای کاکا ؟

انتحاری ، انفجاری ، هیرویین می بردی ، چرس  یا تریاک ، بچه دزد هستی یا گرده فروش ، یا ازآن هایی هستی که سر طفلک ها هم رحم نمی کنند و کار خیر ... این هارا نمی گویم . این ها را دردلم می گویم .

صدای مادرم را از دور ها می شنوم :

- شیردان را بسته کنید ازخدا بی خبر ها ، از بی آبی خبر ندارید ، قحطی است ، قحطی آب ...

و صداهای  دم دم و دوم ، گررم  و گروم از فاصله های دورشنیده می شوند . پسر همسایه سربام خانه ء شان ایستاده است ، مرا صدا می کند :

- صدرو بچیش ، بگیر یش که آزادی است ، آزادی !

کاغذ پران یاسمنی رنگی در هوا آرام آرام پایین می آید  . آزاد شده است . سوی حبسی نگاه می کنم . سوی پسر همسایه می خواهم نگاه کنم که یادم می آید کجایم . حبسی را پشت میله ها می بینم . چیز ی نگفته است و یا من نشنیده ام ؟ از خودم می پرسم . منتظر می مانم که شاید باز بگوید . خاموش است. با نگاه های التجا آمیز سویم می بیند . معصومانه سویم می بیند . ازاو چشم بر می دارم . به زمین نگاه می کنم . احساس خجلت به من دست می دهد .  خواب  می خواهد که چشم هایم را  ببندد . نمی خواهم بخوابم . از خودم خجالت می کشم . چرا ؟ چرا ؟ از ته زمین پیرمرد بلستیی قد می کشد . ریش سپید و درازی دارد . لباس هایش هم سپید هستند . سویم  می نگرد :

- تو مرا همیشه آرزو می کرد ی ، هه ؟

یادم می آید ها ، من اورا همیشه آرزو می کردم . همیشه خیال می کردم که یک شب خواب می بینم پیرمردی مانند همین پیرمرد می آید و به من یک انگشتر می دهد ، یک انگشتر جادویی و به من می گوید:

- اگررخ نگین انگشتر را به طرف پایین  بگیری ، ترا هیچ کس دیده نمی تواند و تو می توانی پرواز کنی و به یک پلک زدن از این سر دنیا به آن سر دنیا بروی و بیایی و هرکاری که بخواهی می توانی . چون ترا کسی نمی تواند ببیند و اگر رخ نگین به بالا باشد ، تو همان می شوی که هستی .

  و من با به دست آوردن آن انگشتر دیگر می توانم حق را به  حقدار برسانم و گلیم ظلم را از خانه ء بشریت بردارم . یادم می آید ، ها این یک آرزوی بزرگ من بود . پیر مرد انگشتر  را به من پیش  می کند :

- بگیر این همان آرزوی توست ، با این  انگشترمی توانی به آرزوهایت برسی جوان . می توانی دنیا را از این هم بدتر بسازی ،  ویا  می توانی بهتر کنی . بگیر و برو جوان ، ببینم چکار می کنی ؟

انگشتر را به کلکم می  کنم . ها ، حالا می توانم این حبسی بی گناه را آزاد سازم و هم می توانم  این کره خر هارا ، آمر و معاون را سر به نیست کنم و به جای شان خودم  قرار گیرم . در دهلیز قدم می زنم . کدام را باید انتخاب کنم ، راه معاون و آمر را .... قدح را سرکنید ، شب را سحر کنید ، غم دنیارا از سر بدر کنید و  یا

ناله ء غیژاس باز شدن در دفتر آمر را می شنوم . ترق ، سلامی می دهم . پاشنهء بوت راستم را به پاشنه ء چپم می زنم . سینه کشیده ، شکم فرو رفته ، گردن راست و برافراشته  نگاه به مقابل ... انعکاس صدای پاشنه های بوت هایم را می شنوم . راست همیشه چپ بیچاره را سخت می زند . صدای معاون را می شنوم :

- او بچه عسکر ، هر کس بیاید ،  اجازه نده که داخل بیاید ، حتی فلکش ... اگر کسی آمد  مارا صدا کن  ... فهمیدی ؟

باز پاشنهء چپ سلی می خورد ، ترق :

- صاب فهمیدم !

و سینه فرا کشیده  و غیژیس  صدای بسته شدن در دفتر آمر و صدای موسیقی هم اندکی کاهش می یابد که در بسته می شود ، غم دنیارا از سر بدر کنید .

دهلیز سرد است . شروع زمستان ، دلم می خواهد چیزی پیدا کنم  وبه حبسی بدهم . حتمی خنک خورده است . به دوروپیشم نگاه می کنم . چیزی نیست . نم است و بوی کباب و  بوی پودرو سرخی  زنانه و بوی شفاخانه ها ، و  بوی گوشت خام  و صدای خنده ها ... شب را سحر کنید ... سوی حبسی نگاه می کنم . دلم به او می سوزد . دلم می شود به او کمکی کنم . راستی راستی که  این یکی به نظرم بسیار بی گناه جلوه می کند ، می گویم :

- بی گناه هستی ، می دانم .

و می بینم که پسر همسایه بر سربام ایستاده است . دست هایش خون آلود ،  می خواسته است تا  آزادی را بگیرد . تارهای شیشه یی کار دست هایش را کرده است ، می گویم :

- به تو کی گفت که پشت آزادی بدوی ، دست هایت را بریده است ، دست هایت را ...

می بینم . چه می گویم . پسر همسایه نیست . بام نیست . شام است و آن طرف میله ها ، دوچشم اشک آلود ... صدای معاون را از لابلای موسیقی اتاق آمر می شنوم که می گوید :

- چشم هایش ، چشم هایش ، چشم های پری .

و صدای خنده ها ، به شرط آن که آمر کند معاون را ... و باز نام پری به گوش هایم آشنا می آید ... پری ، پری  کی بود  ؟ نگاه های گرم ، تنه ء خشک درخت حویلی مان از آن گرم می شد . مادرم صدا می زند :

- ازدرخت پایین شو، سر این درخت خشک هر روز چه می پالی تو دیوانه ...

و خواهرم که سبد انارها روبرویش است و انار هارا دانه دانه می کند ، پیق می خندد .

حبسی منتظرمن است . نزدیکش می شوم . به چهره اش می نگرم . چهره اش به نظرم آشنا می آید . حیرتزده می پرسم :

- ترا من می شناسم ، ترا ... ترا ... تو .....؟

فکر می کنم تا به یاد بیاورم ، یادم نمی آید . درچهره اش چیزها و علایم آشنایی را می بینم . در پی به یاد آوردنش هستم که ناگهان  بار دیگر صدای غیژاس باز شدن دری بلند می شود . برمی گردم ، سرم را بالا می کنم . پاشنهء بوت راستم را به پاشنهء بوت چپم می زنم  تق  .... دزدانه نگاه می کنم که کیست ؟ آمر یا معاون ؟ یا افسر دیگری ، داخلی و یاخارجی  ، مهم نیست . این وظیفه ء من است تا سلام بدهم ور سم تعظیم به جا آورم ، هر خری باشد یا کره خری ...  می بینم باز کسی نیست . صدای تیک تیک ، چیک چیک و صدای خنده ها و موسیقی :

- قدح را سر کنید ...

 سوی حبسی می نگرم . رفته است در کنج اتاق نشسته است . من هم برمی گردم ، یادم می آید که اجازه ندارم با حبسی گپ بزنم . اگر بفهمند ، مرا ملامت می کنند . این کار  جرم است . عسکر یک فرد بی رتبه است ، درعسکری منطق نیست ، امر است و اطاعت است .

 روی چوکی می نشینم .  خسته ام ، چشم هایم باز و بسته می شوند . سوی چراغ بی رمق دهلیز نگاه می کنم . سوی اتاق آمر نگاه می کنم . می خوانم :

- الله اکبر ، دفتر آمریت .

از کلمه ها خون می چکد ، روی کاغذ ، روی در ... سوی میله ها نگاه می کنم . تاریکی است . زیرلب می گویم :

- بیچاره .

صدای مادرم  ؟ وه صدای مادرم ، صدای دلسوزانه ء مادرم ، دلش به هرکس می سوخت. وقتی دلش به کسی می سوخت ، با لحن خاص و غم آلودی می گفت :

- بیچاره .

 صدای من مانند صدای مادرم ؟ . بازهم تکرار می کنم  :

- بیچاره .

اما این بار صدای خودم را می شنوم . مادرم وقتی با همان لحن و آهنگ خاصش این کلمه را با آهی از ته دل می گفت ، فهمیده می شد که دلش سوخته است و نمی تواند کمکی کند ، حتی به پرنده ها و حتی برای گربه ها ... دلم می شود کمکی کنم . سوی انگشتان دست هایم می نگرم . می خواهم ببینم انگشترهست و یانی . کسی به من گفته است که این مرد بی گناه است . شاید پهره دار اولی  گفته است  وقتی که پهره را به من تسلیم می کرد ، به من چیز هایی گفته است که یادم رفته اند . به چوکی تکیه می دهم . می خواهم به یاد بیاورم که چهره ء این کاکا حبسی چرا به نظرم آشنا می آید . آیا اورا جایی دیده ام ؟ شاید  از شناسا ها و اقارب مان باشد ، چیزی به یاد نمی آورم . صدا هایی در گوش هایم چکش می زنند . تیک چیک  تیک چیک ، تیک چیک  ، تیک چیک ... پهره را که ختم کنم ، رخصت هستم . شب جمعه است . خانه ء خسر رفتنی هستم . آمر گفته است ، بروم .  سوی میله ها نگاه می کنم . مرد حبسی باز پشت میله ها آمده است . شاید کاری دارد ، گرسنه است  ، تشنه است . اورا از کجا گرفته اند ؟ معصومانه سویم می بیند ... عسکر جان ، تو از داستان من خبر نداری . بیست سال پیش ، خدا گردنم را نگیرد ، بیست سال پیش همه چیز و همه کس را گذاشتم و رفتم به ملک های بیگانه آواره شدم . کار ، کارمی کردیم . قالین می بافتیم ،  قالین های تخته تخته و رنگارنگ ... دیگر گفتم بس است ... گفتم بس است آواره گی ، مادرم بیمار است ، برمی گردم  به وطن خودم . چشم های مادرم ، چشم هایش ... باید بروم ، به دوا وداکتر ضرورت دارد . می گویند ملک آرامی شده است . به صدرو گفتم . صدرو رفیقم آن جا ست ، گفت :

- نرو ، پشیمان می شوی .

گفتم :

- بیا تو هم ، هردو می رویم .

 او دوست و رفیق دوران طفولیت من  ، همسایه ء ما  . هردو یک جا بار سفر بستیم و آواره شدیم .روز سفر مادر ها به جیب های ما کتابچه های دعای  یاسین شریف را گذاشتند و دعا خواندند و از پشت ما آب ریختند . صدرو و من هردو دوست بودیم ، بر سر بام ها کاغذپران بازی می کردیم ، پشت آزادی می دویدیم ، تار های شیشه یی دست های مان را می بریدند . دست های مان خون می شدند ، اما ما کی می ماندیم  ، گرفتن آزادی مزه ء دیگر داشت ... هنوز هم آسمان آن روز ها به چشم هایم معلوم می شوند .... آسمان مزار ، گنبد فیروزه یی  سخی جان ، کبوترهای سپید ،  آسمان پرا ز کاغذپران ها ، یاسمنی رنگ  ، گلابی رنگ ، آبی ، سر خ و سبز ...  گفت :

- نرو، پشیمان می شوی .همین جا کار و باری است ، پول روان می کنیم . مادرمن هم مریض است ، پای درد ...

 گفتم :

- نی ، می روم  ... اول من می روم . تابستان تو هم کارهایت را تمام کرده بیا . بس است نو کری بیگانه ها  و غلامی  دلم را گرفته است .

 صدرو گفت :

- هی برادر، تو از چه گپ می زنی ؟ همه جای  ملک ما را  بیگانه ها گرفته است . از هرطرف رفته اند . نه کار ، نه آرامی ... خیالت که می روی باز مانند همان روز ها کاغذپران بازی می کنی و آزادی می گیری و تار های شیشه یی . آن روزها را دیگر گاو خورد برادر .... رنگ کاغذ پران ها را ، رنگ آزادی ها را نمی بینی دیگر ...

ترق ... تق ... به خودم که می آیم ، ایستاده ام ، مانند میخ  راست ، سرم بلند ، رخم روبه رو ، سوی ساعت دیواری کهنه و چرکین روی دیوار ... شکم چسپیده و سینه برآمده ... صدای بهم خوردن پاشنه های بوت هایم مرا به خودم باز گردانده است . ساعت تیک چیک می کند . چند صدا دارد  . تیک چیک تیک تاک ، تیک چیک ... عقربه های دقیقه گرد و ثانیه گردش هنگام حرکت می لرزند . پیر شدن را به یاد می آورند . آیا نمی شود این ساعت را نو کرد ؟ هر کارمی شود واما این ساعت نو نمی شود یار .  ازبس  کهنه است که به زنده بودنش آدم باور کرده نمی تواند . منتظر می مانم . اما نه آمر می آید و نه معاون و نه کدام افسری از بیرون ، نه داخله یی ، نه خارجه یی . دهلیز سردتر شده است  و صدای موسیقی همرا ه با خنده های آمر و معاون ادامه دارد . به یاد حبسی می افتم . سوی میله ها روی می گردانم  . نزدیک میله ها کسی نیست . دقیق می شوم . می بینم که او رفته است و درکنج اتاق نشسته است و جیب هایش را می پالد . مثلی این که او اصلا پشت میله  ها نیامده است و از خودش به من چیزی نگفته است . شاید ترسیده است  با شنیدن صدا رفته است آن جا . می روم سوی میله ها ، معاون قهقهه کنان می خندد :

- شب جمعه کمتر از ...

آمر می گوید :

- برایت ترفیع پیشنهاد می کنم  ، ترفیع فوق العاده ، با مکافات نقدی . من که به مقام بالاتر مقرر شدم ، تو آمر می شوی ، تو . من ترا پیشنهاد می کنم .

و صدای قدح را سر کنید ، شب را سحر کنید ، غم دنیا را ازسر بدر کنید ...

می پرسم  :

- باز چه شد ؟

سویم می بیند . از جستجوی جیب هایش دست می کشد . با دست هایش اشاره می کند  که در جیب هایش چیزی نیست . شاید می خواهد با اشاره و ایما بگوید که من به او کمکی کنم . می خواهد بگوید به خاطر خدابه او کمک کنم و اورا از آن جا بیرون بکشم ، وقتی می برم بیرون تا بشاشد ، بگذارم که فرار کند . می خواهد بگوید که تو می خواهی با آن انگشتر جادویی به همه ء بیگناهان دنیا کمک کنی و قصر های سپید وسبزو سیاه و سرخ ظلم را ویران کنی ، این ، من ، ببین ، یکی از همان ها هستم ، یکی از همان ها .

جیب هایش هم خالی هستند ، ندارد ، چیزی ندارد ... من کی از تو چیزی خواسته ام ، کاکا ، دلم می شود به تو کمک کنم . اما نمی دانم چه کمکی ؟ او چیزی نمی گوید . سویم حیران حیران نگاه می کند. می شنوم که آهنگ تغییر کرده است . آهوی صحرایی ، آهوی صحرایی... این آهنگ چقدرآشناست ، هی کاکا ، بخوان تو یک باردیگر ... کا کا  با صدا ی حزن انگیزی می خواند :

- من مست بهار حسنت ،  ای آهوی صحرایی ،  چرا پیشم نمی آیی ......

پری را می بینم ،  پری که مرا  می بیند خواندش را قطع می کند و می گریزد و می رود . خواهرم می گوید:

- برو گمشو ، پری از خاطر تو گریخت و رفت .

 آهوی صحرایی ... آنها از خسته های زردالو برای شان گردنبند می سازند . گردنبند پری افتاده است روی زمین ، روی خاک ها . صدا ی آواز خواندن پری را می شنوم :

- من مست بهار حسنت ...

ازدرون اتاق آمر صدایی  شنیده می شود :

- من مست بهار حسنت ،  ای آهوی صحرایی ،  چرا پیشم نمی آیی...

 روی گونه ام قطره یی  می چکد . دست می برم ، سرد است . ازکجا ؟ شاید بام این دهلیز نمناک و خوابزده چکک می کند . نه ، آهوی صحرایی به چشم هایم اشک آورده است . برو ، بچیش صدرو ، مردها گریه نمی کنند ، دل داشته باش . رفت رفت ،  آدم ازخاطر این چیزها گریه نمی کند . صدتای دیگر پیدا می شود ... زورش را نداریم ... پدرش است دلش  و دخترش ... سرم می چرخد . به حبسی نگاه می کنم . این دیگر از سرو پایش می بارد که بی گناه است . یک بار یادم می آید که راستی  او گنگ است و نمی تواند  حرف بزند .  بر می گردم . در دهلیز سرد آرام آرام قدم می زنم . تفنگ شانه هایم  را شل ساخته است .  گاهی روی شانه ء راستم و گاهی روی شانه ء چپم ... کی باشد که از غم این بارسنگین  دوش هایم  رهایی یابند ... به نظرم می آید سال هاست ، سال ها و سال ها که این تفنگ گاهی روی این شانه ام وگاهی رو ی شانه ء دیگرم ، از شانه ء راستم به شانه ء چپم و از شانه ء چپم به شانه ء راستم ، خسته شده ام . از کنج و کنار دهلیز بوی نمناک خوابزده گی و شاش می آید ... بوی پودر وسرخی  زنانه و بوی داروهای شفاخانه و کباب ... و گاهی بوی گوشت خام . خنک می خورم .  هوا سرد است  هوس می کنم کاش که مثل امر و معاون باشم . اتاق گرم  ، ساز و سرود . کباب و پودر و سرخی و سپیده و عطر های دل انگیز .... چه جلسه یی . دست راستم فارغ است . می برم به جیب پتلون ... دستم آن جاگرمی یی را حس می کند . دستم را می مالم به رانم . یادم می آید  شب جمعه است . به ساعت نگاه می کنم . هنوز از پهره ء من  ده دقیقه هم نگذشته است . این ساعت روی دیوار دیوانه است  ، دلم می خواهد ساعت را از روی دیوار بردارم و بر زمین بزنم . می دانم که در آن صورت فردا دیگر را ه برگشت با این جارا برای همیشه از دست می دهم . به ساعت می نگرم . به خیالم می آید که ساعت به من می گوید : - تو هیچ کاری هم کرده نمی توانی ، هیچ کاری .

به خیالم می آید که چند ساعت از زمان شروع پهره داری من گذشته است ، اما این ساعت کهنه و چرکین راست نمی گوید . ساعت کهنه و چرکینی است . محل تاریخ نمایشش  از کار مانده است . چرخک های تاریخ نمایش از کار مانده اند . خانه ء تاریخ سپید است  . اعدادی نیستند که تاریخ را نشان دهند . چرخک های تاریخ نمای ساعت گویی ایستاده اند .اساسا تاریخ این ساعت گذشته است . بایدعوض شود ، باید عوض شود . اما کسی آن را نمی بیند . همه مصروف دیگرکارها هستند . دلم می شود که بروم ساعت را بردارم و برزمین بزنم . اما نمی توانم .فردا از من پرسان می شود . به خاطر آن من به زندان خواهم رفت و صدها جنجال دیگر ... پول پیداکردن ونان یافتن که کارآسانی نیست . تفنگ و نان ... ساعت دیواری هم که متوقف است ، صدای تیک چیکش است ، اما هرگز عقربه ها ازجایش شان یک خط هم پیش نمی روند .

 شب جمعه است . کسی  منتظر من ، خداخدا بگو که خسر  نباشد ، مثلا رفته باشد به کدام مهمانی . دستم کمی گرم می شود . گرمی لذتبخش است . چه کسی به من گفته  است که این حبسی گنگ است ؟ کسی   گفته است اول  گنگ نبوده ، وقتی اورا دستگیر می کنند ، گنگ شده است :

- هر کدام این جانورهارا بگیری یا گنگ می شوند یا عذرو زاری می کنند که گناهی ندارند .

این صدای من نیست . صدای آمر است از گلوی من بیرون می جهد . حیران می شوم . صدای آمر از گلوی من شنیده می شود . بازهمان جمله را زیر لب تکرار می کنم  هر کدام این جانورهارا ... این بار صدای آمر نیست ، صدای خودم است . اول پهره ، وقتی تفنگ را به من تسلیم می دهد، می گوید که  کاکا گنگ است یا خودش را به گنگه گی زده است  . حیران می شوم ، گنگه است ؟ او  پیشتر قصه اش را به من می گفت  حالا طوری معلوم می شود که هیچ چیزی به من نگفته باشد . پیشتر قصه می کرد ، تا کجا قصه کرد ؟ ها ها ،  گفت می خواست  به وطن برگردد ....

 صدرو گفت:

- دیگر آن روزهاراگاوخورد برادر  .

 من گنگه نبودم .  به صدرو گفتم:

- من می روم .

آخر او قبول کرد . پول های پس انداز کرده گیم را برداشتم ، صدرو هم یک بیست هزار داد تا به مادرش برسانم که خرج پای دردیش کند . پول هارا گرفتم ، تذکره ام را که با یاسین شریف نگهداشته بودم ، برداشتم . همین که از سرحد گذشتم ، هر دو گم شدند . هم یاسین شریف وهم تذکره ام ، تذکره ء هویتم  همان قدر سال ها  که در ملک های دیگران آواره بودم ، گم نشده بودند . همین که پای به خاک خودم گذاشتم ، باد و هوا شدند و رفتند و گم شدند . زدند ، ظالم ها زدند . حالا کسی نمی داند که من ازکجایم . ملکم کجاست ، هرقدر گفتم باور نمی کنند . می گویند :

- تذکره ء هویتت کجاست ؟

گفتم :

- داشتم . درجیبم بود ، از سرحد که گذشتم ، هردویش گم شد، یاسین شریف ، یادگاری مادرم ، تذکره هم ...

 مرا با پول ها دستگیر کردند ، از کجاهستی ؟ کجا می روی ؟ مواد انفجاریت کجاست ؟ کمربند انتحاری را کجا گذاشته ای ؟ پول هارا برای کی می رسانی ؟ بگو رفیق هایت کی هاستند ، درکجا هستند ؟

 پسان که دوسه قنداق زدند ، دیگر گنگ شدم  . پول هارا گرفتند و آوردند این جا ... باور نمی کنند که من گنگ شده ام . راستی گنگ شده ام ... اما آمر خیال می کند که من خودراقصدی به گنگی زده ام تا چیزی نگویم ... حالا عسکر جان یک کاری بکن که از دست این ها خلاص شوم ، عسکر جان ، پول ها صدقهء سر شان  . بگذارند که بروم

  نگاه هایش ، سویم  می بیند . به چشم هایش اشک حلفه زده است . دلم برایش می سوزد . او از من توقع کمک  دارد ، کمکی که اگر هم  نتواند پول هایش را پس به دست بیاورد ، از این زندان نجات یاید . او از آنچه که  من می دانم خبر ندارد . اصلا نمی تواند حدس هم بزند و من هم دلم نمی شود چیزی به او  بگویم .

صدای در ، بهم زدن پاشنه ها و با قد افراشته  ...  پاشنهء راست به پاشنهء چپ یک ضربه ء محکم دیگر که جرقهء آتشش در تاریکی می پرد .آمر سربام همسایه است . معاون سر بام خانه ء ما  . هردو کاغذپران بازی می کنند .  تار می  دهند وکاغذپران  های شان را در هوا تکان می دهند .آمر می گوید :

- معاون بچیش ، خاک بر سرما شد  ، از  هفت نفری که گرفته بودیم ، یکیش گریخته . کاش که به مرکز گزارش نمی دادیم . حالا اگر بگوییم یکیش گریخته از پیش ما ، بسیار بد می شود . از ترفیعات فوق العاده می مانیم ، اعتبار ما سقوط می کند  ، مجبور همین گنگ را به عوض او بفرستیم .

معاون که گد یش را تار می دهد ، می گوید :

- آمر بچیش ، از همین عقل سرشارت است که آمر شدی و هر روز بالا و بالا تر می روی . کاش که یک ذره از عقل تو من هم می داشتم .

آمر می خندد :

- من هر جاباشم ترا هم با خودم می برم ، به بالا ها و بالاتر ها ...

 می بینم که ناگهان کاغذپران های شان آزاد می شوند. هر دو فریاد می زنند :

- گدی های ما ، گدی های ما !

و بعد هر دو می خند ند . قهقهه کنان  می خندند :

رای نزن آمر .

رای نزن معاون  ، سر زنده باشد  کلاه پیدا می شود  ، قحطی نیست ، قحطی !

و هرد ومی خندند .

ترق .... پاهایم را بهم می زنم ، پاشنهء چپ باز سلی می خورد  . صدای موسیقی بلندتر می شود . در دفترآمر باز شده است . آمر با تیلفون صحبت می کند:

 - به چشم همین لحظه امر می کنم ببرند ، هفت نفر هستند ، هفت نفر .

و معاون به سوی میله ها می رود  . صدای قفل و کلید بلند می شود .  معاون قفل دررا می گشاید و صدا می زند :

- کاکا حبسی ، بیا می روی بخیر آزاد می شوی .

  اورا با خودش بیرون می برد . من می لرزم . معاون برمی گردد و به اتاق می رود  . صدای بهم زدن گیلاس ها شنیده می شود :

- به سلامتی  ، به سلامتی .

به سوی میله ها می بینم  . قفس خالی است  . بیشتر احساس سردی می کنم . دهلیز را بیشتر سرد  می یابم . دست راستم در جیبب پتلونم  است ، سعی می کنم تا دستم با گرمی رانم گرم شود . دستم را می مالم ، رانم را می مالم .

روی دروازه اتاق  آمر نوشته شده است :

- الله اکبر، دفتر آمریت ...

 از کلمه ها رنگ شاریده است . خون چکان اند .  رنگ چکان اند ... به من چه ؟ من پولم را می گیرم و کارم را می کنم . دنیا همین طور شده است . من یک فرد بی رتبه هستم ، درعسکری منطق ودلیل نیست . در تمام دنیا نگاه کن ، همه به آدم های بی رتبه تبدیل شده اند . در دنیا منطق ودلیل دیگر نیست . یک لقمه نان درمیان کاسهء خون است کاکا ، من  چه کمکی به توکرده می توانم . باش ، صبر کن تا آن انگشتر جادویی به دستم برسد ، یک بار ... می بینی که تمام قصر های سرخ و سبز و سپید و سیاه ظلم  را  چطور ویران می کنم ، دریک شب . اول تر ازهمه به داد این ساعت لعنتی می رسم .

 روز بدی است ، شام بدی ، شب بدی است . سرم می چرخد . به خودم می گویم :

- آدم که  سر به تالاق سر پهره  بیاید ، بهتر از این نمی شود ، یار.

 چه کمکی کرده می توانم ؟ اصلا فایده یی ندارد . اگر به آمر و یا معاون عذر و زاری کنم  ، جایی را نمی گیرد . نه تنها جایی را نمی گیرد ، برایم زیان  هم دارد . واسطه شدن برای یک حبسی  اعتمادم را خدشه می زند و در آن صورت مر ا از این وظیفه به جبههء جنگ می فرستند و آن جا هم معلوم است که عسکر های خارجه یی مارا گوشت دم توپ می سازند . اصلا به من چه ؟ گپ های خوب یادم رفته اند . گپ های عاقلانه و قانونی یادم رفته اند . احساساتی هستم  .  به من چه راستی به من چه ؟  مادر ، در این روزگاردیگر آن گپ ها از مود افتاده اند .هزاران تا از این گونه آدم ها پیدا می شوند . گناه و بی گناه . من به کدام شان می توانم کمک کنم  . این یک کار ی ناشد و احمقانه است . پول می گیرم ، عسکری می کنم و جان نگه کردن هم که فرض است .  اگر بگذارم فرار کند ، آن وقت خودم را به جای او می اندازند . اگر خودم هم فرار کنم ، کجا بروم ؟ یک سر و صد سودا ، مردم که رفته بودند ، بر می گردند . آن طرف ها هم که خبری نیست . همین کاکا بعد از بیست سال خواری و آواره گی برگشته است .  می بینی که عجب داستانی دارد  این برگشتنش  هم .

****

ناله ء غیژاس در ، یک قد از خواب می پرم . روی چوکی نشسته ام و خوابم برده است.تفنگم را سر شانه ام جا به جا می کنم . پاشنهء بوت راستم خودکار به پاشنهء پای چپم می خورد . ترق ... راست می ایستم  به ساعت دهلیز نمناک نگاه می کنم . تیک  چیک  ... تیک چیک ... صدای معاون را می شنوم که به من می گوید :

- پهره دار  به شمسی موتروان بگو ترجمان را به خانه اش برساند.

و زن چادری داری  ازاتاق بیرون می شود ، از جلوم می گذرد و  بیرون می رود   .   در فضای  دهلیز عطر سرخی و سپیده  پخش می شود . من هم دنبالش  می روم   و صدا می زنم :

- شمسی کور، کجاهستی ؟ آمر صاحب امر کرده که خاله ترجمان رابه خانه اش برسان .

و برمی گردم . دهلیز بوی عطر و سرخی و سپیده می دهد و بوی دود سگرت و کباب  و نم  . صدای حرکت موتر شنیده می شود  . از بیرون  شاید از فاصله چند صد متری شلیک گلوله ها به گوش  می رسد . ساعت تیک چیک می کند  . من با دست راستم که در جیب پتلونم  است ، چیزی را میان دو رانم می مالم و لذت می برم . گرم می شوم . بوی عطر زنانه و کباب  دل انگیز است . از وقت  پهره دارییم دقایقی گذشته است .  می بینم  قدوس کل آمده است . وقتی تفنگ را می گیرد ، با صدای آهسته یی در بیخ گوشم  می گوید   :

- هرهفت تای شان را زدند ، محکمهء صحرایی  ....

- کاکا را هم دیدی ؟

صدایش حزن انگیز است ،  می گوید:

- گنگه  ؟ ها او هم ، صحرایی شد .

از اتاق آمریت صدای آواز خوان می آید :

- من مست  بهار حسنت  ، ای آهوی صحرایی ، چرا پیشم نمی آیی  ...

و قتی می روم ، هنوز خواب بر مژه هایم سنگینی دارند و چشم هایم باز و بسته  می شوند .  شانه هایم درد دارند . صدای معاون را می شنوم :

- شب جمعه کمتر از پادشاهی نیست ...

    دلم گرفته است . به کاکا حبسی فکر می کنم .  در بیرون که چند قدم دورتر می روم ، نفس عمیقی می کشم  ، شانه هایم سبک شده اند . خوش می شوم که شانه هایم راحت شده اند . دلم هم از غم بزرگی خالی شده است ، از غم دهلیز نمناک و خواب آلوده و آن چوکی وسط در وسط اتاق حبسی و دفتر آمریت  آن وسط چقدر سخت است ، پهره داری . اما شانه هایم می گویند  که فردا بازهم تفنگ است و باز همان دهلیز و  نم خواب آلوده گی هایش و آن وسط .

 دلم می گوید که من هم سبک نشده ام  ، فردا باز همان جایی و یک حبسی دیگر ، یک کاکا دربدر دیگر ... صدای تیک چیک می شنوم . تیک چیک ، تیک چیک ، شاید از شیر دهان آبدانی آب می چکد . تیک  چیک ، تیک چیک ... بوی درخت در تموز تابستان ، بوی سایه ء درخت را حس می کنم . صدای موسیقی ازآن سوی ایوان  حویلی می آید :

- من مست بهار حسنت ،  ای آهوی صحرایی ،  چرا پیشم نمی آیی؟

 تیک چیک ، تیک چیک ... صدا ی خفه ء  ساعت دیواری است  . متوجه می شوم  چیزی را در بغلم گرفته ام  و با خودم می برم  . نگاه که می کنم ، می بینم  ساعت دیواری است . یادم نمی آید من آن را چه وقت گرفته ام .  به شدت به زمین می زنم .  پاشنه هایم ، بوت هایم که دل شان بیشترازمن پر است ، لگد مالش می کنند . دیگر صدای تیک چیک نمی شنوم . دلم شاد می شود . به راه می افتم می دانم که دیگر راه برگشت به آن دهلیزنمزده و خواب آلوده را  ندارم . حس می کنم که من مانند کاغذ پران آزاد شده یی در سیاهی شب درپروازم و ازسر  خانه ء پری شان می گذرم . آواز دخترکان می آید که می خوانند :

- سمنک در جوش ما کبچه زنیم  ، دیگران درخواب ما دفچه زنیم ...

می بینم که درفضا هستم و یک کاغذ پران آزاده و کودکان سوی من نگاه می کنند و میان کوچه ها می دوند و به مسیر من می آیند و با شوروشوق  فریاد می زنند :- آزادی ، آزادی !

و می بینم دنیا به دهلیز کوچک نیمه تاریک و نمزده و خواب آلوده، به یک دهکدهء نمناک و خوابزده  مبدل شده است که در آن دلیل و منطق قدغن اند و  چند تا آمر و معاون با تفنگ ها و عسکر های گرسنه و بیمار بر سر شان امر و فرمان می رانند و مردم این دهکده ء کوچک همه  افراد  بی رتبه ، افراد بی تذکره و  بی هویت و  یاسین گم کرده شده اند و حیران حیران ، مثل دیوانه ها گم کرده های شان را د رجیب های شان می جویند  وهر لحظه حیرتزده ازخود می پرسند :

- چه شد این تذکره ، چه شد این هویتم ...؟ در جیبم بودند ، درنزدم ...

و بعد مات و مبهوت به دوروپیش خود شان ، میان خاک ها و خاشاک ها نگاه می کنند .

رطوبت گرمی را  در ته جیب راست پتلونم  احساس می کنم . پی می برم که  بی نمازشده ام ، یادم می آید که  قبل از نماز باید غسل کنم  .

شتابزده وهراسان می روم و حس می کنم که شب بوی باروت  دارد و بوی گوشت خام ...

 

دلو ١٣٨٧، هالند

اظطراب

از دروازه مکتب که خارج شد چادرک سفیدش را منظم کرد. نگرانی در چشمانش موج میزد. از مکتب تا خانه دو کوچه مانده بود. صدای پدرش هر لحظه  در گوش و جانش چنگ می انداخت که  او زن دختره مکتب رفتن نمان، چشم سفید میشهو مادرش که به چهره معصومانه و حق بجانب دخترک میدید، جواب میداد

-خیر اس ، بان دخترم درس بخوانه، بان راه و چاه زندگی ره بفامه، شرایط روز به روز بهتر شده میرهدخترک هر چند قدم یک بار به طرف ساعت دستی اش نگاهی می انداخت، دوازده چاشت را نشان میداد. باید زودتر به خانه برسد. اضطراب و ترس تمام وجودش را در هم میکوبید و چشمانش هراسان اطراف را می پائید،

، خون در رگهای صورتش به وضوح دیده میشد. هر قدر به طرف خانه نزدیکتر میشد، از جمعیت و ازدحام دختران مکتب کمتر می شد و باز حرف پدرش

       .  زن تو که نمی فامی، شرایط خراب ا س

نا خودآگاه می ایستاد و عرق سرد میریخت. باز

به چهارراهی نزدیکتر میشد، نمی دانست خود را بی تفاوت و خونسرد نشان دهد یا خشمگین و عصبانی، چهارراهی تنها نقطه ای بود که باید با دلهره می گذشت. آفتاب با سوزشی مضاعف سرش را به جوش آورده بود. قلبش میتپید و دهانش خشک شده بود. ناگهان صدایی را شنید

       سلام

با خود گفت:خدایا باز ای

جوابی نداد، دستانش با لرزش محسوسی بند چرمی بیک اش را به محکمی میفشرد

باز همان صدا

        ! امروز باید خط مره بخوانی

ناگهان کاغذ قات شده ای جلوی چشمانش نمایان شد. بدنش لرزید؛ پسر بر اصرار خود پافشاری می کرد.دخترک به اطراف نگاهی انداخت، در جستجوی آنکه، کسی او را با آن پسر ندیده باشد. بازهمان  صدا او را به خود آورد

        چرا می ترسی؟

جوابش را نداد؛ هیچگاهی نشده بود که جواب سوال پسری را داده باشد. سخنان پدرش همچنان در گوشش صدا می داد

-         ” شرایط خراب اس

مسیر خود را تا خانه سنجش کرده، بدنبال راهی میگشت تا از بند پسرک رها شود.اما پسر همچنان مقابلش می ایستاده و راه رفتنش را مسدود میساخت، سرش را به طرف آسمان بالا برد، زیر لب چیزی گفت؛ خورشید همچنان درخشش تندی داشت. بغضی گلوگیر نفسش را بند آورده بود؛ نمی خواست هم کلام شود، برای اولین بار به چشمان پسر با نفرت خیره شد

-       !  شرم کو

این را با تمام توانی که داشت گفت و سپس از لب جویچۀ کنار پیاده رو خیز بلندی برداشت و خواست به سرعت از کنار سرک بگذرد که پسرک  گوشۀ چادرش را به چنگ گرفت و اورا محکم کشید، سرش برهنه شد؛ ناگهان فضای اطراف در نظرش به تاریکی گرائید. خورشید نبود، آسمان دگرگون معلوم می شد، کلمات گوشخراش آزارش می داد: “خطم را بخوان” ، “شرایط خراب اس” ، “مه تو ره دوست دارم

ناتوانی سراپایش را گرفت، با دو دستش سعی می کرد موهای برهنه اش را بپوشاند. احساس میکرد آب سردی را بالای سرش ریختانده باشند. گوشهایش باز صدا میداد: “دختره مکتب رفتن نمان

چهرۀ پسر مانند دیوی خوفناک جلوی چشمش دود کرده و سیاه چرده تکرار میشد و صدایش بمانند غرش رعد و برق، که میگفت

      .   بخوان میگم ….خطم را بخوان

همچنان به چهره و صدای پدرش

        ” دختره مکتب رفتن نمان، چشم سفید میش

پایش در جویچه افتید، به خود آمد؛ پسر خندۀ بلندی کرد. حلقۀ اشک چشمانش را پوشاند. به سرعت خیره کننده ای چادرش را از دست پسر گرفت و مانند آهویی که از بند ببری درنده گریخته باشد فرار نمود. گریه اش شدت گرفت. صدای خندۀ وحشیانه پسر هنوز گوشهایش را میخراشید، زمین را زیر قدم هایش احساس نمی کرد، شتاب بیشتر شد

 

دخترک تا از دور دروازۀ حویلی شان را دید، احساس آرامبخشی برایش بوجودآمد؛ اما قلبش هنوز می تپید و با خود می اندیشید که فردا چه خواهد شد؟

 گلنار و آيينه

رهنورد زریاب

در آن سال ها، در آن سال هايِ دور، من بيست ويك ساله بودم و عادت كرده بودم كه هفتة يك بار بروم به زيارت تميمِ انصار. روزهاي سه شنبه مي رفتم. و هر بار پياده مي رفتم. از كوچه هاي آهنگري و هندوگذر مي گذشتم و به گذرِ خرابات مي رسيدم. بعد، از كنار آرامگاه شاه طاووس عبور مي كردم و به گردنة بالاحصار مي رسيدم. پس از آن، راه باريكي را در پيش مي گرفتم كه در دامنة كوه امتداد داشت و به سوي زيارت تميم مي رفت.

هميشه عصرها به راه مي افتادم. پس از زيارتِ تميم، سري مي زدم به"پنجة شاه" يا مي رفتم به "نظر گاه" نزديك "چشمة خضر" و دمي چند در بزم دود كشان مي نشستم كه شور و حالي مي داشت و هر گاه و بيگاه، يكي از آن ميان بر مي خاست. خميده خميده گامي چند بر مي داشت. چرخي مي زد. صدايي مي كشيد و شايد هم دردي را از دلش بيرون مي ريخت:

"هو هو هو

بابه قُويِ مستان

دورِ قبرت گلستان

هم بهار و هم زمستان

هو هو هو..."

و چند تاي ديگر از دنبالش تكرار مي كردند:

"هو هو هو

بابه قُويِ مستان..."

هميشه، وقتي هوا رو به تاريكي مي گذاشت، آن وادي خاموشان را ترك مي گفتم و از همان راهي كه آمده بودم، پياده به سوي خانه مي رفتم. گردنة بالاحصار را عبور مي كردم، از برابرِ زيارتِ شاه طاووس مي گذشتم و به گذر خرابات و كوچة آهنگري مي رسيدم.

*     *     *

يك شب، همين راه را مي پيمودم و سوي خانه مي رفتم. به گذر خرابات كه رسيدم، هوا بيخي تاريك بود. چراغ هايي، اين جا و آن جا، بر سر دروازه هاي خانه ها، بل بل مي كردند. مثل اين كه كوچه را آب پاشي كرده بودند. بوي خوشايندِ خاكِ مرطوب شنيده مي شد. از گِرد و پيش ـ شايد از خانه يي ـ آواز ساز مي آمد. در دو سوي كوچه، ديوارهاي بُلند قد افراشته بودند. بر آسمان مستطيل شكلي كه بر فراز ديوارها نمايان بود، ستاره ها، بر زمينة سرمه يي رنگ، مي درخشيدند. در كوچه رهگذري ديده نمي شد. تنها دو تا توله سگِ سياه و سپيد، زير نور چراغي بازي مي كردند.

در همين هنگام، ديدم كه پنجره يي باز شد و من چهرة دختري را ديدم. دختر روي گِرد و مُدَوَّري داشت. رنگِ صورتش گندمي بود و خالي بر پيشانيش ديده مي شد. نوارِ سپيدي دور سرش بسته بود و خرمن موهاي سياهش، از كنار چپ گردنش به جلو ريخته بود. و من چشم هايش را ديدم. يا شايد هم تصور كردم كه ديدم. هرچه بود، اين چشم ها افسونم كردند. از رفتار باز ماندم. ايستادم و به آن دختر چشم دوختم.

دختر به دو سوي كوچه نظر انداخت و بعد، مرا ديد. يك لحظه به من خيره شد. نمي دانم لبخندي زد يا چهره درهم كشيد. سپس، با سر و صدا، پنجره را بست و ناپديد شد. چراغ آن اتاق هم خاموش گشت. اين حادثة خوشايند، مثل يك رؤياي زود گذر بود.

لحظات درازي آن جا ايستاده ماندم. بر جايم ميخكوب شده بودم. ياراي رفتن را در خود نمي ديدم. و سرانجام، بي اختيار از خودم پرسيدم: "اين دختر لبخند زد يا چهره درهم كشيد؟" و خودم جواب دادم: "نمي دانم... نمي دانم!"

كنار ديواري، رو به روي همان پنجره، بر زمين نشستم و به آن پنجره چشم دوختم. مي خواستم يك بار ديگر چهرة آن دختر را ببينم. لحظات درازي آن جا نشستم. امّا، پنجره ديگر باز نشد. مثل چهرة يك آدم خاموش و خشمگين بود. اصلاً چراغ آن اتاق هم ديگر روشن نشد.

سرانجام، خسته و دل گران، برخاستم و به راه افتادم. غصة ناشناسي بر دلم سنگيني مي كرد و مي ديدم كه تحمل سياهي شب بسيار دشوار است.

*     *     *

هفتة ديگر، باز هم هوا تاريك شده بود كه به آن جا رسيدم. باز هم كنار ديوار، رو به روي همان پنجره، بر زمين نشستم و به آن پنجره چشم دوختم. دير زماني نشستم. از جايي ـ شايد هم از خانه يي ـ آواز ساز مي آمد. در آسمان سرمه يي رنگ، ستاره ها مي درخشيدند.

آن دو تا توله سگ نزديكم آمدند. خيلي زود با من اُنس گرفتند و به بازي پرداختند. سرهاي شان را نوازش دادم. توله سگ ها نشاط و شادماني كردند. امّا آن پنجره باز نشد و آن دختر را نديدم. چراغ آن اتاق همچنان خاموش بود.

چقدر آرزو داشتم كه آن پنجره، يك بار ديگر باز شود و من باز هم آن دختر را ببينم. آن صورت مُدَوَّر گندمي و آن خالِ پيشاني، در ذهنم نقش بسته بودند. آن نوار سپيد دورِ سر و آن خرمن موهاي سياه را كه از كنار چپِ گردن به پايين افتاده بود، در خيال مي ديدم و پيهم از خودم مي پرسيدم: "لبخند زد يا چهره درهم كشيد؟" و جوابي نداشتم و زمزمه مي كردم: "نمي دانم... نمي دانم!"

*     *     *

و امّا، هفتة ديگر ـ ناگهان ـ او را ديدم. نه در چارچوب آن پنجره، بل، در داخل زيارت ديدمش. در گوشة جنوبغربي ايستاده بود. راست، باريك و بُلندبالا. و من، براي نخستين بار، دريافتم كه چرا شاعران ما به قد و قامت معشوق بسيار پرداخته اند و غالباً قدِ رساي معشوقه را همانندِ سرو گفته اند:

"قامت برجسته ات، مصرع ديوان كيست؟"

پيراهن آبي رنگي، با گُل هاي سياه، به تن داشت. تنبانش سفيد بود. موهايش را نمي شد ديد؛ چون كه دستمال سپيدي به سر بسته بود و چادري به رنگِ همان دستمال روي آن كشيده بود. اين چادرِ سپيد، موها و گردن و نيم تنه اش را مي پوشانيد. آن نوار سفيدرنگ هم ديده نمي شد. امّا خال، آن خال سبزرنگ مُدَوَّر، بر پيشانيش جلوه مي فروخت. دست ها بر سينه ايستاده بود. دست هايش نيز زير چادر نهان بودند. پاهاي حنا بسته اش برهنه بودند. انگشت ها و كناره هاي كف هاي پاها، رنگِ آتشين حنا را داشتند. چشم هايش را بسته بود و زير لب دعا مي خواند.

سخت افسون شده بودم. در طلسم شِگِفتي گير مانده بودم. يقين داشتم كه خود اوست. براستي هم خود او بود. همان دختري مي بود كه در چارچوب پنجره ديده بودمش: همان رويِ مُدَوَّر و گندمي رنگ، همان خالِ پيشاني و همان لب هاي گوشتالو و دهن نسبتاً بزرگ.

به گِرد و پيشم نظر انداختم: دو مرد رو به روي هم نشسته بودند و قرآن مي خواندند. زني ميان سال، سنگ هاي قبر را عاشِقانه و مهرآميز مي بوسيد و پسر خُرد سالي ـ شايد فرزندش ـ همين كارِ مادر را تقليد مي كرد. پير مردي پيشانيش را بر ديوارة قبر نهاده بود و آرام آرام ـ نجواكنان ـ چيزي مي گفت ـ انگار رازي را با حضرتِ تميم در ميان مي گذاشت. گاهي هم پيشانيش را بر سنگ مي فشرد و سر تكان مي داد. شايد هم راز ناخوشايندي را افشاء مي كرد. زن ميان سالي، در كُنج جنوبشرقي، دست به دعا ايستاده بود. سكوت سنگين و مقدسي همه جا حكمفرما بود.

بوي شمع هاي سوخته شنيده مي شد. پُشتِ شيشة پنجرة شمالي زيارت، دو تا كبوترِ سفيد نشسته بودند و به همديگر نول مي زدند.

دوباره به دختر چشم دوختم. پستان هاي برجسته اش، از زيرِ چادر نمايان بودند و با تنفس منظم او بالا و پايين مي رفتند. چشم هايش همچنان بسته بودند و زيرِ لب دعايش را مي خواند. از سرا پايش افسون مي باريد.

بعد، دعايش پايان يافت. دست هايش را به روي كشيد. كف دست هايش نيز رنگِ آتشين داشتند ـ رنگ حنا. و پشت دست هايش نيز با حنا نقش كاري شده بودند ـ نقطه هاي خُرد و بزرگ آتشين رنگ.

و در همين لحظه، چشم هايش باز شدند. اين چشم ها، سياه نبودند. كبود نبودند. سبز نبودند. آبي نبودند. خرمايي نبودند. اصلاً رنگ به خصوصي نداشتند. به نظرم آمد كه اين چشم ها، آميزه يي بودند از همه رنگ هاي جهان. براستي هم، همة رنگ ها را مي شد در اين چشم ها ديد.

كرخت و مُنجمِد شده بودم. آن طلسم و آن افسون، مَسحُورم كرده بودند. و بعد، يك بار ديگر چشم هاي او مرا ديدند. اين بار، خيلي روشن ديدم كه نگاهش پرخاشگر بود. مثل اين كه چشم هايش با خشم و پرخاش به من چيزي مي گفتند. سرزنشم مي كردند. به خاطر كارِ بدي سرزنشم مي كردند. چه كارِ بدي از من سرزده بود؟

و او رفت به سوي آن زني كه دست به دعا ايستاده بود: سَروِ روان، سَروِ روان. و من باز هم دريافتم كه سَروِ روان يعني چه.

زن ميان سال هم دعايش تمام شد. هر دو، خاموش و آرام، قبر را دَور زدند و از دَر بيرون رفتند. شتابزده دعايي كردم و از دُنبالِ شان بر آمدم.

در بيرون، ديدم كه به دريوزه گران پول مي دهند. به چندين زن و مرد و كودك پول دادند. كفش هاي پاشنه بُلندي كه به پا داشت، قدش را بُلند تر نشان مي دادند. سَرو تر شده بود. سَروِ روانتر شده بود. آرام آرام از دنبالِ شان رفتم. در بيرون محوطة زيارت، كنار جادة باريك، يك تكسي در انتظار شان بود. وقتي مي خواست سوار شود، يك بارِ ديگر چشمش به من افتاد. اين بار در نگاهش پرخاش و سرزنش نبود. فكر مي كنم كه با چشم هايش خنديد. و در اثر اين خنده، آن رنگ هاي گونه گون چشم هايش، به تموج در آمدند. چشم هايش، مانند دو دسته گل رنگارنگ شدند: سفيد و بنفش و زرد و سرخ و آبي و كبود و... و در همين حال، احساس كردم كه دركُنج لبش نيز حركتي پديدار گشت. يك لبخند بود. لبخندي بسيار مُبهم كه رنگي هم از شيطنت و تمسخر داشت. سوار شدند و رفتند.

 

و من، افسون زده و طلسم شده، همان جا، سرِ ديوارة كنار جاده، نشستم و به آخر جاده ـ به آن راهي كه او رفته بود ـ چشم دوختم. نشستم و نشستم. و بعد، يك بار ديدم كه هوا تاريك شده است و در محوطة زيارت هيچ كسي نيست. در ميان آن تاريكيِ شامگاهي و در آن فضايِ خاموش و راز آلود، من تنها بودم.

 رهنورد زریاب

... و باران می بارید  

: پسرک پیش خودش گفت

 خدایا، تا کی اینطور میبارد؟

آهسته از زیر صندلی برآمد، کنار ارسی ایستاده زمزمه کرد

...! به!...به -

بعد، بینی و لبهایش را به شیشه ارسی چسپانید. تنفس گرمش شیشه را مکدر ساخت. پسرک لبخند زد. با انگشتهایش شیشه را پاک کرد و دو باره بینی و لبهایش را به شیشه چسپانید

اینبار دگر شیشه مکدر نشد و او حویلی را دیده میتوانست. روی حویلی اینجا و آنجا چقری ها پر از آب گل آلود بودند. دانه های باران روی آبها دایره های کوچک بیشماری رسم میکردند. رشته های باریک آب روی زمین اینسو و آنسو می خزیدند. دیوار های مرطوب سیاه رنگ به نظر می آمدند. آب گل آلود از ناوه بام سرازیر بود. اینطور معلوم میشد که رشتهء سیالی نوک ناوه و زمین حویلی را بهم پیوند داده است. اب گل آلود با سر و صدا به زمین می خورد و به سوی چقری های روی حویلی میدوید. پسرک با خودش گفت

... چی بارانی؟، به!... به

هفت سال داشت، از سنش کوچکتر به نظر می آمد. روی گرد چشمهای ریزه ریزه و برقدار داشت. کله اش کمی بزرگ بود و و روی گردی باریکش سنگینی میکرد. پسرک فکر کرد که دیگر بهار آمده است، آهسته در دلش گفت

- وقتیکه باران ببارد، بهار می آید -

به نظرش آمد که این گپ را از کسی شنیده است ـ به یادش آمد که از پدرش شنیده است ـ پسرک آرام آرام در زمان به عقب لغزید و خودش را در دو ماه پیش دید

برف می بارید. هوا سرد بود. همه جا سپید میزد. پسرک به یاد آورد که آنروزها پدرش تا گلو زیر صندلی می درآمد و با چشمهای بیحرکت به چت خیره میشد

مادرش چادرش را گرد گلویش پیچیده می بود. کرتی مردانه یی به تن میداشت که تکمه های آن را شخ بسته می بود. درین حال پیهم درون می آمد و بیرون میرفت. درون می آمد و بیرون میرفت و هر بار به پدر میگفت

 خوب ستونها را شمار کن... شمار کن -

پدر از چت چشم میگرفت. مادر را مینگریست و میپرسید

 چی کنم؟... پس چی کنم؟

مادر جواب میداد

. غیرت کن... یک ذره غیرت -

چهرهء پدر برافروخته میشد و فریاد میکشید- من، رگ رگم غیرت است... رگ رگم -

مادر رنگش سفید میشد و می گفت

 واه، واه!... رگ رگش... کمبخت! -

پدر با نومیدی و خشم می پرسید

 پس تو باور نداری، ها؟ باوری نداری...؟

مادر از در اتاق بیرون میرفت. آوازش ار کفشکن شینده میشد  که قلاغ پدر را میگرفت

 باور نداری؟...ها باوری نداری؟ -

پدر در جایش از ناراحتی پیچ وتاب میخورد. پیچ و تاب میخورد، می نالید، غم غم میکرد و چیزهایی زیر لب میگفت. بعد، مادر که تکمه های کرتی مردانه اش را همچنان شخ بسته می بود، دوباره به اتاق می آمد. خشمگین معلوم میشد. چهره اش بیشتر از هروقت دیگر سپید میبود. لبهای باریکش بهم بسته بود. کنج و کنار اتاق را جستجو میکرد ـ دنبال چیزی میگشت ـ پدر حرکت های او را با دقت مینگریست و آهسته آهسته غضبناک میشد. رنگش به کبودی میرفت و سر مادر فریاد میکشید

 تو باور نداری ها...؟ باور نداری؟ -

مادر به تمسخر میگفت

- کمبخت -

و باز هم از اتاق میبرآمد. از بیرون اتاق آواز شینده میشد که قلاغ پدر را میگرفت

- باور نداری ها...؟ باور نداری؟ -

پدر در جایش از ناراحتی پیچ وتاب می خورد. می نالید و غم غم میکرد و چیزهایی زیر لب میگفت. بعد صبرش را از دست میداد. سوی پسرک میدید و میگفت

 زنها کم عقل هستند... میفهمی؟ کم عقل -

پسرک نمیتوانست جوابی بدهد. خیره خیره پدرش را می نگریست، پدر دوباره میگفت

 فکرت باشد که از زن حذر کنی... بلای جان است... فهمیدی؟

انگاه از پشت شیشه به بیرون نظر می انداخت. دانه های برف را میدید که با سرعت پایین می آیند. لحظه یی خاموشانه باریدن برف را مینگریست. سپس بازهم پسرک را مخاطب میسازخت

- مادرت به من میگوید که برو کار کن. من میگویم درین روز کار من نمیشود نمیشود. کجا بروم؟ او میگوید که بیغیرت هستم... بیغیریت؟ میبینی که عقلش کم است. وقتی کار آدم نشود، آدم بیغیرت است؟ تو بگو -

پسرک جوابی نداشت. خیره خیره پدر را مینگریست، پدر از این وضع عصبانی میشد و فریاد می کشید

- پس تو هم مثل او فکر میکنی، ها؟... تو هم طرف او رفته ای! تو هم مرا بیغیرت میدانی؟ من بیغیرت هستم،  ها؟... خدایا!... خدایا -

مادر به اتاق میدرآمد. چادرش را گرد گلو پیچیده میبود. تکمه های کرتی مردانه اش همچنان شخ بسته میبود، با برافروختگی می پرسید

 چی گپ است؟ چی شده؟ با طفل چه کار داری؟

خشم پدر نا پدید میشد. رویش را سوی دیوار میکرد و با اندوه می نالید -

 شما همدست شده اید... هم دست شده اید که مرا زهر ترک دهید! خوب... خوب -

مادر همان طور برافروخته از اتاق می برآمد. اتاق در خاموشی فرو میرفت. پسرک آهسته از پدرش میپرسید

 چی وقت میروی که کار کنی؟ -

پدر رویش را میگشتاند. چهره اش میشگفت. با شوق جواب میداد

 وقتی که بهار بیاید، فهمیدی؟ بهار که بیاید، من هم میروم دنبال کار و غریبی -

پسرک میپرسید

 چی وقت بهار می آید؟ -

پدر همان طور با شوق و امید جواب میداد

- وقتی که دیگر این برفها نباشد. وقتیکه باران ببارد، بهار می آید... پسرک از ارسی به بیرون می نگریست. همه جا سپید میزد. این طرز به نظرش می آمد که دیگر آسمان آبی نخواهد شد. فکر میکرد که با این وضع بهار نمیتواند بیاید و این برف خلاصی ندارد. آهسته زیر لب میگفت

 این برف تمام نمیشود -

پدر با شتاب سخنش را می برید

 مشود، آخر یک روز تمام میشود... آخر بهار می آید -

بدینگونه روزها سپری میشد. شب ها فرا میرسید. شبها سحر میشد ولی برف هنوز هم میبارید. از بهار خبری نبود. پدر برف ها را پاک میکرد. حویلی پر از برف شده بود. پسرک وقتی که روی بام می برآمد، سراسر کوچه به نظرش سپید میزد. کوه های اطراف شهر در غبار سفید رنگی فرورفته می بود. برف میبارید. پسرک سوی آسمان مینگریست و مسیر دانه های برف را با چشمهایش دنبال میکرد، میخواست بفهمد که این برفها از کجا می آیند. به نظرش می آمد که آسمان توته بزرگی از برف است که روی شهر قرار گرفته و دانه های کوچک کوچک برف از آن جدا شده سوی زمین می آیند. فکر میکرد که این توتهء بزرگ خلاصی ندارد. از پدرش میپرسید

 اینقدر برف از کجا میاید؟ -

پدر از پاک کردن برف دست میگرفت. سوی آسمان میدید و میگفت

 از کار های خداوند است... خودش میفهمد-

پسرک سرش را تکان میداد

وقتی که برف بام ها خلاص میشد، پدر میگفت

 برویم... به حویلی برویم-

میرفتند به حویلی و پدر شروع میکرد به ساختن آدم برفی... با شوق و علاقه کار میکرد. پسرک شادمانه با او همکاری میکرد. پدر کلوله بزرگی از برف میساخت. ویا خنده میگفت

. باید شکمش کته باشد -

پسرک با خوشحالی مؤافقت میکرد

. ها کته باشد... کته -

پدر لنگیش را به کمر می بست، دستهایش از سرما سرخ میشد. دستهای پسرک هم سرخ میشد. ولی هر دو با علاقه کار میکردند. ذوقزده می بودند. آدم برفی میساختند. برف بر سر و رویشان فرو می آمد. اما توجهی نمیداشتند و همچنان مشغول میبودند. پدر می گفت

- باید کله اش هم کته باشد. آدمهایی که کلهء کوچک دارند عقل شان کم است. من از آدمهای کم عقل خوشم نمی آید. مثلآ مادرت را ببین... می بینی که علقش کم است... آنوقت خنده را سر میداد. پسرک هم  به خنده می افتاد و می گفت

. خوب ... خوب ... کله اش کته باشد. یک آدم کله کته میسازیم -

پدر مانند یک مجمسه ساز به تراشیدن کلوله های برف می پرداخت. ا زحرکت ها و سخن هایش شوق میبارید. پسرک هم سرشار از شوق و سرور میبود. پدر میگفت

- این آدم پیسه دار است، فهمیدی؟ باید خوشحال باشد. ببین اینطور میسازمش که خوش وخندان معلوم شود... تو برو دو تا زغال بیار که چشمهایش را بسازیم

پسرک زغال را می آورد. پدر برای آدم برفی چشمهی سیاه بزرگ، چشمهای برقدار و لبهای پر خنده. پدر مثل اینکه مجسمه ساز ماهر بود. پسرک از آدم برفی سخت خوشش می آمد. می دوید و بغلش میکرد. مگر شکم بزرگ آدم برفی در آغوش او نمی گنجید. پدر قهقهه میخندید

پسرک هم میخندید و با مشت های کوچکش به شکم آدم برفی میزد و فریاد میکشید

. این بسیار نان خورده... بسیار خورده-

پدر فریاد میزد

. چوب دستش را ببین! چوب دستش را ... میبینی؟ -

 پسرک میپرسید

 این مرد است، نی؟ -

پدر جواب میداد

 ها، مگر به یک مرد نمی ماند؟ -

پسرک میگفت

- میماند... بیخی میماند. حالا بیا یک زن هم بسازیم. من میخواهم که زن لاغر باشد، اینطور شکم کته نباشد -

پدر ناگهان برآشفته میشد. نشاط کودکانه اش میگریختو فریاد می زد

. تو میخواهی که یک شیطان بسازیم؟ جنس زن بدم می آید، میفهمی؟ من بدم می آید -

پسرک بیدرنگ از گپش میگشت

. آنگاه پدر دستش را روی شانهء پسرک میگذاشت و خیلی جدی با لحن نصیحت آمیزی میگفت -

. زنها علقشان ناقص است... فهمیدی؟ -

پسرک سرش را تکان میداد. پدر با همان لحن میپرسید

. چه چیز را فهمیدی؟ -

. پسرک جواب میداد -

. این را که زنها عقلشان ناقص است -

پدر چهره اش میشگفت و از شادی فریاد میکشید

. آفرین... آفرین -

مثل یک کودک در زیر برف اینسو و آنسو جست وخیز میزد و چیغهای مسرتبار میکشید. بعد میگفت

. حالا بیا که این آدم را توپ باران کنیم -

پسرک ذوقزده سوی پدرش میدوید:

. توپ بارانش میکنیم... توپ بارانش -

هر دو با دستهای سرما زدهء شان برف را کلوله میکردند و در گوشه یی از حویلی انباری از کلوله های کوچک برف میساختند. وقتی که تعداد زیادی ازین کلوله ها انبار میشد، پدر فریاد میزد

. شروع

هر دو با قوت توپها را به سوی آدم برفی می انداختند. پسرک قهقهه میخندید. از ته دل میخندید، ولی پدر چهرهء جدی میداشت. با خشم به سوی آدم برفی توپ می انداخت. در صورتش غضبی عجیب دیده میشد و پیهم میگفت

. بزن، این آدم پیسه دار را بزن... بزن -

پسرک با  خوشحالی فریاد میزد -

. من بینیش را شکستم -

پدر شادمانه چیغ میکشید

. من دستش را... دستش را -

بعد مادر به حویلی می آمد. چادر گرد گلویش پیچیده میبود. کرتی مردانه اش همچنان تکمه هایش شخ بسته میبود. چهره اش سپید میزد. استخوانهای شانه هایش از زیر کرتی مردانه برآمده معلوم میشد. وقتی که پدر را میدید، چهره سپیدش سپیدتر میگشت و با تمسخر میگفت

. بازی کن... بازی کن، بیشرم... با اطفال بازی کن...به کوچه برو بازی کن -

سپس آوازش را بلند تر میکرد. دستهایش را تکان میداد و خشم در چهرهء پریده رنگش میدوید

. ببینید مردم... این مرد را ببینید که از نو طفلش شده... طفل شده -

پدر شادمانیش ناپدید میشد. کلوله برف را می انداخت. پسرک هم کلوله برف را می انداخت و در نوک انگشت هایش سوزش سرما را حس میکرد. پدر سوی مادر میدید و میگفت

. شلیطه، چرا فریاد میزنی؟ ... آبروی مرا میبری -

مادر با تمسخر و عصبانیت میپرسید -

.. تو آبرو هم داری؟ -

پدر برافروخته میشد. خون در چهره اش میدوید و بلند شده میگفت

.تو آبروهم داری؟ تو آبرو هم داری؟ -

بعد فریاد میکشید

. آه، این زن!... زن -

سوی مادر میرفت و بیخ گوشش میگفت

تو میخواهی مرا زهر ترک کنی. ها؟ -

طرف پسرک میدید ـ مثل آنکه میخواست او را به شهادت گیرد ـ و با دستش مادر را نشان میداد

 میبینی، میخواهد مرا زهره ترک کند؟ -

مادر دستش را تکان میداد ـ انگار میخواست همه سخن های پدر را با دستش رد کند ـ و با تمسخر میگفت

!برو کمبخت

پدر با عصبانیت سرکوب شده مینالید

. آه، زن، این گپهایت دل مرا مثل نشتر پاره میکند، میفهمی؟ مثل نشتر -

مادر همان طور با تمسخر تکرار میکرد

 کمبخت؟ -

هر سه زیر برف ایستاده می بودند. برف همچنان می بارید. آدم برفی نیز صدمه دیده زیر برف ایستاده میبود. پدر و مادر با غضب همدیگر را مینگریستند. پسرک سوی آسمان میدید. مسیر دانه های برف را با چشم هایش تعقیب میکرد و آهسته زیر لب میگفت

 اینقدر برف از کجا می آید؟ -

مادر برآشفته به اتاق میرفت. پدر غمزده و سرافگنده زیر برف ایستاده میماند. پسرک از پدر میپرسید

 چی وقت میروی  که کار کنی؟

اندوه از چهره پدر میگریخت، شوق به سراغش می آمد و میگفت

. وقتی که بهار بیاید... فقط وقتی که بهار بیاید -

پسرک میپرسید

 این بهار چی وقت می آید؟ -

پدر با لحن سرشار از امید پاسخ میداد

- وقتی که این برفها خلاص شود. وقتی که باران ببارد. دیگر بهار می آید، می فهمی؟ وقتیکه بهار بیاید، مورچه ها زنده میشوند... به کار شروع میکند، میفهمی؟ مورچه ها

پسرک سوی آسمان سپیدرنگ میدید و فکر میکرد که این برف تمامی نخواهد داشت. بهار نمیتوانست بیاید.... پدر فکر او را در می یافت و با اطمینان میگفت

. آخر می آید... آخر بهار می آید -

پسرک با چشمان ریزه و برقدارش از پشت شیشه مسیر دانه های باران را دنبال کرد. مسیر دانه های باران به آسمان خاکستری رنگ می انجامید. دانه های باران از میان ابر خاکستری رنگ پایین می آمدند. به نظرش آمد که توته یخ خاکستری رنگ بزرگی روی شهر قرار دارد که چک چک آب میشود و پایین می افتد. با خودش گفت

. چی بارانی... تمامی ندارد -

به خاطرش آمد که شب گذشته مادر گفته بودش فردا میبرمت و به مکتب داخلت میکنم

از یادآوری این خاطره لرزید. احساس گنکی در دلش چنگ زد. باران با سروصدا می بارید. از ناوه ها آب می آمد. دیوار های مرطوب سیاه رنگ معلوم میشدند. پسرک زیرلب چند بار تکرار کرد

.... مکتب ... مکتب -

مفهوم مکتب با بهار و باران در ذهنش گد شد. بعد چهرهء پدرش در خاطرش نقش بست. چهره پدرش با مکتب، بهار و باران مخلوط شد. نخستین بار پدرش از مکتب برای او سخن زده بود. پدر گفت بودش که حتمأ مکتب برود. این سخن را پدر خیلی ناگهانی گفته بود. یک بار گفته بود و بس. پسرک اندوه گین شد. بی اختیار در گذشته ها لغزید. یک ماه پیش بود. بازهم برف می بارید. باز هم همه جا سپید میزد. باز هم پدر تا گلو زیر صندلی خزیده بود. و به سختی سرفه میکرد. وقتی که به سرفه می افتاد، رگهای گردنش می پندید و سراسر بدنش تکان میخورد. درین حال پیهم می گفت

. من میمیرم. من میمیرم -

مادر دیگر با پدر دعوی نمیکرد، خشمگین نمی بود. چهره اش بیشتر از هروقت دیگر سپید میزد. استخوانهای شانه هایش از زیر کرتی مردانه اش بر آمده تر به نظر می آمد. مادر دایم میگریست. وقتی که پدر به سرفه می افتاد، می گریست. وقتی که پدر خاموشانه به چت خیره میشد، می گریست. وقتی که کالا هایی را که برای شستن آورده بود، اتو میکرد، می گریست. وقتی که میرفت از بازار زغال بیاورد، باز هم می گریست. پدر در برابر همه خاموش می ماند. تنها وقتی که با سرفه می افتاد، پیهم میگفت

. من می میرم... من میمیرم -

هنگامی که مادر نمی بود، پدر به ستونهای چت خیره میشد و میگفت

- یک روز این برف تمام میشود... بهار می آید. بازار باز میشود و من میروم دنبال کار و غریبی... فقط همینکه برف ها آب شود و بهار بارید

پسرک می پرسید

 این بهار کی می آید؟ -

 پدر با شور و امید جواب میداد

. وقتی که برفها آب شود و باران ببارد. بهار می آید -

پسرک می گفت

... مورچه ها... مورچه ها -

پدر با خوشحالی دست به دست میزد

. ها، مورچه ها هم زنده میشوند و به کار شروع میکند.... فقط همین که بهار بیاید -

پسرک سوی برف به آسمان سپید رنگ میدید و به نظرش می آمد که این برف تمامی ندارد. دلش گرفته و پر از اندوه میشد. زمزمه میکرد

. این برف تمام نمیشود -

پدر باشتباب سنخنش را میبرید

- یک روز تمام میشود. آخر این برف تمام میشود و بهار می آید. اما برف تمام نداشت. می بارید و می بارید. دیگر پدر آدم برفی نمیساخت. بام ها را پاک نمی کرد. بامها را مادر پاک میکرد. پدر پشت سرهم سرفه میکرد. مادر برایش دوا های جوشانده می داد، ولی سودی نداشت. حال پدر روز به روز بدتر میشد. پسرک مانند پدر زیر صندلی میخزید و سه ستون های چت چشم میدوخت. دیگر پدر به او نصیحت نمیکرد که از زنها حذر کند. دیگر نمیخواست به پسرک بقبولاند که زنها علقشان ناقص است. از مادر با احترام یاد میکرد

یک روز که برف می بارید و همه جا را سفید ساخته بود، پسرک زیر صندلی خزیده چرت میزد. بعد آواز گفتگویی را از کفشکن شنید. آواز پدر و مادرش بود ـ با هم در بارهء چیزی دعوی داشتند ـ صدا هایشان بلند و بلندتر شد. پدر فریاد زد

. دیگر طاقت ندارم... هیچ طاقت ندارم -

مادر با گریه و زاری میگفت

. نمیگذارم... نمیگذارم -

پسرک دلش افتاد. برخاست و سوی در رفت. گوشهء پردهء کهنه را بالا کرد. دید که پدر قالینچه را زیر بغل داشت و میخواست بیرون برود. مادر دو دستی به قالینچه چسپیده بود. پدر نفس میزد. چشمهایش از حدقه برآمده بود. رنگش زرد معلوم میشد. پدر دست های استخوانی و پینه بسته مادر را پیش چشمهای مادر گرفت و گفت

 ببین... ببین تو چه شده ای! من دیگر طاقت ندارم که ترا به این روز ببینم. جان تو قیمت دارد یا این قالینچه؟

مادر دستهایش را رها کرد. به قالینچه چسپید و زاری کنان گفت"

- نمیگذارم... مال خانهء خود را نمی فروشم... من بازه هم کالا شویی خواهم کرد، باز هم اتو کاری میکنم. زمستان را میکشم ولی این را نمی...هنوز این دستها میتوانند کار کنند

مادر دستهایش را پیش چشمهای از حدقه برآمده پدر گرفت و تکرار کرد

. هنوز این دستها میتوانند کار کنند -

- پسرک به قالینچه خیره شد. از نقش و نگار های سرخ و سیاه آن خوشش می آمد. از آن دو تا داشتند که مادر روز های عید آنها را روی توشکها می انداخت. پسرک خوشش می آمد که روی قالینچه ها دست بکشد. ساعت ها به آنها خیره می شد و از تماشای آنها لذت میبرد. وقتی که به قالینچه می نگریست، احساس میکرد که در باغی پر از گل و بته است. حالا پدر میخواست که یکی از این قالینچه ها را ببرد و بفروشد. بغض گلوی پسرک را گرفت. سوی پدر رفت و مثل مادرش دو دستی به قالینچه چسپید در حالی که می گریست، گفت

. نبر، این قالینچه را نبر -

پدر از زنخ پسرک گرفت. مستقیمأ در چشمهایش نگریست و پرسید

- تو از حال مادرت خبر داری؟ تو خبر داری؟ تو خبر داری که او چه میکشد؟ او ما را نان میدهد، برای ما زغال میخرد، تو این را میفهمی؟ ببین... اینها را ببین

آنگاه دست های پینه بستهء مادر را در دست های لرزانش گرفت و به پسرک نشان داد -

- می بینی؟ از خاطر من و توست... تو طاقت داری؟ رویش را ببین، مثل مرده زرد شده... بدنش پوست و استخوان شده... من دیشب خواب دیدم، خواب دیدم که مادرت به خانه یی برای کالاشویی میرود. آنوقت ناگهان... آه خدایا! یک سگ بزرگ با او حمله میکند. یک سگ کثیف مادرت را روی زمین می اندازد و این بیچاره دست و پا میزند. آه خدای من، رگ و پوست من از غیرت است من چطور میتوانم طاقت بیاورم؟ سگ، یک سگ کثیف... من چطور می توانم... تف -

پدر نفس نفس میزد. پسرک نفس داغ پدر را به رویش حس میکرد. در چشمهای پدر احساسات عجیبی میرقصید. پدر میلرزید. لبهایش خشک شده بود. دوباره دست های مادر را در دست گرفت وبه پسرک گفت

اینها را ماچ کن... ماچ کن

پسرک دستهای مادرش را به بوسیدن گرفت. پدر هم آنها را بوسید و به چشمهایش مالید. مادر می گریست. پدر گفت

. حالا فهمیدید؟ قالینچه ارزش ندارد، بگذارید... حالا دیگر بگذارید -

مادر دو باره به قالینچه چسپید و فریا زد

- نی ... نی -

پسرک به نقش و نگار های سرخ وسیاه قالینچه چشم دوخت. زمستان از یادش رفت. احساس کرد که در باغی پر  از گل و بته است. بعد به نظرش آمد که پدر میخواهد این باغ را ببرد و بفروشد. به قالینچه آویخت و مثل مادرش گریان فریاد زد

... نی ... نی -

پدر گفت

. شما نمی فهمید -

پسرک و مادرش یکجا گفتند

... نی، نبر...نبر -

پدر چیغ کشید

. شما عقلهای تان ناقص است -

پسرک و مادرش گریستند

. نمی گذاریم که ببری-

پدر فریاد زد

. بروید، گم شوید-

قالینچه را سوی مادر انداخت. مادر قالینچه را برداشت و به اتاق برد. پدر بیحال در کفشکن روی زمین نشست. مدتی به همین حال ماند. برف می بارید. افتادن دانه های برف صدایی  تولید نمیکرد. پسرک به حویلی نظر انداخت. به نظرش آمد که رشته های باریک و سپید بیشماری آسمان و زمین را بهم پیوند داده است. پدر هم باریدن برف مینگریست. بعد ناگهان سوی پسرک دید و گفت-

. بیا... بیا... اینجا

پسرک نزدیک پدرش رفت. پدر آهسته آهسته گفت-

 بچه ام، تو مکتب بخوان، فهمیدی؟ کسی که مکتب نخواند عمرش تباه میشود. مرا ببین... فهمیدی؟-

پسرک سرش را تکان داد. پدر پرسید-

 چی جیز را فهمیدی؟-

پسرک جواب داد

. کسی که مکتب نخواند، عمرش تباه میشود-

پدر گفت

. آفرین!... آفرین!... وقتی که مکتب ها شروع شد، به مکتب داخلت میکنم که رییس شوی

پسرک پرسید

 چی وقت مکتب ها شروع میشود؟

پدر به سوی برف اشاره کرد

. وقتی که این برفها تمام شود. آنوقت به جای برف باران میبارد. مکتبها باز میگردد. مورچه ها زنده میشوند و کار میکنند-

پسرک سوی برف دید. مسیر دانه های برف را با چشمهای ریزه و برقدارش دنبال کرد. به نظرش آمد که برف تمامی ندارد. آسمان از برف بود. درین وضع بهار نمی توانست بیاید. دلش شد که بگوید-

. این برف ها خلاصی ندارد. ولی پدرش فکر او را خوانده بود. شتابزده و با اطمینان گفت-

. نی، یک روز خلاص میشود. آخر یک روز خلاص میشود و بهار می آید-

پسرک گفت

 وقتی که باران ببارد. نی؟-

پدر تایید کرد

. ها وقتی که باران ببارد دیگر بهار است-

روز های بعد سرفه های پدر شدید تر شد. دیگر پدر نمیتوانست از جایش برخیزد. زرد و زار شده بود. از درد سینه اش می نالید

مادر پشت سرهم دوا های جوشانده میدادش. ولی سودی نداشت. حال پدر بدتر شده میرفت. بیشتر نالش  میکرد. شبها از درد فریاد میکشید. مادر یگر کالا نمی شست. اتو کار ی نمیکرد. یک شب به پدر گفت

. دیگر به من کالا نمیدهند. می گویند که خوب نمیشویم. میگویند که خوب اتو نمیتوانم. میگویند که از توانم پوره نیست-

مادر به گریه شروع کرد. به نظر پسرک آمد که مادرش پیر و شکسته شده است. مادر در حال گریه پرسید

 حالا من چطور کنم؟ چی کنم؟

پدر با لبخند تلخی گفت

 چطور کنی، ها؟ چطور کنی؟

بعد به سرفته افتاد. در میان سرفه خندید. قهقهه خندید و گفت

. ستونها را شمار کن... ستونها را-

مادر نالید

.چی ملک خرابیست-

پدر که همانطور میخندید، تکرار کرد-

. ستونها را شمار کن... ستونهای چت را-

سپس خنده را بس کرد و با لحن جدی پرسید

 حالا غیرت به چی درد میخورد؟ بگو... بگو که بفهم غیرت به چی درد میخورد؟-

مادر گفت

. چطور کنم که پیسه نیست. فردا نان نداریم. زغال هم نداریم... پدر مثل آنکه شعار بدهد، فریاد زد

. قالینچه ها... قالینچه ها زنده باد

بعد، به تسلی مادر پرداخت

- آخر این برفها تمام میشوند. بهار میاید. بازار باز میشود. من میروم دنبال کار و غریبی. باز هم قالینچه میخریم. بهار که بیاید، همه چیز درست میشود

مادر به تلخی گریست، ولی در برابر خواست پدر تسلیم معلوم میشد و فردا پدر مٌرد

مادر هر دو قالینچه را فروخت. همه چیز خیلی مبهم به خاطر پسرک مانده بود. بازهم برف می بارید. همه جا سپید میزد. مردهء پدر را در زیر برفت به گورستان بردند. چند نفری که همراه مرده رفتند، سر و صورتشان را پیچیده بودند و در طول راه به بخت بد لعنت میفرستادند. در خانه مادر موهایش را میکند. زنان دیگر هم آمده بودند و می گریستند

پسرک باز هم از پشت آیینه مسیر دانه های باران را با چشمان ریزه ریزه برقدارش دنبال کرد. به نظرش آمد توته یخ خاکستری رنگ بزرگی روی شهر قرار دارد که آرام آرام آب میشود وقطره های آب چک چک به زمین فرود می آیند. آب از ناوه های جاری بود. دیوار های مرطوب به نظرش سیاهرنگ تر آمدند. رشته های باریک آب روی زمین حویلی اینسو و آنسو میخزیدند

بعد در اتاق باز شد. مادر به اتاق آمد. چادرش را گرد گلو پیچیده بود. تکمه های کرتی مردانه اش را هم شخ بسته بود. رنگ پریده معلوم میشد. لبهای باریکش بهم چسپیده بود. به پسرک گفت

. برویم که دیگر ناوقت میشود-

دل پسرک فرو ریخت. احساس ناشناسی سراپایش را لرزانید. کلمه های پدرش در گوشش صدا کرد

. کسی مکتب نخواند، عمرش تباه میشود-

پسرک پیش خودش گفت

. مکتب بروم که رئیس شوم-

از مادرش پرسید

 کسی که مکتب بخواند، رئیس میشود، نی؟-

مادر جوابی نداد. از اتاق برآمد. پسرک هم از دنبال او بیرون رفت. کوچه لای بود. هر دو زیر باران تر شدند. چادری کهنهء مادرش شب و پت شده بود. بوتهای شان در گل و لای شلب شلب میکردند. توته یخ خاکستری همچنان روی شهر قرار داشت. مادر دست پسرک را گرفته بودو به دنبال خود می کشیدش. پسرک میخواست که برای دیوار و دروازه ها فریاد بکشد

من میروم که به مکتب داخل شوم... رئیس شوم

مادر با لحن شکایت آمیز گفت

 چی بارانی؟

پسرک پرسید

 دیگر بهار آمده، نی؟-

مادر جواب داد

. ها، دیگر بهار است-

پسرک پرسید-

 مورچه ها... مورچه ها چی وقت زنده میشوند؟-

مادر پاسخ داد

. به زودی ... همین روزها وقتی که آفتاب برآید-

پسرک برفهای زمستان به یادش آمد. آدم برفی هم به یادش آمد. پدرش به یادش آمد که فکر کرد که همه چیز یک روز به پایان می رسد. اولین بار بود که این فکر در ذهنش پیدا شده بود ـ از ین فکر اندوهی عمیق دلش را فرا گرفت ـ بعد، یادش آمد که دیگر بهار آمده است، زمستان با همه سرما و برفش گذشته است، مورچه ها زنده میشوند. مورچه ها را دید که صف بسته اند و کار میکنند. گلها یک احساس، یک احساس امید در دل پسرک شگفت. شوق در دلش چنگ زد. خواست قهقهه بخندد، اما ناگهان به گریه در آمد. مادرش با آواز مهربان پرسید

نمی خواهی مکتب بروی؟ نمی خواهی؟ چرا؟-

پسرک میخواست فریاد بزند

 چرا همه چیز یک روز به پایان میرسد؟؟-

ولی این را نگفت، تنها در جواب مادرش بریده بریده گفت

.میخواهم بروم... میخواهم-

هوا گرفته و تیره بود. دیوارهای مرطوب سیاه رنگ معلوم میشد. کوه های اطراف شهر در غبار فرورفته بودند. کوچه بوی نم می داد... و باران میبارید                                                                             پایان