الا ای باد شبگیری پیام من به دلبر بر

بگو آن ماه خوبان را که جان با دل برابر بر

به قهر از من فگندی دل بیک دیدار مهرویا

چنان چون حیدر کرار در ان حصن خیبر بر

تو چون ماهی و من ماهی همی سوزم

بتابد بر غم عشقت نه بس باشد جفا بنها دی از بربر

تنم چون چنبری گشته بدان امید تا روزی

ززلفت برفتد ناگه یکی حلقه به چنبر بر

ستمگر گشته معشوقم همه غم زین قبول دارم

که هرگز سود نکند کس بمعشوق ستمگر بر

اگر خواهی که خوبانرا بروری خود به عجز آری

یکی رخسار خوبت را بدان خوبان برابر بر

ایا موذ ن بکار و حا ل عا شق گر خبر داری

سحر گاها ن نگاه کن تو بدان الله اکبر بر

مدارای (بنت کعب) اندوه که یار از تو جدا ماند

رسن گرچه دراز آید گذ ردارد به چنبر بر

 رابعه جان زنده گی چقدر بی نمک است 

سرگذشت-رابعه - بلخی-شاعر

  شــاهـدخت و برده )نامـه به رابعه بلخی)

نگارنده: نوشین ارباب زاده

رابعه جان!

به تو مینویسم از فراسوی سده ها، از سرزمین زندگان به خاکدان مردگان. سال دوهزارودوازده است. میسـنجم: نزدیک به هــزاروهفتاد سـال پیش کشـته شـده ای و سـوسـوی شـکوه نامت به نخسـتین پـرونده "قتل ناموسی" گره میخورد.

رابعه! بگذار بگویم مرا با سروده هایت کاری نیست. میدانم نخستین دوشیزه سرودپرداز کشورم هستی. میدانم نامور، پارسا و پرآوازه ای؛ و نیز همزاد زبان مان: فارسی. میدانم آرامگاهت را زنان و مردان نیایشگاه ساخته اند.

باز میگویم به سروده هایت دلبستگی ندارم. آخـر، در سرزمین عشق و دروغ و کشتار هر کس شاعر است. اینجا جنگسالاران هم شعر مینویسند. دوشیزگان گاه در تنگنای سلولها و گاه در پشت دیوارهای گلین کاشانه های روستایی میسرایند. دستگاه رادیو و برنامه ویژه "سرود بانوان" هم داریم. دختران ما از کنار اجاق و دیگدان دزدانه بیرون میروند، با تلفونهای همراه به رادیو زنگ میزنند و نگاشته ها شان را دکلمه میکنند. آنها ازین هنر در دو لایه کار میگیرند: گفتن سخن راست و پوشاندن سخن راست.

اینجا هر کس به شعر پناه میبرد تا همه چیز و هیچ را گفته باشد. به این میگویند بهادری پرسش انگیز. باور دارم زبان ما در واکنش به ترس – همینگونه تراش یافته است. سرشار بودن از واژگان دوپهلو بهترین و کارآفرین ابزار است برای مردمی که یارای راستگویی را در خود نمیبینند.                                                                                                                            در میان ما افغانها شعر زبان آدمهای بزدل است. و به آنچه گفتم باور دارم.

رابعه! به مرده رنگ شاعرانه ات، آن چند چکامه و مصراع پراکنده که از تو بر جا مانده اند، دلچسپی ندارم و نه به آنچه که با خونت روی دیوار نگاشته ای.

زنی هستم از سرزمین خودکشتنها، سرزمینی که خاکش با خون شهیدان رخدادها آبیاری میشود. و دلچسپی دارم به نیمرخ مرگبار افسانه ات؛ به سرخی رنگ رودبار خونت؛ به برادرت حارث، همان اورنگ نشین آدمکشی که زندگی ترا پایان داد؛ همانی که فرمان داده بود بندهای هر دو دستت را ببرند؛ همانی که کشتارت را رندانه نقشه کرده بود، زیرا دوستت داشت. چرا نمیداشت؟ یگانه خواهرش بودی.

سال دوهزارودوازده است. برادران افغان هنوز خواهران شان را میکشند. ما همچنان و همزمان مهرگستر، نازکدل، ستمگر و آدمکش مانده ایم. خواهر/دختران مان را دوست میداریم، ناز میدهیم، به آنان میبالیم، کارد را تا دسته در سینه ها شان فرومیکاریم، آنها را میسوزانیم و زیر آب میکنیم.

رابعه! همانی که بودیم، هستیم: دگرگونی ناپذیر. و رودبار خون آمیزه "عشق و نفرت" هنوزه در نهاد ما سیلان دارد.

میپردازم به بکتاش که دوستت داشت. در پارینه نگاریها آمده است: تو او را از کام مرگ رهانیدی. میگویند جنگ بود (هنوز هم هست) و تو در نقش رهاننده اش پدیدار شدی. میگویند با روپوش و جوشن میتاختی. درافسانه ها آورده اند: فریادهایت مردان را به دلهره افگند و نبرد را به فرجام رساند. هنگامی که بکتاش را از آوردگاه بیرون کشیدی، سپاهیان ترا "فرشته" انگاشتند.

خنده ام میگیرد هنگامی که افغانها از تو مینویسند: "کبوتر بلند پرواز، دوشیزه یی با لبان یاقوتی و دندانهای مرواریدگون..." و بدتر از همه: "دختری که پرنده دلش زندانی قفس عشق بود ..."                                                                       رابعه! هنوز درگیر همان یاوه های کهنه هستیم.

و بکتاش ... آیا می ارزید؟ میدانم با او چگونه "دیدار" داشتی. دربار بزمی برپا کرده بود و تو که دختر بودی، نمیتوانستی آنجا گام گذاری. بر بام آمدی. خنیاگریها، خنده ها و شاید آوای سنگین مردها ترا به خود خواند. بکتاش را دیدی. از بام نگاهش میکردی که باده میریخت، مینواخت و میسرود. او بلند بالا و خوشرو بود و تو دل باختی. همان کلیشه همیشه!

به خود درد سر خریدی، رابعه! بکتاش نوکر دربار و برده حارث بود. شاهدخت شیفته برده شود؟ مگر برادر زنده نباشد!

رابعه! هنور همانیم و چنانیم. چندی پیش عکس دختر و پسری را در فیسبوک دیدم. برگه به برگه میرفت و دست به دست میشد. در پای عکس خواندم: "... دو دوست ..." پیکرها شان مانند میوه های رسیده از درختی آویزان بودند. در یادداشت دیگری زیر عکس نوشته بودند: "باید چنین میشد!" مردان بسیاری با یادداشت پسین همنوایی داشتند. از دخترهای بیننده عکس وخواننده متن  آوایی برنخاست.

رابعه! اگر زنده میبودی، اینک پس از درازنای سده ها – به گمان زیاد – دگرباره کشته میشدی. خاک افغانستان پذیرنده عشق نیست.

در پارینه نگاریها آمده است: هنگامی که چشمت به بکتاش افتاد، "توفان" عشق در وادی روانت وزید؛ نژند و سرود پردازت ساخت، پنهانه بزرگی در دل دخترانه ات داشتی و این راز ترا میکشت.

در افسانه ها آمده است: شاعری از نهانخانه جانت غریوا برون جهید، آنگونه که سیلاب از سد. نمیخورد، نمینوشید، نمیخوابید، نیمه جان شده بود دختر ساده!

اگر دایه ات تیمارداری نمیکرد، مرده بودی. او با مهر و مهربانی به اندرونت ره گشود و گفت: "پنهانش مکن، برونش انداز." و همین برون افگندن پایانت بود. رابعه! زندگی ما امروز هم همان است: نگوییم، برباد رویم؛ بگوییم کشته شویم.

به دایه ات گوش دادی و به بکتاش نامه دلدادگی نوشتی. هر باری که به کشیدن نقش چهره ات در آن نامه می اندیشم، میخندم. در پارینه نگاریها آمده است: دیدگان افسونگر، دندانها مروارید، لبها یاقوتی و .

مرا به زیباییت کاری نیست. شاید زیبا نبودی. شاید سرودپردازان ترا چنان آراسته باشند؛ زیرا چه کسی میخواهد لیلای داستانش زشت باشد یا شاهدخت افسانه اش نازیبا؟                                                                                                                    مرا با رنگ و رخت کاری نیست؛ به پیامد عشقت – ریخته شدن خونت – کار دارم.

بکتانش بهانه یی بیش نبود: "الهام آسمانیی که رابعه را به سرایش واداشت." رابعه! نگاه کن: مردان خامه پرداز ما، حتا همروزگارانت، عشق ترا با پرداز ویژه رنگ "روحانیت عرفانی" زده اند. آنها میفرمایند: "راست و درست این است که تو عاشق خداوند بودی، نه دلباخته آدم زمینی."

در افسانه ها میخوانیم: هنگامی که بکتاش ترا در میان گروهی دید و آرزومندانه به دیدارت شتافت، سرد و دشمنانه رخ برتافتی؛ او را آشفته تر گرداندی و وانمود ساختی که گویا احساست معنویت عشق بود، نه نیاز و گرایش تنانه. گیرنده چندین نامه عاشقانه که انگار تنها و همیشه "چشمه الهام" باشد، چرا و با چه شهامتی سوی تو آید؟

رابعه! از سپیده دم مرگت تا کنون تلاش میشود شکوهت را از اینسو و آنسوی آرامگاهت گرامی دارند! ترا توانمندیهایت در فرازگاه تاریخی نخستین دوشیزه سرودپرداز فارسی نشاند. اینهمه سنگینی سهمگین چگونه بیامیزد با سرشت دختر جوان پاکبازی که برادر خودش به کشتارش برمیخیزد تا آبروی خویشتن را پاس دارد؟ و به اینگونه داستانت را ویراستند تا "محترمه" بی بی صاحبه را "پاکسازی" کرده باشند.

رابعه! ما امروز هم مردگان را ارج نمیگذاریم. با دریغ، همینکه کسی میمیرد، می آغازیم به زنجیره دروغپراگنیها در پیرامون این یا آن گوشه زندگیش.

در پارینه نگاریها آمده است: روزی با رودکی، آن سرامد سرودپردازان دربار روزگار، دیدی. شما دو تن با داد و گرفت مصراعهای بیدرنگ سخن زدید تا نیروی چیرگی بر وزن و قافیه و اشاره و استعاره را به یکدیگر وانمایانید. هنرنمایی تو او را گرفت، چنانچه سروده هایت را یکسره به یاد سپرد. شاید از آنرو که به پاداش نابینایی، گوش زیباشنو و زمینه زیباپذیر داشت.

آیا در آن دم کوره دم از خویش رفته بودی که پرده از نگفتنیها برانداختی؟ اگر پریدگی رنگ دل باختن بر رخسارت مینشست، او نمیتوانست ببیند. ولی رودکی رند هشیار و زودیاب بود. مگر سی پاره قرآن را در هشت سالگی حرف حرف به یاد نسپرده بود؟

مرا با سروده های رودکی – که دیگرانش نیایشگرانه میستایند – کاری نیست. میخواهم به نقشی که در کشته شدنت داشت، بپردازم.

در پارینه نگاریها آمده است: در بزم پس از نبرد، همان نبردی که در گرماگرمش بکتاش را از کام مرگ رهانیده بودی، رودکی رازت را آشکار ساخت. آیا بیش از اندازه نوشیده بود یا بیش از اندازه به هنرت رشک میبرد؟ شاید هر دو. هر چه بود، آن شب زبانش لجام گسیخت و سروده های ترا فر اوان برخواند. انجمن سرودپردازان و انبوهه جنگاوران بیخود شده بودند. آنها به رودکی گفتند: "های! زبان بگشای و نام این چکامه سرای را آفتابی کن."

رابعه! سرنوشت تو همانجا، در نبودت، بدون آنکه بدانی، نگاشته میشد. روزگار ما نیز چنان است: نقشه مرگ مان چیده میشود، هنگامی که خفته باشیم.

در افسانه ها آمده است: رودکی لب گشود (شاید خیلی هدفمندانه واژگانش را برگزید) و گفت: "این مصراعهای زرین از رابعه بنت کعب فرمانروا می آیند. شایان یادکرد میدانم که مصراعها سوزان اند، زیرا رابعه دل در گرو عشق نهاده، در گرو عشق بکتاش، همانی که غلام عالم است."

رابعه! اینست آنچه در بزم میگساران نیمه شب بخارا، فرسنگها دور از زیستگاه تو آفتابی شد. رودکی نه تنها بر گرده باورت لگد زد، هنرت را نیز به لجن آلود و زندگیت را بر لبه تیغ نهاد. در نقشه پنهانی چگونگی کشتارت او نقش دستیار را بازی کرد.

گفتم که او را و هنرش را نیایشگرانه میستایند، و باز میگویم: مرا با آنها کاری نیست. کار دارم به اینکه رودکی – آگاهانه یا ناآگاهانه – چگونه تهداب نقشه کشته شدنت را سنگ گذاشت. رابعه! ما و رازهای مان هنوز با همان دشواری دست و گریبانیم.

هنگامی که رودکی همزمان ترا پرآوازه و رسوا ساخت، برادرت آنجا بود. او از بزم برخاست و گرچه خم به ابرو نیاورد، در دلش آتش خشم تباهکنی زبانه کشید، زیرا تو در نگاهش "لکه ننگ" شده بودی.

رابعه! کاش میدانستی که امروز داستانت در آموزشگاهها، رسانه ها و گفتگوهای زنان زبان به زبان میگردد. آهنگش پایا و پاینده است. کدام آبرو؟ کدامین بدکارگی؟ همه اش همان است: ته نشین شدن در گرداب خونهای ریخته خود مان که به نام سرنوشت بر ما پذیرانده میشود، درست مانند سوگ تیره زندگی.

و فرجام افسانه ات را چنین می آورند: برادرت فرمان داد ترا زندانی گرمابه سازند و بندهای دو دستت را نشتر زنند. او گفته بود: "رابعه در گرمابه تنها باشد و دروازه با سنگهای بزرگ تخته گردد."

از دستهایت که خون میریخت، آوای گریه ات را اینسوی دیوار میشنیدند. کسی به کمک برنخاست. روز دیگر پیکر خونالودت را بیرون آوردند. بر دیوارهای رنگین با سرانگشتان فروبرده در جویه های خون خودت شعر عاشقانه نوشته بودی.

رابعه! پس از مرگ "بی آزار" شده ای. ترا که در شادابی و شگوفایی جوانی جان سپرده بودی، "مادر شعر فارسی" میخوانند. هنوز دروغگویانی بیش نیستیم. خون آمیزه "عشق و نفرت" همچنان جاریست و سروده ها دنباله دارند.

رابعه! خوابت خوش!

 

در پایان می افزایم: عشق هنوز در افغانستان جان میستاند.

رابعه بلخی

 

اولین شاعره زبان دری که در تذکره ها از او نام برده شده است، رابعه بنت کعبه قزداری میباشد که هم عصر شاعر و استاد شهیر زبان دری رودکی بود و در نیمه اول قرن چهارم در بلخ حیات داشت، پدر او که شخص فاضل و محترمی بود در دوره سلطنت سامانیان در سیستان، قندهار و بلخ حکومت می کرد.

این دختر عاقله و دانشمند در اثر توجه پدر تعلیم خوبی اخذ نموده ، در زبان دری معلو مات وسیعی حاصل کرد، و چون قریحه شعری داشت ، شروع بسرودن اشعار شیرین نمود. عشق ای که رابعه نسبت به یکی از غلامان برادر خود در دل میپردازد ، بر سوز و شور اشعارش افزوده آنرا به پایه تکامل رسانید . چون محبوب او غلامی بیش نبود و بنا بر رسومات بی معنی آن عصر رابعه نمیتوانست امید وصال او را داشته باشد، از زندگی و سعادت به کلی نا امید بوده ، یگانه تسلی خاطر حزین او سرودن اشعار بود ، که در آن احساسات سوزان و هیجان روحی خود را بیان مینمود.

گویند روزی رابعه در باغ گردش می کرد، ناگاه محبوب خویش را که بکتاش نام داشت مشاهده نمود، بکتاش از دیدن معشوقه به هیجان آمده ، سر آستین او را گرفت ، اما رابعه به خشم خود او را رهانیده ، نعره زد آیا برای تو کفایت نمی کند که من دل خود را بتو دادم دیگر چه طمع میکنی؟

حارث، براد ر رابعه که بعد از مرگ پدر حاکم بلخ شده بود، توسط یکی از غلامان خود که صندوقچه بکتاش را دزدیده ، بجای جواهرات و طلا در آن اشعار مملو از عشق و سوز و گداز رابعه را یافته و آ نرا به غرض دریافت پاداش به برادر خود داد . برادر او از این عشق اگاهی یافته ، با وجود پاکی آن بر خواهر خود آشفته ،حکم به قتل او داد. و را بعه قشنگ در لحظه های جوانی ، با دل پر ارمان این دنیایی را که از آن جز غم و ناکامی نصیبی نداشت ، وداع نمود. اگر چه جز تعداد بسیار محدود چیزی از اشعار رابعه باقی نمانده، ولی آن چیزی که در دست است بر لیاقت و ذوق ظریف او دلالت نموده ، ثابت می سازد که شیخ عطار و مولانا جامی در تمجیدی که از او نموده اند مبالغه نکرده اند. پدر رابعه نظر به لیاقتش بر او لقب (زین العرب) گذاشته بود.

در اشعار هر چند محدود که از رابعه به یادگار مانده است. این دوشیزه ای صدر نشین کرسی ادب و اندیشه هرگز قرآن اندیشی نکرده و در تکیه بر قرآن و حدیث شعری نگفته است، امیال و خواهش های انسانی خود را بهر فریب خلق ریاکارانه مانند مشتی بیشمار ملا شاعران که « چون به خلوت میروند آن کار دیگر می کنند» پهنان نکرده است. بلکه بسیار زنانه یعنی خداگونه ، اَ شا یی، روشن و زیبا می گوید :

الا ای باد شبیگیری پیام من به دلبر بر

 بگو آن شاه خوبان را که دل با جان برابر بر

بزرگ عارف سده هفتم خراسان زمین حضرت عطار در باره شعر و شاعری رابعه می گوید :

چنان در شعر گفتن خوش زبان بود

که گویی از لبش طعمی در آن بود

همچنان یمامه ی بلخ رابعه همانگونه که گفته آمدیم از آئین ها و فرهنگهای رایج در افغانستان آن روزگار با بکارگیری نماد های معین و مشخصی که بیانگر باطن هویت اجتماعی، آئینی، فرهنگی و ملی ما بوده است انگاره های فروزینه بر نسل های پسینه از خویش بیادگار گذاشته است . در این انگاره آفرینی ، او خواسته این واقعیت را ارمغان بخشد که موجودیت پدیده های باهم متضاد در یک جغرافیای واحد با وجود تخالف می تواند در همپیوندی و تاثیر گذاری در یکدیگر زندگی نموده و باعث پوینده گی و تکامل جامعه باشد .

در پهلوی آئین های عجمی که در هئیت تاج کسری، آیئن میترایی ، زرتشتی و در نماد تبت آئین بودایی و با ارژنگ مانی ، مانویت را ، رابعه بازتاب داده ، از آئین ترسایی نیز غافل نمانده است . ما چنانکه گفته آمدیم در خراسان یعنی افغانستان امروزی همه آئین ها و فرهنگ ها در هم پیوندی و تسامح و تسامع میزیسته اند و یک بخش قابل ملاحظه جامعه ما پیروی آئین عیسویت بودند . رنگ کبود یا لاجوردی نمادی از آئین ترسایی است. چنانکه در کتاب مقدس خداوند بار ها با این رنگ عبادتگاه ها و جامه های روحانیون را سفارش نموده است.

رابعه این ستاوند نشین حجله شعر و خرد همه زمانه ها در آخرین آیه غزل آسمان سایی خویش این پارهء جامعه ی ما را چنین شرین و شاعرانه و شنگینه ارج می گذارد و می گوید:

چو رهبان شد اندر لباس کبود

بنفشه مگر دین ترسئ گرفت

از این آیت شعری رابعه بر می اید که چنان زمینه آزادی و استحاله و احیا فراهم آمده بوده که راهبه های زیاد ی دوباره پیدا گشتند که گفتی همه دیگران دین ترسایی گرفته باشند. او همه یی دیگران را به گل بنفشه تشبیه می آورد . بنفشه گلی است که دارای پنج گلبرگ میباشد . در افغانستان به شهادت تاریخ پنج آئین و فرهنگ در قبل از اسلام رایج بوده است. میترایی ، زرتشتی ، بودایی ، مانویت و عیسویت . از بت پرستی و یهودیت اشاره های به ندرت در تاریخ کشور ما پیدا است . جالب اینست که بنا بر شهادت تاریخ همیشه همه ی این پنج آئین در مقابله با فرهنگ تازیان متحد بوده و قربانی داده اند.

تصو ير فوق حا کی از حالت جان گداز رابعه بلخی است، که به حکم برادرش حارث، به حمام برده شده، با قطع نمودن رگ های اش به قتل رسانيده شد.موصوفه در آخرين لحظات حيات با خون خويش شعری را بنوشت که شما در قسمت بالايی تصوير آن را می توانيد مطالعه نمايد.

 

فرتوری زیبا با مشخصات و دیدگاههای رابعه بلخی، چکامه سرای عاشق پیشه و از خود گذشته

داستان «بکتاش و رابعه» از «الهی نامۀ شيخ عطار» است.

رابعه بنت کعب قزداری، که اين داستان دربارۀ او است، نخستين بانوی سخنور ايران است و بعضی قطعات زيبا و دل‌آويز از او باقی مانده است.رابعه یگانه دختر كعب امیر بلخ بود. چنان لطیف و زیبا بود كه قرار از دلها می ربود و چشمان سیاه جادوگرش با تیر مژگان در دلها می نشست. جانها نثار لبان مرجانی و دندانهای مروارید گونش می گشت. جمال ظاهر و لطف ذوق به هم آمیخته و او را دلبری بی ‌همتا ساخته بود.

رابعه چنان خوش زبان بود كه شعرش از شیرینی لب حكایت می ‌كرد. پدر نیز چنان دل بدو بسته بود كه آنی از خیالش منصرف نمی ‌شد و فكر آیندﮤ دختر پیوسته رنجورش می ‌داشت. چون مرگش فرار رسید, پسر خود حارث را پیش خواند و دلبند خویش را بدو سپرد و گفت: "چه شهریارانی كه این درّ گرانمایه را از من خواستند و من هیچكس را لایق او نشناختم, اما تو چون كسی را شایستـﮥ او یافتی خود دانی تا به هر راهی كه می ‌دانی روزگارش را خرم سازی." پسر گفته ‌های پدر را پذیرفت و پس از او بر تخت شاهی نشست و خواهر را چون جان گرامی داشت. اما روزگار بازی دیگری پیش آورد.

روزی حارث بمناسبت جلوس به تخت شاهی جشنی خجسته برپا ساخت. بساط عیش در باغ باشكوهی گسترده شد كه از صفا و پاكی چون بهشت برین بود. سبزه بهاری حكایت از شور جوانی می ‌كرد و غنچـﮥ گل به دست باد دامن می ‌درید. آب روشن و صاف از نهر پوشیده از گل می ‌گذشت و از ادب سر بر نمی ‌آورد تا بر بساط جشن نگهی افكند. تخت شاه بر ایوان بلندی قرار گرفته و حارث چون خورشیدی بر آن نشسته بود. چاكران و كهتران چون رشته ‌های مروارید دورادور وی را گرفته و كمر خدمت بر میان بسته بودند. همه نیكو روی و بلندقامت, همه سرافراز و دلاور. اما از میان همـه آنها جوانی دلارا و خوش اندام, چون ماه در میان ستارگان می‌درخشید و بیننده را به تحسین وا می‌ داشت؛ نگهبان گنجهای شاه بود و بكتاش نام داشت. بزرگان و شریفان برای تهنیت شاه در جشن حضور یافتند و از شادی و سرور سرمست گشتند و چون رابعه از شكوه جشن خبر یافت به بام قصر آمد تا از نزدیك آن همه شادی و شكوه را به چشم ببیند. لختی از هر سو نظاره كرد. ناگهان نگاهش به بكتاش افتاد كه به ساقی ‌گری در برابر شاه ایستاده بود و جلوه گری می كرد؛ گاه با چهره ای گلگون از مستی می گساری می كرد و گاه رباب می‌ نواخت, گاه چون بلبل نغمـﮥخوش سرمی‌ داد و گاه چون گل عشوه و ناز می ‌كرد. رابعه كه بكتاش را به آن دلفروزی دید, آتشی از عشق به جانش افتاد و سراپایش را فرا گرفت. از آن پس خواب شب و آرام روز از او رخت بربست و طوفانی سهمگین در وجودش پدید آمد. دیدگانش چون ابر می گریست و دلش چون شمع می گذاخت. پس از یك سال, رنج و اندوه چنان ناتوانش كرد كه او را یكباره از پا در آورد و بر بستر بیماریش افكند. برادر بر بالینش طبیب آورد تا دردش را درمان كند, اما چه سود؟

چنان دردی كجا درمان پذیرد

كه جان درمان هم از جانان پذیرد

رابعه دایه‌ ای داشت دلسوز و غمخوار و زیرك و كاردان. با حیله و چاره‌ گری و نرمی و گرمی پرده شرم را از چهره او برافكند و قفل دهانش را گشاد تا سرانجام دختر داستان عشق خود را به غلام, بر دایه آشكار كرد و گفت:

چنان عشقش مرا بی ‌خویش آورد

كه صدساله غمم در پیش آورد

 

چنین بیمار و سرگردان از آنم

كه می ‌دانم كه قدرش می ‌ندانم

سخن چون می‌ توان زان سرو من گفت

چرا باید زدیگر كس سخن گفت

باری از دایه خواست كه در دم برخیزد و سوی دلبر بشتابد و این داستان را با او در میان بگذارد, به قسمی كه رازش بركس فاش نشود, و خود برخاست و نامه ای نوشت:

الا ای غایب حاضر كجائی

به پیش من نه ای آخر كجائی

بیا و چشم و دل را میهمان كن

وگرنه تیغ گیر و قصد جان كن

دلم بردی و گر بودی هزارم

نبودی جز فشاندن بر تو كارم

زتو یك لحظه دل زان برنگیرم

كه من هرگز دل از جان برنگیرم

اگر آئی به دستم باز رستم

و گرنه می ‌روم هر جا كه هستم

به هر انگشت درگیرم چراغی

ترا می ‌جویم از هر دشت و باغی

اگر پیشم چو شمع آئی پدیدار

و گرنه چون چراغم مرده انگار

پس از نوشتن, چهره خویش را بر آن نقش كرد و بسوی محبوب فرستاد. بكتاش چون نامه را دید از آن لطف طبع و نقش زیبا در عجب ماند و چنان یكباره دل بدو سپرد كه گوئی سالها آشنای او بوده است. پیغام مهرآمیزی فرستاد و عشق را با عشق پاسخ داد. چون رابعه از زبان دایه به عشق محبوب پی برد دلشاد گشت و اشك شادی از دیده روان ساخت. از آن پس روز و شب با طبع روان غزلها می‌ ساخت و به سوی دلبر می ‌فرستاد. بكتاش هم پس از خواندن هر شعر عاشق ‌تر و دلداده ‌تر می شد. مدتها گذشت. روزی بكتاش رابعه را در محلی دید و شناخت و همان دم به دامنش آویخت. اما بجای آنكه از دلبر نرمی و دلدادگی ببیند باخشونت و سردی روبرو گشت. چنان دختر از كار او برآشفت و از گستاخیش روی درهم كشید كه با سختی او را از خود راند و پاسخی جز ملامت نداد:

كه هان ای بی‌ دب این چه دلیریست

تو روباهی ترا چه جای شیریست

كه باشی تو كه گیری دامن من

كه ترسد سایه از پیراهن من

عاشق نا امید برجای ماند و گفت: "ای بت دلفروز, این چه حكایت است كه در نهان شعرم می ‌فرستی و دیوانه ‌ام می‌ كنی و اكنون روی می ‌پوشی و چون بیگانگان از خود

می رانیم؟"

دختر با مناعت پاسخ داد كه: "از این راز آگاه نیستی و نمی‌ دانی كه آتشی كه در دلم زبانه می ‌كشد و هستیم را خاكستر می ‌كند بنزدم چه گرانبهاست. چیزی نیست كه با جسم خاكی سرو كار داشته باشد. جان غمدیده من طالب هوسهای پست و شهوانی نیست. ترا همین بس كه بهانـه این عشق سوزان و محرم اسرارم باشی, دست از دامنم بدار كه با این كار چون بیگانگان از آستانه ‌ام دور شوی."

پس از این سخن, رفت و غلام را شیفته ‌تر از پیش بر جای گذاشت و خود همچنان به شعر گفتن پرداخت و آتش درون را با طبع چون آب تسكین داد.

روزی دختر عاشق تنها میان چمن ‌ها می گشت و می خواند:

الا ای باد شبگیری گذركن

زمن آن ترك یغما را خبركن

بگو كز تشنگی خوابم ببردی

ببردی آبم و آبم ببردی

چون دریافت كه برادر شعرش را می ‌شنود كلمـﮥ "ترك یغما" را به "سرخ سقا" یعنی سقای سرخ روئی كه هر روز سبوئی آب برایش می ‌آورد, تبدیل كرد. اما برادر از آن پس به خواهر بدگمان شد.از این واقعه ماهی گذشت و دشمنی بر ملك حارث حمله ورگشت و سپاهی بی شمار بر او تاخت. حارث هم پگاهی با سپاهی چون بختش جوان از شهر بیرون رفت. خروش كوس گوش فلك را كر كرد و زمین از خون دشمنان چون لاله رنگین شد. اجل چنگال خود رابه قصد جان مردم تیز كرد و قیامت برپا گشت.حارث سپاه را به سویی جمع آورد و خود چون شیر بر دشمن حمله كرد. از سوی دیگر بكتاش با دو دست شمشیر می‌ زد و دلاوریها می نمود. سرانجام چشم زخمی بدو رسید و سرش از ضربت شمشیر دشمن زخم برداشت. اما همینكه نزدیك بود گرفتار شود, شخص رو بسته سلاح پوشیده ‌ای سواره پیش صف در آمد و چنان خروشی برآورد كه از فریاد او ترس در دلها جای گرفت. سوار بر دشمن زد و سرها به خاك افكند و یكسر بسوی بكتاش روان گشت او را برگرفت و به میان صف سپاه برد و به دیگرانش سپرد و خود چون برق ناپدید گشت. هیچكس از حال او آگاه نشد و ندانست كه كیست. این سپاهی دلاور رابعه بود كه جان بكتاش را نجات بخشید.اما بمحض آنكه ناپدید گشت سپاه دشمن چون دریا به موج آمد و چون سیل روان گشت و اگر لشكریان شاه بخارا به كمك نمی ‌شتافتند دیّاری در شهر باقی نمی‌ ماند. حارث پس از این كمك پیروز به شهر برگشت و چون سوار مرد افكن را طلبید نشانی از او نجست. گوئی فرشته ‌ای بود كه از زمین رخت بربست.

همینكه شب فرا رسید, و قرص ماه چون صابون , كفی از نور بر عالم پاشید؛ رابعه كه از جراحت بكتاش دلی سوخته داشت و خواب از چشمش دور گشته بود نامه‌ای به او نوشت:

چه افتادت كه افتادی به خون در

چون من زین غم نبینی سرنگون‌تر

همه شب همچو شمعم سوز دربر

چو شب بگذشت مرگ روز بر سر

چه می ‌خواهی زمن با این همه سوز

كه نه شب بوده‌ام بی‌سوز نه روز

چنان گشتم زسودای تو بی خویش

كه از پس می‌ندانم راه و از پیش

دلی دارم ز درد خویش خسته

به بیت الحزن در برخویش بسته

اگر امید وصل تو نبودی

نه گردی ماندی از من نه دودی

نامه مانند مرهم درد بكتاش را تسكین داد و سیل اشك از دیدگانش روان ساخت و به دلدار پیغام فرستاد:

كه: "جانا تا كیم تنها گذاری

سر بیمار پرسیدن نداری

چو داری خوی مردم چون لبیبان

دمی بنشین به بالین غریبان

اگر یك زخم دارم بر سر امروز

هزارم هست برجان ای دل افروز

زشوقت پیرهن بر من كفن شد

بگفت این وز خود بی خویشتن شد"

چند روزی گذشت و زخم بكتاش بهبود یافت.

رابعه روزی در راهی به رودكی شاعر برخورد. شعرها برای یكدیگر خواندند و سـﺅال و جوابها كردند. رودكی از طبع لطیف دختر در تعجب ماند و چون از عشقش آگاه گشت راز طبعش را دانست و چون از آنجا به بخارا رفت به درگاه شاه بخارا, كه به كمك حارث شتافته بود, رسید. از قضا حارث نیز برای عذرخواهی و سپاسگزاری همان روز به دربار شاه وارد گشت. جشن شاهانه ‌ای بر پا شد و بزرگان و شاعران بار یافتند شاه از رودكی شعر خواست او هم برپا خاست و چون شعرهای دختر را به یاد داشت همه را برخواند. مجلس سخت گرم شد و شاه چنان مجذوب گشت كه نام گویندﮤ شعر را از او پرسید. رودكی هم مست می و گرم شعر, بی ‌خبر از وجود حارث, زبان گشاد و داستان را چنانكه بود بی ‌پرده نقل كرد و گفت شعر از دختر كعب است كه مرغ دلش در دام غلامی اسیر گشته است چنانكه نه خوردن می داند و نه خفتن و جز شعر گفتن و غزل سرودن و نهانی برای معشوق نامه فرستادن كاری ندارد. راز شعر سوزانش جز این نیست‌.

حارث داستان را شنید و خود را به مستی زد چنانكه گوئی چیزی نشنیده است‌. اما چون به شهر خود بازگشت دلش از خشم می ‌جوشید و در پی بهانه ‌ای می‌ گشت تا خون خواهر را فرو ریزد و ننگ را از دامان خود بشوید.بكتاش نامه‌ های آن ماه را كه سراپا از سوز درون حكایت می ‌كرد یكجا جمع كرده و چون گنج گرانبها در درجی جای داده بود. رفیقی داشت ناپاك كه از دیدن آن درج حرص بر جانش غالب شد و به گمان گوهر سرش را گشاد و چون آن نامه ها را بر خواند همه را نزد شاه برد. حارث یكباره از جا در رفت. آتش خشم سراسر وجودش را چنان فرا گرفت كه در همان دم كمر قتل خواهر بربست. ابتدا بكتاش را بند آورد و در چاهی محبوس ساخت, سپس نقشـﮥ قتل خواهر را كشید. فرمود تا حمامی بتابند و آن سیمین تن را در آن بیفكنند و سپس رگزن هر دو دستش را رگ بزند و آن را باز بگذارد. دژخیمان چنین كردند. رابعه را به گرمابه بردند و از سنگ و آهن در را محكم بستند. دختر فریادها كشید و آتش به جانش افتاد؛ اما نه از ضعف و دادخواهی, بلكه آتش عشق, سوز طبع, شعر سوزان , آتش جوانی, آتش بیماری و سستی, آتش مستی, آتش از غم رسوایی, همـﮥ اینها چنان او را می ‌سوزاندند كه هیچ آبی قدرت خاموش كردن آنها را نداشت. آهسته خون از بدنش می ‌رفت و دورش را فرا می ‌گرفت. دختر شاعر انگشت در خون فرو می‌ برد و غزل ‌های پرسوز بر دیوار نقش می‌ كرد. همچنان كه دیوار با خون رنگین می‌ شد چهره اش بی رنگ می ‌گشت و هنگامی كه در گرمابه دیواری نانوشته نماند در تنش نیز خونی باقی نماند. دیوار از شعر پر شد و آن ماه پیكر چون پاره ای از دیوار بر جای خشك شد و جان شیرینش میان خون و عشق و آتش و اشك از تن برآمد.روز دیگر گرمابه را گشودند و آن دلفروز را چون زعفران از پای تا فرق غرق در خون دیدند. پیكرش را شستند و در خاك نهفتند و سراسر دیوار گرمابه را از این شعر جگرسوز پر یافتند:

نگارا بی ‌تو چشمم چشمه ‌سار است

همه رویم به خون دل نگار است

ربودی جان و در وی خوش نشستی

غلط كردم كه بر آتش نشستی

چو در دل آمدی بیرون نیائی

غلط كردم كه تو در خون نیائی

 

چون از دو چشم من دو جوی دادی

به گرمابه مرا سرشوی دادی

منم چون ماهی بر تابه آخر

نمی ‌آیی بدین گرمابه آخر؟

نصیب عشق این آمد ز درگاه

كه در دوزخ كنندش زنده آنگاه

سه ره دارد جهان عشق اكنون

یكی آتش یكی اشك و یكی خون

به آتش خواستم جانم كه سوزد

چه جای تست نتوانم كه سوزد

به اشكم پای جانان می‌ بشویم

بخونم دست از جان می بشویم

بخوردی خون جان من تمامی

كه نوشت باد, ای یار گرامی

كنون در آتش و در اشك و در خون

برفتم زین جهان جیفه بیرون

مرا بی تو سرآمد زندگانی

منت رفتم تو جاویدان بمانی

چون بكتاش از این واقعه آگاه گشت نهانی فرار كرد و شبانگاه به خانـﮥ حارث آمد و سرش را از تن جدا كرد؛ و هم آنگاه به سر قبر دختر شتافت و با دشنه دل خویش شكافت .

نبودش صبر بی ‌یار یگانه

 

بدو پیوست و كوته شد فسانه

 

رابعه بلخي را مادر شعر فارسي نام داده اند.

اجداد او از اعراب بوده اند كه در پي حمله و تسخير خراسان به بلخ آمده بودند و اگر نميبود شرح حال رابعه در آثار رودكي و در نفخات الانس جامي– ابوسعيد ابوالخير و عطار نيشابوري همين اندك اطلاعات در مورد اين شاعره افغانستان زمين نيز از ميان ميرفت.

رابعه بلخی،يا رابعه بنت کعب قزداری همعصر شاعر و ا ستاد شهیر زبان دری رود کی بود و د ر نیمه اول قرن چهارم د ر بلخ حیات داشت ، پدر ا و که شخص فاضل و محترمی بود د ر دوره سلطنت سامانیان در سیستان ، بست ، قدهار و بلخ حکومت می کرد .

تاریخ تولد رابعه در دسترس نمي باشد اما به توسط توجهات بي حد پدر به تمام علوم زمانه خويش احاطه پيدا نموده و بزبان فارسي و عربي شعر ميسروده او در امر سوار كاري و هنر رزم شمشير نيز به غايت پخته بود و هم اينك از رابعه هفت غزل و چهار دوبیتی و دو بیت مفرد باقی

مانده که مجموعاً پنجاه و پنج بیت است و مابقي اشعارش كه كاملا عاشقانه بوده بدست برادرش حارث از ميان رفته است.

عطار نیشابوری شرح رابعه را در مقاله بيست و يكم الهی نامه خود در ۴۲۸ بیت شعرتحت عنوان حكايت رابعه دختر كعب آورده است. روایت عطار به بخشی از زندگی رابعه بعد از دوران مرگ پدرش تا مرگ تراژیک خود رابعه می پردازد.

جريان عشق رابعه و مرگش از تراژيكترين داستانهاي عاشقي است كه در سرتاسر جهان وجود داشته و به رغم اين داستان هنوز ناشناخته مانده است حتي در بين مردمان افغانستان.

داستان زندگى یگانه دختر امیر بلخ به نقل از عطار این چنین آغاز میشود:

رابعه یگانه دختر پادشاه بلخ بود. چنان لطیف و زیبا بود که قرار از دلها می ربود و چشمان سیاه جادوگرش با تیر مژگان در دلها می نشست.

جانها نثار لبان مرجانی ودندانهای مروارید گونش می گشت.

جمال ظاهر و لطف ذوق به هم آمیخته و او را دلبری بی ‌همتا ساخته بود. رابعه چنان خوش زبان بود که گويا از شيريني لبانش نيز در شعرش

ميآميخت پدر نیز چنان دل بدو بسته بود که آنی از خیالش منحرف نمی گشت و فکر آیندﮤ دختر پیوسته رنجورش می ‌داشت.

چون مرگش فرار رسید, پسر خود حارث را پیش خواند و دلبند خویش را بدو سپرد و گفت: «چه شهریارانی که این درّ گرانمایه را از من

خواستند و من هیچکس را لایق او نشناختم, اما تو چون کسی را شایستـﮥ او یافتی خود دانی تا به هر راهی که می ‌دانی روزگارش را خرم سازی

پسر گفته ‌های پدر را پذیرفت و پس از مرگ پدر بر تخت شاهی نشست و خواهر را چون جان گرامی داشت.

اما تعصبات كور عربيت كار خود را كرد و زندگي او را طور ديگر رقم زد.

روزی حارث به مناسبت جلوس به تخت شاهی جشنی خجسته برپا ساخت.

بساط عیش در باغ باشکوهی گسترده شد که از صفا و پاکی چون بهشت برین بود.

سبزﮤ بهاری حکایت از شور جوانی می ‌کرد و غنچـﮥ گل به دست باد دامن می ‌درید. آب روشن و صاف از نهر پوشیده از گل می ‌گذشت و

از ادب سر بر نمی ‌آورد تا بر بساط جشن نگهی افکند تخت شاه بر ایوان بلندی قرار گرفته و حارث چون خورشیدی بر آن جلوس نموده بود.

چاکران و نوكران چون رشته ‌های مروارید دورادور وی را گرفته و کمر خدمت بر میان بسته بودند.

همه نیکو روی و بلندقامت, همه سرافراز و دلاور اما از میان همـﮥ آنها جوانی دلارا و خوش اندام, چون ماه در میان ستارگان می‌درخشید و بیننده را به تحسین وا می‌ داشت؛او نگهبان گنجهای شاه و برده‌ای ترک وغلام حارث بود كه » بکتاش» نام داشت

بزرگان و شریفان برای تهنیت شاه در جشن حضور یافتند و از شادی و سرور سرمست گشتند و چون رابعه از

شکوه جشن خبر یافت به بام قصر آمد تا از نزدیک آن همه شادی و شکوه را به چشم ببیند.

از هر سو نظاره کرد. ناگهان نگاهش به بکتاش افتاد که به ساقی ‌گری در برابر شاه ایستاده بود و جلوه گری می کرد؛ گاه با چهره ای گلگون از مستی می گساری می کرد و گاه رباب می‌ نواخت, گاه چون بلبل نغمـﮥخوش سرمی‌ داد رابعه که بکتاش را به آن

دلفروزی دید, آتشی از عشق به جانش افتاد و سراپایش را فرا گرفت.

از آن پس خواب شب و آرام روز از او رخت بربست و طوفانی سهمگین در وجودش پدید آمد. دیدگانش چون ابر می گریست و دلش چون شمع می گداخت و چون عشق دختر بر نرينه و خصوصا دختر پادشاه بر غلامي گناه نابخشودني بود و ننگي بر دامان خانواده از اظهار آن انكار مينمود و عاقبت پس از یک سال, رنج و اندوه چنان ناتوانش کرد که او را یکباره از پا در آورد و بر بستر بیماریش افکند. برادر بر بالینش طبیب آورد تا دردش را درمان کند, اما چهسود؟

رابعه را دايه اي بود دلسوز و غمخوار و زیرک و کاردان. با حیله و چاره‌ گری و نرمی و گرمی پردﮤ شرم را از چهرﮤ او برافکند و قفل دهانش را گشاد تا سرانجام دخترداستان عشق خود را به غلام, بر دایه آشکار کرد .

رابعه از دایه خواست که در دم برخیزد و سوی دلبر بشتابد و این داستان را با او در میان بگذارد, به قسمی که رازش

برکس فاش نشود, و خود برخاست و نامه ای نوشت پس از نوشتن, چهرﮤ خویش را بر آن نقش کرد و بسوی محبوب فرستاد

و سرانجام دایه بکتاش را از این عشق آگاه می کند .

بکتاش چون نامه را دید از آن لطف طبع و نقش زیبا در عجب ماند و چنان یکباره دل بدو

سپرد که گوئی سالها آشنای او بوده است.

بکتاش شیفته روی ندیده یار می شود.

نامه هایشاعرانه دختر به بکتاش هم بر شدت عشق وی می افزاید و او نيز پیغام مهرآمیزی فرستاد و عشق را با عشق پاسخ داد. چون رابعه از زبان دایه به عشق محبوب پی برد دلشاد گشت و اشک شادی از دیده روان ساخت.

از آن پس روز و شب با طبع روان غزلها می‌ ساخت و به سوی دلبر می ‌فرستاد. بکتاش هم پس از خواندن هر شعر عاشق ‌تر و دلداده ‌تر می شد بدينسان مدتها گذشت.

روزی بکتاش رابعه را در محلی دید و شناخت و همان دم به دامنش آویخت.

اما بجای آنکه از دلبر نرمی و دلدادگی ببیند باخشونت و سردی روبرو گشت.

رابعه چون ميدانست فاش شدن رازشان به مرگ هر دو خواهد انجاميد که با سختی او را از خود راند و پاسخی جز ملامت نداد. بکتاش نا امید برجای ماند و گفت: «ای بت دلفروز, این چه ماجرایی است که در نهان برای من شعر می ‌فرستی و دیوانه ‌ام می‌ کنی و اکنون

روی می ‌پوشی و چون بیگانگان از خودمی رانیم؟» و رابعه پاسخ داد که: «از این راز آگاه نیستی و نمی‌ دانی که آتشی که در دلم زبانه می ‌کشد و هستیم را خاکستر می ‌کند.

چه گرانبهاست. چیزی نیست که با جسم خاکی سرو کار داشته باشد. جان غمدیدﮤ من طالب هوسهای پست و شهوانی نیست. ترا همین بس که بهانـﮥ این عشق سوزان و محرم اسرارم باشی, دست از دامنم بدار که با این کار چون بیگانگان از آستانه ‌ام دور

شوی

رابعه پس از این سخن رفت و غلام را شیفته ‌تر از پیش بر جای گذاشت و خود همچنان به شعر گفتن پرداخت و آتش درون را با طبع چون آب تسکین داد حارث، حاکمى دیکتاتورمآب و مقتدر بود و به عنوان برادر و فرمانروا سرنوشت دیگرى براى او مدنظر دارد روزی دختر عاشق تنها میان چمن ‌ها می گشت و شعر میخواند…مضمون اشعارش نیز

بکتاش بود.

الا ای باد شبگیری گذرکن …….. زمن آن ترک یغما راخبرکن

بگو کز تشنگی خوابم ببردی …….. ببردی آبم و خونم بخوردي

ولی ناگهان دریافت که برادر شعرش را می ‌شنودو کلمـﮥ «ترک یغما» را به «سرخ سقا» یعنی سقای سرخ روئی که هر روز كوزه اي آب برایش می ‌آورد, تبدیل کرد. اما برادر از آن پس به خواهر بدگمان شد از این واقعه ماهی گذشت و دشمنی بر ملک حارث حمله ورگشت و

سپاهی بی شمار بر او تاخت.حارث سپاه را به سویی جمع آورد و خود چون شیر بر دشمن حمله کرد.

از سوی دیگر بکتاش با دو دست شمشیر می‌ زد و دلاوریها می نمود سرانجام چشم زخمی به او رسید و سرش از ضربت شمشیر دشمن زخم برداشت.

اما همینکه نزدیک بود گرفتار شود, شخصي رو بسته و سلاح پوشیده ‌ای سواره پیش صف در آمد و چنان خروشی برآورد که از فریاد او ترس در دلها جای گرفت. سوار بر دشمن زد و سرها به خاک افکند و بسوی بکتاش رفت او را گرفت و به میان صف سپاه برد و به دیگران سپرد و خود چون برق اپدید گشت هیچکس از حال او آگاه نشد و ندانست که کیست. این سپاهی دلاور رابعه بود که جان بکتاش را نجات بخشید

اما به محض آنکه ناپدید گشت سپاه دشمن چون دریا به موج آمد و چون سیل روان گشت و اگر لشکریان شاه بخارا به کمک نمی آمدند دیّاری در شهر باقی نمی‌ ماند. حارث پس از این کمک پیروز به شهر برگشت و چون سوار مرد افکن را طلبید نشانی از اوپیدا نکرد. گوئی فرشته ‌ای بود که از زمین رخت بربسته بود.

همینکه شب فرا رسید؛ رابعه که از جراحت بکتاش دلی سوخته داشت و خواب از چشمش دور گشته بود نامه‌ای به او نوشت.

نامه مانند مرهم درد بکتاش را تسکین داد و سیل اشک از دیدگانش روان ساخت و به دلدار پیغام مهر و محبت فرستاد

رابعه روزی در راهی به رودکی شاعر برخورد. شعرها برای یکدیگر خواندند و سـﺅال و جوابها کردند.

رودکی از طبع لطیف دختر در تعجب ماند و چون از عشقش آگاه گشت راز را دانست و از آنجا به درگاه شاه بخارا, که به کمک حارث شتافته بود, رسید. از قضا حارث نیز برای عذرخواهی و سپاسگزاری همان روز به دربار شاه وارد گشت. جشن شاهانه ‌ای بر پا شد و بزرگان و شاعران بار یافتند شاه از رودکی شعر خواست او هم برپا خاست و چون شعرهای دختر را به یاد داشت همه را برخواند. مجلس سخت گرم شد و شاه چنان مجذوب گشت که نام گویندﮤ شعر را از او پرسید. رودکی هم مست می و گرم شعر, بی ‌خبر از وجود حارث, زبان گشاد و داستان را چنانکه بود بی ‌پرده نقل کرد و گفت شعر از دختر کعب است که مرغ دلش در دام غلامی اسیر گشته است چنانکه نه خوردن می داند و نه خفتن و جز شعر گفتن و غزل سرودن و نهانی برای معشوق نامه فرستادن کاری ندارد. راز شعر سوزانش جز این

نیست‌.

حارث داستان را شنید و خود را به مستی زد چنانکه گوئی چیزی نشنیده است‌.

اما چون به شهر خود بازگشت دلش از خشم می ‌جوشید و در پی بهانه ‌ای می‌ گشت تا خون خواهر را فرو ریزد و ننگ را از دامان خود بشوید.

بکتاش نامه‌ های آن ماه پاره را که سراپا از سوز درون حکایت می ‌کرد یکجا جمع کرده و چون گنج گرانبها در صندوقي جای داده بود.

رفیقی داشت ناپاک که به گمان گوهر صندوقچه را سرقت نموده و پس از گشودن بجا ی جواهرات و طلا در آن اشعار مملو از عشق و سوز و گداز رابعه را یافته و آ نرا بغرض دریافت پاداش به بادار خود داد ..

حارث یکباره از جا بر جست. آتش خشم سراسر وجودش را چنان فرا گرفت که در همان دم کمر قتل خواهر بربست.

ابتدا بکتاش را به چاهی حبس نمود و سپس نقشـﮥ قتل خواهر را کشید.. دستور داد تا رابعه را در حمامی ببرند و شاهرگهای دست وی را بزنند و در رابا گچ و آجر محکم ببندنند.

دختر فریادها کشید و آتش به جانش افتاد؛آهسته خون از بدنش می ‌رفت و دورش را فرا می ‌گرفت.

عشق بكتاش در حال مرگ نيز دامن رابعه را رها ننموده و در همان حال انگشت در خون فرو می‌ برد و غزل ‌های پرسوز بر دیوار نقش می‌ کرد.

همچنان که دیوار با خون رنگین می‌ شد چهره اش بی رنگ می ‌گشت و هنگامی که در گرمابه دیواری نانوشته نماند در تنش نیز خونی باقی نماند. دیوار از شعر پر شد و آن ماه پیکر چون پاره ای از دیوار بر جای خشک شد و جان شیرینش میان خون و عشق و آتش و اشک از تن برآمد

روز بعد در گرمابه را گشودند و آن دلفروز را از پای تا فرق غرق در خون دیدند.

پیکرش را شستند و در خاک نهفتند و سراسر دیوار گرمابه را از شعر جگرسوز پر یافتند پس از مدتی بکتاش فرصت فرار می یابد، و شبانگاه به خانـﮥ حارث آمده و سرش را از تن جدا می کند؛ و هم آنگاه به سر قبر معشوقه حاضر می شود و با فرو بردن شمشیر در قلبش به زندگی خود پایان می دهد.

رابعه با خون خویش عاطفه وعشق خود را ثبت دیوار تاریخ نمود و معشوق او بکتاش مردانه وار انتقام قتل عشق خود را گرفت و معشوقه عزیز

خود را حتی در سفر وادی جاودنگی تنها نگذاشت و جان وتن به پایش فدا نمود .

و از همين روست كه مزارش در بلخ تا هنوز پس از 1000 سال پابرجاست و ماندگار خواهد ماند چونان عشق پاكش اگر چه جز تعداد بسیار محدود چیزی از اشعا ر رابعه باقی نمانده ، ولی آنچیزیکه در دست است بر لیاقت و ذوق ظریف او دلالت نموده ، ثابت می سازد که شیخ

عطار و مابقی افراد در تمجیدی که از او نموده اند مبالغه نکرده اند.

باري شعر های رابعه بلخي مانند لالی شاهوار، در میان رشته گوهر های درّ دری می درخشد و چون در یتیم ، جلوه نمایی می کند.

از دو دیوان دری و عربی این سخنسرای نازک خیال، بیش از چند غزلواره و دو بیتیهایی شور آفرین می شود ، به ما نرسیده است ، که از آن جمله می توان به چند بیتی که در ضمن قطعه ملمّعی از او به زبان تازی در کتب تذکره آمده است ، یاد کرد. بار اول ، ذکر رابعه را در قرن پنجم از قول ابو سعید ابو الخیر که زمانش با زمان رابعه نزدیک بود، نقل کرده اند. در قرن ششم، محمـد بن عمر الرادویانی ـ مولف « ترجمان البلاغه» ـ نخستین کسی است که دو بیت او رابه نام بنت کعب ضبط کرده و در قرن هفتم ، عوفی در « لباب الالباب» ، چهارده بیت او را با

مختصر شرح حالش به نام رابعه ذکر کرده است. در قرن هفتم ، عطار در الهی نامه ، در قرن هشتم محمـد بدر جاجرمی در« مونسالاحرارفی دقایق الاشعار» و در قرن نهــم ، جامی در نفحات الانس از او یاد کرده اند. بنا بر قول جامی در نفحات الانس، همین که ابو عید ابو الخیر، صوفی مستانه و روشن ضمیر، اشعار او را دید ، گفت : « پیران، اتفاق دارند که این سخن که او می گوید، نه آن سخن باشد که بر مخلوق توان گفت. به عبارت دیگر،از اشعار او رایحه عشق حقیقی و معرفت الهی شنیده می شود، عشقی که بنای آفرینش بر آن استوار است.

خلاصه صوفیان بزرگ ما، عشق او را عشق مجازی ندانسته و او را از عارفان پاکدل خوانده اند.

هر چند از تاريخ ولادت و مرگ حزن انگيز اين دردانه شعر افغانستان زمين اطلاع دقیقی نداریم ولی این قدر می دانیم که مزارش را در بلخ ، بامی گفته اند گو این که:

ز هر خاکی که بوی عشق بر خاست ………. یقین دان تربــت لیلـــی در آن جاست

عوفی در لباب الالباب ، شیخ عطار در الهی نامه، جامی در نفحات الانس و شمس قیس رازی در « المعجم فی معاییراشعارالعجم» نام پدر رابعه را کعب آورده اند. به این استناد که رابعه ، در مقطع چامه ای ، خود را بنت کعب خطاب کرده ،

آن جا که می گوید:

مدار ای بنت کعب اندوه که یار از تو جدا مانده ………. رسن گـر چه دراز آید، گذر دارد به چنبر هـــا

مفهوم بیت بالا را ، رودکی شاعر معاصر او چنین پرورده:

هـــم به چنبر گــــذار خواهد بود ………. این رسن را، اگر چه هست دراز شعرای بعد از رابعه، این معانی را به صورتهای گوناگون به کار برده اند،                                                                                                                           از آن جمله عنصری گوید:

مگر به من گذرد ، هست در مثل که: رسن ………. اگر چــــــه دیـر بود ، بگذرد سوی چنــــبر سنایی در استقبال از این مضمون

گوید:

هست اجل چون چنبر و ما چون رسن، سر تافته گر چـه باشد بس دراز، آید سوی چنـــبر رســــن

عطار گوید:

اگر صد گز رسن باشد به ناکام ………. گذر بر چنبرش باشد سر انجام قطران،معزی، وطواط، ظهیر، خواجو و اوحدی هر کدام این معنی

را در کلام خود آورده و به نحوی بیان کرده اند.

فردوسی در سرودن این شعر:

ندانم که عاشق گل آمد، ار ابر ………. کـــه از ابر خیزد خروش اژبر

 

نظری بر این بیت رابعه داشته و گویا از او الهام گرفته است:

اگر دیوانه ابر آمد چـــــــرا ………. پس کند عرضه صبوحی جام زر باد

عطار از زبان رابعه، شعری را روایت می کند که با مطلع این شعر معروف رابعه دمساز است:

الا ایباد شبگــــــیر ی! پیام مـــن به دلبر، بر ………. بگو آن شاه خوبان را که دل با جان برابر ، بر

عطار می گوید:

الا ای باد شبگــــیری گذر کن

زمن آن ترک یغما را خبر کن

بگــــو کز تشنگی خوابم ببردی

ببردی آبم و خونم بخوردي

همچنین مصراع اول این بیت عطار ، « منم چون ماهی ای بر تابه آخر ………. نمی آیی بدین گرمابه آخر » یاد آور تمثیلیدر این شعر رابعه است:

تو چون ماهی و من ماهی، همی سوزم به تابه بر ………. غـــــم عشقت نه بس باشد، چفا بنهادی از بر ، بر همچنین می توان گفت که طرح و مضمون این ابیات عطار نیز ظاهرآ متقبس از اشعار رابعه بوده که به ما نرسیده است:

نگه کردند بر دیوار ، آن روز

نوشته بود این شعر جگر سوز

نگارا بی تو چشمم چشمه سار است

همه رویم به خون دل ، نگار است

زمژگانم به سیلابی سپردی

غلط کردم همه آبم ببردی

بودیجان و در وی خوش نشستی

غلط کردم که بر آتش نشستی

جو در دل آمدی ،بیرون نیآیی

غلط کردم که تو در خون نیآیی

رابعه ، قطعه ای در مقام دعای خیر دارد:

 

دعوت من برتو آن شد کایزدت عاشق کناد

بر یکی سنگین دلی نا مهربان چون

خویشتن تا بدانی درد عشق و داغ مهر و غم خوری

تا به هجر اندر بپیچی و بدانی قدر من

خداوندگار بلخ ، ظاهراً از شعر بالا الهام گرفته، این ابیات را سروده

است:

ای خداوند! یکی یار جفا کارش ده

دلبر عشوه گر و سرکش و عیارش ده

تا بداند که شب ما به چسان می گذرد

غم عشقش ده و عشقش ده و بسیارش ده

این دو بیت رابعه که در ترجمان البلاغه ضبط است:

کاشک تنم باز یافتی خبر دل کاشک دلم باز

یافتی خبرتن کاش من ازتو برستمی به سلامت

آی فسوسا ! کجا توانم رستن

طرف توجه شمس الشعرا ( سروش اصفهانی) قرار گرفته و آن را استقبال کرده

است،

مطلع قصیده سروش این است:

مهر بریده ست صاحب من از من

………. وای و غریوا زحیله ورزی دشمن

چنان که یاد کردیم ، داستان عشق و زندگی رابعه را نخستین بار شیخ عطار در

الهی نامه با زبان شیرین و دلپذیر بیان کرده است .

در سده سیزدهم ، رضا قلی هدایت ، آن قصه پرغصه را به نام « گلستان ارم» دوباره به شعر در آورده و در مجله اخیر

مجمع الفصحا درج نموده است.

 

در سال 1344 هجری شمسی کسی که این افسانه شور انگیز را به رشته نظم کشیده و بدان هنرمندانه پرداخته است ، شاعر خوش قریحه ما ناصر طهوریاست.طهوری این داستان را با شور و هیجان سوز و حال به نام « شعله بلخ » منظوم ساخته که در پایان همان سال در کابل چاپ گردیده است.

نمونه ای از چکامه این چکامه سرای پارسی زبان

ز بس گل که در باغ مأوی گرفت                               

چمن رنگ ارتنگ مانی گرفت

صبا نافهٔ مشک تبت نداشت

جهان بوی مشک از چه معنی گرفت

مگر چشم مجنون به ابر اندر است

که گل رنگ رخسار لیلی گرفت

بمی ماند اندر عقیقین قدح

سرشکی که در لاله مأوی گرفت

قدح گیر چندی و دنیی مگیر

که بدبخت شد آنکه دنیی گرفت

سر نرگس تازه از زرّ و سیم

نشان سر تاج کسری گرفت

چو رهبان شد اندر لباس کبود

بنفشه مگر دین ترسی گرفت و نیز:

عشق او باز اندر آوردم به بند

کوشش بسیار نامد سودمند

عشق دریایی کرانه ناپدید

کی توان کردن شنا ای هوشمند

عشق را خواهی که تا پایان بری

بس که بپسندید باید ناپسند

زشت باید دید و انگارید خوب

زهر باید خورد و انگارید قند

توسنی کردم ندانستم همی

کز کشیدن سخت تر گردد کمند

از چکامه های دیگر رابعه بلخی:

ز بـس گـل کـه در باغ مـأوی گـرفــت

چـمن رنـگ ارتــنگ مانی گـرفــت

صـبا نـافــه مــشـک تـبـت نـداشــت

جـهـان بـوی مـشک از چـه مـعـنی گرفت

مگر چشم مجنون به ابـر انـدر است

کـه گـل رنـگ رخـسـار لـیـلی گـرفــت

بـه مـی مانـد انـدر عـقـیـق قــدح

 

سـرشـکـی کـه در لالـه مـأوی گـرفـت

بانوی ابیات شعر عطار

مروری کوتاه بر زبان فارسی و نخستین شاعره زبان فارسی

در رده بندی زبان شناسی، به زبانی که از سده سوم پیش از میلاد تا سده هفتم پس از میلاد در ایران زمین، به کار می رفته، پارسی میانه می گویند. زبان پهلوی به گویش مرکزی پارسی میانه که در دوران اشکانیان و ساسانیان رواج داشت، گفته می شود.

مناطقی که زبان فارسی زبان مادری بخش بزرگی از جمعیت است. فارسی یا پارسی، (دری، فارسی دری، و پارسی دری نیز نامیده می شود) زبانی است که در کشورهای ایران، افغانستان، تاجیکستان و ازبکستان به آن سخن می گویند. (برخی زبان فارسی در تاجیکستان و ازبکستان و چین را فارسی تاجیکی نام می گذارند).

فارسی، زبان رسمی کشور ایران و تاجیکستان و یکی از زبان های رسمی کشور افغانستان است. در ایران نزدیک به ۴۰ میلیون، در افغانستان ۲۰ میلیون، در تاجیکستان ۵ میلیون، و در ازبکستان حدود ۷ میلیون نفر سخنور دارد. روی هم رفته می توان شمار فارسی دانان جهان را پیرامون ۱۱۰ میلیون نفر برآورد کرد. با وجود اینکه فارسی در حال حاضر زبان رسمی پاکستان نیست. ولی قبل از استعمار انگلیس، زبان رسمی و فرهنگی شبه قاره هند در زمان امپراطوری مغول بوده است. زبان رسمی کنونی پاکستان، اردو، (که در واقع «اسلامی شده» زبان هندی است) به شدت تحت تاثیر فارسی بوده است و واژه های فارسی بسیار زیادی در آن وجود دارد.

اکنون نیز به عنوان یک زبان فاخر در بین نخبگان به خصوص در زمینه هنر و موسیقی (موسیقی قوالی) رواج دارد. «۱»

ادبیات، دریای بی پایان

حضور زنان در تاریخ ادبیات هم همچون دیگر علوم کمرنگ و نامحسوس بوده و به ندرت در تاریخ و گذشته آن نامی از زنان به عنوان بنیانگذار یک سبک یا مکتبی خاص برده شده است که به عنوان دلیل جامعه مردسالارو تعصبات مردانه چندان دور از ذهن نبوده است. حضور زنان در ادبیات و شعر هم کمرنگ بوده و به ندرت می توان در کتب قدیمی و تذکره ها نامی از زنان شاعر و ادیب را مشاهده کرد.

شاید به علت باورهای سخت آن زمان که بسیاری از کارها و اعمال را برای زنان ناشایست می دانستند، سرودن شعر و ابراز احساسات در قالب کلمات نیز در آن زمان کاری ناپسند بوده و یا شاید زنان حق تحصیل یا خواندن و نوشتن نداشتند یا اگر خوش بینانه به این موضوع نگاه کنیم می توانیم بگوییم که شاید زنانی شاعر بوده اند ولی به علت جو مردسالار آن زمان در کتاب های تذکره نامی از آنها برده نشده است و همچنان گمنام مانده اند.

ادبیات فارسی آنقدر وسیع و گسترده است که هر چه بیشتر در آن قدم می نهیم و پیش می رویم در این دریای مواج بیشتر غرق می شویم و گاه چنان شیفته و مجذوب این بحر نامتناهی می گردیم که همچون ماهی تشنه و تشنه تر می شویم و اگر زمانی بخواهیم از آن جدا شویم نخواهیم توانست.

نخستین اشعار بشر

از همان زمان که چیزی به نام زبان به وجود آمد و انسانها توانستند به وسیله آن با هم ارتباط برقرار کنند حسی در ذهن برخی افراد جرقه زد تا با کلمات بازی کنند و آنها را به بهترین شیوه در کنار هم قرار دهند تا به نوعی شادی انگیز باشد. در سالیانی بسیار پیش از این نیاکان مانیز با بازی با کلمات چیزهایی نوشتند که نمی دانستند به آن شعر می گویند. بنابراین در میان کتاب ها کمتر می توان به چیزی رسید که به یقین بتوان گفت که این همان نخستین شعری است که از نیاکان ما به جا مانده است.

در کتاب تاریخ تمدن ویل دورانت به عنوان یکی از معدود عبارات شاعرانه به جا مانده از تمدن اولیه بین النهرین گفته شده، شاید نخستین شعری که نیاکانمان گفتند این بوده:

محبوب من از نور است

یا اینکه در کتاب اوستا به این نکته اشاره شده:

می ستاییم سره ی کوه البرز را، زمین را و همه ی چیزهای خوب

به هر صورت این دو عبارت احتمالاتی است که در خصوص نخستین اشعار نیاکان ما آورده شده است.

نخستین شاعر زبان فارسی

همیشه در حوزه پرداخت ها و کارهای پژوهشی، سخنی هم از نخستین ها به میان می آید. چه در گون حاشیه وار و جانبی و چه در موضوع مستقل و مرکزی. حال اگر تنها شعر فارسی را در نظر آوریم؛ سوال این است که چه کسی نخستین شعر فارسی را سرود؟

«از آن جایی که سرایندگان اشعار فارسی تنها مردان نبوده و نیستند و با نام های زنان بیشماری آشنایی داریم، در اینجا نیز نام نخستین زنی که شعر فارسی را سرود، مطرح می شود. البته در این رابطه حکم قاطعی وجودندارد. زیرا بیشتر سخنان از روی احتمالات گفته می شود و همچنین استدلالی که از نبود مدارک لازم و کافی ناشی شده است. از این رو با رعایت احتیاط و احتمال، این و یا آن شعر را به عنوان شعر نخست و رابعه بلخی را به عنوان نخستین و آغازگر شعر فارسی نامیده اند.

به گفته "جی جی مک آوری" نویسنده "تاریخ تمدن لوکاس" جست و جو در سرچشمه چیزها همواره برای انسان وسوسه انگیز بوده است.

هنگامی که رودکی به عنوان پدر و استاد شعر فارسی و یا به عبارتی "آدم شعر فارسی" نامیده می شود، همانگونه که قابل درک است که اشعار و شاعران پیشتر از او فراموش نشده اند، بلکه؛ شیوه بیان، تشبیهات، حضور اندیشه و تخیل اوست که شعر و مقامش را بالاتر معرفی کرده است، در چنین حوزه، همان کنجکاوی برای دریافت نخستین ها به سوی دریافت نخستین زنی نیز راه می برد که شعر فارسی را سروده است. اما در این زمینه نیز به طور قطعی نمی شود گفت که رابعه بلخی نخستین شاعره بوده است. زیرا از "داریدخت" زن پادشاه تخارستان و یا از "زبیده" زن پارسی گوی هارون الرشید نیز نام برده اند و شاید زنان دیگری شعر سروده اند که بنابر همان احتمالاتی که در ابتدا گفته شد نامشان از منزل بیرون نرفته و اشعارشان از بین رفته باشد».«۲»

تولد رابعه

رابعه بلخی یا قزداری، مشهور به مگس رویین و ملقب به "زین العرب"، دختر کعب، امیر بلخ و از اهالی قزدار (قصدار، خضدار، شهری قدیمی واقع میان سیستان، مکران و بست) و معاصر "رودکی" شاعر قرن چهارم بود.

عطار نیشابوری، نخستین بار شرح احوال او را در ۴۲۸ بیت شعر در "الهی نامه" خود آورده و تذکره های بعدی همگی با کم و بیش تفاوت هایی و به صورت نظم و نثر به نقل زندگی و اشعار وی پرداخته اند. می گویند؛ رابعه بلخی در زمانی چشم به جهان گشود که سلسله سامانی ها در خراسان و ماوراالنهر حکمروایی داشتند. خانواده سامانی با اتخاذ تدابیر اداری، نظامی، فرهنگی و اقتصادی سنگ دیگری بر راه رشد و نمو ادبیات فارسی دری نهادند که طاهریان و صفاریان در آن سهیم بودند. سهم سامانیان در حدی است که حتی اگر از رشد و تکامل ادبیات فارسی در عصر غزنویان چشم بپوشیم، می شود گفت در عهد آنان چنان تدابیری نهاده شد که کاخ زبان فارسی را از گزند باد وباران و توفان های نامناسب گوناگون تابه حال استوار نگه داشته است.

این موضوع گونه ای از اهمیت نقش شخصیت در تاریخ و دریافت جوانب اثرگزار آن رامطرح می کند. در واقع ویژگی ای که برخی قابل ملاحظه امیران سامانی از آن بهره مند بودند، و عصر رونق و جوانی آن خاندان معرف آن است، حکایت از آن دارد که امیر و شاه با فرهنگ (و اگر وزیرکاردان وبا فرهنگی هم در کنار او بوده است)، در گشایش فضای فرهنگی و رشد و نمو آن مؤثرتمام شده است.

رابعه و کلام شیوا

رابعه همانند رودکی، با چکامه هایی از سخن پخته، نوآوری و ایجادگری در حوزه شعرفارسی معرفی می شود و این است که جمع زیادی از ادبا مقام او را به عنوان مادر شعر فارسی می شناسند. نگاه ژرفتر به شعر او، مانند هر بررسی دیگری که از سطح به سوی عمق و بقیه جوانب رهنمون می شود؛ به زیبایی های دلنشین شعرش بسنده نمی کند بلکه محتاج است زمینه های رویش گل شعرش را باز یابد و در این صورت، همچو نیتی، وظیفه بازشناسی اوضاع و احوال زمانه ای را مطالبه می کند که رابعه بلخی در دل آن رشد و نمو یافته بود و از آنجایی که در این زمینه به بررسی شکل گیری ذهنیت شاعرانه و حاصل کارکرد مرد و یا انسانی از جنس مذکر مواجه نیستیم و از اشعار شیرین، دل انگیز و عاشقانه و یا انسانی از جنس روبه رو هستیم با توجه به آن زمانه شناسی اهمیت بیشتر می یابد.

اهمیت شناخت شرایط زندگی انسانی از جنس زن یا محرومانی که در سطح رودکی با بیان خوش و رسا به اصطلاح متقدمان ما، فصیح و بلیغ سخن سروده است، تعجب انگیز است.

مردان شاعر و محرومیت رابعه

«امکانات شاعران مرد را در دوران سامانیان و همه دوره های دیگر، دارای امکانات متفاوت تری می یابیم. شاعران دربار سامانیان مانند همه شاعران جنس مذکر، در هوا و فضای دربار به عنوان یکی از امکانات موثر زمینه رشد داشته اند.

شاعران مرد، از امکان تماس با هم، رفت و آمدها، به منظور خواندن اشعار، بحث و جدل شاعرانه در دربار شاه، امکان مسافرت و در یک جمله از همه آزادی هایی که شاعران برای پرورش فکر و اندیشه نیاز داشتند، بهره مند بودند. در حالی که شاعری مانند رابعه بلخی با ویژگی محرومیت از آن فضا و از پرده نشینی سخنگوی می شود»«۳». در همین جا ضمن اشاره به آن محدودیت، گفتنی است که امکانات موجود و نسبی زمانه کنونی را که برای شاعران زن میسر است، از نظر دور باید داشت،

و در عوض آن محدودیت های هزارسال پیشین را مجسم کرد. اکنون شاعره های ما (صرفنظر از محدودیت های فرهنگی تاریخی همواره موجود)، امکان مسافرت، فراگیری رموز شعر از زن و یا مرد، مراجعه به کتابخانه ها، ارسال شعر به استادان به منظور دریافت راهنمایی و انتشار شعر را درمجله ها، جراید و رادیو و تلویزیون و وب سایت های اینترنتی دارند، این زمینه ها و امکانات فضا مناسبی رابرای نقد، صیقل و در نهایت رشد شعر فراهم می آورند. اما رابعه در زمانه دیگر و در میان حصارهای زندان گونه شاعر شده و فریادهای شاعرانه خویش را بلند نموده است.

نزدیک شدن رابعه به فضایی مساعد

دوره مورد نظر ما به تنهایی از نگاه رشد ادبیات معرفی نمی شود. بلکه؛ در گستره اقتصادی، داد وستد تجارتی، رفت و آمد و بهره مندی از افکار و عقاید یونانیان، رشد و نمو طب، نجوم، معماری و موسیقی شاهد دستاوردهای جالب بود. این همه دست به دست هم داده بودند وجود فضای صلح آمیز و امنیت مورد ضرورت، هر چه بیشتر به مساعدت اسباب و عوامل رشد عمومی و زمینه های بالا تمام می شد چنان بود که شهرهای بخارا و بلخ و سمرقند دارای رشته های مختلف صنعت دستی و رونق آن بود و آن همه تماس و رفت و آمد و داد و ستد تأثیر خوبی بر اندیشیدن و رشد ابزار آن برجای می گذاشت.

می دانیم، هنگامی که دولتمردان تا حدودی در این راستا همیاری داشته باشند، آهنگ رشد همه جانبه سریعتر است. امیران سامانی، آن خصلت را داشتند. بازماندگان و وارثان سامان، نه تنها تحجر و سختگیری شناخته شده بسیاری از امیران و شاهان را نداشتند بلکه گونه ای از فرهنگ تسامح و مدارا را رعایت نموده بودند. این مزیت فرهنگی، دلگرمی های نسبی را برای متفکر و شاعر با خود داشت و در کنار آن کتاب خوانی و کتابخانه داشتن را بار آورد. در نتیجه بعد علاقه به زبان فارسی و شعر و ادب آن، موجب رشد و نمو شعر و ادب فارسی شد و هر اندازه به جمع آوری زمینه ها در دربار بها می دادند، به همان اندازه در رشد کمی و کیفی شعرا و شعر افزوده می شد. چنان بود که در همان دوره به ویژه در نیمه دوم سده چهارم ، زبان فارسی دری رشد بی سابقه ای را پیمود. نوآوری های مختلف و تعداد شاعران و کتاب هایی که در گستره شعر و نثر انتشار یافته، می تواند سند این ادعا باشد.

مجموعه آن هوا و فضا، مجالی را برای تنفس فرهنگی و رشد و نمو دوشیزه نامدار همراه داشت. آن فضا، از روزنه امکانات خانواده ای از اشراف عرب و مقیم بلخ امکان دسترسی به شعر و ادب را برای رابعه بلخی مهیا کرد.

فراق مادر

رابعه بلخی عطوفت و مهربانی مادری را زیاد ندید. مادرش از دنیا رفت. اما پدری دلسوز و مهربان، پرورش او را چنان به خوبی در دست گرفت که سخنانش اعتبار والایی در حوزه شعر فارسی به دست آورد.

زندگی مبهم رابعه

تذکره ها شرح حال و نمونه های شعر او را به عنوان نخستین زن شاعر فارسی گوی آورده و مقام بلند او را در طلوع شعر فارسی ستوده اند. "محمد عوفی" در لباب الالباب، از او چنین تجلیل می کند: «دختر کعب اگر چه زن بود اما به فضل بر مردان جهان بخندیدی. فارسی هر دو میدان و والی هر دو بیان، بر نظم تازی قادر و در شعر فارسی به غایت ماهر بود

رابعه و عشق به بکتاش

به نوشته عطار، پس از کعب، پسرش حارث که به جای پدر امیر بلخ شده بود، سرپرستی رابعه را بر عهده گرفت و او در نزد حارث زندگی می کرد. رابعه دلباخته یکی از غلامان زیبا روی برادرش به نام "بکتاش" شد، اما عشق خود را پنهان داشت و رنجور گردید. پیرزن دنیا دیده ای دلیل رنجوری او را پرسید، وی ابتدا خودداری کرد و بالاخره راز خود را برایش آشکار نمود و توسط او اشعار عاشقانه ای برای بکتاش می فرستاد.

بکتاش نیز به عشق رابعه مبتلا شد. یک ماه بعد در جنگی که برای برادرش روی داد بکتاش زخمی شد و نزدیک بود اسیر شود که ناگاه زن روبسته ای خود را به صف دشمن زد و تنی چند از آنان را کشت و بکتاش را نجات داد و لشکر حارث پیروز شد.

زمانی نیز رودکی شاعر در حال عبور رابعه را دید. اشعارش را بر او خواند و رابعه نیز اشعار خود را برایش خواند. در جشن باشکوهی که "امیرنصر سامانی" در بخارا ترتیب داده بود، رودکی اشعار رابعه را خواند. امیرنصر پرسید که شعر از کیست و رودکی پاسخ داد که از دختر کعب است که دلباخته غلامی گردیده است و به سرودن شعر روی آورده و اشعارش را برای او می فرستد. حارث که در جشن حضور داشت به راز خواهرش پی برد و به اشعار او دست یافت. از این رو بکتاش را به چاهی و خواهر را نیز در گرمابه ای افکندند و رگ دست او را بریدند و در گرمابه را با سنگ و خشت و آهک بستند. رابعه با خون خود بر دیوارهای گرمابه اشعار خود را می نوشت تا اینکه ضعف بر او غلبه کرد و درگذشت.

اختلاف تذکره نویسان

 

تذکره نویسان پیرامون عشق رابعه به بکتاش اختلاف نظر دارند: "جامی" در نفحات الانس از قول "ابوسعید ابوالخیر" عشق رابعه را عشق مجازی نمی داند و داستان بکتاش را بهانه ای برای طرح عشق حقیقی دانسته است. "هدایت" نیز در روضةالصفا، رابعه را "صاحب عشق حقیقی و مجازی" می داند و داستان دلباختگی او را در "گلستان ارم" به نظم درآورده است. بسیاری از تذکره ها نیز عشق او را، صرفاً عشق مجازی دانسته اند.

رابعه دختر کعب قُزداری که به رابعه بلخی هم شناخته شده‌است،

زن شاعر پارسی‌گوی نیمه نخست سده چهارم هجری (۹۱۴-۹۴۳میلادی) است.

رابعه همدوره با سامانیان و رودکی بود. بسیاری رابعه را نخستین زن شاعر پارسی‌گوی می‌دانند. رابعه ازعربهای کوچیده به خراسان بود. پدرش فرمانروای بلخ و سیستان وقندهار و بست بود.

رابعه شیفته برده‌ای ترک به نام بَکتاش می‌شود و برایش شعر می‌سراید. برادرش حارث که از این عشق آگاه می‌شود آشفته می‌شود و دستور می‌دهد که خواهرش را به حمام برند و رگهایش را بگشایند تا بمیرد. حکایت او را فقیر نظم کرده نام آن مثنوی را گلستان ارم نهاده و اشعار زیبایی گفنه‌است. از آن جمله‌است:[۱]

مرا بعشق همی متهم کنی به حیل

چه حجت آری پیش خدای عزوجل

به عشقت اندر عاصی همی نیارم شد

بذنبم اندر طاغی همی شوی بمثل

نعیم بی تو نخواهم جحیم با تو رواست

که بی تو شکّر زهر است و با تو زهر عسل

بروی نیکو تکیه مکن که تا یکچند

به سنبل اندر پنهان کنند نجم زحل

هرآینه نه دروغ است آنچه گفت حکیم

فمن تکبر یوماً فبعد عز ذل

هم از اوست:

دعوت من بر تو آن شد کایزدت عاشق کناد

بر یکی سنگین‌دل نامهربان چون خویشتن

تا بدانی درد عشق و داغ هجر و غم کشی

چون بهجر اندر بپیچی پس بدانی قدر من

این دو بیت نیز از افکار اوست و محمد عوفی صاحب تذکرهٔ لباب الالباب نقل کرده که بسبب این دو بیت به مگس رویین ملقب شده بود:

خبر دهند که بارید بر سر ایوب

ز آسمان ملخان و سر همه زرین

اگر ببارد زرین ملخ بر او از صبر

سزد که بارد بر من بسی مگس رویین

و این غزل بدو منسوب شده‌است:

ز بس گل که در باغ مأوی گرفت

چمن رنگ ارتنگ مانی گرفت

صبا نافهٔ مشک تبت نداشت

جهان بوی مشک از چه معنی گرفت

مگر چشم مجنون به ابر اندر است

که گل رنگ رخسار لیلی گرفت

بمی ماند اندر عقیقین قدح

سرشکی که در لاله مأوی گرفت

قدح گیر چندی و دنیی مگیر

               

که بدبخت شد آنکه دنیی گرفت

سر نرگس تازه از زرّ و سیم

نشان سر تاج کسری گرفت

چو رهبان شد اندر لباس کبود

بنفشه مگر دین ترسی گرفت

و نیز:

عشق او باز اندر آوردم به بند

کوشش بسیار نامد سودمند

عشق دریایی کرانه ناپدید

کی توان کردن شنا ای هوشمند

عشق را خواهی که تا پایان بری

بس که بپسندید باید ناپسند

زشت باید دید و انگارید خوب

زهر باید خورد و انگارید قند

توسنی کردم ندانستم همی             

 

کز کشیدن سخت تر گردد کمند