ارسالی غوث زلمی

هفت خط و معناهای آن
۱- هفت خط جغرافیایی/فلسفی
در باور گذشتگان همان گونه که آسمان هفت لایه بود (بر پایهی مقدس بودن عدد هفت و بیپایان بودن آسمان) زمین نیز هفت بخش میشده است. در اوستا این بخشبندی را «کَرشوَر» (karshwar) و در پارسی میانه (پهلوی) کیشور (kishvar) میگفتند و همان است که در زبان پارسی نو یا دری به شکل «کِشور» درآمده است. این بخشها را در دوران پس از اسلام بیشتر اقلیم میگفتند. اقلیم تازی شدهی klima یونانی است. این واژهی یونانی در انگلیسی به صورت climate درآمده است. هفت اقلیم یعنی همهی بخش مسکونی زمین. بر پایهی برخی نوشتهها این هفت اقلیم عبارت بودند از:
- اقلیم یکم: هندوستان
- اقلیم دوم: سرزمین عرب و حبشستان
- اقلیم سوم: مصر و شام
- اقلیم چهارم: خراسان
- اقلیم پنجم: روم و صقلاب (تازی اسلاو=اروپای شرقی)
- اقلیم ششم: ترک و یأجوج
- اقلیم هفتم: چین و ماچین
گاهی این هفت اقلیم را به هفت جرم آسمانی هم نسبت می
دادند: هندوستان به کیوان (زحل)، ترکستان به بهرام (مریخ)، چین و ماچین به اورمزد (مشتری)، و خراسان  به خورشید. میبینیم که خراسان  را خورشید و نیز اقلیم میانی و دل زمین میدانستند.
هفت اقلیم را گاهی
«هفت خط» نیز گفتهاند. نظامی گنجوی در کتاب مخزن الاسرار میگوید:

کرد رها در حَرَم کاینات ----- هفت خط و چار حد و شش جهات

یا اوحدی مراغه‌ای در کتاب «جام جم» خویش می‌گوید:

 

در زمان گشت چار فصل پدید

 بر زمین نیز هفت خط کشید

بابا افضل کاشانی در یکی از ترانه (رباعی)های خویش میگوید:

بــــــــــیرون ز چــــــــــــهار عنـــــــــــــــصر و پــــــــــــــنج حــــــــــــواس

از شش جهت و هفت خط و هشت اساس
سِــــــــــــــرّی اســـــــــــــــــــــــــت نهفته در نهــــــــــــانـخانه
ی دل

کهآن را نــــــــتوان یـــــــــــــافت به تقـلـــــــــید و قیاس

۲- هفت خط جام
معنای دوم
«هفت خط» به جام جم یا جام مَی (شراب) مربوط میشود. در گذشته، جامهای می با خطهایی اندازهگذاری شده بودند و هر کسی به اندازهی توان خویش می مینوشید. این هفت خط از پایین جام تا بالا چنین نام داشتند:
۱- خطفرودینهیا مُزَوَّر (مزور به معنای دروغین است).
۲- خطكاسهگر 
۳- خطاشک
۴- خطازرق(در تازی به معنای کبود است).
۵- خطبصره
۶- خطبغداد 
۷- خطجور
خط ازرق را
«خط شب» یا «خط سیاه» نیز گفتهاند.
ادیب الممالک فراهانی (درگذشته
۱۳۳۵ ق./ ۱۲۹۵ خ./ ۱۹۱۶ م.) در قطعهای از این هفت خط چنین نام برده است:

هفت خط داشت جام جم -------- هر یکی در صفا چو آیینه

جور و بغداد و بصره و ازرق ------- اشک و کاسه‌گر و فرودینه

بیشترین شاهد مثال در شعرهای پارسی از خط بغداد به دست میآید و شاعری که بیشترین کاربرد این خطها را دارد خاقانی شروانی است. در زیر چند نمونه را میآورم:
خط بغداد 

جام می تا خط بغداد ده ای یار مرا

 باز هم در خط بغداد فکن بار مرا

چند نمونه هم از صائب تبریزی:

پـــــــــــر کـــــــــن ز بـــــــــــاده تـــــــا خـــط بغــــــــــــــــــداد جــــــــام مـــــــن

 فــــــــــرمـــــــــــــانــــــــــروای خــــــــــطهی بغــــــــــــــــداد کــــــــــــن مــــــــــــــــرا

گوش تا گوش زمین از گفتوگوی من پر اسـت

تا خط بغداد این جـــــام از ســـبوی من پر است

نمونهی کاربرد خط سیاه و خط ازرق در شعر خاقانی:

به جام عشـــــق تــــو می تا خــــــط سیاه دهند

 من ام که سر به خط آن خط سیاه نهم

از خط های دیگر بیشتر در شعر شاعران دوران قاجار نمونه دیده میشود مانند:

عمان سامانی (بختیاری، درگذشته ۱۳۲۲ ق./۱۲۸۳ خ./۱۹۰۴ م.)

گفت چون جمشید نقش جام زد

 پـــــــــس صــــــلا بر خــــیل دُردآشــــــام زد

  هفــــت خـط آن جــام را ترتیب داد

 هــــــــر یکی را گـــــــــونهگــــــــــــون نامی نهاد

محمدحسین بهجت تبریزی (شهریار) نیز در غزلی از «هفتخط

نوشان» یاد کرده است:

برو از هـفتخـــــط نوشــــان پای خُـــــم مَی میپرس

 که هر دُردی شرابِ نابِ مردافکن نخواهد شد

آیین شرابخواری در حضور پادشاه در دوران ساسانیان. در آن زمان پیمانه‌های ظریف و زیبایی از شاخ گاو یا بزکوهی درست می‌کردند که چون پایه نداشته است کسی نمی‌توانسته آن را روی زمین یا میز بگذارد و از نوشیدن شرابِ ریخته شده در پیمانه‌اش طفره برود. از این رو دارنده‌ی جام مجبور بوده است شراب درون شاخ را سربکشد. اما برای این که کسی بیش از اندازه‌ی ظرفیت خود باده‌گساری نکند و از سرِ مستی با حرکت و یا گفتار خود، احترام و شأن مجلس شاهانه را از بین نبرد، هر کدام از فراخوانده شدگان، پیمانه (شاخ) ویژه‌ی خود را داشته که به جهت تعین میزان توانایی او در باده‌گساری خطی در داخل آن شاخ کشیده شده بوده که ساقی برای دارنده‌ی پیمانه فقط تا حدِ همان خط، شراب در پیمانه‌اش می‌ریخته است.

به مرور زمان تمامی پیمانه های شراب را با هفت خط، مشخص و درجه بندی کردند. در مجالسی که پادشاه حضور داشته است، میهمانان معمولا از سه تا شش خط شراب می‌نوشیده‌اند. اما بوده‌اند افرادی که «لوطی» نیز خوانده می‌شده‌اند که تا هفت خط را شراب می‌نوشیدند بدون آنکه حالتی مستانه در آنها پدیدار شود که در پی آن دست به حرکاتی بزنند که موجب از بین رفتن حرمت در حضور پادشاه در مجلس بشود. این قبیل افراد را «هفت خط» می‌نامیده‌اند، یعنی که آنها افرادی صاحب ظرفیت و زرنگ بوده و به کلیه رموز و فنون شرابخواری آشنایی کامل داشته‌اند.
درست است که از زمان ساسانیان جام‌هایی به شکل شاخ مانده اما همه‌ی جام‌ها نیز به شکل شاخ نبوده‌اند که نتوان آنها را روی میز گذاشت و از نوشیدن آن طفره رفت! دیگر این که لوطی در زمان ساسانیان چه می‌کرده و در کدام متن تاریخی چنین چیزهایی نوشته شد
جام می مسین و سیمین از زمان ساسانیان (موزه‌ی بریتانیا - لندن). این گونه جام در دوران پس از اسلام نیز ساخته می‌شد و به خاطر شکل آن در شعر حافظ بدان
«کشتی» گفته شده است. مانند: 

 

بـــــــــیا و کـــــــشـــتی مـــــا در شــــط شـــــراب انـــــداز

خروش و ولوله در جان شیخ و شاب انداز

یا 
کشــــتی باده بـــــــیاور که مــــــــــرا بی رخ دوســــت

 گشته هر گوشه‌ی چشم از غم دل دریایی

ظرف سفالینه‌ی می به شکل شاخ جانوران از دوران ساسانیان (موزه‌ی بریتانیا - لندن). گویا چهره‌ی روی آن شاپور دوم است.
جام جم بسیار کهن‌تر از دوران ساسانیان است و آیین می‌گساری و نوشیدن می در خراسان پیشینه‌ای طولانی دارد. در شاهنامه‌ی فردوسی و نوروزنامه‌ی خیام می را به جمشید نسبت داده‌اند. حتا گاهی به می
«دختر جمشید» هم گفته‌اند. برای نمونه منوچهری دامغانی قصیده‌ای دارد که چنین شروع می‌شود: 

چُنین خواندم امروز در دفتری

 که زنده است جمشید را دختری

در پایان قصیده روشن می‌شود که منظور خمره‌ی بزرگی از می بوده است. در نوشته‌های یونانیان از آیین‌های نوشیدن می در دربار هخامنشیان و «بزم جام گردان» یاد شده است. «بزم جام گردان» بزمی بود که در آن شاه و دیگران به نوشیدن می می‌نشستند و جام در گردش می‌آمد و باده‌پیما(ساقی)ترتیب در جام هر کسی به اندازه‌ای که از او می‌شناخت باده می‌ریخت. 

۳- هفت خط خوشنویسی
یکی دیگر از کاربردهای هفت خط در اصطلاح خوشنویسی است. در خوشنویسی خط‌های یازده‌گانه داریم مانند خط نسخ، خط تعلیق، خط رُقاع، خط ریحانی، خط ثُلث، خط نستعلیق و ... استاد شدن در هر خط کار سختی بوده و هست و نیاز به تمرین فراوان و گذراندن عمر دارد. از این رو به استاد سرآمد استاد هفت خط نیز گفته شده است. 
۴- هفت خط کفشگری
علامه دهخدا در فرهنگ خود در درآیه‌ی هفت خط آن را اندازه‌ای از کفش در اصطلاح کفشگران دانسته است و هم چنین از «شش خط» هم نام برده است. تنها در این درآیه است که دهخدا یادآوری می‌کند: «در فارسی امروز به معنی بدجنس و گُربُز و مُحیل است» و برای شاهد مثال نوشته: «از آن هفت خطهای بزرگ پا است.»
۵- مار هفت خط
به خاطر شهرت مار به افسونگری و حیله‌گری و خط و خال فراوانی که دارد در زبان گفتاری از «مار خوش خط و خال» و گاه «مار هفت خط» هم یاد می‌شود. 
۶- هفت خط ورزشی
در ورزش رزمی کانگ فو توآ نیز مرتبه‌های مهارت و توانایی با خط‌هایی نشان داده می‌شود که شمار آنها هفت خط است. کسی که هر هفت خط را تمام کند به استادی می‌رسد. البته این مورد از همه‌ی موردهای بالا به نسبت تازه‌تر است و تنها برای آگاهی آن را افزودم. 

۷- متاسفانه هنوز مورد هفتمی برای اصطلاح

«هفت خط» پیدا نشد 
در پایان، به نظر من
«آدم هفت خط» ربطی به هفت خط جام می و داستان «لوطی» و ظرفیت بالا و این حرفها ندارد بلکه باید بیشتر به یادداشت علامه دهخدا و نیز مورد مار توجه داشت.

احمد غوث زلمی

درست گویی

زبان پارسی، بر بنیاد گسترده گی حوزه ی مفهومی اش در میان پارسی زبانان ، از ارزش ویژه یی برخوردار است ؛ برخورداری از این ارزش، زمانی دستیاب می شود که روند اثر گذاری و اثر پذیری این زبان را در فرایند دوسویه ی آن (مرحله ی دادوستد زبانی) مورد ژرف نگری قراربدهیم.

با توجه به این ویژه گی، یکی ازمواردی که می تواند دررشد و گسترده گی حوزه ی مفهومی زبان پارسی، مدد رساند، کاربرد روش های درست نویسی و درست گویی واژه ها در زبان است

افزون براین،به کارگیری روش های درست نویسی ودرست گویی واژه ها کمک می کند تا زبان را از آسیب های روزمره ولغزش های معنایی دورنگهداریم، و با عملی سازی این مهم، به پویایی آن بپردازیم

چنانکه وچنانچه: این دو (چنانکه وچنانچه) دوترکیب مختلف با دومعنای متفاوت اند؛ زیرا "چنانکه" به مفهوم "آن طوری که"آمده و مهمترین برهان آن "آن چنانکه وهم چنانکه" است و دراین جاهم "آن طوری که" معنا می دهد

"چنانچه" به معنای "اگرست" مانند: "چنانکه آگاهی دارید" ؛ یعنی آن طوری که آگاهی دارید و" چنانچه آمدید من نبودم"یعنی اگر آمدید،من نبودم. این دو ترکیب را بیشتر به جای هم می نویسند، و این اشتباه محض است. در کتاب های کهن، گاهی این نارسایی و اشتباه دیده می شود: اما به هر حال، از کاربرد "چنانچه " به جای "چنانکه " باید پرهیزشود.

بایستی، باید و بایست :" باید" فعل مضارع "بایستن" یعنی در برگیرنده ی زمان حال است . "بایست" و"می بایست" فعل ماضی و"بایستی" از منظر دستور زبان صیغه ی شرطی است.

در زمان حال(مضارع ) ،کاربرد و واژه ی "باید" درست است و نه "بایستی"؛ پس هنگامی که می گوییم"او بایستی این کار را بکند " نا درست است. به جای آن باید گفت : "اوباید این کاررا بکند"ویا" او باید برود"و" اوبایست برود" و"او بایستی برود" ویا "بایست رفته باشد" نیز نادرست است ؛ برای آن که این جافعل، مضارع و شرطی می آید. به همین گونه کاربرد جمله ی "باید آمده باشد" نیز درست نیست؛ برای آن که دراین جمله، فعل ماضی "باید" نمی توان آورد و به جای آن باید گفت و نوشت: "می بایست آمده باشد".

عدم : از ترکیب هایی که امروز متاسفانه تا حد زیادی کاربرد نادرست دارد، ترکیب هایی مانند: عدم حضور، عدم قدرت و... است.

بربنیاد این، بسیاری از پارسی زبانان، واژه ی "عدم" عربی را درآغاز واژه ها می آورند و به همین گونه ترکیب هایی را به کار می برند؛در حالی که واژه ی"قدرت" برابر فارسی خوبی در زبان ما دارد وآن"توانایی" است و"عدم قدرت" هم "ناتوانی "، پس خوب است به جای "عدم قدرت" بگوییم و بنویسیم :"ناتوانی". "عدم" در زبان عربی به معنای "نبود" و "نبودن" است و گاهی هم (نظر به نیاز مندی مفهومی در زبان نوشتاروگفتار) بهتر است به جای "عدم" بنویسم وبگوییم: "نبود" ویا"نبودن".

فقدان: این واژه ازنگاه مفهومی، به معنای "نیستی" و "نبودن" نیست . معنای اصلی "فقدان"، "گم کردن" ویا "گم شدن"است. درزبان فارسی ، بهتر است به جای واژه ی "فقدان" ،"گم شدن" و"گم کردن" را به کارببریم.

دنیاء جدید یا دنیای جدید ؟ : برخی ها "دنیا " و"صحرا"را درجمله به دوگونه می نویسند:"دنیاءجدید"ویا هم"دنیای جدید"و"صحراءخشک"ویاهم"صحرای خشک" که نگارش و تلفظ "دنیاء جدید" و"صحراء خشک" نادرست و نگارش و

تلفظ "دنیای جدید " و"صحرای خشک " درست است ؛ زیرا گذاشتن نشانه ی همزه (ء) به جای (ی) به این دلیل نادرست است که هرواژه ی پارسی که در پایان آن الف ممدود است، در اصل "الف" و"یا" بوده مانند: جای و نه جاء، پای ونه پاء، ناپیدای ونه ناپیداء، رهنمای ونه رهنماء و...؛ زیرا "ی" را که به نشانه ی اختصار آمده، در هنگام اضافه دو باره آورده شده، واز همین سبب گفته و نوشته می شود: "جای خوب، پای شما، رهنمای بد و"

بنابراین کاربرد "دنیای جدید و صحرای خشک" درست است و نه"دنیاءجدید وصحراء خشک"؛اما در برخی از کتاب های نوشته شده ی کهن" دنیاءجدید وصحراءخشک" نگاشته شده ؛ ولی آن چه در آن کتاب ها نگارش یافته همزه نیست ، بل این همزه به جای "ی" ویا هم"ی" نیمه تمام است وآن هم به خاطری است تا درمیان "ی" تمام ونیمه تمام، تفاوتی گذاشته شود.

پارینیان حتا در هنگام نوشتن نام های مشهورعربی به خط عربی، واژه هایی مانند: موسی وعیسی را در هنگام افزودن "ی"، بدل به الف نموده و"ی" افزوده را در پی آن می آوردند مانند: موسای کلیم الله ، عیسای روح الله ، مصطفای پیامبرو...(امروزنیز این روش پسندیده است)

نهاریاناهار ؟ : نوشتن "نهار" با "ن"،" ھ"، "ا" و "ر" درست نیست؛ چون این واژه عربی وبه معنای "روز"است ونه "ناشتای روز". آن چه را که در میان روزمی خورند، "ناهار"است .این واژه فارسی است وبه مفهوم "ناشتا" وغذای چاشت است. بنابراین کاربرد واژه ی "نهار" عربی که به معنای روز است به جای "ناهار" فارسی ؛ یعنی "روز خوردن " که مفهوم ناروایی را بیان می کند.

سفارشات ، گزارشات، فرمایشات: جمع بستن واژه های فارسی با"ات" عربی مانند: گزارشات ،سفارشات ، فرمایشات نگارشات و... بسیار ناروا است؛ زیرا واژه هایی مانند  گزارش ، نگارش ، سفارش، فرمایش و... .پارسی اند، و هیچ

نیازمندیی وجود ندارد تا این گونه واژه های پارسی را با "ات" عربی جمع ببندیم . به جای آن بهتر است این واژه ها را با "ها"در پارسی جمع بندیم ونه با"ات" عربی. هم چنان واژه ی "ده"را که پارسی است، نباید "دهات" بنویسیم ، بل به جای آن "ده ها" نوشته وواژه های رایج مغولی در زبان پارسی مانند: ییلاق ، قشلاق و باغ را نیز با"ات" عربی جمع نبندیم.

شیرینی جات، سبزی جات، میوه جات وترشی جات: جمع بستن واژه ها با "جات"مانند: شیرینی جات، سبزی جات، میوه جات، ترشی جات و ... نیز مجاز نیست ، بهتر است این گونه واژه ها را با "ها" جمع ببندیم و نه با "جات" ؛ این نادرستی زمانی به نقل از استاد" سعید نفیسی "به میان آمده که بسیاری به این قیاس که "در زبان عرب گاف نیست وهر کلمه ای را که گاف داشته در عربی گاف آن را به جیم بدل می کنند مانند: "نرگس " که در عربی از فارسی گرفته اند واز آن "نرجس" ساخته اند و پیش خودشان تصور کرده اند که اگر بخواهند می توانند واژه هایی مانند: شیرینی ، سبزی ، میوه ، ترشی و... را می توانند با"جات" جمع بنندند" که این نادرستی روشن در کار برد واژه ها درزبان پارسی است.

بنادرودهاقین: "بندر"واژه ی پارسی است وجمع بستن آن به"بنادر"درزبان پارسی درست نیست. این جمع را در زبان عربی باید به کاربرد؛ زیرا واژه ی بندر از زبان پارسی به زبان عربی رفته و در آن زبان به "بنادر " جمع بسته شده است . در زبان پارسی بهتر است"بندرها"بنویسیم ونه " بنادر" .هم چنان واژه ی "دهقان " را که اصل آن پارسی و"دهگان" بوده، نباید به گونه ی عربی شده ی آن "دهاقین"بنویسیم ، به جای آن خوب است بنویسیم دهقان ها وگاهی هم "دهقانان"

پیشنهادات واصله : پیشنهاد واژه ی پارسی است. افزون براین که جمع بستن آن با "ات" عربی ناروا است، درواژه های پارسی مانند زبان عربی ما مذکر ومونث نداریم؛ بنابراین نادرست است که برای اسم جمع در پارسی ، صفت مونث

بیاوریم وترکیب های بدریختی مانند: پیشنهاد های واصله ونامه های واصله را به کارببریم. به جای آن ها بهتراست "پیشنهادهای رسیده ونامه های وارده" گفت ونوشت.

نیاگان یا نیاکان؟ : مفرد این واژه دراصل "نیاگ" (به معنای نیا یا جد) است وجمع آن نیاگان است، نه "نیاک یا نیاکان" به کاف تازی . پس بهتر است مانند واژه های: "شایگان ورایگان " واژه ی "نیاکان"،"نیاگان" نوشته وخوانده شود.

طپیدن ،غلطیدن : این واژه ها (طپیدن وغلطیدن ) را باید با"ت" فارسی (تپیدن و غلتیدن) نوشت ونه با "طای" عربی

به همین سان، مشتقات این واژه ها مانند: تپش، غلت خوردن، غلت زدن ، غلتان و غلتک را نیزباید با"ت" نوشت ونه با"ط".

توفان یا طوفان؟: این ها دو واژه با دومعنای متفاوت اند. "توفان" به "ت"فارسی و"طوفان" به "ط"عربی است.

"طوفان"عربی با طای ماٴلف ، معناهای چندگانه دارد مانند : باران سخت، آب فراوان و سیل؛ اما واژه ی "توفان" فارسی با"ت" از فعل "توفیدن" گرفته شده وبه معنای "فریاد کردن به صدای بلند""غرش" و "غریدن "است.

میادین یا میدان ها؟ : واژه ی "میدان" فارسی است واز پارسی به زبان عربی رفته وبه "میادین"جمع بسته شده، بنابراین جمع بستن آن به گونه ی عربی در زبان پارسی- و به شکل میادین- مجازنیست. خوب است به جای "میادین" "میدان ها" نوشته و خوانده شود.

وزرا یا وزیران؟: "وزیر" در اصل واژه ی پارسی بوده و به گونه ی "وچیر" یا"وچر" نیز در گذشته کاربرد داشته وعرب ها آن را از پارسی گرفته اند، بنابراین جمع بستن آن به گونه ی عربی یعنی "وزرا"و"اوزار" در زبان پارسی نادرست است. بهتر آن است که در فارسی جمع وزیر را "وزیران"بگوییم.

استادان یا اساتید؟: "استاد" نیز واژه ی پارسی است واصل آن "اوستاد"بوده است. دال واژه ی "استاد" در واقع مانند واژه های: خشنود، خشنوذ وخورشید، خورشیذ باذال بوده وعرب ها هنگامی که این واژه را از فارسی گرفته اند، بر بنیاد همان ساختار پارین، آن را "استاذ" تلفظ نموده و جمع آن را "اساتیذ واساتذه " نیز می گویند. پس از آن جایی که این واژه در اصل فارسی است، باید جمع این واژه را نیز در زبان پارسی "استادان"یا"استادها" بنویسیم، نه بر اقتضای عربی آن "اساتید،اساتیذ ویا هم اساتذه.

دکاکین و دکان ها : "دکان" واژه ی فارسی است وجمع بستن به گونه ی عربی (دکاکین ) درست نیست به جای آ ن باید نوشت :"دکا ن ها" .درپارسی دکان کوچک را " دکانچه و دکه " می گویند.

گزاردن وگذاردن: این دو واژه ازدوریشه با دومعنای متفاوت است.

"گذاشتن " با ذال به معنای "نهادن و قراردادن" است و"گزاردن" با"ز" به معنای "اداکردن وانجام دادن" . یکی را به جای دیگری به کارگرفتن، نادرستی محظ است.

اتاق یا اطاق؟: اصل این واژه ترکی است. درزبان ترکی مخرجی که به "ط" (طای مالف) تلفظ شود وجود ندارد؛ یعنی "ط" غلیظ مانند عربی نیست. پس هیچ عمدی وجود ندارد که ما در فارسی واژه ی "اتاق" را به "عربی و به شکل "اطاق" بنویسیم . بهتر است به جای آن،"اتاق" نوشته کنیم ونه "اطاق"

مدیره، رییسه، کمینه و جانبه : از آن جایی که درزبان پارسی مذکرومونث نیست، این تصور نادرست است که به اقتضای زبان عربی در فارسی- نیز- نشانه ی تاٴنیث آورده شود وبانوان مدیر و رییس را" مدیره"و"رییسه" بگویند وبنویسند

"استاد سعید نفیسی" در این مورد می نگارد:" در زبان عربی هم برای این مقصود، چنین کلمه ای نیست و همین طور کلمه ی رییسه، یعنی زنی که ریاست بکند، در عربی نیامده است. مدیره، تنها مونث صفت مدیر ورییسه مونث صفت رییس است . در عربی گاهی برای صفت مذکری که به جای اسم استعمال می شود، کلمه ی مونث معمول است مثل شاعر که مونث آن شاعره آمده است،وحتی رقاصه هم درست نیست، مگر این که صفت باشد. در نتیجه ی همین اشتباهات، کلمه ی جانبه را هم جعل کرده اند. مردان برای اینکه من نگویند وننوسیند و من گفتن را بی جهت بی ادبی فرض کرده اند، در حق خودشان گفته اند: این جانب. در صورتی که جانب در اصل زبان تازی، به معنی پهلوست و در فارسی به معنی سو و جهت و طرف هم استعمال شده است.

با همه ای اینها دلیل نیست که زنان خودشان را جانبه بگویند؛ زیرا که نه تنها بر خلاف قاعده است؛ بلکه جنبه ی تحقیر و توهین هم دارد؛ زیرا که جانبه در لغت عرب، به معنی زن کوتاه قد وخواروذلیل است." با توجه به این، کاربرد "کمینه " به جای مونث "کمین"  (وبه خاطر بیان شکسته نفسی) درزبان فارسی نیز نادرست است.

بخش دوم

در بخش نخست این نوشتار (روش های درست گویی ودرست نویسی در زبان) بیشتر به دشواری ها ونادرستی ترکیب ها و واژه ها در زبان نوشتارو گفتار پرداخته شد. دراین بخش می کوشم (افزون بر نشان دادن شیوه های درست نوشتاری وگفتاری واژه ها- وگاهی هم ترکیب ها-) به نادرستی جمله ها ازچشم انداز مفهومی نیر بپردازم.

به شمافکرمی کنم، روی شما فکرمی کنم و به فلان مطلب فکر می کنم: "به شما فکر می کنم، روی شما فکر می کنم وبه فلان مطلب فکر می کنم" درنگارش وگفتار فارسی، مفهوم را به گونه ی روشن نمی رساند؛ زیرا فکردن به کسی یعنی چه؟ از سوی دیگر "روی شما فکر می کنم" نیز از منظر معنایی با اشکال رو به رواست؛ زیرا "روی" به معنای "صورت ،چهره وسطح " وروی کسی فکر کردن؛ یعنی در مورد صورت، چهره وسطح کسی فکرکردن؛ واین ها مفهوم رسایی ندارند . بهتر است به جای هردو جمله بنویسیم : "من به فکر شما هستم ویادرفکر شما هستم" وبه جای جمله ی "من به فلان مطلب فکر می کنم" خوب است نوشته شود: "درفکر فلان مطلب هستم". به جای به کارگیری واژه ی "فکر" نیز بهتر است از واژه ی "اندیشه" استفاده شود.

روی شما حساب می کنم: این جمله نیز از چشم انداز مفهومی نادرست است؛ زیرا روی کسی حساب کردن؛ "یعنی کسی را خواباندن و روی بدن او جمع و تفریق وضرب وتقسیم کردن. به جای آن خوب است گفته شود: "من به شما اعتماد دارم ویا من به شما اطیمنان می کنم." ؛ زیرا واژه های "روی و حساب"بااین گونه کاربردها به لحاظ معنایی، مفهوم را نادرست می رسانند.

نقطه ی نظر: به کاربردن این ترکیب نیز در جمله هایی مانند: "از نقطه ی نظر اجتماعی ویا اخلاقی ویا......" درست نیست؛ چون "نقطه ی نظر" مفهوم رسایی در کاربرد این جمله ندارد. بهتر است به جای آن گفته شود:از دیداجتماعی ویا"

خورد یا خرد:دراصل، واژه ی "خرد" بدون "واو"است واز نگاه معنایی، ضد واژه ی "بزرگ" . نوشتن وتلفظ این واژه به گونه ی "خورد" نادرست است.

تجلیل: "تجلیل" واژه ی عربی است، ومعنای اصلی آن "جل برسر مرکب گذاشتن " است؛ اما واژه ی دیگری که مفهوم مثبت را به جای "تجلیل در عربی می رساند- وبسیاردقیق نیز هست- واژه ی "تبجیل" است ونه "تجلیل."

اما در فارسی واژه ی "بزرگداشت"وجوددارد که دراین صورت، بهتر است گونه ی پارسی آن، یعنی "بزرگداشت" را به کاربرد ونه "تبجیل" عربی را.

به بهره برداری سپرده شد: بسیاری از رسانه های دیداری، شنیداری ونوشتاری این گونه می نویسند ومی خوانند: "چند پروژه (پنج، هفت ویا ...) در ولایت کابل به بهره برداری سپرده شد" واین نادرست است؛ زیرا "بهره برداری" کسی ویا فردی نیست که این پروژه ها به وی سپرده شود. بهتر است به جای این کاربرد نادرست، گفته و نوشته شود: از چند پروژه (دو، پنج،هفت و...) بهره برداری شد،چند پروژه مورد استفاده قرار گرفت ویا چند پروژه به بهره برداری رسید.

بزرگداشت به عمل آمد: بسیاری از رسانه ها می نویسند : "از روز جهانی بهداشت ، بزرگداشت به عمل آمد"؛ اگر منظور "به عمل آمدن" عملی شدن هم باشد، تاجایی این گونه نگارش زیبا نیست. به جای بزرگداشت به عمل آمد"، بهتر است نوشته شود: "ازروزجهانی بهداشت بزرگداشت شد.

امروز بالای کاروان نیروهای نظامی درقندهار، حمله صورت گرفت: واژه ی"بالا" در این جمله، مفهوم نارسا دارد؛ زیرا اگر منظور ما ازحمله بر سر(فرق) نیروهای نظامی باشد، کاربرد واژه ی "بالا" درست است؛ در غیر آن اگر منظور از حمله ی

عمومی برکاروان باشد ونه جهت مشخص، بهتر است به جای "بالا" از "بر" استفاده شودو به جای "صورت گرفت" نیز واژه ی "شد" آورده شود، به این گونه: "امروز برکاروان نیروهای نظامی در قندهار، حمله شد."

روی آن بحث شد: نگارش واژه ی "روی " در این گونه جمله ها نادرست است مانند: "روی مساٴله ی فلسطین بحث شد ویا وی روی این موضوع گپ زد."؛ زیرا واژه ی "روی " به معنای چهره، صورت وسطح چیزی است؛ بنابراین نوشتن این که : روی مساله ی فلسطین بحث شد؛ یعنی در مورد چهره، صورت ویا سطح مساله ی فلسطین بحث شد، واین مفهوم رسایی ندارد. به جای آن باید نوشت: "درمورد مساله ی فلسطین بحث شد ویاوی در باره ی این موضوع گپ زد"

جهت: واژه ی عربی است و به معنای سوی، راستا، طرف، علت وروی است. کاربرد آن به جای واژه های "خاطر" و"برای "مفهوم روشن ندارد (هرچند در برخی از فرهنگ ها ،جهت به معنای" به خاطر" و" برای "آمده است) ؛ اما اگر منظور ما از کاربرد واژه ی "جهت " سوی، راستا و طرف نباشد، بهتر است به جای آن، از" به خاطر" و"برای" استفاده شود.

دستگیری : کاربرد واژه ی "دستگیری" به جای "بازداشت" و"گرفتاری"،درست نیست؛ بهتر آنست به جای" دستگیری " واژه های "بازداشت"ویا"گرفتاری" به کاربرده شود.

دوصد تن ازباشنده گان...: در خبرها و گزارش های برخی از رسانه ها درکشور می خوانیم می شنویم که: دوصد تن از باشنده گان فلان ولایت در گرد هماییی اشتراک نمودند". اگر با حذف "تن از" و"گان"،این جمله را این گونه بنویسم که: دو صد باشنده ی ولایت..." زبانش رساتر می شود، وازسوی دیگرافزون برزیبایی در جمله، ویژه گی فشرده نویسی نیز رعایت می شود.

شورشیان طالبان: آوردن دوواژه ی جمع، افزون براین که از چشم انداز زبان فارسی امروز با اشکال دستوری همراه است، ساختار نوشتاری را نیز "بدریخت" ونازیبا می سازد. پس بهتر است بنویسیم: "شورشیان طالب " ویا"طالبان شورسی" (به همین قیاس جنگجویان طالب ونه جنگجویان طالبان.)

اراکین: ارکان جمع "رکن" ودر لغت به معنای "مبنا، پایه ، ستون و..." آمده است؛ اما به کارگیری واژه ی "اراکین" به حیث واژه ی جمع رکن، نادرست است؛ زیرا "رکن"مفرد، ارکان جمع مفرد واراکین به عنوان جمع جمع نادرست است.

به جای اراکین، بهتر است درجمع ،"ارکان" ودر مفرد واژه ی"رکن" به کاربرده شود. هرچند در برخی از فرهنگ ها، واژه ی"اراکین" به جای واژه ی جمع "رکن" آورده شده است؛ اما با توجه به روش های نگارش در زبان پارسی امروز، کاربرد آن خجسته نیست.

امورات: "امور"در لغت ،جمع "امر" است ومعنای کارها، عمل ها، شغل ها وحادثه ها را می دهد. با توجه به روش های هنجاری در زبان فارسی ،"امور"به حیث جمع "امر" به کاربرده می شود ونه به گونه ی "امورات" یاجمع جمع

 

"ابن سینا" یک فیلسوف بود یا"ابن سینا" فیلسوف بود؟: سال ها پیش، در کتاب"زبان شناسی وزبان فارسی" زنده یاد "پرویز ناتل خانلری" خوانده بودم: کاربرد واژه ی "یک" در جمله ی "ابن سینا یک فیلسوف بود"، به این دلیل نادرست است که : چندین ابن سینای مشهور وجود ندارد که بگوییم از شمار آنان، تنها یک ابن سینا فیلسوف بود؛ بنابراین بهتر است گفته شود: ابن سینا فیلسوف بود."

بخش سوم

واژه های برابر فرانسوی و انگلیسی در زبان پارسی

کاربرد واژه های دخیل و متداول خارجی –به ویژه فرانسوی و انگلیسی- درزبان پارسی ، امروز به حدی رایج شده که در بسیاری حالات ،گوینده گان- وگاهی هم نویسنده گان - حوزه ی زبان پارسی را دچار اشکال وناملایمات نگارشی وگویشی می سازد.

پاک سازی و بحث "سره سازی" زبان(با توجه به مساله ی تبادلات کالاهای فرهنگی میان کشورها) به گونه ی کامل امکان پذیر نیست (اگر امکان پذیرهم باشد. به فرصت فراگیروکارعلمی و دانشگاهی گسترده نیازمند است)؛ اما توجه به شیوه هایی که می تواند به غنامندی زبان پارسی بیفزاید، از مواردیست که می تواند- تاجایی- عملی شود؛ زیرا بسیاری از واژه های خارجی که امروز از سرمسامحه وسهل انگاری وارد زبان پارسی شده اند، برابر های جا افتاده و قشنگ آن یا در زبان فارسی وجود داشته واکنون فراموش شده، ویا هم با توجه به روش واژه گزینی هنجارمند،آن برابرها پذیرفته شده ویا در فارسی پدید آورده شده اند.

دراین بخش می کوشم واژه های برابرفرانسوی و انگلیسی را در زبان فارسی نشان بدهم.

Appartementآپارتمان : واحد مستقلی دریک ساختمان است و واژه ی برابرآن درزبان پارسی"کاشانه " است.

Armes آرم : واژه ی فرانسوی است وبه معنای نشان ویژه ی دولت، موسسه، نهاد و...واژه ی برابر فارسی آن"نشانه " است. Assistant اسیستانت. این واژه نیر فرانسوی بوده وبه مفهوم "معاون" است. واژه ی برابر فارسی آن "دستیار" است.: واژه ی فرانسوی است وبه معنای نهاد رسمی مرکب از صاحب نظران در علم و ادب هنر . واژه یAcademieاکادمی برابر فارسی آن "فرهگستان" است.

Academque.اکادمیک :این واژه نیز فرانسوی بوده ومعنای مربوط به دانشگاه را می رساند. برابرآن درزبان پارسی "دانشگاهی "است.

On callآن کال : این ترکیب انگلیسی است و برابر آن درزبان پارسی "گوش به زنگ" است.

On call”" وضیعتی است که شخصی در محل کار خود حضور ندارد ؛ اما موطف است ترتیبی دهد تا در هنگام نیاز بتوانند با او تماس بگیرند.

Application form اپلی کیشن فورم : این هم انگلیسی است وبرابر آن درزبان پارسی "درخواست نامه " است.

Application اپلی کیشن : برابر این واژه درفارسی"درخواست" است.

اپوزیسسیون: واژه فرانسوی است و مفهوم افراد، گروه یا جبهه ی مخالف با سیاست دولت را می رساند. واژه ی برابر آن در فارسی "گروه مخالف" است..

Autobiographie اتو بیوگرافی : واژه ی فرانسویست و به معنایشرح حال کسی است که به قلم خودش نوشته شده باشد. برابر های فارسی آن "سرگذشت خود، زنده گی نامه ی خود وزنده گی نامه ی خود نوشت" است.

My autobiographie مای اتوبیوگرافی : برابر فارسی این ترکیب "زنده گی نامه ی من و سر گذشت من" است.

Automatic اتوماتیک : فرانسویست و صفت هرو سلیه یی که بدون دخالت انسان، خود به خود کارکند و عملی را نیز گویند که بدون فکر کردن انجام شود. برابر این ترکیب در زبان فارسی"خودکار وخودبه خود" است.

Edit ادیت (ایدیت) : واژه ی انگلیسی است و مفهوم تصحیح وآماده سازی متن ( نوشتاری، شینداری وتصویری) را برای نشر می رساند. برابر فارسی این واژه "ویرایش" است.

Editorادیتور : کسی که متن نوشته، صدا ویا تصویر را برای نشر آماده می کند. برابر فارسی آن "ویراستار" است.

Organeارگان : واژه ی فرانسوی بوده وبرابر فارسی آن "نهاد"است. افزون بر این، در صورتی که واژه ی "ارگان" در ترکیب "ارگان نشراتی" به کار رود، آن جا واژه ی ارگان به معنای ترجمان است مانند:"هفته نامه ی پنجره، ترجمان (ارگان) نشراتی مردم افغانستان،ویا ترجمان (ارگان) در واقع نشریه یی که بیان کننده ی اندیشه و دیدگاه های یک سازمان یا حزب خاص باشد.

Organizationارگانیزاسیون : به معنای سازمان دهی است. واژه ی برابر آن در فارسی "سازمان" است.

Organisaارگانیزه : به معنای سازمان داده شده است و ترکیب برابر آن در زبان پارسی"سازمند" است.

Institut انستیتوت : واژه ی فرانسوی است وبرابر فارسی آن "دانش سرا" است.

Guard گارد: واژه ی انگلیسی بوده وبرابرآن در زبان پارسی "نگهبان" است.

Brochure:بروشور  فرانسوی است وبه معنای متن چاپی با صفحات کم که اطلاعاتی در باره ی ویژه گی های کار، نمایش، نمایشگاه ونظایر آن را به دست می دهد. برابر آن" دفترک"است.

Box بوکس: فرانسوی است وبرابر فارسی آن"مشت زنی" است.

Boxer: بوکسر : به معنای کسی که ورزش مشت زنی را انجام می دهد، فارسی آن "مشت زن" است.

Bulletinبولتن : به معنای گزارش کوتاه چاپی ازرویداد ها و خبرهای یک نهاد است، فارسی آن "خبرنامه" است.

Biographieبیوگرافی: واژه ی فرانسویست و برابر فارسی آن "سرگذشت یا زنده گی نامه" است.

Paragrapheپاراگراف : این واژه فرانسوی است و به مفهوم بخشی از یک نوشته است وبا آغاز سطر جداگانه، از بخش های دیگر جدا می شود.فارسی آن "بند" است.

Partition پارتیشن: این واژه ی ترکیبی انگلیسی است و به معنای دیواری ثابت و نازک، برای تقیسم کردن اتاق بزرگ به بخش های کوچک تر. فارسی آن "دیوارک" است.

Parliamentپارلمان : فرانسوی است وبه مفهوم نهادیست که نمایندگان مردم برای قانون گذاری در آن گردهم می آیند. برابر آن "مجلس نماینده گان" است.

: Personnel پرسونل (پرسنل) : واژه ی فرانسوی است وبه معنای مجموع کارکنان یک نهاد یا کارکنان بخش ویژه ی آن. برابر فارسی این واژه "کارکنان" است.

Projecteurپروژکتور : فرانسوی است ودستگاهی برای تاباندن روشنایی قوی. برابر آن درفارسی "نورافگن" است.

Terrasseتراس : واژه ی فرانسوی است و مفهوم ایوان وسیع را می رساند. برابر فارسی آن "مهتابی "است.

Test تست : انگلیسی است وبرابر آن در زبان فارسی"آزمون" است.

Technocrateتکنوکرات: فرانسوی است ومعنای کاردان فنی و هوادار حکومت متخصصان را می رساند. برابرآن در فارسی"فن سالار" است.

Technocratiqueتکنوکراتیک: به معنای ویژه گی حکومتی است که متولیان آن متخصصان باشند. برابر آن "فن سالارانه" است.

Technocratie تکنوکراسی: برابر آن "فن سالاری" است.

Technologieتکنولوژی: فرانسوی است ودر فارسی "فناوری" می گویند.

Technologistتکنولوژیست : برابرآن در فارسی "فناور" است.

Technologiqueتکنولوژیک: به معنای وابسته به فناوری است ودر فارسی "فناورانه" باید گفت .

Technique:تکنیک : واژه ی فرانسوی است است و به معنای روش یا مهارتی است که در یک کار فنی یا عملی به کار می رود. برابرفارسی آن"فن"است.

Departementدیپارتمنت : فرانسوی است و به معنای بخشی ازیک نهاد است. برابر فارسی آن"بخش"یا"گروه" است.

Décor:دکور : فرانسوی است وفارسی آن "آرایه" است.

Decoration:دکوراسیون : معنای آرایه مانند: صحنه آرایی وخانه آرایی "را می رساند. برابر فارسی آن واژه ی "آرایش"است.

Remote controlریموت کنترول : واژه ی انگلیسی است وبه معنای دستگاهی برای اداره ی ابزار برقی ازراه دور. فارسی آن"دورفرمان" است.

Symboleسمبول: فرانسوی است و آنچه نشانه یا مظهر چیز دیگری باشد. فارسی آن واژه های "نماد، رمز ونشانه" است.

Symboliqueسمبولیک: برابر فارسی آن "نمادین ورمزی" است..

Subsideسوبسید : فرانسوی بوده وبه معنای کمک مالی دولت برای کاهش گرانی است. برابر فارسی آن "یارانه" می باشد.

Form:فورم : فرانسوی است ودر فارسی به آن "برگه" می گویند.

Folklore:فولکلور : اصل این واژه فرانسوی است وبه معنای مجموعه یی اداب ورسوم توده ی مردم ، افسانه ها وتضیف های عامیانه. برابر فارسی این واژه ی ترکیبی "فرهنگ مردم" است.

Folklorique:فولکلوریک : به معنای "مربوط به فرهنگ عامه" وبرابر آن در فارسی "مردمی "است.

Copieکپی: واژه ی فرانسوی است وبه معنای نسخه ای که به گونه ی کامل شبیه نسخه ی اصلی باشد. برابر فارسی آن "رو نوشت" است.

Loge لوژ: فرانسوی است وبه معنای محل ممتاز و خاص در تالار نمایش . برابر فارسی آن "جایگاه" است.

LISTe لست: این واژه فرانسوی است وبه معنای گونه ی اسامی افراد، اشیا و... می باشد، برابر فارسی آن "فهرست" است.

Hormonieهارمونی: نیز واژه ی فرانسوی است وبه مفهوم سازگاری اجزا بایکدیگر می باشد.برابر واژه ی "هارمونی" در فارسی "هماهنگی" است.

HerMonique:هارمونیک:به معنای "دارای همآهنگی " است. برابر فارسی آن "همآهنگ "است.

Amateurآماتور: فرانسوی است وبه معنای کسی است که کاری را به خاطر علاقه انجام می دهد و آن کار شغل اصلی او نیست . وبرابر پذیرفته شده ی آن درزبان فارسی، "غیرحرفه یی" است.

Stereophonicستریوفونیک: واژه ی ترکیبی انگلیسی است وبه مفهوم سیستم ضبط یا پخش است. در فارسی می توان برابراین واژه ی ترکیبی را"چند آوا ویا چند آوایی" نیز به کار برد.

Parkپارک: این واژه انگلیسی است ودر زبان فارسی می توان "توقف" نوشت.

Parking پارکنگ: به معنای محل توقف وسیله ی نقلیه بوده ودرفارسی به آن "توقفگاه" می گویند.

Rewinderریوایندر: انگلیسی است و دستگاهی برای عقب بردن نوار ویدیویی و صوتی می باشد. فارسی واژه ی ریوایندر "برگردن" است وحوزه ی کاربرد آن درزمینه ی فنی و مهند سی است.

Headphone هدفون: انگلیسی است وعبارت از یک جفت گوشی که با اتصال به دستگاه صوتی یا تصویری صدا به طورمستقیم و بدون پخش شدن در فضا دریافت می شود. در فارسی به آن "دوگوشی " گفته می شود.

Helicopterهلیکوپتر: فرانسوی است وبه معنای هواپیمایی می باشد که بادوبال بزرگ چرخنده می تواند به طور عمودی به هوا بلند شود وبه حالت ایستاده در هوا بماند. در فارسی برابر آن"چرخبال وبالگرد" است.

Work shopورکشاپ: واژه ی انگلیسی است وبه جلساتی گفته می شود که مشکلات علمی در آن طرح وراه حل های آن ها با همفکری و همکاری اشتراک کننده گان بررسی وبا نظر صاحب نظران نتیجه گیری می شود. برابر فارسی آن "کارگاه آموزشی" است.

Congressکنگرس: واژه ی فرانسوی است وبه نشست هایی اطلاق می شود که اشتراک کننده گان درآن ها، نماینده گان دولت ها، سازمان هاو... یا متخصصان امور فرهنگی ، ادبی، اجتماعی، سیاسی و... هستند. برابر این واژه در زبان فارسی "همایش" و "گردهمایی" است.

 

Clinicکلینک: جای تداوی بیماران(کوچک تراز شفاخانه) در فارسی می توان آن را "در مانگاه" نامید.

بخش چهارم

نگارش واژه ها

داوود یا داود: واژه هایی مانند: "داوود ، کاووس" ومانند آن ها– که با اشباع تلفظ می شود- در نگارش با دو"واو" (یکی به گونه ی صامت و دیگری به گونه ی مصوت بلند) نوشته می شود مانند: داوود ونه داود، کاووس ونه کاوس، طاووس ونه طاوس، چاووش ونه چاوش،سیاووش (در صورتی که به گونه ی اشباع تلفظ شود) ونه سیاوش (اما در صورتی که بااشباع تلفظ نشود، نوشتن واژه ی سیاوش نیز درست است)

به دانشکده رفتم یا بدانشکده رفتم؟: حرف "به" از واژه های پس از خود(اسم وضمیر) به گونه ی کلی جدا نوشته می شود مانند: به دانشکده رفتم و نه بدانشکده رفتم، به خانه ی دوستم رفتم ونه بخانه ی دوستم رفتم، به او گفتم ونه به او گفتم و...

(یادد هانی: حرف"به" در آغاز برخی از ترکیب های رایج عربی درزبان فارسی، از نوع حرف اضافه نیست وبنابراین با واژه ی پس از خود یکجا نوشته می شود مانند: بلا تکلیف ونه به لاتکلیف، بلا فاصله ونه به لافاصله و)

بی آزار یا بیازار؟: لفظ "بی" چه در مورد ی که باواژه ی پس از خود قید یا صفت را بسازد و چه در موردی که خود به گونه ی مستقل به صورت قید یا حرف اضافه به کاررود، جدا نوشته می شود مانند: بی آزار ونه بیازار، بی سواد ونه بیسواد، بی خانمان ونه بیخانمان و

(یاددهانی: روش بالا در مورد برخی از واژه هایی که در جریان نگارش فارسی زبانان حالت مزجی به خود گرفته مصداق پیدا نمی کند مانند: بیچاره ونه بی چاره، بیمار ونه بی مار و)

همسایه یا هم سایه؟: "هم" اگر باواژه ی پس از خود قید یا صفت را بسازد، به گونه ی پیوسته نوشته می شود مانند: همکار ونه هم کار، همراه ونه هم راه، همسایه ونه هم سایه، همسر ونه هم سر و

(یاددهانی : هرگاه واژه ی "هم" در آغاز واژه هایی بیاید که با "الف" آغاز می شوند، جدا نوشته می شود، مانند: هم اتاق ونه هماتاق، هم احساس ونه هماحساس، هم اعتقاد ونه هماعتقاد، هم افق ونه همافق و... اگر واژه ی پس از"هم" با حرف "م" آغاز شود، دراین صورت ،باید جدا نوشته شود مانند: هم مرز ونه هممرز، هم مشرب ونه همشرب، هم مسلک ونه هممسلک و

هر گاه واژه ی "هم" به عنوان قید مستقل به کاررود، جدا از واژه ی پسین خود نوشته می شود مانند: هم این ، هم آن ،هم گفت ،هم عمل کرد و هم درس می خواند، هم کار می کند و

هیچ کس یا هیچ کس؟: واژه ی "هیچ" درنگارش فارسی، بهتر است به گونه ی کلی، از واژه ی پس از خود جدا نوشته شود مانند: هیچ کس و نه هیچکس، هیچ وقت ونه هیچوقت، هیچ گاه ونه هیچگاه و

این که یا اینکه؟ : واژه های"این" و"آن" باید از واژه های پیش و پس از خود جدا نوشته شود مانند: این که ونه اینکه ، این جانب ونه اینجانب، آن شهر ونه آنشهر، آن جا ونه آنجا و

(یاددهانی: واژه هایی که "این" و"آن" در ساختار آن ها به گونه ی ترکیبی آمده، بر بنیاد عادت فارسی زبانان، یکجا نوشته می شود مانند: چنانچه ونه چنان چه، آنچه ونه آن چه، همین ونه هم این و

کتاب را یا کتابرا: نشانه ی"را" از واژه ی پیش ازخود، جدا نوشته می شود ( به جز از واژه هایی مانند: "مرا" و "چرا")

مانند: کتاب را و نه کتابرا، وآن را ونه آنرا ، وی را ونه ویرا و

آنها یا آن ها؟: نشانه ی جمع "ها" چسبیده به مفرد نوشته می شود مانند: آنها ونه آن ها، اینها ونه این ها، زنها ونه زن ها، کتابها ونه کتاب ها

(یادد هانی: نشانه ی "ها" پس از واژه های مختوم " ﻪ" پیوسته به واژه ی – ملفوظ یا ناملفوظ- نوشته می شود مانند: تشبیه ها ونه تشبیهها، فقیه ها ونه فقیهها، سفیه ها ونه سفیهها و

هم چنان، جمع بستن واژه هایی که به گونه ی جمع مکسر عربی در زبان فارسی رایج شده اند، بربنیاد هنجارمندی، با نشانه های جمع فارسی یا عربی دوبارنباید جمع بسته شوند مانند: اولاد ونه اولادها، احوال ونه احوالات یا احوال ها، امور ونه امورها یا امورات، جواهر ونه جواهرها یا جوهرات.(هر چند در پاره یی از موارد، واژه های جمع جمع ماند: اولادها، احوالات، نذورات و ...در زبان فارسی به کار رفته است؛ اما اگر از کاربرد دوبار جمع بستن پرهیز شود، این روش بربنیاد هنجارمندی دستورامروزی در زبان خواهد بود) از سوی دیگر در کار برد جمع واژه های عربی، بیشتر باید از نشانه های جمع فارسی استفاده شود مانند: عالمان ونه علما، کتابها ونه کتب، قله ها ونه قلل، مدرسه ها ونه مدارس و

در صورتی که یا در صورتیکه؟:واژه ی ربط "که" که به آن موصول نیز گفته اند، باید همواره جدا از واژه ی پیش از خودش نوشته می شودمانند: درصورتی که ونه درصورتیکه، وقتی که ونه وقتیکه، آن که ونه آنکه، این که ونه اینکه و

(یاددهانی: اما واژه ی ربط "که" ممکن است در شعر- وبه اقتضای وزن – به گونه ی مخفف وفشرده، پیوسته نوشته و تلفظ شود مانند: کز، به معنای که از و کاین به معنای که این، کایشان به معنای که ایشان و...اما شیوه ی نوشتاری آن در نثر- ونه شعر- به همان گونه ی بالا است)

آنچه یا آن چه ؟: واژه ی "چه" مانند "که" جدا از واژه ی پیش و پس از خود نوشته می شود، مگر آن که دو واژه به حیث یک واژه ی مرکب مستقل باشد مانند : آنچه ونه آن چه، چنانچه ونه چنان چه، بدانچه ونه بدان چه

ای دوست یا ایدوست؟: حرف ندای "ای" همیشه از واژه ی پس ازخود جدا نوشته می شود مانند:ای دوست ونه ایدوست ،ای خدا ونه ایخدا، ای فلک ونه ایفلک،ای که گفتی ونه ایکه گفتی و

یک روز یا یکروز؟: عدد به شکل عبارتی، همیشه از معدود خود جدا نوشته می شود مانند: یک روز ونه یکروز، یک شنبه ونه یکشنبه، شش ماه ونه ششماه، پنج شنبه ونه پنجشنبه

(یاددهانی: اما اجزای برخی از اعدا که گونه ی ترکیبی دارند مانند: هفده، هجده، سیصد وپنجصد،پیوسته نوشته می شود. هم چنان هرگاه واژه ی "یک" با واژه ی پس از خود قید یا صفت را بسازد، جدا نوشته می شود مانند: یک دست ونه یکدست، یکجا و نه یکجا، یک نواخت ونه یکنواخت، یک دیگر ونه یکدیگر (واژه هایی مانند:"یکتا" که به معنای واحد است وصورت کامل ترکیبی پیدا کرده، از این قاعده استثنا است)

آسانتر وآسان تر: پسوند های "تر" و"ترین" به گونه ی کلی پیوسته نوشته می شوند مانند: آسانترونه آسان تر، کوچکتر ونه کوچک تر، بزرگتر ونه بزرگ ترین، بهترین ونه به ترین و...(مگر در مواردی پس از واژه های مختوم به "ت" مانند: سخت تر ونه سختتر، پست تر ونه پستتر، چست ترین ونه چستترین، بی تربیت ترین ونه بی تربیتترین و)

اساس نامه یا اساسنامه؟: در شیوه ی نگارش فارسی، اجزای واژه های مرکب(ترکیب های وصفی یا اضافی) و واژه هایی که هر جزﺀ آن دارای معنای مستقلی باشند، جدا نوشته می شوند مانند: اساس نامه ونه اساسنامه، استخوان دار ونه اسخواندار، اندوه گسار ونه اندوهگسار، انسان دوست ونه انساندوست و

کار برد حشو های بدرنگ: یکی از مواردی که در نگارش فارسی از سوی برخی از نویسنده گان کاربرد دارد- ونادرستی روشن در زبان دانسته می شود- حشوهای "بدریخت" وافزوده های "بدرنگ" است.به کاربردن حشو هایی مانند: حسن خوبی، سنگ حجرالاسود، تخم مرغ کبوتر(کفتر) و...که بیشتر هم در زبان فارسی شفاهی رایج است، به تعبیر ادیبان پار و پیراراز شمار مقوله ی "حشو قبیح"است ؛ زیرا "حسن"در عربی "خوب" یا خوبی"معنا می دهد .و"حجر"نیز به معنای "سنگ" در عربی است؛ بنابراین از کار برد این گونه واژه های "حشو" باید خود داری شود.

روش نوشتاری اعداد در متن: در متن های غیر علمی، بهتر است اعداد طبیعی یا ترتیبی که در میان اجزای آن "و" نمی آید، با حروف نوشته شوند، مانند: یازده، دوازده، سیزده....بیست، سی ...نود، صد، دوصد...نهصد هزار، میلیون، میلیارد. هم چنان اعداد ترکیبی که دروسط دو بخش آن "و" قرار می گیرد، بارقم نوشته می شود، مانند: 22؛137؛549؛ 24451؛254

افزون بر این ها، عددی که در آغاز جمله بیاید، با حروف و باقی اعداد جمله با رقم نوشته می شود، مانند: هشت کتاب،3 قلم و14 کتابچه را به شمادادم.

باید متوجه بودکه اعداد ترتیبی مانند: یازده،پانزده،هشتادوپنجمین و... باحروف نوشته شوند.

قرنها ،سده ها ودهه ها به گونه ی عدد ترتیبی و با حروف نوشته می شوند مانند: قرن

پانزدهم هجری، قرن بیستم میلادی، یازدهمین قرن.

بخش پنجم

نادرستی های رایج

کاربرد"تنوین"در واژه های فارسی

"تنوین" ابزاری برای ساختن "قید" درزبان عربی است و کاربرد آن تنها برای واژه های عربی مجاز است مانند: اتفاقا̎، تصادفا̎̎، اجبارا̎ و...اما واژه های "ناگزیرو ناچار"ومانند آن ها، ازآن جایی که فارسی اند، نباید آنان را با تنوین نوشت مانند:  گزارشا̎ به عرض می رسانم (به جای بدین وسیله گزارش می کنم که ) ناچارا̎̎ رفتم (به جای به ناچار رفتم، یا ناگزیررفتم)

من به اومظنون هستم، او دراین قضیه ظنین است:کاربرد این دوجمله نادرست است؛ زیرا ظنین صفت فاعلی وبه معنای کسی است که به دیگری بدگمان است و مظنون صفت مفعولی بوده وبه معنای فردی است که مورد شک وبد گمانی قرار گرفته است

پس شکل نگارش درست این جمله ها این گونه است: من به او ظنین هستم(یعنی من به اوبدگمان هستم)او در این قضیه مظنون است (یعنی او در این قضیه مورد شک و گمان قرار دارد)

کاسه یی زیرنیم کاسه: ضرب المثلی درزبان ما وجود دارد به این گونه : کاسه یی زیر نیم کاسه است" ودرست آن این است که گفته شود:"زیرکاسه نیم کاسه یی است"؛ زیرا کاسه هرگز زیرنیم کاسه جای نمی گیرد

بنی آدم اعضای یکدیگراند:بسیاری این بیت معروف "سعدی" را نادرست می خوانند: "بنی آدم اعضای یکدیگرند+که در آفرینش زیک جوهرند؛ در حالی که درست آن این است؛ بنی آدم اعضای یک پیکرند+ که در آفرینش زیک گوهرند"؛ زیرا "جوهر" عربی و"گوهر" واژه ی فارسی است

آثارها، اخبارها ، حواس ها، جواهرات و...: از نادرستی های فاحش ، یکی هم جمع بستن نام های جمع در زبان است مانند: آثارها، اخبارها، ارکان ها (اراکین) اعمال ها، جواهرها (جواهرات)، حواس ها، عجایب ها، منازل ها، نوادرات، امورات و... که شکل درست نگارش آنان این گونه است: آثار، اخبار، ارکان، اعمال، جواهر،حواس،عجایب،منازل،نوادر،امور و

اسلحه ها یا سلاح ها ؟ : اسلحه واژه ی جمع و سلاح مفردآن است؛ اما بسیاری ها، جمع اسلحه را"اسلحه ها" می نویسند واین نادرستی محض است؛ زیرااسلحه خود واژه ی جمع سلاح است؛ افزون بر توجه به این مساله، بهتر است به جای واژه ی جمع اسلحه،درفارسی "سلاح ها" به کار برده شود

اقلا̎ واکثرا̎ : این دو واژه در عربی به هیچ صورت با تنوین نوشته نمی شوند وکاربرد آن به گونه ی "اقلا̎ واکثرا̎̎ " نادرست است؛ به جای آن ها می توان"حد اقل" و"حد اکثر" نوشت؛ اما درنگارش فارسی بهتر است به جای "حداقل""دست کم" ویا"کم ازکم"بنویسیم وبه جای "اکثرا̎" نیز "بیش تر"

دوما̎،سوما̎ چارما̎": واژه هایی مانند: دوم، سوم، چهارم از آن جایی که فارسی اند، نباید به گونه ی "دوما̎،سوما̎وچهارما̎" نوشته شوند

به نام و بنام: درزبان عربی حرف جر"ب" را همواره به واژه ی پس ازآن که "مجرور" است باید پیوسته نوشت؛ اما در شیوه ی نگارش فارسی، حرف اضافه ی "به" را باید همیشه جدا از واژه نوشت. اگر در فارسی حرف"به"را پیوسته با واژه بنویسیم، امکان به جای یکدیگر گرفته شدن معنا ها وجود دارد مانند نگارش واژه های "به نام"و"بنام" که هر کدام با توجه به بافت محتوایی شان در هنگام نگارش، کار برد ویژه یی دارند مانند: فردوسی شاعر بنام زبان فارسی است(که مننظور ما از واژه ی "بنام" به گونه ی دقیق "نامدار" است؛ یعنی فردوس شاعر نامدار زبان فارسی است) و کاربرد واژه ی "به نام"در این جمله، مفهوم متمایز با واژه ی "نامدار" در جمله ی بالا دارد به این گونه : من او را "به نام" نمی شناختم . (یعنی اورا به اسم خودش نمی شناختم)

پایین وآیین ؟:نگارش همزه ی عربی به جای حرف"ی" (و با تلفظ همزه نیز) در زبان فارسی درست نیست و واژه هایی مانند: پایین ،پاییز، مویین، رویین،آیین،پرگویی، امریکایی و....را نباید باهمزه ، نوشت

بها وبهاء: "بها" به معنای قیمت، ارزش ونرخ چیزی است؛ اما"بهاء" به مفهوم روشنی، درخشنده گی، رونق، زیبایی ونیکویی است ودر جاهایی به معنای "فر،شکوه،زینت وآرایش" آمده است.مانند: بهاءالدین، بهاءالحق ویا بهاءالملک که معنای آن ها رونق دین، شکوه حق وشکوه کشور است

ثواب وصواب: نگارش این واژه ها به جای یکدیگر و بدون درک تفاوت مفهومی ،نادرست است. "ثواب" اسم است و معنایش "مزد و پاداش" می باشد و"صواب" صفت بوده وبه معنای "درست، به جا ومناسب"است

جذروجزر: بسیاری ها درکاربرد این واژه ها به جای یکدیگر،اشتباه می کنند."جذر" به معنای ریشه است و در ریاضی عددی است که با خودش ضرب می شود که حاصل بر آمده ازآن را "مجذور" می گویند؛ اما "جزر" با "ز" ، "فرونشتن آب دریا، بازگشتن آب دریا و ضد "مد" می باشد"

حایل وهایل: در نگارش این واژه ها به جای همدیگر، باید محتاط بود؛ زیرا"حایل"اسم بوده وبه معنای چیزی که مانند پرده میان دو چیز قرار می گیرد ومانع یکجا شدن آن ها می شود، است؛ اما "هایل" صفت است وبه معنای "ترسناک"

زغال یاذغال؟: نگارش درست این واژه با "ز" وبه گونه ی "زغال"است ونه با "ذ" وبه شکل "ذغال"

زکام یا ذکام؟: این واژه را نیز باید با"ز" نوشت وبه گونه ی "زکام" ونه"ذکام"

مآخذ ومأخذ: "ماٴخذ " واژه ی عربی مفرد وبه معنای "منبع ومحل گرفتن" و"مآخذ" جمع آن است . کاربرد یکی به جای .دیگر نادرست است

مسأله یا مسله: این واژه عربی است ودر نگارش عربی به گونه ی "مساٴله"نوشته می شودو درزبان فارسی هم بسیاری از نویسنده گان این روش نوشتاری را رعایت نموده و آن را به صورت "مسأله" می نویسند ونه "مسله"

 

مزمره ومضمضه: واژه ی "مزمره" فارسی است و معنای "چشیدن و نرم نرم خوردن چیزی " را می رساند؛ اما "مضمضه "عربی بوده وبه معنای"گرداندن آب دردهان برای شستن آن" است

بخش ششم

گوینده گی

شیوه ی گویش:دانستن گویش (لهجه) معیاری و پسند یده، یکی از نیازهای مبرم برای گوینده گان است .گویش معیاری درزبان فارسی، مشمول رعایت روش تلفظ واژه ها درزبان شهروندان پایتخت است؛ زیرا درهرجامعه یی، شیوه ی گویش و گونه ی تلفظ شهروندان پایتخت ، اصلی برای رعایت روش گویش درهنگام تلفظ واژه ها دانسته شده است. حتا در بسیاری از کشورها که درباره ی گونه ی تلفظ واژه یا واژه هایی،اختلاف دیدگاه ها بروز کرده است؛ بیشتر زبان شناسان، شیوه ی تلفظ شهروندان پایتخت را ارجح دانسته اند. بنابراین، نداشتن "لهجه ی " بومی وتوجه به روش گویش معیار برای گوینده گان، یکی از موارد مهم درهنگام گوینده گی دانسته می شود.

داشتن"لهجه" با توجه به موقعیت جغرافیایی و منطقوی ، یک نقص ذاتی، پنداشته نمی شود؛ اما هنگامی که فردی می خواهد به زبان معیار گوینده گی کند، توجه به روش های گوینده گی، از ضرورت های ویژه یی است که باید آن را فراگرفته ودر هنگام خواندن متن، رعایت نماید.

شیوه ی تلفظ واژه ها : از روش های مهم دیگردرهنگام گوینده گی، یکی هم شیوه ی تلفظ واژه ها ورعایت ویژه گی های مبتنی برروش درست آن ها است؛ زیرا اگر واژه یی در هنگام گوینده گی نادرست تلفظ شود؛ افزون براین که معنای واژه را وارونه و بی مفهوم می سازد، روند ایجاد رابطه با گیرنده ی پیام (شنونده)را آسیب می رساند.

توجه به آهنگ واژه ها: توجه کردن به آهنگ (موسیقی ) واژه ها درهنگام خواندن متن، از مهم های دیگر در زمینه ی گوینده گی است . این روشن است که هر واژه با توجه به ساختار هجایی خود در فرایند خواندن، آهنگ ویژه ی خود را دارد مانند: باغ ، بلند، بدرود، جنگل، سرزمین، سرازیر، خشم، بازداشت، استرالیا، امریکا، لندن و...؛ یعنی هر واژه مبنی بر ساختار هجایی خود(هجاهای کوتاه وبلند) به گونه یی تلفظ می شوند؛ بنابراین توجه به عنصر موسیقی یا آهنگ واژه ها در هنگام خواندن ورعایت آن، اصل ضروری برای گوینده ی متن است.

روش میانه روی درهنگام تلفظ: بسیاری از گوینده گان در هنگام خواندن متن ، واژه ها را یا بسیار "ثقیل" تلفظ می کنند ویا هم بسیار سطحی وعوامانه؛ اما برای ایجاد جذابیت بیشتروجلب توجه شنونده به متن ، من روش میانه روی یا اعتدال رادرهنگام تلفظ برای گوینده گان پیشنهاد می کنم؛ زیرا عملی سازی این روش، هم از تصور سطحی نگری در هنگام خواندن متن جلوگیری می کند وهم از شیوه ی تلفظ غلیظ وبد شکل خواندن واژه ها.(این پیشنهاد بیشتر برای گوینده گان بخش خبرومجریان برنامه های اجتماعی، سیاسی واقتصادی مطرح است.)

به گونه ی مثال: اگر در تلفظ واژه های عربی"معلوم ومعاون"، گونه ی تلفظ غلیظ عربی آن را با "ع" (و به صورت بسیار "حلقی " تلفظ کنیم،شکل بسیار مضحکی را در گویش فارسی به خود می گیرد و واژه ها با روش افراطی تلفظ می شوند مانند :"معلوم" (با غلظت ع) . با آن که تلفظ غلیظ "ع" درزبان عربی جا افتاده و درست است؛ اما این گونه روش در زبان فارسی (به ویژه در هنگام خواندن خبرها و متن هایی که مخاطبان آن بیشتر مردم اند) نامانوس وبدرنگ جلوه می کند.

توجه به نشانه ی"تشدید" درواژه ها: بسیاری از ناهنجاری هایی که در هنگام تلفظ واژه ها برای برخی از گوینده گان رونما می شود، تلفظ نشانه ی "تشدید" با شدت هر چه بیشتر است.

در ست است که نشانه ی "تشدید" در هنگام تلفظ واژه ها باید با دقت انجام شود؛ اما اگر بازهم روش مان در تلفظ نشانه ی تشدید، مانند تلفظ "ع" (که در بحث پیش به آن اشاره شد) ثقیل وافراطی باشد، جریان روش اعتدال در تلفظ واژه ها به هم می خورد.پس بهتراست در واژه هایی با رویکرد نشانه ی "مشدد"، روش میانه روی در تلفظ رعایت شود.

خواندن خبر پیش از نشر: در صورتی که فرصتی برای خواندن خبر ها باشد، این یک اصل ضروری است که متن چندین بار (دست کم برای 20 تا25 دقیقه ) پیش از نشر، مرور شود تا گوینده برویژه گی های دستوری، نگارشی ونشانه یی متن وارد شده و جریان خواندن، بدون اشتباه شکل بگیرد.

رابطه ی گوینده با متن: رابطه ی گوینده با متن، رابطه ی دو سویه است به این معنا که در یک سو وتا جایی گوینده از رویکرد های نگارشی در متن پیروی می کند (یعنی بر بنیاد روش های ویراستاری شده متن را می خواند) ودر سوی دیگر، متن، زیرتآثیر روش معیاری گوینده در هنگام خواندن قرارمی گیرد.

با توجه به این مساله، گوینده یی موفق است که بتواند این رابطه ی دو سویه میان خود ومتن رابه شیوه ی درست نگهداری کند.

گوینده وروش نشانه گذاری درمتن: برای جلوگیری از اشتباهات چشمگیردرهنگام گوینده گی، افزون بر توجه به موارد دستوری، مفهومی و واژه گانی در متن، توجه به روش های نشانه گذاری ورعایت آن، از مسایل مهم است.

رعایت روش نشانه گذاری در متن، با این که ازنادرست خوانی واژه ها و جمله های متن جلوگیری می کند، از سوی دیگر، مفاهیم را با توجه به اهمیت محتوایی آن ، به گونه ی درست به شنونده می رساند.

هماهنگی ویراستاربا گوینده: ویراستاران متن، نقش موثری درجلوگیری از اشتباهات متن دارند. افزون براین، ویراستار یاری کننده ی گوینده درهنگام مرورمتن(به ویژه درمرحله تلفظ واژه ها) است. تآثیر ویراستارمتن درهنگام تلفظ واژه ها، کمتر از ویراستاری متن برای گوینده نیست؛ بنابراین ،هماهنگی ویراستار با گوینده ومدد رسانی وی درهنگام ویرایش متن و صورت تلفظ واژه ها با گوینده، بسیارمهم و ضروری است.

گوینده و ویراستاری: این امکان وجود دارد که در جریان ویرایش متن، ویراستار- در برخی موارد وتا حدی-متوجه اشتباهات نوشتاری نشود ویا ویرایش متن به گونه ی درست در هنگام تایپ درج نگردد، بنابراین، این ویژه گی را گوینده باید داشته باشد، تا در حد توانمندی خود، متن را به گونه ی فوری ویرایش نموده و مراحل ابتدایی ویرایش را انجام دهد.

 

افزون براین، ویرایش ابتدایی متن، توانایی های دانستنی گوینده را- نیز- بلند می برد.

 

 دنباله ی ...درست گویی

غلط های مشهور املایی و دستوری زبان فارسی

غلط مشهور در توصیف دو دسته به کار برده می شود.

دسته ی نخست کسانی هستند که از رهگذر سالوسی و ریاکاری در زمره ی نیک مردان جای می گیرند. در باره ی این " گندم نماهای جو فروش " می گویند: فلانی غلط مشهور است، یعنی نان پرهیزکاری می خورد ولی " چون به خلوت می رود آن کار دیگر می کند "

دسته ی دوم آن واژه ها و عباراتی است که بر خلاف حقایق تاریخی و یا آیین دستور زبان و صرف و نحو آن، بر زبان ها جاری است.

اکنون به نمونه های گوناگون این غلط های رایج در زبان فارسی که پرهیز از گفتن آن ها بایسته است دقت کنید

به کار بردن تنوین برای واژه های فارسی

کاربرد تنوین که ابزار ساختن قید در زبان عربی است برای واژه های عربی جایز است، مانند: اتفاقا، تصادفا، اجبارا، ولی واژه های ناگزیر و ناچار و مانند آن ها که فارسی است هرگز تنوین بر نمی دارد و نباید آن ها را چون این به کار برد

گزارشا به عرض می رسانم ) به جای بدین وسیله گزارش می کنم که )،

ناچارا رفتم ( به جای به ناچار، یا ناگزیر رفتم.)

اکنون کار به جایی رسیده است که بسیاری تنوین را حتا برای واژه های لاتین نیز به کار می گیرند و مثلن می گویند: تلفونا به او خبر دادم، یعنی به وسیله ی تلفن، یا تلفنی او را آگاه کردم.

تلگرافا به او اطلاع دادم، یعنی با تلگراف یا تلگرافی او را آگاه کردم.

در این جا لازم به گفتن است که دیرزمانی است که نوشتن تنوین به صورت ا در خط فارسی به کناری نهاده شده و آن را به صورت ن می نویسند. مثلن : اتفاقن، تصادفن یا اجبارن

واژه ی های دو قلو، سه قلو، چهارقلو و مانند آن

دوستان ایرانیی ما زیاد به کار می برند و در بین ما...استعمالش..مروج نیست...خوبست بدانیم که

واژه ی ترکی دو قلو اسمی مرکب از " دوق " و " لو " است که روی هم همزادها معنی می دهد و هیچ گونه ارتباطی با عدد ۲ (دو) فارسی ندارد که اگر بانویی احیانن سه یا چهار فرزند به دنیا آورد بتوان سه قلو یا چهار قلو گفت.

درست مانند واژه ی فرانسوی دو لوکس De Luxe که بسیاری گمان می کنند با عدد ۲ (دو) فارسی ارتباطی دارد و باید سه لوکس و چهار لوکس آن هم وجود دارد. De حرف اضافه ی ملکی در زبان فرانسوی است به معنی " از" ( مانند Of در انگلیسی یا Vonدر آلمانی ) و Luxe به معنی " تجمل و شکوه " است و دو لوکس به معنی " از (دسته ی  تجملاتی " است ، یعنی هر چیزی که دولوکس باشد، نه از نوع معمولی، بل از نوع تجملاتی و با شکوه آن است.

به کارگیری واژه ها یا اصطلاحات با معنی نادرست.

* جمله هایی مانند

من به او مظنون هستم ( می خواهند بگویند: من به او بدگمان هستم.)

او در این قضیه ظنین است ( می خواهند بگویند: او در این قضیه مورد شک و گمان قرار دارد.

هر دو نادرست و درست وارونه ی آن درست است.

ظنین صفت فاعلی و به معنی کسی است که به دیگری بدگمان است و مظنون صفت مفعولی و به معنی کسی است که مورد شک و بدگمانی قرار دارد. یعنی صورت درست این جملات می شود.

من به او ظنین هستم .( یعنی من به او بدگمان هستم.

او در این قضیه مظنون است. ( یعنی او در این قضیه مورد شک و گمان قرار دارد.

* مصدر عربی فقدان

به معنی کم کردن، کم شدن و از دست دادن است و معنی نبود ندارد و درمورد مرگ و فوت کسی هم باید گفت: در گذشت، یا رخت بر بست.

* یا مثلن می گویند

" کاسه ای زیر نیم کاسه وجود دارد ". در حالی که کاسه هرگز زیر نیم کاسه جای نمی گیرد و در ادبیات هم همیشه گفته اند: زیر کاسه نیم کاسه ای وجود دارد

* شعر سعدی، یعنی: " بنی آدم اعضای یک پیکرند " را " بنی آدم اعضای یکدیگرند " می گویند

غلط های دستوری

استاد

این واژه فارسی است و باید جمع آن را استادان گفت نه اساتید

مهر

مهر واژه ای فارسی است و صلاحیت اشتقاق عربی را ندارد و نباید مثلن گفت حکم ممهور شد، بل درست آن است که بگویند: حکم مهر کرده شد یا مهر زده شد.

غلط های واگویی ) تلفظی)

پساوند " وَر " در زبان فارسی برای رساندن مالکیت و به معنی " صاحب " و دارنده است. " رنج وَر " به معنی دارنده ی رنج و " مزد وَر " به معنی دارنده ی مزد است. امروزه بر خلاف این قاعده و برخاسته از خط عربی که ایرانیان به کار می برند، این واژه ها را به صورت رنجور و مزدور می نویسند که موجب آن گردیده است تا آن ها را به نادرستی با واو " سیرشده " (مانند واو در واژه ی " کور ") تلفظ نمایند.

واژه های دیگر ی نیز مانند دستور ( دست وَر به معنی صاحب منصب، وزیر) و گنجور ( گنج وَر) نیز از این گروه است.

نامیدن پدر به جای پسر

زکریا نام پدر " محمد بن زکریای رازی " و سینا نیز نام پدر " ابوعلی این سینا " بوده است. لیکن همه جا آنان را با نام زکریای رازی و ابن سینا ، یعنی نه با نام خود، بل با نام پدران شان می نویسند.

منصور نیز پدر " حسین ابن منصور حلاج " است که کوتاه شده ی نام وی "حسین حلاج " است................ لیکن این نامی ترین عارف وارسته ی در سده ی سوم هجری را همه جا " منصور حلاج " می نامند و نه "حسین وار"، بلکه "منصوروار" بر سر دار می کنند، در حالی که منصور (یعنی پدر حلاج) در آن هنگام در به حلاجی و پنبه زنی  مشغول بوده است.

...................ادامه دارد 

غلط های املایی مشهور

آزمایشـات

واژه آزمایش را که فارسی اسـت برخی از فارسی زبانان با " آت " عربی جمع می بندند که نادرسـت اسـت و باید با " ها" ی فارسی جمع بسته شود. آزمایش ها درسـت اسـت.

در جمع بستن واژه ها ی فارسی با " جات " نیز غالبن همین گونه اشتباهات رخ می دهد، چرا که به نظر می رسد که این نوع جمع فرقی با جمع با " آت " ندارد . اما برای نوشتن فارسی فصیح به تر است که این واژه ها نیز با " ها "جمع بسته شود، برای احتراز از عربی مآبی . یعنی .. به جای روز نامه جات ، کارخانجات ، نوشته جات ، شیرینی جات ، ترشیجات ، دسته جات ، میوه جات ، نقره جات و.... به تر است چون این بنویسیم :روزنامه ها ، کار خانه ها ، نوشته ها، شیرینی ها ، ترشی ها ، دسته ها ، میوه ها ، نقره ها

از غلط های فاحش در همین زمینه یکی هم جمع بستن نام های جمع است. مانند تشکیلات که جمع تشکیل است و هنگامی که با : آت آن را جمع می بندند ، جمع الجمع می شود، از آن جمله اند : آثارها، اخبارها ، ارکان ها ، اعمال ها ، جواهرها یا جواهرات ، حواس ها ، عجایب ها ِ، منازل ها ، نوادرات ، امورات ، عملیات ها و دیگر، که شکل درست نوشتن وگفتن آن چون این است : آثار، اخبار ، ارکان ، اعمال ، جواهر ، حواس ، عجایب، منازل ، نوادر ، امور ، عملیات و

آذان / اذان

این دو واژه را باید از هم جدا نمود. زیرا که معـنای آذان( گوش ها ) و معـنای اذان اعلام کردن، آگاه کردن، خبردادن .وقت نماز با خواندن کلمات مخصوص عربی در سـاعت های معینی از روز در گلدسـته و مناره ی مسجد است

آزوقه / آذوقه

اصل این واژه که آن را آزوغه هم می نویسـند ترکی اسـت. پس باید به" ز"نوشـته شـود

آسـیا / آسـیاب

این واژه را به هردوشـکل می توان نوشـت و بزرگان ادب فارسی هردو شکل را به کار بسـته اند 

آن را / آنرا

" را" واژه ی مسـتقلی است و پـیـوسته آن را جدا از کلمه ی پیشـین می نویسـند. مانند: این را، وی را، ایشـان را، تو را، آن را

اتاق / اطاق

از آن جا که این واژه ترکی اسـت و در ترکی مخرج " ط" وجود ندارد پس باید آن را با حرف " ت" نوشـت

اتو / اطو

چون این واژه عربی نیسـت وممکن اسـت فارسی یا روسی باشـد، پس به تر اسـت به " ت" نوشـته شـود

ارابه/ عـرابه

ارابه واژه ی فارسی اسـت و عرابه معـرب آن. پس به تر اسـت آن را به صورت ارابه نوشـت

ازدحام / ازدهام

این واژه را تنها می توان با حرف "ح" نوشـت زیرا ازدهام واژه ای بی

معنی اسـت

اسـب / اسـپ

به هردوصورت می توان این واژه را نوشـت. زیرا این واژه پهلوی اسـت نه عربی. امروزه بزرگان زبان بیش تر با " ب" می نویسـند. اما در گذشـته های بسـیار دور با " پ " می نوشـتند وهمین واژه جزء دوم نام های کهن خراسـانیان بوده است. مانند : ارجاسـپ، جاماسـپ، گشـتاسپ، تهماسـپ ، لهراسـپ و

اسـتادان / اسـاتید

چون اسـتاد واژه ای فارسی اسـت جمع آن می شـود اسـتادان. این کلمه که به صورت اسـتاذ به عربی رفـته است، در این زبان به صورت اسـاتیذ و اسـاتید جمع بسـته می شـود

اسـلحه/ سـلاح

بسـیاری کاربرد درسـت این دو کلمه را نمی دانند. به طوری که گاه به جای اسـلحه، سـلاح و گاه برعکس آن را به کار می برند. در حالی که اسـلحه جمع اسـت و سـلاح مفرد و نباید جمع اسـلحه را اسـلحه ها نوشت، زیرا که اسـلحه خود کلمه جمع اسـت و به جای آن می توان واژهء سـلاح ها را به کار برد

اقلاً / اکثراً

این دو کلمه در عربی به هیچ روی تنوین نمی گیرد و کاربرد آن ها بدین صورت از اغلاط مشهور به شمار می آید. به تر اسـت به جای اقلاً " حد اقل " و یا به تر از آن " دسـت کم" و یا " کم از کم " نوشـت و به جای اکثراً " غالبن" و یا به تر از آن " بیش تر " را به کار برد. .همچنین نمی توان واژه هایی مانند دوم وسـوم و چهارم راکه فارسی اند، دوماً و سـوماً و چارماً نوشـت. یا واژه فارسی " زبان " را زباناً

اِن شاء الله / انشاء ألله

جمله ی " ان شاء الله " از سـه کلمه ......... سـاخته شـده اسـت: اِن ( اگر )، شـاء (بخواهد )، الله (خداوند)، یعنی: اگر خداوند بخواهد. اما جمله ی " انشاء الله " از دو کلمه ...... سـاخته شـده اسـت: اِنشـاء ( آفریدن )، الله ( خدا ) به معنی: خداوند بیافریند. آن چه به هنگام نوشتن این جمله مراد نویسنده است جمله ی نخست است ولی آن را به صورت جمله ی دوم می نویسد.

انتر / عـنتر

واژه انتر را که فارسی و معـنای آن بوزینه می باشـد باید به همین صورت نوشـت. عـنتر به زبان عربی نوعی مگس و مجازن به معنای شـجاع است.

باتلاق/ باطلاق

واژه ی باتلاق ترکی اسـت، نه عربی. پس نوشـتن آن با حرف " ت" درسـت اسـت.

باغ ها / باغات

واژه ی باغ فارسی اسـت و جمع بسـتن آن به " ات " عربی نا درسـت اسـت.

بوالهوس / بلهوس

پیشـوند " بُل " برسـر برخی واژه های فارسی می آید ومعـنای پـُر، بسـیار و فراوان دارد، برابر این پیشوند در زبان عربی ابو می باشد که برای واژه های عربی به کار می رود و کوتاه شده ی آن را به صورت بو می نویسند. پس" بُل " برای واژه های فارسی ( مانند بلکامه: پر آرزو، بلغاک: پر شور) و "بو" برای واژه های عربی (مانند بوالهوس : پر هوس، بوالعجب: پر شگفتی) درست است.

بوته / بته

معـنای این واژه، گیاه پـر شاخ و برگی اسـت که تنه ی ضخیم نداشـته باشـد و زیاد بلند نشـود و املای درسـت آن بوته اسـت.

به نام / بنام

در زبان عربی حرف جر " ب " را هـمیشـه باید به کلمه ی بعد که مجرور اسـت متصل نوشـت، اما در زبان فارسی حرف اضافه " به" را باید همواره جدا از کلمه نوشـت. مگر در اشکال کهن مانند: بدین و بدو.، زیـرا اگر چون این ننویسـیم در موارد بسیاری امکان به جای یکدیگر گرفته شدن واژه ها و معانی (التباس معنی) وجود دارد، مانند همین "به نام" و "بنام " که هر کدام جای کاربرد ویـژه ای دارد. به این نمونه ها دقت کنید: او نویسـنده ی بنامی بود و یا " من او را به نام نمی شـناختم". به همین ترتیب اگر " به روی" را " بروی" بنویسیم معلوم نخواهد شـد که مراد چیسـت؟ آیا منظور از " بروی" فعلی از مصدر رفـتن اسـت، مانند برو، بروی و... .یا آن که مثلن می خواهـیم بنویسـیم که: این قـلم به روی میز اسـت یا اگر ما " به درد " را " بدرد " بنویسـیم بازهم شباهت معـنا رخ می دهد، زیرا " بدرد : یعنی پاره کند و " به درد " یعنی به غم و اندوه. به همین گونه اند صد ها واژه که باید به هنگام نوشـتن آن ها با احتیاط بود، مانند: به دل و بدل، به شـتاب و بشـتاب، به کار و بکار، به گردن و بگردن، به کس و بکس، به همان و بهمان، به گردش و بگردش، به چشم و بچشم، به هر و بهر، به خر و بخر، به دوش و بدوش، به بار و ببار، به خواب و بخواب و غیره.

بها / بهاء

بها به معنی قیمت ، ارزش و نرخ چیزی است . اما معنی بهاء روشنی ، درخشندگی ، رونق ، زیبایی و نیکویی است و به معنای فر وشکوه و زینت و آرایش نیز به کار رفته است.مانند بهاء الدین یا بها ء الحق و یا بها ء الملک که معنای آن ها رونق دین ، شکوه دین و شکوه کشور است. در پشت جلد ( پوشانه ) برخی از کتاب ها می نویسند : بهاء.. افغانی.... ریال . که سخت نادرست است.

پائین / پایین

شاید گروه بسیاری از پارسی نویسان روزانه ده ها بار همزه ی عربی را در نوشته های خود به کار می برند و نمی دانند که این نشانه ی نوشتاری عربی درزبان پارسی جایی ندارد. براین پایه نوشتن واژه هایی مانند " پائیز " ، " پائین " ، "موئین " ، "روئین" ، " آئین " ،" پر گوئی" ، " چائی "، " امریکائی " و... نادرست است و باید پاییز ، پایین ، مویین ، رویین ، آیین ، پر گویی ، چایی، آمریکایی و چون این ها نوشت.

تاس / طاس

تاس واژه ای فارسی اسـت که عرب ها آن را گرفته و طاس می نویسند (معرب کرده اند)، یعنی ما باید آن را به حرف ت بنویسم

تراز/ طراز

تراز واژه ای فارسی است که عرب ها آن را گرفته و طراز می نویسند (معرب کرده اند). به همین سـبب " تراز" و همه ی ترکیبات آن باید با حرف " ت" نوشـته شـود. مانند: تراز نامه، هم تراز، ترازکردن و مانند این .

تپیدن / طپیدن

تپیدن واژه ای فارسی اسـت. و باید با حرف " ت " نوشـته شـود و نوشـتن واژه های مشـتق از آن نیز مانند: تپش، تپنده، تپید، تپاندن و مانند آن نیز بایسته است. همچنان واژه هایی مانند تالار، تپانچه، تنبور، و تشـت که فارسی اند، نباید با " ط" نوشـته شـود.

دیگر آن که در زبان عربی، هم ت وجود دارد و هم ط. مانند تابع و طبیب. از این رو واژه های عربی را می توان به همان صورت عربی نیز نوشت. نکته ی دیگر آن که: اگر کلمه ای مربوط به زبان های بیگانه ی دیگر باشـد، به ت نوشـته می شـود. مانند: ایتالیا، اتریش، اتیوپی، امپراتور، ترابلس. اما برخی نام های خاص مانند سـقراط و بقراط و افلاطون و مانند آن ها که از رهگذر زبان عربی وارد زبان فارسی شـده است می تواند به همان صورت عربی هم نوشته شود و گر نه چه فرقی با اسـامی عربی چون حافظ، نظامی، ، ابوریحان و جز آن دارد که در آن ها تغییری ایجاد نمی شود.

ثواب / صواب:

نوشـتن یکی از این واژه ها به جای دیگری نیز یکی از غلط های رایج در املای زبان فارسی اسـت. در حالی که ثواب وصواب معانی جدا گانه ای دارد و نباید آن ها را با هم اشـتباه کرد. ثواب اسـم است به معـنی " مزد و پاداش " ، اما صواب صفت اسـت به معـنی "درسـت، به جا و مناسـب."

جذر/ جزر

برخی ها درکاربرد درسـت این دو واژه نیز اشـتباه می کنند. جذر به معـنای ریشـه اسـت و در ریاضی نیز عددی اسـت که آن را در خودش ضرب می کنند. مانند عدد ٣ که وقتی آن را در خودش ضرب کنند عدد ۹ به دست می آید که آن را مجذور می گویند. جزر اما فرو نشـسـتن آب دریا، بازگشـتن آب دریا و ضد مد می باشد.

جرأت/ جرئت

این واژه را باید جرات نوشت و به صورت جرئت اصلن وجود ندارد.

حایل / هایل

این دو واژه را نیز برخی با یکدیگر اشـتباه کرده و به جای هم به کار می برند. حایل اسـم اسـت به معـنای چیزی که پرده وار میان دو چیـز واقع شده و مانع از اتصال آن دو گردد. اما هایل صفـت اسـت به معنای ترسـناک....

شـب تاریک وبیم موج و گردابی چنین هایل

کجا دانند حــال ما سـبکـسـاران سـاحل ها

غلط ننویسیم

خرد/ خورد

معـنای واژه خُرد کوچک و ریز و اندک اسـت مانند: خرد سال یا خرده فروشی، و واژه خورد سـوم شـخص مفرد از مصدر خوردن است در زمان گذشته. نمونه های دیگر: سالخورده یا خورد و خوراک.

داوود/ داود

املای این گونه واژه ها را در املای زبان فارسی با دو ( واو ) سفارش کرده اند. به همین ترتیب واژه هایی مانند طاوس و کیکاوس را نیز باید با دو ( واو ) نوشـت: طاووس، کـ

یکاووس....رووف....مسوول....مصوون

دُچار/ دوچار

این واژه را که گمان می رود ریشـه ی آن دو چهار باشـد، در متون قـدیمی به صورت دوچار می نوشـته اند. اما در سده های اخیر آن را به صورت دُچار نوشـته اند. امروزه نیـز به تر اسـت به همین صورت نوشـته شـود.

ذِ لت / ز َ لّت

معـنای ذلت خواری ( متضاد عزت) است، اما زلت یه معنای سـهو و خطا اسـت.

رُتیل / رطیل

نوعی عنکبوت زهر دار را به عربی رتیل می گویند و رطیل وجود ندارد.

زرع / ذرع

زرع به معـنای " کشـت" و " کاشـتن " اسـت، در حالی که ذرع مقـیاس قـدیم یرای طول و برابر یک دهم از چهارمتر بوده اسـت.

زغال / ذغال

املای درسـت این واژه زغال اسـت.

زکام / ذکام

این واژه را بایـد با ز نوشـت

سِـتبَر/ سـِطبَر

این واژه را که به معنای درشـت و کلفت اسـت، قـدما با حرف ط هم نوشـته اند.اما چون واژه ای فارسی اسـت به تر اسـت با حرف ت نوشـته شـود.

سـؤال / سـئوال

شـکل درسـت آن این واژه سـؤال است.

سـوک/ سـوگ

املای این واژه هم با ک وهم با گ درست اسـت.

شـرایین/ شـرائین

املای این کلمه به صورت شـرایین درسـت اسـت.

شـسـت/ شـصت

این واژه ها راهم بسـیاری ها به اشـتباه به جای یکدیگر به کار می برند. شـسـت به معنای انگشـت بزرگ دسـت وپا وشـصت عدد ۶۰ اسـت. دانشمند ادبیی می نویسـد که چون هر دو عدد فارسی اسـت، تنها برای تمایز میان معـنای آنها است که یکی را با س و دیگری را با ص می نویسـند. ولی درمتون کهن، هردو واژه با " س" آمده اسـت.

صد / سـد

چون واژه ی " سـده " فارسی اسـت، سـد را نیز می توان با " س" نوشـت. اما چون در متون کهن و جدید این واژه را با " ص " نوشـته اند، اکنون نوشـتن آن با " س" غـیر متعارف به نظر می رسـد. از سوی دیگر چون معنای دیگر سـد، مانع و بند و حایل اسـت، شاید قـدما، عدد ١۰۰ را برای تفکیک صد از سـد. با " ص" نوشـته اند.

صفحه/ صحیفه

صفحه به هر کدام از دو روی کاغذ و صحیفه به خود ورق کاغذ ( که دارای دو روی ) اسـت گفته می شـود. البته ورق را در سـال های پسـین دوستان ایرانی ما.. برگ نیز می گویند.

طوفان/ توفان

اصل این کلمه یونانی اسـت و شکل های دیگر این واژه ی یونانی در بسـیاری از زبان های ارو پایی هم به کار می رود، چون آن که در زبان انگلیسی Typhoon و در زبان فرانسوی Typhon به همین معنای طوفان به کار می رود. در فرهـنگ معین واژه ی طوفان را که اسم و معرب از کلمه یونانی اسـت به معنای باران بسـیار سـخت و شـدید و آب بسـیار که همه را بپـوشد وغرق کند و باد شـدید وناگهانی که موجب خسـارت و خرابی بناها و سـاختمانها شـود و سـبب تشـکیل امواج سـهمگین و مخرب گردد، و همچنان به معنای هر چیز بسـیار است که فراگیر باشـد مانند طوفان آتش یا طوفان باد. اما در همان فرهنگ، یک " توفان " هم درفارسی هست که صفت فاعلی و از مصدر توفـیدن اسـت و به معنی شور و غوغا کننده، فریاد کننده و غُران می باشد. پس برای تفکیک طوفان از توفان باید معنا های لغوی این واژه ها را مد نظر قرار داد

طوطی/ توتی

توتی واژه ای فارسی است و از این رو می توان آن را با "ت " نوشـت. اما قـدمای زبان و ادب فارسی این واژه را با " ط" نوشـته اند و به این دلیل امروزه نیز اگرچه این واژه فارسی می باشد نوشتن آن با "ط " نامانوس و نامتداول است.

غلتیدن/ غلطیدن

غلتیدن واژه ای فارسی اسـت و باید با " ت" نوشـته شـود . تر کیبات این فعل را نیز باید با ت نوشـت، مانند: غَلت، غلتیدن، غلتنده، غلتیده، غلتان، غلتک و

غوته / غوطه

" در آب فرو رفتن " به فارسی " غوتیدن " است که امروز در زبان تاجیک نیز به همین شکل و به همین معنی به کار می رود. از این رو غوطه خوردن، غوطه زدن و غوطه ور نیز همگی نادرست است و باید با تای دو نقطه نوشته شود. از این گروهند: تپش، تپیدن، غلتیدن؛ غلت زدن، ؛ غلت خوردن؛ غلتک، غلتان.

غیظ / غیض

در عربی غیظ، خشـم و غضب را گویند و غیض به معنای کاهـش آب اسـت.

فترت/ فطرت

معنای فترت، رکود وسـسـتی و بی حاصلی اسـت میان دو دوران خوشـبختی، یا فاصله ی میان دو دوره ی فعالیت. اما فطرت به خصوصیت و هر موجود از آغاز خلقتش می گویند و به سـرشـت و طبیعت او

فطیر/ فتیر:

فطیر واژه ای عربی و به معنی خمیر ور نیامده و تخمیر نشـده است و از این رو باید با " ط " نوشـته شود و واژه ای به نام فتیر اصلن وجود ندارد.

قفص / قفس

این واژه عربی اسـت و باید با "ص " نوشـته شـود . اما در زبان فارسی آن را همیشه با "س " نوشـته اند و املای آن به شکل قفس رایج اسـت.

قیمومت / قیمومیت

واژه ی قیمومت را که به معنی قیم بودن است، فارسی زبانان ساخته اند و در زبان عربی کاربردی ندارد و کاربرد قیمومیت نادرست است

کُحل / کــَهل

کحل اسم است به معنای " سـرمه" اما کهل ، صفت اسـت برای مرد میان سـال..

گزارش ها / گزارشات: برخی ها واژه ی فارسی گزارش را با " ات" عربی جمع می بندند که نادرسـت اسـت.

لایتجزا / لایتجزی

این واژه با آن که عربی اسـت املای درسـت آن لایتجزا اسـت و معنای آن تجزیه نا پذیر.

مآخذ / مأخذ

واژه ی عربی مأخذ مفرد و به معنی منبع و محل گرفتن و مآخذ جمع آن است . اما برخی این واژه ها را به جای یک دیگر یعنی مفرد را به جای جمع وجمع را به جای مفرد به کار می برند.

مبرا / مُبری

این واژه ی عربی به معـنی" تبرئه شـده از تهمت" اســت و در فارسی و عربی آ ن را مبرا می نویسـند.

مجرا / مجری

واژه ی مجری اسـم فاعـل مصدر اجراء و به معـنای اجرا کننده اسـت، مانند " مجری قانون ". ولی در عربی مجری را به صورت مجرا نیز تلفظ می کنند که در آن صورت، اسـم مفعول مصدر اجراء و به معنای " اجرا شـده، عملی شـده " اسـت که در فارسی بهتر است که به صورت "مجرا" نوشـته شـود تا با "مجری" اشتباه گرفته نشـود..

محظور/ محذور:

واژه ی محظور به معـنای " ممنوع و حرام" اسـت و محذور هم به معـنای " آن چه از آن می ترسـند" و هم به معنای "مانع و گرفـتاری" آمده اسـت. یعنی در مواردی که مراد گرفـتاری و مانع و حجب وحیای اخلاقی باشـد باید محذور نوشـت مانند: " محذور اخلاقی " و یا " در محذور قرار گرفتم و پیشـنهاد اورا پذیـرفـتم. "

مسأله / مسئله

این واژه عربی اسـت و در خط عربی به صورت مسـألة نوشـته می شـود و در زبان فارسی هم بسـیاری این اصل را رعایت نموده و آن را به صورت مسأله می نویسـند، نه مسئله.

مسـوول/ مسـئول

املای این واژه به هردو شـکل آن درسـت اسـت. در عربی البته مسـوول می نویسـند، اما در فارسی همیشه آن را با یک واو و هم با دو واو نوشـته اند.

مزمزه / مضمضه

واژه ی مزمزه فارسی و به معـنای چشـیدن و نرم نرم خوردن چیزی است و مضمضه عربی و به معـنای گرداندن اب در دهان برای شـسـتن آن است.

مُعتـَنی به/ متنابه

این واژه عربی اسـت و معنی آن، هـنگفت، مهم و قابل اعتنا اسـت و املای آن نیز به صورت معتنی به درسـت اسـت.

مقتدا / مقتدی

این واژه را که به معنی پیشوا است در عربی مقتدی نوشته اما مقتدا تلفظ می کنند. از این رو در زبان فارسی برای پرهـیـز از اشـتباه خواندن باید آن را مقتدا نوشـت.

منتها / منتهی: این دو واژه را در فارسی به تر اسـت برحسـب تلفظ شـان بنویسـیم مانند: سـاختمان های این ناحیه هـمه بلند اسـت، منتها محکم نیسـت یا " این خیال باطل به جنون منتهی خواهد شـد."

نیاگان / نیاکان

در فارسی نیاگ یا نیا به معنی جد است و جمع درست آن نیاگان است نه نیاکان

وهله/ وحله

این کلمه را که به خط عربی وهـله می نویسـند ومعنای آن نوبت و دفعه اسـت، نباید وحله نوشـت، زیـرا که وحله در عربی و در فارسی معنایی ندارد.

هیز / حیز

واژه ی هـیـز به معنای بدکار و بی شـرم اسـت، مانند: او نگاه هـیـز و دریده ای داشـت. و حیز به معنی جا و مکان است.

هیئت / هیأت

واژه ی هیئت عربی و به معنی شـکل و صورت چیزی و نیز به معنی عـده ودسـته ای از مردم است. جمع هیئت نیز هیأت اسـت و نباید یکی را به جای دیگری به کار برد.

________________________________________

منابع :

1. در مکتب استاد / دکتر سعید نفیسی

2. امثال و حکم / مهدی پرتوی آملی

 

3. مهر و فرهنگ / محمد نبی عظیمی

!درست‌گویی، درشت‌گویی نیست

لازمه ی درست‌گویی، درشت‌گویی نیست. یعنی چنین نیست که چون سخن ما حق است، پس حق داریم که آن را به هر بیانی بگوییم. همه می‌دانیم که «بنشین» و «بفرما» معنای واحدی دارد؛ اما احترام مخاطب در این دو کلمه، به یک اندازه مراعات نشده است ،

. دریکی ازحکایت‌های قابوس‌نامه، نوشته عنصرالمعالی، آمده است که پادشاهی خواب دید که دندان‌هایش از دهانش بیرون ریخته است. مُعبّری خواست. مُعبّر گفت: تعبیر خواب شما این است که شما پس از همه نزدیکان و خاندان خود می‌میرید. پادشاه دستور داد که او را بخوابانند و صد تازیانه بزنند. سپس در پی خواب‌گزاری دیگر فرستاد. خواب‌گزار دوم، خواب را شنید و گفت: تعبیر خواب شما این است که عمر شما درازتر از عمر خویشان شما است. پادشاه فرمان داد که به او صد سکه طلا بدهند

در این داستان، هر دو خواب‌گزار، خواب را یک گونه تعبیر کردند، اما با الفاظ متفاوت. به همین دلیل پادشاه یکی را کیفر داد و دیگری را پاداش. پس می‌توان یک مفهوم را به طرق مختلف بیان کرد و باید کوشید که بهترین بیان و نرم‌ترین سخن را یافت تا تأثیرگذاری آن بیشتر باشد و کسی به این بهانه که تو به من توهین کردی یا شخصیت من را خراب کردی، از زیر بار مسوولیتش فرار نکند.

اصرار خداوند حکیم در قرآن کریم بر بهره‌گیری از زیورهای ادبی و زبانی، برهان قاطعی است بر لزوم کاربرد این شیوه ی درست .

این ویژگی کلام باری تعالی آنقدر برجسته است که بارزترین وجوه اعجاز قرآن محسوب می‌شود.

یک تن از عالمان دین مبین ما می فرمایند: «قرآن دارای دو خصوصیت است: یکی حقانیت محتوا و دیگری زیبایی»

قرآن نیمی از موفقیت خود را از راه زیبایی کلام به دست آورده است. فصاحت و زیبایی سخن بهترین وسیله است برای اینکه سخن بتواند محتوای خودش را به دیگران برساند. در سخن پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله.. نیز همین ویژگی کاملا مشهود است.

این شیوه ی پسندیده (نرم‌زبانی و خوش‌بیانی) در میان بزرگان دین در امر تبلیغ و وعظ و ارشاد ادامه یافت.

تحول تلفظ لغات فارسی*

«در ترجمه ی حال آن صوفی آورده‌اند که شبی در گلستانی که عطر گلهایش مشام‌ جان را تازه می‌کرد در زیر درخت چناری چراغی برافروخته و چشم‌ها را بر هم نهاده و در عالم خلسه فرو رفته بود.مریدی نزد آن جناب آمد و گفت خواب دیدم که زمستان‌ است و در بزم نشاط یاران سرگرم قمار و مزاح و ظرافتم و از دست ساقی مه‌لقا قدح باده‌ می‌گیرم و می‌نوشم که الحق غذای روح است و شفابخش همه ی دردها.ناگاه تو از در درآمدی و به مشاهده ی این حال مرا هزار بار نفرین کردی که همان دم زلزله‌ای در خانه‌ افتاد و خانه مبدل به صحرایی لم‌یزرع شد.

ای پیر تعبیر این رؤیا چیست؟

پیر گفت دریغا که راه و رسم محبت از یاد برده‌ و در عوض عبادت به فریفتن مردمان و لجاجت با این و آن پرداخته و مال خود را در راه‌ ناحق به مصرف رسانده‌ای.زنهار شراب منوش که جانگزارتر از لعاب دندان افعی است. پای بند نجابت و شجاعت و شرافت باش.بر دوستان حسادت مکن که حاصلی جز خجالت‌ نخواهد داشت و گرنه چنانکه در خواب دیده‌ای روزگارت سیاه خواهد شد.مرید دست‌ پیر را بوسید و با او وداع کرد و گفت دعا کن که دوران هجر کوتاه باشد

داستانی که شنیدید از خود ساخته و پرداخته‌ام،نه به شیوه ی پیشینیان،و چنانکه دیدید مشحون از لغاتی است که تلفظ غالب آنها در فارسی امروز تغییر یافته است اما من عمدا آنها را با همان تلفظ به اصطلاح اصیل و قدیم نوشتیم و خواندیم تا بدانید که تعصب و کهنه‌پرستی در هرچیز از جمله در مسأله ی زبان اگر مایه ی ریشخند و استهزاء نباشد،موجب شگفتی و حیرت‌ و لا اقل نشانه ی فضل‌فروشی خواهد بود.

:همزه در کلمات فارسی

یکی از خصایص و مزایای زبان پارسی در برابر عربی این است که در پارسی مانند دیگرزبانهای هند و اروپایی همزه جز در اول کلمات وجود ندارد و لفظی پارسی که یکی از حروف حشو یا حرف آخرش همزه باشد نمی یابیم و به همزه نوشتن بعض کلمات از قبیل موبد و پاییزو آئین وپایین و نظایر آن از غلطهای مشهور و صحیحش موبد و پاییز و آیین و نظایر آن است . این مزیت یا خصیصه یکی از دلایل فصاحت زبان پارسی است ، زیرا تلفظ به همزه دشوار وشنیدنش بر گوش صاحبان ذوق و احساس لطیف گران و ناگوار است ، در آغاز کلمات هم که یافته میشود به مثابه همزه وصل در عربی است و در اتصال به کلمات دیگر تخفیف می شود بدین طریق که حرکتش را به حرف آخر کلمه یی که پیش از آن و متصل به آن است میدهند و خودش را گاهی در تلفظ تنها و گاهی در تلفظ و در کتابت حذف می کنند مانند »کو، کز« به جای »که او، که از« و مانند »درافتادن ، برانداختن ، باز ایستادن « که »در فتادن ، برنداختن ،بازیستادن « تلفظ می شود، و در بعض مواضع هم آن را به حرف دیگر بدل می کنند مانند(بدان - بدین - بدو) به جای (به آن - به این - باو) و در شعر که حافظ خوشترین لهجه پارسی و نماینده قواعد اصلی صرف و نحو و املاست تخفیف همزه اوایل کلمات رواج و شیوع کامل دارد و در اغلب اشعار وسیله حفظ وزن است.

در دشواری تلفظ و زشتی آواز این حرف کافی است که در عرب هم طوایفی که به فصاحت لهجه ممتازند به تلفظ آن ، خاصه در وسط و آخر کلمات معتاد نشده اند و تخفیف می کنند وتخفیف همزه در دستور زبان عربی عنوان مخصوص دارد و طریقه اش این است که همزه را یا کاملا حذف می کنند و فی المثل......... به جای »اسئل - ا‌ی‌ کل - اخذ - یرای « »سل - کل - خذ -یری « می گویند، و یا به صدای الف و یا واو یا یا‌ی‌ ادا می کنند و به جای »راس - بوس -ذئب « »راس - بوس - ذیب « می گویند، و یا بین بین یعنی به صدایی میان همزه و الف یامیان همزه و واو یا میان همزه و یا‌ی‌ ادا می کنند. نظام الدین حسن بن محمد قمی نیشابوری معروف به نظام اعرج در شرح شافیه ابن حاجب (ابوعمرو عثمان بن عمر متوفی در سال ه . ق .) میگوید: »همزه چون از بیخابیخ حلق گفته می شود و آوازش به آواز تهوع کننده مشابهت دارد تلفظ بدان بر گوینده سنگین و دشوارمی آید و قومی از عرب آن را به تخفیف ادا می کنند .

مختصر اینکه همزه در عربی هم در اول و هم در حشوو هم درآخر کلمات واقع می شود و باوجود این فصحای عرب از تلفظ بدان جز در اول کلمه خودداری دارند، امادر پارسی جز درابتدای کلمات یافته نمیشود، لیکن نویسندگان پارسی این حرف را به تقلید از خط عربی دراواسط الفاظ پارسی وارد و تلفظ بدان را بر خوانندگان خط خود تحمیل کرده اند. رسم علامت همزه (‌ی‌) در دو قسم از کلمات پارسی رواج و شیوعی عظیم یافته و به قسمی معمول و مصطلح شده است که بعضی رسم آن را از قواعد مسلم خط و زبان پارسی پنداشته وبرای آن حدود و شروطی هم وضع کرده اند، یکی در کلمات منتهی بها‌ی‌ ملین از قبیل خانه ونامه و خواجه و بنده در ترکیباتی از قبیل خانه تو و نامه من و خواجه به بنده گفت ، و دیگردر کلمات منتهی به حرف مد از قبیل دانا و بینا و نیکو و آهو در ترکیبای از قبیل دانایی آهوئی دید - اگر بینایی نیکوئی کن ، و برخی از نویسندگان »پاییز و آیین و بیناییم وداناییم « و نظایر آن را بر کلمات مذکور قیاس کرده اند و »پاییز و آئین و بیناییم و داناییم «می نویسند.

رسم این همزه که در اصل همزه نبوده و به تصرف کاتبان بی اطلاع یا بی فکر به صورت همزه آمده است تلفظ به همزه در وسط کلمات هم رایج و معمول و خوانندگان را بدان معتاد ومانوس ساخته و امروز اشخاصی را می بینیم که در خواندن کلمات یاد شده لهجه شیرین فطری و مادری را فراموش و حرفی را که باید به صدای یا‌ی‌ تلفظ شود به صدای همزه که به گفته نظام اعرج به آواز تهوع کننده شبیه است تلفظ می کنند، و امر بر بعضی چنان مشتبه شده است که این تلفظ تحمیل شده را تلفظ فطری و عادی پنداشته و در اثبات همزه بودن و به صدای همزه ادا شدنش پافشاری و اصرار غریبی به خرج میدهند، در صورتی که اگر به محاورات عامه مردم به دقت گوش دهند به خوبی ملتفت می شوند که عامه پارسی زبانان این ها را.. به آواز یا‌ی‌ تلفظمی کنند و خانه ی من و خانه یی خریدم می گویند و حتی خود این اشخاص هم در گفتگوی روزانه که اغلب فطری و طبیعی است خانه ی تو و نامه یی نوشتم می گویند، عجب این که بعضی ازنویسنده گان هم که خواستند رسم این همزه را موقوف و متروک دارند و به خیال خود یکی ازنقایص املای پارسی را رفع کنند به جای آن رسم الف و یا را معمول داشتند و خانه ای ونامه ای و امثال آن نوشتند و به اختیار این رسم الخط لزوم تلفظ همزه را مسجل کردند، زیراالف خانه ای و نامه ای و امثال آن را هیچکس جز به صدای همزه تلفظ نخواهد کرد.

حال ببینیم این همزه یا همزه نما از کجا و به چه ترتیب داخل رسم الخط پارسی شده است؟

پارسی نویسان قدیم یعنی سده چهارم و پنجم هجری که هم با اطلاع و هم به درست نویسی مقید بودند در پهلوی ها‌ی‌ بیان حرکت در حال وصف و اضافه یایی کوچک و بی نقطه (خانه ی من - نامه ی شریف ) و در اتصال به یا‌ی‌ نکره و وحدت و خطاب و نسبت »یی « کوچک و بی نقطه (خانه یی خریدم - نامه یی خواندم ) رسم میکردند، پس از چندی این دو حرف را که جز دوعلامت برای نشان دادن طرز تلفظ نبود اندکی بالاتر نوشتند. رفته رفته کاتبان بی اطلاع این دوحرف یا علامت کوچک را به سبب مشابهتی که به همزه داشت همزه پنداشتند و در کتابت به صورت همزه آوردند و جای آن را هم تغییر دادند و درست در بالای ها‌ی‌ نوشتند. و اما کلمات بینایی و نکویی و نظایر آن ، کاتبان قدیم یا‌ی‌ اول این حروف را که به ضرورت به آخر کلمه الحاق شده است بی نقطه می نوشتند و نظایر آن ، و برخی به کلی نمی نوشتند و برای اینکه تلفظش محفوظ و معلوم باشد در بالای آن یا به جای آن در بالا، یایی کوچک و بی نقطه رسم میکردند و این یا‌ی‌ هم به تصرف کاتبان و ناسخان بعد به صورت همزه آمد، و رفته رفته کار بیسوادی و آزادی در رسم خط پارسی بالا گرفت و کلمات پاییز و آیین وامثال آن هم به قیاس بر کلمات دانایی و بینایی وامثال آن با علامت همزه نوشته شد، ودر عصر اخیر لفظ»موبد« را هم به قیاس بر مومن عربی »موبد« نوشتندو هنوز هم برخی می نویسند. عجبتر از همه این که در بعضی از کتابهای پارسی که با حفظ رسم الخط و املاچاپ شده است به ترکیباتی از قبیل گرما‌ی‌ گرم و لشکرها‌ی‌ گران برمیخوریم و تعجب میکنیم که چگونه و به چه جهت به جای یا‌ی‌ مکسور همزه نوشته شده است ، لیکن پس از مراجعه به املا و رسم کتابت برخی از کتابهای قدیم ملتفت می شویم که این همزه هم یایی بوده که به علامت این که از اصل کلمه نیست و برای اضافه یا وصف به آخر کلمه افزوده شده است کوچک وبی نقطه می نوشته اند، و آن را هم کاتبان و ناسخان بی اطلاع به سبب مشابهتی که به همزه داشته است به صورت همزه آورده اند. مختصر اینکه گروهی کاتب و ناسخ بیسواد یا بی فکردست به هم داده علامت همزه را در رسم الخط کلمات پارسی وارد و تلفظ بدان را در وسط و آخر کلمات بر پارسی خوانها تحمیل کرده اند، و از اصلاحات املا که نهایت لزوم دارد نوشتن این حرف به صورتی حاکی از تلفظ صحیح است و برای این مقصود قواعد ذیل را که از مطالعه رسم الخط مختلف استنباط شده است پیشنهاد میکنیم.

 

همزه در کلمات عربی...مستعمل در .. دری_فارسی

قاعده 1

- در زبان پارسی اسم مضاف یا موصوف را که پیش از مضاف الیه یا صفت واقع شده باشددر صورتی که صحیح یعنی منتهی به حرف آوازپذیر باشد حرف آخرش را کسره میدهند مانند »در خانه ، درب بزرگ ، شاگرد مکتب ، شاگرد زیرک ، پادشاه مراکش ، پادشاه دادگر«... و در صورتی که معتل یعنی منتهی به حرف آواز باشد چون حرف آواز را به آواز دیگر(کسره در اینجا) نمی توان تلفظ کرد قاعده ذیل را معمول میدارند

اگر حرف آواز الف یا واو ممدود و یا ها‌ی‌ ملین باشد یایی به آن ملحق و آن یا‌ی‌ را به عوض آخر کلمه مکسور می کنند مانند خدای جهان ، دریای بزرگ ، آهوی ختن ، ابروی باریک ، خانه من ، پروانه زیبا، و در شعر گاهی کسره یا‌ی‌ بعد از ها‌ی‌ ملین به طور صریح تلفظ نمیشود لیکن یا‌ی‌ را باید رسم کرد مانند: عقده سخت است بر کیسه تهی . یایی که در این حال به آخر این کلمات ملحق میشود در رسم الخط صحیح قدیم کوچک وبی نقطه نوشته می شد تا معلوم شود که از اصل کلمه نیست و به ضرورت به آخر کلمه ملحق شده است ، لیکن به سبب مشابهتی که به همزه داشت رفته رفته به تصرف کاتبان و ناسخان بی اطلاع به صورت همزه درآمد، و همزه یی که در برخی از رسم الخطها در ترکیبات : خدا‌ی‌جهان ، دریا‌ی‌ بزرگ ، گرما‌ی‌ تابستان ، لشکرها‌ی‌ گران و نظایر آن مشاهده میکنیم ، و همچنین همزه یی که در بالای ها‌ی‌ ملین در حال اضافه و وصف رسم می کنند (خانه من ، پروانه زیبا)از اینجا پیدا شده است . رسم همزه در کلمات منتهی به الف و واو ممدود در این زمان متروک و موقوف است و به جایش همان یا‌ی‌ را که مطابق با تلفظ است بنویسند، لیکن رسم همزه دربالای ها‌ی‌ رایج و معمول مانده و بنا به آنچه گفته شد باید موقوف و متروک گردد و به جای آن هم یا‌ی‌ بنویسند (خانه ی من ، خواجه ی بزرگ ) تا هم قاعده مطرد و هم مکتوب مطابق ملفوظ باشد، و این رسم الخط که پیشنهاد می شود وقتی معمول بوده و رسم تازه و مخترعی نیست. و اما اگر حرف آواز یا‌ی‌ ممدود یا واو ملین یا یا‌ی‌ ملین باشد همان یا‌ی‌ و واو را کسره میدهندبدین معنی که آن دو را بدل به حرف آوازپذیر و به کسره تلفظ می کنند مانند: ماهی شور، خسرو کشور ، می تلخ ، و این که برخی خسروی کشور و جلوی اسب می نویسند غلط است

قاعده 2

- کلمه‌یی که »یا‌ی‌« نکره یا وحدت یا نسبت یا خطاب یا یا‌ی‌ مصدری بدان متصل شود درصورتی که صحیح باشد حرف آخرش را به آواز همان یا‌ی‌ که ممدود است تلفظ می کنند و در کتابت هم متصل به همان یا‌ی‌ می نویسند مانند: راهی جستم ، اسبی خریدم ، ، توبزرگی ، سیاهی و سفیدی ، و درصورتی که معتل باشد، پس اگر منتهی به الف باشد یایی میان آن و میان یا‌ی‌ الحاقی فاصله می آورند مانند دانایی که با نادان ستیزد، کتاب زیبایی خریدم ، این جانور دریایی است ، تو در منزل مایی ، دانایی توانایی است ، و اگر منتهی به واو ممدود باشد در صورتی که اصلش به یا‌ی‌ باشد باز هم یایی فاصله می آورند مانند »نامجویی « و»خوشخویی « و در صورتی که اصلش به یا‌ی‌ نباشد خود واو را بدل به حرف آوازپذیرو با یا‌ی‌الحاقی تلفظ می کنند و »هندوی جادوی « می گویند و فاصله آوردن یا‌ی‌ و »هندویی و جادویی «گفتن نیزجایز است و اگر منتهی به یا‌ی‌ ممدود یا یا‌ی‌ ملین باشد همان یا‌ی‌ را بدل به حرف آوازپذیر و با یا‌ی‌ الحاقی تلفظ می کنند و در کتابت به صورت دندانه یی (مرکز) کوچک به یا‌ی‌الحاقی تلفظ می چسبانند »صوفیی ، نیی . و اگر منتهی به واو ملین باشد واو را بدل به حرف آوازپذیر و با یا‌ی‌ الحاقی تلفظ می کنند و خسروی و نوی و مسکوی می گویند. و اگرمنتهی به ها‌ی‌ ملین باشد در اتصال مصدری گافی و در اتصال به سایر یاها یایی فاصله می آورند و در موردی که گاف فاصله می شود ها‌ی‌ ملین را در کتابت حذف می کنند لیکن در تلفظ به حال خودباقی است مانند: نان خانگی ، رسم مردانگی ، خانه یی خریدم ، تو مراخواجه یی ، فلان مکه یی است ، و اگر منتهی به واو بیان ضمه باشد (تو و دو) هم یا‌ی‌ می آورند و تویی و دویی می گویند و می نویسند، و توی و دوی بدون یا‌ی‌ جز در شعر نیامده است چنانکه مولوی فرماید

گفت هر یک را به دین عیسوی نایب حق و خلیفه من توی

وبرخی از مولفان نظر بدین بیت و نظایرش فاصله آوردن یا‌ی‌ را ناروا شمرده اند، لیکن اهل زبان تویی و دویی می گویند و این در لزوم آوردن یا‌ی‌ و حمل ترک آن بر ضرورت شعری است . نویسندگان بی اطلاع قدیم که به درست نویسی مقید بودند در کلماتی که به سبب تصرف مذکور »یی « درآخرشان پیدا می شود از قبیل : زیبایی ، دریایی ، تو در خانه مایی ، دانایی ،توانایی ، صوفیی ، قاضیی ، نیی ، خانه یی ، خواجه یی ، مکه یی ، تویی ، دویی ، یی را بی نقطه درآخر کلمه می نوشتند و بالای یا‌ی‌ اول یایی کوچک رسم میکردند که تلفظ آن را نشان دهداین یا‌ی‌ کوچک را که شبیه به همزه بوده نویسندگان بعد به شرحی که در قاعده اول گفته شد به صورت همزه حقیقی نوشتند (دانایی ، توانایی و غیره ) و در کلمات منتهی به ها‌ی‌ ملین »یی «را از کتابت انداخته و همزه را در بالای ها‌ی‌ رسم کردند (خانه ، خواجه ، مکه ) و این شیوه و رسم تا به امروز معمول و متداول مانده و نوشته های پارسی از آن پر است . خوانندگان در این گونه کلمات حرفی را که در تکلم و در قرائت به طور طبیعی یا‌ی‌ است به صورت همزه می بینند و درتلفظ صحیح آن مردد و متحیر میمانند. آموزگاران هم در تعلیم این حرف یا علامت دچار مشکلاتندند و باید نوآموز را مجبور کنند که همزه را یا تلفظ کند یا آنچه که در لهجه طبیعی ومحاورات همگان یا‌ی‌ است در کتاب الفبا‌ی‌ و قرائت به صدای همزه بشناسد و ادا کند، و این هر دو از نظر روان شناسی به حال نوآموز مضر و از نظر تعلیم مایه دشواری کار و پریشانی افکاراست ، و بنا بدانچه در اینجا و در قاعده اول به اختصارو در مقدمه قواعد به تفصیل گفتیم ،مقتضی بل لازم است ، رسم این همزه متروک و به جایش در همه جا در آخرکلمه »یی «نوشته شود تا کتابت با لفظی که نمونه یی از فصاحت پارسی و یکی از مزایای آن نسبت به عربی و ازعلایم هند و اروپایی بودن اصل این زبان است مطابق باشد.

قاعده ۳

- در نوشتن »است « که فعل رابط و مخصوص مفرد غایب است دستور ذیل را بایدپیروی کرد: هر گاه کلمه پیش از »است « منتهی به حرف پیوندپذیر (به جزها‌ی‌ و یا‌ی‌ ملین که حکمش می آید) باشد به دووجه نوشته می شود. یکی این که همزه »است « را که به صورت الف می نویسند باقی گذارند و آن را جدا از کلمه پیش نویسند مانند .. شب است ، هیچ است ،خوش است ، اندک است ، آگاه است ، بازی است ، دیگر این که همزه را در خط بیندازند و»س « را به کلمه پیش بچسپانند مانند ............... شبست ، هیچست ، خوشست ، اندکست ، آگاهست ...،بازیست . و در انتخاب هر یک از این دو وجه اصل احتراز از التباس را بایدرعایت کرد، وبه طور کلی جدا نوشتن »است « بهتر است زیرا کمتر مایه اشتباه می شود. و هر گاه کلمه پیش از»است « منتهی به حرف پیوندناپذیر (بجز الف و واو ممدود و واو بیان ضمه که حکمش می آید) باشد اثبات همزه »است « برخلاف معمول برخی از کاتبان قدیم لازم است مانند بداست ، کاغذ است ، برادر است ، سبز است ، کژ است ، خسرو است . اما اگرکلمه منتهی به ها‌ی‌ ملین باشد (بجز که و چه و نه که حکم خاص دارد) باید »است « را جدا از کلمه و به اثبات همزه نویسند مانند: خانه است ، گرفته است و در »که و چه و نه «ها‌ی‌ ملین را بدل به یا‌ی‌ و همزه »است « راحذف می کنند و »کی و چی و نی « را بسین و تا‌ی‌ رابط میچسبانند مانند کیست ، چیست ، نیست . و اگر منتهی به یا‌ی‌ملین یا واو بیان ضمه (به جز کلمه تو) باشد اثبات همزه لازم است مانند می است ، نی است ، دو است ، و اما »تو«در اتصال به »است « به دو طریق نوشته می شود: یکی این که واو بیان ضمه را از آخر آن وهمزه را از اول »است « می اندازند و »ست « را به تا‌ی‌ ضمیر میچسبانند (تست ) و دیگر این که هر دو حرف را باقی میگذارند و »تواست « می نویسند و بهتر این است که در نوشتن بدین دووجه پیروی از تلفظ شود ، یعنی در آنجا که بر وزن گسست تلفظ می شود به وجه دوم و آنجاکه بر وزن چست تلفظ می شود به وجه اول نویسند. و »ست « را در صورت امکان چسبیده به فعل می نوشتند بدین صورت : رفتست ، گفتست ، آمدست ، و این رسم اخیر متروک شده و چون در بعض موارد سبب اشتباه کلمات می شود متروک شدنش به جا و به موقع بوده است . و اگر منتهی به الف ممدود باشد نوشتن و ننوشتن همزه »است « هر دو جایز است مانند »خدااست خداست - دانا است ، داناست « و ننوشتن همزه جز در مواردی که سبب اشتباه شود بهتر است و اگر منتهی به واو ممدود باشد نیز هر دو وجه جایز است مانند نیکو است و نیکوست ،و ننوشتن همزه جز در مورد اشتباه و التباس . و در شعر گاهی برای درست آوردن وزن واوممدودرا بدل به حرف آوازپذیر می کنند و فتحه همزه »است «را بدان میدهند و بر قیاس شب است و روز است تلفظ میکنند، و در این صورت اثبات همزه واجب است . و اما خواندن کلمات با »است « قاعده اش به طور کلی این است که فتحه همزه »است « را به حرف آخر کلمه پیش بدهند و همزه راخواه نوشته شود یا نشود تلفظ نکنند، و چند مورد ازاین قاعده مستثنی است یکی در کلمات منتهی به الف که همزه »است « را بی آنکه حرکتش به ما قبل داده شود از تلفظ ساقط می کنند: (داناست ، خداست )، دیگر در کلمات منتهی به واو یا یا‌ی‌ ممدود که در نثر چون کلمات منتهی به الف تلفظ می شود: (قاضی است ، قاضیست - نیکواست ، نیکوست ) و در شعر گاهی فتحه همزه را به واو یا یا‌ی‌ میدهند و در واقع واو و یا‌ی‌ را که حرف آواز است به حرف آوازپذیر مبدل و مفتوح میسازند و قاضی است و نیکو است می گویند.

دیگر در کلمات منتهی به ها‌ی‌ ملین و واو بیان ضمه که دو وجه معمول است : یکی این که خودهمزه را بین بین تلفظ می کنند. و دیگر این که آن را بدون نقل فتحه از تلفظ می اندازند و این بیشتر در شعر می آید مانند: اشک دیده است از فراق تو روان . این صیددست و پا زده در خون حسین تست . (تبصره ) در نوشتن و ننوشتن همزه »است « در مواردی که هر دو وجه جایز است رعایت اصل احتراز از التباس پسندیده و بل لازم است . مثلا کلمه »جانی « اگر بدین گونه »جانی است «بنویسیم بهتر است ، چه اگر به حذف همزه بنویسیم با »جانیست « به معنی محل نیست مشتبه می شود.

       »جانیست « به معنی محل نیست مشتبه می شود

همزه در کلمات عربی ..مستعمل در دری _فارسی

قاعده 4

- اند و ای و اید و ام و ایم را که ضمایر یا افعال رابط و برای جمع غایب مفرد وجمع مخاطب و متکلمند بدین گونه به آخر کلمات ملحق کنند که هر گاه کلمه منتهی به حرف پیوندپذیر (به جز ها‌ی‌ ملین ) باشد حرکت همزه رابط را به حرف آخر کلمه دهند و همزه را در تلفظ و خط بیندازند و رابط را به کلمه بچسبانند مانند ما راهمدمند، تو شادمانی ، شما حق راط

البید، من او را همبازیم ، ما دوست وییم . اگر حرف پیوندپذیر ها‌ی‌ ملین باشد رابط را جدا ازکلمه نویسند و همزه آن را در آنجا که مفتوح است (اند، ام ) به شکل الف نویسند و بین بین تلفظ کنند مانند فرزانه اند، افتاده ام ، و در آنجا که مکسور است (ای - اید - ایم )، بدل کنندهم در کتابت و هم در تلفظ مانند بیگانه یی ، دیوانه یید، در خانه ییم و در »که و چه و نه « به تر این است که ها‌ی‌ ملین را از آخر کلمه حذف و همزه رابط را بدل به یا‌ی‌ و در کتابت به آخر کلمه متصل کنند و »کیند و چیند و نیند،کیی و چیی و نیی ، کیید و چیید و نیید، کیم و چیم و نیم ، کییم و چییم و نییم « نویسند و خوانند، و در این مورد غالبا رابط را به صورت اصلی استعمال می کنند وکیستند و چیستند و نیستند ... تا آخر می گویند و می نویسند و هر گاه کلمه منتهی به حرف پیوندناپذیر باشد اگر آن حرف دال یا ذال یا را‌ی‌ و زا‌ی‌ یا ژی یا واو ملین باشد همزه رابط را بعد از نقل حرکت حذف و رابط را در دنبال کلمه نویسند مانند: ایشان آزادند ، ما را برادرید، به دانش سرفرازم ، از اهل این دژم ،ما حق را پیرویم . و اگر الف باشد همزه رابط را هم در لفظ هم در خط بدل به یا‌ی‌ کنند ماننددانایند، توانایی ، زیبایید، شکیبایم ، بنده خداییم ، و رسم همزه در بالای یا‌ی‌ توانایی ، و زیبایید و بنده خداییم و نظایر آن که امروز معمول است باید متروک شود تا هم رعایت اصل مطابقت شده و هم قاعده مطرد باشد. و اگر واو باشد پس اگر ممدود باشد همزه رابط را، چون هنگام اتصال به الف بدل به یا‌ی‌ کنند مانند نیکویند، بی آهویی ، خوشخویید، با آبروییم ،درگفتگوییم ، و رسم همزه در بالای یا‌ی‌ بی آهویی و خوشخویید، و در گفتگوییم و نظایر آن باید متروک گردد، اگرملین باشد برای ممتاز بودن از واو ممدود بر قیاس اتصال به دال وذال و را‌ی‌ و ژی نویسند: رهروند، سخن شنوی ، خسروید، ترا پیروم ، در تک و دویم ، و اگر بیان ضمه باشد حکمش حکم ها‌ی‌ ملین است مانند طرفدار شما دواند، ارادتمند توام ، دوست من تویی ، یار من شما دویید، ما یار هر دوییم.

۵ قاعده

 

- فعلهای رابط که در قاعده پیش یاد شد هر گاه به صورت کامل استند، استی ، استید، استم ، استیم ، استعمال شود، در اتصال به کلمات (به جز آنچه یاد خواهد شد) حرکت همزه شان به حرف آخر کلمه نقل و خود همزه در خط و لفظ، ساقط می شود و رابط رامتصل به کلمه (در صورت امکان ) می نویسند، مانند: اهل دلستند، باهنرستی ، خسروستید، دوست ویستم ، مرد رهستیم . و از این قاعده کلمات ذیل مستثنی است : (اول ) کلمات منتهی به ها‌ی‌ ملین (به جز که و چه و نه ) یا واو بیان ضمه که همزه رابط را دراتصال بدینگونه کلمات می نویسند و در تلفظ بین بین ادا می کنند مانند در خانه استند، یارهردواستی ، فرزانه استید، دوست تو استم ، بیگانه استیم ، و اما (که و چه و نه ) حکمشان دراتصال به این روابط همان حکم اتصال به »است « است ، مانند کیستند، چیستی ، نیستید،کیستم ، چیستم ، نیستم . (دوم ) کلمات منتهی به الف که همزه رابط در اتصال آنهابی آنکه حرکتش نقل شود هم درخط و هم در لفظ حذف می شود، مانند داناستند، بیناستی ، تواناستید، شکیباستم ،بی پرواستیم . (سوم ) کلمات منتهی به واو ممدود که حکمش چون حکم کلمات منتهی به الف است ، مانندنیکوستند. خوشخوستی ، با آبروستند، دوست اوستم ، در جستجوستیم ، جز اینکه در مقام ضرورت شعری نقل حرکت همزه هم جایز است ، مانند: غلام آن دو زلف هندوستم . (چهارم ) کلمات منتهی به یا‌ی‌ ممدود که همزه رابط در اتصال به آنها نوشته نمیشود لیکن درتلفظ نقل کردن و نقل نکردن حرکت همزه هر دو جایز است مانند قاضیستم تا ز من راضیستی . (تنبیه ) استعمال روابط پنجگانه به صورت کامل جز در شعر معمول نیست و در شعر در برخی از ترکیبات یاد شده جز به ندرت استعمال نشده است و طرز کتابت آنها برای تکمیل قاعده یادشد.

قاعده ۶

- در نوشتن کلمات با ضمیر متصل (ش ، ت ، م ، شان ، تان ، مان ) هر گاه کلمه منتهی به حرف پیوندپذیر باشد چسبیده به ضمیر نوشته می شود مانند اسبش ، اسبتان ،گفتت ، گفتتان ، نگاهم ، نگاهمان ، مگردر صورتی که حرف پیوندپذیر ها‌ی‌ ملین باشد که جداازضمیر نوشته می شود و در سه ضمیر مفرد میان آن و ضمیرهمزه ای به صورت الف فاصله می آورند مانند خانه اش ، شانه ات ، نامه ام ، و این همزه بین بین تلفظ می شود. و در شعر گاهی هم همزه و هم ها‌ی‌ ملین را در تلفظ حذف می کنند مانند »بنده ات « در این مصراع : »توشهنشاهی کمین بندت منم « که »بندت « تلفظ می شود، و در سه ضمیر جمع فاصله یی نمی آورند و بنده شان ، خانه تان ، شانه مان می نویسند. و در »که و چه « وجه دیگر هم جایز و در شعرمخصوصا معمول و رایج است ، و آن چنان است که در اتصال به سه ضمیر مفرد ها‌ی‌ ملین را از آخر »که و چه « می اندازند و »ک « و »چ « را بی هیچ فاصله متصل به ضمیر می نویسند بدین شکل: کش ، کت ، کم ، چش ، چت ، چم ، و در اتصال بسه ضمیر جمع گاهی چنین کنند و کشان ، کتان ، کمان ، چشان ، چتان ، چمان ، نویسند و گاهی بر قیاس دیگر، که شان ، که تان ، که مان ، چه شان ، چه تان ، چه مان نویسند، و وجه دوم بهتر و از التباس دورتر است . و هر گاه کلمه منتهی به حرف پیوندناپذیر باشد، پس اگر آن حرف »دال یا ذال و را‌ی‌ یا زا‌ی‌ یا ژی یا واو ملین « باشد آن را جدا از ضمیر و بی هیچ فاصله نویسند مانند: دیدش ، کاغذشان ، برادرت ، هم رازتان ، خط کژم ، جامه نومان و اگر الف یا واو ممدودباشد هم بطرز مذکورنوشته می شود مانند خداش ، نیکوشان ، فردات ، آبروتان ، پام ، روتان ، و هم جایز است که یایی میان حرف آخر کلمه و ضمیر فاصله آورند و خدایش ، نیکویشان ، فردایت ، آبرویتان ،پایم ، رویتان نویسند و تلفظ کنند، و استعمال وجه دوم مخصوصا در نثر اولی واشهر است . و اگر واو بیان ضمه باشد در سه ضمیر مفردهمزه یی به صورت الف فاصله آورند و آن را بین بین تلفظ کنند مانند: به دست تواش سپردم ; هردوات گفتند، به دست توام داده اند، و در سه ضمیر جمع فاصله یی نیاورند مانند: هردوشان صادقند، هر دوتان نادانید، هر دومان آمده بودیم.

این قاعده ها به پایان رسید.

دوستانی علاقه دارند...در مورد نقطه گذاری ...پانجویشن...پونتسیون..کمی بدانند 

 نقطه گذاری

برای بهتر و صحیح‌تر خواندن متن و نشان دادن روابط صحیح و منطقی اجزای مختلف جمله و فهم مقصود نویسنده یا تغییر لحن‌‌های او .. علایمی وضع کرده‌اند که به آنها نشانه‌های سجاوندی می‌گویند. توضیح آن که: در هنگام سخن گفتن، کلمه‌ها با واسطه‌های صوتی به هم می‌پیوندد و به کمک آهنگ و لحن کلام، معنای جمله و ارتباط منطقی اجزای آن بر شنونده روشن و آشکار می‌گردد، لیکن در زبان نوشتار چون خواننده از راه گوش، درک مطلب نمی‌کند، ناچار برای بهتر خواندن و فهمیدن باید وسیله دیگری در اختیار داشته باشد، این وسیله همان علامت‌های نقطه‌گذاری است.

نشانه‌های مشهور

1. نقطه .

2. ویرگول ،

3. نقطه‌ویرگول یا سمیکولن ؛

4. دو نقطه یا شارحه :

5. سه نقطه

6. علامت سئوال ؟

7. علامت تعجب !

8. گیومه «»

9. پرانتز ..قوس یا کمانک ها ()

11. قوس کلان [ ]

12. خط تیره ..دش -

13. خطِّ ممتد ــــ

14. خطِّ مایل /

15. ستاره *

:تاریخچه

پیش از رواج این نشانه‌ها، در کشور ما و در خط‌ه های پارسی یا دری زبانان پیش از اسلام، علایم دیگری وجود داشته که مربوط به نقطه‌گذاری است. برای نمونه در : متن‌های اوستایی و پهلوی به این دو نشانه برمی‌خوریم.

که ظاهراً معادلِ نقطه است.

که ظاهراً معادل ویرگول است.

در خطِ پارسی باستان نیز نشانه‌های و < برای جدا کردن واژه‌ها به کار می‌رفته است. از قدیم استادانِ علم قرائتِ قرآن کریم از نشانه‌هایی برای انواعِ وقف استفاده می‌کرده‌اند که اکنون نیز رایج است که به این کار«سجاوندی کردن» می‌گفتند، چنان‌که علامه قزوینی دربارة تعریف سجاوندی می‌گوید.

آن‌چه علامات و رموز در قرآن‌هاییکه به انواع مختلف خط ها نوشته شده.. برای علامت انواع وقف از واجب و مستحسن و … یا عدم وقفِ مطلق و سایر علامات و رموز در قرآن‌های مبارک خطی و بسیاری از قرآن‌های شریف چاپی می‌نوشتند و هنوز هم در بعضی می‌نویسند مجموع اینها را روی هم‌رفته«سجاوندی» گویند.

:سپس می‌گوید

سجاوندی کردن، کنایه از منقّش کردن و سجاوندی شدنِ مصحف و سجاوندی کردن به شنجرف و آبِ طلا نوشتن و نوشته شدن آیات مبارکه ی قرآنی است.

:باز می‌نویسد

سجاوندی، کتابی است در علم قرائت که در آن برای علامات اوقاف[نشانه‌های وقف] نقطه‌گذاری طلا گذارند.

:وجه‌ نام‌گذاری

:درباره وجه تسمیة این نشانه‌ها به سجاوندی آورده‌اند

این اصطلاح فقط در کشور افغانستان و سایر بلاد شرقی ممالک اسلامی معمول شده بود و هنوز دوام دارد. چون مخترع این علامات و رموز از اهلِ«سجاوند» از محالِّ[محله‌های]غزنین ـ که یکی از شرقی‌ترین بلاد اسلام است ـ بوده[از این رو این علامت‌ها به«سجاوندی» مشهور شده است.

:دقت در استفاده از نشانه‌ها

نگذاشتنِ علامت، بهتر از گذاشتن علایم نا‌به‌جاست. برخی از نویسنده گان و ویراستاران در استفاده از علایم، افراط می‌کنند.

اما منطقی این است است:«در کاربردِ نشانه‌های سجاوندی، امساک ارجح است»

:دیگر این که

نشانه‌های سجاوندی را باید دقیق به کار برد؛ این دقت در متن‌های علمی و تخصصی بیشتر است، نویسنده گان و ویراستاران پخته و کارکشته به این علایم، توجه فراوانی دارند، چنان که دربارة«گوستا وفلوبر» گفته‌اند.

تمام صبح را صرف می‌کرد که یک ویرگول را در جای خود قرار دهد و تمام بعدازظهر آن روز را صرف می‌کرد تا آن را بردارد.

غریبان به نحوه استفاده از این نشانه‌ها بسیار اهمیت می‌دهند، نویسنده گان غربی هر چند که معمولاً صحیح و مطابق با نگارش می‌‌نویسند، اما ویراستاران آنها بسیار‌ سخت‌گیر و نکته‌ سنج‌اند و از یک علامت، سرسری نمی‌گذرند. یکی از نویسنده گان از بحث‌هایی که با«رابرت باب گاتلیب»- ویراستار کهنه کارِ آمریکایی- داشته این چنین یاد می‌کند.

من و باب، مرتب بر سر دو نقطه و نقطه ویرگول با هم جر و بحث می‌کردیم. به نظر من نقطه- ویرگول به انداه دو نقطه موثر نیست. خط تیره هم از نظر من خیلی مهم است، من ریتم نوشته‌هایم را به کمک آن تنظیم می‌کنم.

از کتاب «انواع ویرایش» اثر «ابوالفضل طریقه‌دار» صفحه: ۲۴۷

 دستور زبان

به صورت عمومی آن

دستور زبان.. مجموعه ی قوانین و ضوابط حاکم بر ساختار واژه‌ها، جمله‌ها، واج‌ها و آواها و معناها در زبان است. به عبارت دیگر دستور زبان مجموعه قواعد و آیین‌هایی است که اهل زبان آن‌ها را به طور ناخودآگاه فرا گرفته و زبان‌آموزان برای درک بهتر گفتار و نوشتار اهل زبان آن را می‌آموزند.

در تقسیم‌بندی‌های سنتی دستور زبان به طور کلی از دو شاخه واژه‌شناسی (صرف) و جمله‌شناسی (نحو)

تشکیل شده‌است. صرف و نحو با هم دستور یک زبان را تشکیل می‌دهند. ولی امروزه دستور زبان را که زیرشاخه‌ای از دانش زبان‌شناسی به شمار می‌آید دارای بخش‌های زیر می‌دانند:

آواشناسی

واج‌شناسی یا تمایز واژه از واژه

صرف

نحو

معناشناسی

محتویات

۱ تعریف

۲ کاربرد اصطلاحات

۳ تاریخ

۴ گسترش دستور زبان

۵ چارچوب دستور زبان

تعریف

در زبان‌شناسی، دستور زبان مجموعه‌ای از قوانین ساختمانی است که ساخت جمله‌ها، عبارت‌ها، و کلمه‌ها را در هر زبانی معین می‌کند. این اصطلاح همچنین به مطالعه ی این قوانین نیز اطلاق می‌شود که در این زمینه شامل علم نحو، شکل شناسی و واج‌شناسی است که اغلب با آواشناسی، معناشناسی و عملگرایی کامل می‌گردد. زبان‌شناسان عموما این اصطلاح را به قوانین املایی اطلاق می‌کنند، هر چند کتاب‌های کاربردی و راهنماهای متداول که خودشان را دستور زبان می‌نامند ممکن است به املایی و نشانه‌گذاری اطلاق شوند.

کاربرد اصطلاحات

هر گوینده زبانی برای استفاده از زبانش، مجموعه‌ای از قوانین را دارد.این دستور زبان است و- حداقل در مورد زبان بومی فرد – اکثریت زیادی از اطلاعات درونش به وسیله ی مطالعهٔ آگاه یا آموزش به دست نمی‌آید بل به وسیله ی مشاهدهٔ دیگر گوینده گان میسر است.

بخش عظیمی از این عمل در دوره کودکی انجام گرفته‌است... زبان آموزان ..بعدها در زنده گی، درگیر حجم بزرگتری از راهنمایی‌های دقیق می‌شوند. اصطلاح دستور زبان می‌تواند برای توصیف قوانینی که رفتار زبانی گروهی از گوینده گان را تعیین می‌کند، مورد استفاده قرار بگیرد. اصطلاح دستور زبان انگلیسی می‌تواند چندین معنا داشته باشد.می‌تواند به تمام قواعد دستور زبان انگلیسی اطلاق شود. این همان دستور زبانی است که مورد استفاده ی همه ی گویند ه گان زبان انگلیسی است، به این معنی که شامل تنوع عظیمی است. این اصطلاح متناوبن ممکن است فقط به آنچه که در دستور زبان همه و یا اکثریت زیادی از گوینده گان انگلیسی زبان، عمومیت دارد، اطلاق می‌شود(مثل قرار گرفتن فاعل-فعل-مفعول در یک جمله ساده خبری).و یا اشاره به قوانین خاصی دارد که مربوط به تعریف تنوع زبان انگلیسی می‌شود .(مثل زبان استاندارد انگلیسی)

دستور زبان انگلیسی یک توصیف ویژه از مطالعه یا تجزیه ی چنین قوانینی است.یک کتاب مرجع، دستور زبان را، دستور زبان مرجع می‌نامد. یک دستور زبان غنی که تماما دستور یک زبان را توصیف می‌کند دستور زبان توصیفی نامیده می‌شود. زبانشناسی توصیفی در تقابل با زبانشناسی تجویزی قرار دارد که تلاش می‌کند قوانین مورد استفاده یک زبان را اجرا کند. چارچوب‌های دستوری وسیله‌ای برای رسیدن به دستور زبان مطلوب است. چارچوب استاندارد یک دستور زبان زایشی، مدل دستور متغیر است که توسط نوام چامسکی و همکارانش از سال ۱۹۵۰ به بعد توسعه یافت.

تاریخ

نخستین دستور اصولی از هند در عصر آهن سرچشمه می‌گیرد که توسط یاسکا(قرن ۶ قبل از میلاد)، و دیگر مفسران قبل از میلاد پدید آمد. در غرب نیز، دستور زبان به عنوان یک نظم در آداب یونانی از قرن سوم قبل از میلاد همزمان با نویسنده گانی چون ریانوس و آریستارکوس پدید امد که به عنوان قدیمی ترین سند دستوری شناخته می‌شود. دستور زبان لاتین با دنبال کردن مدل یونانی از قرن یکم قبل از میلاد با آثار نویسنده گانی چون :اوربیلیوس پاپیلوس، رمیوس پالمون و...توسعه یافت. دستورزبان متداول تامیل در حدود قرن یک قبل از میلاد پدید آمد. دستور زبان ایرلندی در قرن هفتم توسط اوریسپت پایه ریزی شد. دستور عربی در قرن هشتم توسط ابن ابی اسحاق و شاگردانش شکل گرفت.

نخستین رساله بر دستور زبان عبری در متون میشناه در قرون وسطی پدید آمد.فرهنگ و دستور یهودی نیز از بغداد نشات می‌گیرد. دیکداک یکی از نخستین تفسیرهای دستوری بر انجیل در زبان عبری است.ابن بارون در قرن دوازدهم زبان عبری را با عربی با توجه به قواعد دستوری اسلامی مقایسه کرده‌است.در سراسر قرون وسطی دستور زبان به عنوان هسته مرکزی در بین هفت هنرشناخته می‌شد.این اندیشه تحت تاثیر نویسنده گان عهد عتیق همچون پریسکان بود.رفتارهای بومی مابانه در قرون وسطی رفته رفته توسط کارهای انفرادی نظیر رساله ی دستوری آغاز گردید.اما اثرات این کارها در رنسانس و قرن هجدهم پدیدار شد.

دستور زبان کشورهای اروپایی به منظور ترویج دین مسیح و ترجمه کتاب مقدس از قرن شانزدهم به جلو گام برداشت.از نیمه ی دوم قرن هجدهم به بعد، دستور زبان به عنوان یک زیر شاخه منظم از زبانشناسی مدرن شناخته می‌شد.

دستور زبان صربستانی توسط استفانوویچ در سال ۱۸۱۴ منتشر گردید و همزمان با آن برادران گریم در سال ۱۸۱۸ برای اولین بار دستور آلمانی را منتشر کردند.کتاب دستور زبان تطبیقی که در سال ۱۸۳۳به وسیله فرانتز تالیف گردید، نقطه آغاز زبانشناسی تطبیقی بود

گسترش دستور زبان

دستور در میان کاربردش و نیز به دلیل تفکیک جمعیت از یکدیگر نمود و گسترش پیدا کرد.

در میان نوشته‌های ارایه شده تمایل به قوانین رسمی در کاربردزبان بیشتر به چشم می‌خورد.

قوانین رسمی براساس اسنادی که تکرار شده اندو گسترش یافته‌اند، در طول زمان رمزگذاری شده‌است.

از زمانی که قوانین ایجاد شده‌اند و گسترش یافتند، مفهوم دقیق و تجویزی دستوری به وجود آمد.این گرامر تجویزی باعث بروز اختلاف بین کاربرد جدید و آنچه قبلا مورد پذیرش بود، ایجاد می‌کند.زبانشناسان تمایل دارند تا گرامر تجویزی را نسبت به آنچه سایر نویسنده گان نشان می‌دهند، کمتر جلوه دهند.البته شیوه نگارش ابزار خوبی برای راهنمایی در نوشتن انگلیسی استاندارد براساس توصیف قوانین در نگارش معاصر می‌باشد.تجویزهای زبانشناسان بخشی از توضیحات را در تنوع گفتار شکل می‌دهد، به ویژه در تنوع گفتار در گویش انفرادی.مطالعه ی رسمی گرامر بخش مهمی از تحصیل کودکان است(از سنین جوانی گرفته تا یادگیری پیشرفته).اگرچه قوانینی که در مکتب تدریس می‌شود، از نظر زبانشناسان بیشتر تجویزی است تا توصیفی.

ساخت زبان که همچنین طرح و برنامه ی زبان هم نامیده می‌شود، درعصر جدید بیشتر رواج دارد.بسیاری از ساختها برای کمک به ارتباطات بشر طراحی شده‌است.برای مثال (زبان اسپرانتو و لجبان، هر کدام گرامر خاص خود را دارند)

علم نحو اشاره به سطحی بالاتر از کلمه دارد(برای مثال اینکه چگونه یک جمله تشکیل می‌شود)، بدون دخالت آواشناسی در زبان.برخلاف آن، واژه شناسی اشاره به سطح پایین تر از کلمه دارد(برای مثال چگونه کلمات مشتق شکل می‌گیرند)و با دخالت آواشناسی.اگرچه نمی‌توان بین علم نحو و واژه شناسی مرزی قایل شد.

زبان‌های تحلیلی از علم نحو استفاده می‌کنند تا اطلاعاتی انتقال دهند که به وسیله ی زبان‌های ترکیبی رمز گذاری شده‌است.به عبارت دیگر، در زبان ترکیبی محض ارزش واژه شناسی بسیار بیشتر از کلمه‌است همان طور که واژه شناسی به اندازه علم نحو در زبان تحلیلی ارزشی ندارد.

برای مثال زبان‌های چینی و آفریقایی بسیار تحلیلی هستند و بنابراین معنای آنها بسیار وابسته به متن است.

زبان لاتین به طور مشخص ترکیبی است، و از پیشوند و پسوند و تک واژهای تصریفی برای رساندن همان مطالبی استفاده می‌کنند که زبان چینی از علم نحو استفاده می‌کند.از آنجایی که کلمات لاتین (دارای خود محتوایی)هستند، یک جمله ی لاتین می‌تواند از اجزایی ساخته شود که قابلیت قرار گرفتن در حوزه ی اختیاری وسیعی را دارد.

چارچوب دستور زبان

از اواسط قرن بیستم نظریه‌های زبان شناسی مختلفی در مورد «چارچوب دستور زبان»مطرح شد، به خصوص تحت تاثیر ایده‌های دستور جهانی در ایالات متحده.براین اساس، این تقسیم بندی شامل:

#دستور کاربردی

1. نظریه اصول و مشخصه‌ها

2. دستور واژه گانی

3. دستور ساختار عبارت‌های تعمیم یافته

4. دستور ساختار عبارت‌های مشتق شده

5. دستورهای غیر مستقل

6. نقش و دستور مرجع

آموزش

دستور تجویزی در دبستان تدریس می‌شود. اصطلاح دستور پوهنتونی به آموزش دستور لاتین در مدارس اطلاق می‌شود. این دستور در شکل اولیه خود، دستور آموزشگاهی است و به مکاتبی برمی‌گردد که به شاگردان برای خواندن، بررسی دقیق، ترجمه و خواندن شعرهای یونانی و لاتین از قبیل هومر، انیوس و...تدریس می‌شود. این دستور نباید با دستور مدارس جدید انگلیسی آمیخته شود. زبان استاندارد، گویش خاصی از زبان است که توسط سایر گویش‌ها در نوشتن، آموزش، و صحبت‌های گروهی در محیط عمومی گسترش می‌یابد. این گویش با گویش بومی که هدف مطالعه گرامر توصیفی است و گاه به صورت تجویزی تدریس می‌شود کاملا متضاد است. از زمانی که ملیت‌ها و نژادهای استاندارد شکل گرفته‌اند، زبان اول استاندارد در آموزش ابتدایی و نیز در بحث‌های سیاسی استفاده می‌شود. اخیرا تلاش‌هایی برای به روز کردن ساختار گرامر در تحصیلات اولیه و راهنمایی آغاز شده‌است. در ابتدایی تمرکز روی ممانعت از استفاده قوانین تجویزی، منسوخ و در عوض استفاده از قوانین توصیفی و تغییر شکل صحیح و استاندارد مقایسه آن با گویش غیر استاندارد است.

برتری فرانسوی پاریسی به طور گسترده در میان تاریخ ادبیات مدرن فرانسه وجود دارد. زبان استاندارد ایتالیایی بر اساس آنچه در پایتخت صحبت می‌شود نیست، ولی در روم براساس آنچه در فلورانس گفتگو می‌گردد صحبت می‌شود. همچنان که اسپانیا تحت تاثیر نوع تکلم در مادرید نیست، ولی تحت تاثیر گوینده‌های تحصیل کرده ی مناطق شمالی از قبیل کاستیل و لیون است.

در آرژانتین و اروگویه زبان اسپانیایی استاندارد براساس گویش‌های محلی بوینوس آیرس و مونته ویدیو است.

پرتگالی‌ها سه شکل اداری استاندارد دارند. زبان پرتگالی محترمانه، پرتگالی اروپایی، و پرتگالی گالیسی است.

ناروی دو شکل استاندارد دارد: بوکمال و نینورسک

انتخاب بین اینکه کدام یک برای گفتگو مهمتر است: هر نروژی فقط می‌تواند یکی از دو صورت زبان اداری آنجا را انتخاب کند، ویا می‌تواند زبان خنثی داشته باشد. زبان اصلی که در تعلیمات ابتدایی استفاده می‌شود و به طور معمول زبان مورد استفاده توسط شاروالی هاست، و به وسیله رای گیری که از طریق مکاتب محلی آن ناحیه انجام می‌شود، تعیین می‌گردد.

زبان استاندارد آلمانی در قرن ۱۶ و ۱۷ توسط افراد ثروتمند ومرفه آلمانی به وجود آمد. تا حدود سال۱۸۰۰ تقریبا یک زبان نوشتاری بود ولی اکنون به طور گسترده توسط آلمانی‌ها صحبت می‌شود. زبان استاندارد ماندارین به عنوان زبان رسمی در بین مردم جمهوری‌های چین وسنگاپور پذیرفته شده‌است. تلفظ زبان ماندارین براساس نوع تلفظ و گویش محلی در پیکنگ استوار است حال آنکه دستور و نحو براساس زبان بومی چینی است. عربی مدرن استاندارد دقیقا براساس عربی کلاسیک که همان زبان قرآن مبارک است می‌باشد. زبان هندی استاندارد دو گونه‌است:۱-هندی۲-اردو

فهرست عنوان‌های دستور زبان

مجله دستور

مآخذ

1. ^ Traditionally, the mental information used to produce and process linguistic utterances is referred to as "rules." However, other frameworks employ different terminology, with theoretical implications. Optimality theory, for example, talks in terms of "constraints", while Construction grammar, Cognitive grammar, and other "usage-based" theories make reference to patterns, constructions, and "schemata"

2. ^ O'Grady, William; Dobrovolsky, Michael; Katamba, Francis (1996). Contemporary Linguistics: An Introduction. Harlow, Essex: Longman. pp. 4–7; 464–539. http://books.google.co.uk/books?id=djhsAAAAIAAJ&q=Contemporary+Linguistics&dq=Contemporary+Linguistics.

3. ^ Holmes, Janet (2001). An Introduction to Sociolinguistics (second ed.). Harlow, Essex: Longman. pp. 73–94.http://books.google.co.uk/books?id=qjdqxecifHcC&printsec=frontcover&dq=Introduction+to+Sociolinguistics+Holmes.; for more discussion of sets of grammars as populations, see: Croft, William (2000). Explaining Language Change: An Evolutionary Approach. Harlow, Essex: Longman. pp. 13–20. http://books.google.co.uk/books?id=5_Ka7zLl9HQC&printsec=frontcover&dq=Explaining+Language+Change+Croft.

4. ^ Harper, Douglas, "Grammar", Online Etymological Dictionary,http://www.etymonline.com/index.php?term=grammar, retrieved 8 April 2010

5. ^ G. Khan, J. B. Noah, The Early Karaite Tradition of Hebrew Grammatical Thought (2000)

6. ^ Pinchas Wechter, Ibn Barūn's Arabic Works on Hebrew Grammar and Lexicography (1964)

7. ^ Gussenhoven, Carlos; Jacobs, Haike (2005). Understanding Phonology (second ed.). London: Hodder Arnoldd.http://books.google.co.uk/books?id=gHp_QgAACAAJ&dq=Understanding+Phonology&ei=waq9S6GoPIKUMo7H4N4C&cd=1.

8. ^ National Grammar Day

• American Academic Press, The (ed.). William Strunk, Jr., et al. The Classics of Style: The Fundamentals of Language Style From Our American Craftsmen. Cleveland: The American Academic Press, 2006. ISBN 0-9787282-0-3. • Rundle, Bede. Grammar in Philosophy. Oxford: Clarendon Press; New York: Oxford University Press, 1979. ISBN 0-19-824612-9. http://en.wikipedia.org/wiki/Grammar

منابع

فرهنگ انگلیسی

1. دکتر محمد رضا باطنی. نگاهی تازه به دستور زبان. موسسه ی نشر آگه، ۱۳۵۷

دستور زبان خود ما

1. تعريف دستور زبان

2 حرف های زبان دری

1. فعل

2. اسم

3. ضمير

4. مفعول

5. صفت

6. قيد

7. جمله

8.فاعل

متن کامل جزوهء دستور زبان

اسم

در جمله «طارق به سرعت آمد» طارق، نهاد است، زيرا درباره او خبري مي دهيم، اين كلمه فاعل هم هست زيراانجام دهنده عمل آمدن است، كلمه طارق اگر در جمله ديگري قرار بگيرد ممكن است نهاد يا فاعل نباشد . مثلا در جمله «كتاب طارق را آوردم». امااگر كلمه «طارق» را به تنهايي در نظر بگيريم، متوجه مي شويم كه اين كلمه نام كسي است از اين جهت كلمه« طارق » اسم است

درجمله «گاو شير مي دهد» كلمه «گاو»علاوه بر اينكه نهاد جمله و فاعل آن است، چون بر حيواني نيز دلالت ميكند، پس «اسم» هم هست. پس اسم كلمه اي است كه براي نام بردن كسي يا چيزي بكار ميرود

:چيزي كه به وسيله«اسم» نام برده مي شود

گاهي شخصي است. مانند مرد، زن، حسن، ويس

گاهي حيواني است. مانند خرگوش، گاو، اسب، پلنگ

گاهي مكاني است. مانند كوه، دشت، رود، کابل، استکهلم

گاهي گياهي است. مانند درخت، چمن، بيد، سرو

گاهي نام ستاره گان است. مانند ماه، آفتاب، زهره، عطارد

گاهي نام اشياء است. مانند چوکی، كاغذ، ميز، پنسل، تخته

گاهي نام حالتي است كه در كسي يا چيزي وجود دارد مانند

سفيدي، سردی ، گرمی، رنج، شادي

خصوصیات اسم

عام ... خاص

گاهي اسم تنها بر يك فرد معين دلالت مي كند، وقتي كه مي گوييم«نارون آمد» مقصود ما يك شخص معين است و يا در جمله«مزار شريف از شهرهاي افغانستان است» كلمه «مزار شريف»و«افغانستان» به يك شهر و كشور معين دلالت مي كند، اما وقتي مي گوييم«پشک دشمن موش است» مقصود تنهاپشک خانه خودما نيست بل به هر پشکی دلالت مي كند

اگر با اسم تنها يك فرد معين را بتوانيم نام ببريم به آن اسم خاص مي گوييم اما اگر بتوانيم اسم را نوعي به كار ببريم كه شامل افراد متعدد باشد آن را اسم عام مي ناميم، پس اسم خاص كلمه اي است كه براي نام بردن يك کس معين يا يك چيز معين بكار ميرود و اسم عام به كلمه اي مي گوييم كه با آن كسان يا چيزهاي همنوع را مي توان نام برد. ممكن است يك«اسم خاص»براي نامگذاري چندين كس يا چيز به كار برد.«مرسل»اسم خاص است،اماهزاران نفر ممكن است مرسل نام داشته باشند، بايد بدانيم كه هر بار اسم خاصي مانند مرسل را در گفتار و يا نوشتار به كار مي بريم منظور ما فرد معيني است نه اينكه همه زنان و يا دخترانی كه نام آنها مرسل است

ذات . معني

گاهي چيزي كه نام برده مي شود خود به خود وجود دارد، مانند ديوار، كتاب. اما گاهي وجود آن چيز مستقل نيست

بل وابسته به چيز ديگري است يا در چيز ديگري وجود دارد

مانند: سرخي، سرخي به تنهايي وجود ندارد و در چيزهاي ديگر مي شود او را ديد مثل گل ، پارچه ( تکه)،

به چيزي كه به خودي خود وجود داشته باشد اسم ذات و به اسمي كه بر مفهومي دلالت مي كند كه وجودش در چيز ديگري است و نام حالتي يا صفتي است اسم معني مي گوييم

اسم مفرد و اسم جمع

گاهي اسم براي نام بردن يك شخص يا يك چيز است در اين حال مفرد است. در جمله هاي صدف آمد، چراغ روشن شد،

درخت سايه دارد، اسم هاي صدف، چراغ و درخت مفرد هستند

اما گاهي به وسيله اسم، چند شخص يا چند چيز را نام مي بريم در جمله هاي دختران آمدند، چراغها روشن شدند، درختان سايه دارند، اسم هاي دختران، چراغها و درختان، جمع هستند چون بيشتر از يك شخص يا يک چيز دلالت مي كنند.اسم جمع علامتي دارد كه در پايان آن مي آيد، علامت جمع اسم در فارسي «ان» و «ها» مي باشد

:ضمير

گاهي به جاي آنكه كسي يا چيزي را نام ببريم، يعني اسم اورا بگوييم، كلمه ديگري مي آوريم كه جاي اسم را مي گيرد ، مثلا به جاي آنكه بگوييم

« سميرا را ديدم و به و به سميرا گفتم » مي گوييم « سميرا را ديدم و به او گفتم »

اينجا اين كلمه « او» جاي اسم سميرا را گرفته است، اين گونه كلمات را كه جانشين اسم مي شوند « ضمير» و چون جانشين اسم شخص هستند ضمير شخصي ناميده مي شوند

ضماير شخصي براي اول شخص« من» و « ما» هستند

ضماير شخصي براي دوم شخص « تو» و « شما» هستند

ضماير شخصي براي سوم شخص « او» و « ايشان» هستند

گاهي به جاي « او» ضمير سوم شخص مفرد « وي» مي آيد

:ضمير اشاره

به كلماتي كه با آنها چيزي يا كسي را نشان مي دهيم « ضمير اشاره » مي گوييم، مثلا اگر از كسي بخواهيم كه كتابي رابردارد كتاب نزديك باشد به جاي جمله « كتاب را بردار » مي گوييم « اين رابردار »

كلمه اين ضمير اشاره است وبه جاي اسم « كتاب» نشسته است . اما اگر كتاب دور باشد مي گوييم « آن را بردار ». ضمير اشاره نيز مانند اسم مي تواند جمع بسته شود : آنان، اينان، آنها، اينها،

:مفعول

فاعل كسي است كه فعل را انجام مي دهد و گاهي واقع شدن فعل به فاعل تمام مي شود يعني اثرآن به ديگري نمي رسد، در جمله « ويس نشست» ويس فاعل است، زيرا فعل نشستن را انجام داده است و پاي شخص ديگري در ميان نيست، اما اگر بگوييم « رستم كشت» جمله كامل نيست زيرا فعل كشتن به فاعل كه رستم است تمام نمي شود و پاي كسي ديگر در ميان است و شنونده جمله به سرعت خواهد پرسيد « چه كسي را كشت» گاهي فعل از فاعل فراتر مي رود و برروي كسي يا چيز ديگري اثر مي گذارد كه آنرا مفعول مي ناميم مثلا در جمله « رستم پهلوان سهراب را كشت » كلمه سهراب مفعول است

:صفت

گاهي اسمي كه د رجمله فاعل يا مفعول واقع مي شود تنها نيست بلكه براي آنكه شنونده آنرا بهتر بشناسد درباره آن توضيح مي دهيم يعني يكي از حالتها يا صفتهاي او را نيز بيان مي كنيم، مثلا اگركسي بگويد: « من برادر خود را دوست دارم » معني كلمه برادر درصورتي واضح است كه گوينده يك برادر داشته باشد، براي اينكه شنونده متوجه شود كه منظور كدام برادر گوينده است مثلا خواهد گفت « من برادر بزرگترم را دوست دارم » كلمه بزرگ در اين جا به مفهوم اسم « برادر» افزوده شده است، اين كلمه كه حالت يا چگونگي اسم را بيان مي كند « صفت» خوانده مي شود يعني وصف شده

ادامه دارد*********************

دستور زبان

:قيد

:به اين چند جمله توجه كنيد

ليدا زود آمد

ليدا شتابان آمد

ليدا سرافگنده آمد

ليدا نواميدانه آمد

ليدا آهسته آمد

فعلي كه در همه اين جمله ها بكار رفته « آمدن» است اما چگونگي انجام گرفتن اين فعل در جمله هاي مذكور با هم متفاوت است اين تفاوتها با كلمه يا عبارتي بيان مي شود كه آن را قيد مي خوانيم پس جمله هاي مذكور كلمه هاي زود، شتابان، خندان، سرافكنده، نواميدانه وآهسته قيد هستند . همچنانكه صفت براي بيان حالت يا چگونگي اسم مي آيد و وابسته اسم است، قيد چگونگي روي دادن فعل را بيان مي كندو به فعل وابسته است

:جمله

.انسان هميشه مقصود خود را به صورت جمله بيان مي كند

جمله، يك يا مجموع چند كلمه است كه باهم پيام كاملي را از گوينده به شنونده برساند. هرجا كه جمله تمام شود، نقطه اي مي گذاريم

مثال: دکتور عبدالاحمد جاويد از بزرگترين ادبای افغانستان است

هيچكس به دليل رنگ و نژاد بر ديگري برتري ندارد

 

:انواع جمله

.جمله اي كه خبري را بيان ميكند جمله خبري ناميده ميشود

.مثال: فردا سالگرد استقلال مردم افغانستان است

.جمله اي كه درآن پرسشي ( سوالی) باشد جمله پرسشي يا سوالی ناميده ميشود

مثال: فردا کدام روز است؟

.جمله اي كه درآن فرماني (امری) داده شده است جمله امري خوانده ميشود

.مثال:همه در جاي خود ايستاده شوند

.جمله اي كه عاطفه اي را بهمراه داشته باشد جمله عاطفي يا تعجبي ناميده مي شود

!مثال:چه باغ زيبايی

ساختمان جمله

:جمله، نهاد، گزاره

:هرجمله به دو قسمت تقسيم مي شود

.قسمت اول، كه درباره آن خبري مي دهيم كه به آن نهادمي گوييم

.قسمت دوم ، خبري است كه درباره قسمت اول مي گوييم و آن را گزاره مي ناميم

.مثال:احمد شاه بابا هند را فتح کرد

احمد شاه بابا= نهاد هند را فتح كرد = گزاره

:فعل

در هر گزاره يك جزء اصلي وجود دارد كه بدون وجود آن جمله ناقص و ناتمام است كه به آن فعل مي گوييم، مثل كلمه گذشت در اين جمله

.مثال: فصل تابستان گذشت

فصل آن كلمه اي است كه دلالت مي كند بر كردن كاري يا روي دادن امري يا داشتن حالتي در زمان گذشته يا اكنون يا آينده

گفتيم در گزاره كلمه اصلي«فعل» است.هر جمله اي بايد«فعل»داشته باشد عبارتي كه در آن «فعل»نباشد جمله نيست

.فعل كلمه اي است كه كاري يا حالتي را مي رساند و معني آن با زمان رابطه دارد

:زمان داراي سه مرحله است

گذشته، اكنون، آينده

.اكنون يا حال وقتي است كه در حال گفتن جمله هستيم

.گذشته يا ماضي مرحله اي است كه پيش از گفتن جمله بوده است

.آينده يا مستقبل زمان بعد از گفتن جمله است

فعل علاوه بر زمان بر يكي از سه شخص «گوينده»،«شنونده»،«ديگركس» نيز دلالت دارد

:مثال: در فعل«ميروي» سه مفهوم وجود دارد

يكي مفهوم انجام دادن كار كه «رفتن» است، ديگر مفهوم زمان كه در اينجا «حال» است.سوم مفهوم كسي كه كار رفتن را انجام مي دهد كه در اينجا شنونده يا دوم شخص است

.هر فعل سه مفهوم، كار يا حالت و زمان شخص را در بر دارد

.فعلي كه به يك تن نسبت داده شود، مفرد خوانده مي شود

مثال: آن جوان با عجله آمد

.فعلي كه به بيش از يك تن نسبت داده شود، جمع ناميده مي شود

شاگردان با عجله رفتند

با توجه به مسايل مطرح شده مي توانيم صورتهاي فعل

آمدن» را درزمان گذشته بنويسيم

آمدم ـ آمدي ـ آمد

آمديم ـ آمديد ـ آمدند

كه در هر كدام از اين شش صورت مي توانيم علاوه بر زمان ـ شخص و يا مفرد و جمع بودن آن را نيز دريافت كنيم

:پس تعريف هركدام از شش صورت فوق مي تواند به اين صورت بيان شود كه

آمدم= اول شخص مفرد

آمدي= دوم شخص مفرد

آمد= سوم شخص مفرد

آمديم= اول شخص جمع

آمديد= دوم شخص جمع

آمدند= سوم شخص جمع

درهر فعل جزیی ازآن معني اصلي را در بر دارد و در همه صورتها تغيير نمي كند كه به آن ماده فعل مي گويند، مثلا در همان فعل آمدن جزء «آمد» در هر شش صورت حضور دارد

ماده ی فعل جزیی از فعل است كه در هر شش صورت حضور دارد

جزو ديگر فعل كه در هر صورت با صورت قبل تفاوت دارد شناسه ناميده مي شود. مثلا در همان فعل آمدن جزو دوم هر صورت شكلي ديگر دارد يعني اين صورتها

م ـ ي ـ يم ـ يد ـ ند

كه به آنها شناسه يا نشانه مي گوييم، به عبارتي آنها فعل را براي ما شناسايی مي كنند كه مربوط به چه شخصي است و مفرد است يا جمع

:ماده فعل

ماضی ـ مضارع

قبلا مطرح كرديم كه ماده فعل، جزیی از فعل است كه در همه صورتها ثابت مي ماند و حالا اضافه مي كنيم كه در زبان فارسي هر فعل دو ماده مختلف دارد كه هر كدام برخي از صورتهاي فعل را مي سازند

براي مثال فعل«نوشتن»را در نظر مي گيريم، برخي از صورتهاي اين فعل كه در گفتار و نوشتار به كار مي بريم اينها

:هستند

.نوشتم، مي نوشتم، نوشته ام، نوشته باشم، نوشته بودم، مي نويسم، بنويس، بنويسيم

چنانكه ملاحظه مي شود اين شکلها از فعل«نوشتن» به دو دسته تقسيم شده اند، در دسته اول جزیی كه ثابت است و تغيير نمي كند«نوشت» است و در دسته دوم«نويس»،از نظر زمان فعل هايي كه جزء ثابت آنها«نوشت» مي باشد، برزمان گذشته دلالت مي كنند و فعل هايي كه جزو ثابت آنها «نويس» مي باشد، زمانهاي حال و آينده را مي سازند، به همين دليل ماده شکلهای اول را«ماده ماضي» و ماده شکلهای دوم را «ماده مضارع» مي ناميم پس در زبان دری هر فعلي دو ماده دارد: يكي ماده ماضي و ديگري ماده مضارع همه شکلهای كه معني حال و آينده از انها بر مي آيد از ماده مضارع ساخته مي شوند

:نهاد . فاعل

گفتيم نهاد قسمتي از جمله است كه درباره آن خبر ميدهيم و گزاره خبري است كه درباره نهاد مي دهيم

:حال مي گوييم

.خبري كه درباره نهاد مي دهيم بيان يكي از اين چهار حالت است

1. انجام دادن يا انجام دادن عملي، مانند: خوردن، شكستن، پختن

2. پذيرفتن عملي، مانند خورده شدن، شكسته شدن، پخته شدن

3. داشتن صفتي، مانند دانا بودن، سفيد بودن، گرم بودن

4.پذيرفتن صفتي، مانند دانا شدن، گرم شدن، شفاخانه

درحالت اول كلمه اي كه نهاد قرار بگيرد كننده كار هم هست

مثلا اگر«اكبر» نهاد قرار بگيرد انجام دهنده عمل خوردن هم هست.«اكبر چاي را خورد»

درحالت دوم كلمه اي كه نهاد قرار بگيرد پذيرنده كار است.مثلا«آش پخته شد»

در حالت سوم كلمه اي كه نهاد قرار بگيرد پذيرنده صفت است مثلا «وامق مريض شد»

:به اين جمله توجه كنيد

سعدي گلستان را نوشت

در اين جمله، نهاد، يعني قسمتي از جمله درباره آن خبري داده ايم كلمه «سعدي» است. فعلي كه در گزاره آمده، كاري است كه از سعدي سرزده است. يعني عمل«نوشتن گلستان» را سعدي انجام داده است. پس او كننده كار است، در گرامر يا دستور زبان به كننده كار، فاعل مي گوييم، پس«فاعل كلمه اي است كه انجام دادن كاري را به آن نسبت دهيم»

 زبان شناسی

انواع زبان

طبقه بندی زبانها

زبان فارسی

فارسی باستان

فارسی ميانه

فارسی دری

******

تعريف زبان

زبان وسیله ی بیان تفکر است و غالباً برای انتقال فکر کسی به دیگری به کار میرود. این انتقال ممکن است به وسیله ی گفتن، نوشتن، اشاره و یا لمس انجام شود.

انواع زبان

:زبان از لحاظ ارزش ادبی به سه قسمت می شود.

1- زبان ادبی

که زبان شاعران و نویسنده گان است و در آن هنرنمایی های ادبی بسیار به کار میرود. نظم و نثر قدیم فارسی نمونه ی درخشانی از زبان ادبی است.

2- زبان گفتگو

که زبان صحبت افراد تحصیل کرده است و اگر چه فاقد هنرنمایی های ادبی است، ولی باید در حال ساده گی بی غلط باشد. در زبان گفتگو همیشه صرفه جویی به کار میرود.

نویسنده گان معمولاً در نوشتن زبان ادبی به کار میبرند و در صحبت زبان گفتگو

3- زبان عامیانه

که زبان مردم تحصیل نکرده و عامی است و شامل لغتهای غلط یا نیمه غلطی است که در دو زبان دیگر نباید دیده شود، علاوه بر این دارای غلط های صرفی و نحوی نیز هست. گاه در زبان عامیانه لغات بسیار اصییل نیز یافت میشود که باید آنها را با به کار بردن ادبی زنده کرد.

طبقه بندی زبان های جهان

:زبان شناسان زبان های جهان را به سه دسته ی زیر تقسیم کرده اند.

1- زبان های یک هجایی (تک هجایی(

در این زبان ها کلمات فقط از یک هجای تغییر ناپذیر درست شده اند. یعنی نه ریشه ی کلمه تغییر میکند و نه بدان پیشوند یا پسوندی متصل می شود. این زبان ها در حالت ابتدایی باقی مانده اند، مثل: زبان های چینی، تبتی و سیامی

2- زبان های التصاقی (پیوندی)

در این زبان ها کلمات از یک یا چند هجای تغییرناپذیر درست شده اند، ولی میتواند به هم بچسبند یا پیشوند و پسوندی بگیرند تا معنی نوی به دست آید، مثل: زبان های فنلاندی، ترکی، مغولی، تاتاری، جاپانی و کوریایی

3- زبان های منصرف (صرفی)

در این زبان ها کلمات از یک یا چند هجای تغییرپذیر درست شده اند. یعنی ریشه ی کلمه ها برعکس زبان های بالا تغییر می کند و به صورت های مختلف درمیاید. علاوه بر این پیوند پیشوند و پسوند با کلمه ها در این زبان ها فراوان است. زبان های مهم دنیا از این نوعند، مثل زبان های هندی، ایرانی، یونانی، لاتین، جرمنی، اسلاوی، ارمنی و سامی

الف- زبان های هندی و اروپایی

1- زبان های هندی: سانسکریت، ودا،

2- زبان های فارسی

پارسی باستان (پارسی کهن – فرس قدیم)، اوستایی، پهلوی (زبان ساسانیان)، پارتی (زبان اشکانیان)، دری، سُغدی، خوارزمی، سکایی،

پارسی باستان با زبان اوستاای و سانسکرت از یک ریشه اند. اوستا زبانی است که برای نوشتن اوستا کتاب دینی زردشتیان باستان به کار رفته است، به این سبب آن را زبان اوستاای نامند. پارسی باستان و اوستا فرزندان یک پدرند

زبان های هند و فارسی یکی از مهم ترین شاخه های زبان هند و اروپایی است و آریایی نامیده میشوند.

3- زبان یونانی

4- زبان لاتین

زبان لاتین زبان رومیان قدیم بوده است که امروزه جزو زبان های مرده ی دنیا محسوب میشود.

زبان های زیر مشتق از زبان لاتین هستند: فرانسوی، ایتالیایی، هسپانیایی، پرتگالی و رومانیایی

5- زبان های جرمنی: آلمانی، انگلیسی، هلندی، سویدنی، ناروژی،

6- زبان های اسلاوی: روسی، چکی، لهستانی،

ب- زبان های سامی

:زبان های سامی عبارتند از

عربی، عبری، آشوری، فینیقی، کلدانی، سریانی،

زبان های سامی بالا با چند زبان نزدیک به آنها در شاخه ی بزرگ تری به نام زبان های سامی و حامی قرار می گیرند.

زبان فارسی

فارسی دری زبانی است که در افغانستان،ایران تاجیکستان، قسمتی از هندوستان، ترکستان، قفقاز و عراق بدان صحبت می کنند. زبان فارسی دری به جا مانده ی زبان های قدیمی آريانا زمين است.

فارسی باستان

فارسی باستان (پارسی کهن) زبانی است که در زمان هخامنشیان بدان صحبت کرده اند و سنگ نبشته های بیستون، الوند و تخت جمشید بدان زبان است. خط این زبان را میخی نامند، زیرا شبیه به میخ است و از چپ به راست نوشته می شده است.

فارسی میانه

فارسی میانه که آن را پهلوی هم می خوانند، به خصوص در زمان اشکانیان معمول بوده است و به دو قسمت می شود، یکی پهلوی اشکانی (پارتی) و دیگری پهلوی ساسانی. خط این زبان را نیز پهلوی نامند. پهلوی در شمال شرق ایران معمول بوده است و از راست به چپ نوشته می شده.

فارسی دری

فارسی دری در زمان ساسانیان در مشرق و جنوب آن زمان به خصوص در پایتخت آنان مدابن معمول بوده است و پس از ورود اسلام به این سرزمین.. به تدریج تغییراتی در آن داده شده است و به صورت زبان بعد از اسلام در آمده و از نیمه ی دوم قرن سوم هجری تا به حال ادامه دارد.

چندی پس از ورود اسلام به کم کم لغت های عربی به مقدار کم وارد زبان فارسی شدند، چنان که در قدیمی ترین کتاب های فارسی تعداد لغت های عربی از پنج درصد تجاوز نمی کند. ولی در دوره های بعد نویسنده گان فارسی لغت های عربی فراوانی وارد زبان فارسی کردند، به حدی که در دوره های بعد در بعضی از کتاب های قدیمی تعداد آنها به بیش از شصت فیصد رسید.

فارسی دری با اختلافات کمی همان زبان فرس قدیم و میانه است ولی خط به عللی که مهم تر از همه ارتباط با دین و مذهب می باشد هنوز عربی است. به عبارت دیگر همان خصوصیاتی که در نوشتن یک آیه مبارک از قرآن کریم یا یک جمله عربی به کار می رود ما در نوشتن یک شعر یا یک جمله فارسی نیز بکار می بریم.

.1- از راست به چپ می نویسیم.

2- متصل و منفصل است.

.3- هر حرف نماینده چند صدا است.

.4- حروف آن بعضی نقطه دار و بعضی بی نقطه است.

حروف ابجد وکاربردهای آن

:حروف ابجد

ا=1 ب=2 ج=3 د=4 ه=5 و=6 ز=7

ح=8 ط=9 ی=10 ک=20 ل=30 م=40 ن=50

س=60 ع=70 ف=80 ص=90 ق=100 ر=200 ش=300

ت=400 ث=500 خ=600 ذ=700 ض=800 ظ=900 غ=1000

.همانطور که ملاحظه می کنید هر کدام از حروف ابجد به عدد خاصی اختصاص دارد .

حروف ابجد بسیار بسیار از اهمیت خاصی در ادعیه واذکار برخوردار است.وبرخلاف حروف فارسی که 32 تا است ،اما این حروف 28 تااست که در جدول فوق ملاحظه شد.در عربی چهار حرف(گ،چ،پ،ژ)را نداریم لیکن اسم هایی که درشان این حروف به کار رفته در ابجد عدد صفر(0) تعلق می گیرد ودر محاسبه ی این حروف باید عدد صفر قرار دهیم .

:حروف ابجد به این شرحند

«الف، ب، ج، د، ه، و، ز، ح، ط، ی، ک، ل، م، ن، س، ع، ف، ص، ق، ر، ش، ت، ث، خ، ذ، ض، ظ، غ». و اعداد ۱ تا ۱۰۰۰ به بیست و هشت حرف تقسیم شده‌است.

صنایع ادبی

==========

در ادبیات فارسی، آرایه‌های ادبی یا صناعات ادبی یا صنایع ادبی به کار بردن فنونی است که رعایت آنها بر جلوه‌ها و جنبه‌های زیبایی و هنری سخن می‌افزاید. از جمله تناسب‌هایی آوایی یا معنایی.

محتویات

۱ آرایه‌های لفظی

o ۱.۱ واج‌آرایی (نغمه حروف)

o ۱.۲ سجع

o ۱.۳ ترصیع

o ۱.۴ جناس

۱.۴.۱ جناس تام

۱.۴.۲ جناس غیر تام (ناقص)

۱.۴.۲.۱ جناس محرّف

۱.۴.۲.۲ جناس اختلافی یا جناس ناقص به حرف

۱.۴.۲.۳ یک واژه، یک حرف، بیش از دیگری دارد

۱.۴.۲.۴ یک واژه از ترکیب دو واژه دیگر به دست می‌آید

۱.۴.۲.۵ دو واژه از نظر آوایی یکسان اما از نظر املایی متفاوت اند

۱.۴.۲.۶ اختلاف دو واژه در جابه جایی حروف است

۲ آرایه‌های معنوی

o ۲.۱ مراعات نظیر

o ۲.۲ تضاد

o ۲.۳ متناقض‌نما ([۱]Paradox)

o ۲.۴ لف‌ونشر

o ۲.۵ تلمیح (اشاره)

o ۲.۶ تضمین

o ۲.۷ اغراق

o ۲.۸ حسن تعلیل

o ۲.۹ مثل

o ۲.۱۰ تمثیل

o ۲.۱۱ اسلوب معادله

o ۲.۱۲ ایهام

o ۲.۱۳ تشبیه

o ۲.۱۴ مجاز

o ۲.۱۵ استعاره

o ۲.۱۶ کنایه

o ۲.۱۷ تشخیص)انسان نمایی)

o ۲.۱۸ حس آمیزی

آرایه‌های لفظی

به آن دسته از آرایه‌های ادبی که از تناسب‌های آوایی و لفظی میان واژه‌ها پدید می‌آید می‌گویند.

(واج‌آرایی (نغمه حروف

به تکرار یک واج صامت یا مصوت در یک بیت یا عبارت گفته می‌شود به گونه‌ای که طنین آن در گوش بر جای بماند و باعث پیدایش موسیقی آوایی در آن بخش از سخن شود.

مثال

رشته تسبیح اگر بگسست معذورم بدار دستم اندر ساعد ساقی سیمین ساق بود.

(واج آرایی با تکرار صامت /س/)

مثال

خیزید و خز آرید که هنگام خزان است باد خنک از جانب خوارزم وزان است.

(واج آرایی با تکرار صامتهای /خ/ و /ز/)

.این دو حرف به زیبایی بیانگر خزان می‌باشند.

:قابل ذکر است که واج تکرار شونده می‌تواند صامت یا مصوت باشد. برای مثال.

مثال

خوابِ نوشینِ بامدادِ رحیل بازدارد پیاده را ز سبیل.

که همان طور که مشاهده می‌کنید تکرار مصوت کوتاه «اِ» در این مصراع تکامل بخش موسیقی درونی است.

مثال

خیال خال تو با خود به خاک خواهم برد که تا زخال تو خاکم شود عبیر آمیز.

مثال

قیامت قامت و قامت قیامت قیامت می‌کند این قد و قامت.

مثال

بر او راست خم کرد و چپ کرد راست خروش از خم چرخ چاچی بخواست.

سجع

سجع یک‌سانی دو واژه در یک عبارت؛

از نظر واج یا واج‌های پایانی، وزن یا هر دوی آن‌هاست. آرایه سجع در کلامی دیده می‌شود که حداقل دو جمله باشد و بیشتر در نثر به کار می‌رود؛ زیرا سجع‌ها باید در پایان دو جمله بیایند و آهنگ دو جمله را به یک‌دیگر نزدیک سازند تا آرایه سجع نامیده شوند؛ از این جهت سجع مانند قافیه است که در پایان مصراع‌ها یا بیت‌های شعر آورده می‌شود. اگر سجع‌ها در یک جمله در کنار یک‌دیگر به کار برده شوند، «تضمین مزدوج» نامیده می‌شود.

مثال

هر نفسی که فرو می‌رود ممد حیات است و چون بر می‌آید مفرح ذات

(سجع در بین حیات و ذات است)

نثر و شعری که در آن آرایه سجع به کار رود، «مسجع» نامیده می‌شوند. سجعی که در شعر به کار رود، قافیه میانی یا قافیه درونی نامیده می‌شود. در قافیه میانی، شاعر هر بیت را به چهار بخش تقسیم کرده و در پایان سه بخش از آن واژه‌هایی را آورده‌است که با هم سجع متوازی دارند؛ این روش رایج‌ترین شیوه کاربرد سجع در شعر است.

هر گاه هر مصراع به دو جمله بخش شده باشد، در هر مصراع، کلمه‌های جمله اول با قرینه خود در جمله دوم هم‌وزن باشند، و سجع متوازن ایجاد کنند، رویارویی سجع‌های متوازن، آرایه موازنه را پدید می‌آورد که می‌تواند موسیقی لفظی ایجاد کند. موازنه‌ای که تمام سجع‌های آن متوازی باشد، «ترصیع» نامیده می‌شود. این آرایه‌ها در شعر شاعرانی چون مسعود سعد، سعدی، مولوی، حافظ و سنایی وجود دارد.

در ادب پارسی، نثر مسجع با آثار خواجه عبدالله انصاری آغاز شد. در طبقات‌الصوفیه، نثر کتاب در برخی بخش‌ها، مسجع است. سجع‌های خواجه عبدالله را تقلیدی از ترانه‌های هشت‌هجایی و قافیه‌دار دوره ساسانی دانسته‌اند. در ادب فارسی، نثر مسجع با تصنیف کتاب گلستان سعدی به اوج خود رسید. پس از آن نثرهای مسجع به تقلید از سعدی ایجاد شدند. از آن جمله جامی در تصنیف بهارستان ، با این تفاوت که سخن جامی متمایل به ساده گی و روانی بود. قایم مقام فراهانی در منشأت، نامه‌ها و مکتوبات خود را گرد آورد و سبک جدیدی در نویسنده گی نثر مسجع پدید آورد. مقامات حمیدی و کتاب پریشان از دیگر آثار نثر مسجع فارسی است.

ترصیع

هر گاه اجزای دو بخش از یک بیت یا عبارت، نظیر به نظیر، هم وزن و در حرف آخر مشترک باشند. البته منظور از حروف آخر حروف اصلی و انتهایی می باشد.

جناس

نوشتار اصلی: جناس

جناس یا همجنس‌سازی نزدیکی هرچه بیشتر واژه‌ها از نظر لفظی است. آرایه جناس به دو نوع اصلی تقسیم می‌شود: جناس تام و جناس ناقص.

صنایع ادبی

جناس تام

در جناس تام، تمام صامت‌ها و مصوت‌های دو کلمه یکسان هستند، اما معنی آنها با یکدیگر متفاوت است. به عبارتی دیگر، واژگانی که دو بار در یک بیت یا عبارت به کار می‌روند و هر بار معنایی متفاوت از آنها برداشت می‌شود، متجانس‌اند.

شبست و شاهد و شمع و شراب و شیرینی غنیمتست چنین شب که دوستان بینی

خرامان بشد سوی آب رَوان چنان چون شده باز یابد رُوان

(رَوان در مصراع نخست به معنی جاری و درمصراع دوم به معنی جان و روح است)

جناس تام دارای فروعی نیز هست، جناس مرکب (یا جناس مَرْفُوّْ) که دو زیر مجموعه نیز دارد: مرکب مَقرون و مرکب مَفروق. همچنین جناس مُلَفَّق نیز از فرعیات جناس مرکب است.

(جناس غیر تام (ناقص

هر گاه دو واژه در یکی از موارد آوایی زیر با هم اختلافی جزیی داشته باشند و در یک بیت یا عبارت به کار روند. که انواع آن جناس ناقص، جناس زاید، جناس مذیّل، جناس مرکّب، جناس مفروق، جناس مقرون، جناس متشابه، جناس مطرّف، جناس خط، جناس لفظ و جناس مکرّر هستند که در مرور زمان به دلیل تقسیم بندی زیاد در حال از یاد رفتن هستند..

جناس محرّف

اختلاف دو واژه در صداهای کوتاه (اِعراب) جناس ناقص محرف یا جناس ناقص به حرکت است.:

پس طفل کآرزوی ترازوی زر کُنَد نارنج از آن کَنَد که ترازو کُنَد ز پوست.

جناس اختلافی یا جناس ناقص به حرف :

هر گاه دو رکن جناس در یکی از حروف با هم اختلاف داشته باشند به آن جناس اختلافی یا جناس ناقص به حرف می‌گویند.. کمند/سمند.. آزاد/آزار.. زحمت/رحمت

یک واژه، یک حرف، بیش از دیگری دارد.

خاص و خلاص کام کامل

یک واژه از ترکیب دو واژه دیگر به دست می‌آید.

دل خلوت خاص دلبر آمد دلبر ز کرم به دل بر آمد.

دو واژه از نظر آوایی یکسان اما از نظر املایی متفاوت اند.

هر گاه دو رکن جناس در تلفظ و خواندن با یکدیگر یکسان باشند اما در نوشتار با هم متفاوت باشند به آن جناس لفظی می‌گویند.. صبا/سبا.. خوان/خان.. حیاط/حیات.. خیش/خویش

اختلاف دو واژه در جابه جایی حروف است.

بنات، نبات

:آرایه‌های معنوی

به آن دسته از آرایه‌هایی که بر پایه تناسب‌های معنایی واژه‌ها شکل می‌گیرند آرایه معنوی گویند.

:مراعات نظیر

آوردن دو یا چند واژه در یک بیت یا عبارت که در خارج از آن بیت یا عبارت نیز رابطه‌ای آشنا و خاص میان آنها برقرار باشد.

ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری

(ابر و باد و مه و خورشید و فلک همگی جز عناصر و پدیده‌های طبیعت هستند)

:تضاد

هر گاه دو واژه با معنای متضاد در یک بیت یا عبارت به کار رود آرایه تضاد پدید .می‌آید.

.در نومیدی بسی امید است پایان شب سیه سپید است

.واژه‌های /نومیدی/ با /امید/ و همچنین واژگان /سیه/ با /سپید/ متضاد و مخالف هستند

:متناقض‌نما (Paradox)

هر گاه دو مفهوم متضاد رابه هم نسبت دهیم یا آن دو را در یک چیز جمع کنیم آرایه متناقض‌نما شکل می‌گیرد و معمولاً معنایی عمیق و پر مغز در پس آن نهفته‌است.

«جامه‌اش شولای عریانی است»

(عریانی به شولا نسبت داده شده اما شولا نوعی جامه‌است و ضد عریانی)

هر گاه در یک بیت یا عبارت بین دو مورد (مثل «الف» و «ب»)رابطه‌ای برقرار کنیم و مثلاً بگوییم«الف»، «ب» است یا «الف»، «ب» را آورد و آن را در بخش دیگری از همان بیت یا عبارت بین آن در مورد همان رابطه را برقرار کرده اما جای ان دو را با هم عوض کنیم آرایه عکس شکل می‌گیرد.

بهرام که گور می‌گرفتی همه عمر دیدی که چگونه گور بهرام گرفت.

مثال : جيب هايم پر از خالي است . {جمع شدن پر و خالي باهم غير ممكن است و هم ديگر را نقض مي كنند.}

:لف‌ونشر

هر گاه دو یا چند جزء از کلام بدون توضیحی در پی هم بیایند (لف) و آن گاه توضیحات مربوط به هر یک در پی هم آورده شوند (نشر)، آرایه لفّ‌ونشر شکل می‌گیرند.

پروانه ز من، شمع ز من، گل ز من آموخت افروختن و سوختن و جامه دریدن

(پروانه از من افروختن را، شمع از من سوختن را و گل از من جامه دریدن را آموخت)

مثال

سیب و بهی و انار به ترتیب لف و نشر///دل را و معده را و جگر را مقوی است.

مثال

به روز نبرد آن یل ارجمند///به شمشیر و خنجر به گرز و کمند

برید و درید و شکست و ببست///یلان را سر و سینه و پا و دست

oیعنی: (1)با شمشیر سر را برید و (2)با خنجر سینه را درید و (3)با گرز پا را شکست و (4)با کمند دست را ببست

مثال

هنر خوار شد،جادوي ارجمند /// نهان راستي ، اشكارا گزند

هنر(لف 1)،جادوي(لف 2)//راستي(نشر 1)،گزند(نشر 2)

صنایع ادبی

ایهام

هر گاه واژه یا ترکیبی که دارای دو معنی است به گونه‌ای در کلام به کار رود که هر دو معنا از ان قابل برداشت باشد آرایه ایهام شکل می‌گیرد. گاهی منظور اصلی تنها یکی از آن دو معنا است و گاهی هیچ یک بر دیگری برتری ندارد.

غرق خون بود و نمی‌مرد ز حسرت فرهاد گفتم افسانه شیرین و به خوابش کرد.

شیرین: زیبا و دلنشین، معشوقه فرهاد

ای دمت عیسی دم از دوری مزن من غلام آن که دوراندیش نیست(دوراندیش:عاقبت نگر/آنکه به دوری وجدایی بیندیشد.)

ایهام تناسب

ایهام به تنهایی سخنی است که دارای دو معنا باشد: یکی معنای دور که معنای اصلی است و دیگری معنای نزدیک

اما ایهام تناسب یکی از زیر مجموعه های ایهام است و همان طور که از نام آن پیداست جمع دو صنعت ایهام و تناسب است. در این صنعت، یک واژه دارای دو معنی است منتها یکی از آن معانی، در شعر حضور دارد(معنای حاضر) یعنی شعر با آن معنی گزارش می شود و یکی از معانی در شعر نیست(معنای غایب) اما این معنی غایب، با کلمه یا کلمات دیگری در بیت تناسب دارد.

تفاوت ایهام با ایهام تناسب در این است که در ایهام گاه هر دو معنی پذیرفتنی است ولی در ایهام تناسب تنها یک معنی به کار می آید و معنی دوم با واژه یا واژه های دیگر یک مراعات نظیر است. به عبارت دیگر ایهام تناسب آوردن واژه ی است با حداقل دو معنی که یک معنی آن، مورد نظر و پذیرفته‌است و معنی دیگر نیز با بعضی از اجزای کلام تناسب دارد. واژه ی که ایهام تناسب می سازد حداقل یک معنی آن با بعضی دیگر از اجزای سخن مراعات نظیر می سازد.

(سعدی)

چنان سینه گسترده بر عالمی که زالی نیندیشد از رستمی

در مثال بالا زال و رستم در مصرع دوم ذهن را به سوی این معنی می برد که منظور از زال در این مصرع، نام پدر رستم است در حالی که این معنی درست نیست. زال در این جا به معنی پیرزن سفید موی است. تکاپوی ذهن در مورد واژه¬ی زال که با دو معنی به کار رفته‌است، ایهام تناسب را می¬سازد؛ که یکی از آن دو معنی پذیرفتنی، و دیگری با بعضی از اجزای کلام تناسب دارد؛ و یک مراعات¬النظیر می¬سازد. یعنی معنی زال پدر رستم، با رستم مراعات¬النظیر می¬سازد و زال به معنی پیرزن سفید موی که ذهن با تلاش به آن می¬رسد ایهام تناسب می¬سازد. در بیت زیر ماه استعاره از معشوق است و با همین معنی است که بیت را معنی می¬کنیم. اما اگر معنی دیگر ماه یعنی سی روز را در نظر بگیریم با هفته و سال، مراعات-النظیر می¬سازد..

(حافظ)

ماهم این هفته برون رفت و به چشمم سالی است حال هجران تو چه دانی که چه مشکل حالی است.

نکاتی که در ایهام تناسب باید به آنها توجه نمود: نکته ¬ی اول: اینکه کدام معنی در شعر نقش اصلی دارد بسته به آن است که کلمه در آن معنی با کلمات بیشتری رابطه و تناسب داشته باشد.

نکته¬ ی دوم: یکی از انواع مهم ایهام تناسب، ایهام تضاد است، یعنی معنی غایب با معنی کلمه یا کلماتی از کلام رابطه¬ی تضاد داشته باشد.

(حافظ)

ز زهد خشک ملولم کجاست باده¬ی ناب که بوی باده مدامم دماغ تر دارد.

ایهام تناسب با درگیر ساختن ذهن خواننده بر سر انتخاب یک معنی، لذت ادبی ایجاد می¬کند. ایهام تناسب در شعر سعدی و حافظ به زیبایی هر چه تمامتر و بسیار دیده می¬شود. برای نمونه در این شعر سعدی

(سعدی)

همچو چنگم سر تسلیم و ارادت در پیش تو به هر ضرب که خواهی بزن و بنوازم.

کلمه¬ ضرب در این بیت هم به معنای ضربه زدن است و هم به معنای آلت موسیقی است که با واژه¬های چنگ و نواختن در بیت مراعات¬النظیر است. یا در این بیت.:

(سعدی)

هنر بیار و زبان آوری مکن سعدی چه حاجت است که گوید شکر که شیرینم.

کلمه¬ شکر که هم به معنای طعم شیرین است و هم به معنای معشوقه¬ی خسرو است که با شیرین مراعات¬النظیر است

:نمونه¬ ای از اشعار حافظ

(حافظ)

در کنج دماغم مطلب جای نصیحت کاین گوشه پر از زمزمه¬ی چنگ و رباب است.

در این بیت کلمه¬ی گوشه، دارای دو معنی است: یکی در معنای کنج و زاویه(در معنای حاضر ) است و دیگر اینکه اصطلاحی است در موسیقی(معنای غایب)؛ چنگ و رباب با معنای غایب تناسب دارند.

:اما مثالی از اشعار مولانا

دل چه خورده ا¬ست عجب دوش که من مخمورم یا نمکدان که دیده¬ست که من در شورم.

کلمه¬ی شور در شعر، یکی در معنای شور و حال(معنای حاضر) است و دیگر در معنای نوعی مزه(معنای غایب) است. این کلمه در معنای غایبش با نمکدان تناسب دارد.

مآخذ

[۱] . وحیدیان کامیار، تقی؛ بدیع، رضا انزابی نژاد، تهران، ۱۳۷۹، اول، ص۱۳۷

[۲] . محمدی، محمدحسین؛ بلاغت، تهران، زوار،۱۳۸۷، اول، ص۱۷۰

[۳] . دارابی، سیامک؛ آرایه¬های ادبی، لاهیجان، نیک نگار،۱۳۸۱، اول، ص۱

[۴] . دارابی؛ پیشین، ص ۱۶۹

[۵] . محبتی، مهدی؛ بدیع نو، تهران، سخن، ۱۳۸۰، اول، ص۹۸

[۶] . کلظم خانلو؛ ناصر، اسماعیلی، زیبا؛ مجموعه ادبیات، تهران، نوآور،۱۳۸۷، اول، ص ۱۹۴، ۱۹۵

[۷] . کاظم خانلو؛ پیشین، ص۱۹۵

[۸] . محمدی؛ پیشین، ص۱۷۱

صنایع ادبی

تشبیه

یعنی مانند کردن چیزی به چیز دیگر که به جهت داشتن صفت یا صفاتی با هم مشترک باشند

هر تشبیه دارای چهار رکن یا پایه است

۱- مشبه :کلمه ای که آن را به کلمه ای دیگر تشبیه می کنیم

۲- مشبه به : کلمه ای که کلمه ی دیگر به آن تشبیه می شود

۳- ادات تشبیه : کلمات یا واژه هایی هستند که نشان دهنده ی پیوند شباهت می باشند و عبارتنداز : همچون، چون، مثل، مانند، به سان، شبیه، نظیر، همانند، به کردار و

۴- وجه شبه : صفت یا ویژه گی مشترک بین مشبه و مشبه به می باشد . ( دلیل شباهت )

مثال : علی مانند شیر شجاع است . به ترتیب: مشبه (علی)؛ ادات تشبیه(مانند)؛ مشبه به(شیر)؛ وجه شبه(شجاع)

مجاز

به کار رفتن واژه‌ای به جای واژه دیگر مجاز نام دارد. هیچ گاه چنین امری ممکن نیست مگرآنکه میان آن دو واژه در خارج از کلام رابطه‌ای بر قرار باشد.

آن قدر گرسنه‌ام که می‌توانم تمام ظرف را بخورم. رابطه‌ای میان دو واژه‌ای ظرف و غذا در این عبارت است.

استعاره

هر گاه واژه‌ای به دلیل شباهتی که با واژه دیگر دارد به جای آن به کار رود استعاره پدید می‌آید.(همچنین بیان امری نا شناخته بر حسب امر شناخته شده.)در واقع استعاره نوعی از تشبیه است که یکی از ادات تشبیه در ان ذکر نشده باشد(یا مشبه یا مشبه به ذکر نشده باشد.)

بر کشته‌های ما جز باران رحمت خود مبار.(کشته‌ها به کسر«ک») در این عبارت رحمت خدا به باران مانند شده‌است. روشن است که در این عبارت، منظور از کشته‌ها معنایی لفظی آن نیست بل مقصود اعمال بنده گان است..

مثال احمد و محمود : هرچه خواهی در سوادش رنج برد تیغ صرصر خواهش حالی سترد----> تیغ صرصر استعاره از باد

کنایه

به جملات زیر توجه کنید تنها همان رتبه های بالا را وعده بگیر و مابقی را نقداً خط بکش با حال استیصال پرسیدم پس چه خاکی بر سرم بریزم؟ در جمله های بالا دو عبارت مشخص شده دارای دو معنی نزدیک و دور هستند اما معنی دور ان ها مورد نظر است . خط بکش در اصطلاح یعنی نادیده بگیر و چه خاکی به سرم بریزم یعنی چه کار باید بکنم در جمله های ذکر شده این معانی دور مورد نظر است و معانی نزدیک و واقعی مقصود نویسنده را نمی رساند و به این کار برد کنایه می گویند

تشخیص(انسان نمایی)

هر گاه با نسبت دادن عمل، حالت یا صفتی انسانی به یک غیر انسان، به آن جلوه انسانی ببخشیم، آدم نمایی شکل می‌گیرد

طعنه بر طوفان مزن، ایراد بر دریا مگیر بوسه بگرفتن ز ساحل موج را دیوانه کرد.

دیوانگی و بوسه گرفتن به موج نسبت داده شده‌است و طبیعتن بوسه گرفتن موج، بوسه دادن ساحل را به همراه دارد. پس در مصراع دوم به ساحل و موج حالت و رفتاری انسانی نسبت داده شده‌است.

حس آمیزی

هر گاه موضوعی را که مربوط به یکی از حواس است. به چیزی نسبت دهیم که با ان حس قابل احساس نباشد، آرایه حس آمیزی آفریده می‌شود که در زبان روزمره نیز کم کاربرد نیست.

طعم پیروزی را چشید

در این عبارت «مزه» که مربوط به حس چشایی است به پیروزی نسبت داده شده‌است. اما پیروزی با حس چشایی قابل احساس نیست.

.حقیقت تلخ است

در این عبارت {تلخی} که مربوط به حس چشایی است به حقیقت نسبت داده شده است. اما حقیقت با حس چشایی قابل احساس نیست

منابع

1. كتاب ادبيات 2 متوسطه 

بیان در شعر فارسی، دکتر بهروز ثروتیان

راهنمای اموزش زبان فارسی، دکتر حسین ذوالفقاری و محمد غلام

http://parslit.blogfa.com/post-23.aspx

زبان و ادبیات فارسی پیش دانشگاهی

پیوند به بیرون

آرایه‌های ادبی (مقدمه)

صنایع ادبی در اشعار حافظصنایع بدیع معنوی

تاریخ خط فارسی پس از اسلام

 

خط پهلوی پس از اسلام، به سبب دشواری که در خواندن و نوشتن داشت، نتوانست مانند دیگر آداب و فرهنگ های ملی ساسانی ایستاده گی کند و در ملت غالب، اثر بخشد. چندی نگذشت که این خط منحصر به موبدان زردشتی شد و به سرعتی عجیب رو به فنا و زوال نهاد. خطی که عرب ها آن را می دانستند خطی بود که در سال های نزدیک به ظهور پیامبر اسلام ص..، به گفته ای از حیره پایت

خت پادشاهان آل نصر (مناذره) به مکه رفته بود و ما روایت های گوناگون آن را بعد خواهیم آورد. اکنون نخست خلاصه ای از خط های ملل مجاور عربستان ذکر کرده و پس از آن می گوییم که چه گونه اعراب دارای خط شده اند. خط های ملل سامی که از هر سو با عرب ها مربوط بودند بدین قرار است : عبریان، آرامیان، نبطیان، سریانیان، کلدانیان، حمیریان یمن، اقوام ثمود و بنی لحیان و صفویان

:خط های که این ملل بدان چیز می نوشتند به قرار ذیل است

الف) خط عبری

که از اصل خط فینیقی گرفته شده بود و آن را «قلم عبری» می نامیدند و پس از درآمیختگی با آرامیان و واقعه ی اسارت بابل آن خط را تغییر دادند و از گرده ی خط آرامی خطی اختیار کردند و پس از تکمیل آن را "خط آشوری" یا "خط مربع" نام نهادند

ب) خط نبطی

که آن هم از خط آرامی گرفته شده و اصلش به خط فینیقی می رسد و با تصرفاتی که در آن به عمل آمد اصل و ریشه ی خط کوفی را به وجود

آورد

ج) خط سُریانی

که اصلاح شده ی خط آرامی است و در همه ی دوره ی ساسانیان و دیری پس از اسلام یگانه خط علمی و مشهور مشرق شناخته می شد و در مراکز علمی مهمی مانند شهر «اُدسْ» در الجزیره، شهر «جُندی شاپور» در اهواز و سایر شهرهای عراق این خط نوشته می شده است و این خط پس از غلبه ی مغول بر سرزمین های اسلامی از میان رفت

د) خط کلدانی

که باقی مانده ی خط آرامی و با خط نبطی نزدیک بوده است

ه) خط سبا یا «سَبَئی»

که اصلاح شده ی خط «مُسنَدْ» بود و از اصل فینیقی گرفته شده و در یمن متداول بوده است

و) خط ها ثمودی و لحیانی

که در غرب و شمال حجاز نوشته می شده و شعبه ای از خط «سبا» بوده است

ز) خط های «صفوی» منسوب به سرزمین «صفاه»

که در سوریه نزدیک کوه لبنان قسمت های بسیاری از آن کشف شده است و به خط نبطی قدیم شباهت داشته است

ح) خط نسطوری

این خط در میان نسطوریان، مسیحیان پیرو کلیسای مشرقی معروف به «نسطوری» رایج بوده و نوعی از خط سطر نجیلی و سُریانی به شمار می رفته است. از خط های نام برده خط ثمودی، لحیانی، صفوی و همچنین نبطی را می توان مادران خط های عربی شمرد، ولی هیچ کدام مربوط به خود عرب نیست و از خود عرب و در سرزمین حجاز و یثرب تا امروز آثار خطی که منسوب به عرب و مربوط به ایام و تاریخ های معروف آن جماعت باشد به خط صفوی، آرامی، نبطی و ثمودی پیدا می شود. لیکن از ایام و تواریخ عرب اشاره و ذکری در آن ها نیست و معروف تر از همه «کتیبه ی نماره» است از «امرء القیس بن عمرو ملک حیره» که بر سنگ گور او نقش است. دیگر «کتیبه ی ام الجمال» است که قدیمی ترین این کتیبه ها از امرءالقیس و تاریخ آن سال ۳۲۸ پس از میلاد است

 

تاریخ خط فارسی پس از اسلام

کتیبه ی زبد

دانشمند خاورشناس «لیتمان» این کتیبه را خوانده است و از اول سطر که از راست به چپ است دو حرف افتاده دارد : «[ بنصر ] الاله شرحو برامت منفو و ظبی بر مرالقیس و شرحو بر سعدو و سترو و سریحو (بتمیمی)» و این کلمه ی آخر به قلم سریانی است و باقی به قلم عربی مرکب و مفاد این کتیبه اسم کسانی است که در بنای کنیسه کوشش کرده اند. ترجمه ی این کتیبه به فارسی بدین قرار است: به یاری خدا، شرحو پسر امت منفو و ظبی پسر امرء القیس و شرحو پسر سعد و وسترو و شریحو به تمیمی

کتیبه ی حران

:خواندن این کتیبه توسط لیتمان

«اَنَا شُرَحیل بن ظَلُموبنَیتُ ذَاْلَمَرطُول سنه 463 بعد مَفْسِد خَیْبر بَعْم.» یعنی : من شرحیل بن ظالم بنا کردم این مرطول را سنه ی 463 بعد از واقعه ی «خیبر» به یکسال و این کتیبه هم به خط عربی و مرکب است. از این رو اهل علم گمان می کنند که طوایف عرب دارای خط مخصوص نبوده اند. بعضی گمان دارند که عرب قبل از اسلام به هیچوجه صاحب خط و فرهنگی خاص به خود نبوده است اکنون ما عقاید قدیم و جدید را علی الولی ذکر می کنیم

الف) عقیده ی قدیم

تاریخ دانان اسلامی می گویند که عرب در زمان بسیار نزدیک به اسلام خط را از مردم حیره و نبطیان آموخت و خط از حیره به حجاز رفت. و این روایت ها را به عبدالله بن عباس و برخی به ابن اسحاق صاحب السیره النبویه نسبت می دهند. و واقدی و مسعودی و حمزه بن الحسن و دیگران در این باره یکسان روایت کرده اند و خلاصه ی روایت ها چنین است

ابن عباس گوید: نخستین کسانی که خط عربی را بنیاد نهادند، سه کس بودند. از قبیله ی طی که ساکن شهر "انبار" بودند و مردم را خط می آموختند و نام آن سه "مُرامر بن مره" و "اسلم بن سدره" و "عامر بن جدره" بود که اولی حروف را اختراع کرد و دومی حروف را به فصل و وصل افکند و سه دیگر نقطه گذاری کرد و آن را خط "جزم" نام نهادند و گفتند خط مزبور از خط حمیری جدا شده است

و باز روایت دیگر از ابن عباس آورده اند که مردم انبار خط را از مردم حیره آموختند. مسعودی گوید فرزندان محصن بن جندل بن یعصب بن مدین خط عربی را به وجود آوردند. باز روایت است که اول واضع خط اسماعیل علیه السلام است . . . ابن هشام گوید: واضع خط حمیر بن سبا است . . . باز عبدالرحمن بن زیاد بن انعم از پدرش روایت می کند که از ابن عباس پرسیدم که شما قریشیان این خط را از کجا آوردید ؟ ... گفت ما از «حرب بن امیه» فرا گرفتیم. پرسیدم او از کجا گرفت ؟ ... گفت : از عبدالله بن جدعان. پرسیدم عبدالله از کجا گرفت ؟ گفت از مردم انبار. پرسیدم آن مردم از کجا آوردند ؟ ... پاسخ داد از مردم حیره. پرسیدم حیره از کجا آورد؟ گفت : مردی از یمن از بنی کنده به آنان آموخت، گفتم این مرد از کجا آموخته بود ؟ ... گفت : از خفلجان کاتب وحی هُود پیامبر و روایات دیگر از این قبیل

ب) عقیده ی دانشمندان امروز

دانشمندان امروزی از خاورشناسان و دانشمندان پژوهشگر مشرق برآنند که خط اسلامی از خط نبطی تازه گرفته شده است که در شبه جزیره ی طور سینا منتشر بوده است. قدیم ترین سندی که به دست آمده است کتیبه ی معروف به «نقش نماره» است که تاریخ آن ۳۲۸ پس از میلاد است، دومین سند، کتیبه ی معروف به «نقش زبد» است متعلق به ۵۱۱ پس از میلاد و سند سوم، کتیبه ی «نقش حران» است که تاریخش ۵٦۸ پس ازمیلاد است. از این رو پژوهشگران بر این عقیده اند که خط اسلامی در سال های میانه ی دو سال اولی یعنی میان ۳۲۸ و ۵۱۱ به وجود آمده و آن سده ی چهارم یا پنجم پس از میلاد است.

به طور کلی گویند که خط اسلامی از شبه جزیره ی طورسینا نشأت کرده و در آغاز فرقی میان آن خط و خط نبطی نبوده است. در صحرای سوریه در منطقه ی دولت «بنی غسان» میان تاجران رایج گردیده و دگرگون شده و به وسیله ی تجار به مراکز تجاری و فکری حجاز منتقل شده و منتشر گردیده است. دور هم نیست که در این تغییرات مردم حیره و اتباع دولت «آل منذر» که با مکه و مدینه روابط تجارتی داشته اند نیز سهم داشته باشند. برخی نیز معتقدند که اعراب خط نبطی را از «حوران» در اثنای مسافرات خود به شام و به وسیله ی تاجران آموخته اند. عقیده ای هم هست که گوید عربان و نبطیان هر دو خط را از یمن گرفته اند و این عقیده هنوز پیروی نیافته است و عقیده ی نخستین صحیح است که خط عربی از خط نبطی و خط نبطی از خط آرامی گرفته شده است و یمنی ها هم مستقیمن خط مُسند را از آرامیان گرفته اند.

خطی که در قدیم ترین اسناد عربی دیده می شود مانند نقش زبد، نقش حران و سنگ قبر عبدالرحمن بن جبر به تاریخ ۳۱ هجری، که در مصر کشف شده است آغاز دو خط اسلامی کوفی و نسخ است، از سوی دیگر هم بر خلاف عقیده ی معروف که گوید خط ثلث و نسخ را «ابن مقله» از خط کوفی استخراج کرده است. می دانیم که خط نسخ از خط های قدیم اسلامی است و این خط و خط کوفی هر دو در یک عرض قرار دارند. چنین به نظر می رسد که نخست خطی بین نسخ و کوفی، چنان که در کتیبه های نام برده دیدیم، از خط نبطی گرفته شده است، سپس این دو خط به علل گوناگون و به سبب معاشرت با مردم کوفه که به جای حیره ساخته شد، از آن خط قدیمی جدا گردید و در آن از سوی خوش نویسان و کـُتـّاب تفنن هایی به کار رفت و اصلاحاتی شد تا بدین صورت درآمد و به این دو خط نیز بسنده نکردند بل گونه ها و شیوه های دیگری از آن ها هم پیدا شد

چیزی که از آثار اسلامی به دست می آید آن است که خط کوفی زودتر مشق شده و اصلاح گردیده و در آن استادانی پیدا شده اند و این خط به علت این که حروفش به تر از حروف نَسخ (که آن روزها تا دیری هر دو بی نقطه و بی اعراب نوشته می شدند) بود، یعنی حروف متشابهه کم تر داشت، ویژه ی نوشتن قرآن شریف، کتیبه ها و کتب علمی قرار گرفت، همچنان که نسطوریان و سریانیان خط سریانی و سطرنجیلی را و عبریان خط مُرَبّع را ویژه ی کتاب های مقدس دینی و کتاب های علمی قرار داده بودند، خط نسخ برای مکاتبه های خصوصی و رفع نیازهای عادی به کار می رفته است. در این سال های اخیر نامه ای از سوی محمد ص.. گراور شد به خط نَسخ قدیم و غیر زیبا که برخی از حروف کوفی هم در آن است و به خط اصلی اسلامی شبیه است و مُهر مدور محمد ص.. پای آن خورده است. باز ابن الندیم گوید : «... در خزانه ی مامون نامه ای بود از عبدالمطلب بن هاشم که بر پوست نوشته شده بود و گوید خط مذکور مانند خط زنان بود، یعنی بد تحریر شده بود و نامه ی محمد ص.. که بدان اشاره کردیم نیز از این نوع بوده است و سنگ قبر عبدالرحمن بن جبر هم که در مصر است همچنین بد، کج مج، کودکانه و ابتدایی است

ج) قلم های اسلامی

تاریخ خط فارسی پس از اسلام

 

ج) قلم های اسلامی

روایت ها در اقسام قلم های اسلامی قدری آشفته است، آن چه از مجموعه ی روایت ها به دست می آید آن است که قلم اسلامی از آغاز همان قلم «نبطی» بوده است که آن را «النسخی» و «الدارج» می نامیده اند و عرب مستقیمن از نبطی گرفته بود و بعد از معاشرت عرب ها با مردم حیره و بنای کوفه در کنار حیره، خطی که آن هم تقلیدی از خط «نبطی» بود شایع شد که او را «حیری» یا «جزم» می خواندند. ابن الندیم گوید : در آغاز دولت اسلام چهار خط معمول گردیده بود به این اسم : خط مکی، خط مدنی، خط بصری، خط کوفی، و در خط مکی و مدنی الف ها به سوی راست کج بود و در شکل او کمی خوابیدگی به سمت بالای انگشتان پدیدار بود، این چهار خط را «قُطْبَه» نامی در عهد بنی امیه کامل کرد و بعدها از این چهار خط اقلام دیگری استخراج گردید و در اوایل دولت بنی عباس دوازده قلم در نزد خوش نویسان متداول گردیده بود که مشهورترین آن ها به قرار ذیل است : قلم الطومارالکبیر؛ قلم الثلثین؛ قلم الثلاثین؛ قلم الزّنبُور؛ قلم المفتح؛ قلم الحَرَمْ؛ (ظ. الجزَمْ) قلم الموامرات؛ قلم العهود؛ قلم القصص؛ قلم الخرفاج

از این قلم ها باز قلم ها و خط های دیگری به وجود آمد و به بیست و پنچ قلم رسید و در عهد مامون عباسی خوش نویسی رنگ و آبی به خود گرفت و در آن عهد قلم المرصّع، قلم النسّاخ، قلم الرّیاسی (منسوب به مخترع خود فضل ذوالریاستین)،قلم الرّقاع، قلم غبارالحلیه، قلم الثلث، قلم المحقق، قلم المنشور، قلم الوشی، قلم المکاتبات، قلم النرجس و قلم البیاض نیز به وجود آمد. بیست خط از این خط ها از خط کوفی بیرون آمده بود که هر کدام ویژه ی نوعی از نوشته های مهم بود چون قرآن شریف، مجله ها، طومارها، نامه های درباری و برخی دیگر مانند خط نسخ، خط محقق، خط مشق، ثلث، مدور، ریاسی و رقاع خاص، کتاب ها، حدیث ها، شعرها و نامه نگاری های معمولی بود و از عهد مامون به بعد این خط ها ترقی کرد و قلم ریاسی متداول گردید، تا "ابن مقله" خط نسخ را موزون و زیبا ساخت و آن را لایق آن قرار داد که قرآن شریف را بدان خط بنویسند.

خلاصه

خط های اصلی عرب دو خط کوفی و نَسخ بوده است و از آن دو خط قلم های گوناگون به وجود آمد که برخی از آن ذکر شد و در سده های هفتم و هشتم هجری به تدریج خط کوفی رو به زوال نهاد و خط هایی که در آن زمان ها یعنی پس از سده ی هفتم معمول بوده است بدین قرار است : نسخ؛ ثلث؛ تعلیق؛ ریحانی؛ محقق؛ رقاع. و از این شش خط نیز بعدها خط های دیگر اختراع شد که باید اختراع آن را به ایرانیان نسبت دهیم که خلاصه ی آن نیز بدین قرار است.

قلم مقرمط

این خط را در کتاب های ادبی و تاریخی نام برده اند، شاید آغاز خطی باشد که بعدها بدان خط «باریک» - یعنی خطی که شبیه به شکسته یا شکسته ی نستعلیق بوده است - نام دادند.

قلم باریک

این نام در تاریخ های فارسی دیده شده است و شاید مختصر نویسی از خط رقاع یا مقرمط بوده است که حروف را کوچک و کوتاه کرده در نگارش های سردستی به کار می زده اند.

قلم نستعلیق

این قلم در سده ی دهم هجری شهرت کرد که در آغاز همان خط نَسخ بود که آن را کوچک کرده و حروف آن را کوتاه تر می نوشتند و نسخه هایی از این خط از سده های هفت تا نه هجری به بعد در دست ما هست و همه ی آن کتاب ها به زبان فارسی است، شاید پیش از این تاریخ هم از این نوع خط دیده شود، ولی آن همان است که ما در ضمن خط باریک از آن نام برده ایم، در سده های نهم و دهم خط نستعلیق روی به اصلاح نهاد و نخستین کسی که آن را خوب نوشت «میرعلی تبریزی» است، که معاصر تیموریه بود و پس از او «میرعلی هروی» و «ملاجعفر تبریزی» است که در عصر «بایسنقر» و «سلطان حسین بایقرا» (سده ی دهم) می زیستند و اصلاحاتی در این خط به کار برده اند. دیگر «سلطان محمد» و «سلطان علی مشهدی» است که در دوره ی بایغرا می زیسته اند، آخرین کسی که این خط را به کمال آورد، «میرعماد قزوینی» است و پس از او «ملاعلی رضای تبریزی» کتاب دار «شاه عباس» که به «علی رضای عباسی» معروف است و خط ثلث و نستعلیق را در کمال خوبی می نوشته است و پس از میرعماد، خوش نویسان زیادی در خط نستعلیق پیدا شدند که مشهورتر از همه در دوره ی اخیر «میرزا سنگلاخ بجنوردی» مولف «تذکره الخطاطین» و دیگر «میرزا فتح علی شیرازی» متخلص به «حجاب» و «میرزا غلامرضای کلهر» است که هم دوره ی «محمدشاه» و «ناصرالدین شاه» بوده اند و در این اواخر «عمادالکتاب» بود که چند سال پیش درگذشت و امروز هم خوش نویسان بسیار خوب داریم خط مزبور خطی است که در هند، ایران و افغانستان متداول و در مصر هم مورد توجه است اما متداول نیست

خط شکسته

خط شکسته همان خط باریک قدیم است که «عبدالمجید درویش» در اواخر صفویه آن را اصلاح کرد و وارد خط های رسمی نمود و کتاب های نفیس با آن نوشته، و امروز رو به زوال است و شاید صدسال دیگر به هیچ روی قابل استفاده نباشد، زیرا خیلی مشکل است و مانند خط تعلیق، رقاع و ریحانی از حد طبیعی مشکل تر و پیچیده تر است.

خط ثلث، تعلیق و نسخ

به وسیله ی «یاقوت مستعصمی»، «میرزا بایسنقر»، «شمس الدین هروی» و «خواجه اختیار» اصلاح شد و نسخ توسط «میرزا احمد نیریزی» جرح و تعدیل هایی شده و معمول است.

سند تازه : کتاب التنبیه علی حروف التصحیف لحمزه بن الحسن

نسخه ای از این کتاب در کتابخانه ی مدرسه ی مروی - که امروز جزو کتابخانه ی دانشکده ی حقوق است - دیده شد که خالی از غلط ها و تحریف ها نیست، ولی نسخه ای است قدیمی و تاکنون سوای این نسخه از این کتاب نسخه ی دیگری به دست نیامده است.

در این کتاب شرحی از خط ها، قلم ها و صنعت های نگارشی پارسیان عهد ساسانی وارد شده است، که چون با روایت ابن الندیم منقول از ابن المقفع تفاوت داشت به نقل و ترجمه ی آن روایات مبادرت ورزیدیم

«ولی قلم های پارسی گوناگون است و دارای هفت فن است و این معنی را «محمدالمؤید» معروف به «ابی جعفر المتوکلی» روایت کرده و چنین گوید که پارسایان در ایام دولت خویش از انواع ارادهای خود به هفت نوع کتابت تعبیر می نمودند و اسامی آن کتابت ها بدین قرار بود.

۱- رم دفیره،

۲- گَشته دفیره،

۳- نیم گَشْته دفیره،

۴فرْورده دفیره،

۵- راز دفیره،

٦- دَیْن دفیره،

۷- وَسف دفیره،

ملک الشعرا بهار

(وند ها ) پسوند ، پیشوند ، میانوند

پیشوند یک واژ وابسته ایست که به آغاز واژه ای می چسبد و معنای واژه را می ورداند

1. آ/ا/ان: این پیشوند برای نفی بکار می رود و هم ریشه و هم معنی a/an/ab می باشد. مانند: آوردن، انیران، امرداد، اریخت

1. ابر: این پیشوند برای بیان بزرگ نمایی به کار می رود و هم ارز super در زبان انگلیسی است. مانند: ابرمرد، ابررسانا، ابرپیچند

2. ابی: این پیشوند دیسه دیگر «بی» می‌باشد که از زبان اوستایی گرفته شده است و کاربردی مانند «بی» دارد. مانند: ابیراهی

3. اندر: دیسه ای دیگر از «در» است که هم ارز inter در زبان انگلیسی است و به معنی درون، میان یا میان دوچیز می باشد. مانند: اندرکنش، اندرهلیدن، اندرخورد، اندرشدن، اندراختریک، اندرابریک، اندراتمیک

4. ب(1): کاربرد این پیشوند در رساندن مفهوم دارنده گی چیزی است و دیسه کوتاه شده «با» است. مانند: بِخرد

5. ب(2): کاربرد دیگر این پیشوند در رساندن تاکید است که با فعل همراه می شود. مانند: بِرفت، بِشد

6. با: کاربرد این پیشوند در رساندن مفهوم دارندگی چیزی است. مانند: باخرد، با آزرم

7. باز: این پیشوند معنی دوباره می دهد. مانند: بازآمدن، بازگفتن

8. بر: کابرد این پیشوند بیشتر همراه فعل است و معنی بیرون، فرا، بالا ویا تاکید می دهد. مانند: برآمدن(طلوع کردن)، بررسیدن، برکندن

8. بس: این پیشوند معنی بسیار و چندین می دهد. مانند: بسپار، بسپارش

9. بی: کاربرد این پیشوند در رساندن مفهوم نادارنده گی چیزی است. مانند: بی مانند، بی خرد

10. بیش: این پیشوند معنی زیاد می دهد و هم ارز hyper در زبان انگلیسی است. مانند: بیش دمی، بیش رویش

11. پ: این پیشوند غالبا معنی ضد می دهد. مانند: پیراستن، پالودن

12. پاد/پت: این پیشوند معنی ضد می دهد و هم ارز anti در زبان انگلیسی است. مانند: پادزهر، پادساعتگرد، پادگردشگری، پادتن، پادگویی، پتیاره

13. پرا(پارا):این پیشوند از زبان اوستایی گرفته شده و هم ارز para در زبان انگلیسی است. مانند: پاراهور، پراسو، پارامغناطیس، پرآسه

14. پس: این پیشوند به معنی عقب (عقبتر از چیزی)؛ بعد (بعد از چیزی) است. مانند: پسرفت، پس بر؛ پسماند، پساویز، پس چهر

15. پسا: این پیشوند به معنی بعد (بعد از چیزی) است و هم ارز post در زبان انگلسیس است. مانند:پسانوگرایی، پسانوین

16. پی: این پیشوند به معنی پس (پس از چیزی)؛ بعد (بعد از چیزی) است. مانند: پیامد، پیجو، پیاینده

17. پیرا/پر: این پیشوند به معنی پیرامون (پیرامون چیزی) است که از زبان اوستایی گرفته شده است و هم ارز peri در زبان انگلیسی است. مانند: پیراپزشکی، پیرادندان، پرستیدن، پراکندن، پرناوش، پرگشتن، پیراپزشکی، پیرابین، پیراشامه

18. پیش: این پیشوند به معنی جلو (جلو از چیزی)؛ قبل (قبل از چیزی) است. مانند: پیشرفتن، پیشبرد؛ پیش نمایش، پیشامد

19. ترا: این پیشوند که غالبا به معنی ورا (ورای چیزی) است و از زبان اوستایی گرفته شده است هم ارز trans در زبان انگلیسی است. مانند: ترابری، تراگسیلش، ترافرستادن، ترانهش، تراکنش، ترافرازنده

20. تک: این پیشوند به معنی یک، تنها است و هم ارز mono و uni است. مانند: تک نگاری، تکپار

21. در: این پیشوند به معنی درون، میان یا گاهی بیرون می باشد. مانند:درآمدن، درکنش، درماندن، درشمیدن، درکشیدن

22. دژ: این پیشوند به معنی بد، با شیوه بد ویا ناجور بکار بردن می باشد. مانند: دژخیم، دژآگاه، دژدود

23. دش: دیسه ای دیگر از دژ می‌باشد و هم ارز dys در زبان انگلیسی است. مانند: دش دمی، دش زایی، دش آهنگی، دش میزی، دش اوباری، دش گواری

24. سر: این پیشوند غالبا همراه با فعل بکار می رود. مانند: سرآمدن، سررفتن، سرریز

25. فر: این پیشوند در رساندن مفهوم تکامل، کمال و والایی به کار می رود. مانند: فرنشین(رییس)، فرگشتن(تکامل یافتن)، فرآوری، فرآیند

26. فرا: این پیشوند به معنی والا و بالا بکار می رود. مانند: فراتاب، فرارفتن، فرابری، فرابنفش

27. فرو: این پیشوند به معنی فرود و زیر بکار می رود. مانند: فرورفتن، فروبنفش

28. نا: این پیشوند منفی ساز است. مانند: ناجوانمرد، ناخردمند، نارس

28. ن: این پیشوند معنی "به سوی" و "پایین" می دهداست. مانند: نگریستن، نشستن، نپاهش، نپاهیدن

29. وا: این پیشوند غالبا همراه با فعل بکار می رود. مانند: وارفتن، واماندن، واپاشی، واکنش

30. ور: این پیشوند گاهی به معنی بالا به کار می رود و کلا معایی متعددی دارد. مانند: وررفتن، ورآمدن، ورکشیدن

31. هم: این پیشوند هم ارز homo در زبان انگلیسی است. مانند: همبست، همراه

32. هو: این پیشوند به معنی خوب و نیک می‌باشد که از زبان اوستایی کرفته شده است که هم ارز Eu در زبان انگلیسی است. مانند: هونهنگ، هوپرورد، هوگواری، هوهسته، هومرگ

پسوند.

پسوند

پسوند یک واژ وابسته ایست که به پایان واژه ای می چسبد و معنای واژه را می ورداند.. آسا: پسوند چگونگی و مانندگی می باشد. مانند: شیرآسا، اهریمن آسا

2. آگین(گین): پسوند دارندگی و اتصال می باشد. مانند: برف آگین، زهرآگین، خشمگین

3. او: پسوند تصغیر و تحقیر است. مانند: ، شکمو،

3. اومند: پسوند دارنده گی است. مانند: تنومند، برومند، هستومند

4. اور: پسوند دارنده گی است. مانند: گنجور، مزدور، نمور

5. ا(1): این پسوند به بن مضارع می چسبد و صفت فاعلی مطلق می سازد. مانند: بینا، شنوا، روا

6. ا(2): این پسوند الف ندایی است و برای خطاب قراردادن کسی بکار می رود.. مانند: خداوندا، پروردگارا

7. ا(4): این پسوند از مشخصه ای صفت می سازد و صورتی دیگر از «نا» است. مانند: ژرفا، گرما، دازا، بلندا، پهنا

8. اد: این پسوند به بن مضارع می چسبد گاهی به معنی انجمنی است که فعلی را انجام می دهند و گاهی به معنی اسم مکان است. مانند: نویساد(هیئت تحریریه)، سگالاد؛ کناد، هماد(انجمن)، چکاد

9. اده: این پسوند به بن مضارع می چسبد و اسم افزار می سازد. مانند: سنباده(از سنبیدن)......به ضم...س...و ساکن ..ن...کسر..ب...به مینی....سوراخ کردن

10. ار(1): این پسوند به بن ماضی می چسبد و صفت فاعلی می سازد. مانند: برخوردار، گرفتار، مردار، نوشتار

11. ار(2): این پسوند به بن ماضی می چسبد و اسم مصدر می سازد. مانند: گفتار، رفتار، شنیدار

12. اک: این پسوند به بن مضارع می چسبد و به معنی «آنچه کنند» می باشد. مانند: خوراک، پوشاک، کاواک

13. ال: این پسوند اسم افزار می سازد. مانند: چنگال، پیچال، گودال، پیخال و واژگان نوساختهٔ تختال(slab)، پیچال(labyrinth)، برخال (fractal)، نگارال(graftal)

14. اله: این پسوند اسم می سازد. مانند: تفاله، پیچاله

15. اُم: کاربرد این پسوند در اعداد است. مانند: یکم، دوم، سوم

16. ان(1): این پسوند به بن مضارع چسبیده و صفت فاعلی می سازد. مانند: روان، گریان، سوزان

17. ان(2): این پسوند به بن مضارع چسبیده و از فعل قید می سازد. مانند: دوان دوان، جهان، کِشان

18. انه(1): این پسوند از اسم قید می سازد. مانند: دانشمندانه، پیامبرانه

19. انه(2): این پسوند از اسم صفت می سازد. مانند: مردانه، زنانه

20. ایک: این پسوند دیسه کهن تر از پسوند «ای» است که جدیدن به دست فرهنگستان زیانده شده است. مانند: روان شناسیک، زمین شناسیک، تاریک، نزدیک، باریک، پارسیک

21. این: پسوند دارنده گی و اتصال است. مانند: زرین، سیمین

22. اینه: این پسوند اسم ساز است. مانند: خاگینه، زرینه، سیمینه، آردینه(حلوا)

23. باز: این پسوند از اسم صفت مبالغه می سازد. مانند: قمارباز، آتشباز

24. بان: این پسوند صفت فاعلی که دلالت بر نگاهبانی و حفاظت می کند، می سازد. مانند: راهبان، پاسبان، دژبان

25. بد(پد): این پسوند بر دارندگی و اتصال دلالت دارد. مانند: سپهبد، ارتشبد

26. تر: این پسوند صفت تفضیلی می سازد. مانند: خوبتر، بدتر

27. ترین: این پسوند صفت مطلق(بهترینگی) می سازد. مانند: خوبترین، بدترین

28. چه(ژه): پسوند تصغیر است. مانند: موچه، موژه، نایژه

29. دان: پسوند مکان ساز است. مانند: نمکدان، شکردان

30. دیس: پسوند مانندگی است. مانند: ناودیس، تاقدیس، تندیس، سردیس، خاجدیس، دلدیس، بادام دیس

31. زار: این پسوند اسم مکان می سازد. مانند: لاله زار، سبزه زار

32. سار: پسوند مکان ساز است. مانند: یخسار، کوهسار، دیوسار

33. سان: پسوند ماننده گی، چگونگی است. مانند: دیوسان، شیرسان

34. ستان: پسوند مکان ساز است. مانند: باغستان، گلستان، بوستان

35. سرا: پسوند مکان ساز است. مانند: میان سرا، کاروان سرا، آهنگسرا، فرهنگسرا

36. سیر: پسوند مکان ساز است. مانند: گرمسیر، سردسیر

37. ش: این پسوند به بن مضارع می چسبد و اسم مصدر می سازد. مانند: روش، آموزش

38. فام: این پسوند به آلوده گی و رزیده گی بر چیزی دلالت می کند. مانند: زرفام، زرینه فام

39. ک: پسوند تصغیر یا تحقیر است. مانند: مردک، زنک، روباهک

40. کار: این پسوند از اسم صفت فاعلی می سازد. مانند: چوبکار، آهنکار

41. کده: این پسوند اسم مکان می سازد. مانند: دانشکده، پژوهشکده

42. گار: این پسوند به بن مضارع می چسبد و صفت مبالغه می سازد. مانند: آموزگار، پروردگار، فریفتگار

43. گان: این پسوند اسم مجموعه از چیزی می سازد. مانند: اندامگان(مجموعه اندام ها)، حسابگان، افزارگان

44. گاه: این پسوند اسم مکان می سازد و غالبا به بن مضارع افزوده به «ش» مصدر ساز می پیوندد. مانند: دانشکده، پژوهشکده

45. گر: این پسوند از اسم صفت فاعلی می سازد. مانند: پژوهشگر، رفتگر

46. گری: این پسوند اسم مصدر از شغلی می سازد. مانند: رفتگری، ریخته گری

47. گون: این پسوند بر چگونگی و مانندگی دلالت دارد. مانند: مهگون، پری گون، لاله گون

48. لاخ: این پسوند اسم مکان می سازد و بر دارنده گی فراوان یک چیز در مکانی دلالت دارد. مانند: سنگلاخ، دیولاخ

49. مان: این پسوند غالبا به بن مضارع یا بن ماضی چسبیده و اسم مصدر می سازد. مانند: پرسمان، گفتمان، گزیدمان(انتخابات)، گماشتمان(انتصابات)

50. مند(اومند): پسوند دارندگی است. مانند: دانشمند، بهرمند، فرهمند

51. نا: این پسوند از مشخصه ای صفت می سازد و صورتی دیگر از «نا» است. مانند: فراخنا، تنگنا، دازنا

52. ناک: این پسوند به آلودگی، دارندگی یا فراوانی بر چیزی دلالت می کند. مانند: فراخناک، چسبناک، نمناک

53. ند: این پسوند به بن مضارع چسبیده و اسم مصدر می سازد. مانند: روند، پیچند، مانند

54. نده: این پسوند به بن مضارع می چسبد و صفت فاعلی می سازد. مانند: بیننده، گواژنده(طعنه زننده

55. وار(1): این پسوند از اسم قید می سازد. مانند: دیوانه وار، فرشته وار

56. وار(2): این پسوند از اسم صفت فاعلی می سازد. مانند: بزرگوار، سترگوار، سوگوار

57. واره: این پسوند اسم انجمن یا هماد از کاری می سازد. مانند: جشنواره، سوگواره، اشکواره. این پسوند برای ساختن "نام" هایی بکار میرود که همانندی با یک چیز/کار (نام" دیگر را برساند ولی در ترازی کوچکتر و پایین تر از ان است، بدان میماند و به چم آن وابسته است ولی براستی خود آن نیست مانند

ماه - ماهواره که به جای " قمر مصنوعی" که پیشتر میگفتند درست شد. سنگ - سنگواره که به جای فوسیل بیشتر به کار میرود جشن- جشنواره که به چم فستیوال به کار می رود گوش - گوشواره

58. واری: این پسوند اسم مصدر می سازد. مانند: سوگواری، اشکواری

59. ور: این پسوند صفت فاعلی می سازد. مانند: دانشور، راهور، کنشور، پاسور(پلیس

60. وش: این پسوند بر چگونگی و مانندگی دلالت دارد. مانند: مهوش، پری وش، فرشته وش

61. وند: این پسوند بر چگونگی و مانندگی و گاهی دارندگی دلالت دارد. مانند: شهروند، دیووند

62. ه(1): این پسوند به بن مضارع می چسبد و اسم افزار می سازد. مانند: استره(از استردن)، ماله، رنده(از رندیدن)، تراشه.

63. ه(2): این پسوند به بن مضارع می چسبد و اسم مصدر می سازد. مانند: خنده، مویه، گریه، آموزه.

64. ی(1): این پسوند به اسم می چسبد و صفت ساز است. مانند: سنگی، هندی، سیگاری، شطرنجی

65. ی(2): این پسوند به اسم و صفت می چسبد و اسم ساز است. مانند: برادری، بزرگی، شیرینی، بیگانگی، عکاسی

66. ی(3): این پسوند بیشتر در زبان عامیانه به قید می چسبد و قید ساز است مانند: صبحی (در جمله ی: امروز صبحی دیدمش)

میانوند

میانوند یک واژ وابسته ایست که در میان دو واژه می آید و واژه نوی می سازد

1. آ/ا: مانند: سراسر، گرداگرد، دمادم، پایاپای، پیاپی

راز و رمز عدد هفت

در قلمرو ادبیات پارسی

هفت کنگره ی عرش الهی

ترا ز کنگره ی عرش می زنند صفیر ندانمت که در این دامگه چه افتاده است

«حافظ»

به طوری که از مفاد کتب اکثر عرفای بزرگ از قبیل مولانا جلال الدّین بلخی صاحب کتاب مثنوی معنوی در مبحث معراج مفهوم می گردد به طور خلاصه و فشرده هفت کنگره عرش و هفت ملکی که موکّل بر آن هستند کنایه از مراحل ثبوتی و ارتباط معنوی و سرّی هر انسان به سوی مبدأ پروردگار عالمیان است

در گرشاسب نامه اين عنوان آمده است: درختي كه هفت گونه بارش بود

درختی گشن رسته در پيش تخت كه دادي بر از هفت سان آن درخت

زانگور و انجير و نارنج و سيب ز نـار و تـرنج و بــه دلفــريـب

استاد نورالدّين ابوالبركات عبدالرّحمن بن نظام الدّين احمد بن شمس‌الدّين محمدحنفي جامي از شعرا و نويسندگان فاضل خراسان در سده نهم هجري است وبزرگترين استاد سخن و عارف و نويسنده و دانشمند بزرگ پارسي گوي است لقب اصلي عماد‌الدّين و لقب مشهورش نورالدّين است و تخلّص او در شعر«جامي» است و او خود گفته است كه اين تخلّص را به دو سبب برگزيده است نخست ا زآن روي كه مولد او «جام» بود ديگر آنكه رشحات قلمش از جرعه جام شيخ الاسلام احمدجام معروف به ژنده پيل سرچشمه مي‌گرفت

مولودم جام و رشحه ی قلمم جرعه ی جام شيخ الاسلامي است

لا جرم در جريده ی اشعار به دو معني تخلّصم جامي است

ميلاد جامي در بيست و سوم ماه شعبان سال817 هجري قمري اتّفاق افتاده است او در شمار صوفيان زمان خود بوده و از سلسله نقشبندي است

جامي بعد از چند سفر كه در بلاد خراسان و يا بين النّهرين كرده بود مهمترين سفرش در سال877 هجري قمري به حجاز بود. در اين سفرها از بغداد آزرده خاطر شد ودر غزلي گويد

از ناكسان وفا و مروّت طمع مدار وز طبع ديو خاصيت آدمي مجوي

جامی در هرات روز جمعه هيجدهم محرم هنگام اذان صبح از سال898 هجري در هشتاد و يك سالگي بدرود حيات گفت

دريغا كه بي ‌ما بسي روزگار برويد گــل و بشگفـد نو بــهار

بسي تير و ديماه و ارديبهشت بيايد كه ما خاك باشيم و خشت

جامي نه تنها شاعر بزرگ بود بل در فنون علوم دين و ادب و تاريخ نيز مهارتي به سزا داشت امير عليشير نوایی كه خود از فضلاي عصر بود در وصف كمالات جامي گفته است

عاجز از تعداد اوصاف كمال اوست عقل انجم گردون شمردن كي طريق اعور است؟

آثار جامي ازنظم و نثر بسيار است تمام آثارش را 99 گفته‌اند لكن آن مقدار كه معلوم و در دست است حدود پنجاه اثر و به قولي مجموع تأليفاتش از نظم و نثر به موافق شماره حروف تخلّص او «جامي» پنجاه و چهار دفتر و رساله است

در مرثيه جانگداز پسرش صفي‌الدّين چنين گويد

زير گل تنگدل اي غنچه رعنا چوني ؟ بي تو ما غرقه به خونيم تو بي ما چوني

سلك جمعيّت ما بي تو گسسته است زهم ما كه جمعيـم چنينيـم تو تنـها چــونـي

بي تو در روي زمين تنگ شده بر من جاي تو كه در زير زمين ساخته اي جاچوني

هفت اورنگ جامي كه از زبده ترين آثار او تشكيل مي‌شود

این هفت سفینه در سخن یک رنگ اند وین هفت خزینه در گهر همسنگ اند

چون هفت برادرند بر این چرخ بلنـــــد نامی شده بر زمین به هفت اورنگ اند

شامل اين مثنوي ها است

1. سلسله الذّهب «زنجير طلا» : مانند حدیقه سنایی ، بر وزن «فاعلاتن مفاعلن فعلن» سروده شده، در ذکر حقایق عرفانی و مباحث فلسفي و ديني و اخلاقي است، و ضمناً اعتراضاتـی است که بر شیعیان جهان روا داشته است روی این اصل از بغداد رانده شد. وی در این مورد گوید

از ناکسان وفا و مروّت طمع مدار وز طبــــع دیو خاصیت آدمی مجوی

و شاه اسماعیل صفوی پس از تسخیر هرات قبر او را منهدم ساخته و خرابش کرده است

2. سلامان و ابسال : يكي ديگر از هفت مثنوي، بر وزن «فاعلاتن فاعلاتن فاعلن» سروده شده است، داستاني است كه اصل آن يوناني بوده و جامي آن را به نام يعقوب بيك پسر اوزون حسن آق‌قويونلو به نظم آورده است. سلامان فرزند ارمانوس پادشاه روم بود زني هيجده ساله به نام ابسال دايگي او را به عهده گرفته بود. سلامان عاشق ابسال مي‌شود پدرش همین که از عشق آنها مطلع می شود شروع به نصیحت و موعظه پسر می نماید ولی موثر واقع نمی شود پسر از ترس پدر با معشوقه اش فرار مي‌كنند و به غربت مي‌افتند و سختيها مي‌بينند و دست به هم داده خود را به دريا ميزنند، ابسال ميميرد ولي سلامان زنده مي‌ماند اصل حکایت فوق در زبان یونانی بوده و خواجه نصیرالدّین طوسی آن قصّه را در شرح اشارات آورده است و جامی آن را به پارسی منظوم نقل می نماید. همچنین ابن سينا در كتاب «الاشارات و التّبنيهات» بدان اشاره دارد. اين مثنوي حاوي اشارات عرفاني و اخلاقي همراه با حكايات و تمثيلات است.

چیست آن ابسال در صحبت قریب وآن سلامان ماندن از وی با شکیب

3. تحفة الاحرار

ادامه دارد..................................

 راز و رمز عدد هفت در قلمرو ادبیات پارسی

3. تحفة الاحرار

منظومه اي است به بحر سریع «مفتعلن مفتعلن فاعلن» در وعظ و تربيت همراه با حكايات و تمثيلات بسيار در بيست مقاله

اين مثنوي به شيوه مخزن الاســـرار نظامي و مطلع الانــوار امير خسرو بلخی دهلـــوي است و دليل نام گذاريش به تحفه الاحرار آن است كه به نام خواجه ناصرالدّين عبيدالله نقشبندي شيخ سلوك آن عصر كه معروف به «خواجه احرار» بوده و به سال 885 سروده شده است.

تحفه الاحرار لقب دادمش تحفه به احرار فرستادمش

4. سبحة الابرار

منظومه اي است، بر وزن رمل مسدّس «فاعلاتن فعلاتن فعلن» در ذكر مقامات سلوك ، تربيت ، تهذيب ، اصول عرفاني و اخلاقي كه شاعر آن را در چهل «عِقد» تنظيم كرده كه عبارتند از: در كشف حقيقت دل- در شرح سخن و سخنوري- در گفتار موزون- درشرح معنوي تصوّف و اغراض آن- در كشف راز پرهيزگاري- در اميد و رجا و درجات آن- در محبّت و مهرورزي- در آزادگي و حرّيّت- در جوانمردي و فتوّت در بردباري و حلم تا چهل عِقد.

این منظومه حکایتی است شیرین که با این بیت شروع می شود.

چارده ساله مهی بر لب بام چون مه چارده در حُسن تمام

5. يوسف و زليخا

قصّه در بحر هزج مسدّس «مفاعیلن مفاعیلن مفاعیل» اصل قصّه و داستان از عربی به فارس نقل شده است ولی تعبیرات و تشبیهاتی که ایرانی ها بر آن اضافه کرده اند رنگ دیگری به خود گرفته است.

این قصّه معروف مشروحن در تورات و قرآن کریم ذكر شده است. در قرآن سوره 12 به نام یوسف ع.. است. که 111 آیه دارد و در سال یازدهم بعثت در مکه پس از سوره هود نازل شده ، سرگذشت عبرت آمیز يوسف ع.. پسر یعقوب ع.. پیامبر می باشد اما اسم زليخا در تورات و قرآن کریم نیامده و معلوم نیست عنوان مزبور را از کجا اخذ و نقل کرده اند. جامي اين منظومه عالي داستاني و عشق‌ را براي نظيره سازي با خسرو شيرين نظامي آفريده است.

6. ليلي و مجنون

عشق نامه اي است به پيروي از ليلي و مجنون نظامي گنجوي در سال889 هجري سروده شده كه داراي 3860 بيت مي‌باشد.

چنانكه خود گويد

كوتـاهـي اين بلنــد بنيــاد در هشتصـد و نه فتـاد و هشتاد

ورتو به شمار آن بري دست باشد سه هزار و هشتصد و شصت

اصل اين داستان از عربي به پارسي راه يافته و مجنون كه اسمش قيس بني عامر است پسر عموي ليلي بوده است.

ليلي و مجنون جامي، توسط شزيchezy به فرانسه و هارتمنHartman به آلماني ترجمه شده است.

7. خردنامه اسكندري

به بحر متقارب «فعولن فعولن فعولن فعول » می باشد. این کتاب یک مجموعه اخلاقی و ادبی است که با این بیت شروع می شود

الهی کمال الهی تـــراست جمال جهان پادشاهی تراست .

خردنامه اسكندري به شيوه ی اسكندرنامه نظامي گنجوي در ذكر حِكم و مواعظ ، از زبان فيلسوفان يونان كه هر يك را به عنوان خردنامه ناميده است مانند خردنامه ارسطاطاليس و خردنامه سقراط يا فيثاغورث يا افلاطون. اين منظومه در سال890 هجري به نام سلطان حسين بايقرا منظوم شده.

جامی یک مثنوی هم در مناسک حجّ منظوم ساخته که آن نیز مانند تحفة الاحرار به بحر سریع «مفتعلن مفتعلن فاعلن» است.

ای ز گلت تـــــــازه سر حب دل ماند ز حب وطنت پا به گل

خیز که شد پرده کش و پرده ساز مطرب عشاق به راه حجـــاز

از جمله منظومه های جامی یکی هم تجنیس اللغات است.

جامی در فنّ معمّا هم چهار کتاب به عناوین «کبیر» ، « متوسط» ، «صغیر» و « اصغر» تالیف کرده است

تأليفات منثور جامي نيز 7 كتاب به شرح زیر است.

1- نفحات الانس من حضرات القدس: اين كتاب در سال883 هجري تأليف يافته و آن شرح حال614 تن از فضلا و علما و مشايخ صوفيّه را حاوي است. اصل اين كتاب عربي بوده موسوم به «طبقات الصوفيّه» است كه بعدها خواجه عبدالله انصاري آن را به زبان هروي تقرير و توسيع نموده سپس جامي به حسب دستور امير عليشير نوایي آن را به فارسي ادبي در آورده و شرح حال مشايخ تا زمان خود را برآن افزوده است.

2. لوايح: رساله است در سير و سلوك صوفيّه به نظم و نثر فارسي مشتمل بر سي و سه لايحه و يك خاتمه هر لايحه شامل موضوعي از مراحل توحيد ربّاني و سير و سلوك عرفاني اين رساله داراي عباراتي موجز و مختصر و مفيد است كه نكته هاي بديع عرفاني را با رباعيّات نغز و دلنشين بيان مي‌كند يكي از لايحه ها چنين آغاز مي‌شود: آدمي اگر چه به سبب جسمانيّت در غايت كثافت است امّا به حسب روحانيّت در نهايت لطافت است، به هر چه توجّه كند رنگ آن پذيرد.

گر در دل تـو گل گذرد گل باشــي ور بلبل بي قــرار بلبــل باشي

تو جزوي و حق گل است اگر روزي چند انديشه گل پيشه كني گل باشي

3...کتاب لوامع فی شرح الخمریه

ادامه دارد

 راز و رمز عدد هفت

در قلمرو ادبیات پارسی

 

3. كتاب لوامع في شرح الخمريّه

اصل خمريه قصيده اي است عربي در توحيد و سلوك ناظمش عمربن ابي الحسن حموي شهير به «ابن فارص» بوده است. اين قصيده به عربي و فارسي شروحي دارد كه از آن جمله شرح جامي است به نام «لوامع» و در سال 875 تحرير شده است

4. شواهدالنبّوه: در حقيقت تتميم كتاب نفحات الانس است

5. اشعة اللّمعات: به نثر فارسي در سلوك، شرح كتاب لمعات «فخرالدّين عراقي همداني» به درخواست وزير اميرعليشيرنوایي نوشته و مشتمل است بر مقدّمه‌اي و 28 لمعه

6. بهارستان: كتابي است به شيوه و سبك گلستان سعدي داراي نظم و نثر اخلاقي به نام فرزندش ضياء الدّين يوسف تأليف كرده به سال892 هجري چنانكه گويد

تكاپوي خامه در اين طرفه نامه كه جامي برآن كرد طبع آزمائي

به وقتي شد آخركه تاريخ هجرت شود نهصد ار هشت بروي فزایي

بهارستان جامي در هفت روضه است و آن را «روضة الاخيار و تحفة الابرار» هم مي‌نامند شرح حالي از شعرا در روضه هفتم دارد

7. نقدالنصوص في شرح نقش الفصوص: در تصوّف و اصطلاح اهل سلوك به فارسي در حكمت و عرفان و در شرح وتفسير عقايد شيخ محي الدّين عربي «متوفي 628 هجري قمري» مولّف فصوص الحكم و مختصر آن يعني نقش الفصوص است در اين كتاب جامي اقوال مفسّرين ديگر خاصّه عقايد شيخ صدرالدّين محمد قونيوي را نيز داشته است. تأليف آن به سال863 بوده است. در مورد جامي از تحقيقات ارزشمند استاد بزرگوار جناب آقای كاظم خوش خبر استفاده شده و جاي تشكّر است

هفت قصيده يا سبعه معلّقه «مونث معلق» زني كه شوهرش گم شده زني كه نه شوهر حاضر دارد و نه مي‌تواند شوهر ديگر اختيار كند ضمناً مطلّقه هر يك از معلّقات را گويند و آن نام هفت قصيده منسوب به هفت تن از شاعران دوره جاهليّت عرب است كه در نوع خود بي نظير بودند. گويند اين قصاید را به خاطر بلاغت و فصاحتي كه داشته است از ديوار خانه كعبه آويخته بودند و اثر طبع مرداني چون

1ـ اِمْرَؤالقيسْ

2ـ طَرفه بن عَبد

3ـ زُهير بن ابي سلمي

4ـ از ابوعقيل لبيدبن ربيعة العامري

5ـ عمر و بن كلثوم بن مالك

6ـ عنتره بن شداد

7ـ الحارث بن حلزه

هفت اورنگ

در صورت فلكي به هفت اورنگ موسوم است

1- هفت اورنگ كهين يا دبّ اصغر يا بنات النعش صغري كه به شكل «خرس» نمايانده شده است و روبروي بنات النعش كبري قرار دارد وآن را خرس كوچك نيز نامند

2- هفت اورنگ مهين يا دبّ اكبر يا بنات النعش كه هفت خواهران و هفت برادران نيز ناميده اند و آن را خرس بزرگ نيز گويند

هفت گنج خسرو پرويز نام داستاني است از جمله360داستان باربد كه در فرهنگهاي فارسي آمده و نظامي در خسرو شيرين آن را به نظم آورده است و اين داستان در وصف ثروت خسرو پرويز است كه آن هفت گنج نام دارد

1-گنج عروس 2-گنج باد آورد 3-گنج افراسياب 4-گنج سوخته 5-گنج خضراء 6-گنج شاد آورد 7-گنج بار

فردوسي هم هفت گنج را به نام هفت گنج ديبه ی خسروي نگاشته است

شاهنامه سلطنت خسرو پرويز، گفتار اندر بزرگي خسرو

نخستين كه بنهاد گنج عروس زچين و ز بُر طاس و از هند و روس

دگر گنج باد آورش خواندند شمــارش بكــردند و در مـانـدنــد

دگر آنكه نامش همي بشنوي تو خـوانــي و را ديـبــه خســــروي

دگر نامـور گنـج افراسيـاب كه كس را نبود آن به خشكي و آب

دگر گنج كش خواندي سوخته كز آن گنـج بُد كشــور افروختــه

دگر گنج كز در خوشاب بود كه بالاش يك تيـــــر پرتاب بـــود

كه خضرا نهادند نامــش روان همـــان نـــامور كاردان بخــــردان

دگر آنكه بد شاد ورد بزرگ كه گويند رامشگران ستـــرگ

_ _ ___ __ _ _ ___ __ ___ ___ __ _  _ _

معنی چند از اصطلاحات عرفانی

مقدمه

در هريک از مشرب هاي فکري چه خاص ، چه عام، واژه ها مبين مقصود و منظور گوينده آن مسلک و مرام دريافت شود

اولين گام در درک معاني و مفاهيم واژه هاي هر مسلک و مکتب ، آشنايي و فهم کلمات و عبارات مورد استعمال در ادبيات شفاهي و به ويژه مکتوب آنان است

اينکه روي ادبيات مکتوب و مستند تاکيد گرديد به جهت آنست که گاه در گفتارهاي شفاهي گوينده در صدد تمثيل مقاصد و اغراض خود است که ميتوان به قول هاي متداول و معمول در عبارات روزانه تعبير کرد اما در بخش کتابت و نوشتاري اين قضيه شکل خاصي به خودش مي گيرد و آن گفتار بر اساس سبک و سياق خاصي است که اگر مخاطب ياشنونده کمترين آگاهي از آنچه قصد متکلم تفهيم آن را دارد نداشته باشد نه تنها چيزي عايدش نخواهد شد بل چه بسا در قلب و درگگوني آنچه گفته شده يا شنيده نيز صاحب اثر باشد بخصوص در نقل روايات.

ادبيات عرفان و تصوف نيز چنين است. اشتراکات لفظي آن با بخش فلسفه در تشريح پايه هاي اعتقادي و استفاده از گفتار منظوم و مسجع در زيبا بخشي کلام نمونه هاي اين سبک ازگفتار است

کلام صوفيه مبتني بر خلاصه گويي و کلي گويي و در رمز و راز سخن گفتن است اما شوريده گي کلام آنان در اشعار و يا اقوال موزون اينان همواره متمايز از آنچه بوده که در قالب نيت هاي مجازي به تقرير آمده

حديث مي و مطرب و مستي و گل و بلبل و زلف و گيسو و يار و شب و وصال و هجر  تا خم ابرو و قبله دل و خال لب همه و همه توصيفي زيبا و دل انگيز از مشاهدات روحاني صوفيان و عارفان و اهل دل دارد که سعي کرده اند اين واژه ها را به صورت کنايه و استعاره و گاه تشبيه به کار برده تا ضمن اداي حق مطلب به حفظ جنبه اسرار گونه اين باورها نيز خدمتي کرده باشند

ضمن اينکه اشاره به اين نکته هم شود فرهنگ ما فرهنگ شادي و عشق و مستي بوده و در دوره هاي تاريخي تا قبل از اسلام به واسطه آنکه کمتر درگير تهاجمات خارجي و قتل و غارت مهاجمان بودند از شور و شادي و شعف خاصي برخوردار بودند و کشور گل و بلبل مصداق اين خصيصه بوده

آنچه در اين بخش به عنوان اصطلاحات تقديم مخاطبان ميشود گزيده اي از انبوه کلمات و عبارات است که در متون عارفانه و صوفيانه با آن مواجه ميشويم و بر اساس عمومي تعريف شده است آن بخش از کلمات انتخاب شده اند که ضمن کاربرد بيشتر آنها در اين دسته از متون ، مبناي فهم ساير عبارات عارفان و صوفيان و اشعار آنان مي باشد و مدخلي است در ورود به حريم اهل دل

..... ... .... ...... ..... .... .... .. .. ....

منابع مورد استفاده بخش اصطلاحات

1-فرهنگ اصطلاحات دکتر جوادنوربخش ( دوره 8 جلدي)

2-فرهنگ اصطلاحات عرفاني دکتر سجادي

======================

آب حيات

چشمه ايست در ظلمات که هر کس از آن بنوشد زنده گي جاويد پيدا ميکند.کنايه از چشمه عشق ومحبت است

آب حيوان

تابش انوار وتجليات الهي را گويند

آغوش

دريافت رموز واسرار الهي را گويند

آن

حد فاصل ميان گذشته و آينده

آیينه

قلب انسان کامل است

ابد

امتدادزمان در طرف آينده است و در نزد اهل تصوف ابد وازل از صفات و ويژه گيهاي حق تعالي است. فرق ابد و ازل در آنست که ازل را آغاز ي نيست و ابد را پايان

ابر

نزد صوفيان ابر حجابي است که سبب وصول شهود باشد به واسطه کوشش واجتهاد

اجابت

عهد وپيمان بنده است با حق

اشاره

خبر دادن از مراد است بدون عبارات والفاظ

امتحان

بلايي از جانب حق تعالي بر دل سالک تا غير حق را از دل او پاک کند

انس

اثر مشاهده جمال الهي است در دل سالک. انس اعتماد به خدا و آرامش به او واستعانت از اوست

باده

عشق صوفيان مبتدي را گويند. عشقي که ضعيف است و اين براي عوام نيز در ابتداي سلوک موجود است

باده صافي

عشق بي آلايش است. عشقي خالي از هر عيب ونقص. فارغ از لذت وصل يا درد دوري وحرمان

باد صبا

عبارتست از نفخات رحمانيه از جانب مشرق روحانيات. اشاره به نفس ودم رحمت خد

بار امانت

مراد از امانت تکليف و عهد و پيمان الهي است

باران

کنايت از فيض حق تعالي است و رحمت اوست که از عالم غيب بر جهان امکان صادر ميشود و ممکنات بر حسب مراتب وميزان استعداد خود از آن بهره مند ميشوند. غلبه عنايات الهي نيز ميباشد

باغ

جهان خرم روحاني است

بال : نزد صوفيه روشنايي قلب و نراني شدن آن به واسطه علوم ومعارف الهي است

بت

مقصود ومطلوب را گويند

بتخانه

دل عارف کامل است و نيز اشاره دارد به عالم جبروت

بتکده

باطن عارف کامل که در آن ذوق وشوق معارف الهيه بسيار باشد

بحر

مقام ذات و صفات بي نهايت حق است که تمامي موجودات به مثال امواج اين درياي نامتناهي هستند

بقاء

نسبت فرد است به حق. بقا نام است براي آنچه باقي وپايدارماند بعداز فناشواهد وسقوط آن

بلاء

امتحان حضرت دوست است که هرچقدر اين بلا زياد شود گوياي قربت ونزديکي او به حق است

بوسه

فيض وجذبه باطن است

پرده

حجاب ميان عبد ومعبود است. به مانع ميان عاشق ومعشوق هم اشاره دارد

پياله

تعیين هاي هستي ميباشد که همه آنها آیينه حق هستند. کنايت از محبوب نيز ميباشد. صفاي ظاهر وباطن که هرچه در او باشد عيان ميگردد

پير : دوستي حق را گويند وقتي که طلب وخواستن به تمام وکمال باشد از آن جهت که استحقاق اين دوستي را دارد. به معناي مرشد ومراد نيز هست

پيرخرابات

منظور محبوب است که جز خداي نيست.کاملان و راهنمايان طريقت

پيرمغان

پير طريقت و مرشد کامل

پيرميکده

پير طريقت است که بدان پير ميخانه نيز گويند

پيمانه

تعبير ديگريست در بيان دل سالک وصوفي

تواجد

طلب وجد نمودن است. اظهار حالت وجد وشادي روحاني است بي آنکه وجدي باشد بدانگون که فرد در مثال افراد واجد باشد براي کسب فيض

تجلي

نور مکاشفه است که از حضرت حق بر دل عارف ظاهر ميگردد و دل را مي سوزاند و سالک را مدهوش ميگرداند

تسليم

رها کردن تدبير به اختيار خويش است و استقبال از قضا الهي به رضايت

توفيق

جريان امور است بر وفق مراد و ميل حق و حقيقت و فراهم آمدن اسباب کار است. توفيق موهبت الهي است که نصيب هر کس شود وي را به آنچه ميخواهد ميرساند

توکل

متکي شدن به حق و از خود و خلق نظر برداشتن است .دلبستگي و اعتماد کامل است به پروردگار

جام

اشاره دارد به دل صوفي. عالم هستي را نيز به جام تعبير ميکنند چون فيض حيات را از صاحب حيات دريافت کرده است

جان

روح انساني است . کنايت از نفس رحماني وتجليات حق است

جان افزا

بقا و ماندگاري سالک است به اين صفت و فنا در وي راه ندارد

جبروت

حدفاصل ميان جهان ملک وملکوت را گويند

جذبه

زلف و تعابیر عارفانه و عاشقانه آن در شعر فارسی

چکیده زلف از اصطلاحاتی است که در ادبیات و شعر عاشقانه و عارفانه کاربرد بسیار فراوان داشته است

این اصطلاح در منابع عرفان و تصوف فاقد تعابیر جامع و مانع است اما شاعران فارسی گو در اشعار خویش تعابیری لطیف، باریک، دقیق و مفصل از زلف ارایه نموده اند. زلف چهار تعبیر و معنای عمده دارد.

1- کثرات و تعینات در مراتب هستی 2- حجاب وجه غیبی احدیت و حاجب درگاه جمال و جلال الوهیت 3- تجلیات جمالی و جلالی ذات لابشرط غیب الغیوب 4- طریقت سلوک و ریسمان و کمند هدایت ربوبی. واژه های کلیدی: زلف، گیسو، طره، مو، عرفان، شعر، حجاب، طریقت، تجلی، کثرات.مقدمه متون شعر فارسی عموماً عواطف و عوالم درونی انسان به ویژه عواطف عاشقانه و عارفانه را به رشتة بیان و تصویر کشیده است.

زبان این متون برای به تصویر کشیدن عواطف انسانی عمدتن زبانی شاعرانه و نمادین است و ابزار بیان در این زبان - علاوه بر الفاظ عام شاعرانه -اصطلاحات و نمادهای خاص شعری است که می توان از آنها به نمادها یا اصطلاحات عاشقانه و عارفانه یاد کرد.

این اصطلاحات گاه تعبیری حقیقی دارد؛ مانند «هجران، عتاب، عشق، همت، تجلی، چشم، گیسوانِ سیاه چشم نواز، ابروان کمان وش و..» گاهی نیز حامل معنایی مجازی و رمزی است و شاعر از آن اصطلاحات تعبیر یا تعابیری دیگر اراده می کند مانند «سرو، لب، می، ساقی، چشم، گیسوان سیاه چشم نواز، ابروان کمان وش، نرگس، جام، سوسن، یاسمن، ماه، سهیل و…» این روش بیان موجب خواهد شد که زبان شعر هم عاشقانه شود و هم عارفانه و مخاطبان شعر از این طریق قادر خواهند بود هر دو عاطفة عاشقانه و عارفانه را- از منظر مجاز و حقیقت- از آن شعر دریابند؛ به همین دلیل این نوع بیان شعری دارای مخاطبان متعدد نیز خواهد بود. بدیهی است که تحقیق و مطالعه در زبان و بیان عارفانه و عاشقانه شعر، مخاطبان را در پی بردن به معانی و تعابیر آن یاری خواهد کرد. از الفاظ و اصطلاحات رمزی که اهمیت فراوان در زبان و بیان شعر عارفانه و عاشقانه دارد، اصطلاح «زلف»(1) است. این اصطلاح به صورت عام و در کنارمترادفهایی چون «گیسو، طره، جعد، مو» و … از پرکاربردترین اصطلاحات عارفانه و عاشقانه در شعر فارسی به شمار می آید.

زلف در لغت دربارة ریشه لغوی «زلف» سه نظر متفاوت بیان شده است. نظر غالب آن است که زلف از ریشه زبانهای پارسی بوده و در اوستایی به صورت Zafran به کار می رفته است، این کلمه سپس به اشکال گوناگون زفرین، زوفرین، زورفین، زرفین و زلفین رواج یافته است. زرفین یا زلفین حلقه یی بوده است که بر چهارچوب درب نصب می کردند و زنجیر در را بر آن می افکندند(2). در «لسان العرب» آمده است: «الزرفین: جماعه الناس و الزُرفین و الزرفین حلقه الباب… الجوهری: الزُرفین و الزِرفین فارسی معرب. و قد زرفن صُدغَه کلمه مولده (ابن منظور، ذیل «زرفن»). در کتاب «الالفاظ الفارسیه المعربه» نیز به معرب بودن زرفین اشاره شده است: «الزرفین: تعریب زورفین و هو حلقة للباب» (ادّی شیر، ذیل «الزرفین»). همچنین در زبان عربی جملة «قد زَرفَن شَعره» به معنای «جعلها کالزرفین» به کار رفته است (المنجد، ذیل «زرفن»). از این منابع و منابع دیگر چنین بر می آید که موی سر و حلقه ها و یا شکل خمیده آن را به حلقة در (زرفین) و شاید سیاهی مو را به سیاهی حلقه آهنین در همانند می کرده اند. ضمن تأیید این نظر باید پذیرفت که به کار رفتن کلمات «زُلَف» و «زُلفی» و مشتقات دیگر این ریشه در قرآن کریم در تخیل و تصویرگری شاعران فارسی تاثیر مستقیم داشته است. از همین جا است که دو دیدگاه دیگر دربارة ریشه لغت زلف پدید آمده است؛ عده یی بر آن اند که زلف لفظی است عربی و به معنی پارة شب، چنان که در آیة 114 سوره هود آمده است: «و اقم الصلوه طرفَیِ النهار و زُلفاً من اللیل…».(3) به نظر می رسد عده یی از شاعران، زلف را در اشعار خود با نظر به همین معنا به ویژه با تأثر از قرآن کریم به کار برده اند و گویا به مناسبت همین معناست که تعدادی از شاعران، زلف را به صورت «زلفَین» مثنا نموده اند و مراد آنان از زلفین دو طرف موی معشوق است که همچون شب سیاه اند. روشن است که تثنیه زرفین (=زلفین) با نشانة تثنیة عربی نادرست است؛ به همین جهت آن را با صفت شمارشی «دو» مثنا کرده اند: دو زلفین. بسیار دور به نظر می رسد که شاعر، زلف را با نظر به ریشه فارسی آن (زرفین و زلفین) به صورت مثنای عربی به کار برده باشد؛ به همین دلیل، تأثیر «زلَف» عربی به معنی پاره شب در کاربرد زلف در شعر فارسی بی وجه به نظر نمی رسد به ویژه که تناسب زلف و شب در اشعار فارسی بسیار فراوان، واضح و قابل تأمل است و حتی وجه کاربرد زلف در شعر فارسی گاه تنها از بابت رنگ سیاه و شبگون آن بوده است و نه شکل حلقه مانند آن: دوش گشودی به چهره «زلف شب آسا» شرح نمودی حدیث نور و ظلم را (فروغی بسطامی، 1376، ص 69) تا نگشاد این گره وهمسوز «زلف شب» ایمن نشد از روی روز (نظامی، مخزن الاسرار، 1363، ص 34) نظر گروهی دیگر آن است که «زلف» لفظی عربی و به معنای قرب و نزدیکی است(4) به ویژه که این لغت نه بار به اشکال گوناگون در قرآن کریم به کار رفته است(5). این گروه، مناسبت زلف با معنای قرابت و نزدیکی را از جهت نزدیکی زلف به رخ استنباط کرده اند. این نظر را تنها می توان برداشتی

****

استعاره های سیّال در شعر..... بيدل رح

در سبک عراقی واژه هایی به خصوص و تصاویر و تشبیهات و استعاره هایی به جا افتاده، سنگ بناهای شعرند و در معماری سنتی شعر عراقی از همان ها استفاده می شود. این سنگ بناها در طــول سالیان چنان صیقـــل خورده کــه بهــره گیری از آن ها کلام هر شاعری را یک دست می کند، و از طرفی از آن تصاویر محدود و مشخص، استعاره هایی به وجود آمده که کارکردی مشخص دارند. به عنوان مثال در سبک عراقی برای پدیده هایی هم چون اشک، چشم، و گل استعاره هایی انگشت شمار وجود دارد. اما در سبک هندی ـ که انقلابی در صورِ خیال و ترکیب های شعـــری است ـ واژه های شعــری و استعاره ها چنان که در سبک عراقی دیده می شود، مشخص و خاص نیستند. تقریباً هر واژه ای می تواند برای انتقال معنی و احساس در شعر آورده شود و به همین ترتیب هر تشبیه و استعاره ای مُجاز است به انقلاب شعر کمک کند. در شعر بیدل که اوج تصویرپردازی و تخیل سبک هندی است، تصاویر نامحدودند. اما با توجه به نگاهِ استعاری بیدل که هر چیزی را به شکل ذهنیت خود می آورد، تصاویر و استعاره های مختلف روی در جهتی خاص می گذارند. در واقع نگاه بیـــدل، اشیاء و مفاهیم را به هم سویی و هم سانی فرا می خواند. می توان چند نمونه ی اصلی از ایــن هم سویی و هم سانی ها را در گزاره های زیر بیان کرد

گزاره ی الف

جهان و پدیده هایش همگی شگوفا می شوند و گل می کنند

گزاره ی ب

جهان و پدیده هایش همگی در حرکت خود به عجز و یأس و در نتیجه به حیرت و بی کاری می رسند

گزاره ی ج

جهان و پدیده هایش همگی برای رهایی (رسیدن به آرامش) وحشت زده می رمند.

گزاره ی «الف» «تولد»، گزاره ی «ب» «زنده گی»، و گزاره ی «ج» «مرگِ» اشیاء را مورد نظر دارد. حال گزاره های بالا را کمی گسترش می دهیم

گزاره ی «الف» (تولد): تولد با نام ها و ترکیباتی هم چون شگوفا شدن، چمن آرایی، گل کردن، دمیدن، رنگ، شوخی (پیدایی)، نمود، جلوه کردن، لباس پوشیدن و... همراه با تصاویر گوناگون در شعر بیدل خودنمایی می کند. در کنار تصاویر گوناگون تولد (دمیدن و...) همواره «عرق و عرق کردن» دیده می شود که بیانگر خجالت و شرمساری حاصل از دمیدن است. زیرا در جایی که «او» هست، نمود ذرّه ها مایه ی خجالت آن هاست. پس همۀ اشیاء در نمود خویش غرق عرقند

عرق گل کرده ام از شرم هستی مـــرا از چشـــم شبنم آفریدند

آب باید شدن از خجلت اظهار آخر عـرقی هست گره در نظر ژاله ی ما

به این دو روزه نمودی که در جهان داریم نشــان ما عرق شرم و نام من ننگ است

صورت دل بسته ایم از شرم باید آب شد هیچ تدبیری حریف انفعال ژالــــه نیست

کمال از خجلت عرض تعیّن آب می گــردد خوشا گنجی که در ویرانه دارد خاک بازی ها

هر ســـو چمن آراییِ نازی ست در این باغ آیینه به این رنگ گل افشان که شکسته است؟

داغــــم از اوج و حضیــض دستــــگاه انفعـــال

بر فلک هم یک عرق وار اخترم گل کرد و ریخت

پُر ناکس از این مزرعه ی یأس دمیدیم

پـُر منفعـــل دمید حبابم در این محیط جیبم سری نداشت که باید برون کشید

در این گلشن نقابی نیست غیر از شرمِ پیدایی به عریانی همان جوش عرق پوشید شبنم را

آیینه به بر غافل از آن جلوه دمیدیم

ندمید یک گل از این چمن که ندید عبرتِ دل شکن

تـــوأمِ گل دمیده ایـــم، دامن صبح چیده ایم

در چمنی که رنگ ماست بوی وفا که می برد؟

دمیده است چو نرگس در این تماشاگاه هزار چشم و یکی را نصیب دیدن نیست

زین قلمرو چون سَحَر پیش از دمیدن رفته ایم

گزاره ی «ب» (زنده گی)

زندگی با نام ها و ترکیباتی هم چون آبله ی پا (نماد سعی بسیار و نرسیدن)، ندامت، بی کاری، از پا

******************************************

دوام بحث ادبی

استعاره های سیال در شعر بیدل رح

بخش 2

گزاره ی «ب» (زنده گی)

زنده گی با نام ها و ترکیباتی هم چون آبله ی پا (نماد سعی بسیار و نرسیدن)، ندامت، بی کاری، از پا نشستن، نقش پا (نمادِ عجز)، موجِ گوهر (نماد سکون و عجز)، برق و شرار (نمادِ کم فرصتیِ عمر)، واماندن، آیینه گی و آیینه گری (نماد حیرت)، نظّاره (نمادِ انتظار و حیرانی) و... با تصاویر متنوع درشعر بیدل نمود می یابد. موضوع اصلی در این مورد عجز، یأس، حیرانی، و بی‌کاری است. زیرا هدف همه ی اشیاء از زنده گی رسیدن به «او» است. و او مطلب نایاب، عنقای بی نشان، بی رنگِ مطلق و... است. در این راه، طلب و سعی نارساست و رسیدن محال است. و از طرفی فرصتی برای ماندن، یا دگرگونی و شدن نیست، عمر شرری است که پیش از نمایان شدن پایان می‌پذیرد. فرصت یا زمان عمر، کاغذِ آتش زده است. در نتیجه همه دچار عجز و یأس و حیرت و بی‌کاری می شوند، و در عمر کوتاه خود به انتظار مرگ می مانند

بســــاط حیرتِ آیینـــــه دارم جبینِ عجز، فرشِ خانه ی ماست

مانند نقشِ پا به گِلِ عجز خفته ایـــم بر ما هزار آبله، باران شکست و ریخت

عجز هم بی طلبی نیست که چون ریگ روان صــد جرس در گره آبله ی پــای من است

عالمی شد بیدل! از سرگشتگی پامال یأس تخم ما هم در خَم این آسیا افتاده است

بیــدل! من و بی کاری و معشوقْ تراشی جز شوقِ برهمن صنمی نیست در این جا

هر کس از قافله ی موج گهر آگه نیست روش آبلـــه پایان خیالت دگـــر است

دارد غبــار قافله ی نــاامیـــدی ام از پا نشستنی که ز عالم توان گذشت

بیرون نتاخته ست از این عرصه هیچ کس واماندنی ست این که تو گویی: فلان گذشت

کوشش وامانـــدگان هم ره به جایی می برد سر به پایی می توان چون آبله دزدید و رفت

چون شمع ز بس رهبر ما عجزِ رسا بود گر سر به هوا رفت همان آبله پـــا بود

ای نـــدامت! مددی کز غم اسباب جهان دست سودن هوسی دارد و پُر بی کار است

ای تمنـــا! مکن از خجلت جولان آبــم عمرها شد چو گهر قطره ی من آبله پاست

جاده و منزل در این وادی فریبی بیش نیست هر کجا رفتیم، سعی نارســـا افتاده بود

سیـــرها در هــوسْ آبادِ تمنا کردیم منزل یأس ز هر راهگذر نزدیک است

این دشت، زیارتکده ی منظره ی کیست؟ تا ذرّه همان دیده ی امیـــد به راه است

داغِ یأسم ناله را در حلقه ی حیرت نشاند طوق قمــری دام ره شد سرو موزون مرا

همچو آیینه تحیرْ سفـرم صاحبِ خانه ام و در به درم

برق و شرار، محملِ فرصت نمی کشد عمری نداشتم که بگویم چه سان گذشت

از وحشتِ غبارِ شررْ فرصتم مپــرس صبحی دمید و سر به گریبانِ پاره سوخت

از شرر در آتش افتاده ست نعل کوهسار سنگ هم این جا مقیم خانه ی زین بوده است

به فرصتِ نگهی آخر است تحصیلم برات رنگم و بر گل نوشته اند مرا

شرار کاغذم از فرصت عیشم چه می پرسی؟ به رنگِ رفته چشمک هاست گل های بهارم را

زین دو شرر داغِ دل، هستی ما عبرتی ست کـاغذ آتش زده محضرِ کمْ فرصتی ست

چون شررِ کاغــذِ آتش زده فرصت ما از نظرما گذشت

گزاره ی «ج» (مرگ)

مرگ با نام ها و ترکیباتی هم چون پرواز، بال افشانی، پر زدن، پروازِ رنگ، شکستِ رنگ، خاکستر شدن، بی لبـــاس شدن، گریبان چاکی، خــزان، جنون کردن و... در شعر بیدل نمود می یابد. تصاویر اصلی مرگ با بن مایه های رمیدن، وحشت، ترکیدنِ حباب، بی لباس شدن، شکستِ رنگ، پرواز کردن، پروازِ صبح و سَحَر، عریانی و... همراه است. جهان و پدیده های آن رو به مرگ دارند. وقتی رسیدن در کار نیست راهی جز مرگ باقی نمی ماند، پس باید جنون کرد و مجنون وار از خود گریخت، رنگِ خود را شکست و در وحشتی همیشگی برای رهایی رمید و چون صبح و سَحَر به آسمان ها پرواز کرد. در دیوان بیدل گستره و بسامد تصاویر مرگ بیش از تولد و زنده گی است:

ز نفیِ ما و من اثبات حــق در گوش می آید نوای طرفه ای دارد شکستِ رنگِ باطل ها

چو رنگ، عهده ی ناموسِ وحشتیم به گردن ز خویش هر که برآید پَری بر آورد از ما

صبحِ جنونْ بهاریم، رسوای اعتباریم چاکِ قبای امکان پوشیده اند بر مــا

موجِ رم می زند چه کوه و چه دشت چیـــن گرفته ست طرف دامن ها

خنده ی ما چون گل از چاک گریبان است و بس نسخــــه ای از دفتــــر صنع سَحَر داریم ما

مشــــو غافـــل ز رمز هستی من شکست این حباب آغوش دریاست

خاکستر است شعله ام امروز و خوش دلم یعنـــی رسانده ام به صبوری شتاب را

فسرده ایم به زندان عقل و چاره محال است جنون مگر که قیامت گری بر آورد از مـا

چگونه تخم شرارم به ریشه دل بندد؟ همان به عالمِ پرواز کِشته اند مــرا

جنون آن جا که می گردد دلیل وحشت دل ها

به فریاد سپند از خود برون جَسته ست محفل ها

تو راحتْ بسمل و غافل که در وحشت گهِ امکان

چو شمع از جاده می جوشد پرِ پروازِ منزل ها

جز نشئه ی تجرد، شایسته ی جنون نیست صـــرف بهار ما کن رنگی ز گل جدا را

شعله ی ما فال خاکستر زد و آسوده شد ای هوس! بگذر، سری در زیر پا داریم مـا

خلعت آرای سَحَر، عریانی ست چاک دوزید به پیراهـــن ما

به رنگِ گردباد آن طایر وحشت پر و بالم که هم در عالم پرواز بستند آشیانش را

عبـــرت گهِ امکان نبـــوَد جای اقامت در دیده نگه را همه دم پا به رکاب است.

دام تپش های دل، حسرت سیر فناست شعله ی بی تاب ما بسملِ خاکستر است.

می برد چون گردباد از خویش سرگردانی ام سرخوش دشت جنون را ساغری در کار نیست.

در شکستِ رنگ یک سر ذوق راحت خفته است شمع ما سر تا قدم سامانِ بالین پَری است.

جز وحشت از متاع جهان بر نداشتیم بر ما مبند تهمتِ باری که بسته نیست.

در کارخانه ای که شکست آب و رنگ اوست کار دگر چو بستن دل، دستْ بسته نیست.

وصل جستم رفتن از خود شد دلیل مقصدم این دعا را در شکست رنگ، آمین بوده است.

نـــه تنها مــا و تـو داغِ جنونیـــم فلک هم حلقه ای از دودِ سوداست.

به جز خیال خزان هیچ نیست رنگ بهار که غنچه از پَرِ رنگ شکسته بالش داشت.

زهی هنگامه ی امکان، جنونْ سازِ غریبانت زمین و آسمان یک چاک دامن تا گریبانت.

هر ذره جنون چشمکی از دیده ی آهوست آیینه ی مجنون به بیابان که شکسته ست؟

کردیم سیر وادیِ وحشتْ سوادِ عشق تا نقش پا همان رم چشم غزال داشت.

تصاویر متنوعی که از تولد، زندگی و مرگ ارایه شد، در ابیات بسیاری به صورت توأم و درهم تنیده نیز آورده شده است. برای آن که مشخص گردد این تصاویر......................................................

قسمت 4 و آخری

استعاره های سیال در شعر بیدل رح

گزاره ی ج: جهان و پدیده هایش همه گی برای رهایی (رسیدن به آرامش) وحشت زده می رمند.

بیدل با توجه به سه گزاره ی بالا جهانی را رقم می زند که همه ی پدیده ها در کنش خود به وحــدتی سازمند می رسند؛ همه گی می رویند، جلوه می کنند، به عجز و یأس می رسند، آینه می شوند، چشمِ نظّاره می گردند، حیرانند، وحشت زده می رمند، و در جنونِ عریانی از کثرتِ رنگ به وحدت بی رنگی پرواز می کنند. در نتیجه هر چیزی می تواند گل، آیینه، چشم، حیرت، جنون زده، رمنده و... باشد. عکس این مطلب نیز صدق می کند، یعنی گل می تواند هر چیزی باشد، و یا آیینه، چشم، حیرت، شکست، رم، جنون و... در هر چیزی یافت می شود. حال اگر در شعر بیدل نگاهمان به «آیینه» افتاد، دیگر طبق قراردادهای معمول نمی توان استعارهی آن را دریافت، بل آیینه می تواند استعاره از هر چیز یا مفهومی باشد. زیرا بیدل استعاره ی آیینه را به مدلولی خاص مقید نکرده است. این موضوع درباره ی گل و چشم و حیرت و... نیز می تواند صدق کند. به عبارت دیگر، استعاره ها در شعر بیدل مطلق نیستند و حتی محدود به چند مدلول خاص نیز نمی شوند، بل در سیّالیتی رویاگونه هر لحظه به مدلولی دیگر اشاره می کنند. این گونه استعاره ها را «استعاره ی سیّال» نامیده ایم.

کمتر غزلی از بیدل می توان یافت که در آن آیینه، چشم، حیرت، اشک، گل، شبنم، پر، پرواز، رنگ، شکست، جنون، وحشت و مترادف های آن ها یا طیف های تصویری شان وجود نداشته باشد و در سیّالیتی لغزنده به یکدیگر تبدیل نشوند. مطلق نبودن استعاره ها و سیّالیت آن ها علاوه بر این که شعر بیدل را چند معنایی و تأویل بَردار می کند، گاه در تزاحم دیگر استعاره ها و صور خیال متعدد وی چنان ابهامی را بر شعر تحمیل می کند که خواننده مات و مبهوت می ماند و حتی گاه آشنایان شعر بیدل را دچار حیرت می سازد.

کارآمدترین رمز ورود به دنیای شعر بیدل این است که بدانیم سیّالیت واژه ها و استعاره ها دستِ بیدل را در جایگزینی واژه ها (محور جانشینی کلمات) چنان باز کرده که واژه های شعر وی به راحتی از آشیان و تصاویر کلیشه ای خود می گریزند و در تداعی آزاد و رویاگونه ی ذهن بیدل، آزادانه در پروازی رازآلود و پُر ابهام در آشیانۀ همسایه گان خود می نشینند تا تصاویری نو و غیرمعمــول را به نمایش گــذارند. چنان کـــه در شعر وی با آیینه هایی روبرو می شویم که می خندند، گل می کنند، می دمند، به راه می افتند، پایشان آبله می زند، به عجز می رسند، یأس را تجربه می کنند، می گریند، آتش می گیرند، آب می شوند، موج بر می دارند، توفانی می شوند، وحشت زده می رمند، گریبان چاک می دهند، پرواز می کنند، رنگشان می شکند و در سراغ بی نشان، بی نشان می شوند. عجیب تر آن که گل، شبنم، اشک، چشم و... نیز هم چون آیینه می خندند، گل می کنند، می دمند، به راه می افتند، ... گویی شخصیت اشیاء، هویّت فردی خود را از دســت داده و تبــدیل به ذرات و قطره هــایی هم سان شــده که در همسوییِ سفری مشابه مدام در محمل هــم دیــگر می نشینند. همیــن امر موجب گردیــده که سرایش ناخودآگاه و جریان سیّال ذهن به راحتی در شعرش تحقق یابد و غزلش را سرشار از آشنایی زدایی سازد. سیّالیت استعاره ها و واژه گان به همراه ذهن وحدت گرا و تخیّل پویای بیدل فضایی سورریالیستی و فرا واقع ایجاد کرده که برای درک شعر وی باید به آسمانی در دور دست های جهانِ فرا واقع پرواز کرد تا معانی و تصاویر آن را دریافت. تصاویر سورریالیستی بیدل ضمن آن که بیانگر نگاه استعاری و ویرانگر وی نسبت به جهانِ واقع است، لطفی خاص به شعر وی داده که برای نمونه ابیاتی چند ارائه می شود.

توفانْ نَفَس، نهنگِ محیطِ تحیریم آفاق را چــو آینه در می کشیم ما

سَحَـــر کیفیتِ دیدار از آیینه پرسیدم به حیرت رفت چندانی که من هم محو گردیدم.

طاووسِ رنگِ ما ز نگاه که می کش است؟ پـــرواز را به جلوه قــدح نوش کرده ایم

بس که یاران در همین ویرانه ها گم گشته اند می چکد اشکم ز چشم و خاک را بو می کند.

نیست غیر از بوی گل زنجیر پای عندلیب

شب خیـــال پرتو حسن تو زد بر انجمن شمع چندان آب شد کز دیده ی پروانه ریخت

سحر ز شرم رخت مطلعی به تاب رساندم زمینِ خانه ی خورشید را به آب رساندم.

به شوخی گردشی از چشم تصویرم نمی آیـد که من در خانه ی نقاش پیش از رنگ گردیدم.

کباب شد عدم ما ز تهمت هستی بر آتشی که نداریم آب می بافند.

به کارگاه سَحَر آفتاب می بافند .

به رنگ غنچه امشب دیده ام خواب پریشانی ز چاک سینه یک آه سَحَرْ تعبیر می خواهم.

از خامشی مپرس و ز گفتـار عندلیب صد غنچه و گل است به منقار عندلیب

زمینْ گیرم به افسون دل بی مدعا بیدل! در آن وادی که منزل نیز می افتد به راه آن جا

از کبک می رمد چو صدا کوهسار ما

خمیـازه هم قدح نکشید از خمار ما

گر به این گرمی ست آه شعله زای عندلیب شمع روشن می توان کرد از صدای عندلیب

رفتم اما همه جا تا نرسیدن رفتم .

صد بیابانِ جنون آن طرفِ هوشِ خودم .

این قَدَر اشک به دیدار که حیران گل کرد؟ که هزار آینه ام بر سر مژگان گل کـــرد.

حیرت دیدار و سامان سفر داریم ما دامن آیینه امشب بر کمر داریم ما

رشک آن بِرهَمَنَم سوخت که در فکر وصال گم شد از خویش و ز جَیبِ صنمی پیدا شد.

تــا حیرتِ خرام تو سامانِ دیـــده است چندین قیامت از مژه ام قد کشیده است.

حیرت گداخت، شبنمِ اشکی بهار کرد باری در این چمن نَفَسی زد نگــاه ما

کند یوسف صدا گر بو کنی پیراهن ما را

به رنگی ست بیدل! پریشانی ام که از سایه ام طرح سنبل کنید.

شایـــد آیینه ای به بار آید تخم اشکی به یاد جلوه بکار

مآخذ

1-در اين مقاله اشعار بيدل از نسخه مصحح اكبر بهداروند و پرويز عباسي داكاني نقل شده

2- هم چنين رجوع كنید: حسيني، سيد حسن(1368). بيدل، سپهري و سبك هندي، چاپ دوم، تهران: سروش، صص68-89

3- نوشته و مقاله ای از

دوکتور محمد رضا اکرمی عضو هیات علمی پوهنتون آزاد اسلامی...واحد فسا

 

معنی چند از اصطلاحات عرفانی

جذبه

نزديک شدن انسان است به تقريب عنايت الهي. سالک به حضرت حق به مقتضاي عنايات حق نزديک ميشود بدون رنجش وسعي خودش

جرس

خطابيست از سر قهر

جرعه

تجلي وجودي را گويند. اسرار مقامات وجميع حالات که در سير وسلوک از سالک پوشيده است

جلال

ظاهر کردن بزرگي وبي نيازي معشوق است از جهت ابراز بي نيازي از عاشق ونفي غرور وي و بيان استغنا وتوانگري معشوق

جلوه

انوار الهي را گويند که بر دل سالک تابيده ميشودو او را واله وشيدا ميکند

جمال

ظاهر کمالات معشوق است تا رغبت و طلب عاشق را زياد کند

جور

منع کردن و باز داشتن سالک را از سير و سلوک ميگويند

جهالت

در نزد عرفا کنايه از مرگ دل است که حقايق را درک نميکند

چراغ دل

دل روشن به نور معرفت را مي گويند

چشم

در اصطلاح صوفيه جمال را گويند وهمچنين به ديده الهي نيز تعبير ميشود

چشم جادو

جذبات الهي است

چشم خمار

کنايه از پنهان کردن تقصيرات وکاستي هاي سالک است بر روي سالک از جانب حضرت دوست

چشم مست

سر الهي وجذبات حق است

چله

مدت خلوتي است که صوفي به فرمان پير ومراد و شيخ خود به سر ميبرد که غالبا چهل روز است اما منحصر به ايام اربعين نيست

چنگ

دست يافتن به کمال شوق وذوق است

چهره

عبارتست از تجليات حق بر سالک در حال غيبت

حال

واردي است که بر دل سالک بي اختيار وبدون کسب به سبب طاعات واذکار و اورادفرود مي آيد

حجاب

آنچه بين صوفي وحقيقت است.مانع ميان عاشق ومعشوق. حجاب گاهي معارف ذهني است و گاه کشف وشهود وگاهي هستي خود صوفي

حرم

مقام بيرنگي و بيخودي است

حريف

هم شان و هم مقام وهم پياله. به معناي معاشران نيز آمده است

حضور

در اصطلاح عرفا غيبت از خلق است. به مقام وحدت نيز گفته ميشود

حق

به معني سزاوار و درست و واجب است . نامي است از اسماءالهي و نزد اهل تصوف ذات خداوند است. به معناي ثابت نيز آمده و همچنين مطابقت با واقعيت وحقيقت نيز هست

حقيقت

امريکه به طور قطع ويقين ثابت شده باشد. از نظر صوفيه غير خدا حق تعالي هيچ چيز وهيچ کس به يقين ثابت نيست پس حقيقت جز خدا نيست

حلقه

نشستن صوفيان در مجلس براي ذکر و سماع

حلول

فرود آمدن چيزي در غير خود

حيرت

سرگرداني است و در اصطلاح اهل دل امريست که بر فلب عارف وارد ميشود هنگامي که در حالت تامل وتفکر هستند ومانع بر ادامه آن ميگردد

خال

نقطه وحدت حقيقي است. در اصطاح صوفيه اشاره به مبداء ومنتهاي کثرت ميباشد. به معناي ظلمت معصيت نيز آمده که به علت کم بودن طاعت انسان که مانع وحاجب ميان او وانوار الهي است

خاطر : عبارتست ازخطابي که به قلب سالک وارد ميشود و اين ممکن است الهي و يا شيطاني باشد بي انکه در قلب وي باقي بماند وماندگار شود.همچنين به وارد غيبي که بدون سايقه تفکر وتامل پيدا شود نيز گفته ميشود

خانه دل

قلب انسان است اما نه اين قلب واقع در سينه

خرابات

 

معنی چند از اصطلاحات عرفانی

خرابات: شرابخانه.در اصطلاح عبارت از خراب شدن صفات بشريت و فاني شدن وجود جسماني است

خراباتي: فاني مطلق است که وجود اضافي او در وجود مطلق خدا و ذات حق فنا شده باشد

خرقه : علامت سر سپردن صوفي است به شيخ طريقت و در حقيقت نشانه تسليم بود به خداي تعالي

خشوع: به پا خواستن دل در پيشگاه حق براي فرمانبري توام با خاکساري. درهم شکستن بت غرور

خضر: پير مکمل کامل را گويند. کنايه از بسط نيز هست

خلوت: صوفي محلي را خالي از غير اختيار کند. محادثه سر است با حق به نحويکه ديگري در آن مجال و فرصتي نيابد

خم: اشاره دارد به واحديت ومقام جمع را نيز گويند

خمار: به شد حرف م . اشاره است به خداي تعالي و همچنين سالک صاحب شهود

خمار: به ضم حرف خ . بازگشت سالک از مستي وحدت به کثرت را گويند. عاشق سرگردان

خمر: غلبه عشق بر دل صوفي است که رسوايي به بار آورد

خوف : شرم از گناه گذشته و رسيدن مکروهي در آينده. اشاره دارد به مطالعه مستمر ومدام دل

درد: حالتي را گويند که از محبوب صادر شود و محب ودوستدار طاقت آنرا ندارد

دست افشاندن: اشاره دارد به دست ازدنيا وآخرت برداشتن در راه معشوق

دست زدن- کف زدن: محافظت ومراقبه وقت را گويند

دف: طلب معشوق براي عاشق را گويند. طلبي که مقرون به شوق باشد

دم: نفخه الهي است که تعبير به نفس الرحمن ميشود

ذکر: در اصطلاح صوفيه ياد حق است خواه به زبان و خواه به دل

رباب: نداي ارجعي که از محبوب به گوش محب وسالک مي رسد

رجا: آرامش دل به نيکي وصدق وراستي وعده. چشم داشتن به خير حق که صاحب خير است

رضا: شادي دل است به تلخي قضا خارج شدن سالک از رضايت نفس است و وارد شدن به رضاي حق

رطل: پياله شراب وجام مي عشق الهي

رقص: شادي وفرح روح

رنج: وجود امري را گويند که بر خلاف ارادت دل باشد

رياضت: ترک لذات نفس است و تهذيب اخلاق نفساني وتبديل صفات زشت ونکوهيده به حالات پسنديده

زلف : کنايه از ظلمت وکفر است

ساغر: اشاره به دل صوفي است که مي وصال ومحبت در آن ريخته ميشود

ساقي: اشاره دارد به محبوب مطلق و پير طريقت. رساننده فيض که شراب عشق را به عاشقان خود ميدهد

سالک: سير کننده بسوي خدا و متوسط بين مبدا ومنتهي مادام که در سير است

سبو: اشاره دارد به تعينات ويژه من وماي اعتباري انسان. کنايت از جام مي وحدت که از منبع فيض مطلق به هرکسي سهمي داده شده است

سر: به شد حرف ر.لطيفه ايست که در قلب به وديعه نهاده شده مانند روح و آن محل مشاهده است

سکر: غيبتي که به دنبال واردي قوي حاصل گردد و موجب شادي وطرب صوفي شود. مستي روح از طراوت مشاهده.ترک قيود ظاهري وباطني وتوجه صرف به حق

سلوک: طي مدارج خاص را گويند که سالک همواره بايد طي کرده تا به مقام وصل وفنا برسد

سماع

 

پیوست به روزهای گذشته

معنی چند از اصطلاحات عرفانی

سماع: حالي است که بر اثر آوازي خوش يا نغمه دلکش صوفي را از دست بدهد و از خود بيخود کند

شراب: افراط محبت يا کمال معشوق را گويند

شرک: توجه به غير خداست

شهود: رويت و ديدن حق است با ديده ي حق

صحو: به هوش آمده سالک از حال بی خودی

صنم: يار ودلدار و محبوب است. گاهي اوقات نفس هم با اين تعبير خوانند

طرب: انس با حق تعالي است . سرور و شادي محض دل در آن

طريقت: مجموعه آدابي واعمال قلبي و قالبي که صوفيان زير نظر پير طريقت براي نيل به حقيقت انجام دهند

عزلت: بيرون آمدن از اختلاط با خلايق و قطع علايق است

عود: اشاره دارد به عشق تمام وکمال و شوق وشيفتگي

عيش: دوام حضور است وفراغت آن به تمام وکمال معني

غفلت: پيروي از نفس است در آنچه مي طلبدو همچنين دوري سالک است از ذکر

فقر: عدم تملک ومالکيت صوفي است تا چيزي را به خود اضافه کند آنچنان که از خود فاني شود وبه خدا رسد

فنا: فاني شدن سالک در صفات الهي ست از جميع صفات خود در صفات حضرت حق. آنست که شخص به خود آگاه نباشد و يا به هر چيزي از لوازم خود

قدح: وقت را گويند. اشاره دارد به وقت وهنگام تجلي. موطن تجليات آثاري وقابل مشاهده هست

قناعت: آرام بودن به هنگام نداشتن وبخش به وقت دارايي

کشف: رفع حجاب است. خواه وجودي باشد يا شهودي

کفر : انکار..و تاريکي عالم تفرقه را گويند

گدا : کسي که فقير تجليات الهي است

گيسو : طريق طلب را مي گويند

محاسبه:مراقبت صوفي از کردار وگفتار به طور پيوسته

مريد: کسي که از اراده خود مجرد شده واز غير خدا بريده و دایمی در طلب کمال باشد

مست: اهل جذبه وسکر را گويند

مطرب: آگاه کننده

مغني : رساننده فيض

مقام: محل اقامت صوفي است به تصرف خود او.مرتبت ومنزلتي که صوفي به واسطه رعايت آداب خاصي به آن ميرسد

مکاشفه: حضوري است که وصف آن ممکن نمي باشد در جريان کشف وشهود

مي: ذوقي که بر اثر ياد حق در دل صوف پيدا شود واو را سر مست گرداند. همچنين به معناي نشاه ذکر و جوشش عشق نيز هست

مي لعل: پيام معشوق است و ذوق محبت

ميکده: باطن پيران کامل وقرارگاه مرشدان را گويند و اشاره دارد به ذات حق

مينا: به معناي دل عارف است وواسطه عاشق ومعشوق

ناي: پيغام محبوب است

نفس: به فتح حروف ن - ف . آسايش دادن دل به لطايف غيوب وپنهاني. دوام حال مشاهده وآسايش جستن از دل است

وجد: وارديست غيبي که از حق بر دل صوف پديد مي آيدو ظاهر وباطن او رابا بروز حالي مانند شادي وغم تغيير دهد

ورد: دعاي صوفي براي تقرب به حق وجلب توجه ونيل به آرزوي خود

وقت: مشغول شدن صوفي است به ورد وذکر و فارغ شدن از ياد گذشته و آينده

هشياري: بيرون شدن عاشق است از حال مستي غلبه عشق

هيبت: اثر مشاهده جلال و عظمت خداوند است در دل عارف

===   ===   ==   ===  ==  ==

منابع مورد استفاده بخش اصطلاحات

به صورت عمده

1-فرهنگ اصطلاحات دکتر جوادنوربخش ( دوره 8 جلدي)

2-فرهنگ اصطلاحات عرفاني دکتر سجادي

 .... .....  ..... .. ..... ... ...... . .. ...... ..... ..