سی و یک
 

دوش در گوشم رسید آه و نوای ۳۱

تا سحر در خواب دیدم اشک و های ۳۱

خواب دیدم عبدولا در اسپ و اشرپ پشتِ خر
میروند آنها به قتل دشمنای سی ۳۱

لشکر سواره و غند پیاده پشتِ او
هر کسی مشغول کشفِ اختفای ۳۱

والی غزنه و والی ارزگان روز و شب
دست بر دستند پشتِ رد پای ۳۱

هر کسی مشغول تعیین وزیران خود است
هیچ دل اما نمیسوزد برای ۳۱

آنقدر در دشت و کُه نالان و سرگردان شدند
لیک کس نشنید یکجا هم نوای ۳۱

ناگهان ماما قدوس از خواب بیدارم نمود 
گفت: بس کن جان من این ماجرای ۳۱

هارون یوسفی


 

دور از خودت باشه

اگراز يگان كارك هاي  ناپسند خيابان آزاري  از قبيل  پرزه پراني ،  چشم چراني  ، به ناموس مردم چشم دوختن و پشت دختر ها را گرفتن و يا يگان  " خشونت " هاي   لفظي و فزيكي  در ميان خانواده ها از قبيل  سيلي ، مشت و لگد زدن ، كمربندكاري  و موي كندن  " توهين  و تحقير " هرلحظه  نفقه  را طعنه دادن ، هر روز از خانه  كشيدن " طلاق طلاق طلاق " گفتن  و دگر مسايل  روزمره سرسري بگذاريم و كارهاي " كته و سوته " را مرور كنيم .

شهكاري  هاي " مردان " هر روز سرخط  خبرها است  ، دور از خودت باشه.

گوش و بيني و دهن را به خروار بريده  بودند و آه نكشيديم  ،  اعضاي تناسلي بريدند ! دور از خودت باشه 

با اولاد خود زنا كردن ،  بر كودكان شيرخور " تجاوز " كردن  ، حتي از خر و گاو دريغ  نكردن ،  دور از خودت باشه 

قدرت طلبي ، قتل ، اختطافگري ، چور و چپاول ، فسق و فسادداري  تا هنوز جريان دارد ،  دور از خودت باشه

سه ده  جنگ كردن  هله  كه كشور را روس گرفته ؛ روس ها را كشيدن " امريكايي " ها را آوردند ، دور از خودت باشه  

  از عشق حور هر روز خود مي  ترقانند !

 قران شريف ها  سوختاندن ، در مساجد انتحاري كردن  ، مسلمانان   "مسلمانان "  را زخمي و شهيد مي كنند . دور از خودت  باشه .

زبان هاي  يگان تا صابون  رينگ واري  لشم اس " فحش و ناسزا "  نقل دهن شان اس ، دو كلمه حرف خوب را  ياد ندارند  ، خوبترين  سرگرمي شان  فكاهي لول دادن سر زنها و خشو ها  اس ،  دور از خودت باشه .  

  يكتعداد مردان شهكاري  هاي فوق  ندارن  ولي دلهاي بسيار چرك دارن ،  دور از خودت باشه . 

بسيارها اعمال  خود را ناديده  گرفته ، سر "پاكدامني زن ها " شك  مي كنند ، دور از خودت باشه .

يگان تا  زن را نزد عام و خاص محكوم  و سنگسار ميكنند ،  دور از خودت  باشه .

آيا جاي تعجب نيست ، با وصف اينهمه "گناه ها " خودشان را مستحق " هفتاد دو حور بهشت "مي دانند و يك روز هم احساس گناه نمي كنند ؟

___ آيا همين ما زنهاي  گنهكارها به بهشت ميرويم يا خير ؟

 بيا گناه هاي خود حساب كنيم  و يك فيصدي كك  بكشيم  ، اگر دل  "سياه سر " ها بسيار پر شود ، يگان  غيبتك مي كنند ،  يا زبان بازي  و يا هم از ترس گپ را پنهان ميكنند

يگان  وقت نماز از نزد شان فوت ميشه  يا سر اوشتك ها غالمغال ميكنند ، مخصوصاً سر " دخترها " گفته ء  ما افغانها " بچه " خو هيچ  عيب  ندارد .. 

مردان امروزي  در آرايش و پيرايش كم از زنها نيستن  مثلاً ابرو مي چينند ، موي استايل مي كنند ،  موي ها را خارپشتك واري جيل و فيت ميزنن ، 

ريش و بروت اصلاح و خطي كشي مي كنند ، لباس هاي مد روز ميپوشن ، مم ، عطر و كولونيا ميزنن ، كريم چرب مي كنند يگان غايت كمان موي و قيتك هم ميزنند ، مگر نام زن بد اس كه "فيشن "  ميكنه ، حين بي بي ها ما اوغايتا "سرمه و خينه " نميكرد ؟

گپ  گوش كن ،  كه اگر كسي خداي  خوده  حاضر بيبند و خووووب بدقت " چهار چشمه "طرف  ناموس مردم ، بد  سيل نكند ، اصلاً متوجه  موي  و روي "زن  " بيگانه نميشه .

باز هم  سياه سرها جزاي  خوده در همين  دنيا مي بينند ، ها ديگر جاييكه  مرد ها باشد حاجت  قيامت و دوزخ  نيست ، بلكه  آتش " خشم و خشونت " بنده گي و دنيايي  كافيست ، دور از خودت باشه .

ارزش زن نزد اكثر مردان يك گيلن تيل و يك پلته گوگرد اس ، اما دور از خودت باشه  .

مگر تمام عيب هاي ذكر شده بالا نتيجه ء تربيه ناسالم و دوبُعدي " والدين  " مخصوصاً  تقصير " مادران " اس ، دور از خودت باشه .

        نويسنده : فرشته كمال

              2014/12/09

                  جرمني

 

طنز

 

تابوت طلايي

═════

 ناگفته نماند كه جان سرشاه شيخستان هم بسيار شيرين بود ، در جواني  عزرائيل  را بسيار سرگردان كرد  سرانجام دندان طفلي  كشيد و  بعد از 91 سال  عزرائيل  موفق شد كه او را ، جاجا  ببرد .

   هواداران از سراسرجهان در مراسم تشييع  و خاكسپاري  شركت كرده اند و  ژاله  و باران  اشک ميريزند.

 به شمول  بابا كه كابينه اش شير شتر خورده  و خودش در غم سيالي  و شريكي  اس ، بخيالم  كه قسم  خورده كه اول  جهانگردي  باز كابينه ......

  شاه او قدرهم  آدم بد نبود.

 بايد اشک  مي ريختند  ، اگر به فقرا دلسوزي  نداشت  " تروريست " ها خو از دل و جان  دوست  داشت  و ريال را ريگ واري  در كجكول ها  ميريخت .

 از بركت خيرات و زكات شاه  بسياريها كه دهن "  جيب " هايشان   جولا  خانه كرده بود اكنون با " پول  " هاي باد آورده  در كاخ هاي مجلل زنده گي  مي كنند ، در حوالي خويش  " شاه  و شهزاده " ها واري   سلطنت دارند  در " تقليد  و زراندوزي " سر شاه  ره خاريدن .....

 البته كه نه تنها در دوره ء حيات  بلكه بعد از مرگ هم  نزد " مرده پرستان " تخت و بخت شان  پابرجاست ، تعداد  بنده هاي بنده  ، كم نيست

يكي نگهبان مقبره ميشود و چندتاي دگر هم  مجاور حظيره .... 

  دگر ها ره بهرصورت كه گردن  " باباي ملت " هم نزد شاه شيخستان  پت بود .

  شاه چند صفتك خوب هم داشت  ، هرچي كه بود"  دختر ستيز "  خو نبود . عربها  در قرون وسطي دختران را زنده بگور مي كردند . تا امروز يگان نفرها ره با شنيدن نام " دختر" جن ميگيره ....

 مگر شاه با هديه كردن مستراح  طلايي  به دخترش ثابت ساخت كه

مدفوع او برتر از ، زر است .

 شاه بسيار  پدرمهربان  بود از دوستي زياد اولاد  خوده حتي به " جنت " روان نكرد ،  متاسفانه فكر ميكرد كه راه بهشت  از كشور ما مي گذرد . 

 افغانستان را  به شهيدستان  مبدل كرد.

  زراندوزي خصلت ديرينه شاهان هست

شاه شيخستان  موتر طلايي ، حوض طلايي , طياره طلايي ، توالت طلايي ساخت ، هزاران سال قبل اسكندر مقدوني كه  امكانات  اين چيز ها ره نداشت " تابوت طلايي " ساخت ، ولي هنوز جسدش به قبرستان نرسيده بود كه بطلمیوس آن را دزديد .

 نه شاه شيخستان موتر طلايي را در گور برد و نه تابوت طلايي به اسكندر مقدوني ماند . 

 اين ديدني ها و جنگ هاي لعنتي هم به ما و شما  نميماند  بخاطر بايد داشت ،  برد دنيا باخت آخرت است   .

         نوشته ء فرشته كمال

 

            2015/01/23

طنز

بوت پاك 
=*=*=*=*
يك تعداد بوت پالش ها از طبقه ء " ذكور و اناث " خلص سوانح خويش را براي ضیاءالدین یوسف زی فرستاده اند 
جلالت مهاب گرامي ! 
صادقانه خدمت تان عرض ميكنم كه در بوت پاكي يك عمر تجربه ء كاري و مهارت خاص دارم .
هر نوع بوت ها را پالش كرديم . 
مثلاً بوت هاي روسي ، بوت هاي امريكايي ، بوتهاي ليلامي و چينايي و بوت هاي هندي و بوتهاي "پاكستاني " ره خو با صد شوق و افتخارررر از دل و جان پاك مي ميكنم . 
مخصوصاً ازنورچشمي شما را ، اگر لطف نموده مرا به نوكري و چاكري قبول كنيد . 
ضیاءالدین به سوانح نظر انداخته و پاره پاره نمود و به موتري كباري انداخت . 
ميدانيد زير لب چي مي گفت ؟ 
من شما زن ستيزان را مي شناسم !
آتش زدين و دود "زنان و دختران " خودتان در هوا بالا كردين ، بوت هاي دختر مرا پاك ميكنيد .
يا جيب هاي خود تان را چاق ؟
دختر بد طلعت من از چي وقت در دلهاي تان شيرين شده ، و با او چي " وجه مشترك "دارين ؟ 
شما خو " مقبول " گفته جان ميتن و در سايه " علم و دانش " سنگ مي كوبيد . 
برو رنگت گم كو، كه اگر ني در جيل مي اندازمت !
بوت پاكي چي كه نامت از ياد برود . 
هنوز اجل گوش و بيني و لب و دهن دخترمه نرسيده ! 
و نامه طبقه ء اناث باز كرد . 
الله ضياالدين جان قندول و سمندول ! 
ميفامي من در آرايشگري و بوت پاكي و " مثبت انديشي "مهارت خاص دارم . 
لب و دهن دختركِ ته زنگ بسته كرده ، اگر اجازه بتي روز دهم دسمبر كه جايزه نوبل به ملالي جانم ميتن او را عاروس واري فيشن و درشن كنم .
كه افتخار ما مردم آسياست ! 
همچنان انواع بوتهاي محفلي ، جاي روي ، خانه پوشي و بوت هاي كوري بلند و كوري پخش و چپلي را پالش كرده ميتوانم . 
ضيا الدين عصباني شدو فرياد ميزد ، 
واه واه ، مثبت انديشي ات در خودكشي وبيگانه پروري هويداست . 
ترا به آسيا چي ؟ وطن و هموطن بگو !
و مرد هاي بيگانه را اينقدرزياد جان و قربان نگو ، همين محبت همراي شوهرت كن كه ارزش ترا در دنيا و آخرت بالا ببرد . 
دختري من اصلاً بوت ندارد، كه تو پالش كني .
او چبلق هاي يك مصرف ميپوشه .
و مردكه حيران ماند .
اين دختر چي گفته از دختر من حمايت ميكنه ؟
سر من چشم ندوخته باشه ... 
مچم مجرد هست يا متاهل ؟
چون در كشور شان " دختر خانه " از زن شوي دار و "مجري " برنامه از ، عروس فرق نمي شود . 
حالي دختر مرا بد راه ميكنين .... 
دخترمه سر مردم جهان "بوت و لباس " خود نه بلكه ، عقل خوده تيم ميته ...
بي بي جان !
اگر تو هم عقل داري بجاي پالش كردن بوت هاي ملالي و فيشن و درشن " چهار ميليون "كودك بيسواد كه در كشور داري برو از يكي دويش حمايت كن .
و از خودت ملالي بساز كه مردم بوت هاي ترا پاك كند . 
{{{نويسنده :: فرشته كمال }}}
2014/12/11

دکتور فرید طهماس

می خواهم زن بگیرم 

 
 نی ، نی ،  من از آدمهایی  نیستم که به زن گرفتن علاقه ندارند . می خواهم زن بگیرم ، لیکن هرباری که به این کار اقدام کرده ام ،  کارم بی نتیجه مانده و  گپم جنجالی شده است . 
از طلبگاریهای خود در  گذشته های دور قصه نمیکنم که سردرد میشوید ؛  کافیست به شما عرض کنم که تنها در همین یکسال اخیر از 29   نفر طلبگاری کرده ام ،  لیکن  هر بار جواب منفی  داده اند . 
اولین دختری که  طلبگارش شدم ، من او را دیده بودم  اما او  مرا  ندیده بود. طلبگاران تنها عکسم را به  او نشان دادند.  همین که عکس مرا دید ،   فوراً  گفت :"  این آدم چرسی و قمار باز را هرگز نمی گیرم "
ولی پسانها فهمید  که غلط کرده و عکس مرا به عوض عکس  یکی از چرسی های مشهور شهر که  در  روزنامه نشر شده بود ،  به اشتباه گرفته است .
چهارمین  دختری که  طلبگارش شدم ،  سطح تحصیلاتش سه چند بالا تر از  من بود . به همین سبب  جواب منفی داد و  گفت : "  هرگز  نمیخواهم با  این   مردک  مکتب گریز و بیسواد  نامزد شوم  " .
  او نیز پسانها متوجه شده بود که مرا به جای  عبدالقدوس مکتب گریز ، به اشتباه گرفته است .
هشتمین کسی را که طلبگار شدم ، بیخی بی سواد بود ؛ هیچ سواد نداشت . حتی " س" را از " ص"  فرق کرده نمیتوانست . او نیز به خاطر این که شوهر باسواد ممکن است زن " بی صواد "  خود را  فریب بدهد و خودش به چیز های دیگر مصروف شود ،  از گرفتن من شانه خالی کرد.  
یازدهمین کسی که او را برایم طلبگاری کردند ، خانمی بود با شش طفل قد و نیم قد  که شوهرش  در نتیجهء زنکه بازی زیاد ، سکته قلبی کرده بود . این خانم نیز مراقبول نکرد  و بدون آن که  مطمین شود من زنکه بازی میکنم یا نی ،   به طلبگاران جواب رد داد و  گفت: "  بگذار از بی شوهری بمیرم ، اما  آدم  زنکه باز  را  نمیگیرم  "
او نیز پسانها فهمیده بود که غلط کرده و اگر من زنکه باز میبودم ، حالا مانند شوهرش سکته  قلبی چه که ،  سکته مغزی میکردم .
نزدهمین دختری که  به خانهء  شان  خواستگار رفتند ،  25  سال  بزرگ تر از من بود و پدرش  یکی از مشهور ترین سرمایه داران شهر به حساب  میرفت . او نیز همینکه فهمید پولدار نیستم ، جواب رد داد و  گفت : " من  می خواهم که  شوهرم آدم باشد ،  نه غریب و لچ مرغ  ."
بیست و نهمین دختری که  او را  برایم  طلبگاری کردند،  هردو چشمکش کور بود و یک گوشکش کر. او نیز  مرا قبول نکرد و به طلبگاران گفت :  "  شما می بینید که من کورم  و  نمیتوانم  ببینم ، پس  از چه بفهمم که  او خوش تیپ و مقبول است  یانی . "  
ـــــــــــــ
بلی ،  در همین  یکسال اخیر که 29 دختر  از  نامزد  شدن  با من شانه خالی کرده  ، من نیز از 21   دختر که می خواستند با من  ازدواج کنند ،  منصرف  شده  ام. 
می خواهم زن بگیرم ، اما شما  خود تان بگویید که ، آیا  زن گرفتن  کار آسان است ؟ 
پایان ،
2013

دکتور فرید طهماس

کدام ما هشیار بودیم ؟

( طنزک کوتاه )
 

هر روزی که میگذشت ، علاقه اش به من بیشتر میشد و دست دوستی خود را  به سویم دراز تر میکرد  !
من که  به دلایل مختلف نمیتوانستم دستش را بفشارم ، با خود گفتم ، بیا بهانه یی بتراش تا از سرت دست بردار شود ! 
چندین روز فکر کردم و بالاخره به  او  گفتم :  میدانم که شما مرا سخت دوست دارید ، اما  آیا خبر دارید که من اصلاً هیچ  احساس عاشقانه ندارم ؟
دیدم به خندیدن شروع کرد.  پرسیدم ، چرا مگر چیزی خنده آور گفتم ؟  این بار بلند تر خندید و گفت :  "  مگر  در دنیای امروز کسی پیدا میشود که احساس داشته باشد ، چه رسد  به  احساس عاشقانه ؟!
حیران شدم که دیگر چه بگویم .  باز چندین روز چرت زدم ،  بالاخره  برایش گفتم : آیا  خبر دارید که  من  چرس  میکشم  ؟ 
قاه قاه خندید و گفت : "  هیچ مهم نیست ،  شما بیخی آدمی عادی و نورمال هستید ؛  مردم  حتی فیس بوک میکشند  ، شما چرس را میگویید  !

تعجب کردم که هیچ بهانه یی را قبول نمیکند ؛ این بار به او گفتم ،  شما باید بدانید  که من شدیداً  مرض عقلی و عصبی دارم ؛  این تصدیق داکتر !

این بار بسیار بلند خندید و از خودم پرسید  :  مگر در عصر ما کسی را  میشناسید که تصدیق نداشته باشد ؟ 
گفتم :  آیا میدانید که من با عمل جراحی پلاستیکی ، تغییر جنسیت داده  ام ؟

شانه هایش را بالا انداخت و با بیتفاوتی گفت : جنسیت هیچ مهم نیست ، انسان بودن مهم است !

دیدم که انسان بودن برایش بسیار مهم است ، گفتم :  من اصلاً انسان هم  نیستم  !

همین گفتم انسان نیستم ، نگاهی عمیقی به چهره ام انداخت و خندید و گفت : مهم نیست ، تشویش نکنید ؛  قلت انسان در زمان مولانا  نیز وجود داشت ، حالا که  قرن بیست و یک است ،  مگر  نخوانده اید که مولانا  گفته بود  :
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

گفتند : یافت می نه شود ، جسته ایم ما

...

حیران ماندم چه بگویم ،  باز فکر کردم و گفتم :  آیا  خبر دارید که دوستی من با شما ، سبب کشته شدن شما میشود ؟

گفت ، چقدر عالی ، چقدر خوب  که در راه عشق و دوستی شما حتی کشته شوم ، مگر نه شنیده اید که حافظ گفته است :

راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست

آنجا جز آنکه جان بسپارند ، چاره نیست 

دیدم که راستی هیچ چاره دیگر نمانده و حتی از کشته شدن خود هم نمی ترسد ،  این بار صد دل را یک دل کرده و گفتم :  من به یک اندازه پول ضرورت دارم . 
پرسید چند کار دارید ؟ گفتم  1000 ،  گفت :  اوفففففف   کاشکی دیروز میگفتید داشتم .  گفتم فرق نمی کند هر وقتی که داشتید باز بیاورید  و بعد ازآن به خیر و به خوبی دست دوستی یکدیگر خود را  میفشاریم !

ـــــــــــــــــــــــــــ

همان بود که رفت و رفت .   اینک 6 ماه و 18  روز میشود که چشم خود را به چشمم نه زده است .
 دیروز، دلم برایش سوخت و فکر کردم  در این مدتی که نیامده ، شاید از غم عشق من مریض شده باشد ؛  لیکن پسان  خبر شدم  که  نه تنها بکلی صحت دارد ، بل چند ماه  میشود که دست دوستی نوبتی خود را به کدام شخص دیگری دراز کرده ،  اما  جانب مقابل ، دستش را  تا هنوز فشار نداده است !؟

پایان ،

جولای 2012 ،   آخین  (جرمنی)

 

 دکتور فرید طهماس

 

طنز کوتاه

در مجلس نماینده گان

از  1015  نماینده ، 25 نفر در جلسه حضور نداشتند .

رییس،  خطاب به حاضران گفت :

 "اجازه بدهید  تا امروز در  بارهء بهبود وضع تعلیم و تربیه  و انکشاف علوم در کشور تصمیم بگیریم  و ... "

رییس هنوز گپ خود را تمام نکرده بود که  پُس پُس وغُم غُم  و سرو صدا هایی از میان سالون بلند شده رفت. در همین دقایق نا گهان از کدام طرف ، یک لِنگ بوت زنانهء نمره 45  و  یک قوطی نسوار  و یک چیزکی دیگر که معلوم نه شد چه بود ، به شدت بطرف هیأت رییسه پرتاب گردید.

رییس در حالی که نمیفهمید  چه گپ شده و چرا  همین که از تعلیم و تربیه و انکشاف علوم نام برد، با این عکس العمل شدید مواجه شد ، به گپ خود  ادامه داد و گفت : "  نماینده گان محترم !  شما یکبار اجازه  بدهید که گپم را خلاص کنم  ،  اجازه بدهید ؛  امروز  می خواهیم در بارهء بهبود تعلیم و تربیه و انکشاف علوم ... "


همین که  رییس  کلمه های " تعلیم و تربیه و علوم "  را تکرار کرد ، این بار 3 لاشتک جراب زنانه ، 2 واسکت انتحاری  و 11 واسکت غیر انتحاری،  18  بند تنبان و 12 تنبان بدون بند ،  4  لنگی و 2 چپن و 3 کلاه  و 2 پاکت مواد مخدر، 1 چوکی  و 3 جوره جراب مردانه و 1  لِنگ جراب زنانه  و 3 کلوش  و 26  کرتی  و 11  بتو ،  6  تنبان کوتاه مردانه و 2  سلتراج زنانه و 18  چپلک مردانه و 2  دستکول زنانه و 45 قوطی نسوار ،  6 دانه کارد گردن بری و 14 سرمه دانی و 2  عینک نمره دار و 74 مسواک و 2  برس دندان و 1 چادری مردانه با 1 سینه بند مردانه   به سوی  هیأت رییسه پرتاب گردید.

رییس ، در حالی که  او هم  از اثر اصابت اشیای پرتاب شده ، زده و زخمی شده بود ، به مشکل کلهء خود را از زیر انبار اشیأ بیرون کشید و خود را به مایکروفون نزدیک کرد و  با صدای لرزان گفت :

 "  شوشوشوشو..... ما ما ما ما ..... خو خو خو خو ..... یکککککککک ..... باااااااررر .....   مه مه مه مه.... مره ....   اج اج اج اج ..... جاجاجاجا .....  زه زه زه زه ......  ب ب ب  ب .....  ت ت ت  تین .....   اج ...  !
این بار هم از نسوار گرفته تا سلتراج ،  همه را بعنوان احتجاج و تنفر نسبت به تعلیم و تربیه و علوم،  به سوی هیأت رییسه  پرتاب کردند.

 چندین تن از هیأت رییسه به شول رییس که زخمی شده بودند ، همه به کوما رفتند و آنها را به شفاخانه انتقال دادند . چندین نماینده از تعصب زیاد به   بهبود  تعلیم و تربیه ، از بس همه چیز خود را پرتاب کرده بودند  ،  بیخی  لچ و برهنه به نظر می رسیدند . از بس که اوضاع خراب شده بود،  یکتن از اعضای هیأت رییسه  که کمتر آسیب دیده بود و هنوز می توانست گپ بزند ، مجبور شد جلسه را ملغی اعلام کند .

 نماینده گان،  با ملغی شدن جلسه ، در حالی که  احساس آرامش میکردند ، به  احتجاج خاتمه دادند  و سالون را ترک  گفتند.

همین که سالون خالی شد ،مؤظفین به پاک کاری و جمع آوری  پرداختند . در بین اشیای پرتاب شده همه چیز دیده میشد به جز : پاسپورت تابعیت کشور خارجی ، تکت طیاره ، بکسک پول ، کاغذ  ، قلم  و ماشین ریش !
  پاسپورت خارجی و بکسک پول و تکت طیاره که حاجت به توضیح ندارد ، اما کاغذ و قلم  و ماشین ریش تراشی به خاطری دیده نمیشد که هیچکس آنها را با خود نداشت یا اصلاً   نمیشناخت . شاید آنها را کسانی می شناختند که در جلسه  حاضر نبودند...

پایان ،  سال 2008 

 

طنز
از خود بلاي جان خود 
>•<*>•<*>•<*>•<*><
جايزه صلح نوبل يکي از شش جايزه نوبل و از معتبرترين و باارزش ترين جوايز بين المللي است.
امسال خبر شديم اين كميته همان اشتك همسايه ء ما كه مرمي ره خورده بود ، درشهر استهكلم دعوت كرده اند و تصميم دارند كه نان خوردن را يادش بدهند .
اين طفلك هنوز چارغوك ميكند .
افتان و خيزان گام بر مي دارد . 
به مناسبت گام برداشتن "جايزه صلح نوبل " و مبلغ يك ميليون يرو برايش تفويض گرديد .
كه منبعد طفلك به جاي مرمي از غذا هاي متنوع خارجي ميل كند . 
و همچنان پيتاجي دختر دوستش براي حمايت بيشتر وي در گام برداشتن و تمرين گام هاي سريع وتند يك پايروك برايش بخرد .
اكنون اين طفلك قصد كرده در آينده دال و چپاتي راترك و" قابلي پلو وچلوافغاني " نوش جان كند. يك تعداد بانوان روشنفكر اعتراض كردند اطفال ما كه هر روز مرمي ، ماين ، اشك چشم و خون دل ميخوردند . 
جايزه ما كو؟
برگزاركننده گان كميته ء نوبل فرمودند 
درد شما يكي نيست كه دوا گردد .
شما چيز هاي را مي خوريد ، كه اصلاً قابل خوردن نيست ! 
در كشورهاي ما حتي حيوانات آن را نمي خورند ! 
مثلاً شما از روز تولد تا دم مرگ كمربند ، سيلي ، قفاق ، مشت ، كور مشتي ، لگد ، چُندي ، چاقو ، ،قيچي ، دشنام و فحش را شكم سير نوش جان مي كنيد .
بخوريد نوش جان تان !
شما خو دل و گرده و معده خوب داريد !
و به زودي هضم ميكنيد .
و از اين گوش تا او گوش كسي خبر نمي شود . 
جامعه جهاني چي حتي همسايه و همخانه خبر نمي شود . 
پس از ما ني بلكه از روساي فاميل تان شكايت كنيد . 
كه مينوي نفقه ي تان را تغير بدهند ! 
اقلاً اگر از جايزه نوبل محروم هستيد .
از مواد خوراكي وغذاهاي انساني مستفيد شويد . 
{{{فرشته كمال }}} 
2014/12/10
پ ن = اشتك همسايه ملالي يوسفزي !

طنز 
غربالگري نطفه 
=*=*=*=*=*=
اوغايتا كه مردم كوپون داشتند و از مغازه آرد و روغن مي گرفتند ، زنها خمير كردن و را هم ياد داشتند .
آرد را الك ميكردند ، پوست و پخل و سنگ و ريگشه جدا و بعداً ، خمير مي كردند . 
نان هاي گرم وداغ تندوري ، داشي و روغني مي پزيدند. 
خانم ها برعلاوه ء امور منزل در تربيت اطفال و رسيده گي به سرو وضع خويش نيز ، دست والاي داشتند. 
خلاصه انواع و اقسام غربال و چغيل در خانه بود . 
حتي گل آرد را از سبوس جدا ميكردند و گوش خميررا تَو داده ؛ آشك ، بولاني ، قطلمه وگوش فيل هاي لذيذ ونفيس پخته مي كردند . 
از روزيكه ناجوانا آرد از روي ما گرفتند ، كار از دست و لقمه از دهن رفت ! 
حالا آنقدرعقب رفتيم كه كسي غربال را نمي شناسد . 
مردم به عوض تَو دادن گوش يك "كار " هر روز گوش هاي يكديگر خود را ، تَو ميدهند.
در كشور هاي غربي گپ از غربال كردن غله جات تير شده ، حالا جنين را "در بطن مادر" غربال ميكنند . 
و نطقه ء ناقص در گل هوا از بين ميبرند. 
دنيا گل و گلزار؛ هم گوش خودشان وهم گوش مردم آرام !
ذهن هاي " عقب مانده " مثلي نان سنگ و ريگ دارخوش هيچ كس نمي آيد! 
كاشكي طبيبان ما نيز يك غربالك مي داشتند كه خس و خاشاك زنده گي را جدا مي كردند . 
امروز از هر كسيكه بشنوي ، يكي به ديگري " رواني "خطاب مي كنند . 
همين كه يك تارموي يا ساق پاي يك زن را ديدن وقت تشخيص و پيش داوري ميكنند كه بيمار رواني است . 
چي بگويم به اين متخصصان بي ديپلوم ؟ 
جز اينكه ياد اوغايتا بخير ؛ و رواني "رواني " را مي شناسد !

{{{نوشته :: فرشته كمال }}}
2014/12/07


«شنیدم از اینجا سفر میکنی»
برای برادران ناراضی حامد جان!
------------------------------
شنیدم سفر از قطر میکنی
تو آغاز جنگِ دگر میکنی
چرا خلق را دربدر میکنی
درآن واسکتِ انتحاری،تو
برای کی بم میگذاری تو؟

به پاس غمِ مادر خود بیا
حذر از قتل کن برای خدا
چرا میکُشی مردمِ خود چرا؟
در آن واسکتِ انتحاری ،تو
برای کی بم میگذاری تو؟

تو جنگ آفرین،مشکل میهنی
جدایی تو از من ولی با منی
چرا در زمینت شرر میزنی
درآن واسکتِ انتحاری،تو
برای کی بم میگذاری تو؟

هارون یوسفی

 

 

دکتور فرید طهماس

 

طنزکوتاه

تفاوتها

 

در آنجا فورمهء میدان هوایی  را  خانه پری کرد و در طیاره نشست.  پس از چند ساعت پرواز ، فورمهء میدان هوایی کشور میزبان را نیز خانه پری نمود :

ــ   وظیفه در آنجا :    مرغ فروش

ـــ   وظیفه در اینجا :   معاون  وزارت  مرغ شناسی

ـــ   محل تولد در آنجا :    افغانستان

ــ   محل تولد در اینجا :    شهر کابل

ــ   سن در آنجا :    41 

ــ   سن در اینجا :      61 

ــ   نام مکتب در آنجا :    مکتب نخوانده ام

ــ   نام مکتب در اینجا :    لیسه حبیبیه

ــ   نام پوهنتون در آنجا :   پوهنتون نخوانده ام

ــ   نام پوهنتون در اینجا :   پوهنتون کابل

ــ   درجه علمی در آنجا :    ندارم

ــ   درجه علمی در اینجا :   سه دکتورا   در رشته های مرغ شناسی،   تخم شناسی   و چوچه کشی مرغ

ــ   دانستن زبان خارجی در آنجا :    زبان خارجی نمیدانم

ــ   دانستن زبان خارجی در اینجا :  عربی

ــ   وضع خانواده گی در آنجا :    مجرد

ــ   وضع خانواده گی دراینجا :    متأهل   (دارای  3  زن نکاحی ،  4 دختر  و 6  پسر نا بالغ)

 ــ   پول نقد در آنجا :     55  هزار  دالر امریکایی

ــ   پول نقد در اینجا :     55  سنت

ــ  علت سفر در آنجا :     تداوی مریضی عقلی و عصبی

ــ  علت مهاجرت در اینجا :    تعقیب پولیس به خاطر همکاری مخفی با مجاهدین و  مخالفت با

کودتای ثور و رژیم کمونستی .

***

پایان ،   2012

 


 

این حرامزاده ها

ز شهر ما نفس ها را گرفتند
تمام هستیِ ما را گرفتند
به آبادیِ ما گنجی نماندند
کنون دامان سحرا را گرفتند
برای دزد و جانی رتبه دادند
مقامِ مردِ دانا را گرفتند
گناهی کرد اگر کاکا به کابل
به غزنی رفته ماما را گرفتند
ز کابل تا به لندن چور کردند
هم آنجا و هم اینجا را گرفتند
نه زردک ماند آرام و نه شلغم
که حتا ریشِ نعنا را گرفتند
اگر لیلا نشد در قصهء شان
ز مجنون قصد لیلا را گرفتند
ز پستی پیش شان پشم است شیطان
به کابل باغِ بالا را گرفتند
شکَر دارند و محروم اند از نان
زما گر نان و حلوا را گرفتند
به ضدِ الکهول اقدام کردند
کریتِ کوک و فانتا را گرفتند
اگر امروز مایوسیم خیر است
چرا امید فردا را گرفتند؟
 

هارون یوسفی 

 

دلتنگی 

وطن گندمت بی گُدام است

بگو صاحبِ تو کدام است

وطن جنگِ تو تا همیشه

وطن صلح تو بی دوام است

وطن صبح هایت کجایند

غریبیم و روزِ تو شام است

نه رفتن نه تابِ پریدن

به هر کوشه خاکِ تو دام است

چنان فقر افتاده اینجا

که هر ماه تو چون صیام است

وطن جشن هایت کجا شد

کنون خنده بر لب حرام است

اگر اینچنین روزگار است

گمانم که کار ات تمام است

چه چیزی درونت نهفته ست

که عشقِ تو در دل مدام است 

لندن، 19 جولای 2013


جوانِ عجیب

 

(از طنزهای مردم دنمارک)

 ترجمه از روسی :

 

روزی، یک نفر یک جوال گندم را در کراچی گکی مانده بود و آن را به آسیاب میبرد تا آرد کند.

در راه با شخصی روبرو شد و با وی سر صحبت را آغاز کرد :

ــ  سلام ، صبح بخیر! وضع راه چطور است؟

ــ  راه  را متوجه نشدم.

ــ  آسیا کار میکرد؟

ــ  آن را ندیدم.

ــ  تو بچهء عجیبی هستی !

ــ  من بچه نیستم؛  بیست سال میشود که زن گرفته ام .

ــ  اینی بسیار خوب کار شد !

ــ  خوب شد، اما نه آنقدر.

ــ  چرا ؟

ــ  بخاطری که زنم بسیار پیر است.

ــ  اینی دیگه  بد کار شد.

ــ  نی ، آنقدر بد هم نشد.

ــ  پس خوبی اش در چیست؟

ــ  خوبی اش در این است که، زنم هم خانه دارد؛ هم  پیسهء زیاد.

ــ  اینی بسیار خوب کار شد !

ــ  خوب شد، اما پیسه هـایش بیشتر  پول سیاه است.

ــ  اینی دیگه بد کار شد.

ــ  نی آنقدر بد هم نه شد؛ با  پیسه هایش چار خوک چرب و چاق خریدم.

ــ اینی خوب کار شد !

ــ  نی، چه خوب شد؛ وقتی که مادرم میخواست چربوی خوک را  آب کند، خانه را سوختاند.

ــ  اینی دیگه بسیار بد کارشد.

ــ  نی، آنقدر بد هم  نه شد؛ من برای خود یک خانهء نو ساختم.

ــ  اینی بسیارخوب کار شد!

ــ  نی ، چی خوب شد، وقتی که زن پیرم ازخانه دیدن میکرد، پایش مرچ خورد و از زینه سرملاق افتاد و گردنش شکست.

ــ  اینی دیگه بسیار بد کار شد.

ــ  نی، آنقدر بد هم نه شد؛ من یک زن نو گرفتم؛ خیلی جوان و مقبول است!

ــ  اینی بسیارخوب کار شد!

ــ  چی خوب کار شد، زنم هر روز از صبح تا شام به آرایش سر و صورت خود مصروف میشود  و من، هم جارو میکنم؛ هم نان پخته میکنم؛ هم کالا میشویم؛ هم خانه تکانی میکنم...

ــ  اینی دیگه بسیار بد کار شد.

ــ بلی،  بسیار بسیار بد کار شد؛

برو برادر خدا حافظت!

 

ماه  می  دوهزار و یازده میلادی

 

 

نهی هی!‏

حکومت در غمِ ملت نهی هی
و دولت، غیرِ دَو، و، لت نهی هی
عنان او به دستِ دیگران است
به جانش، ذره ی غیرت نهی هی
تمامِ زندگی را گر ببینی
بغیر از خواری و ذلت نهی هی
به میهن رشوت و چور و چپاول
بگو کیاهی! اگر آفت نهی هی؟
ز بیکاری، جوانانِ رشیدش
به کامپیوتر به جز از چَت نهی هی
نه در فکرِ تو و نی در غمِ من
شعار شان به جز سرقت نهی هی
بگویم من برایت از دل و جان
در عالم این چنین دولت نهی هی
خداوندا ! بیا لطفی به ما کن
که مردم را دگر طاقت نهی هی

‏هارون یوسفی

 

 

اولاد غریب

 

خواستارِ کلچه و نانم، که نیست 
قابلی و مرغِ بریانم، که نیست 
پشت بُرانی دلم بیتاب شد 
عاشقِ گلپیی لغمانم ، که نیست 
در فراقِ شیر و مسکه مرده ام 
انتظارِ دوغِ خنجانم که نیست 
کشتۀ کچریِ ماما قدوس 
آشکِ خاله شرینجانم، که نیست 
کله و پاچه ندیدم ،سالهاست 
در هوای کبکِ پروانم ، که نیست 
‏"قیمه" اندر خواب هم ناید مرا 
بهر "شامی" زارونالانم ، که نیست 
اشتهای من فراوان گشته است 
از غمِ منتو ،به گریانم، که نیست 
میتپد دل ،پشتِ حلوا و حلیم 
خواستارِ سیبِ پغمانم که نیست 
رنگِ بولانی، ز یادم رفته است 
مردۀ کباب چوپانم که نیست 
چهرۀ تمسُق نمی آید به یاد 
زان سبب زار و پریشانم، که نیست 
ای پکوره در کجایی جانِ من 
گرچه ازسمبوسه میدانم که نیست 
از طرفدارانِ سختِ فرنی ام 
در خرید شیر، حیرانم، که نیست 
کاچی خورده،خورده دلبد گشته ام 
شیمه میخواهم، بگردانم، که نیست 
رودکی خوش گفت اندر تالقان 
‏"یاد آن سروِ خرامانم" «!» که نیست 
مزۀ کینو فراموشم شده 
نرخِ قیسی را نمیدانم، که نیست 
در کجایی ، گوسفندِ چاریکار 
کشتۀ یک توتۀ رانم، که نیست 
پشتِ ماهی ، دل، قروتک میزند 
مزه گم شد زیر دندانم ، که نیست 
روزی ام را، زورمندان خورده اند 
زان سبب بی آب و بی نانم ، که نیست 

هارون یوسفی


دکتور فرید طهماس

طنز در بارهء خودم
 

دوستی دارم  به نام  " طره " ، ( این که چرا نامش را  طره مانده اند  نمیدانم ، خودش هم نمیداند ؛ اما طره  در لغت ، دستهء موی تابیده معنا می دهد. )

همین طره گک قندول، از اولین روزهایی که دست دوستی فیسبوکی یکدیگر را فشردیم ،  نام خانواده گی مرا  که " طهماس "  است ،  نوشته می کند " تهماس ". 
چند بار به او گفتم که او طره جان ،  لطفاً  تخلص مرا به  " ت "  نوشته نکن ، به  " ط " نوشته کن . طهماس تنها تخلص من نیست که بتوانم از اشتباه املایی ات  به خاطر دوستی فیسبوکی ، صرفنظر کنم ...

هرباری که او را به این نکته متوجه می ساختم ، می گفت، چه فرق می کند طهماس یا تهماس ، هردویش یکیست.

حیران مانده بودم چه کنم .  بالاخره  من هم مجبور شدم  نامش  را  به عوض " طره "  نوشته کنم   " تره ".

نامه یی برقی  به او نوشتم که این گونه آغاز می شد :  سلام دوست عزیزم آقای تره ! 

پس از چند دقیقه جواب نامه ام را این طور نوشت: "  آقای تهماس !  جداً خواهش می کنم تا پس از این  نامم  را  درست بنویسی .  مگر  نمی دانی که نام من طره  است ، نی   تره ! 
در جواب نوشتم : چه  فرق می کند طره یا تره، هردویش یکیست.  گفت : نی چرا فرق نمی کند، طره به  " ط "  نوشته می شود  و  تره ،  به " ت "

فهمیدم که آزرده شده ، مجبور شدم در بارهء  فواید تره برایش معلومات بنویسم،  گرچه خودم  نیز نمی فهمیدم که تره چه فایده دارد،  چون در رشتهء تره شناسی تحصیل نکرده ام، با آنهم نوشتم که تره چندین نوع ویتامین دارد و به خصوص دستگاه هاضمه را بسیار فعال می سازد ...
همین که خبرشد  تره دستگاه هاضمه را  فعال می  سازد،  بسیار خوش شد و وعده کرد که بعد از این " طهماس "  را   صد فیصد به   " ط "  نوشته کند .

یک هفته بعد ، نامه یی به من نوشت که این طور آغاز می شد :
سلام آقای " تهماس " !  از معلوماتی که  در بارهء   تره  نوشته بودی، بسیار تشکر. از وقتی که فهمیده ام تره برای هاضمه مفید است،  هر روز از صبح تا شام  یکدم تره می خورم  و به فضل خداوند متعال ، دستگاه  هاضمه ام را آنقدر فعال ساخته که چه بگویم !  افسوس ، نیستی که ببینی !  با احترام .   طره

از همان وقت تا کنون هر باری که  تخلص مرا " طهماس" نوشته می کند، من  نیز نامش را با کمال احترام  " طره "  می نویسم ؛ و هر دفعه یی که می نویسد " تهماس " ، من نیز مجبور می شوم نامش را " تره " نوشته کنم !

  حالا  گپ در این جاست که، همین دوست قندول من، از بس  به  خوردن " تره " علاقه گرفته ، نسبت به نام خود بیعلاقه شده است و اما من ، از دست  بیتفاوتی املایی او ،  کم مانده به مرض دستگاه هاضمه گرفتار شوم .

دوستان نازنین من ،  شما احتیاط کنید که چیزی را غلط نوشته نکنید ، به خصوص نام  و تخلص کسی را  ! 

پایان

2012

خواب دیدم 

خواب دیدم از سر کوه آمده مارشال شدم
صاحبِ چند خانه و دارایی و اقبال شدم
فارغ از رنج و مشقت بهر چند صد سال شدم

مالک یک منطقه نزدیک درمسال شدم

آمد آوازی به گوشم: کاش آدم میشدی
زین همه رسوایی و ذلت بیغم میشدی

خواب میدیدم که هر دم بینی ام میشد کلان
چون شکم فربه شده یک متر پیشرویم روان
این همه از پول ملت شد چنین ای عاقلان
شاد بودم، غرق عیش و نوش و مستی آنچنان

آمد آوازی که بینیِ تو چون شلغم شود
میرسد روزی که ملت از غمت بیغم شود

خواب میدیدم که فردا میشوم صدر وطن 
دست به دست هم نهادیم ما و چند غدر وطن
میکشیم از ضرب و تقسیم آنهمه جزر وطن
مینهیم پا از سر پلوان بر بذر وطن

آمد آواز، کین چه کاری بود که باز کرده ای
در تقلب خیال آن بالونک گاز کرده ای؟

این سو و آنسو بدیدم تا شناسم آن صدا
میزند برهم تعیش مرا همچون گدا
میکند از بام تا شام بر سر من تا ندا
می بر آرد شکلکی از خویش و هم گاهی ادا

خواب دیدم آن صدا، آواز وجدان من است
هم گلویش سخت اندر هر دو دستان من است

میفشردم من گلویش را به زور بازوان
تا نمودم وجدان خویش را سخت ناتوان
پا گذاشتم بر سرش تا محو گردد، آن زمان 
نی زمین در یاد من بود نی خدای آسمان

گفت وجدانم بدان گر تو نمیدانی کنون
إنا لله وإنا إليه راجعون

سخت خوردم یک تکانی و پریدم من ز خواب
شکر کردم ذات پاک رب را من با شتاب
کین همه خوابی که دیدم بود رویای کذاب
چون نمیخواهم، شوم در آتش دوزخ کباب

آمد آوازی
اما اینبار صدای مادرم بود که شورم میداد و میگفت او بچه چه گپ اس که ده خو چیغ میزنی؟
گفتم هیچ مادر جان خو دیدم که مارشال شدیم مگم خدا فضل کد 
مادرم با امیدواری خاصی گفت: وی بچیم کاشکی ده بیداری مارشال میشدی 

آمد آوازی که او برچوکی اش چسبیده است
مثل مار کفچه ای بر روی گنج خوابیده است
قبل از آنکه نیش مار کارت بسازد خواب کن


شال خود را گیر و فردا تعبیر این خواب کن
و این صدای پدرم بود 


سلطان محمود غیاثی


چک چک

 

هر کی رهبر شد، ما چک چک کدیم

بی صدا و با صدا چک چک کدیم

هر کجا با نام حزب و انقلاب

شیشته و ایستاده پا چک چک کدیم

با رفیقان و برادر های خود

در عروسی و عزا چک چک کدیم

عاقلان بالای چوب دار رفت

بر سر دیوانه ها چک چک کدیم

چون که طالب بر در کابل رسید

شکر کردیم از خدا، چک چک کدیم

کرزی آمد همره ایزار خود

خشتکش دیدیم ما، چک چک کدیم

پای ناتو تا به ملک ما رسید

از هری تا پکتییا چک چک کدیم

تا که بشنیدیم ناتو میرود

خوش شده بی انتها چک چک کدیم

هر کی طنزی گفت اگر خوب و خراب

ما شنیدیم، از حیا چک چک کدیم
 هارون یوسفی

 



طنز کوتاه

  فرامین جدید به افتخار 8  مارچ


نوشته:  دکتور فرید طهماس

 

او  زنها ،   او زنها  گوش کنید  که  فرامین جدید جناب رییس صاحب " ادارهء دفاع  از حقوق زنان " به شما ابلاغ  می شود. خوب بشنوید  که باز نگویید مقامات رسمی،  حقوق تان را زیر پای  میکند !

فرمان شماره  1 ــ  در بارهء چادری عمومی :

به خاطر احترام بیشتر به حقوق زنان ، 251 مغازه جدید چادری فروشی در نقاط مختلف شهر افتتاح گردد . چادری هایی که در این مغازه ها به فروش می رسد، دارای کیفیت عالی ، به رنگهای مرغوب و سایز های مختلف و قیمتهای مناسب باشد .

فرمان شماره  2 ــ  در بارهء چادری نطاقی :

    برای نطاقان زن، به خصوص نطاقه های تلویزیون، چادری های مخصوص نطاقی، به طور مفت و رایگان توزیع  گردد. چادری نطاقی به عوض جالی، باید  دارای چار شکاف کوچک به اندازهء نیم سانتی متر و یک شکاف بزرگ به اندازهء  هشت ونیم سانتی متر باشد که دوشکاف کوچک آن برای چشم های نطاقه ، دوشکاف کوچک دیگر آن برای بینی نطاقه و یک شکاف بزرگ آن برای دهن نطاقه ،  که  از طریق آن بتواند هم  تنفس  کند و هم کلمات عربی را  به درستی تلفظ  نماید، تخصیص داده شود.

نطاقه های رادیو نیز از این گونه چادری استفاده نمایند ؛ با این تفاوت که  اندازهء شکافهای چادری آنها  از اندازهء شکافهای چادری نطاقه های تلویزیون ، دو چند بزرگتر باشد .

فرمان شماره  3 ــ  دربارهء سنگهای نیم کیلویی :

بعد از این هیچ مرد حق ندارد که با سنگهای بیش از نیم کیلو گرام،  زن را سنگسار کند . فاصله پرتاب سنگها به فرق زنان نیز نسبت به گذشته  دو برابر  ساخته شود. به فابریکه  سنگتراشی  هدایت داده شود تا سنگهای مخصوص برای سنگسار  زنان را که هر سنگ آن  بیش از نیم کیلو کرام وزن نداشته باشد، تولید کند .

فرمان شماره 4 ــ  دربارهء تیزاب :

پاشیدن تیزاب به چهره زنان ممنوع  گردد .  بعد  از این  به عوض تیزاب، از سرکه طبیعی غورهء انگور اعلای وطنی استفاده شود.

فرمان شماره  5 ــ  در بارهء بریدن بینی:

  هیچ مرد حق ندارد بدون اجازهء رسمی مقامات، خود سرانه به بریدن بینی زنان اقدام نماید. در صورت تخلف ، مردی که بینی زن را بریده ، مکلف است تا در  روز 8 مارچ  یک بینی ساخته گی پلاستیکی  به همو زنی تحفه بدهد که بینی او را بریده است؛  ویا تمام مصارف  عملیات جراحی  نصب بینی جدید را  که در امریکا صورت میگیرد،  متقبل گردد. 

پایان ؟

ری نزن
هارون یوسفی
ری نزن این گدودی آخر به پایان میرسد
چون زمستان میرود فصل بهاران میرسد

سیب سرخ از چاردهی و گندنه از تالقان
از مزار خربوزه و لعل از بدخشان میرسد

کشمش وبادام ز پروان و انار از قندهار
نرگس از لغمان و زرد آلو ز پغمان میرسد

کیسه از غورات و از خواجه سیاران سنگ پا
بند تنبان از فراه،زردک ز خنجان میرسد

پسته از هرات وبادام وقروتی از قلات
برق ما از نغلو و گاز از شبرغان میرسد

چارتراش از پکتیا و مرچ سرخ از چاریکار
اکثرن انگور و مرچ یکجا ز پروان میرسد

گر فشار گشنگی«آبت کند مسکین مشو»
آشک از فرخار و منتو از سمنگان میرسد

روغن از کندز نیامد ای برادر غم مخور
روغن زرد عنقریب از راه شغنان میرسد

گر ز ننگرهار و ماهی از سروبی و فراه
پالگ از گردیز و شلغم از ارزگان میرسد

گر نخوردی توت پنجشیر را تو در فصل بهار 
در خران تلخان آن از راه پروان میرسد

ساز فیض آباد هارون را به رقص آورده است
نالهء غیچک ز اطراف بدخشان میرسد

  

مُردن مُردن

شنیدم که چون کرزی ما بمیرد
فهیم و خلیلی چه زیبا بمیرد
یکی زوروالا دگر پول والاست
چو لالا نباشد دو والا بمیرد
چنان خاک و دود است این جا که ترسم
صنم از مریضیِ اسما بمیرد
شنیدم اگر طالب آید به کابل
صبوری و فرهاد دریا بمیرد
زمستان رسید و دلم در تکان است
مبادا غریبی،ز سرما بمیرد
گناهی کند شیرخان و اما
به جایش فریبا و رویا بمیرد
چنان گدودی شد به دنیا که بینی
سفیر فرانسه به لیبیا بمیرد
ازآن ترس دارم در این مُلک خشخاش
که گوساله در کُرد نعنا بمیرد
چنان وحشتی را ببینی به میهن
که کاکا به همرای ماما بمیرد
اگر احمقی را به کرسی نشانند
ز دستش دوصد مرد دانا بمیرد
دعایم همین شد که ظالم به هرجا
به زور خدای تعالی بمیرد

 هارون یوسفی

 

 نمرهء تلیفون

 

(طنزـ دیالوگ)

  

گل آغا،  یک کارت تلیفون خریداری میکند و از طریق آن به دوست  خود  قندآغا  زنگ میزند  و نمرهء تلیفون  قندیگل را میپرسد.  قندآغا  نمره  را به گل آغا  دیکته میکند:

 قندآغا:     هلوووو، هلوووو ،  گلوجان  تو  یکدقه باش که بپالم  ده کجا نوشته کدیم...

گل آغا:    قندو جان ، تا که نمره  ره  پیدا کنی، باش که یک خبری خوشه  بریت بگویم.

قندآغا:   بگو بگو، کدام خبری خوش؟

گل آغا:  میگن وزارت مخابرات  افغانستان گفته اس که ،" هشتاد درصد جمعیت این کشور از خدمات مخابراتی برخوردارند و در نظر است برای گسترش این خدمات، در سال جاری سی میلیون دالر دیگر هزینه شود"

قندآغا:   خوب اس نی که تمام مردم ما تلیفون موبایل داشته باشن و  وطن ما یک  مملکت بسیار عصری و پیشرفته مالوم شوه !

گل آغا:  کاش که هشتاد فیصد مردم ما  باسواد  هم  میبودن و سی ملیون دالر دگام  بری گسترش سواد آموزی به مصرف میرسید؛ باز اوو  وخت  هم مشکل مخابراتی حل میشد و هم دیگه مشکلای مردم...

قندآغا:   خوب اس که ما و تو بیسواد نیستیم، گلو جان !

گل آغا:  میفامم که ما و تو بیسواد نیستم؛ اما دل مه به حال مردم بیسواد  وطنم میسوزه؛ بیچارا  !!

قندآغا:    اینه ، اینه  یافتم نمری قندیگله ؛  بگی بگی نوشته کو،   چار صد و یازده ..

گل آغا:  چند؟ چند؟

قندآغا:   چی ؟ چی؟

گل آغا:      قندو جان، تلیفون غرغر میکنه ؛ صدایت هیچ شنیده نمیشه...

قندآغا:      هلوووو، هلوووو،  صدایمه میشنوی ؟

گل آغا:     بگو، بگو، حالی صاف شد.

قندآغا:      چی صاف شد؟

گل آغا:     چی چه شد؟

قندآغا:      نمره ره  نوشته کدی؟

گل آغا:     تو باش که یک قلم پیدا  کنم  !

قندآغا:      تا حال نوشته نه کدی؟

گل آغا:     تو باش که قلم نیس ؛  یافتم ، یافتم ، بگو چند اس ؟

قندآغا:      نوشته کو ، چار صد و یازده ...

گل آغا:    چارصد و دوازده؟

قندآغا:      کدام  چارصد و دوازده ؟  گفتم  چاااااااااااار صدووووو  یاااااااااازززززده ...

گل آغا:      نمره تلیفون موبایل قندیگله بگو .

قندآغا:      تو نمری تلیفون خانه قندیگله کار داری یا نمری موبایل اوره ؟

گل آغا:    نمری موبایلشه.

قند آغا:    کدام نمری شه؟

گل آغا:    قندیگل چند تا موبایل داره؟

قند آغا:    سه تا.

گل آغا:    خو یکیشه بتی دگه!

قندآغا:      خو مه بریت گفته رایی ستم  نی ، چارصد و یازده...

گل آغا:      خو  مام  نوشته کده رایی ستم ، چارصد و دوازده... 

قندآغا:      کدام چار صد و دوازده ؟

گل آغا:      خو  تو میگی نی ! 

قندآغا:       نمره تلیفون قندیگل چار صد و دوازده نیس ، چار صد و یازده اس !

گل آغا:      باز صدایت شنیده نمیشه قندو، تلیفون غرغر میکنه ... 

قندآغا:       گلوجان، نمره ره نوشته کدی؟

گل آغا:       آن، نوشته کدم. 

قندآغا:        تو بخوان که چند نوشته کدی!

گل آغا:       گوش کو که بریت بخوانم؛  اولش چار، باز  دوازده ، باز دوازده ، بازهشت ... 

قندآغا:         کدام  دوازده ؛ کدام هشت، مه کی گفتم هشت؟

گل آغا:        توباش که  کارتم خلاص میشه؛ اگه  تلیفون قطع شد، وارخطا نشی !  

 

تووووت

تووووت

تووووت

تووووت

تووووت

*

 

پایان؛

ماه  می  دوهزار و یازده میلادی

 


کیسه مال
کیسه می کنم چه روان کیسه می کنم
من در حمام دارالامان کیسه می کنم

نی فکر جا و چوکی و نی منصب و مقام
آسوده از متاع جهان کیسه می کنم

از تار تار کیسه من چرک می چکد
آزاده ام ز چرک زمان کیسه می کنم

آدم کجاست جان برادر زبخت شور
شد سالها که پشت خران کیسه می کنم

از زور دست و پنجه خود جیره می خورم
بی کنفرانس و نطق و بیان کیسه می کنم

از کیسه مالی کیسه من پر ز مفلسیت
تّف می کنم بمال جهان کیسه می کنم

شبها که می روم لب گلخند بخواب ناز
در خواب دست و پای زنان کیسه می کنم

من کیسه مال نامی و مشهور کابلم
بی خط کشی و طرح و پلان کیسه می کنم

هارون یوسفی

 

چپه غلط
ما که کم را زیاد میگوییم
 

همه را باسواد میگوییم

دزد پشتاره دار را دایم

حامیی عرض و داد میگوییم

ما که اندازه را نمیدانیم

تنگ دل را گشاد میگوییم

خاینان را صدیق میسازیم

صادقان را شیاد میگوییم

نه پلانی و سنجشی داریم

آیه ها را ،ز ،یاد میگوییم

از گل آغا، قدوس میسازیم

عین الله را جواد میگوییم

هرکی را پا به روی ملت ماند

قهرمان جهاد میگوییم

 

 تتله

شنیدم طاهر تتله ز پروان
نوشته نامه یی به یاسمین جان

که دوریی تو بیمارم نموده
فراقت زا زا زا زارم نموده

ترا در خواب بینم شه شه شبانه
سحر می می می میخوانم ترانه

اس ام اس کن برای من عزیزم
ز عشق تومه مه مه مه مریضم

نه ایمی می می میلی نی پیامی
نه از ما میبری نا نا نا نامی

بیا یا یا یا یاد بینوا کن
مرا از غه غه غه غمها جدا کن

هنوز بو بوی تو از بستر آید
به دل می می می مهر تو فزاید

گرفتار تو ای نا نازنینم
گهی در عرش گاهی در زمینم

هارون یوسفی

 

 جلال نورانی

یک چیزک دیگر بنویس!!

من او را دوست داشتم. برایم موجود عزیزی بود، عزیز و دوست داشتنی. اما افسوس! بلایی به سرش آمد که جگرم را خون ساخت. من او را بردم پیش داکتر، خواهش کردم که به دقت او را ببیند. اما میدانید در غیاب من داکتر با او چی کرد...؟ قصه اش جالب است

داکتر به دقت او را دید، برایش گفت
- دهنت را باز کن
او دهنش را باز کرد. داکتر با دیدن دندانهای او گفت
- اوهو... بسیار تیز است... بسیار
چهار پنج دندان او را کشید. بعد دوتای دیگر را کشید. گوشهایش را هم دید. یکی از گوشهای او، داکتر را خوش نیامد

 با کاردی که در پهلویش بود یک گوش او را برید. آیا این برخورد ظالمانه قابل تحمل است؟ اما مثل این که دل داکتر یخ نکرده بود، شکمش را پاره کرد. یکی از گرده هایش را کشید به دقت معاینه کرد و آنرا دور انداخت. گرده دوم او را هم کشید، نزدیک بود آنرا هم دور بیاندازد، ولی دلش سوخت. بیست سانتی از روده هایش را قطع کرد و با آن گرده را دو باره محکم بست، اما نه در جایش، نیم شش او را برید و گرده آن مظلومک را در پهلوی آن محکم کرد

حالا نوبت جگر و قلب بود. داکتر بدون دلسوزی هر دو را بیرون کشید. بلی هم قلب و هم جگر را. خوب معاینه کرد. آنها را هم دور انداخت. باز داکتر به سر و پای آن مظلوم نگاه کرد. کنار دستش یک رنده بود. داکتر مقداری سر او را رنده کرد بعد از آن کمی چرت زد. شاید فکر میکرد که او اگر روی یک پای ایستاده باشد چی میشود. اره را گرفت و یک پای آن بدبخت را ابتدا از بجلک وبعد از زانو اره کرد. درین وقت بود که او دیگر تحمل کرده نتوانست وگریه کرد. داکتر پیچکش را بر داشت و یک چشم او را بیرون آورد، او غم غم کرد. داکتر شاید تصور کرد که او دشنام می دهد، در حالیکه من مطﻤﺌن هستم او خیلی با نزاکت و با تربیه بود

دکتر زبان او را بیرون آورد. خوب نگاه کرد وبعد زبانش را هم برید. داکتر باز به سر و پای او نگاه کرد. او قیافه معصومانه یی به خود کرفته بود. اما داکتر چینی به پیشانی خود افگنده چرت میزد. سر انجام خلق داکتر تنگ شد. او را بر داشته با غضب به چاه انداخت و زیر لب غرید
- هی بابا نورانی هم دل خود را خوش کرده... این چیست که برای من آورده؟ من این طنز را چی گونه چاپ کنم؟
آری دوستان عزیز... او داکتر نبود، مدیر مسوول بود وآن مظلوم نوشته طنز من بود که بعد از آنهمه شکنجه و قطع اعضا به چاه ببخشید به باطله دانی افتاد. جالب اینست که فردای آن مدیر مسوول برایم تیلفون کرد
- فلانی سلام... تو بگیر نی یک "چیزکی دیگر" بنویس و روان کن... طنز دیروزت را کمی "دست" زدم، اما میدانی دگه... یک کمی "چیز" بود. گمش کو تو یک "چیزک" دیگر نوشته کن

 


(طنز) 
 

دکتور فرید طهماس

 

قندآغای پوسته رسان، واقعاً که قندآغای پوسته رسان است!

دیروز صبح درمقابل شاروالی کابل  قندآغا را دیدم که یک بکس چرمی بسیارکلان و سنگین را  زور زده   زور زده ، برقنجغه بایسکل بالا میکرد.

نزدیکش رفتم وگفتم : سلام سلام قندوجان، کومک بکار است  چه میکنی ، چه زور میزنی ؟

پس از سلام علیک و بغلکشی و روبوسی گفت، میخواستم همی خطهای مردم را به آدرسهای احزاب سیاسی و سازمانهای اجتماعی برسانم.

گفتم، مثلی که پوسته رسانی میکنی چطور؟  گفت، والله چی کنیم...

پرسیدم، این بکس کلان را چرا با خود گرفتی؟  گفت، فریدجان، دیروز اگر میدیدی، یک بکس کلانتر از این را با خود گرفته بودم، زیاد پشت گپ نگرد؛ اگر وقت داری، بیا هم قصه میکنیم و هم چند خط  را میرسانیم.

 تصادفاً  من  در همان روز  کاری نداشتم و به پیشنهاد قندآغا که چندین سال میشد یکدیگر را ندیده بودیم، لبیک گفتم و  ابراز رضایت کردم.

قنداغا، پنج ـ شش  نامهء پستی را از جیب خود کشید و به من نشان داد و گفت:" بیا اول همین خطها را برسانیم که آدرسهای آنها  واضحتر نوشته شده است..."  

به طور مثال این آدرسها:

 ــ کابل -قلعه فتح اله بين سرک دوم و سوم

ــ  کابل – پغمان خواجه مسافر 200 متربطرف جنوب بازارخواجه مسافر گذشته از چهاراهی کنار سرک.

ــ  کابل، سرک چهارراهی پل سرخ، سرک سرای غزنی، سر چهارراهی اول، دست چپ.

ــ  کابل ،دهبوری- بين چهارراهی شهيد و ايستگاه سر کاريز

ــ  کابل، ناحيه سوم، جمال مينه

ــ  کابل، ناحيه 12، احمد شاه بابامينه

ــ  کابل منارشاه شهيد حصه سوم.

ـــ  جاده قلعه نجار ها الی سرور کائنات جناح جنوبی سرک خيابان سوم نزديک گولايی سينما، مقابل مغازه کو پراتيفی نمبر11

قندآغا، پاکتها را  دوباره در جیب خود ماند  و گفت: بنشین که بخیر حرکت کنیم ! دوپشته بربایسکل سوار شدیم و شروع کردیم به رساندن نامه یی به این آدرس:

" جاده قلعه نجارها الی سرور کائنات جناح جنوبی سرک خيابان سوم  نزديک گولايی سينما، مقابل مغازه کو پراتيفی نمبر11"

هنوز ده ــ پانزده مترنرفته بودیم که قندآغا مقابل یک دوکان نجاری ازبایسکل پیاده  شد و گفت:  تو پیش بایسکل باش، من زود پس میآیم!

رفت و ده  دقیقه بعد آمد و گفت : بنشین که برویم!

گفتم، خط را به نجار تسلیم کردی؟  گفت نی کدام نجار، نشانی "جادهء قلعهء نجارها" را  از  او پرسیدم .

همین بود که فهمیدم ، مشکل قندآغا تنها انتقال بکس کلان نیست؛ بلکه یافتن آدرسها هم برایش مشکل است . گفتم قندو جان، بیا که بکس را در دوکان نجاری بگذاریم و پس از رساندن پوسته ها ، دوباره آن را میگیریم.  گفت ، فرید جان تو پوسته رسان نیستی که بفهمی،  در این بکس لوازم و وسایل کارم را مانده ام ؛ بدون این ، پوسته رسانی امکان ندارد.

حس کنجکاوی من تحریک شد و گفتم: قندوجان، تا جایی که معلوم است، بکس پوسته رسانی اینقدر بزرگ و سنگین نمیباشد!

لاحول گفت و ازسرک کمی گوشه شد و بایسکل را ایستاد کرد؛ بکس را دونفره پایان کردیم و محتویات آن را به من نشان داد و گفت: ببین ببین که باز نگویی قندآغا دیوانه شده ...!

دربکس این چیزها دیده میشد:

 ــ  چندین بندل پاکت خط به آدرس احزاب سیاسی و سازمانهای اجتماعی ؛

ــ  یک یک جلد کتاب تاریخ، جغرافیا، هندسه، ادبیات، کیمیا، بیولوژی، فزیک، الجبر، روانشناسی، منطق، جامعه شناسی، اقتصاد، عقاید ...

 ــ  شرش بایسکل،  ریگمال،  پمپ بایسکل،  چکش،  پلاس؛   دوربین،   قطب نما؛   ذره بین؛  سانتی متر؛  چتری ...

با دیدن محتویات بکس، متعجب شده گفتم : در بارهء نامه های پستی سوالی ندارم؛ اما کتابها و وسایل تخنیکی را چرا با خود گرفته ای؟ 

گفت ، فرید جان، بسیار گپ میزنی، بیا بنشین که بطرف قلعهء نجارها حرکت کنیم !

  وقتی که به قلعهء نجارها رسیدیم، گفت: تو پیش بایسکل باش من زود پس میایم!  پس از چند دقیقه آمد  و گفت : بنشین که حرکت کنیم!  گفتم، خط را تسلیم کردی؟ گفت نی ، از ملاصاحب مسجد، موقعیت سرور کاینات را پرسیدم؛ ملاصاحب گفت منظورفرستندهء خط "مسجد سرور کاینات" است.  با گرفتن نشانی، خود را به آنجا رساندیم.

حالا که  جاده قلعه نجارها الی سرورکاینات معلوم شد، باید  جناح جنوبی سرک خیابان سوم  نیزمعلوم میشد؛ همینجا بود که قندآغا بکس را باز کرد و کتاب ادبیات"  را بیرون کشید و توضیح سرک خیابان را درآن پیدا کرد. سپس "سوم"  را در کتاب الجبر یافت و بخاطر تثبیت جناح جنوبی ، از قطب نما  کار گرفت. 

پس از  جاده قلعه نجارها الی سرورکاینات جناح جنوبی سرک خیابان سوم،  باید گولایی  پیدا میشد ، گولایی را با استفاده از کتاب هندسه پیدا کرد؛ سپس  سینما  را باید میافت ، سینما را در کتاب تاریخ یافت .

چون موقعیت  جاده قلعه نجارها الی سرورکاینات جناح جنوبی سرک خیابان سوم نزديک گولايی سينما  روشن شد، باقی ماند  مغازه کو پراتيفي نمبر 11. مغازه کوپراتیفی(تعاونی) را هم در کتاب تاریخ  پیدا کرد  و به من گفت: تو پیش بایسکل باش ، من زود پس میایم  !

قندآغا، پس از هژده دقیقه، مانند یک فاتح برگشت و گفت: بنشین که برویم! پرسیدم خط را تسلیم کردی؟ گفت: تسلیم کردم.

قندآغا نفسی براحت کشید و به من گفت:  ببخشی که امروز بامن به زحمت شدی ؛ راستی  نگفتی که در این چند سال کجا بودی؟ ...

***

قندو ، به خاطر یافتن یک آدرس که شش ساعت و پانزده دقیقه طول کشید، به هشت کتاب، حتی به  کیمیا و بیولوژی مراجعه  کرد؛ چارده بار از دوربین استفاده نمود ؛ یک بارآدرس را با ذره بین خواند؛ هژده دفعه قطب نما را کشید ؛ سه دفعه بایسکل را پنچری گرفت؛ بیست و شش بار لاحول گفت؛ یک دفعه عصبی شد و شصت و چار باربخود دشنام داد و یک بار به من؛ بیست و یک دفعه از من معذرت خواست؛  سه بارگریه  کرد و یک بار خنده ؛ ...

 

و من که اولین باری بود پوسته رسانی را به شیوهء قندآغایی آن میدیدم، با خود میگفتم:

 

 قندآغای پوسته رسان، واقعاً که  قندآغای پوسته رسان است !

پا یا ن

 

دل کفک

 

 بگذار که از گدودیِ شار بگویم

 از نرخ و نوای سرِ بازار بگویم

 بگذار که از رشوت و از دزدی وقاچاق

 از رهبر و از والیِ چوتار بگویم

 بگذار حکایت کنم از جنگ برایت

 از رفتنِ مردانِ سرِ دار بگویم

 از بوی شفاخانه و کمبودیِ دکتور

 از قلتِ دارو و پرستار بگویم

 از خانه بدوشی و زسرمای زمستان

 از کودکِ بیچاره وبیمار بگویم

 بگذار بگویم که دران جرگه چی ها بود

 از بویِ بدِ خشتک و نصوار بگویم

 من دل کفکم از همهء بی پدری ها

 تا چند از این خر...ی تکرار بگویم

 هارون یوسفی


مُردن مُردن
شنیدم که چون کرزی ما بمیرد
فهیم و خلیلی چه زیبا بمیرد
یکی زوروالا دگر پول والاست
چولالا نباشد دو والا بمیرد
چنان خاک و دود است این جا که ترسم
صنم از مریضیِ اسما بمیرد
شنیدم اگر طالب آید به کابل
صبوری و فرهاد دریا بمیرد
زمستان رسید و دلم در تکان است
مبادا غریبی،زسرما بمیرد
گناهی کند شیرخان و اما
به جایش فریبا و رویا بمیرد
چنان گدودی شد به دنیا که بینی
سفیر فرانسه به لیبیا بمیرد
ازان ترس دارم در این مُلک خشخاش
که گوساله در کُرد نعنا بمیرد
چنان وحشتی را ببینی به میهن
که کاکا به همرای ماما بمیرد
اگر احمقی را به کرسی نشانند
زدستش دوصد مرد دانا بمیرد
دعایم همین شد که ظالم به هرجا
به زور خدای تعالی بمیرد
لندن 11ـ11ـ11 

هارون یوسفی

این هم طنزی  از نوشته های آقای هارون یوسفی 

کتابچهء شیطان
عبدالمنا ف خان ، در دفتر خود نشسته بود که شیطان ، وارد شد. روی آرام چوکی مقابل میز مناف خان ، نشست و با لحنی مودبانه گفت
« من شیطان هستم ! اگر موافق باشید. آمده ام تا وجدان تان را بخرم» 
مناف خان ، با تعجب به طرف شیطان نظر انداخت. شیطان به ظاهر کاملاً یک آدم عادی بود. نه شاخی داشت، نه دمی. عینک خود را از جیب بیرون آورد، رو به شیطان کرد و پرسید
- شما سندی و مدرکی دارید که شیطان بودن تان را ثابت کند؟
شیطان ، با نزاکت تمام شناسنامه اش را پیش روی مناف خان ، گذاشت و گفت:
- در این دنیا مگر میشود بدون سند و مدرک زنده گی کرد؟
مناف خان ، شناسنامه شیطان ، را با دقت فراوان از نظر گذرانید. همه چیزش درست و اصولی بود. شیطان ولد ..... هم مهر داشت و هم امضا. مناف خان ، شناسنامهء شیطان ، را واپس روی میز گذاشت و گفت 
- با تاسف باید خدمت تان عرض کنم که من وجدان ندارم
شیطان قاه قاه خندید. خندید و خندید. بعد ناگهان چهره جدی به خود گرفت و گفت
- بسیاری از مردم فکر میکنند که شیطان وجود ندارد. ولی می بینید که وجود دارد و من در مقابل شما نشسته ام. شما هم کاملاً اشتباه می کنید که می گویید وجدان ندارید
مناف خان ، یک بار دیگر شناسنامهء شیطان ، را از نظر گذرانید و گفت
- سند هویت شما درست و اصولیست، ولی چکنم که بنده وجدان ندارم
شیطان از چوکی بلند شد و با خوشحالی گفت 
- پس شما در این معامله چیزی را از دست نمی دهید. من صد هزار افغانی به شما میدهم و شما در عوض آن چیزی را که ندارید به من میفروشید و من
مناف خان ، حرف شیطان ، را قطع کرد و گفت 
- شما شوخی میکنید؟ صدهزار افغانی بخاطر هیچ؟ این عمل شما درست نیست 
شیطان ، دوباره بر چوکی نشست. پا را روی زانو انداخت و گفت
- درین مورد هیچ تشویشی بخود راه ندهید. من فقط وجدان تان را می خواهم. پول من، وجدان شما
مناف خان ، بازهم بفکر فرو رفت دخل و خرچش در مقابل چشمانش ظاهر شد در حالی که چشمانش به طرف میز راه کشیده بود گفت
- موافقم
چشمهای شیطان ، از فرط خوشحالی برق زد. ورقی را که قبلا آماده کرده بود. همرا با چند بسته پول از بکسش بیرون آورد. پولها را روی میز گذاشت و ورق را به مناف خان ، داد تا امضا کند. مناف خان ، چشمش روی کاغذ افتاد و این جمله را خواند: « درازی صد هزار افغانی وجدان خود را فروختم » آهسته زیر آن امضا کرد پولها را گرفت. و با دقت از نظر گذرانید تا مبادا تقلبی باشند
- تشویش نکن، تقلبی نیستند. ما پول زیاد داریم
شیطان، ورقی را که مناف خان ، امضا کرده بود، داخل بکس گذاشت، بکس را بست و از اتاق خارج شد
مناف خان ، به فکر رفت و با خودش گفت
 - شاید من وجدان داشته باشم
با عجله گوشی تلفون را برداشت به همسرش زنگ زد و از او پرسید
- عزیزم، چه فکر می کنی؟ آیا من آدم با وجدانی هستم؟
خانمش مثل همیشه، با سروصدای بسیار گفت
- اگر تو یک ذره وجدان میداشتی هر روزه بعد از کار مثل آدم یک راست به خانه می آمدی ...... اگر تو وجدان میداشتی 
مناف خان ، گوشی را گذاشت تبسمی بر لبانش پدید آمد. چند لحظه بعد به رئیس خودش زنگ زد و بعد از تعارفات معمولی پرسید
- به نظر شما من آدم با وجدان هستم؟
 رئيس با عصبانیت جواب داد
-  اگر تو وجدان میداشتی کارهای دفتر را درست انجام میدادی ........ اگر تو وجدان میداشتی 
مناف خان ، متوجه شد که رئيس گوشی را گذاشته و جز صدای تو، تو، تو از گوشی تلفون چیزی بگوش نمی آید
مناف خان ، لختی در اندیشه فرو رفت و کمی بعد، متوجه شد که شیطان ، کتابچه ضخیم و قطور سیاه رنگی را روی میز فراموش کرده است. کتابچه را برداشت و شروع کرد به ورق زدن آن. و ناگهان از حیرت خشک ماند. در کتابچه نام های کسانی درج بود که وجدان های شان را به شیطان فروخته بودند. قلبش با شد ت شروع به تپید ن کرد. کتابچه را با عجله ورق میزد. بسیاری از نامها آشنا بودند: سیاستمداران برجسته. روزنامه نویسان بانام و نشان
ستاره های پرآوازه سینما، سرمایه داران نامدار، روحانیون معروف و .... نام رئیس خودشان را هم یافت، نام همسرش هم بود. کتابچه را روی میز گذاشت به چوکی تکیه داد نفس عمیقی کشید و زمزمه کرد: عجیب است ....عجیب 
در این لحظه در اتاق باز شد و شیطان ، دوباره آمده و گفت
- معذرت میخواهم .... کتابچه ام را فراموش کرده ام
مناف خان ، با خوشحالی گفت بلی، بلی کتابچه تان را فراموش کرده اید
- بفرمايید... کتابچه را با احترام به شیطان ، داد
شیطان ، بسوی دروازه رفت نزدیک در که رسید برگشت و گفت
در واقع فراموش نکرده بودم. این شیوه کار من است فقط خواستم شما با خواندن این کتابچه احساس آرامش کنید. من روشی مخصوصی دارم. میخواهم هر کسی که با من معامله یی میکند راحت و آرم باشد. این را گفت و  پخُ زد و از دروازه بر آمد
مناف خان ، میخواست بگوید: « عالیست ..... روش بسیار خوبی است !»  اما شیطان رفته بود . مناف خان ، یک بار دیگر پولها را لمس کرد. شادمانی در دلش دوید و زمزمه کرد:
- پس بزرگان هم این طوری هستند ....... چه میشود کرد؟

 چگونه یک ناشر حرفه ای باشیم

 از کتاب های فلسفی کانت و هگل و متون سنگین ادبی تا کتاب های پاورقی از جمله قلب شکسته و عاشق خسته، نوشته نویسندگان به نامی از جمله م . مودب، ن . ثامن پناه و ر فهیمی را چاپ کنید. با این کار می توانید با کتاب هایی خصوصی از نویسندگان عمومی به فضای خصوصی عموم افراد جامعه رخنه کنید

 هر چیزی را که بتوان آن را روی کاغذ آورد چاپ کنید. مثلاً کتاب های زیر می تواند توسط یک ناشر حرفه ای چاپ شود:راز سرفه های استاد ادب پناه در سه جلد: گرد آوری توسط غلام شاگرد پور خانه زاد ، عطسه های بی هنگام: مجموعه پنج جلدی نقد و بررسی عطسه های استاد پرپر نیا در محافل شعری دهه پنجاه و قبل از آن، نوشته مریدالدین کیمراد ، خواب و خمار:خاطرات و دلنوشته های استاد الف . بامداد خمار ، رژیم غذایی در رژیم پهلوی:خاطرات حسینقلی مربوط ( رابط دربار پهلوی و سازمان جاسوسی گینه ) ، خدمت و خیانت اصلاحات: نوشته استاد زلفعلی سر خلوت

 می توانید تنها کتاب های خود و فرزندانتان را در تیراژی محدود به اندازه خود و فرزندانتان چاپ کنید و در زمینه تالیف و چاپ کتاب به خودکفایی و خود بسندگی برسید

 به طیف مخاطبان گروه سنی 12 تا 14 سال و ترجیحاً جنس مونث توجه ویژه و خاصی مبذول دارید. این طیف اصولاً کتاب خوان ترین قشر جامعه هستند و کتاب های مورد علاقه آن ها در تیراژی نجومی به چاپ و فروش می رسد. نمونه کتاب های مورد علاقه این طیف عبارتند از : پیامک های عاشقانه: گرد آوری آریا بی ریا. بدون گلزار هرگز: نویسنده ژیلا ژولیده. نیکبخت واحدی یا شاهرودی و باقی قضایا: نویسنده سالومه سرخابی، 20 راه موفقیت و خوشبختی و خوش تیپی و خوشگلی: نویسنده باربارا ور وره، ترجمه: رومین تیپ توپیان

یکی به نعل و یکی به میخ و یکی به سم بزنید. در کنار چاپ کتاب موسیقی کلمات ( با نگاهی به زبان شناسی تطبیقی ) نوشته کمال الدین ادب پرور استاد دانشگاه تهران ، کتاب زنان درباره مردان چه چیز هایی که نمی دانند، نوشته مراد نطلبیده را هم چاپ کنید. با این کار هم فروشتان تضمین می شود و هم به عنوان یک ناشر روشن فکر شناخته می شوید

 هیچ ارزشی برای هنری به نام گرافیک و صفحه آرایی قایل نشوید. با خود عهد ببندید، کتاب را به بدترین شکلی که امکان دارد به دست مخاطب برسانید. طرح روی جلد و طراحی صفحات کتاب یک کار بیخود و وقت گیر است. با زدن عکس یک قلب شکسته بر روی کتاب می توانید فروش آن را تضمین کنید و نیازی به طراحی خاصی روی جلد ندارید

  هر چیزی سر سفره خورده نشود، حتماً سالاد خورده خواهد شد. مجموعه آثار جمعی از نوسندگان را به صورت جنگ چاپ کنید و سعی کنید آثار کوتاه بیش از سیصد نفر را در یک کتاب جای دهید، تا کتاب حداقل به تعداد نویسندگان و اعضای خانواده شان به فروش برسد

علیرضا لبش

 

سوگند 

مرا به فِش فِش دیگ بخار یار قسم

و بر سفیدیِ چشم علاقه دار  قسم

مرا به خشتکِ ایزار ِ آن مقام بلند

که خاک میهن ما داد بر کفار قسم

به جنگِ غزنه و هلمند وبلخ و فیض آباد

به بی ثباتیِ اوضاع قندهار قسم

مرا به غارِ جرابِ خلیفه شیر احمد

و بوی پای فدا محمدِ زوار قسم

مرا به سرخی شاتوت و تاجِ سرخِ خروس

به بالِ خستهِ مرغان زیر کار قسم

مرا به زهد خمارانِ کنج میخانه

وروزه خواری شیخانِ پیسه دار قسم

به کودکان که نه مکتب ،نه آب ونان دارند

وبانوانِ پراز چشمِ انتظار قسم

به فقر و چور و چپاول که در وطن جاریست

به سربلندیِ مردانِ سربه دار قسم

به وعده های دروغین خارجی که کنون

نشانده ملت ما را در انتظار قسم

قسم به چادریِ کهنهِ زنِ ما مایم

که خورده سوته طالب هزار بار قسم

مرا به کابل و بغداد و غزه و لیبی

که گشته مردم شان طعمهِ شکار قسم

به ختنه سوریِ اولاد خوردِ شیرآغایم

و روزِ تخت جمیعی خواهر جبار قسم

مرا به گدودیِ زابل و جلال آباد

وبم گذاریِ طالب به گلبهار قسم

که کارِ میهنِ ما بهِ نمی شود ای دوست

به این کنایه و این طنز نیشدار قسم

                                          هارون یوسفی       

خاموشی


درحق مردم جفا کردند،کس چیزی نگفت

ملتی را زیر پا کردند،کس چیزی نگفت

آبروی ما به دستِ شب پرستان ریختند

هست و بودِ ما فنا کردند،کس چیزی نگفت

با تبر بر قامتِ بید و چنارِ ما زدند

باغ را بیت الخلا کردند،کس چیزی نگفت

زنده را بردند ودر بالای دار آویختند

شاشه روی مرده ها کردند،کس چیزی نگفت

ملتِ بیچاره ناراضی است،اما درقطر

باز طالب را صدا کردند،کس چیزی نگفت

خلص اینکه این سیه کاران در این سی سال و اند

            هارون یوسفی          بینِ ما باشد!چه ها کردند!کس چیزی نگفت

 کابوس
                                         
خواب میدیدم که طالب گشته ام
آدم جنگی و جالب گشته ام
خواب میدیدم که ریشم لر کده
کاکلم از لنگی من سر کده
واسکت من انتحاری گشته است
مردم از پیشم فراری گشته است
کوچ من در لابلای چادری
میخرامد مثل یک کبک دری
دخترم در خانه مانده روز وشب
میفرستد ناسزا از زیر لب
تی وی  و دی وی دی را بشکسته ام
سی دی را بابند تنبان بسته ام
خواب میدیدم که طالب گشته ام
برسر ناتو غالب گشته ام
لشکر ناتو ز دست من عذاب
من ز او واو زمن در اضطراب
گاه در هلمند گهی در پکتیا
گاه در غزنی گهی چار آسیا
چهل وپنج کشور به دنبالم روان
شخص اوباما زدستم درفغان
گاه برادر جان خطابم میکند
گاهی، تروریست حسابم میکند
خواب میدیدم اوباما مرده است
کرزی از مرگش بسی افسرده است
طبق معمول گریه در چشمان او
گریه باشد جان او ایمان او
گریه های او مرا بیدار کرد
شام من با گریه خود زار کرد

                                
هارون یوسفی   

ش.شيرآغا

طنز تلخ تاريخ ما

 

من ، در نظر ندارم تا به اصل و نسب و زادگاه و تاريخ تولد و اوصاف و سجاياي والاي روشنفكر بپردازم و براي اثبات گپهایم نقل قولهایي از ناموران شرق و غرب بيآورم . كاكه شيرو ، نه پژوهشگر است ، نه دانشمند و نه هم كارهء ديگر تا به خود اجازهء چنين كاري را بدهد؛ گرچه در زنده گي مهاجرت ناهنجاري مطلق ، هنجار روزگار و قاعدهء كار ما افغانها شده است و هر كس هر چه بخواهد ، مينويسد و چاپ ميكند . و امّا ، كاكه شيرو ، تنها و تنها به حيث يك هموطن ساده و پيادهء شما ، اگر بتواند آنچه را كه از قبيلهء روشنفكر بن منورالفكر بن معارف ، ديده و شنيده، به همان ترتيب كاكه شيرويي بنويسد ، وظيفهء خودش را انجام داده خواهد بود. البته منظورم وظيفه در برابر تاريخ و ملت و دگر گپهای كلان روشنفكرانه كه بنده از آن فرسخها فاصله دارم ، نيست، بل ايفاي وظيفه در برابر مدير مسوءول مجله است و وعده يي كه با او كرده ام . عرض شود كه اصرار بسيار مدير مسوُول هم  به گفتهء خودش، ناشي بسيار ابراز نــــگـــرانـــيكرده اند 

مدير مسوُول ، به من وظيفه سپرد تا خودم جواب اين دوستان را بدهم و يك مطلب كاكه شيرويي نيز براي نشر بنويسم. هرچند بسيار تلاش كردم تا از اين وظيفه شانه خالي كنم، توفيق نيافتم. بالاخر راستش را گفتم و گفتم : " هرچه ميكوشم ، ديگر نوشتهء كاكه شيرويي از قلمم نميتراود ، گويي حريفان براي بستن دهان و قلم من جادو كرده اند "

مدير مسوُول كه از سرنوشت جگر سوزم خبردارد ، با دلسوزي به سويم نگريست و با لحن مهربانانه گفت : " در اين شماره بحثي داريم در بارهء روشنفكر ، لااقل براي اشتراك در اين بحث مطلبي بنويس"

خوب ، پس از اصرار زياد او و بالاخر پس از چند تيلفون پياپيش ، ناگزير نشستم تا چيزي در بارهء روشنفكر قلمي كنم . نشستم و قلم را از تقيد رهانيدم و به او گفتم : " اين تو و اين هم قلمرو پاك كاغذ ، ترا قسم به حق كه جز حقيقت چيزي ننويسي" 

و اينك آنچه را كه قلم ، به قيد قسم به حق ، نوشته جنساً تقديم ميكنم

***

بنده از روي چشمديد و قضاوت عقل ناقص خودم ، ميتوانم بگويم كه روشنفكران افغانستان گرچه همه بن منورالفكر بن معارف بودند ، امّا در گذشته به صورت عموم به سه رستهء عمده تقسيم ميشدند 

1 - روشنفكراني كه به همدگر رفيق خطاب ميكردند و لقب شان چپ بود

2 - روشنفكراني كه به همدگر برادر خطاب ميكردند و لقب شان راست بود

3- روشنفكراني كه با دستهء اول و دوم هيچ رابــطه يي نــداشتـــند و جمعي از آنان خود شان را مليگرا و گروهي ديموكرات ميگفتند و شماري از آنان به همديگر شان "انديوال" خطاب ميكردند ، و امّا ، اكثريت اين رسته كه با همدگر شان نيز هيچ پيوندي نداشتند يا پيرو حزب باد بودند و يا اين كه به طور ثابت و يا متناوب به دور محوري به نام " بيطرفي " طواف ميكردند . يگان برادر و رفيق به جميع گروهها و دسته  ها و افراد اين رستهء اخيرالذكر لقب مشترك " چپراس " را بخشيده اند

روشنفكران رفيق گوي ، خود به دو رستهء عمده و هر رسته به چندين دستهء مختلف النوع تقسيم ميشدند . رستهء اول ، رستهء دوم را ريوزيونيست و دومي  ها اولي ها را اوانتوريست ميناميدند

ريوزيونيستها نيز گرچه به دو دستهء عمده و چندين گروهء خورد و ريزه تقسيم ميشدند ، اما همهء شان با تواريشهای اتحاد سرخستانات كبير ، رفاقت قويم و قديم داشتند. گرچه رفاقت با تواريشها و سرخستانيت براي همهء اين رفقا يك اصل اصيل بود و ركن ركين، امّا ، گويا در فروعات ميان رهبران شان اختلافاتي موجود بودند. اين رهبران آن اختلافات فرعي را از بركت بزرگواريهای خود شان به اصول اساسي تبديل كرده بودند و اصول مشترك شان را به فروعات ناچيز . برخي از اين پيشوايان و شماري از مقلدان شان را ميتوان در شمار موجودات ذوالحياتين قرار داد ، چون مدتي را در محيط يك دسته و مدتي را در محيط دستهء ديگري از رفقا به سر برده اند . حتي برخي ها را كه بنابر اقتضاي زمان و مكان به هر محيطي سري زده اند ، ميتوان در شمار موجودات كثيرالحيات دسته بندي كرد

***

از قضاي روزگار ، رفقاي ريوزيونيست روزي به اوانتوريزمي دست زدند كه آن را اوانتوريزم كبيرِ و برگشت ناپذير نام نهادند و دنيا را در تحير فروبرند. و چون رفقاي بزرگ شان از اتحاد سرخستانات بزرگ كه همانا تواريشها باشند ــــ به گفتهء خود شان ـــ ديدندكه ممالك متحدهء تاجرستان ـــ يعني حريف اتحاد سرخستانات كبير ـــ نزديك است از اين اوانتوريزم سودكلان ببرد ، لذا كاري كردند كارستان و اين كارستان را رفقا ، مرحلهء نوين و تكاملي اوانتوريزم شكوهند برگشت ناپذير ، نام نهادند. و در نتيجهء اين مرحلهء نوين و تكاملي اوانتوريزم برگشت ناپذير ، ممالك متحدهء تاجرستان و يارانش فرصتي يافتند بينظير تا غلغلهء عظيمي به راه اندازند و جهان را عليهء اتحاد سرخستانات كبير شديداً برانگيزند و آن را در نوك ناوه گير كنند. ممالك متحدهء تاجرستان و يارانش ، برادران را با هفت قلم آرايش جميع صفات نيك بشري به حيث فرشته های نجات آزادي ، به بشريت جهان آزاد معرفي كردند و در خفاي آشكار برادران را با پولي ويتامين سبز شديداً تقويه كردند و فابريكه   های بزرگي را برپا داشتند كه از اين سويش اگر كسي را داخل ميكردند از طرف ديگرش برادر بيرون ميساختند . و در اين ميان طالع چودري كه روزگار كار ترزيق پولي ويتامين سبز را در دست او گذاشت و فابريكه   های برادر سازي نيز در سرزمينش برپا شدند ، چنان بر كرد كه انگار اكسير كيميا را به دست آورد . گرچه كشور ملالتاريا كه همسايهء چودري است نيز در اين راه وارد رقابت شديد شده و فابريكه  های برادر سازي ملالتاريايي را در خاك ملالتاريا خيز خودش ، برپا كرده و فعال ساخت، امّا ، اين كشور ملالتاريا خيز چندان از پولي ويتامين سبز ممالك تاجرستان بهره مند نميشد. به همين سان حريف نيز فابريكه  های بزرگي براي توليد رفيق برپا كرده بود. نتيجه اين كه هزاران رفيق و برادر با نفرت عميق از همديگر شان توليد شدند

خلاصه بين برادران كه ممالك متحدهء تاجرستان و يارانش ، حامي آنان بودند و اتحاد سرخستانات كبير كه گويا به حمايت رفقا شتافته بود ، چنان بزن بزني شد كه در اين كارزار ، از اين سر دنيا تا آن سرش ، هر كسي سعي كرد تا شعار معروف رفقا مبتني بر " از هركس به قدر استعدادش ..." را تطبيق كند

به همان پيمانه كه در اين گير و دار ستارهء بخت رفقا و برادران درخشيدن گرفت ستارهء بخت و اقبال رستهء سوم روشنفكران افول كرد و به گفتهء مردم قصهء شان مفت شد

گويند روزي كلانكار كميتهء ولايتي دوردست ترين ولايات به معاون اميرالرفقا در كابل احوال كرد كه از بخت نيك كار اوانتوريزم شكوهمند برگشت ناپذير تا اقصاي ولايتش در مردم ريشه كرده است. معاون اميرالرفقا براي اين كه جميع جهانيان را از اين پيشرفت اوانتوريم باخبر سازد و حريفان را خرد و خمير كند ، جمعي از ژورناليستان خارجي را با خود به آن ولايت برد تا با چشمان سر و كمره  های شان مشاهده كنند و مستند به جهانيان از اين پيشرفت خبربرسانند كه كار اوانتوريزم تا دورافتاده ترين روستاي دورافتاده ترين ولسوالي دورافتاده ترين ولايت اين مملك نيز رسيده است و همه گان از آن بهره  ها برده اند

معاون اميرالرفقا و همراهانش وقتي به آن روستا رسيدند ، ديدند كه جمع غفير ي از اهالي ـــ اعم از پير و جوان از جمله عده يي كه كلاشينكوف بر شانه داشتند ـــ در ميداني بزرگي گردآمده اند و چشم به راه مهمانان عاليقدر شان هستند. با رسيدن مهمانان ، ارشد الرفقاي روستايي ، به عنوان خير مقدم سخناني گفت و پس از آن رشتهء صحبت را به معاون اميرالرفقا سپرد. اين يكي پس از رسانيدند پيام پرشور و قوياً اوانتوريستي و و عميقاً سرخستاني اميرالرفقاء عنواني زخمتكشان روستا ، خواست تني چند از اهالي روستا را سر گپ بياورد تا مهمانان خارجي بدانند كه روستاييان از روي شعور اوانتوريستيي كه دارند گردآمده اند نه خداي ناخواسته به آن جهتي كه جهانيان فكر ميكنند. او براي اين كه موجبات اعجاب بيشتر را فراهم آورد از مرد ريشداري كه يك تار سياه در قودهء ريش و حتي دندان لقي هم در دهن نداشت پرسيد :

- كاكا جان ، آيا شما ميدانيد كه اوانتوريزم چيست ؟

پيرمرد جواب داد 

- بلي صايب ميفامم ، چتور نمي فامم . امروز ميده بچه ها هم ميفامن كه اوانتوريزم چيست

- خوب ، وقتي كه ميفهميد پس بگوييد كه اوانتور يزم به نظر شما چيست ؟

- اي صايب شما خود تان بهتر ميفامين كه اوانتور يك تحول كيفي و بنيادي است

معاون اميرالرفقا كه ديد پيره مرد به رغم كبر سن و ظاهر ژوليده اش از كتب مقدس رفقا نقل قول ميكند ، براي اين كه ژورنايستان خارجي را بيشتر متحير سازد ، باز پرسيد 

- اوانتور چرا يك تحول كيفي و بنيادي است ؟

پير مرد جواب گفت 

- أي صايب چي بگويم ، شما خود تان شكر فاميده هستيد و همه چيز را ميدانيد 

- اما ، ما ميخواهيم نظر شما را بدانيم 

- خو ، ايقه كه ميخاين نظر مره بفامين ميگم: اوانتور به نظر مه به خاطري تحول كيفي و بنيادي است كه از بركت اوانتور ، شما غرق در كيف هستيد ، مگرم همي اوانتور بيخ و بينياد ما مردمه كنده است

***

هي ميدان و طي ميدان و خار مغيلان ، كارزار بزن بزن رفقا و برداران چنان دراز شد كه تواريش های گولاك ساز ِ  روغن حيواني خورده و سرد و گرم روزگار را فراوان چشيده ، ثمر كارزار آخرين شان را ـــ كه به باور آنان بايد پيروزي ديگري براي شان ميبود ــــ ناديده ، با حسرت يكي پس از ديگري نامراد چشم از جهان بستند ، و يا به گفتهء خود تواريش ها ، نام شان براي ابد ثبت تاريخ گرديد و جسد شان در جوار مرجع تقليد شان ، در پاي ديوار قلعهء داراي ستارهء بخت سرخ ، با مراسم پرشكوه دفن شد

بالاخر ، بقيته السّيف تواريش های كهنه كار ، كه از عزاداري های هرچند ماه يكبار خسته شده بودند ، ناگزير يك تواريش جوانتر را در مقام اميرالتوارشين برگزيدند، تا ديگر اينقدر زود به زود رهبران جهان را براي اشتراك در تشيـيع جنازهء اميرالتوارشين اتحاد سرخستانات كبير و مرجع تقليد تمام رفقا در جهان ، به زحمت نسازند

اميرالتوارشين نو كه نه جوان بود و نه پير، و بر پيشاني اش نقشهء نو جهان را قلمزن ازل قلمي كرده بود و بر طبق روايات كتب قديمه و جديده ، ظهورش را چند سده پيش پيشواي پيشگويان جهان جناب نوستراداموس فرانسه يي پيشبيني كرده بود، وقتي زمام امور اتحاد سرخستانات كبير را در كف با كفايت خود گرفت ، در راهي رفت كه نهایتش صحت پيشگويي نوستراداموس را ثابت كرد. به هر رو ، گرچه برخي صاحبنظران هموطن ما در همان زمان نوشتند كه اين اميرالتوارشين نو " چف گربه " را ميداند و به همين سبب كنيه اش را " گربه چف" تعبير كردند و گفتند كه او هيچ چيزي نوي در كله ندارد و تنها ميخواهد اتحاد سرخستانات كبير را گربه مانند از بلنداي درز برداشتهء برج عاج خيال  های خام اسلاف خودش به زمين سخت واقعيت فرود آورد ، بي آن كه دست و پاي دولتش بشكند و همسايهء جنوبي اش را نيز كه با زور نتوانسته بود ، با فريب بــبلعد . و امّــــا ، چنان كه ديده شـــــــد ، پيشبيني اين هموطنان ما ـ كه از پيشگويي نستراداموس بيخبر بودندو اين به گفتهء دانشمندي ، سند ديگري تواند بود در اين باب كه روشنفكران غرب ديدهء ما از مايه و جوهر فرهنگ و مدنيت غربي چه قدر بيخبر بوده اند ـــ مانند همه خيال های ديگر شان ، پادرهوا ماند

به هر رو ، بالاخر شماري از تواريش های اتحاد سرخستانات كبير كه پيرو بينش باز امير جديد شان بودند ، ديدند كه دارند از نفس مي افتند ، بي آن كه توانسته باشند اوانتوريزم را در مرز های جنوبي قلمرو پهناور اتحاد سرخستانات به همت سپاه دلاور سرخستان شكست ناپذير خود ، برگشت ناپذير ساخته بتوانند. همين بود كه اتحاد سرخستانات كبير ، سخن  های برگشت ناپذير خود را چنان پس گرفت كه در اول باور هيچكس نميشد. همچنان اميرالتوارشين جديد پيش چشم خلق عالم راه دلبري از عمو سام را در پيش گرفت

رفقا نيز به تبعيت از مرجع تقليد شان ، در راه دلجويي از برادران گام نهادند. همين بود كه رفقا به برادران پيشنهادكردند:" أي برادران ! بياييد كه با هم رفيق شويم "

برداران جواب گفتند : " نه خير ، بنياد برادري بر اين نهاده شده است تا الرفيق و الرفاقت را از بيخ و بنياد بر اندازد و تخمش را در جهان نابود سازد ، پس چه گونه تواند بود كه البرادري بيايد و الرفيق شود و كار الرفيقي كند؟ "

رفقا كه از برادران نااميد شدند ، دست به دامن كساني زدند كه نه رفيق بودند و نه هم بسيار برادر و به آنان پيشنهاد رفاقت كردند. و امّا ، اينان نيز پيشنهاد رفاقت را نپذيرفتند

بالاخر ، رفقا هم مجبور شدند كه از اوانتوريزم و مرحلهء نوين و تكاملي آن دست بردارند. همان بود كه رفقا رسماً اصطلاحات مولودالتواريشي را كه از كتاب  های چاپ اتحاد سرخستانات كبير آموخته بودند ، از زبان و قلم خودشان برانداختند و اگر هم بر سبيل عادت ــ مانند گذشته ــ خصوصي به همديگر شان رفيق ميگفتند، در حضور اغيار كلمهء محترم را به جاي رفيق به كار ميبردند و گويا به اين ترتيب به برداران نيز ميگفتند : " ببينيد ، ما ديگر نه تنها از اوانتوريزم دست كشيده ايم ، بل حتي لقب رفيق را نيز از قاموس خود شسته ايم و ميكوشيم كه محترم شويم . شما نيز يك گامي برداريد . خوب ، اگر نميخواهيد رفيق شويد ، حق داريد ، اگر نميخواهيد كه مثل ما محترم شويد بازهم اختيار داريد ، امّا ، بياييد لااقل با هم يك معامله يي كنيم كه هم محترمانه باشد و هم برادرانه"

و امّا ، برادران سر به كف به حرف اين رفقاي قديم و محترمان جديد ظاهراً ب  هایي قايل نشدند و در راه و روش خودشان استوار ماندند

در اين ميان كاري كه كاملاً برگشت ناپذير پنداشته ميشد ، برگشت پذير شد و به سپاه انبوه اتحاد سرخستانات كبير كه قبلاً رسماً قطعات محدود ناميده ميشدند ، امر عقبگرد و برگشت داده شد و بالاخر در حالي كه چشم جهان از شگفتي بسيار از حدقه بر آمده بود ، اين كار به انجام رسيد

پس از عزيمت سپاه اتحاد سرخستانات كبير ، باز هم دنيا با شگفتي بسيار ديد كه حكومت محترمان در جاي خودش ماند و هيچ معلوم نبود كه چه وقت ساعت سعد صعود برادران بر ستيغ پيروزي نهایي فراخواهد رسيد

در اين ميان ، محترم المحترمان ، كه فكر ميكرد كليد گشايش مشكل در روميته الكبرا است ، حاضر شد به آن ديار برود. و امّا ، حضور المتوكل  ، گويا فرمودند كه او را حتي براي شنيدن معروضهء نوكري نيز قبول نخواهد كرد، چه رسد به اين كه تاج و تخت از دست رفته را از دست محترم المحترمان و يارانش واپس بگيرد

رفقاي قديم و محترمان جديد در عين زماني كه ازالصلح و المصالحه و حتي برادري و در تلفظ غليظ تر" الاخوت " دم ميزدند ، در ميدان پهلواني نيز كار  های ميكردند كه باور كس نميشد و همين بود كه اينجا و آنجا از دوپنگ سخن به ميان مي آمد . پسانتر ها معلوم شد كه حريفان ميدان هر دو دوپينگ به كار ميبرند. و امّا ، محترمان با گذشت زمان و قطع همه انواع دوپنگ ، بالاخر روزي ديدند كه ديگر خزانهء شان دارد بيخي خالي ميشود و فردا نه دانهء گندمي در انبار ها خواهد ماند و نه هم قطرهء تيلي در تيلداني  ها . چون وضع را چنين يافتند و دريافتند كه پس از تكفين و تدفين تكيه گاه تواريشي ، ديگر يار و ياوري هم در جهان براي شان باقي نمانده و ممالك متحدهء تاجرستان ، نيز حاضر نيست سلام شان را عليك گويد ، و حتي بشنود و از طرف ديگر دريافتند كه برادران همچنان با پولي ويتامين سبز كه قوي ترين دوپنگ ميدان است تقويه ميشوند ، خواهي نخواهي به ياد ضرب المثل معروف " آب تا بيني بچه زير پاي " افتادند و هر كدام شان به ترتيبي كه براي شان ميسر بود ، كوشيد تا از تنگنا بيرون شود  

در اين باب كه در پس پرده چه  ها واقع شد ، در كتب مختلف هزار و يك نوع روايت و حكايت آمده كه هريكي ناقض ديگري است ، ولي آنچه با چشم ساده در ظاهر امر ديديم ، همين بود كه بالاخر رسته  ها و دسته   های گوناگون رفقاي قديم و محترمان جديد ، رفتند و براي خود برادري و طريق برادريي پيدا كردند و براي خدمت ابراز آماده گي كردند

برادران كه از همان اول نيز به دو رسته منقسم بودند كه رستهء ضعيف تر شان هشت شاخ و قويترشان هفت شاخ نام داشتند ، و گاهي شاخ   های يك رسته باهم و گاهي نيز با رستهء ديگر شاخ به شاخ ميشدند ، چون تخت و بخت محترمان بن رفقا را در حالت واژگوني ديدند ، بر سر تقسيم ميراث  های آن تخت و بخت با هم سخت به جنگ و دعوا پرداختند و در اين جنگ از جنگجويان نوبرادر بن محترمان بن رفيقان و تجربه  ها و زرادخانهء   های شان نيز بهره  ها گرفتند

تب اين بزن بزن به دسته   های گوناگون برداران و برادرمآبان قلمدار و زباندار به اقصي نقاط جهان نيز سرايت كرد و شمار زيادي از پيروان حزب باد و چپراس ها و حتي بيطرف  های زره پوش را نيز به تب لرزه مبتلا ساخت . و اينان نيز هر كدام جبه خانهء خود را به نفع اين يا آن دسته و رسته به كار انداختند و براي ثبوت حقانيت خود به جمع آوري دلايل ، اسناد ، مدارك و وثايق از كتب قديمه و جديده پرداخته و در صورت لزوم در حد توان از هيچ كوششي براي توليد آن نيز دريغ نورزيدند و مثنوي   های هفت من نوشتند . از همين جاست كه يكي از مردان خدا با ديدن اوضاع و احوال با چند حرف الفبا يك چليپپاي بزرگ بر اين مثنوي   های هفت من كشيد : او براي كارزار برداران نام با مسمايي برگزيد كه همانا بزكشي است و براي ميدان اين بزكشي نيز نامي اختراع كرد كه همانا منستان باشد. ميتوان گفت كه اگر در خانه كس ميبود همين دو حرف برايش بس بس ميبود. از سوي ديگر وجود اين مرد خدا و جسارت او گواه ديگر بر اين قاعدهء منطقي تواند بود كه در هر قاعده يي ، استثناء نيز ميتواند وجود داشته باشد

القصه اين كه در ميدان بزكشي يا همانا منستان برادران سر به كف بر همدگر و بر هركه هنوز در منستان باقي مانده بود كاروايي   هایي كردند ، كه حتي روح فرعون و نمرود و شداد هم انگشت حيرت به دندان گزيدند و ابليس لعين نيز از مهارت كارگزاران اين كارستانها دچار حيرت و حسادت بسيار شد . هواخواهان اين بزكشي بزرگ كه از ديار های مهاجرستاني خود به تماشاي اين بازي نشسته بودند ، از ديدن صحنه  های مهيج آن چنان به هيجان آمدند كه گويي كاملاً از خود بيخود شدند . نتيجه اين كه تماشاگران به اين نتيجه رسيدند كه نبايد در اين بازي بيكاره بمانند. همين بود كه آستين بر زدند و فعالانه داخل ميدان قلمكشي و زباندرازي شدند و كار هایي كردند كارستاني و نتيجه اين كه در هجرتسراهای خودشان به توليد هزار و يك نوع تهمت مبادرت ورزيدند و احدي من الناس را بي داغ ننهادند. همچنان روايت است كه همين روشنفكران هجرت نشين تيوري  های جديدي براي بازي بزكشي برادران اختراع كردند ... روايت ها ديگر دال بر آن است كه گويا اين اختراعات نيز در اساس منبع بيروني دارد و صرف براي حفظ ظاهر امر براي بيان آن شماري قلمدار و زباندار داخلي داخل ميدان ساخته شده اند و بس. و چون ما سند ثقه يي را براي اثبات اين يا آن نظر نديده ايم ، لذا هر دو روايت را آورديم با اين اضافت كه ممكن است در هر دو سخن چيزكي از راستي موجود باشد. و امّا ، آنچه كه با ايقان تمام ميتوان گفت اين است كه اصل حقايق و دقايق در لايهء آخري توپ های هفت پوستهء سياست قدرت های قهار نهفته است كه اكنون از چشم با شش پوش پنهان نگهداشته شده اند

چون قرار ما بر آن است تا از مشهودات سخن بزنيم نه از اسرار مگو آنهم بر اساس حدسيات ، لذا بايد بگوييم كه در همين حالت كه ظاهراً هنگامهء برادران به اوج رسيده بود ، واقعه يي به وقوع پيوست كه گويا نستراداموس ، نيز از پيشبيني آن عاجز بوده است و يا اين كه ما باز هم به دليل عدم آشنايي با فرهنگ با فره و تمدن پرتوان غربي، از آن پيشگويي خبر نداريم 

ميگويند در هنگام وقوع اين حادثهء عجيب ، استادالبرادران ، برهان ميآورد كه فرشته گان صلح و خير نازل شده اند تا شر برادراندران ياغي و باغي را كه در برابر او علم مخالفت افراشته اند و لذا مباح الدم و واجب القتل اند ، ريشه كن سازند و امن و امان و برادري را به ارمغان بياورند. مخالفان استادالبرادران ، ميگفتند كه برهان او كه از حكمت به دور است ،  بنيادي ندارد. و بسياري ها در حيرت شدند كه چه گونه ممكن است تا مردي كه سرد و گرم روزگار را چشيده و دستگاه پولي ويتامين سبز را ديده و از آن فراوان خورده ، و ساليان سال را در چنانستان به سر برده و تجربه  ها آموخته ، باز به چنين سازي بازي ميكند 

به هر رو ، چنان كه ديديم همين خيلي كه استادالبرداران ، در مورد فرشته بودن شان برهان ميآورد ، تخت و بخت خودش را نيز درهم پيچيدند و او را به كوهستانات دور دست منستان فراري ساختند . همان بود كه استادالبرداران ، فرارگاه را قرارگاه خودش ساخت و برهان  های پيشين خودش را واپس گرفت و فرياد برآورد : " آي بردران! از خواب برخيزيد و دست از يخن همديگر بر داريد ، ورنه همهء ما نابود خواهيم شد و منستان ما نيز از دست ما خواهد رفت 

 آي برادران! چشم باز كنيد و ببينيد آناني كه ما از پير و جوان همه پيوسته با سر و جان در خدمتش بوديم و با از خودگذري هر حرفش را ميپذيرفتيم و مو به مو عملي ميكرديم ، اكنون به عوض پاداش خدمات ، ناجوانمردانه ما را از پشت خنجر ميزنند و قصد نابودي ما را دارند"

 اين كه برادارن چه قدر به اين داد و فرياد استاد البرادران ، توجه كردند و يا نكردند و برهان  های تازهء او را پذيرفتند و يا نپذيرفتند ، حرف ديگر است. آنچه كه شدست ، شدست و اكنون نود و چند درصد قلمرو منستان قبلي در قبالهء قدرت و حبالهء نكاح خيلي است كه استادالبرادران براي فرشته بودن شان برهان مي آورد و اين خيل ديگر چنان نظمي برپا كرده كه در دنيا جوره ندارد و اين قلمرو نظم بينظير را امارت ناميده اند . بر اين امارت بينظير ، اميري حكم ميراند كه همهء دنيا را با يك چشم ميبيند و در باب الف تا به ياي قضاياي زنده گي فردي ، خانواده گي و اجتماعي فتوا صادر ميكند و لشكري را به نام " امر به تقيد و نهي از تفكر" برگماشته تا بر تطبيق اين فتاوي و فرامين در گوشه گوشهء امارت نظارت كنند و خاطيان را چنان ادب كنند كه ديگر احدي من الناس در فكر سركشي نيفتد. بر طبق فتواي همين امير ، زنان از عذاب درس و دانش و كار در بيرون از منزل ، معاف شده اند ، همچنان يونفورمي براي آنان تعيين شده كه سراپاي شان را مپوشاند و در نتيجه ، اين امر ظالمانه و غير عادلانه كه زنان زيبا و نازيبا پيش چشم مخلوقات خداي برهنه رو ظاهر شوند ، ديگر كاملاً از بين رفته است و عدل و عدالت كامل ميان زنان برقرار شده است. همچنان براي اين كه تبعيض ميان زن و مرد از ميان برود و مردان فكر نكنند كه چيزي بيشتر از زن هستند ، لشكر " امر به تقيد و نهي از تفكر " موءظف شده تا در هر كوچه و پسكوچه و بازار و بازارچه يي در هر نقطهء قلمرو امارت كه باشد ، هركي را كه كمي هم از خود مردي نشان دهد چنان پيش چشم مخلوق مجازات كنند كه شاخ غرور مردي اش بشكند و برايش نشان بدهد كه اگر تو در خانه به هر بهانهء حق و ناحق بر زنت ظلم ميكني ، بايد بداني كه گفته اند " زور بالاي زور است " و ما نيز با تو چنين كرديم كه ديدي و اگر از آن عبرت نگيري ، نوبت ديگربا تو چنان خواهيم كرد كه تاريخ نيز نتواند آن را فراموش كند

به هر رو ، اگر از حاشيه روي ها بگذريم ، بايد گفت كه بقيته السيف روشنفكران از الف تا به يا از راستگرا تا به چپگرا و نيز چپراس ها ، كه به هر علتي كه هنوز در امر مهاجرت تأخير كرده بودند ، از تكليف كار در امارت كاملاً معاف شده و بار سفر بسته و به ياران شان در خارج پيوسته اند و يا اين كه اگر به علت تنگدستي و يا احساس فداكاري بي پايان ، قبول تكليف هجرت كرده نتوانسته اند در كنج خانه خزيده اند و سر در گريبان تفكر فرو برده اند و چشم به راه اند كه دست تقدير چه راهي در پيش شان خواهد نهاد

و اما ، حالا ، در هجرتستان دو رسته روشنفكر داريم : يكي كساني كه مهر سكوت برلب نهاده اند و دوم كساني كه فعال اند. روشنفكران فعال هم به دو دسته تقسيم ميشوند : يكي كساني كه در بازار تهمستان روي اين دعوا دارند كه چي سياه است و چي سياه تر و هر يك نظر به تشخيص خودشان ميگويند حالا كه روشنيي وجود ندارد پس بايد پذيرفت كه سياه روشنتر از سياه تر است و از اينجا نتيجه ميگيرند كه سياه نزديكتر است با روشني و از اين نتيجه گيري به اين نتيجه ميرسند كه روشنفكر بايد از سياه در برابر سياه تر دفاع كند. دسته ديگر گرچه اندك شمار اند ، و امّا ، طرح شان گشايشي است در راه حل يك مشكل كلان. اينان معتقد اند كه در طول اين يك قرني كه از خلقت روشنفكر در زبان ما ميگذرد ، گروهي در جامعهء ناجور ما سربلند نكرده كه بتوان آن را روشنفكر ناميد و از اين مطالعات به اين نتيجه رسيده اند تا به جاي قلب واقعيت ، جسارت كرده و حقيقت را بگويند و آناني را كه قبلاً روشنفكر لقب داشته اند ، پس از اين با لقب " درسخوانده گان " ملقب سازند. اگر اين گپ را همه ميپذيرفتند بسيار خوب ميشد؛ زيرا در اينصورت كاكه شيروي بدبخت را نيز مجبور نميكردند تا قلم بيچاره را بردارد و اين غزعبلات را بنويسد و اگر باز هم مثلاً كسي وادارش ميساخت ، در يك جـــــملهء خلاصه خودش را خلاص ميكرد و كار را نيز و مينوشت : " ما ، روشــــنفكر نداريم ، آنچه داريم درسخوانده است ــــ درسخوانده يي كه اگر هم كتاب  های مكتب و  فاكولته را خوانده و از آن درسي گرفته باشد ، به هر علتي كه باشد تا به حال از تاريخ و نيز از تجارب خود ش درسي نياموخته و گويا ميلي نيز براي اين كار ندارد ... والسّلام "

***

در پايان براي اين كه دوستداران نوشته   های كاكه شيرويي دست خالي نمانند و نوميد نشوند ، آنچه را كه همين چند روز پيش گوش ها و چشمان گنهكارم ، شاهد بودند ، بي كم و كاست براي شان قصه ميكنم

باري از سر تصادف به مجلسي كه هموطنان بسيار بسيار درسخوانده از جمله دارنده گان ماستري و دكتوراي علوم و صاحبان ذوق و قلم حضور داشتند ، راه يافتم و خوشحال بودم از اين كه از فيض حضور آنان بهره  ها خواهم گرفت. سر صحبت با محبت و ادب باز شد و بالاخر پس از پريدن به اين شاخ و آن شاخ رسيد به ميدان سياست. چون حرف به سياست رسيد ، دو هموطن بسيار تحصيلكرده با هم شاخ به شاخ شدند. گرچه هردو لباس سنگين و آخرين مود اروپايي بر تن داشتند و گيلاس ويسكي در دست و سگرت آمريكايي نيز بر لب ، و خلاصهء كلام كه از نظر ظاهر هيچ تفاوتي با هم نداشتند ، و هر دو نيز از حقوق بشر و ديموكراسي و اين قبيل مسايل ثقيل روشنفكرانه دم ميزدند ، امّا ، كمي بعد ميان شان دعواي بزرگي پيش آمد . از آنچه اين دو گفتند ، همه دانستيم كه يكي در گذشته از جنس برادران بوده و ديگري از جنس رفيقان. چون كار دعوا به دشنام رسيد ، اولي به دومي گفت 

- ... شما وطنفروشان وطن را فروختيد

دومي بي درنگ پاسخ گفت

- درست ميگويي ، ولي ما اگر وطنفروش بوديم، عمده فروش بوديم و وطن را اگر فروختيم ، عمده فروختيم ، وا به جان شما كه وطن را پرچون ميفروشيد

و در اين ميان ، همسران اين دو هموطن كه پسان دانستم دختران كاكا هستند ، نيز شاخ به شاخ شدند . اولي گفت 

- از دست شما از وطن آوارهء ملك   های بيگانه شديم 

دومي پاسخ گفت 

- بيچاريش ، خوش هم باش كه از بركت ما مهاجر شدي . يادت است كه در كابل در هر هفته يك روز از سر صبح تا شام بايد مينشستي و در لگن كالا شويي ميكردي . يادت است كه بر ديگدان پردود غذا ميپختي و آبت را در تابستان در صراحي سفالي سرد ميساختي و غير از سرويس  های شهري ، موتر ديگري را سوار نشده بودي و كالايت را از كهنه فروشي ميخريدي ... و امّا ، حالا خانهء لوكس داري، تلويزيون و يخچال و يخدان و ماشين كالاشويي ... داري ، لباس مود روز ميپوشي و موتر بنز زير پا داري. اين همه را از بركت ما داري


اطلاعيهء اتحاديهء خنده دوستان ملك منستان

 

* در مورد  اعطای لقب  خنده سالار به  آقای  ش. شيرآغا

مورخ اول سرطان سال 23 گريزي خورشيدي منستاني

دارالاخلافهء خنده

هموطنان عزيز ، 

اتحاديهء زيرتاسري خنده دوستان ملك منستان ، كه اخيراً تشكيل شده است ، به جناب محترم آقاي ش. شير آقا ، سالار خنده دوستان ، به خاطر قدرداني از خدمات روشنفكرانهء  خنده دار ايشان ، لقب افتخاري خنده سالار را اعطا نموده است . اين تصويب اتحاديه از سوي  شخيص ترين  شخصيت   های آفتابفكر ،  نيز تأييد شده است. بناً  پس از اين جناب خنده همراه آقاي ش. شير آقا ،  بايد   لقب پرافتخار   خنده سالار را در پيشروی نام شان  که بر   پيشانی مطالب پرخندهء شان  درج می شود نيز بيفزايند

هييت وزيرهء اتحاديهء زيرتاسري

 خنده دوستان ملك منستان

***

برگرفته از شمارهء 20 مجلهء آسمایی ، خزان سال 1380 خورشيدی

چپه غلط

ما که کم را زیاد میگوییم

همه را باسواد میگوییم

دزد پشتاره دار را دایم

حامیی عرض و داد میگوییم

ما که اندازه را نمیدانیم

تنگ دل را گشاد میگوییم

خاینان را صدیق میسازیم

صادقان را شیاد میگوییم

نه پلانی و سنجشی داریم

آیه ها را ،ز ،یاد میگوییم

از گل آغا، قدوس میسازیم

عین الله را جواد میگوییم

هرکی را پا به روی ملت ماند

قهرمان جهاد میگوییم

هارون یوسفی

 

امید

لرزشی در شاخه ها افتاده است
برگ ها آهنگ نو سر داده اند
خانه عطر زنده گانی می دهد
خار و خس در روی سبزه مرده اند
................
در چمن حال و هوای دیگریست
بیشه ها در انتظار بارش اند
ابر ها در کوچه های آسمان
سرورانِ پاکی و آرامش اند
................
خواب می بینم و در بیداری ام
رهروی رنگی به جانم می زند
روی جاده پیرمرد خسته یی
گوشه تابوت من را می برد
...........
می دوم از رنگها دوری کنم
کوچه ها تنگ اند اما استوار
پیرمرد از غصه ما مرده است
باغ ما، در انتظار یک بهار

هارون یوسفی

آصف بره کی

دست بیکار بشکنه

چند روزپیش به دوستم ناظرخان زنگ زدم و ضمن عرض مبارکی نوروز، پرسیدم در این روزها که "سر و درک" اش معلوم نبود، پس مصروف چه کاروباری بود؟ ناظرخان طبق عادت همیشه گی ازمصروفیت های چند روزپیش ضمن گپهای دیگر از این سرگذشت محفل نوروزی خود هم گزارش داد.

برادر گل برنامه ی خاص نوروزی داشتیم و محفل در سالن قشنگی که به رنگ نوروزی زینت شده بود، برگزار گردید. کمره های تلویزیونهای محلی هم که این روزها شکر زیاد اند، در حال ثبت جریان محفل بودند تا جریان را به زودی از طریق شبکه های "سوته لیس" امریکا به سراسرجهان پخش کنند؛ مگر محفل ما "بی نقل میدان" یعنی انانسر هم نبود، یک انانسرک خوب گوشتی و فیشنی هم داشتیم.

در آغاز چهره های اشتراک کننده ها کمی جدی و گرفته ولی چهره آنانی که در صدر مجلس برابر میز هیات رییسه نشسته بودند، خیلی شاد و بشاش به نظرمی رسید. برخی ها مثل من که برای نخستین بار برای نشستن به صدر مجلس و میان برگزیده گان هیات رییسه دعوت شده بودم، درحالی که در دل خود خیلی خورسند بودم ولی ظاهرا زیرتاثیر این احساس وجودم داغ و سر و تنم پر از آب و عرق شده بود.

طبعا که ما اعضای هیات رییسه طبق معمول روبه روی حاضران محفل نشسته بودیم، و از همان شروع محفل زمانی که با آشنایان چشم در چشم شده بودم، به رسم ادای احترام و نشاندادن صمیمیت نیم خیزشده، دست به سینه برده ادای احترام می کردم. به زبان خاموش، لبان محرک و با حرکات چشم و ابرو با ایشان پرسانی می کردم. محفل با گرمی و در اوج احساسات سخنرانان یکی پس دگری جریان داشت که ضمن آن از دو سوی خود چیزهایی می شنیدم، مثل... نوروزباستانی، سال نو خورشیدی، آریانای کبیر، خراسان باستان، افغانستان صغیر، نوروز باستانی از ماست، وطن اصلی ما آریانای کبیر، هفت سین، هفت شین، هفت نون، هفت خون همه از ما و به ما تعلق دارند، سمنک، هفت میوه، مزارشریف و ژنده ی سخی، زردهشت، پیشدادیان بلخ، ساسانیان، سامانیان، حلوا، ماهی، جلبی، شور نخود، کچری قروت، لاندی پلو، حلوای سرسوته ، کنجد پلو، حلوای کنجد...".

در لحظه ی دیگر که تازه در ردیف های  آخر سالن آشنای را که سالها با هم ندیده بودیم، یافته بودم، با اشاره ی چشم، ابرو و حرکت لبان گرم پرسانی بودیم که صدای سلفون بلند شد: دوستم شاه قل بود که صدای بلند زن و فرزندان نیز در اطرافش شنیده میشد و از من پرسید:

- کجاستی، کجاستی...؟

گفتم: "... ده محفل نوروزی، باور کو بین هیات رییسه شیشتیم، تلویزونام ثبت میکنه، یادت نره که مره از طریق تلویزونای (سوته لیس) امریکا ببینی".

ولی شاه قل مثل این که تنها گپهای خود را می شنید و نه گپهای مرا، پیهم می پرسید که راستی محفل نوروزی برپا شده یا نشده... ساز"ش" کیس؟

گفتم، چرا ایقدر بی باورهستی، بیا و ببین، گوشی سلفون را کمی از گوش خود دور کرده، آن را به سوی میز خطابه دور دادم، خدا گردنم را نبندد سخنران نهم یا چندم بود که پس از دونیم ساعت شروع محفل نوروزی با احساسات و صدای خیلی بلند و نطاقانه در مورد سیاستهای قبیله سالار دولت، سیاست تبعیضی زبان، در مورد تجاوزات خارجی و جنسی، تشنه گی و گرسنه گی، کشتار مردم بیگناه، امر امروز و فردای جهاد بر ضد کفار و وطنفروشان، حق ملیت ها، تبعیض بر ضد زنان و اقلیتها، چمن حضوری، میله ی گلسرخ مزار، شورنخود، پکوره، تره ی نلغه و تخمی، میله ی تپه ی سلام، سگ جنگی میدان کمپنی، گدی پرانبازی تپه ی خیرخانه و... سخنرانی میکرد.

گوشی را دوباره به گوش خود نزدیک بردم و از آن سوی خط سلفون صدای خشم و اعتراض شاه قل و اینبار صدای ماه گل خانم شاه قل را می شنیدم که در حال دو و دشنام به من و سخنران پیهم می پرسیدند: ...هنوز که بیانا "بیانیه ها" خلاص نشده، ساز چه وخت شروع میشه، آیا محفل نان داره یا نداره؟

به اطراف خود نگاه کردم، به سوی چپ هیات رییسه جایی برای دسته ی ساز که آلات شان با سوند سیستم قبلا عیار و آماده شده بود، به چشم می خورد، اینبار با اطمینان و باور گفتم:

 ساز ان شا الله هر لحظه میتانه شروع شوه، بوی قورمه هم به وضاحت به مشام میرسه، هر چه زودترخوده برسانین، هم گپ، هم نان وهم ساز تیارس، پس عجله کنین تا دیر نشده".

سخنرانی ها، شعرخوانی ها و"حدیث نفس" گفتن ها از هر چیز و از هر کجا ادامه داشت تا این که بعد یکی دو ساعت دیگر سرانجام  انانسر ما با صدای خیلی بلند و بی "سر"اش یا شاید این که "کری" داشت و صدای خود را هم نمی شنید، اولین آواز خوان محفل نوروزی را برای اجرای نمایش (آوازخوانی) دعوت کرد و همین که نوازنده گان داشتند تازه سازهای شان را سر می کردند، انانسر ما دستانش را به هوا بلند کرده، صدا زد:

- به افتخار...فلانی جان یک کف جانانه بزنین، همه بیدار شده به کف زدن آغاز کردیم ولی نه آنچنان که یخ دل انانسر را کشیده باشد، این بار بلندتر از بار دگر صدا زد:... شنیده نشد، یک کف جانانه از زیر دل ..."

ساز شروع شد. چاشنی اول محفل نوروزی آهنگی بود با مطلع "کابل جان در گرفت دودش برآمد...."، همه بلند کف زدیم و انانسر بود که از خود بیخود پیهم صدا میزد: دست بیکار بشکنه، دست بیکار بشکنه... .

سخیداد هاتف

 

سخنی در مورد تجربه های شعری سمیع حامد*

سیم برق

ویلن مینوازد برای بادهای درویش

 

گیراهای رخت

مثل جوجه کفتر های سفید

میرقصند بر طناب

آری

برف اگر نگذرد از شیشه

شاعر میشود

اندیشه

 

این یکی از شعرهای اخیر سمیع حامد است. همه چیز این شعر زیباست. از ویلن نواختن سیم برق برای بادهای درویش تا رقصیدن گیراهای رخت بر طناب. نمی خواهم این شعر را نقد یا معنا کنم. برای نقد دانش اش را ندارم و برای معنا کردن ضرورتی نیست. هر کس این شعر را بردارد ، لاجرم آن را به گونه یی خواهد فهمید. اعتقاد من البته این است که شعر اساسا برای فهم متعارف نیست. یعنی نمی توان به کسی گفت : در باره ی معنای این شعر یک پاراگراف بنویس. چرا که شعر دقیقا به خاطری شعر است که آن پاراگراف نیست. و وقتی شما یک پاراگراف در باره ی معنای یک شعر می خوانید دیگر شعر نمی خوانید. به بیانی دیگر ، شعر را باید تجربه خوانی کرد. یعنی خواندن محض یک شعر و جست و جو در پی معنای آن بدترین کاری است که با یک شعر می توان کرد. خواندن یک شعر باید خوانش-تجربه باشد. و گرنه مواجهه با شعر مواجهه با جنازه ی شعر می شود. به این می ماند که کسی از فرط خوش حالی بمیرد و یک ساعت بعد کسی بیاید و بگوید : این فرد از خوش حالی مرده است. مردن-از-خوش حالی تجربه یی است عمیق. اما ایستادن بر جنازه ی کسی که از خوش حالی مرده است و از وضعیت او روایتی پرداختن هیچ ربطی به آن تجربه ندارد. در خوانش شعر باید در چشم انداز تجربی شاعرمشارکت کرد.

اما شاعران هم آدم اند و ذوق زمانه ی خود را می شناسند. گفت : مردم اندر حسرت ِ فهم درست. شاید شاعران نیز همواره در حسرت ِ آن که کسی در تجربه ی شان مشارکت کند ، بسوزند. این است که شاعران نیز پیوسته وضعیت را بررسی می کنند و از خود می پرسند : دیگران با تجربه های من – به آن سان که من این تجربه ها را در کلمات ریخته ام- چه معامله یی خواهند کرد؟ این آگاهی بر حضور دیگران برای سلامت روان و تمدید مدت اقامت شاعر در جهان حیاتی است. چرا که هیچ شاعری فقط شاعر نیست و برای زنده گی غیر شاعرانه ی خود به رابطه با دیگران نیاز دارد. اما با دریغ ، همین آگاهی بر حضور دیگران اغلب مثل یک قیچی نیز عمل می کند و تجربه های شاعرانه ی شاعر را در برش هایی عرضه می کند که بر قامت ِ رابطه ی شاعر با دیگران سازگار بیفتد. هر بار که شاعری با خود بگوید " مردم اندر حسرت فهم درست" ، سعی خواهد کرد نشانه های بیشتری در شعر خود تعبیه کند تا مگر این نشانه ها خواننده را به فهم درست هدایت کنند. این گذاشتن نشانه ها در شعر برای هدایت کردن خواننده ، چیزی هم در باره ی خود شاعر می گوید. آن چیز این است : شاعر به صورت خودآگاه یا ناخودآگاه به یک نگرش فلسفی ویژه باور مند است و بر اساس این نگرش شعر آیینه یی است وفادار به یک عینیت. عینیت ِ جهانی که می بینیم و لمس می کنیم. بنا بر این باور ، نقش شعر نقشی نمایاننده یا Representational است. بر اساس این نگرش ، جهان ِ ما ترکیبی فیزیکی ِ مستقل از ما دارد و این ترکیب در چهره های گاه ثابت و گاه دگرگون شونده در برابر ما قرار دارند. همه ی ما تصویری از این جهان در ذهن خود داریم. این قدر هست که شاعر سعی می کند شعرش از پوسته ی واقعیت ِ مشهود برای همه گان عبور کند و لایه های دیگر ِ واقعیت را ( که به دلیل پنهان بوده گی شان بکر و بدیع اند) کشف و عرضه کند. همین شاعر گاهی احساس می کند که خواننده گان شعرش به سمتی که او اشاره می کند ، نگاه نمی کنند و وقتی هم که نگاه می کنند به خوبی همه ی محصول های مکاشفه ی شاعرانه ی او را نمی بینند. در چنین حالی ، شاعر گله می کند و می گوید : مردم اندر حسرت فهم درست. همین شاعر در نوبتی دیگر سعی می کند روایت قابل فهم تری عرضه کند.

اما این آیینه انگاری ذهن و تخیل ( هم در نزد شاعر و هم در نزد مخاطبان او) پنداشتی ناروا است. ما فقط جهان را در آیینه ی ذهن و خیال خود باز نمی تابانیم. ما عمیقا درگیر معنا بخشی به این جهان ایم. به بیانی دیگر ، مواجهه ی ما با جهان است که جهان را از تاریکی بیرون می آورد و به آن واقعیت می دهد ، رنگ می دهد ، طعم می دهد. این طور نیست که آتش سوزاننده است و ذهن ما این سوزاننده گی را بازتاب می دهد. این ماییم که آتش را سوزاننده کرده ایم. به قول مولانا " باده از ما مست شد نی ما از او ". آب و تیزاب فرقی ندارند. ما گفته ایم که این دو فرق داشته باشند.

از سویی دیگر هر فرد جهانی دارد و خوش بختانه دروازه های این جهان ها بر روی همدیگر گشوده اند. کودک می تواند آب یا تیزاب را بنوشد. تنها درگیری بیشتر این کودک با تجربه های بیشتر و ورودش به جهان بزرگتر ها ( و مشارکت اش در چشم انداز تجربی آنان) است که آب و تیزاب را برای او دو چیز متفاوت می سازد.

حال ، بسیاری از ما به چند قلم تجربه اکتفا می کنیم و گشت و گذار در درون چند ساختار ِ کم درد سر را رضایت بخش می یابیم ؛ تا آنجا که بسیاری از ما یقین می آوریم که شنبه ، یک شنبه، دوشنبه ، سه شنبه ، چهارشنبه ، پنج شنبه و جمعه موجوداتی در این جهان هستند و نمی توان حتا ذره یی تکان شان داد. فراموش می کنیم که مثلا می توان دو روز پیاپی را شنبه حساب کرد و یا تمام عمر خود را در همان شبنه ای زیست که روز تولد مان بوده است! و می توان بعد از هشتاد سال زنده گی کردن در این جهان در هفده ساله گی مرد! ( این که کسی در بامداد ِ تجربه های بکر خود در قرن ها قبل سال را به سیصد و شصت و پنج روز تقسیم کرده است دلیل نمی شود که ما خیال کنیم این تنها گزارش خدشه ناپذیر از واقعیتی سخت به نام سال است. قبول اش داریم. اما به دلایل عملی قبول اش داریم ، نه این که این تنها جهان ممکن است).

شاعران ( و دیگر هنرمندان) از معدود کسانی اند که جریان تجربه های خود را مهار نمی کنند و از کار معنا بخشی به جهان خود باز نمی ایستند. دیگران را به مشارکت در چشم انداز خود دعوت می کنند ، اما بر این گمان خطا نیستند که مثلا در جهان موجودی به نام سه شنبه هست و فلان خواننده ذهن مکدری دارد که از بازتاباندن این واقعیت متصلب در خود ناتوان است یعنی فهم اش می لنگد. شاعری که هنرمند است در این گمان نیست که برفی که در پشت شیشه می بارد برفی است همه زمانی و همه مکانی و واقعیتی یکسان و فهمیدنی برای همه گان. شاعر برف را نمی فهمد ، می برفد. اگر گاهی به دکلمه های شاملو از شعرهای خودش گوش داده باشید ، حتما متوجه شده اید که شعر ِ شاملو بر کاغذ غیر از شعری است که در صدای ِ او جاری می شود. اگر موسیقی پس زمینه ی همان شعر را بردارید ، با شعری دیگر روبرو می شوید. چرا چنین است؟ به خاطری که صدا و موسیقی و کلمه اندکی از تجربه ی اولیه ی شعر را بازسازی می کنند و این بازسازی در کلمه ی محض چاپ شده بر کاغذ کمتر ممکن است. بر کاغذ خواننده شعر دیگری می خواند ، یعنی بر موج تجربه ی متفاوتی سوار می شود.

در همین شعر حامد که در بالا آوردم ، آمده است:

برف اگر نگذرد از شیشه

شاعر میشود

اندیشه

در خوانش- تجربه ی این شعر لازم نیست ما هم مثل حامد " نگذرد" را نگذرد بخوانیم. ما می توانیم – اگر سامانه ی تجربی وجود ما می خواهد- آن را " بگذرد" بخوانیم. برای یکی این طور بوده که برای به رقص آمدن اندیشه و شاعر شدن اش برف از شیشه نگذرد. اندیشه ی غالب در فرهنگ ما این است که اندیشه مجموعه یی از گزاره های نمایاننده است. نمایاننده و بازتاباننده ی واقعیت عینی جهان و پیرامون. برای این که اندیشه از این نقش نمایاننده گی خود بر گذرد و وارد حوزه ی تازه ی خلاقیت و تجربه و معنابخشی شود ، باید به اندیشه فرصت داده شود. برفی که از شیشه می گذرد این فرصت را می گیرد. این تجربه ی یک شاعر است. کسی دیگر ممکن است از نقطه ی عزیمت فلسفی دیگری حرکت کند و اساسا اندیشه را محصول ِ نقش ِ نمایاننده گی ذهن نداند. برای چنین کسی برف اگر از شیشه بگذرد ، شاعر می شود اندیشه. یعنی اصلا قصه قصه ی فهم درست نیست. قصه قصه ی تجربه های وجودی، فردی و اجتماعی ِ متفاوت است. یعنی هم شاعری که گفته " نگذرد" شعر گفته ، و هم خواننده یی که "بگذرد" می خواند شعر می خواند.

در میان شاعران افغانستان – تا آنجا که من می دانم- سمیع حامد شجاع ترین و خلاق ترین شاعری است که در شعرهای نو ِ خود در حسرت فهم درست نیست و در موارد بسیاری از هنجار ِ غالب ِ آیینه انگاری ِ ذهن در میان ما فاصله گرفته است. مثلا در شعر کوتاه ِ " نبرد" می گوید :

مگس

عنکبززززززززززززززززز

عنکبززززززززززززززززز تجربه ی نبرد است ، نه یک پاراگراف روایت از گرفتار شدن و تقلای یک مگس در پنجه ی عنکبوت.

در شعر " این گلوله " با این تجربه مواجه می شویم : " چیغی از درخت ِ توت افتید بر دسترخوان". اگر بخواهیم معنای این جمله را بر مبنای نقش نمایاننده گی ذهن و کلمه بفهمیم به جایی نمی رسیم. با رویکردی تجربی ، این تجربه " از ما می شود" ( این از ما می شود جانشینی برای فهم درست است). همین کلمه ی " چیغ" را حامد در بیتی دیگر هم به کار برده. این بار خود چیغ را از نقش نماینده گی و نمایاننده گی رهانده و خودش را به تجربه یی تبدیل کرده است:

کر کنم گوش ِ تمام کوچه را با چییییییغ

شیشه ها را بشکنم...پای بر هر در بکوبم

در این جا چییییییغ بر چیغ دلالت نمی کند ، خود تجربه است و بر گوش و دل و دماغ و حواس آدم فرود می آید. جالب این است که در پای همین شعر حامد نوشته است :

"یادداشت : عروض ِ بیت دوم را مکث و کشش میسازد...« اساتید» میتوانند چنین بخوانند: کر کنم گوش تمام کوچه را ناگاه با چیغ!" . این معنای اش این است که حامد هم گاهی میان " حسرت فهم درست" و اصالت تجربه ها و مکاشفات شاعرانه در تردید می ماند.

این نکته را هم بگویم که به گمان من بخش اعظم اکثر شعر ها نظم اند و این عیبی ندارد. در نظم هم زیبایی است و زنده گی حتا در جاهایی که در دادن زیبایی خست به خرج می دهد نیز زیبا و ارزشمند است. خود ِ نظم ( در همه چیز) پاره یی از نقشه ی راه ما برای رفتن به سوی گونه هایی از گشایش است و چون همه کس شاعر نیست اما همه کس حق دارد سفر زنده گی خود را به سبک خود به پیش ببرد ، بنا بر این برتری دادن شاعران بر ناظمان به دو جهت غلط است : اول ، در میان خرمنی از تولیدات شاعران سهم اندکی از شعر وجود دارد ( مگر این که شاعری بخواهد همه ی تجربه ی شاعرانه ی خود را در یک هایکو بسراید). دوم ، ناظمان نیز گاهی جرقه هایی از شعر تولید می کنند و بی آن هم بر زنده گی جمعی لطفی می افزایند.

***

* عنوان این یادداشت از آسمایی است زیرا نویسنده خود برای آن عنوانی نگزیده بود

 

نقدمدرن

 

شاعرا! چیزی بگویم ،هوش کن

حرف صد درصد جدیدم گوش کن

 

در ورکشاپی ببر دیوان خود

صدگره زن پاچۀ تنبان خود

 

مستری را گو که ای استاد فن

موتر بنز است،اینک شعر من

 

پنچری تیر پشتش را بگیر

باد آن رفته است همچون گاو پیر

 

بعد یک دکّان سلمانی بجو

تا بپالد زلف شعرت موبه مو

 

کلۀ شعرت پُر از اشپش شده

نقد مثل سگ به جانش کِش شده

 

روغنی بر ریش اشعارت بزن

خود بگو بیشک! هلا، اینک سخن

 

خانه رو خود دُمب شعرت سیخ کن

یک گذر هم جانب تاریخ کن

 

گورتاریخ است مثل جای خواب

خاصتاً ازبهرشعر لاجواب

 

من چه اندر نقد شعرت پُف کنم

بهتر آن باشد به ریشت تُف کنم

 

طرح لاغر،شعرپنچر، حرف مفت

ازسرو زیرت بریزد جفت جفت

 

مثنوی هفتاد من بحرطویل

پف کنی مانند یک توپ ثقیل

 

هرچه مضمون بوده بستی پیش و پس

آنچه مانده بندتنبان است و بس

 

اسپ استعداد را پی کرده ای

گشته هرچه در سرت،قی کرده ای

 

سست گوی ومفت گوی و خام گوی

مثنوی هفتاد من دشنام گوی

 

چیست دیوان تو؟ اندریک کلام

یک جفنگ آباد باشد،والسلام

 

ماعران گویند خیلی شاعری

شاعران گویند اما ماعری

 

شعر لیلی گو که مجنونی شود

انقلاب کاکه تیغونی شود

 

هرچه می گفتی عزیزم، هوشدار

رو به گورستان تاریخش سپار

 

 جنوری 2001؛ هامبورگ

 

به پیش بسوی حمام های شهر  

به پیش بسوی حمام های شهر 

 

دروازه تالار مجلس تحت شرایط شدید و اکید امنیتی به روی آمد ، آمد مقامات باز بود و مقامات هم با عبا وقبای رنگ رنگ یکی پس دیگری درحالیکه چهره های شان ترشی بار کرده بود لم ، لم کرده به جای های شان می نشستند و هر ثانیه بعد به ساعت دستی خود نگاه می کردند و با صدای آرام با خود میگفتند توبه خدایا ، توبه خدایا ، سرانجام چوکی های که دور میز کلان و طویل چیده شده بود پرُ و دور میز با چهره های ظاهراً جدی و کاری آراسته  و دروازه تالار بسته شد . ریئس بعد از نیم ساعت از دروازه عقب تالار وارد شد و بدون مقد مه در حالیکه هردم شهید بودن در سیمایش موج میزد ، اوضاع عمومی ، سیارات ، جهان ، منطقه و کشور را به بررسی گرفت و مرتبط بودن حوداث جاری در کشور را مسوولانه به آنها چسپاند و رو به حاضرین کرد و گفت 

برادران قند و قند آغایان شرین ، امروز من میخواهم که بالای  خطرات ناشی از واسکت ، لنگی و بوت صحبت نموده وقت مجلس ما را تلف نمایم. نظرشما چیست ؟ گل موره جان قند چور ، که پیش پزک مجلس است با صاف کردن گلو اش چنین به صحبت آغاز نمود 

ریئس صاحب قند و نبات ، خدا شاهد است در دلم میگشت که امروز حتمن مجلس ما سر همی موضوع میچرخد . واقعاً و واقعاً که واسکت و لنگی و شاید در همین نزدیکها پیراهن و تنبان نیکر و جراب بوت و بند بوت وغیره وغیره به خطر جدی مبدل شوند  که راستی گپ اینه شده اند . و این یک نوع مشکل جدی  در کار وبار نشست و خیز مجلس و جلسات عمومی و خصوصی ما مقامات را به بار آورده به پاکی نفس تان قسم که با دیدن هر واسکت پوش و هر لنگی دار نفس ما عین در گرده های ما قید وپید میشود . خلاصه کلام اینکه در کار وبار ونشست های شخصی وخصوصی و رسمی ما مقامات سکتکی نیاید من  پیشنهاد می نمایم تا دفاتر ما هر چی زود تر تا دیر نشده به حمام های شهر منتقل شوند و شما قندآغایان شرین ، بهتر میدانید که مجلس و گردهمائی در حمام ها  سابقه طولانی دارد هدفم حمام های زنانه است که خانمها در هفته یکبار یا بعضاً دو بار اساسی ترین مشکلات زندگی ،روزگار و روابط و ضوابط شانرا در قالب پشت سرگوی یا غیبت ، گله و کذار ، تبصره های رقم رقم به بحث می گیرند و در فضا ی مرطوب و گرم حمام دل های شانراخالی میکنند . باداشتن چنین یک سابقه تاریخی و با  استفاده از چنین تجربه غنی چرا ما دست بکار نشویم و مجالس کلان را در حمام عمومی و مجالس خصوصی ما را در اتاقهای نمره دایر نمایم البته با در نظر داشت اینکه شخص که لنگ را توزیع میکند بنا بر حساس بودن پسُت کاریش و موقف تعین کننده اش باید از نزدیکان جناب ریئس صاحب ویا معاونین محترم شان باشد مهم نیست که حتمن حمامی باشد و در این رشته تخصص کاری وباری داشته باشد کافی است اگر گل خندی   باشد مشکلی نیست .  لنگ و لنگیچی هردو تحت مراقبت جدی امنیتی قرار داشته باشند . البته باید پیش بین بود در صورتیکه لنگ هم موجب خطر جانی به ما گردد در آن صورت چون ما همه از یک جنس هسیتم با حیا حضور بی لنگ به مجلس بازی و جلسه گرای خود ادامه میدهیم . این کار نتنها فواید امنیتی دارد بلکه از نظر صحی هم مفید حال ما واقع میگردد این است نظر کارشناسانه ء من . بااحترام . ریئس و اعضای مجلس با شنیدن پیشنهادات گل موره جان قند چور ، خون در رکهای شان دمید و فکر میکردی که حیات دوباره یافته اند با فریاد بلند و بلند همه با یک صدا میگفتند که بیشک زنده باد گل موره جان واقعاً که قند چور و قند گو هستی . ریئس در حالیکه از احساسات میلزید گفت من منحیث ریئس با هر کلمه پیشنهادات گل موره جان قند چور موافق هستم و میخواهم اضافه نمایم که علاوه از سایرچیزها در لست اشیای و اجناس ممنوع الدخول به صحن حمام سنگ پای ، قطعی نصوار دهن و نصوار بینی چلم  در هرشکل قیافه وپل ریش وغیره شامل گردد . شما چطور ؟ اعضای  با یک صدا گفتند شما که که موافق هستید ما صد بار موافق هستیم . به پیش به سوی تدویر مجالس عمومی و خصوصی ما در حمام های شهر

از قلم فضل الرحیم رحیم