معلم عصبي دفتر را روي ميز کوبيد و داد زد : سارا ..... ! دخترک خودش را جمع و جور کرد، سرش را پايين انداخت و خودش را تا جلوي ميز معلم کشيد و با صداي لرزان گفت: بله خانم؟ معلم که از عصبانيت شقيقه هايش مي زد، به چشمهاي سياه و مظلوم دخترک خيره شد و داد زد: (چند بار بگم مشقاتو تميز بنويس و دفترت رو سياه و پاره نکن؟ ها؟ فردا مادرت رو مياري مدرسه مي خوام در مورد بچه ي بي انظباطش باهاش صحبت کنم) دخترک چانه لرزانش را جمع کرد... بغضش را به زحمت قورت داد و آرام گفت: خانوم... مادرم مريضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق ميدن... اونوقت ميشه مامانم رو بستري کنيم که ديگه از گلوش خون نياد... اونوقت ميشه براي خواهرم شير خشک بخريم که شب تاصبح گريه نکنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولي موند براي من هم يه دفتر بخره که من دفترهاي داداشم رو پاک نکنم و توش بنويسم...! اونوقت قول مي دم مشقامو بنويسم ...! معلم صندليش را به سمت تخته چرخاند و گفت: بشين سارا... و کاسه اشک چشمش روي گونه خالي شد...!

گلچهره که به زبان انگلیسی چندان آشنایی و بلدیت نداشت تازه لایسنس دریوری گرفته بود . روزی در یکی از جاده های خارج شهر ( های وی Hayway ) به سرعت سرسام آور میراند که ناگهان دریک گولایی موترش چند ملاق خورد و از سرک برآمد . پولیس ترافیک بزود ترین فرصت به کمکش رسید و پس از آنکه او را از موترش بیرون کشید ، بخاطر اطمینان پرسید : آل ایز اوکی ( All is OK ) ؟ گلچهره با قهر و غضب گفت : نی بابا ! خاکه چی اوکی (OK ) . ون ملاق ، تو ملاق ، تری ملاق آخرم چهار پلاق 

 
  • مرد : الو اینجه رادیو اس ؟ 
  • گوینده رادیو : بلی بفرمائین 
  • مرد: ببخشین صدایم بطور زنده پخش میشه ؟ 
  • گوینده رادیو : بلی بفرمائین 
  • مرد : صدایم ده نانوائی هم پخش میشه ؟ 
  • گوینده که تا اندازه ای ناراحت شده بود ، گفت 
  • بلی ! بلی ! همه جای پخش میشه
  • لطفاً سوال خوده مطرح بسازین
  • مرد : شاهپور بچیم نان نخری ، که مادرت خریده
  •  

 

زن از شوهر پرسید : عزیزم چرا امروز بیشتر از روز های دیگر .. دوست دارم ، دوست دارم میگی ؟

شوهر : عزیزم بخاطری که امروز اول اپریل است 


یک روز بچه دوا دوان در داخل مسجد امد و به ملا نصرالدین گفت که ملا مادرم در اینجا نیامده به خانه رفتم مادرم نبود.. ملا نصرالیدن گفت ای بچیم!! ملا نصرالیدن و اینقدر طالع

 

 

 

 

  • یک زن پیر را که به حج میرفت از بیک اش بوتل شراب پیدا کردند . پولیس گفت بی بی حاجی این را چه میکنی ؟ جواب داد بچیم من خو پای درد هستم دور کعبه گشته نمیتو ا نم   دو پیک که بزنم باز کعبه خودش دور من میگردد

 

 

 

  • شاگرد نزد داكتر رفت 
  • داكتر از او پرسيد خو بچيم چه تكليف دارى پسرم در كجا احساس ناراحتى مى كنى ؟ 
  • شاكرد گفت - داكتر صاحب در مكتب

 

تمساح به چوچه اش طرز شکار ادم ها را می اموخت ، 
گفت وقتی کدام انسان را در دریا دیدی بسرعت بطرفش بیا و دور او 
یک چرخ بزن و به چشمانش نگاه کن و دور برو ، 
باز بسرعت بیا و دور او باز یک چرخ بزن و بچشمان او سیل کن و برو و 
بار سوم بسرعت بیا و شکارش کن . 
چوچه اش گفت نخیر من فکر میکنم وقت را نباید تلف کنم ، همان بار اول که امدم می خورمش . 
تمساح بزرگ گفت : از من مشوره بود دادم ، 
تو که آرزو داری با همه گو و کثافاتش بخوری بخور ، من حرفی ندارم .

 

جانو رفت پيش قاضي گفت اگر يك ادم را بكشم چند سال حبس ميشوم؟ 
قاضي - كي ره ميكشي؟
جانو. خشويم را
قاضي اگر از مره هم قتيش بكشي براحت ميگري

 

  • اطرافی نادیده صدا زد او زن کجاهستی بیا ،آمدم، توشک پرتو، پرده ها را پایین کو، بالشت بان، کمپل بیار داخل شو زیر کمپل....
  • زن میگه چی میکنی ؟، گفته چیزی نی سیل کوساعت شوبین دار خریدم 

 

 

  • روزی دو نفر رفیق ها سینما رفته بودند و در قطار پیش روی شان شخصی بسیار با اب و تاب نشسته بود هنوز فلم شروع نشده بود دو رفیق ها خنده و مزاق داشتند یکی ان به رفیق دیگرش گفت این ادم پیش روی یک سیلی زده نتانی گفت چند می تی گفت صد افغانی گفت مره پیسه ته چپاق یک سیلی ده پس کله اش زد روی خوده دور داد همی چپات زدگی گفت او محمد گل تو هم امدی گفت او بیادر مه محمدگل نیستم وی گفت ببخشی باز رفیقش گفت اگر این بار زدی دوصد بگیر گفت مره پیسه ، دوصد گرفت یک چپات دیگر پلاق صدا کرد باز روی خود را دور داد به بسیار قهر باز برش گفت او محمد گل چرا خود پت می کنی گفت او برادر مه گفتم که مه محمدگل نیستم او گفت والله ببخشی گرفت سه صد افغانی را رفیقش ګفت: اگر این بار زدی چارصد بگیر گفت مره پیسه ته سیلی محکمی زدش روی خود را دور داد گفت او بی شرف مه محمد گل نیستم گفت اگه محمدگل نباشی حالی مه از پیش ات محمد گل جور می کنم

 

 

. جانوی گریانوک: جانو بغ می زد ، گریه می کردویک لحظه هم خاموش نمی شد، از روی تصادف زن همسایه از دیوار سرش را بلند نمود وبه مادر جانو که از گریه های پیاپی جانو پکوه شده بود ، سلام داد، جانو با دیدن زن همسایه خاموش شد واز گریه دست کشید. مادر جانو پس از علیک گفت : خوارک خوب شد ، که یک سلام کردی ، که جانو از دیدنت چپ شد واز گریه دست کشید. جانو به پاسخ مادرش گفت : مه خاموش نشدیم ، مانده گی خوده می گیرم.

با معذرت از دوستان فکاهی نیست اما جالب است :كسي كه پول ميگيرد تا دروغ بگويد دلال است

 

 كسي كه دروغ ميگويد تا پول بگيرد گداست كسي كه پول ميگيرد تا راست و دروغ را تشخيص دهد قاضي است كسي كه پول ميگيرد تا راست را دروغ و دروغ را راست جلوه دهد وكيل است كسي كه جز راست چيزي نمي گويد بچه است كسي كه به خودش هم دروغ ميگويد متكبر و خود پسند است كسي كه دروغ خودش را باور ميكند ابله است كسي كه سخنان دروغش شيرين است شاعر است كسي كه علي رغم ميل باطني خود دروغ ميگويد زن و شوهر است كسي كه اصلأ دروغ نمي گويد مرده است كسي كه دروغ ميگويد و قسم هم ميخورد بازاري است كسي كه دروغ ميگويد و خودش هم نمي فهمد پر حرف است كسي كه مردم سخنان دروغ اورا راست ميپندارند سياست مدار است كسي كه سخنان راست اورا دروغ ميپندارند و به او ميخندند ديوانه است

 

 

جانوی انتقام گیر: جانو سی ساله شد وزن نیافت، پدرش برایش گفت : او بچه سی ساله شدی یک کسی ره پیدا کو ، که برت بگیریمش ! جانو گفت : مه همراه بی بی جانم عروسی می کنم. پدرش گفت ، او بچه ی خر زن در دنیا کم بود ، که مادر مره انتخاب کردی؟ جانو گفت : سر خودت هم آدم قحط بود ، که مادر مره زن گرفتی اینه مه هم انتقام می گیرم. مادر خودته می گیرم..

پدر کلان به نواسه خود میگه او بچه برو پت شو که پشت دروازه سر معلمت امده زنگ دروازه را می زند .به خیالم باز کدام گلی رابه اب دادی ? نواسه میگه برین شما پت شوین که مه در مکتب گفتیم که شما فوت کردین