سحر گم گشته ناپیداست لیلی
همه شب ها شبِ یلداست لیلی
چراغی را بکن روشن، ببینیم
سیاهی تا کجا با ماست لیلی؟

من ای صبا ره رفتن به کوی دوست ندانم
تو می روی به سلامت سلام ما برسان

 

زین گلستان درس دیدار که می خوانیم ما

اینقدر آیینه نتوان شد که حیرانیم ما

عالمی را وحشت ما چون سحر آواره کرد

چین فروش دامن صحرای امکانیم ما

 

 


خوب وینم عالمه که یی څوک راکړی معنی 
پروت یم سر می ایښی د خپل یار په زنګانه 
شاعر غنی خان ..

بیگانه شدم دوست سلامی بفرست

 حرفی و حدیثی و کلامی بفرست

ما را در این غمکده عمری باقیست 

 

تا اندک نفسی است پیامی بفرست

 

تن آدمی شریف است به جان آدمیت

نه همین لباس زیباست نشان آدمیت

نمک برزخم من شیرین ترازخواب سحرگردد

جگرهاخون شودتایک پسرمثل پدرگردد

پدرازشوق دل درکودکی دست پسرگیرد 

 

به امیدی که درپیری پسردست پدرگیرد

تاچند به هر مرده و بیمار بگریم

وقت است به خود گریم و بسیار بگریم
هرچند زغم جاره ندارم من (بیدل)
این چاره که فرمود که ناچار بگریم



ما نه به دلیل دشواری کار شهامت انجام آن را نداریم

بلکه به دلیل نداشتن شهامت، کار دشوار می‌نماید

 

روشنای آفتاب در نظرش

تاریک شد در عمق یلدا ها

ذهنش در جنگ بود آن لحظه

قلبش سردتر چو یخ بندان ها

سرِ دریاب بر تو می‌نویسم

سرودِ ناب بر تو می‌نویسم

خودِ من غرقه‌ی غرقاب، اما

به‌ روی آب بر تو می‌نویسم

به برکه ی زلال چشــــــم یـــارم

به قلب باصفای تـــــــــو نـــگارم

به عشق آشتین و سوز هجران

به مولایم فسم شوق تـــو دارم


خيالت ازسرم واكردني نيست

به هيچ گل واژه سوداكردني نيست

دلم پرواز مي گيرد به سويت

جدايي را تماشا كردني نيست

 افسوس این لذت خیال ها

سکر تلخ چون بوی گندهء شد

لحظه نگذشت که تن او ,

رقص بربادیش به باد بخشید

دردا که اسیر ننگ و نامیم هنوز

در گفت و شنید خاص و عامیم هنوز

شد عمر تمام و ناتمامیم هنوز

صد بار بسوختیم و خامیم هنوز...

رباعی (حکیم عمر خیّام)

چون عمر به سر رسد چه بغداد و چه بلخ

پیمانه چو پر شود چه شيرين و چه تلخ

خوش باش که بعد از من و تو ماه بسی

از سـلخ بـه غره آیــد از غـره بـه سلخ

 سه مرد درنده ازراه رسید

گندگی شهوت ها در تن شان

گرگانی بودند از شهر گناه

حجابی وی پاره پاره کردند

*** کتـاب زنــده گی افسـانـه هایـت

شده پـر از شب و روزانـه هـایـت

خیـال گـریـه کردن دارد ایـــن دل

بیـــا تا سر نهم بر شــانه هایـت

چه شد غمها ز من دوري نموده

دل ديـــوانـه ســـــر زوري نموده

شــدم مـن با خودم بيــگانه آيا؟

و يا كه عشــق منظوري نموده

بعد از روز ها ء با سکوت تلخ

دوباره برخاست , در خود پیچید

زخم تنش سلاح ظلمت و جهل

آواز از قلب خونیش ترکید

 خواب بودم سخن عشق تو بيدارم كرد

مست بودم نفس مهر تو هوشيارم كرد

تقدير تو در وسعت هر آينه پيداست

تقصير دلم نيست تما شاي زيباست


 این قافله عمر عجب میگذرد

دریاب دمی که با طرب میگذرد

ساقی غم فردای حریفان چه خوری

پیش آر پیاله را که شب میگذرد

خیام

 نه افغانیم و نی تورک ونی تتاریم

چمن زاریم و از یک شاخساریم

تمیز رنگ و بو بر ما حرام است

که ما پروردهٔ یک نو بهاریم

علامه اقبال لاهوری

 

 

دل که رنجید از کسی،خرسنـد کردن مشکل است

شیشه بشکسته را پیوندکــــــــــردن مشکل است

کـــــوه را با آن بزرگــــــــی مـــــــــی توان هموار کرد


نقش  آشنایی
  روز های خوش  بهار گذشت
روز هایی که با تو سر کردم
  با تو در پای  گـُل بنی، تنها
تو به گـُل، من به تو نظر کردم


ذهنش خالی از زیبایی های صبح

نفرتش از زمین و آسمان

هیچ آفتابی ومهتابی نبود آنجا

تا کنند حفظ عزت دامنش

 

صبح ها با امید  دیدن  تو

دیده از خواب می گشودم من
صبح هایی که شامگاهانش
 به خیال  تو می غنودم من

سرایی را که صاحب نیست، ویرانی است معمارش

دل بی‌عشق، می‌گردد خراب آهسته آهــــــــــسته

دوستان این رهبران اجنبی پرور مدام

دشمن بد خواه ما را بهر خود رهبرگرفت


صبحدم آفتاب می خندید،
باغ را نو بهار می آراست
 چشم  من، هر نفس ترا می جُست
 قلب  من، در قفس ترا می خواست

تا بهار  رخ تو می خندید
 مثل  یک باغ می شکفتم من
لحظاتی که با تو می بودم 
از عمر کام می گرفتم من

 

خنده یی بر لب تو گـُل می کرد
 بر رخ  من بهار می خندید
 دل  من زیر  صخره ی سینه
چشمه ی عشق بود و می جوشید

هر دو شیدا، هر دو شوریده
بر چمنزار می شتابیدیم
  بر سر  سبزه های تازه و تر 
می خزیدیم، می خرامیدیم


 دفتر  قصه باز می کردیم
قصه ی عشق، قصه ی دلها
غزل  غصه ساز می کردیم
غصه ی عشق، غصه ی دلها

لحظاتی که با تو می بودم
شاد و شور آفرین و زیبا بود
 مثل  طفلی درون گهواره
 دل من در بَر  تو می آسود.


 

آه! اکنون دران چمنزاران
هر سو جای  تو است، می بینم
 بر سر  سبزه های خشکیده
 نقش  پای  تو است، می بینم

 

بی حرمتی به ساحت خوبان قشنگ نیست
باور کنید که پاسخ آیینه سنگ نیست
سوگند می برم به مرام پرندگان
در شهر ما سزای پریدن تفنگ نیست

 گرم  پرواز  آرزو بودیم
آرزوی بهم رسیدن  مان
غرق  دریای اشتیاقی داغ
 اشتیاق  به بر کشیدن مان

 باد برد از دل  تو عشق  مرا

و ترا دور و دور از من راند
  نقش  آن عشق و آشنایی ها
حک شد و در نگین قلبم ماند

همان ديرآمده دلــــــدار من شد
رفيق خوب و خوش رفتار من شد
پس از اينكه من و عشق مرا ديد
خريـدار دل بیـــــــــــــمار من شد

هـمـه دار و نـدار و هست و بـودم
تــمــام ديــن و دنـیـا وســجـــودم
فــدا ســــازم بــراي بــا تــو بــودن
كه بي تو جسم بیجانست وجودم


تنها یک نفر به قله تاریخ می رسد
هر مرد پا شکسته که تیمور لنگ نیست
 

سفر دل سفر سوي خطر داري دل من

چه آيا در نظر داري دل من ؟

نفس در سينه مي لرزد هميشه

مگر از خود گذر داري دل من

فرشته كمال

پیکر آهنین !

دختری از شهر زیبایی ها

بیدار شد زخواب با دلربای ها

رقصان می چرخید و می دوید

خورشید هم بود درخشان آنجا

رویش با قطراتی شبنم شست

افسوس این لذت خیال ها

سکر تلخ چون بوی گندهء شد

لحظه نگذشت که تن او ,

رقص بربادیش به باد بخشید

حمله در حریم تنش

عزتش آسان به یغما بردند

مثل حیواناتی گرسنه در کمین

بدنش در آماج دستان شان

بوی عطر تنش با گناه بردند

درون سینه ام سوزنهان است

خدا و نام تو ورد زبان است

گذشت عمرم همه درجستجویت

تراخواهم که عشقت جاودان است

کتـاب زنــده گی افسـانـه هایـت

شده پـر از شب و روزانـه هـایـت

خیـال گـریـه کردن دارد ایـــن دل

بیـــا تا سر نهم بر شــانه هایـت

وعده ی خام

درمکتب عشق همیشه ناکام شدم

دل بسته به وعده های هرخام شدم

دیوانـــه شدم زشهــــرخاطـــــر بیرون

افسانــه شدم شهــره وبدنام شدم

 بـیــا دل را بـــه تـاب و تب بیاور

عسل گفتی دو ساغر لب بیاور

سکوت تـــلخ و تنهایی تنــت را

چه فرقی میـــکنــد امشب بیاور

وعده ی خام

درمکتب عشق همیشه ناکام شدم

دل بسته به وعده های هرخام شدم

دیوانـــه شدم زشهــــرخاطـــــر بیرون

افسانــه شدم شهــره وبدنام شدم

فریاد

نفس تنگ است بیا فریاد امروز

دلم کن از قفس آزاد امروز

بیا ای صبح من ای آرزو ها

دل غمدیده را کن شاد امروز

پیوند

به عشقت خورده پیوندسرنوشتم

بیادردیده ی خونین سرشتم

بیا ای آفتاب آرزو ها

تمنا گل کند باغ بهشتم

رنج فراق

خیالت ازدلم بیرون نمیشه

کسی مانند من مجنون نمیشه

شدم رنجور و مردم درفراقت

دیگر این جهره ام کلگون نمیشه

روزعاشقان

امـــروزکــــه روز عاشقان است بیا

ازهجـــرتودل شعله بجان است بیا

(ای نـــوردو چشـــــم انتظار(اسما

برپرسش حال دل چسان است بیا

من وتو

من وتو عاشق دیدار هستیم

به هم لایق وباهم یار هستیم

نداریم ترسی از دشمن به دنیا

به صدق عا شقی اقرار هستیم

تماشا 

از اشک بچشــم خویش دریادارم
دیدارتــــــرا دوست تمــــــــنا دارم
یکسوی دلــم آتش و یکسو آبست
من سوختن خویش راتماشادارم
اسما سخی عزیز 

دانه عشق
خــــزان کــــردی بهار روزگارم
چــــه کـــردی با دل امیدوارم
نمیخورد مرغ دل از دانه عشق
بدام افگندی و کردی شکارم
اسما سخی عزیز

شهرآرزو
در سینه شرار سوختن هادارم
درخانـه ی دیده موج دریا دارم
ای رفـته ز شهر آرزویم به کجا؟
بــــازآ، بـازآ ! تــــرا تمـــــنادارم
اسما سخی عزیز

 آتش سوزنده 

درون سینه ام دل بیقراراست
براهت مانده چشمم انتظاراست
فراقت آتش سوزنده باشد
زسرتاپا وجودم پرشرار است
اسما سخی عزیز

تابنده باشید
عزیزان دوستانم زنده باشید
چوخورشید فلک تابنده باشید
سپاس خشک و بیروحم پذیرید
دل شادو لب پرخنده باشید
اسماسخی عزیز

کنج قفس 
درکنج قفس گریه مستانه کنم
دل را زغم عشق تو دیوانه کنم
آتش به قفس زنـم برآیم بیرون
کفترشــوم و به بام تو خانه کنم
اسما سخی عزیز

ناله جانسوز 
درسینه دلم ترا صدا دارد یار
صد زخم عمیق ازجفادارد یار
گرمیشنوی ناله جانسوز مرا
باز آ باز آ که دل ترا دارد یار
اسما سخی عزیز

مژده
سال نو دوستان مبارکباد
مژده گلفشان مبارکباد
روزمیلادحضرت عیسی 
جشن خلق جهان مبارکباد 
اسما سخی عزیز

 بانگاه لطف
ای فدایت جان من حال تباهم را ببین 
دردمند عشقم و روز سیاهم را ببین 
آنکه بردارجفایش کرده ای قلب من است 
بانگاه لطف قلب بی گناهم را ببین 
اسما سخی عزیز

وطنم

میهنـــم خاک تراگلشــن دوران بینم
شوکت وشان تراکوکب رخشان بینم
آرزو منـد بهــار تـــــوام آبــادی تو
دشمن خیره سرت خوار پریشان بینم
اسما سخی عزیز

غم صدساله
نفس درسینه بیتو ناله دارد
دلم درد و غم صدساله دارد
شب و روز انتظارت را کشیدن
به مشکل زندگی دنباله دارد
اسما سخی عزیز

پیونددل
دلم ازعشق تو سیری ندارد
زتو امیدبی مهری ندارد
دلی گربادلی پیوندگیرد
شودعاشق غم پیری ندارد
اسماسخی عزیز

عشق جانسوز
آتش عشق دردلم افروخت رفت 
استخوان وجسم وجانم سوخت رفت 
آمد و نام و نشان خود نگفت 
سینه ام با تیر هجران دوخت رفت
اسما سخی عزیز

جنون عشق 
جنون عشق رسوایم نموده 
خیالت بی سر و پایم نموده 
به جزتو دل به کس الفت نگیرد 
به خود درمانده تنهایم نموده 
اسما سخی عزیز

دل آزرده 

غم عشقت دلم آزرده کرده 
جدایی هایت مرا افسرده کرده 
گلاب باغ هستییم تو هستی 
نبودت باغ دل پژمرده کرده 
اسما سخی عزیز

 

دوبيتـي هـاي مـن خونِ جـگر شد
تبـم در نيـمهء شـب بيـشــتر شد
دگـر صبـرم بـه سـر آمـد ز ســـودا
ولــی سـودای جـانانم به سر شد
ړابعه رشید

در کارگاه رنگرزان دیار ما
رنگی برای پوشش آثار ننگ نیست
دارد بهار می گذرد با شتاب عمر
فکری کنید فر صت پلکی در نگ, نیست

دلـم ســرد از جــفـای یــار گشته
ســرم مشــغول كار و بــار گشته
بـيـــا دردم دوا كـــن آفـــت جــان
كه غم هايت به دل بسيار گشته

رابعه رشید

دلی دارم دل ديوانـــــه دارم

و بـا غـم هاسـربیـگانـه دارم
درين رویا شدم با خود گرفتار
زصـد جـانانـه ي یکدانه دارم
رابعه رشید

روزی که دلت مرا طلب کرد بگو
عشقم به دلت اگر طرب کردبگو
مهر تو به عمق قلب من جا گیرد
وانگه که لبت هوای لب کرد بګو
رابعه رشید


برنگشتی
شب یلدا بی یارم سحرشد
تمام آرزویم بی اثر شد
نه برگشتی ونه دادی پیامی
دل آشفته ام آشفته ترشد
اسما سخی عزیز

شب یلدا
شب یلداست نیستی بیقرارم
برای دیدنت چشم انتظارم
نمی آیی شب یلداست امشب
سیه گردیده بیتو روزگارم
اسما سخی عزیز

شب یلدا
شب یلدا بودخوابم نیامد
بودتاریک مهتابم نیامد
دلم ازظلمت دنیاگرفته
دریغا نور شب تابم نیامد
اسما سخی عزیز

غوغا
شب تاریک شب یلداست یاران
جهان در شور و درغوغاست یاران
زمین افسرده وظلمت درآغوش
دل من بیکس و تنهاست یاران

دردعشق
خبر از حالت دل داری یانه؟
زدرد هجرمشکل داری یانه؟
کسیکه عاشق است دردش فزون است
چو ریشه پای درگل داری یانه؟

اسما سخی عزیز

 جنون با بلهوس در جنگ می بود

فضـای قلـب ها یـکرنگ می بود
اگر دلهـا شدی لبـریـز از عشق
کسی آیـا دگـر دلتنگ می بود؟
رابعه رشید

 اگـر خواهی مرا امشـب صـدا کـن

تــمـــــام درد هــــايــت را دوا كـن
حــريــفـانــت اگــر بـيــدار گشـتند
بــزن زانـــو بـغـل صـبـر خــدا کـن
رابعه رشید

عطرجیهون

عجين شد عشق تو باخون به رگها
شبيه رفتــــن جـــــــــــنون به رگها
بجان مــــن چنان خـــــود را دميدي
كه چون عطر خوش جيحون به رگها
رابعه رشید

ازغمت من بی قرارم روز و شب
سـر ز بـالین بـر ندارم روز و شب
گـرچه هـر لحظه رهـایـم میـکنی
بـاز هـم میـل تـو دارم روز و شب
رابعه رشید

میبینی عجب دنیایست

حتاکسانیکه در مرزعه گل
فقط خار میکارند
صرف آرزوی چیدن گل دارند
رابعه رشید

پرستو بـا پَـر و بالي شكسته

دل خود را بـه يـك اميـد بسته
نمی داند چه شد با روزگارش
به كنج لانهء سردش نشسته
رابعه رشید

 خوشست خـلوت اگر یار یار من باشد

نه من بسوزم او شمع انجمـن باشد
من آن نگین سلیمان به هیج نستانم
که گاهـگاه بر او دسـت اهرمـن باشد
حافظ
  

دلا ! آتــش گـرفتـی در ندادی
چرا در پـای جانان سر ندادی
توافق کرده ای بـا درد هجران
نـویـد از وصـل آن دلبر نـدادی
رابعه رشید
 

پیدا نمیشی
به هرجا میروم پیدا نمیشی
چرا برخواب من رویا نمیشی
اگر آموخته یی از مکتب عشق
چرادیوانه ی (اسما) نمیشی
اسما سخی عزیز

خونجگر
رفتــــی به دلم نالــه شرر می بارد
دامــن ،دامــن خونجگــــر می بارد
ای رفته بروکـــــه بی وفایی کردی
چشمم زغمت سرشک تر می بارد
اسما سخی عزیز

جستجو
شب یلداست ومن درجستجویت
بیاجانم نشینم روبه رویت
تویی درخواب ومن بیدارم امشب
نشینم درخیال و گفتگویت
اسما سخی عزیز

 

آدم رو تا یک جایی "صبــور" خطاب میکنند
از حد که بگذره بهش میگن "احــمق

********************

گاهی چنان زمین می خوری
که یک عمر باید خودت را بتکانی



مشتم را که باز کردم،پرید

حق داشت...دستم آسمانش نبود


آشفته

بیا در دل سخن نا گفته دارم
به سینه موج خونی خفته دارم
بیاکه قامت صبرم شکسته
تونیستی حالت آشفته دارم
اسما سخی عزیز


” زندگی یک مشکل نیست که باید حلش کنی
بلکه یک هدیه است که باید ازش لذت برد



وقتی زندگی 100 دلیل برای گریه کردن به تو نشان میده ،
تو 1000 دلیل برای خندیدن به اون نشون بده 



رفته بودم برایت

یک شاخه ی بلند معطر از

آرامش آسمان بیاورم

وقتی بر گشتم ، رفته بودی 



تـک و تنها نشسته گـریه کردم
دل تنـگ و شکسته ګریه کردم
خبرداری که چه کردی تو با من
زدل خون لخته لخته ګریه کردم


ازغمت من بی قرارم روز و شب
سـر ز بـالین بـر ندارم روز و شب
گـرچه هـر لحظه رهـایـم میـکنی
بـاز هـم میـل تـو دارم روز و شب


چراغ شهر ما نوری ندارد
شبانگاهان شر و شوری ندارد
خودش را زنده می گیرد به خورشید
ولیکن مرده است، گوری ندارد

 راز عشق در این است که 

شریک زندگی ات را
در چار چوبی که خودت می پسندی
حبس نکنی

پرستو بـا پَـر و بالي شكسته
دل خود را بـه يـك اميـد بسته
نمی داند چه شد با روزگارش
به كنج لانهء سردش نشسته
رابعه رشید

 خوشست خـلوت اگر یار یار من باشد

نه من بسوزم او شمع انجمـن باشد
من آن نگین سلیمان به هیج نستانم
که گاهـگاه بر او دسـت اهرمـن باشد
حافظ

روزی که دلت مرا طلب کرد بگو
عشقم به دلت اگر طرب کردبگو
مهر تو به عمق قلب من جا گیرد
وانگه که لبت هوای لب کرد بګو
رابعه رشید

اگـر خواهی مرا امشـب صـدا کـن

تــمـــــام درد هــــايــت را دوا كـن
حــريــفـانــت اگــر بـيــدار گشـتند
بــزن زانـــو بـغـل صـبـر خــدا کـن
رابعه رشید

 

جنون با بلهوس در جنگ می بود
فضـای قلـب ها یـکرنگ می بود
اگر دلهـا شدی لبـریـز از عشق
کسی آیـا دگـر دلتنگ می بود؟
رابعه رشید

  دوبيتـي هـاي مـن خونِ جـگر شد

تبـم در نيـمهء شـب بيـشــتر شد
دگـر صبـرم بـه سـر آمـد ز ســـودا
ولــی سـودای جـانانم به سر شد
ړابعه رشید

روزی که دلت مرا طلب کرد بگو
عشقم به دلت اگر طرب کردبگو
مهر تو به عمق قلب من جا گیرد
وانگه که لبت هوای لب کرد بګو
رابعه رشید

دلـم ســرد از جــفـای یــار گشته
ســرم مشــغول كار و بــار گشته
بـيـــا دردم دوا كـــن آفـــت جــان
كه غم هايت به دل بسيار گشته
رابعه رشید

می بینی عجب دنیایست

حتاکسانیکه در مرزعه گل
فقط خار میکارند
صرف آرزوی چیدن گل دارند
رابعه رشید

نشنو از نى بشنو از دل

كه دل حريم كبرياست
نى بسوزدخاك و خاكستر شود
دل بسوزد خانه دلبر شود

دلی دارم دل ديوانـــــه دارم

و بـا غـم هاسـربیـگانـه دارم
درين رویا شدم با خود گرفتار
زصـد جـانـانـه ي یکدانه دارم
رابعه رشید 

وادی هجر 
منم لیلای عشق تو چرا مجنون نمیگردی
چرا ازخانه ی تنگ دلم بیرون نمیگردی
چقدر در وادی دل تشنه هجران بگریم تلخ
بگو ای اشک جوشانم چرا جیحون نمیگردی
اسماسخی عزیز

غیر از خیال جانان فکری به سر نباشد
جز عشــــق او ما را مهری دگر نباشد
تا زنده ایم به عشقش جز وصل او نجوییم
جز بر جـــــــمال رویش ما را نظر نباشد


همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد
دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی

گریــه کردم بی مـروت گریـه ام را دیدورفت

شاخ گل بودم به گلدان غنچه ام را چید ورفت
در تمـنای وصالش گریه هاکردم ولی
اشک چشـمانم بدید وبردلم خندیده رفت
من از او رســم وفا خواستم ام دریغ

 

دل تنگ خنده های تو ام مهتاب من
محتاج یک نگاه ات دو چشم پر آب من
سرد است سر نهادن به زانوی بی کسی
یک عاشق غریب منم ، سلطــــــــان من
بی تو دلم گرفته ز هر چیز این زمین
بی تو هم آسمان ندارد جواب من

آخر به پای عشق تو دل پیر می شود
ارچند طفل اشـک زمینگیــر می شود
تـار نگه به سوزن مژگان چو میکشم
هر بخیه ی به دل بزنم چیر می شــود

 کجایی؟

دلم از سوز عشقت در گرفته
تودوری سینه ام محشرگرفته
سر و جانم به قربانت کجایی؟
خیالاتت مرا دربرگرفته


بمیرم

به لبهای هـــوسناکت بمیرم
به قلب و سینـــه پاکت بمیرم
هوس دارم بمیــــرم درکنارت
به پیش چشم نمناکت بمیرم

بیداد
درون سینه صدفریاد دارم
فغان از درد و از بیداد دارم
تورفتی شکوه دارم ازفراقت
زهجرت خاطرناشاد دارم
اسما سخی عزیز


یک شب رنگت می کنم 

سبزت می کنم
بهت شاخ ُ برگ می دهم 
بعد ، در سایه اَت آرام می گیرم

درد بی درمان
به سینه آتش سوزانم ازتوست
سرشک و دیده ی گریانم ازتوست
نمی آیی به پرسان دل من
فغان و درد بی درمانم ازتوست

دلـش صـد پاره شـدبیچاره و زار

شـبـی که دادمـش آزار بسـیار
سزاوارش همین بودوازاین بیش
ولـی من کی بلـد بـودم دګر کار

گفته بودی که شوم سمین تن تو

و بـه خـونابهء دل تر نکنم دامن تو
بـنـگر خوب تو در آیینهء روشن من
تــا شــود جـان و دلــم مسکن تو

رباعی
از دوري تــو دلم بــه تـــــب مي آيد
حالم به فغان چو مـرغ شب می آید
روزی که تــو پـیــغام کنـی آمـدن ات
دل از قفــس سـیـنـه به لـب می آید

 

بر کوزه‌گری پریر کردم گذری
از خاک همی‌نمود هر دَم هنری؛
من دیدم اگر ندید هر بی‌بصری
خاک پدرم در کف هر کوزه‌گری

 خیام 

 

سفر دل سفر سوي خطر داري دل من

چه آيا در نظر داري دل من ؟

نفس در سينه مي لرزد هميشه

مگر از خود گذر داري دل من

 فرشته كمال


یک شبی در کلبه"ی ما روز کن

بوریا گر نیست نقش بوریا افتاده است


چون آب به جويباروچون باد به دشت 

روزي دگر از نوبت عمرم بگذشت 
هرگز غم دوروز مرا ياد نگشت 
روزي كه نيامدست و روزي كه گذشت خیام

تو بادۀ ناب خوشگواری ای دوست

تو موج نسیم بی قراری ای دوست
من صخرۀ بی صدای دامان شبم
تو روح لطیف ابشاری ای دوست


كس نديدست زمشك ختن و نافه ي چين
آنچه من هر سحر از باد صبا ميبينم

 


طوفان اشک حسرتم، افسانه ها دارد به دل
شمع بساط حیرتم، پروانه ها دارد به دل
ای عاقلان آزادگان زنجیرو میخواهد دلم
صحرای من دنیای من دیوانه ها دارد بدل
مستیء مینایم برقص آرد دل پیمانه را
رتل گران فطرتم مستانه ها دارد بدل

نبـاشد همچـــو تـــو ســـرو خرامان
کنار جـــوی میـــان بــاغ و بوستان
به رنگ و بوی و بالطف و قشنگی
گلـــی چــون تـو ندیـــدم در گلستان



قــــدت از گل عمارت میکنـــم من
لبت از بــــوسه غـارت میکنـم من
دهانت غنچــــه و مـن مثــــل بلبل
دمی صد بـــار زیــارت میکنم من




 خودکشی

اگر خواستی دلی را بشکنی
کوشش کن تا خوب توجه کنی
که تو در آن نباشی
رابعه
 زدي تو بر دل ما زخم ناسور
كه مانده تا ابد بدجور، ناجور
بجاي آنكه تو مرحم گذاري
برويش ميگذاري نمك شور

غروب عمر
تنها منم به گوشه ی عزلت نشسته ای
با غم قرین بوده در این بحر بیکران
با درد و رنج و غصه بیآمیخت جان من
با قلب پر ز درد ز غمها شکسته ی

پاس عشق 
چو بارانی به من می باری یانه؟
محبت دردلم میکاری یانه؟ 
دلی داشتم گذاشتم پیش پایت
تو پاس عشق من میداری یانه؟ 
اسما سخی عزیزی
 

 به بـالِ عاشقی پر می فرستم

گـل بـارانی تـر می فرستم
اگـر تـا هفته ی دیگر نیایی
به دنبالت کـبـوتـر می فرستم

 به دنبالت کـبـوتر می فرستم

نـگاهـم را دمِ در می فرستم
بـه پـهـنـای نگاه های کـبـوتـر
برایت شعرِ دیگر می فرستم

بـه دنـبـالت کبــوتـر می فرستم

به چشمانِ تـو بـاور می فرستم
به سودایـت قسم سودی نجویم
نیایی، بر درت سـر می فرستم 

 ای مـرغ شباهنگ دل انگیـز، بنال

قـربان تـــو، ای طــایر شب خیز، بنال
از نالهء تــو مـرغ دلـم نالد زار
این ناله بــه آن نـالـه درآمیز، بنال

چـــــــــو از دل عشــــــق رفـت آزار آیـــــد
چــــو ـــگل رفت از گلستـــــان خـــار آیـــد
نمـــی بینی کــــــه چـــــون پنهان شود مهر
شب تـــــاریــــک انـــــــدوه بـــــــــار آیـــد
راحله یار

خانه عشق
دل خانه عشق توست آبادش کن
بامهرو وفای خـویش شادابش کن
در ورطه هجــران توگم شددل من
بانغمــه ی عاشقانه فریادش کن

اسما سخی عزیزی