راديو بي بي سي اعلان كرد كه طياره امريكايى 3 نقطه مهم وردک را بمبارد كرد وردكي از خنده زوف مانده بود رفيقش پرسان کرد چرا خنده ميكني گفت دروغ ميگن وردک كي نقطه دارد

 *****

دعای کودک

دعای کودک: خدایا برای زنان فقیری که عکساشون توی گوشی بابام هست لباس بفرست

 *****

مريض: آقاي داكتر! همه اش فكر مي كنم كه گاو شده ام. داكتر: از كي چنين احساسي داري؟ مريض: از وقتي كه گوساله بودم

 *****

  میگن یکنفر دُم سگ خود ره بریده بود همسایه ازش پرسید اوبیادر ای سگ ات چرا دُم نداره

نفر گفت...از خاطریکه هروقت خشویم خانه ی ما می آمد از خوشی زیاد دُمک میزد

 *****

يك اطرافی دید که کسی نیست از دوزخ آهسته بطرف جنت گریخت، در راه ملائك گیرش کردند. لت و کوبش میکردن

اطرافی چیغ ميزدكه بخدا من جنتی استم

رفته بودم دوزخ كه از رفیقم نسوار بگيرم

   *****

معلم از شاگردی پرسید : این جمله من حمام میروم ، تو حمام میروی ، او حمام میرود این چه زمانی است؟ شاگرد: این که سوال نمیخواهد روز جمعه است

 *****

شخصی از حافظ غزلی به یکی از شاهان خواند شاه بعد از شنیدن لب به تحسین گشود

وگفت شعرقشنگی  است ولی گوینده حافظ است

مرد بادستپاچگی گفت خیر قربان مال من است. وحافظ آن را دزدیده است

شاه گفت مردک آن وقت که حافظ این شعر را سروده تو وپدرت هم نبودید

مرد گفت: درست است اما اگر من میبودم پدرش دزدیده نمیتوانست

 *****

یک شعبده باز که روی صحنه هنر نمایی میکرد ، خطاب به تماشاچیان گفت : حالی یک خانم روی ستیژ بیایه . مه کاری میکنم که غیب شوه ! مردی دفعتاً از جایش برخاست و با صدای بلند گفت : چند لحظه صبر کنین مه خشویمه میارم

*****

معلم به شاگردش گفت : با باقی جمله بساز . شاگرد گفت : ما ديشب پيتزا خورديم ! معلم پرسید : پس باقی اش كو ؟ شاگرد گفت : باقی اش ده يخچال اس

 *****

شوهر از زنش سوال کرد چهار حیوان را نام بگیر که به حرف خ شروع شود . زنش جواب داد

1:خودت2: خواهرت

3: خیر ندیده مادرت4: خیرات خور پدرت

*****

یک لوده به زنش گوشواره میخرد زنش میگه تو پول نداشتی گوشواره را از کجا خریدی؟

میگه فلم عروسی مارا در مینا بازار کابل فروختم

*****

تركه سوار آسانسور (لفت) میشه , میبینه نوشته : ظرفیت 12 نفر . با خودش میگه : عجب بدبختیه ها ! حالا 11 نفر دیگه رو از كجا بیارم ؟

 *****

از یک لوده پرسیدند: چرا گناه میکنی از روز قیامت نمی ترسی ؟

لوده گفت : تا روز قیامت کی زنده کی مرده

*****

ملا صاحب در ختم خبر بود ، از دست که زیاد نوش جان کرده بود ، نفس کشیده نمی توانست و هک و دک مانده بود ، یک نفر دید که اوضاع ملا خراب است . به پیشش رفت و گفت: ملا صاحب کلک تانرا در دهن خود داخل کنید تا راه نفس آزاد شود ! ملا گفت بچیم اگر جایی یک کلک میبود بعوضش یک دانه انگور را مینداختم

*****

روزی چند نفر از ملا ها به جایی مهمان بودند انقدر خوردند که یکی از ملا ها چار پلاق افتاددر همین لحظه صاحب خانه امد واز انها پرسان کرد ملا صاحب هاسیر کردید یکی از انها جواب داد یکی ما سیر شده

 *****

 

شخصی میره خواسگاری

پدر دختر میگه دختر ما فعلن درس میخانه

نفر میگه درست است. مه یک ساعت بعد میآیم

*****

یک گدا پشت دروازه پیرزن تق تق کرد پیرزن دروازه را باز کرد گفت اف ده قاروغضبی خدا شوی باز خیرات میخواهی گدا گفت خی دلت بود پشتت خاستگاری میامدم

 *****

یک زن اطرافی از شوهرش پرسان کرد: حاجی فهیم امی ایدز چی است؟ شوهرش گفت: مه نمی فهمم اما همیقه می فهمم که یک مریضی خطرناک است، که اگه مه را بگیره، تو را میگیره و اگه تو را بگیره، نصف قریه بالا را میگیره

*****

یارو میره دبی رستوران

میگه : الکباب , کباب میارن براش ، میگه الپیاز, پیاز میارن براش ،میگه البرنج , برنج میارن براش

با غرور میگه چقدر خوبه آدم عربی‌ بلد باشه

گارسون میگه : اگر من ایرانی‌ نبودم الگوز هم بهت نمی‌دادن

 *****

از یک نفر پرسان کردند: بیت الخلا رفتی ؟

ګفت نی قربانش شوم زیاد آرزو دارم که بروم.
*****

دو نفر در مراسم تشییع جنازه ای شرکت کرده بودند یکی از آنها پرسید: در اینگونه مراسم شخص در جلو تابوت باشد بهتر است یا عقب آن ؟

دومی گفت: جلو یا عقب بودن مهم نیست باید کوشش کنی که داخل تابوت نباشی؟

 *****

پسر جوانی حین برگشت از سفر دید که پدر و همه برادرانش ریش های دراز گذاشته اند . دفعتاً به گیریه شده و با وارخطایی پرسید : تیز بگوئین چی گپ شده ؟ چی بلایی به سریتان آمده ؟ کی مُرده ؟ چرا ایقدر ریش های دراز ؟ پدرش که یک آدم سخت و ممسک بود ، با قهر و غضب گفت : احمق دیوانه چرا ماشین ریش تراشی ره کتی خود بُرده بودی ؟

 *****

دعاي زن سر سفيد :ربنا مه پيرنا چشمم ضعيف نا گوشهايم هم کرنا رويم چملوکنا ربنا مه بيشويه نا ياربنا دعايمه قبولنا يک شوهر دگه نصيبنا خيرنا ازتو چي ميره نا

 *****

یک لوده دہ دریا افتادہ بود ھرطرف دست و پا می انداخت که از دریا بیرون شوہ مگم بیرون شدہ نتانست دفتا یک ماھی دہ دستش امد ماھی رہ از دریا بیرون انداخت گفت اگہ مرہ چیزی شد تو خو زندہ باشی کم از کم

 *****

یکروز یک نفر که دست خود را از دست داده بود میخواست خودکُشی کند. او میخواست خود را از منزل بیستم پائین بیندازد که تصادفی شخص دیگری را دید که هردو دستش قطع است و میرقصد. با خود فکر نمود حالا که خودکُشی میکنم بهتر است از این مرد بپرسم که چرا با اینکه هر دو دستت را از دست داده ای میرقصی. نزد وی رفته پرسید: چرا شما رقص میکنید؟ مرد گفت: من رقص نمیکنم؛ ماتحتم می خارد

*****

یک شوهر دایم خانمش را اخطار میداد که ای کاره کو؛ اگه نی! هر دفعه خانم همو کاری ره که میگفته میکده. یکبار خانم نزد خانم همسایه یاد کرد که شوهرم هر کار ره سرم میکنه و اخطار میته که اگه نی!. خانم همسایه هوشیار بود و به خانم ای مرد گفت که اگه ای بار شوهرت باز هم همی گپ ره زد، برش بگو که اگه نی چی!؟. روز دیگه شوهر به خانمش گفت که بوتای مه برس کو اگه نی! خانمش گفت: اگه نی چی!؟ شوهر گفت اگه نی باز خودم برس میکنم

 *****

یک روز شوهر به خانم گفت که هر وقت که دیدی پیک کلاهم پشت سرم اس بفام که اعصابم خراب اس و نزدیکم نشو، زن هم در جواب گفت که تو هم دیدی که چادرم ده کمرم بسته بود بفام که اعصاب مه هم خراب اس باز او وقت ده قصه پیک کلاهت نمیشم که پیش رویت است یا پشت سرت

*****

تفتیش به دیوانه خانه رفت تا ببیند اگر کدام دیوانه جور شده باشد رخصتش بدهد .. دید که یک نفر بالای چوکی نشسته و کتاب ها و کاغذ و قلم در اطرافش دیده میشه ... پیش میره و می پرسه که شما اینجه چه میکنین

دیوانه گفت : صاحب مه هوشیار هستم و یک نویسنده بسیار لایق هستم و از خاطر کتاب هایم که نوشته کدیم حریفانم مره دیوانه گفته اینجه بندی کدن ... اینه اینهم آخرین کتابی که نوشته کردیم و کتابی ضخیمی را به تفتیش داد تفتیش صفحه اول را خواند که عنوان کتاب نوشته شده بود

صدای پای اسب

و صفحات را ورق میزد و ورق میزد و دیدکه در دو صد صفحه کتاب نوشته است

 

تق توق تق توق تق توق تق توق تق توق تق توق تق توق تق توق تق توق تق توق تق توق تق توق تق توق تق توق تق توق تق توق تق توق تق توق تق توق تق توق تق توق تق توق تق توق

یک دهاتی از ده به شهر آمد و دید که تمام شهر چراغان است  ایی آدم مصروف سیل کدن چراغ ها بود که یک چوتار آمد گفت چه میکنی اینجه  گفت هیچ چراغ ها ره حساب داشتم ... چوتار گفت هر کس که اینجه چراغ ها ره حساب میکنه باید چراغ ده روپیه جریمه بته ... چند تا حساب کدی ...دهاتی گفت پنج تا ... چوتار شهری گفت بکش پنجاه روپیه ... دهاتی پنجایی ره داد و وقتی چوتار رفت ... بلند خنده کد و گفت زدم ده جانش .. مه بیست تا حساب کده بودم پیسه پنج تاره دادم

  *****

شماری زیادی از باشنده گان یکی از ولایات کشور در اعتراض به حملات طیاره های بدون سرنشین ارتش امریکا و افزایش تلفات غیر نظامیان راهپیمایی میکردند و شعار میدادند : "مرگ بر امریکا " و "مرگ بر نيروهای خارجی ". یکی از کاکه های شهر که سخت احساساتی شده بود رفت میکروفون را گرفت و عنوانی خانمها گفت : همشیره ها شما صباح ده مظاهره نیایین که ما میخاییم بری خوار و مادریشان دشنام بتیم

*****

یک تعمیر در گرفته بود و مردم محل جمع شده بودن که نفر های که در تعمیر است اونها را نجات بتن در بین این ها این نفر داخل می شد و بدون اینکه کسی را نجات بته باز دوباره داخل میشود مردم ازیش پرسان کردن که چرا برادادر اینطور میکنی مرد کفت خشویم است میرم که اورا پشت روی کنم

*****

یک اطرافی وقتی از تکسی پیاده شد ، دروازه را به شدت محکم کرده ، گفت: بر پدر خودت لعنت

دریورگفت: او بیادر چرا دو میزنی مه خو تره چیزی نگفتیم

اطرافی گفت: اگه تا حالی دو نزدی باز مه که رفتم حتماً خو دو می زنی

  *****

یک لغمانی نماز میخواند. شروع کرد الحمد الله رب العالمین گفت خدایا چی درد سر بدهمت والضالین

*****

یک نفر ده آیسکریم فروشی رفت و آیسکریم گیلاسی خرید و وقتی نزدیک های بسکیت اش رسید دندانش ده بسکیت خورد و بسکیت شکست ... بسکیت آیسکریم ره سر میز ماند و رفت و وقتی پیسه میداد به آیسکریم فروش گفت ایی بیست روپیه پیسه آیسکریم ات و ایی ده روپیه هم تاوان گیلاست که باز نگویی که اطراپی غول است

*****

یک پسر همیشه در امتحان ناکام می شد روز دیگر پدرش برای او گفت اگراین بار ناکام شدی مرا پدر نگوی مگرآن پسر ناکام شد وقتیکه به خانه آمد گفت شیرآغا بچیش باز ناکام شدم

*****

یکنفر به دادگاه رفت تا خانمش را طلاق بدهد . قاضی پرسید : چرا ؟ بخاطر چی می خایی که زنیته طلاق بتی ؟ مرد گفت : قاضی صاحب ! ای زن از همو روز اول عروسی هر چیزه بطرفم قلاج میکد . قاضی گفت : خی چرا حالی باد از ده سال بری طلاق دادن آمدی ؟ مرد جواب داد : آخه ده ای تازه گی ها نشانش پخته شده  

*****

قوماندان از سربازی پرسید : تو چرا به جنگ نمیری ؟

سرباز گفت : مه قسم میخورم که یکنفر از دشمنا ره نمی شناسم و اوناهم یکی شان مره نمی شناسن . پس چرا جنگ کنیم و یکی دیگه خوده بکشیم ؟

  *****

یک اطرافی برای بار چهارم میره از غرفه سینما تکت میخره. یکنفر پرسان میکنه : او بیادر چی گپ اس ؟ چرا چهار دفعه تکت خریدی ؟

اطرافی میگه : نمی بینی ؟ هردفعه که میایم ده سینما داخل شوم ای نامرد تکت مره ده دان دروازه پاره میکنه

  *****

يك دوست زمان فاكولته ما كه صاحب اولاد ها نيز بود در وقت امتحان آخري خانمش اولاد ها را قرنتين كرده بود. همين كه صداي اولاد ها بلند ميشد ميگفت چپ باشين كه بابيت بري فاينل درس ميخوانه.. طوري كه جمله (بري فاينل درس ميخوانه) ورد زبان دختركش شده بود دگه روز كه مادر كلانش قرآن ميخواند. و خواهر خوانده اش غالمغال ميكرددخترك به خواهر خوانده اش گفته بود چپ باش كه بي بی جانم براي فاينل درس ميخوانه....

*****

ریس جمهور سخنرانی میکرد میگفت ! سوسیالیزم ،امپریالیزم ، نشنالیزم را از بین میبریم یک نفر از بین مردم برخاست گفت ! روماتیزم ره از بین ببر که مره کباب کده

*****

میگن کدام دختر بالای بام نماز میخواند چند پسر میشگذشته از همانجا این دختر را سر نماز دیده یکیش گفته چقدر نماز خوان است همین را خواستگاری می نمایم یک بار دختر که این حرف را شنیده گفته روزه هم دارم

*****

دختر از بچه پرسان کرد . شما بچه ها ده وقت که بیکار باشیند زیاتر در باره چی فکر میکنین . بچه گفت در باره چیز های که شما فکر میکنین

دختر گفت ! الاح..... چیقه بیتربیه هستیند

  *****

یک مرد در خواب میبینه که زن خود را در یک بازی کمپیتری میکشه وقتی از

خواب بیدار میشه میبینه که زنده است میگه خر شدم سیف

 save نکدم

  *****

در يك دعوت بسيار با شكوه مرد خوش تيپ يك خانم زيبا را ديد با او أحوال پرسى كرد بعد إز گپ و گفت خانم به مرد گفت كه آقا شما بسيار قيافه تان به شوهر سومم ميماند

مرد گفت : ببخشيد خانم ميتانم إز شما بپرسم كه چند بار ازدواج كردن؟

خانم جواب داد كه دو بار

*****

معلم از يک شاگردش پرسيد: پسرم نام ۵ دانه اعضای داخلی ات را بگير

شاگرد: قلب. معده. روده. شش. و مريم

معلم: بقيه درست است ولی مريم خو نام اعضائ داخلی بدن نيست

شاگرد: معلم صاحب. شما خبر ندارين. مريم جگر است جگر

  *****

ملا نصرالدین را گفتن به انگلیسی بگو بیا اینجا؟

ملا گفت کام هیر

گفتند اگر بگوئی برو او طرف چی میگی ؟

گفت میروم او طرف بعدآ میگم کام هیر

  *****

فتح ساعت سه شب به نوکریوالی تلویزیون ملی زنگ زد و گفت: ببخشین به نظر شما همی لحظه رئیس صاحب جمهور خو (خواب) هستن؟ نوکریوال تلویزیون گفت: درست نمیفامم..مگر احتمالا شاید خو باشن ! فتح گفت: وزیر اطلاعات و فرهنگ چطور؟ او هم خو اس ؟ نوکریوال تلویزیون گفت: نمیفامم. شاید خو باشن ! فتح گفت: خی به ای حساب رئیس پارلمان و دیگه وزیرا و مقامات دولتی هم شاید خو باشن ! نوکریوال تلویزیون گفت: بلی , بلی ! ناوخت شو اس دیگه. شاید اونا هم خو باشن. مقصد شما از ای سوالها چی اس ؟ فتح گفت: خی بادار گلم ! وختی کلگی مقامات خو هستن از خیرت یک فلمک جانانه ای هندی ره بان که یک چند ساعت کیف کنیم

  *****

ملابہ دخترمیگہ قندولک دوستت دارم . دخترمیگہ با ادب باش خاک دہ سرت تو ملا ھستیملا میگه : درست است با ادب میگم! بسم الله الرحمن الرحیم! دوستت دارم..

*****

فتح در اتاق انتظار یکی از دوکتوران ، اتفاقاً پهلوی یکی از خانم های قشنگ و زیبا نشسته بود . پس از دقایقی خانم رویش را بطرف فتح دور داد و گفت : اگه تمام گل های خوشبوی دنیا ره به پاهایت بریزم هنوزهم کم اس !             فتح که با شنیدن حرفهای خانم ، از خوشحالی زیاد دهنش پخ مانده بود ، با تعجب پرسید : علت مهربانی شما چی اس ؟خانم بلا فاصله گفت : بخاطریکه پاهایت بسیار بوی بد میته

*****

 میگن یک وردکی با خانمش در طیاره سفر داشت. دفعتاً خانمش به تشناب ضرورت پیدا کرد. به شوهر خود گفت که تشناب میروم. شوهرش با صدای بلند بالای پیلوت طیاره فریاد زد: خلیفه د همی گوشه های یک برک بزن که ینگیت( خانم برادر) رگ میزنه

*****

یک بچه در امتحان جهارنيما ناکام ماند پدرش پارچش دید بسیار لت و کوبش کرد گفت اگر در امتحان سالانه کامیاب نشدی مرا پدر نگوی بچه در امتحان سالانه نا کام مان پارچه را گرفته آمد خانه به پدر خود گفت  :قدوس بچیش باز ناکام ماند

*****

در پنچشیر تازه برق رفته بود چند روز بعد فيوس خانه يك وردكى پريد كاسه ره گرفته ورفت خانه همسايه ، گفت يك ذره برق بتى كه برقهاى ما رفته او پنچشیری برش گفت اوخر كاسه پلاستيكى مى آوردى كه برق نگيريت

*****

جمع از دختران جوان مشغول رقص بودند

یک پیر زن هم در بین شان میرقصید

یکی از دختران به او ګفت بی بی جان تو

بنیشین که هیچ کس طرف شما نګاه نمیکند

 زن پیر ګفت خیر است بچیم من خاص به رضای خدا می رقصم

  *****

كدام وردكي ديك بخارخريد روز ديگه دیک را پس آورده صاحب دوكان كفت جرا پس آوردي وردكي كفت ده خانه دختر هاي جوان است اي بي ناموس اشپلاق ميزند

*****

إز يك پنجشيرى پرُسان كردن كه بزرگترين اًرزويت در زنده گى چيست كه خداوند برآورده كند؟

ميگه يك چند تا درخت توت بته كه ده زمستان بى تلخان نمانيم

*****

چند نفر جوان در یک اطاق خوابیده بودند. از جمله یک جوان هنگام نماز صبح برخاست بعد از وضو، ایستاد ونمازش را خواند. بعد از ختم نماز شروع به دعا کرد ودر ضمن دعادر حالیکه دست هایش بالا بود گفت: خداوندا ببین دیگران خوابیده اند ومن عبادت ترا میکنم.از جمله خوابیده ها یکی سرش را از زیر لحاف کشید وگفت: "لودهدعایته کو شیطانی ماره چرا میکنی

*****

یک شب یک وردکی در تشناب بود که برق رفت وردکی یک دفعه به چیغ زدن شروع کرد . خانمش وارخطا آمد برش گفت یک برق رفت تو اینقدر غالمغال انداختی ؟. وردکی گفت خو برق رفته مه فکر کردم که زیاد زور زدیم چشم هایم کور شده

  *****

وردكى ها به وزرات شعون اسلامى پيشنهاد كردن كه براى ما يك ملا روان كنيد

وزرات برايشان گفت كه سه ماه قبل ما برايتان ملا فرستادم او چه شد؟

وردكى: صايب او ملا بسيار خوب آدم بود كشتميش قبر اش را زيارت ساختم از خاطر كه در وردك ما زيارت نداشتيم

  *****

یک استاد درکودکستان به اطفال میگوید کسی که زیاد شیر بخورد معلم میشود یک طفل گفت اگر این قسم باشد باز چوچه گاو ما باید سر معلم میبود

*****

یک پسر به یک دختر درس ریاضی میداد پسر دختر را بوسید؛دوباره بوسید او را و گفت اینرا جمع میگویند.دختر پسر را بوسید و گفت ای را منفی گویند بعدأ یک دیگر را بوسیدند و گفتند ای را ضرب گویند پدر دختر آمد پسر را زد و از کلکین پاین انداخت و گفت ای را تقسیم گویند

*****

سه نفریک سکه طلا یافتند با ای سکه بازی میکردن یک وردگی آمدگفت ای سکه را بر من بدهید گفتن به شرتکه آواز خربکشی آوازخرکشیدوانها گفتن توکه خراستی میشناسی که ای طلا است ماخوبخی میشناسیم

  *****

در وردک میگویند که بالای دروازه یک هوتل نوشته شده بود که هرکس در اینجا نان نوش جان کند

پیسه اش را از نواسه او میگریم.یک آدم که بسیار گوشنه یا گرسنه شده بود داخل شد و هرچه که دلش میخواست خورد صاحب هوتل از او پیسه خواست او گفت که در بیرون اینطور نوشته است

گفت بلی پدر کلان مرحوم تو هم همینجه نان خورده بود که پیسه اش را تو باید بپردازی

 *****

الاغی در جنگل با آواز بلند چیغ زده ، میگفت : مه شیره می خورم ! مه پلنگه می خور

! مه گرگه می خورم ! مه ... درین وقت ناگهان شیری از گوشه ای غـُرید و نعره کشید . الاغ که سخت ترسیده بود ، با عجله و وارخطایی گفت : و بسیاری وقتها گو ( گـُه ) میخورم

*****

برای فضلو قبل از اعدام میگن کدام حرف آخر نداری؟ میگه: نی ندارم! همی که در دار

میزنیش دست و پای میزنه میگه حرف آخر دارم! میگن بگو چیست؟ برای رفیقش میگه: قادر بچیم نفری خانه تان از اینجا معلوم میشه

*****

وردکی ميره خارج و یک روز هوس لب بحر میکنه و میره لب بحر ، یک پری دريایی ره ميبينه ،ميگه من عاشقت شدم ،با من عروسی ميکنی،پری دريای ميگه مه خو آدم نيستم،وردکی ده قصه اش نباش ولا اگه مه هم آدم باشم

*****

يك وردكي در موترهاي سينماپامير بالا شد وقتي موتر در پيش باغ وحش رسيد صدا كرد استاد سفارت وردك تا میشه

*****

خارجی ها یک آله ساخته بودند که دزد را گیر میکرد در ایتالیابردن در پنج دقیقه هشت دزد را گیر کرد در لندن در پنج دقیقه پنج دزد راگیر کرد در وردک که آوردنش ودر اوتخیل در پنج دقیقه همان آله را دزدیدند

 *****

یک دختر بد رنگ از نامزادش پرسان میکنه میگه شباهت من با آفتاب چیست؟

نامزادش میگه کاملآ یکسان هستین چرا که طرف هر دویتان مستقیم دیده نمیشه

*****

يك نفر پيش داكتر رفت گفت برم تكليف بى تفاوتى پيدا شده داكتر گفت چطور بى تفاوتى مريض گفت مثلا همين حالا خودت داكتر هستي نی؟؟ داکتر میگه: ها

مريض:- مگم درنظرمه هيچ گويى نيستى

 *****

دو اطرافی بار اول شان میباشه که سوار بس دومنزله میشوند. یکیش میره به منزل دوم و ورخطا دوباره پائین می آید به رفیقش میگوید اووشکنی ده منزل دوم نری که دریور نداره

 *****

یک روز پدر از دختر خود پرسید که چرا در این روزها من را پدر نمیگویی که آغا میگویی دختر که نو نامزاد شده بود گفت اگر پدر بگویم باز لبسرینم خراب میشه

*****

زن به شوهر: اگه من ازت جدا شم چی میشه؟

مرد: دیوونه میشم

زن: نمیری دوباره زن بگیری؟

مرد: والا به دیوونه اعتباری نیست

*****

مردشرابى که شب شراب زياد نوشيده بود صبح به خانمش گفت ميفامي زن جان؟؟

امشب يك معجزه شده بود زن پرسید چه معجزه ؟

شوهرش گفت نصف شب تشناب رفتم وقتی دروازه تشناب را بازكردم چراغ تشناب سربه خود روشن شد و وقتيكه دروازه تشناب را بندكردم چراغ دوباره خود بخود خاموش شد

زن چيغ زد و گفت : خاك ده سرت باز ده يخچال ...گ ..و..ی..ت..ه.. کدی؟

 *****

یک زن بیش پولیس رفت وگفت شوهرم درروز می شود که پشت کچالو رفته تا حال بر نگشته.

پولیس می گوید پرواه ندارد یگان چیز دگه پخته کو...

 *****

دﺧﺘﺮ: ﺳـﺎﻋﺖ ﭼﻨﺪﻩ؟

ﭘﺴﺮ: ﺳـﺎﻋﺖ ﭼﻨﺪﻩ؟

ﺩﺧﺘﺮ: ﺩﯾـﻮﻭﻧﻪ ﺷﺪﯼ؟

ﭘﺴﺮ: ﺩﯾـﻮﻭﻧﻪ ﺷﺪﯼ؟

ﺩﺧﺘﺮ: ﭼـﺮﺍ ﻫﺮ ﭼﯽ ﻣﯿﮕﻢ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﻣﯿﮑﻨﯽ؟

ﭘﺴﺮ: ﭼـﺮﺍ ﻫﺮ ﭼﯽ ﻣﯿﮕﻢ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﻣﯿﮑﻨﯽ؟

ﺩﺧﺘﺮ: ﺩﻭﺳـﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﻋﺰﯾﺰﻡ

ﭘﺴﺮ: ﺳـﺎﻋﺖ چهار ﻭ سی ﻭ هشت دقیقه

*****

یک پسر با دوست دختر خود در پارکی چکر می زد دوست دختر برای پسر گفت یک حرف بزن که به هیجان بیافتم

پسر گفت برادرت در تعقیب ماست.

*****

روزی یک ترافیک نشه کرده بود و دریور را ایستاده کرد و گفت بتی لیسنس ات را دریور دید که ترافیک نشه است آئینه را برایش داد : ترافیک آئینه را گرفت دوباره برایش داد و گفت : ببخشی برادر من نفهمیدم که شما هم ترافیک استید

*****

یک هزاره میخواست طیاره را اختطاف کند ، به کابین درآمد و به پیلوت گفت : برو لندن ،

پیلوت گفت : نمیروم

گفت : برو امریکا

پیلوت گفت : نمیروم

آخر گفت : حالا که نمیروی ، خی بگذار که یک هارن خو کنیم

 *****

یک تعمیر آتش گرفته بود ، مردم محل جمع شده بودند که نفر های داخل تعمیر را نجات بدهند در بین مردم که کمک میکردند یک نفر داخل میشود و بدون اینکه کسی را نجات بدهد بیرون میآید . و دوباره داخل میشود مردم ازپیشش پرسان کردند که او برادر چرا اینطور میکنی؟؟ مرد جواب میدهد

خشویم در داخل است و سوخته میره، رفتم که اورا پشت و روی کنم

 *****

استاد از شاگرد: شمس الله خان ! چه موقعی برای چیدن میوه سیب مناسب است؟

شاگرد زراعت: استاد وقتیکه که دروازه باغ بازباشد ،باغبان خواب باشد و سگ او هم بسته باشد

 *****

یک نفر در مسجد دعا میکرد

خدایا مه از تو هیچ چیز نمیخواهم نه پول، نه موتر ،نه خانه ،فقط جایشه نشان بتی مه خودم میگیروم

*****

نه شما  

معلم به شاگرد : تو چقدر کودن هستی .اسکندر وقتی هم سن و سال تو بود نصف دنیا را میشناخت.

شاگرد: بلی مگر معلم او ارسطو بود نه شما

 *****

در ملی بس

. يك هزاره در ملى بس گوز زد، همگى خنديدند. هزارگی گفت: اگر ميفهميدم كه اينقدر خوشحال ميشويد برايتان گو ميكردم

*****

 جام جهانی فوتبال

یک نفر(هزاره) که بار اول بود در زندگی روزه گرفته بود در اخر رمضان دعا کرد که او خدا جان کاشکی ماه مبارک رمضان مثل مسابقات جام جهانی فوتبال هر چار سال بعد در هر کشور شود

*****

 دعواي خدايي

يك هزاره لوده جنازه پدر دوستش ميره. و دلداري براي دوستش ميته و ميگه انشتين عالم بود فوت كرد هتلر جهانگير بود فوت كرد فرعون دعواي خدايي داشت فوت كرد باز پدر تو خو هيج گويي نبود...

*****

چند بجه 

یک روز یک معلم هزارگی داخل صنف شد که ناگهان یک گوز بلند ازش خارج گردید معلم خواست که موضوع را تغیر بدهد گفت بچه ساعت چند بجه است یکی از شاگردان که بسیار شوخ بود گفت استاد به چند بجه کوک کرده بودی

*****

ریش ملا

ملا در یک مسجد وعظ میکرد همه به صحبت وی گوش میدادند اما یکنفر بسیار از سوز دل گریه میکرد ازوی برسان کردند که چرا گریه میکند ؟وی گفت بزی داشتم که ریشش مانند ریش ملا بود حالا که ملا در وقت حرف زدن ریش خود را می جنباند به یاد بزم که قبلا مرده است می افتم

*****

همو خری اس

یک هزارگی تصادفاً چهره خود را در آیینه دیده ، با خود گفت : چهره همی نفر بریم آشنا اس مگر نمیفامم که ایره ده کجا دیدیم ؟

بعد از چند لحظه چرت وفکر گفت : آه ... یادم آمد ، ای خو همو خری اس که دیروز ده دلاکی (سلمانی) تا آخر طرفم سیل میکد.......

 *****

 نفوس بامیان

يك هزاره ره گفتن اگر يك ميليون برت بتن چي ميكني . هزاره گفت كل شه خر ميخرم كه نفوس بامیان ما زياد شوه

 *****

 

مرد گفت: چی

زنها دو برابر مردها حرف می‌زنند مرد در حالى که داشت روزنامه می‌خواند رو به زنش کرد و گفت: در روزنامه نوشته بررسیهایى که به عمل آمده نشان می‌دهد زنها روزانه ۳۰,۰۰۰ کلمه حرف می‌زنند در حالى که این میزان در مورد مردها فقط ١٥٠٠٠ کلمه است. زن گفت: علتش این است که ما باید هر چیز را دوبار تکرار کنیم تا مردها بفهمند. مرد گفت: چی؟

 *****

سمت کِرِیم

حتما لازم نیست زبانی بگم دوستت دارم. وقتی سمت کِرِیم داره بیسکوییت رو بهت میدم

دارم با بی زبونی میگم دوستت دارم.

 *****

روز اول

ظاهر شاه از دیوانه خانه ی علی اباد دیدن ميکرد وارد یکی از اتاق ها شد دیوانه

یی سر تا پایش را

دید و از ظاهر شاه پرسيد کيستی؟

ظاهر شاه گفت : من ظاهر شاه هستم

دیوانه در حاليکه می خندید با دست به شانه ی ظاهر خان کوبيد و گفت

بيا بيا وطندار چند روز بعد خوب ميشی من هم روز اول که اینجا آمدم فکر ميکرد

هتلر هستم.

 *****

صد متر درعمق زمین

یک وردکی وامریکایی باهم دوست بودند. امریکایی بخاطری که وردکی را کم بیاره بردش واشنگتن وبرایش گفت که زمین را بکن. وردکی کندن را شروع کرد وزمانکه صد متر درعمق زمین رفته بود دفتعا کیبل تلیفون پیدا شد. امریکایی گفت که دیدی ما دوصد سال پیش تلیفون داشتیم! وردکی هم امریکایی را برد وردک وبرایش گفت که بکن. امریکایی کندن را شروع کرد وتا 500 متر هم چیزی پیدا نشد. وردکی گفت: دیدی.

ما دوصد سال پیش از موبایل استفاده میکدیم.

 *****

 بدقواره هستی؟

دوکاندار یک طوطی داشت و یک دختر هر روز از پیش دوکان تیر میشد .... و طوطی هروز به او دختر صدا میکرد و میگفت: او دختر چرا این قدر بدقواره هستی؟

دختر را بدش آمد و پیش دوکاندار رفت و شکایت از طوطی کرد...... دوکاندار بالاي طوطی قهر شد و گفت که دیگه به دختر صدا نکند.

روزی بعدی وقتی دختر از پیش دوکان تیر میشود طوطی صدا زد و گفت: او دختر خودت میفهمی دیگه

 *****

آب دهانم

یک بچه از مادر خود پرسان که!مادر جان دخترها شور است یا شیرین.مادرش گفت بچم دخترها شور است.پسرش گفت خی همیتو وقتی دختر ها را که میبینم آب دهانم میرود

*****

توزیع خیرات 

‌یک تاجر نظر به‌‌ تعداد فامیل خیرات توزیع می‌کرد از یکی سوال کرد فامیل شما چند نفر است در جواب گفت: سه نفر گفت: اسم‌های‌شان را بنویس، نوشت: خودم، بنده و اینجانب

 *****

 بچه مچه

‌یک ایرانی‌ از دوست افغان خود سوال کرد که چرا شما افغان‌ها همیشه میگوید دختر مختر، بچه مچه، نان مان، خو مو.در جواب گفت کدام لوده موده اگر این حرف‌ها را بزند

 *****

 بخش اورتوبيدي

روزي يك شل در زيارت دعا ميكرد كه خداوند برايش شفا را نصيب كند كه نا ًگهان زني أمد و إز خداوند اولاد ميخواست شل وارخطا شد و گفت همشيره اينجا بخش اورتوبيدي است نسايي ولادي در ان زيارت ديًكر است

 *****

 پاداش کدام کار خوبم 

یک طالب خواب میبینه که در دوزخ در بغل مژده جمال زاده نشسته، چیغ ميزنه اووووو ملائکه اين پاداش کدام کار خوبم است؟

ملائکه قهر میشن ميگن: چپ بنشین لوده احمق اين پاداش تو نيست عذاب مژده جمالزاده است

 *****

هوای جنت

يك دختر از ملا پرسید : اگه یک بچه یک دختره ببوسه چی ميشه ؟

ملا گفت : کار بسيار بد اس گناه داره ، از جمله گناه های كبيره اس

دختر بازهم پرسيد : خی اگه ملا ببوسه چی ؟

ملا گفت : ای شوخك مثلیکه هوای جنت به سرت زده

 *****

خی ناقی

يك چرسی همراه يك كافر نشسته بود و ازش پرسيد

سگرت ميكشی ؟ گفت نو

شراب ميخوری ؟ گفت نو

دختر بازی ميكنی ؟ گفت نو

چرسی با عصبانيت : خدا خانه ته خراب كند ... خی ناقی كافر هستی

 *****

عروسی موش

یک روز عروسی شیر بود و یک موش بیسار رقص میکرد. یکی از حیوانات از موش پرسان کرد که تو چرا اینقدر خوشحال هستی موش جواب داد. که عروسی برادر خواندی من است آن حیوان حیران شد و گفت تو موش استی و آن شیر . موش خندید و گفت بچیم هر کس پیش از عروسی شیر میباشد و بعد از عروس

 *****

جای چهارم

در وردک مسابقات کشیدن صدای خر را اندازی شده بود

 سطح مسابقات آنقدر بالا بود که خود خر چهارم شده بود

 *****

صدافسوس

گیله مرد میگفت : افسوس که تا دیروز قسمتی از آخرت را می فروختیم تا دنیا رو بدست

بیاریم ، وصد افسوس که امروز، از دنیامون هزینه می کنیم تا باقی مانده ی آخرتمون رو هم خراب کنیم

 *****

داماد خوشوم

از یکی میپرسد: چرا زن گرفتی؟

گفت ولا مه دیدم که درزندگی هیچ کاره نمیشم گفتم حداقل یک داماد خو شوم

 *****

کارت دخول

روز اول سال تحصيلی ريس پوهنتون برای محصلين نطق ميکرد

گفت: ورود بچه ها به داخل ساختمان ليليه دختر ها ممنوع است

جريمه متخلفين بار اول ۱۰ دالر بار دوم ۲۰ دالر و .... در اين هنگام يکی از محصلين بلند شد و پرسيد. ريس صاحب کارت دخول سالانه چند است؟

 *****

فیل در کجا

معلم از شاگرد پرسید که بچیم بخیز بگو که فیل در کجا پیدا میشه؟

شاگرد گفت معلم صاحب فیل هیچ وقت گم نمیشه

 *****

مرد نادان

سه تا مرد مردن در اخرت در روز باز پرس بری اولی گفت : برو بهشت ، دومی برو جهنم ، سومی برو تبیله :پرسیدن چرا ؟ گفت : اولی زن داشت دنیا برای او جهنم بود ، دومی مجرد بود دنیا برایش بهشت بود ، سومی زنش مرد نادان رفت یک زن دیگر گرفت

 *****

می خاهم قصد خوده

شوهر به خانم خود وصیت می کند که بعد از مرگم همرای مرد همسایه عروسی کن

خانمش میگه ده قار خدا شوی ای چی قسم وصیت است

شوهرش میگه او یک دفعه موتر خراب و کهنه خوده سرم زده بود می خاهم قصد خوده بگیرم

 *****

عاشقت است

هر کی طرفت سیل کرد فکر نکو که عاشقت است امکان دارد که مرغ خود را کم کرد باشد

 *****

عکس خشویم

در کنسرت یک هنر مند یک تبله نواز بسیار با احساس محکم ، محکم تبله میزد . آهنگ هنرمند هم تمام شد ولی او به تبله نواختن خود ادامه داد . در ختم گردانده پروگرام از او سوال کرد : که چی احساس و انگیزه برایت رخ داده بود که اینقدر مقبول تبله میزدی ؟ تبله نواز گفت احساس و انگیزه نبود در سر یک تبله عکس خانمم را چسپانده بودم و در سر تبله دگر عکس خشویم بود

 *****

بعد از برادرت

یک عروس صبح عروسی خود دید که برادر شوهرش (ایورش) آمد و بسیار نزدیک در پهلویش نشست. عروس برش گفت که او بچه یک کم دور بیشی که بد هست

 ایورش گفت که چرا بد باشه پدرم گفت که بعد از برادرت نوبت توهست

 *****

500 قیمتر

ملا به مردم نصېحت داشت که شراب نخورن به حوض امو 3000 افغانى ره صد ه قه کند از بېن مردم ېک نفر صدا زد که ملا صاحب 3000 نى 2500 است ملا گفت هوهو سر مه والا 500 قیمتر فروخته

 *****

عکس ماکیان

یک روز طالبا مرغ خروس را بندی کردن . خو دیگه مرغا جمع شدن و به دیدن خروس رفتن . خروس را گفتن چراچی کردی ؟ خروس گفت طالب عکس ماکیان ره از جیبم پیدا کده . هاهاهاها

 *****

با ادب میگم

ملابہ دخترمیگہ قندولک دوستت دارم . دخترمیگہ با ادب باش خاک دہ سرت تو ملا ھستی

ملا میگه : درست است با ادب میگم! بسم الله الرحمن الرحیم! دوستت دارم

 *****

 افطاری نکنم

از مردی پرسیدند که نماز می خانی گفت نی گفتند که روزه می گیری گفت نی گفتند که افطاری هم نمی کنی گفت آنقدر هم کافر نیستم که افطاری نکنم

 *****

ملخ هایش ایقه

ساده لوح میره آسترالیا و می بنه که کانگرو ها هر طرف خیز می زنند، با خود میگه : اینه ایکشور پیشرفته ره سی کو که حتی ملخ هایش ایقه کلان کلان است

 *****

نسبتی داری

کودکی با پای برهنه بر روی برفها ایستاده بود و به ویترین مغازه نگاه می کرد زنی در حال تیرشدن او را دید، او را به داخل مغازه برد و برایش لباس و بوت خرید و گفت: متوجه خودت باش

کودک پرسید: ببخشید خانم شما خدا هستید؟

زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط یکی از بنده های خدا هستم

کودک گفت: می دانستم با او نسبتی داری

 *****

 قسمت شمال شرق

روزی از روزها معلم جغرافيه نزد داکتر مراجعه کرد .داکتر پرسيد چی مريضی داری ؟

معلم جواب داد سرم زیاد درد میکند. داکتر پرسيد کجایی سرت ؟

معلم گفت قسمت شمال شرق سرم

*****

جهــــــــــــــــــــــــــــاد

از یکی از جهادی های افغانستان پرسیدند. از کجا شروع کدی. که ایقه پول دار شدی

جهادی میگه. از کوه و دشت، سنگ، خار، چور و چپاول شروع کدم

 *****

نه ماشین فوتو کاپی

یک خوشو از عروس خود پرسید که چرا نواسه من چهره پسرم را ندارد ؟ عروس در جواب گفت : این رحم است نه ماشین فوتو کاپی

 *****

 دیگه ایقه تیز نروی

۳ نفر که زیاد نیشه بودند تکسی میگیرند تکسی ران می بیند که آنها زیاد نیشه هستند موتر را روشن میکند و پس خاموش میکند میگه برادرا رسیدیم. نفر اول پیسه تکسی ره میته، نفر دومی از تکسی ران تشکری میکنه و نفر سومی یک مشت محکم بر سر تکسی ران میزنه ، تکسی ران میگه چرا زدی؟ مرد که نیشه بود میگه بخاطریکه برایت درس باشه که دیگه ایقه تیز نروی نزدیک ما ره ده کشتن برابر کرده بودی

 *****

 کسب وکــار

از یک کتاب فــروش پرسیــد ند ـــ وضع کسب وکــار شما چطور است ـ

گفت ــــ بسیار بــد چــون آنهانی که پــول د ارند سواد نــد ارند و

آنهایی که ســواد د ارند پول نـــد ارند

 *****

خدایا به خوبان عزت داده ای به بدان ثروت

نکند ما به تماشای جهان آمده ایم!!؟

 *****

همیشه میگن سکوت علامت رضاست اما

بعضی وقت ها سکوت میکنی چون اینقدر رنجیدی که نمی خوای حرف بزنی

بعصی وقت ها سکوت می کنی چون واقعا حرفی برای گفتن نداری

گاهی مو قع ها سکوت یه اعتراضه، گاهی موقع ها انتظاره

اما بیشتر وقتها سکوت واسه اینه

که هیچ کلمه ای نمی تونه غمی رو که تو وجودت داری، توصیف کنه !

 *****

اصلآ کفش نمی خوام

دخترک طبق معمول هر روز جلوی کفش فروشی ایستاد و به کفش های قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد بعد به بسته های چسب زخمی که در دست داشت خیره شد و یاد حرف پدرش افتاد :اگر تا پایان ماه هر روز بتونی تمام چسب زخم هایت رابفروشی آخر ماه کفش های قرمز رو برات می خرم"دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خود گفت:یعنی من باید دعا کنم که هر روز دست و پا یا صورت 100 نفر زخم بشه تا...و بعد شانه هایش را بالا انداخت و راه افتاد و گفت: نه... خدا نکنه...اصلآ کفش نمی خوام

*****

دیرباور

‌روزی یکی از همسایه ها خواست خر ملانصرالدین را امانت بگیرد

به همین خاطر به در خانه ملا رفت

‌ملا نصرالدین گفت :خیلی معذرت میخواهم خر ما در خانه نیست

از بخت بد همان موقع خر بنا کرد به عرعر کردن

 “همسایه گفت شما که فرمودید خرتان خانه نیست؛

اما صدای عرعرش دارد گوش فلک را کر میکند

 “ملا عصبانی شد وگفت عجب آدم کج خیال و دیرباوری هستی

حرف من ریش سفید را قبول نداری ولی عرعر خر را قبول داری

 *****

علت نا معلوم

ملانصرالدین به یکی از دوستانش گفت: خبر داری فلانی مرده؟

دوستش گفت نه! علت مرگش چه بود؟

 “ملا گفت علت زنده بودن آن بیچاره معلوم نبود چه رسد به علت مرگش

*****

خراب نکنی

داخل چشمانت به خود خانه ساختم فکرت باشه به کسی چشمک نزنی که خانه ام را

خراب نکنی

 *****

 قطع و و صل

دختری به نامزادش گفت: به چشم هایم نگاه کو بیبین که همرایت حرف میزنه! نامزادش گفت: خی ایقدر پلکک نزن که صدایت قطع و و صل میشه

 *****

 معجزه

از لغمانی پرسيدند که در عمرت معجزه ديده اي؟ لغمانی در جواب ميگويد بلی چند روز پيش به گلبهار سنتر رفته بود همنيکه نزديک دروازه رسيدم به حکم خدا دروازه خودش باز شد

*****

 بین دو خر 

یک وردکی میره خواستگاری بعد از قبول کردن فامیل دختر ، دختر به بچه زنگ میزنه

که عکست را برایم روان کو ، بچه میره ده بین دو خر ایستاده میشه و عکس میگیره و ده پشت عکس نوشته میکنه که (اگه شناختی کدام شان مه استم جایزه داری )

 *****

خود کشی

یک نفر میخواست خوده خود کشی کند در زیر ریل. همرای خود مرغ. نان و نوشابه هم گرفت . یک نفر پرسان کد او برادر ای همه برای چی. گفت بخاطریکه ریل کم ناوقت میآید نشه که از گشنه گی بمرم

یک آدم به دوست خود گفت که من تصمیم گریفتیم

که دروازه خانه خودرا بروی احمق ها ببندم

دوستش گفت که باز خودت چیطور میکنی؟

 *****

 مادر بيا

يك آدم از كدام جای دور اطراف كابل آمد و يك بايسكل خريد و همرای خود برد

همينكه بچه اش اورا از دور ديد دويده پيش مادر خود رفت كه مادر بيا يك چيزی د كون بابه ايم در آمده و همتو هرچه دست و بالك ميزنه نميبرايد

 *****

 ریشخند

کدام آدم به زن خود گفت که اگر کسی برایت گفت که بسیار مقبول شدی اول به او یک تبسم

کن و بعد یک مشت محکم به دهانش بزن

زن پرسید که چرا بزنم ؟ گفت بخاطریکه دیگر تورا ریشخند نسازد

 *****

 مهتاب

پدر به دخترش میگه : دخترم این موقع شب دربالکن چیکارمیکنی؟ دخترمیگه : مهتاب

می بینم

پدر : پس به مهتابت بگو که موترش را خاموش کنه که از صدایش خواب کرده نمیشه

 *****

طلاقش میتم

وقتیکه در پوهنتون کابل درس میخواندم یادم است که استاد پرسید کسی ازشما متاهل است؟ یک محصل که نامش عین الدین بود گفت مه متاهل هستم. همگی یک قسم دَور خوردن طرفش سیل کردن به حدی که مسکین گفت خو خیر باشه طلاقش میتم

*****

 نامزادی

کسی را گفتند که به نظر تو نامزادی چی است؟

گفت نامزادی مثل ازی است که پدرت برایت

باسکل بخرد اما نماند که سوار شوی

*****

بچه خر هستم

یک کابلی و یک وردکی میروند در باغ برای دزدیدن میوه، از طالع بد شان صاحب باغ میاید. از کابلی میپرسد تو کی هستی، کابلی در کنار درخت ایستاده است میگه مه بچه درخت هستم . از وردکی میپرسد که تو کی هستی، وردکی در کنار خر ایستاده بود و گفت که مه بچه خر هستم

*****

مه چرا بگریزم

یک پدر بچه خودرا نصیت میکرد که اگر همرای لغمانی جنگ کردی و او گریخت

تو هم فوراً بگریز بچه گفت بابه مه چرا بگریزم

گفت بچه حرامی بخاطریکه او رفته که سنگ پیدا کند

 *****

حاضر جوابی

روزی مردی همراه با خانم خود به خانه یکی از دوستانش به مهمانی رفته بود، هنگام خوردن غذا شد و صاحب خانه برای پسرش گفت که دست مهمان ها را بشوید. در هنگام دست شستن آفتابه آب از دست پسر صاحب خانه افتاد، صاحب خانه که از مهمان خوشش نمی آمد به بچه اش گفت به پدر یکی دو مهمان لعنت که تو دستش را شسته نمیتوانی. مهمان چون هوشیار و حاضر جواب بود گفت: به پدر اینطور بچه لعنت که دست یکی دو تا مهمان را شسته نمی تواند

*****

 بابه گک پیر

یک مرد کهن سال از مرگ و عزرائیل زیاد میترسید، و همیشه در این فکر بود که اگر عزرائیل برای قبض روح من بیاید من چطور کنم. یکروز عزرائیل آمد و باد شروع شد، دروازه ها به هم دیگر خورد، خاک باد و سر و صدا شد و بابه گک پیر بسیار ترسید و وارخطا شد، در همین لحظه دید که اطفال بسیار کوچک در کوچه با هم بازی میکنند، خو را با آنها یکجا نموده به بازی شروع کرد. وقتی که عزرائیل آمد، دید که بابه گک پیر با اطفال بازی میکند گفت: بابه! تو اینجا چی میکنی؟ بابه گک گفت: په په میخورم، عزرائیل گفت زود زود په په را بخور که جاجا میرویم

*****

یک نفر ميره پيش داكتر ميگه : داكتر صاحب زود به دادم برس ! از صبح تا حالی كمر خوده راست کده نمي تانم

داكتر بعد از آنکه با تعجب به سر تا پای طرف نگاه مي كنه ، ميگه : علتش واضح معلوم است   دكمه یخن پيراهن خوده ده گاچ پطلونت بسته كدی

 *****

داستانک خنده دار

فرهاد و هوشنگ هر دو بیمار یک آسایشگاه روانى بودند. یکروز همینطور که در کنار استخر قدم مى زدند فرهاد ناگهان خود را به قسمت عمیق استخر انداخت و به زیر آب فرو رفت

هوشنگ فوراً به داخل استخر پرید و خود را در کف استخر به فرهاد رساند و او را از آب بیرون کشید

وقتى دکتر آسایشگاه از این اقدام قهرمانانه هوشنگ آگاه شد، تصمیم گرفت که او را از آسایشگاه مرخص کند

هوشنگ را صدا زد و به او گفت: من یک خبر خوب و یک خبر بد برایت دارم. خبر خوب این است که مى توانى از آسایشگاه بیرون بروى، زیرا با پریدن در استخر و نجات دادن جان یک بیمار دیگر، قابلیت عقلانى خود را براى واکنش نشان دادن به بحرانها نشان دادى و من به این نتیجه رسیدم که این عمل تو نشانه وجود اراده و تصمیم در توست

و اما خبر بد این که بیمارى که تو از غرق شدن نجاتش دادى بلافاصله بعد از این که از استخر بیرون آمد خود را با کمر بند حولة حمامش دار زده است و متاسفانه وقتى که ما خبر شدیم او مرده بود

هوشنگ که به دقت به صحبتهاى دکتر گوش مى کرد گفت: او خودش را دار نزد. من آویزونش کردم تا خشک بشه

حالا من کى مى تونم برم خونه‌مون

 *****

تخته پاک یک صنف گم شده بود معلم از شاگردان پرسید ده جیب کسی کاغذ تشناب است که تخته را پاک کنم یک ,,,,,,,, استاده شد گفت استاد کاغذ نیست قلوخ دارم

 *****

میگن یک روز یک معلم صنف اول از شاگردش پرسید گفت پسرم فرق بین خلقی

پرچمی و انهایکه تنها به اصطلاح مجاهد اند چه است؟

شاگر جواب داد: معلم صاحب خلقی ها و پرچمی ها عمده فروش بودند که تنها کشور را به شوروی فروخته بودند و انهایکه به اصطلاح مجاهد اند پرچون فروش که کشور را به بیش از 46 کشور فروخته اند

*****

يك نويسنده براي اولين بار كتاب خود چا پ كرده بود وهمزمان خانمش هم ولادت كرده بود دوستانش از طرف شب به تبريكي آمدند او فكر ميكرد كه از خاطر كتاب آمده اند با شكسته نفسي گفت باور كنيد در اين مورد من هيچ دخالت نداشتم خانمم و جان آغا همسايه ما بسيار زحمت كشيدند كه من ازايشان تشكري ميكنم

 *****

دوست دختر هم دوست دخترهای قدیمی

وقتی ماچ میکردیش یک لبخند مقبول میزد و مثل گل لاله سرخ میشد

حالی دختر را ماچ میکنی میگه اگه یاد نداری نشرم مه یادت میتم

خو چی بگویش

*****

معلم بشاگردانش گفت:هرکس که خر نا فهم است در جای خود ایستاده شود یکی از شاگردان ایستاده شد معلم ازو پرسید تو خر استی که ایستاده شدی؟ شاگرد جواب داد معلم صاحب

نخیر من به احترام شما از خاطری ایستاده شدم که تنها شما ایستاده بودید

 *****

یک نفر میره به مزار شریف به زیارت علی کرم الله وجهه و متوجه میشه که پسر کوچک او گم شده است. بسیار بالا و پایین میگرده پسرشه پیدا نمیتانه. پس از آن میاید داخل زیارت میشه و زاری میکنه که یا علی تو کمک کن که اینبار پسرم پیدا شود من دیگر بد کنم که اینجا بیایم

 *****

مامور سرشماری رفت در يه خونه و از زن صاحب خونه پرسيد: چند تا بچه دارين؟ زن گفت: سه تا. مامور گفت: چند سالشون هست؟

زن گفت: سه ساله، چهارساله، پنج ساله. مامور گفت: شوهرتون چند سالشه؟ زن گفت: اون مرحوم ده سال پيش عمرش رو داد به شما

مامور پرسيد: شما مجددا ازدواج کردين؟

زن گفت: نه! مامور پرسيد: ولي بچه‌هاتون پنج ساله و چهار ساله و سه ساله هستند، مگه نميگين شوهرتون ده ساله که مرده؟ زن گفت: شوهرم مرده، خودم که نمردم

 *****

 یک آدم خرش گم شده بود هر چی جستجو کرد نیافت

و هرسو میپالید تا اینکه به پهلوی دو عاشق ومعشوق

رسید که خلوت کرده بودند و عاشق به معشوق میگفت

که من تمام دنیارا در چشمان تو می بینم مردکه یک

دفه خیز زد سر عاشق بیچاره که به لحاظ خدا تو که هرچیزرا در چشم او

میبینی لطفاَ بگو که خر ام در کجا است

 *****

یک روز موش به نزد دریا امده و بر فیل چیغ می زند فیل ، فیل زود از اب بیرون شو . فیل با قهر از اب بیرون می شود و به موش میگوید خدا کند که کدام گب بسیار مهم باشد اگر نه وای بر حالت .موش نگاهی بر او میکند و میگوید چیزی مهمی نیست پس میتوانی بروی چون من فکر کردم که لباس اب بازی من به تن توست

 *****

گدای شب به پسر خود گفت : فردا اگر یک من برنج بپزیم چقدر روغن به ان بکار است؟ پسرش گفت دو سیر روغن .! گدا گفت : برای پختن برنج چهار یک ان روغن بکار است تو چرا دوچند می گویی ؟ پسرش گفت : در صورت که خیالی است بگذار چرب تر بخوریم

 *****

یک روز ملانصرالدین خرش را به سختی می زد و رهگذری از آنجا می گذشت و پرسید که چرا می زنی گفت ببخشید اگر می دانستم که با شما خویشاوندی دارد این کارو نمیکردم

*****

زمان قدیم داروغه ها برای جمع آوری خراج و مالیات حاکم الاغ ها را می گرفتند

یک روز زمان خر بگیری ملا نصر الدین با عجله و شتابان وارد خونه ای شد

صاحبخانه گفت :چی شده؟ ملا گفت : بیرون دارن خر میگیرن

صاحبخانه گفت: خر میگیرن چه ربطی به تو داره؟

ملا گفت : مامورین آنچنان عجله داشتن که میترسیدم اشتباها مرابه جای خر بگیرن

 *****

شبی ملانصرالدین خواب دید که کسی ۹ دینار به او می دهد، اما او اصرار می کند که ۱۰ دینار بدهد که عدد تمام باشد. در این وقت، از خواب بیدار شد و چیزی در دستش ندید. پشیمان شد و چشم هایش را بست و گفت باشد، همان ۹ دینار را بده، قبول دارم

 *****

ملانصرالدین داشت سخنرانی می کرد که : هرکس چند زن داشته باشد به همان تعداد چراغ در بهشت برایش روشن می شود. ناگهان در میان جمعیت ، زن خود را دید هول کرد و گفت : البته هرگز نشه فراموش لامپ اضافی خاموش  

 *****

چراغعلی دندانش درد میکرده میره دکتر میگه:همه رو بکش بجز اونی که درد میکنه

دکتر میپرسه چرا؟

میگه:بذار مثل سگ تنها بمونه

 *****

شنیدین این دخترای دم بخت میگن: من قصد ازدواج ندارم؟

یکی نیست بهشون بگه آخه عزیز من

ازدواج که قصد نمی خواد!! خواستگار و قیافه می خواد که تو نداری

 *****

غضنفر یخچال میخره ، زنش میگه . پس آنتنش کو ؟

میگه : مگه کولره را کجادیدی که آنتن داشته باشه ؟؟؟

*****

ملا در اتاقش نشسته بود که مگسی مزاحم استراحتش می شود، مگس را می گیرد و یک بالش را می کند. مگس کمی می پرد دوباره مگس را می گیرد و بال دیگرش را هم می کند. او می گوید: بپر ولی مگس نمی پرد. به خود می گوید: به تجربه ثابت شده است اگر دو بال مگس را بکنید گوش او کر می شود

*****

زن ملا به عقل خود خیلی می نازید و همیشه پیش شوهرش از خود تعریف می کرد. روزی گفت: مردم راست گفته اند که دارای عقل سالم و درستی هستم. ملا جواب داد: درست گفته اند چون تو هرگز عقلت را به کار نمی بری به همین دلیل سالم مانده است

 *****

ملا در بالای منبر گفت : هرکس از زن خود ناراضی است بلند شود

همه ی مردم بلند شدند جز یک نفر

ملا به آن مرد گفت : تو از زن خود راضی هستی؟

آن مرد گفت : نه

ولی زنم دست و پامو شکسته نمی تونم بلند شم 

 *****

وردکی با یک موتر تصادف میکنه پولیس میایه میگه : کدام تان مقصر بودید؟؟؟ وردکی

میگه والله نمیدانم من خو خواب بودم از این اقا بپرس

*****

گفتی "بخند" .... گفتم " نگاه کن"گفتی" بگو " ....گفتم "بشنو"گفتی "عاشق شو" ..... گفتم "حس کن"گفتی "ثابت کن" .... گفتم "لمس کن"گفتی "گریه کن" .... گفتم "بزن"گفتی " برو " ....گفتم ... "خدا نگهدار"ببین !همیشه حرف ، حرف تو بوده!

 *****

 برای مرغ ماکیان گفتن چرا تخم دادن را بس کردی. مرغ ماکیان با صدای بلند جواب داد. پدر اولادها گفته است که بخاطر 5 افغانی اندامت را خراب نکن

*****

شنيدم از من متنفري ؟

 

من هم اگر فرصت فكر كردن به تو را پيدا مي كردم حتما ازت متنفر بودم

معلم عصبي دفتر را روي ميز کوبيد و داد زد : سارا ..... ! دخترک خودش را جمع و جور کرد، سرش را پايين انداخت و خودش را تا جلوي ميز معلم کشيد و با صداي لرزان گفت: بله خانم؟ معلم که از عصبانيت شقيقه هايش مي زد، به چشمهاي سياه و مظلوم دخترک خيره شد و داد زد: (چند بار بگم مشقاتو تميز بنويس و دفترت رو سياه و پاره نکن؟ ها؟ فردا مادرت رو مياري مدرسه مي خوام در مورد بچه ي بي انظباطش باهاش صحبت کنم) دخترک چانه لرزانش را جمع کرد... بغضش را به زحمت قورت داد و آرام گفت: خانوم... مادرم مريضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق ميدن... اونوقت ميشه مامانم رو بستري کنيم که ديگه از گلوش خون نياد... اونوقت ميشه براي خواهرم شير خشک بخريم که شب تاصبح گريه نکنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولي موند براي من هم يه دفتر بخره که من دفترهاي داداشم رو پاک نکنم و توش بنويسم...! اونوقت قول مي دم مشقامو بنويسم ...! معلم صندليش را به سمت تخته چرخاند و گفت: بشين سارا... و کاسه اشک چشمش روي گونه خالي شد...!

*****

گلچهره که به زبان انگلیسی چندان آشنایی و بلدیت نداشت تازه لایسنس دریوری گرفته بود . روزی در یکی از جاده های خارج شهر ( های وی Hayway ) به سرعت سرسام آور میراند که ناگهان دریک گولایی موترش چند ملاق خورد و از سرک برآمد . پولیس ترافیک بزود ترین فرصت به کمکش رسید و پس از آنکه او را از موترش بیرون کشید ، بخاطر اطمینان پرسید : آل ایز اوکی ( All is OK ) ؟ گلچهره با قهر و غضب گفت : نی بابا ! خاکه چی اوکی (OK ) . ون ملاق ، تو ملاق ، تری ملاق آخرم چهار پلاق

 *****

مرد : الو اینجه رادیو اس ؟

گوینده رادیو : بلی بفرمائین

مرد: ببخشین صدایم بطور زنده پخش میشه ؟

گوینده رادیو : بلی بفرمائین

مرد : صدایم ده نانوائی هم پخش میشه ؟

گوینده که تا اندازه ای ناراحت شده بود ، گفت

بلی ! بلی ! همه جای پخش میشه

لطفاً سوال خوده مطرح بسازین

مرد : شاهپور بچیم نان نخری ، که مادرت خریده

 *****

زن از شوهر پرسید : عزیزم چرا امروز بیشتر از روز های دیگر .. دوست دارم ، دوست دارم میگی ؟

شوهر : عزیزم بخاطری که امروز اول اپریل است

*****

یک روز بچه دوا دوان در داخل مسجد امد و به ملا نصرالدین گفت که ملا مادرم در اینجا نیامده به خانه رفتم مادرم نبود.. ملا نصرالیدن گفت ای بچیم!! ملا نصرالیدن و اینقدر طالع

 *****

یک زن پیر را که به حج میرفت از بیک اش بوتل شراب پیدا کردند . پولیس گفت بی بی حاجی این را چه میکنی ؟ جواب داد بچیم من خو پای درد هستم دور کعبه گشته نمیتو ا نم   دو پیک که بزنم باز کعبه خودش دور من میگردد

 *****

شاگرد نزد داكتر رفت

داكتر از او پرسيد خو بچيم چه تكليف دارى پسرم در كجا احساس ناراحتى مى كنى ؟

شاكرد گفت - داكتر صاحب در مكتب

 *****

تمساح به چوچه اش طرز شکار ادم ها را می اموخت ،

گفت وقتی کدام انسان را در دریا دیدی بسرعت بطرفش بیا و دور او

یک چرخ بزن و به چشمانش نگاه کن و دور برو ،

باز بسرعت بیا و دور او باز یک چرخ بزن و بچشمان او سیل کن و برو و

بار سوم بسرعت بیا و شکارش کن .

چوچه اش گفت نخیر من فکر میکنم وقت را نباید تلف کنم ، همان بار اول که امدم می خورمش .

تمساح بزرگ گفت : از من مشوره بود دادم ،

تو که آرزو داری با همه گو و کثافاتش بخوری بخور ، من حرفی ندارم .

 *****

جانو رفت پيش قاضي گفت اگر يك ادم را بكشم چند سال حبس ميشوم؟

قاضي - كي ره ميكشي؟

جانو. خشويم را

قاضي اگر از مره هم قتيش بكشي براحت ميگري

اطرافی نادیده صدا زد او زن کجاهستی بیا ،آمدم، توشک پرتو، پرده ها را پایین کو، بالشت بان، کمپل بیار داخل شو زیر کمپل....

زن میگه چی میکنی ؟، گفته چیزی نی سیل کوساعت شوبین دار خریدم

 *****

روزی دو نفر رفیق ها سینما رفته بودند و در قطار پیش روی شان شخصی بسیار با اب و تاب نشسته بود هنوز فلم شروع نشده بود دو رفیق ها خنده و مزاق داشتند یکی ان به رفیق دیگرش گفت این ادم پیش روی یک سیلی زده نتانی گفت چند می تی گفت صد افغانی گفت مره پیسه ته چپاق یک سیلی ده پس کله اش زد روی خوده دور داد همی چپات زدگی گفت او محمد گل تو هم امدی گفت او بیادر مه محمدگل نیستم وی گفت ببخشی باز رفیقش گفت اگر این بار زدی دوصد بگیر گفت مره پیسه ، دوصد گرفت یک چپات دیگر پلاق صدا کرد باز روی خود را دور داد به بسیار قهر باز برش گفت او محمد گل چرا خود پت می کنی گفت او برادر مه گفتم که مه محمدگل نیستم او گفت والله ببخشی گرفت سه صد افغانی را رفیقش ګفت: اگر این بار زدی چارصد بگیر گفت مره پیسه ته سیلی محکمی زدش روی خود را دور داد گفت او بی شرف مه محمد گل نیستم گفت اگه محمدگل نباشی حالی مه از پیش ات محمد گل جور می کنم

 *****

. جانوی گریانوک: جانو بغ می زد ، گریه می کردویک لحظه هم خاموش نمی شد، از روی تصادف زن همسایه از دیوار سرش را بلند نمود وبه مادر جانو که از گریه های پیاپی جانو پکوه شده بود ، سلام داد، جانو با دیدن زن همسایه خاموش شد واز گریه دست کشید. مادر جانو پس از علیک گفت : خوارک خوب شد ، که یک سلام کردی ، که جانو از دیدنت چپ شد واز گریه دست کشید. جانو به پاسخ مادرش گفت : مه خاموش نشدیم ، مانده گی خوده می گیرم.

*****

با معذرت از دوستان فکاهی نیست اما جالب است :كسي كه پول ميگيرد تا دروغ بگويد دلال است

 كسي كه دروغ ميگويد تا پول بگيرد گداست كسي كه پول ميگيرد تا راست و دروغ را تشخيص دهد قاضي است كسي كه پول ميگيرد تا راست را دروغ و دروغ را راست جلوه دهد وكيل است كسي كه جز راست چيزي نمي گويد بچه است كسي كه به خودش هم دروغ ميگويد متكبر و خود پسند است كسي كه دروغ خودش را باور ميكند ابله است كسي كه سخنان دروغش شيرين است شاعر است كسي كه علي رغم ميل باطني خود دروغ ميگويد زن و شوهر است كسي كه اصلأ دروغ نمي گويد مرده است كسي كه دروغ ميگويد و قسم هم ميخورد بازاري است كسي كه دروغ ميگويد و خودش هم نمي فهمد پر حرف است كسي كه مردم سخنان دروغ اورا راست ميپندارند سياست مدار است كسي كه سخنان راست اورا دروغ ميپندارند و به او ميخندند ديوانه است

جانوی انتقام گیر: جانو سی ساله شد وزن نیافت، پدرش برایش گفت : او بچه سی ساله شدی یک کسی ره پیدا کو ، که برت بگیریمش ! جانو گفت : مه همراه بی بی جانم عروسی می کنم. پدرش گفت ، او بچه ی خر زن در دنیا کم بود ، که مادر مره انتخاب کردی؟ جانو گفت : سر خودت هم آدم قحط بود ، که مادر مره زن گرفتی اینه مه هم انتقام می گیرم. مادر خودته می گیرم..

 

پدر کلان به نواسه خود میگه او بچه برو پت شو که پشت دروازه سر معلمت امده زنگ دروازه را می زند .به خیالم باز کدام گلی رابه اب دادی ? نواسه میگه برین شما پت شوین که مه در مکتب گفتیم که شما فوت کردین