جولا27جولای  1880 زمان جنگ تاریخی مردم افغانستان بر علیه نیروهای متجاوز انگلیسی است که به خاک افغانستان تجاوز کردند و در این جنگ تاریخی که به جنگ میوند معروف شده است، نیروهای این کشور شکست سنگینی را از مجاهدان افغان متحمل شدند. - جنگ میوند از معروف‌ترین جنگ‌های استقلال‌طلبانه مردم افغانستان علیه اشغالگران انگلیسی بود که در جریان دومین لشکرکشی نظامی آنها به افغانستان اتفاق افتاد. فرماندهی نیروهای افغان در این جنگ که در منطقه میوند شهر قندهار اتفاق افتاد بر عهده «سردار محمدایوب خان» فرزند «شیرعلی خان» بود. طبق اسناد تاریخی، نیروهای اشغالگر انگلیسی در این نبرد، شکست بسیار سنگینی را متحمل شدند و حدود 13 هزار نفر از نیروهای آنان در منطقه دشت میوند به دست نیروهای مجاهد افغان کشته شدند. برد میوند در بین مردم افغانستان از شهرت خاصی بر خوردار است، این حماسه تاریخی در بین مردم افغانستان از چنان شهرت و جایگاهی برخوردار است که آن را سمبل غیرت، شجاعت و مردانگی مردم افغانستان می‌دانند و اشعار و دوبیتی‌های فروانی در وصف حماسه‌های مجاهدان این نبرد تاریخی سروده‌اند. لندی‌ها مجموعه‌ای از ترانه‌های کوتاه است که اغلب توسط زنان و دختران افغان سروده شده است و در مجموعه‌ای که توسط محمد آصف فکرت منتشر شده است، هم متن پشتو این اشعار آمده است و هم ترجمه فارسی آن که بسیار خواندنی است: شمشیر به کف، تفنگ به گردن، جانان من ایستاد آهنگ غزای میوند دارد. دوشیزه گان افغان شادمان، جوانان گرم کارزار با انگلیس اند. ای جوانان! چکاچاک شمشیر را بلند کنید، سرزمین پدری را با خون گلگون نگه می‌داریم. با دشمن در آویز، پاره پاره شو! تا مرهم گلکون لبانم را بر زخمایت نهم. آشنای من سر فدای میهن کرد، کفنش تار گیسویم. کارزار نکنیم؟ چگونه؟ شیر از پستان بانوی افغان مکیده‌ایم. بر وطن غیور باش، شهید شو، تاریخ به ننگ ناموست فخر خواهد کرد. تو را به همه جهان نخواهم داد، میهن من! همانند تو را در هیج جا نمی بینم. افغانان یک تبارند، روز کارزار به همچشمی سر می‌بازند. خوشم آزاد بمیرم، زندگی در بردگی مباد. علم گلکون بر خاکم بر افرازید، شهید میهنم، به بهشت می‌روم. کابل، خدا آبادت بدارد، که پیوسته جوانان خوب سر فدایت کنند

 

استقلال 1919 چگونه رقم خورد؟

بعد از اینکه امان الله خان در سال ۱۹۱۹ میلادی زمام شاه افغانستان اعلام شد، آزادی و استقلال کشور را در صدر برنامه های کاری اش قرار داد.
شاه امان الله خان زمام حکومت را زمانی بدست گرفت که تحولات سیاسی و ایدئولوژیکی در سراسر قاره آسیا حکمفرما شده بود. نهضت آزادی خواهی و مشروطه خواهی در بیشتر کشورهای آسیا از جمله امپراتوری عثمانی (ترکیه امروزی) ایجاد شده بود که هدف آنها خارج شدن از وضعیت حکومت مطلقه به سوی یک حکومت مشروطه و نظام مند بود.
تحولات فکری در سطح منطقه بالای افکار و اندیشه شهروندان افغانستان نیز تاثیر گذاشته بود. جوانان از طریق نشریه سراج الاخبار سیاسی شده بودند و آنان نیز خواهان مشروطه خواهی و همچنان استقلال کامل کشور بودند.
امان الله خان یکی از شاهان مشروطه خواه و آزادی طلب بود. او از اغاز سلطنت موضوع استقلال افغانستان را در صدر برنامه های کاری اش قرار داد. امان الله خان زمانیکه در ۳ مارچ ۱۹۱۹ تاج شاهی را به سر می کرد، چنین اعلام نمود:
” به آن شرط این تاج و تخت را می پذیرم که شما با اندیشه ها و افکار من همکاری کنید. حکومت افغانستان باید از نگاه داخلی و خارجی کاملاً مستقل و آزاد باشد.”
امان الله خان در ۳ مارچ ۱۹۱۹ طی نامه ای به حکومت بریتانیا از مرگ امیر حبیب الله خان و استعفای نصرالله خان از قدرت به نفع خودش، اطلاع داد و ضمناً از بریتانیا خواست تا استقلال افغانستان را به رسمیت شناخته و عهد نامه های جدید میان افغانستان و بریتانیا امضاء شوند.
امان الله خان قبل از دریافت جواب نامه از سوی حکومت بریتانیا،در تلاش ایجاد روابط با دیگر کشورهای جهان شد و از آنها خواست تا استقلال افغانستان را به رسمیت بشناسند و با افغانستان توافقنامه های همکاری و بازرگانی عقد کنند.
امان الله خان برای جنگ سوم افغانستان-انگلیس آمادگی گرفته بود و به نیروهای نظامی افغانستان که در جنوب و شرق کشور مستقر بودند دستور داده بود تا برای مقابله با نظامیان انگلیسی آماده باشند.
موضوع استقلال افغانستان و جنگ سوم افغانستان-انگلیس از سوی بریتانیا کم اهمیت و خیلی کوچک جلوه داده شد، با وجودی که جنگ سوم افغانستان-انگلیس از جمله جنگهای بزرگ به شمار می رود که در آن بیش از ۱۶ میلیون پوند خسارات مالی به کشور بریتانیا وارد شد و حدوداً ۲۰۰۰ افراد نظامی آنها نیز در این جنگ هلاک شدند.
بعد از اینکه نیروی افغان در جنگ سوم پیروز شدند، امان الله خان استقلال رسمی افغانستان را اعلام کرد و این روز را که مطابق به ۲۸ اسد است رخصتی عمومی اعلان کرد و گفت: من خودم و مملکت خودم را از لحاظ داخلی و خارجی کاملاً مستقل و آزاد اعلام نمودم. به هیچ نیرویی به اندازه یک سر مو اجازه داده نمی شود که در امور داخلی و خارجی افغانستان مداخله نماید و اگر کسی به چنین امری اقدام کند، گردنش را با همین شمشیر خواهم زد.

نبرد یک زن با لشکربابُر:

دانشمند افغان دکتورحبیب الله تــژی، کتابی نوشته بنام «پشتانه» ، که اثری است تحقیقی مبتنی براسناد وشواهد کتبی و تحقیقات پژوهشگران داخلی و خارجی در باره پشتونها با نتیجه گیریهای علمی. این دانشمند به ملاحظه «تواریخ حافظ رحمت خانی» (تالیف پیر معظم شاه) مینویسد که: ملک حمزه یکی از مشران قبیله گگیان که با قبیله دلازاک دشمنی داشت، از دوآبه به کابل رفت و بابر را تشویق نمود تا بر قبایل مصب رود کابل حمله کند. بابر پیشنهاد ملک حمزه را پذیرفت و با لشکری به دوابۀ پیشاور رفت و بعد برمنطقۀ «کالی پت» که محل بود و باش طایفۀ عمرخیل دلازاکها بود حمله برد و تمام افراد نرینۀ دهات «داراپوری» و«شاه پوری» قبایل دلازاک را قتل عام کرد و مال ودارائی مردم آن دهات را غارت و چپاول نمود. تواریخ حافظ رحمت خانی دراین کشتارهای بابُر ازمقاومت وشجاعت یک زن دلیر افغان از قوم دلازک یادآوری میکند که یکی از بهترین روایت های تاریخی در بارۀ زنان افغان بشمار میرود.تواریخ ازجزئیات حیات این زن چنین میگوید: عبدارزاق عمرخیل دلزاک دختری داشت بنام «شاه بوری» ( در فارسی = شاه پری)، وقتی به سن بلوغ رسید، لباس مردانه می پوشد و با جوانان به هواخوری بیرون میرفت، اسپ سواری میکرد و تیر اندازی مینمود.او خوستگاران زیادی داشت مگر شوهر نمیگرفت، گوئی سپاه سالار دلزاکها بود. شاه بوری سرانجام با یکی از جوانان قبیله دلازاک بنام رستم عروسی نمود. بروایت تواریخ، هنگامی که لشکریان بابُر بر دهکده شابوری حمله کردند، شاه بوری به شوهرش گفت: باید ما جلو لشکر مغول را بگیریم! اما شوهرش که شجاعت ایستادگی را نداشت، بسخن شاه بوری گوش نداد. شاه بوری هم به تنهایی بجای شوهرش برچپرکت قرارگرفت واز داخل خانۀ کپری خود با سپاهیان بابر به جنگ پرداخت. هریک از سپاهیان بابر که میخواست از مقابل خانه او عبور کند، هدف تیر شاه بوری قرارمیگرفت ونقش زمین میشد. تیر او هرگز خطا نمیکرد و بدین سان شاه بوری تعداد زیادی از افراد بابر را زخمی واز صف محاربه خارج کرد. سرانجا سپاهیان که جرئت پیشروی را از دست داده بودند، فریاد زدند: همه جمع شوید! اینجا بلای عظیمی جای گرفته که عالمی را تباه ساخت. پس از آن سپاهیان از هرطرف بسوی خانه شاه بوری حمله کردند و با رها کردن تیرهای خود بدن لطیف او را سوراخ سوراخ کردند. سپس سپاهیان بدرون خانه رفتند تا ببینند که این چه کسی بوده که به چنین مقاومتی دست زده است؟ وقتی به خانۀ کپری شاه بوری داخل شدند، دیدند که بجز یک زن کسی دیگری درخانه نیست که بدنش با تیرهای بسیاری سوراخ سوراخ شده است وآخرین نفس هایش را میکشد. متعجب شدند وخبر به بابر بردند . بابر بزودی کس فرستاد که او را نکشید و زنده به نزدیک من آرید. اما تا این خبر به سپاهیان رسید، شاه بوری درگذشته بود. وقتی بابر از مرگ این زن شجاع مطلع شد، سخت متاثر گردید و افراد خود را ملامت کرد که چنین زنان را هیچکسی نمیکشد و باید تا پیش من می آوردید، گفتند او چنان تیر میزد که زره ما هم جلوش را گرفته نمیتوانست و ما فکر میکردیم که او باید یک مرد باشد و بنابرین کشته شد. پادشاه و تمام لشکریان از شجاعت آن زن درتعجب وحیرت فررفتند و او را آفرین میگفتند.از آن پس هر وقت که درحضور بابُر نام طایفۀ عمرخیل برده میشد، بابر از آنها تعریف میکرد وبخصوص از شجاعت شاه بوری توصیفها مینمود. — с Nafisa

شهامت ودرسی که داودخان به افغانها داد

: با یقین میتوانم بگویم که درمیان انقلابیون دو آتشه ودرمیان رهبران سیاسی چپ وراست ونیزقوماندانان جهادی افغان در سه دهه اخیر،هیچ یکی را نمیتوان سراغ داد که مرگ را در یک قدمی خود احساس کند ولی به دشمن تسلیم نشود. مگر داوودخان، این رهبرشجاع وپرغرورومصمم افغان برای ۲۰ ساعت تمام در برابر بمباران طیارات وغرش زهره ترقان وطاقت شکن طیارات میک ۲۱کودتا چیان، از ساعت ۱۲ ظهر۷ ثور تاساعت ۸ صبح فردای آن برسرپا ایستاد واز غرورش نکاست ودر آخرین دقایق حیاتش وقتی به او ابلاغ شد که اگر میخواهد زنده بماند،باید تسلیم شود، ولی او با شهامت وشجاعت کم نظیر افغانی گفت: "بجز خدا، هرگز به کمونیستان تسلیم نمی شوم." اگرچه جنرال امام الدین،(متهم به قتل داؤودخان) میگویدکه وقتی به داوود خان ابلاغ گردید که قدرت به حزب دموکراتیک خلق افغانستان انتقال یافته، تسلیم شود! مگرداود خان بدون آنکه حرفی برزبان آورد، با تفنگچه براو فیرکرد، ولی عقل سلیم چنین شهادتی را نمی پذیرد که داؤودخان هنگام فیر برامام الدین سخنی نگفته باشد.گیریم که داودخان بدون اظهار هیچ سخنی برامام الدین فیرهم کرده باشد، این خاموشی داؤودخان در برابر یک افسرکودتاچی (امام الدین) آیا به این معنی نیست که او، این افسرپائین رتبه را همطرازخود (به عنوان قوماندان اعلی اردوی افغانستان) نمی دیده است،و بنابرین براو فیرکرده تا لب فروببندد ودستور تسلیمی به وی ندهد؟ اینست که داؤودخان یک جمله دلنشین بیان کرده وآن گفتن "بغیر ازخدا،هرگز به دشمن تسلیم نمی شوم." میباشد که خواسته با این جمله این درس وطن پرستی را به فرزندان دلیروآگاه افغان بدهد که در برابر دشمن عقیده وایمان خود نبایستی زبون شد و نباید تسلیمی را بخاطر زنده ماندن در ذلت وخفت قبول نمود. این نخستین بارنبود که داؤودخان در برابردیکته زورمندان، شهامت وغرور ملی خود را تبارز داد، بلکه او آن شخصيت آزاده و وطن دوست و مغروری بود که ديکته رهبرخودخواه اتحادشوروی (بریژنف) را هم در امور داخلی کشورش نپدیرفت. بقول عبدالصمدغوث،در آخرين سفريکه او به مسکو انجام داد، باری بريژنف ضمن مذاکرات رسمی از روش حکومت داری داوودخان ، مبنی بر افزايش کارشناسان کشورهای عضو ناتو در افغانستان انتقاد کرده، اظهار نمود تا آنان را از افغانستان خارج نمايد. داؤودخان در جواب بریژنف گفت: «آنچه همين حالا بوسيله رهبر اتحاد شوروی گفته شد، هرگز مورد قبول افغانها قرار نخواهد گرفت. از نظر افغانها اين اظهارات دخالت صريح در امور داخلی افغانستان است. ما هرگز به شما اجازه نخواهيم داد که به ما ديکته کنيد که چگونه کشور خود را اداره کنيم و چه کسی را در افغانستان استخدام نمائيم. اينکه چگونه و در کجا کارشناسان خارجی را استخدام کنيم انحصاراً و کاملا حق دولت افغانستان خواهد ماند. افغانستان اگر لازم باشد، فقير خواهد ماند، اما در عمل و تصميم‌گيری خود آزادی خود را حفظ خواهد کرد. خلاصه داودخان از جمله آن شخصیت های شجاع و وطن پرست افغان است که می باید وی را درصف احمدشاه درانی ، وزیرفتح خان واعلیحضرت امان الله خان به حساب آورد.تلاش های وطن پرستانه وی برای اعتلا وترقی کشور چه در دوره صدارتش وچه پس از تاسیس نخستین جمهوریت درافغانستان ، جای هیچ شک وشبهه نیست واقدام مدبرانه وانقلابی اش درجهت آزادی زنان افغانستان از زندان چادری در۱۹۵۹، یکی از آن اقداماتی است که زنان کشور بایستی بیش از هرکس دیگری ازاو ممنون ومشکورباشند واو را حامی حقوق وآزادی های مدنی خود بدانند. توجه خاص داؤودخان به عصری ساختن اردوی ملی افغانستان وتعیین نام ها ورتبه ها ودرجات والقاب مختلف صاحب منصبان اردو از کارهای مهمی است که صاحب منصبان تحصیل کرده اردوی افغانستان بهتر از هرکسی دیگر آن را درک میکنند. داؤودخان شخصیتی وطن دوست بود که تعصب قومی ومذهبی نمی شناخت وآبادی وترقی افغانستان بزرگترین آرزوی او بود. هرخشتی که درگوشه یی از کشورمیگذاشت،برای عمران وابادی خانه مشترک افغانها می گذاشت. احداث شاهراه ها،اعمار بندهای آب،مراکز صحی وشفاخانه ها، پوهنتونها وپولی تخنیکها،ساختن میدان های هوائی بین المللی درکابل وقندهار، وشیندند هرات، اعماربندهای برق نغلو وماهی پر وبند درونته در ننگرها واحداث پروژه های انکشافی زراعت وآبیاری در هده وغازی آباد ننگرهار، هلمند و سرده غزنی، پروان وخان آباد وبندکوکچه، تاسیس شرکت قند بغلان وفابریکه روغن سپین زر درکندز ونساجی گلبهار و بگرامی و کارخانه کود و برق مزارشریف، فابریکه های پروسس میوه و پشیمینه بافی کندهار وتاسیس فابریکه نان پزی سیلوی مرکزی در کابل وقندهار، اعمارفابریکه خانه سازی درکابل وکارخانه سنگ رخام در لشکرگاه واز همه مهمتر تقویت اردوی ملی وتامین امنیت سرتاسری درکشور، از جمله های کارهای ماندگار حکومت این مرد وطن پرست است قطعه شعری زیبای از محترم (اسخاق ثنا ) در باره ازادی . چه خوش صداست به گوشم صدای ازآدی چــه روح نواز بود دایما ندای آزادی ز هر چه مخمل دیبا و فرش پرنیان و پـرند خوش است نرم و صفا بوریای آزادی چـه بهتر است تن و جان و مال و هستی ما اگــر رود بـــرود در بقـــــای آزادی ز هر چه خــوب جــهان است از برای بشر بود زیاده و افـــزون بهـــای آزادی خــوشــی نصیب به آن مــلــتی شود دایــم پرد به اوج فــزایش هــــمای آزادی همیشه حفــظ کــند خــاک مــا و ملــت ما ز هــر گــزند به دوران خدای آزادی 

موزیم ملی 

 انسانها از بدوپیدایش برای بقای خود برای خوردن ، نوشیدن ، پوشیدن ، و بودباش

اقدامات کرده و برای تمامی اینها افزار ، وسایل و لوازم را اماده کرده اند . همچنان انها آثار هنری ابتدایی ، تصاویر در سنگها، و بعضی اشیای سنگی ، فلزی ، خاکی و چوبی را ساختند . به همین ترتیب آهسته – آهسته صنعت رشد کرده و زنده گی انسان پیشرفت نمود . انسانها در حالت پیشرفت متوجه شدند تا نشانه های دستان نیاکان خود را محفوظ و در محل امن انرا نگهداری کنند که به همین لحاظ ضرورت مبرم برای ایجاد موزیم احساس گردید. موزیم ملی افغانستان در کابل، زمانی از ارزشمندترین گنجینه های منطقه به شمار می رفت. ۱۸ مه برابر با ۲۹ ثور روز جهانی موزیم است و همه ساله از این روز در کشورهای مختلف جهان تجلیل می شود. افغانستان نیز از کشورهایی است که موزیم ملی آن - تا قبل از جنگ های داخلی - از گنجینه های مهم منطقه به شمار می رفت. افغانستان که دارای نشانه های پنجاه هزار ساله انسان می باشد ، تا حال بسیاری از محلات تاریخی ان دست نا خورده باقی مانده و تعدادی زیادی از آثار قدیمی زیر زمین مانده است . مردمان از هزار سال به اینطرف آثار تاریخی افغانستان را می شناختند و مورد نمایش قرار می گرفت مثل آثار تاریخی بلخ، هرات، غور ، کندهار ، سمنگان ،غزنی ، هلمند و مجسمه های بودای 35 متری و 53 متری بامیان که از حدود دو هزار سال به اینطرف سیاحان خارجی و داخلی از ان دیدن می کرد موزیم ملی افغانستان که در سال 1297 هجری شمسی بنام عجایب خانه در باغ بالا ایجاد شده بود ، در اوایل بعضی از آثار کهنه حربی، پرچم های جهاد ، صنایع دستی ، نسخه های خطی قران کریم و تفاسیر و بعضی از کتب نادر در ان جمع اوری شده بود اما شش سال بعد این آثار از باغ بالا به ارگ منتقل گردید و تعدادی آثار دیگر نیز به ان اضافه شد . 25 عقرب سال هشم هجری شمسی1303 طی مراسمی وزیر معارف وقت فیض محمد خان و وزیر امور خارجه علامه محمود طرزی در مورد ارزش موزیم و فواید حفاظت آثار تاریخی بیانیه هائی ارایه کردند ، توسط اعلیحضرت غازی امان الله خان رسما" افتتاح شد و بزرگان وقت اشیای قیمتی را به موزیم تحفه دادند . در اولین قانون اساسی افغانستان که در زمان امان الله خان به تصویب رسید، یک ماده مفصل به حفریات و حفظ آثار تاریخی و تشکیل محلی برای نگهداری آثار تاریخی این کشور اختصاص داده شد. عضویت در یونسکو در دوره حکومت ظاهر شاه، افغانستان به عضویت سازمان علمی، آموزشی و فرهنگی ملل متحد - یونسکو - پذیرفته شد. با توجه به اینکه سرزمین افغانستان از نظر تاریخی مهم و دست نخورده باقی مانده بود، توجه کاوشگران کشورهای مختلف به سوی این کشور جلب شد. در این دوران، بعضی از آثار تاریخی موزیم ملی در فهرست آثار تاریخی یونسکو به ثبت رسید و گاوشگرانی از فرانسه، ایتالیا، آلمان و شوروی سابق، برای کشف آثار تاریخی افغانستان به این کشور سفر کردند. در زمان حکومت داوود خان و با کشف آثار تاریخی که هر روزه از دل خاک بیرون می آمد و به موزیم ملی در کابل منتقل می شد، این موزیم به یکی از گنجینه های مهم منطقه تبدیل شد. از ویژگی های مهم موزیم ملی افغانستان این بود که تمام آثار به نمایش گذاشته شده در آن از داخل خود این کشور کشف شده بود. آثار موزیم برجسته 

کاری های مرمرین بودایی، عاج های هندی، آثار سنگی متعلق به ماقبل تاریخ، برنزهای رومی، مسکوکات دوره های مختلف، مجسمه های قبل از میلاد، بخشی از آثار موزیم ملی را تشکیل می دادند. آثار تاریخی از دوران صدر اسلام نیز بخش دیگری از موزیم را شکل می داد که از مهم ترین این آثار می توان به قرآن کوفی به خط عثمان بن عفان خلیفه سوم اسلامی، آیاتی از قرآن به خط امام حسن و نیز به قرآن خط کوفی که در سال ۱۳۳۴ از "شهر غلغله" کشف شده بود اشاره کرد. آثار خطی شاعران بزرگ زبان فارسی دری نیز در موزیم کابل نگهداری می شد؛ هفت اورنگ عبدالرحمان جامی، هفت پیکر نظامی گنجوی، هشت بهشت و لیلی و مجنون امیر خسرو دهلوی، که همه این آثار در سال ۸۹۹ هجری کتابت و تذهیب شده بودند بخشی از آثار ادبی موزه را شکل می دادند. بوستان سعدی به خط میرعماد خطاط معروف عصر تیموری، دیوان میرزا عبدالقادر بیدل که از طرف امیر بخارا به پادشاه افغانستان، امیر حبیب الله اهدا شده بود، دیوان حافظ به خط میر محمد محسن که برای سلطان حسن بایقرا نوشته شده بود و چند اثر مهم دیگر نیز از جمله آثار بخش ادبی و هنری موزیم بود. از مهم ترین آثار هنری دیگر موزیم ملی افغانستان نیز می توان به آثار مینیاتوری از استاد کمال الدین بهزاد اشاره کرد. با توجه به کثرت آثار کشف شده، علاوه بر کابل در شهرهای هرات، میمنه، غزنی، بلخ و قندهار نیز چند موزیم بوجود آمد که موزیم هرات با بیش از ۴۰۰۰ اثر تاریخی بیشترین آثار را در خود جای داده بود. در سال هجری ش1336 موزیم با یونسکو قرارداد نموده ، و به نورم های جهانی تنظیم گردید و هم چنان بعضی آثار تاریخی موزیم به شکل جهانی ثبت گردید . در سال هجری شمسی 1353موزیم رشد بیشتری نمود و توجه خاص به ان معطوف شد . بعد از ایجاد موزیم در مناطق مختلف کشور حفاری فنی اغاز شد و آثار مختلف به موزیم کابل جمع اوری گردید و هم در بعضی از ولایات موزیم های منقول و غیر منقول ایجاد شد مانند: موزیم منقول و موزیم غیر منقول تپه سردار ولایت غزنی ، موزیم کندهار ، موزیم هرات ، موزیم میمنه ، موزیم بلخ ، موزیم غیر منقول بامیان ، موزیم غیر منقول هده ننگرهار و بعضی از موزیم های خورد و کوچک دیگر . در سالهای اخیر با حمایت یونسکو و با تلاش وزارت اطلاعات و فرهنگ افغانستان، تعداد زیادی از آثار غارت شده این کشور، از کشورهای اروپایی بازگردانده شده است و هنوز هم بسیاری از این آثار در موزیم های کشورهای اروپایی نگهداری می شود. با وجود همه این تلاش ها، موزيم ملی افغانستان در کابل، با اهمیت و ابهت گذشته خود و رونقی که پیش از جنگ داشت، فاصله بسیاری دارد. تصویری ارگ افغانستان

تاریخچه ارتش افغانستان در زمانی که در

افغانستان سلاح گرم وجود نداشت تشکیلات ارتش به سر لشکر و لشکر اعم از تیر زنان، نیزه بازان و شمشیر زنان، محافظین و غیره بود. تا دوره تیمورشاه درانی ارتش افغانستان ارتشی دفاعی و تعرضی بود. پس از شاه زمان، ارتش افغانستان یک ارتش دفاعی بوده است. در طول تاریخ افغانستان ارتش به شکل قومی و غیر منظم وجود داشته است که از آن برای دفاع از سرزمین کار گرفته می شده. برای بار اولین ارتش منظم قومی متشکل و منظم در قرن هجدهم توسط میرویس خان هوتک بوجود آمد. این ارتش تحت فرماندهی میرویس نیکه (۱۷۰۹-۱۷۱۵) در برابر اردوی بزرگ ایران جنگید. پس از میرویس خان پسر وی شاه محمود هوتکی (۱۷۱۵-۱۷۲۵) با ارتش ۲۸ هزار نفری خویش به گلنا آباد حمله نمود و بعد از تصرف اصفهان، ایران صحنه را در مقابل استعمارگران روس تنگ و تنگتر ساخت. در این ارتش فقط چند ضرب توپ‌های خفیف نوع ”زنبورک“، تجهیزات موثر و ثقیل جنگی را تشکیل می‌داد. ارتش منظم اولین ارتش منظم افغانستان با قطعات توپچی سواره و پیاده‌نظام در سالهای ۱۷۴۷ تا ۱۷۷۲ در زمان سلطنت احمد شاه درانی تشکیل شده است. احمد شاه سپه سالار و نظامی جسور در طول سال‌های حکمرانی نادر افشار مهارت جنگی را کسب نمود. اساس دولت با ثبات و متمرکز را با یک ارتش قوی در افغانستان گذاشت. سردار محمدجهان خان پوپل‌زهی سپهه سالار، آن را اداره می‌کرد. اردوی مستحکم احمد شاه درانی بعد از مرگ وی به پارچه‌های متعددی تقسیم شد و از طرف پسرانش در مقابل همدیگر در خانه جنگیها (جنگ‌های داخلی) کار گرفته شد. ارتش زمان «احمد شاه بابا» متشکل از یک ارتش دایمی و لشکری قومی بود که چندین بار بر هندوستان تاخت و پانی‌پات را فتح نمود. همین ارتش در زمان تیمورشاه درانی تا دوران شاه زمان پابرجا بود. در زمانیکه احمدشاه بابا به هندوستان چندین بار حمله نمود، انگلیسی‌ها در هندوستان مصروف تجارت بودند. پس از قرن ۱۶ که کشورهای اروپایی مصروف جهان گشایی بودند، انگلیسی‌ها در زمره ابرقدرت در اروپا بودند. آنها متوجه شدند که مسلمانان اداره هندوستان را در دست دارند و مسلمانان افغانستانی یگانه مرجع بودند که می‌توانست به سرعت مسلمانان هند را کمک نمایند. و این یک واقیعتی است که هندوستان همیشه از راه افغانستان مورد تهاجم قرار گرفته است. هندوها که در هندوستان اکثریت بودند علاقه داشتند تا بر کرسی قدرت بنشینند. این دو نکته برای هندوها و انگلیسی‌ها مورد توجه قرار گرفت. انگلیسی‌ها به طوایف هندوها کمک نمودند تا در هندوستان دولت مراتی را تشکیل دادند. در حقیقت این دولت به نفع افغانستانی‌ها بود زیرا چانس اشغال هند از طرف انگلیس خیلی کم بود. ولی احمدشاه بابا قوت دولت مراته را برهم شکست و هندوستان به یک کشور ضعیف تبدیل گردید. انگلیسی‌ها آهسته آهسته در صحنه سیاسی هند ظهور نمودند تا اینکه در زمان شاه زمان وارد صحنه با افغانستان شده در هند به پیشروی آغاز نمودند. دولت انگلیس برای اشغال هند به اهرم فشاری نیاز داشت تا در صورت پیشروی به هند از بر افغانستان فشار بیاورد که این اهرم فشار دولت ناصرالدین شاه قاجار گردید. در هر پیشروی انگلیس به هند قاجاریان به هرات و قندهار حمله می‌کردند. قشون ناچار بطرف هرات حرکت می‌کرد. وهکذا مداخلات انگلیس باعث بروز خانه جنگی‌ها شد. بدین ترتیب ارتش ضعیف شد و این تا حکومت شاه شجاع ادامه یافت و پس از کشته شدن شاه شجاع ارگ شاهی توسط انگلیسی‌ها تاراج شد و ارتش از بین رفت. الماس کوه نور در همین روز (۵/۴/۱۸۴۲) تاراج شد. دومین ارتش منظم افغانستان پارچه پارچه شدن ارتش احمدشاه نفاق و خانه جنگی‌ها باعث سقوط سلطنت سدوزاییها و دخالت و نفوذ بیگانه در کشور گردید و تا سلطنت امیر دوست محمد خان سبب افزایش هرج و مرج و ملوک الطوایفی شدن افغانستان شد، تا اینکه امیر دوست محمد خان در دوره دوم امارت خود (۱۸۰۴-۱۸۶۱) یک ارتش منظم را پایه‌گذاری نمود که تعداد آن از ۳۰ هزار نفر تجاوز نمی‌کرد و امیر از آن برای تحکیم قدرت و حفظ جان خود و خانواده خود کار می‌گرفت؛ به نوشته میرغلام‌محمد غبار در دوره امارت امیر شیرعلی خان اساس یک ارتش منظم و دایمی گذاشته شد که افراد آن تحت آموزش نظامی قرار گرفته با رخت نظامی ملبس گردیدند. این ارتش از دسپلین نظامی برخوردار گردید و دارای صفوف سه‌گانه پیاده، سواری و توپچی بود و در قشله تازه بنیاد قلعه شیر پور جابجا شد. به گواهی تاریخ ارتش افغانستان ”این ارتش مشتمل بود بر ۵۷ غند پیاده، ۲۰ غند سواره، ۲۶ بطریه کوهی، سواری و فیلی که مجموعاً ۵۰ هزار نفر در ان شامل بود به شکل دایمی استخدام گردیدند. متأسفانه شیرازه ارتش منظم امیر شیر علیخان به دلیل ضعف مزاج امیر که ناشی از وفات پسرش شهزاده و ولیعهد عبدالله قبل از سوق دادن به جهادی که علیه انگلیسی‌ها اعلان شده بود از هم پاشید و خود امیر ابتدا به تاشقرغان و بعداً به ترکستان رفت. و در مزارشریف وفات یافت. سومین ارتش افغانستان بعد از امارت امیر شیر علی خان، امیر عبدالرحمن خان برای تشکیل ارتش دایمی کمر بست و در بین دیگر امور دولتی هفته‌ای یک روز را برای امور لشکری تخصیص داده بود. به نقل از کتاب تاریخ ”افغانستان در پنج قرن اخیر“ تعداد ارتش امیر عبدالرحمن خان عبارت بود از: قوای پیاده ۸۰ هشتاد دسته، هر دسته ۷۰۰ نفر، جمعاً ۵۶۰۰۰ نفر قوای سواره ۴۰ چهل دسته، هر دسته ۴۰۰ نفر، جمعاً ۱۶۰۰۰ نفر قوای توپ خانه یکصد بطریه، هر بطریه ۱۰۰ نفر، جمعاً ۱۰۰۰۰ نفر نگهبانان دربار شاهی: پیاده چهار دسته، هر دسته ۱۰۰۰ نفر، جمعاً ۴۰۰۰ نفر سواره سه دسته، هر دسته ۸۰۰ نفر، جمعاً ۲۴۰۰ نفر جمعاً ارتش امیر عبدالرحمن خان متشکل از ۸۸۴۰۰ نفر بود. امیر مذکور برای انکشاف ارتش کارخانه ماشین خانه کابل را که دارای شعبات ریخته گری، توپ سازی، تفنگ سازی، باروت و تولید کارتوس سازی، اسلحه سرد و غیره بود بنیاد گذاری کرد. در زمان امیر حبیب‌الله خان ارتش افغانستان انکشافات خوبی نمود. در ضمن مدارس تاسیسات آموزشی ارتش را بنیاد گذاشت. از آن جمله مکتب حربیه برای اکمال کادرهای افسری ارتش در کابل تاسیس شد که بعدها به تعداد ۹۰۰ نفر در آن فنون نظامی را می‌آموختند. در زمان اعلیحضرت غازی امان‌الله خان به منظور تقویه ارتش افغانستان اسلحه جدید از آلمان، انگلستان، ایتالیا و بلجیم خریداری گردید که شامل تفنگ‌های ۱۲ تکه انگلیسی، تفنگ‌های ۱۲ تکه لوچک المانی برای پیاده و سواری، تفنگ‌های ۵ تکه ایتالیای برای پرسونل و مرتبات توپچی، تفنگ‌های پنج تکه بلجیمی برای ژاندارم و پولیس، توپهای ۶ پن، توپهای ۹ پن قاطری که (از روسیه خریداری شده بود)، توپهای ۱۰۵ ملی متری صحرا (۳۶ پن) که توسط شش راس اسپ کشیده می‌شد. دولت اطریش چهار ضرب توپ برای غازی امان‌الله خان بخشش کرده بود که در جنگ تل شرکت کرده بود. بعدها برای بار دوم سلاح جدید از راین میتال جرمنی و کارخانه سکودای چکوسلواکی ”توپ‌ها و تانک‌های سبک“ خریداری گردید. در زمان غازی امان‌الله یک قطعه نمونه نیز تشکیل شد، افسران و آموزگاران ترکی برای آموزش افسران افغانی استخدام شد، بعضی افسران برای کسب تحصیلات نظامی به ترکیه و کشورهای دیگر خارجی اعزام شدند، چند بال هواپیما و چند ضرب توپ دور برد خریداری گردید. اما آن طور باید، ارتش در زمان سلطنت غازی امان‌الله خان پیشرفتی ننمود. زیرا افغانستان یک کشور آزاد بود و هم انقلاب سوسیالستی در اتحاد شوروی مخالف مستعمره جویی بود. تصور نمی‌شد که انگلیس مداخله کند. ارتش افغانستان در این صده توانست در سه جنگ افغان وانگلیس موفق بدر آید و سرزمین خویش را از شر استعمارگران نجات داد و آزاد سازند. بعد از سقوط سلطنت غازی امان‌الله یک دوره اغتشاش در کشور بوجود آمد و این ارتش از بین رفت. قوای توپچی سال 1924

وارسيديم بجايی من و خاطر درعشق ... که

بود بلبل و پروانه نصيحت گرما مرد اجنبی و گمنام تاريخ معاصر افغانستان

داکتر محمد عبدالغنی خان داکتر عبدالغنی خان پسر مولوی عبدالصمدخان از مردمان جلالپور جتان گجرات مربوط علاقه پنجاب بود.

وی پس از ختم کالج در هند از طريق يک سکالر شيپ به لندن رفت. در هنگام سفر سردار نصرالله خان به لندن ، وی در ترجمانی خدمت شهزاده را نمود. سردار نصرالله خان بوی توصيه نمود تا به کابل بيايد. چند سال بعد ، قبل از آنکه مکتب حبيبيه افتتاح گردد به کابل آمد و بحيث مدير قلم مخصوص انگليسی عبدالرحمن خان و حبيب الله پسرش اجرای وظيفه نمود. وظايف ديگريکه در افغانستان در دوره های مختلف انجام داد : عضو مجلس قانونگذاری و مجلس مشاورت برای امان الله ، آمر دارالترجمه و تأليف ، آمرساختمان خدمات اجتماعی ، آمرسرطبيبان کابل . داکتر عبدالغنی و برادر بزرگش مولوی نجف علی خان ازجمله معلمين خصوصی امان الله خان بودند که بنام اتاليق و استاد امان الله خان ياد ميگرديدند. مکتب جبيبيه را نظر به خواهش حبيب الله خان ، حبيبيه نام گذاری نموده و عنوان کرد و به اينترتيب در سال 1903 معارف را در افغانستان بنياد گذاشته و تاسيس نمود. داکتر عبدالغنی خان خودش زمام امورمکتب را بدست گرفته و بحيث مدير و رهبر آن مقرر شد و درهيمن جريان ليسه دارالمعلمين هم با رهنمود و هدايت های وی پايه گذاری گرديد و در ضمن در سراسر کشور سفر نموده و درحدود سيزده مکتب ابتدائيه و متوسطه را هم در ولايات مختلف مملکت افتتاح کرد. اگر داکتر عبدالغنی خان را بانی معارف معاصرافغانستان خطاب کنيم ، بجاست و از بيان يک حقيقت دوری نگزيده ايم. او عضو جميعت مشروطه خواهان اول بود و در رأس يکی از حلقه ها بنام جان نثاران ملت قرار داشت. وی با مشروطه خواهان زندانی شد و 11 سال بعد در زمان امان الله خان از حبس رها گرديد. بعضی ها معتقد اند که رهبر و رئيس اين نهضت بوده است ، زيرا از اعضای جنبش چه آنهايی که اعدام شدند و چه کسانيکه زندانی شدند ، در هنگام بازداشت از ايشان تحت فقره عبدالغنی خان بازرسی و تحقيقات صورت می گرفت و سپس برای شان جزا تعيين ميگرديد. امان الله خان وی را بهمراهی والی علی احمد خان بحيث عضو هيئات مذاکره صلح و استقلال وطن به راولپندی فرستاد. انگليس ها او را يکی از مخالفين سرسخت و مزاهم اهداف خود می دانستند زيرا داکتر عبدالغنی خان بر مواد معاهدهً صلح بيشتر از ديگر اعضای هيئات از خواسته های افغانان حمايت و پشتيبانی نموده و با مرام های شوم بريتانيه مخالفت می ورزيد. چنانچه انگليس ها از درمکر و حيله پيش آمدند و با پيشنهاد های خصوصی ، وعده های مادی و مقامی هم نتوانستند داکتر غنی را از عزم راسخش برای استقلال افغانستان منصرف سازند. گرچه داکتر عبدالغنی خان و فاميلش رنج و درد زيادی را متحمل گرديده و قربانی استبداد امير حبيب الله شدند ، باآنهم وی افغانستان را مانند زادگاه خويش گرامی و دوست می داشت. او نه تنها برای استقلال افغانستان مبارزه ميکرد ، بلکه از همين طريق برای آزادی ، خود مختاری و استقلال هند نيز کوشان بود. داکتر عبدالغنی خان به افکار سيد جمال الدين افغانی ارزش بی حد قايل بوده و در خيلی موارد با وی هم نظر و هم عقيده بود. حبيب الله او را اعدام نکرد ولی خواست روحيه قوی مبارزش را بکُشد و به حبس ابد محکومش نمود تا در طول عمر خود مبتلا به شکنجه روحی و روانی باشد. پسرک يازده ساله وی بنام عبدالجبار را در همين جريان بشکل خيلی ناجوانمردانه با قطع و بريدن اعضای بدنش به قتل رسانيدند. قاتلين اين معصوم تا به امروز نا معلوم اند. اما برای اهل دانش ، آفتاب را نمی توان با دو انگشت پنهان کرد. داکتر عبدالغنی پس از اطلاع ازاين خبر دلخراش ، اميرحبيب الله را به زبان شعر از عقب پنجره های زندان فحش داد. داکتر عبدالغنی خان دراين شعر از استبداد و ستمگری دولت جبيب الله تنقيد نموده و عاملين قتل پسرش را سوال می کند که چرا در پايتخت و دارالسطنت حبيبی ، حلق پسرک معصومش را بريده و جام شهادت را بوی نوشاندند و کسی رد پی تحقيق اين جنايت نشد و هم از کسی در مورد قتل بيگناه پرسان و سوال نگردند. پس يقينا قاتل« اصغر يزيد» است که منظورش خود شاه يعنی حبيب الله می باشد. داستان قتل جبار شهيد بـــــگويم داستـــــــــان قتل جبار نمونه باشد اين مشتی ز خروار بگوش جان همی باشـــــد شنيدن بخــــــــون دل همی بايد نوشتن چو نقــــــش واقعه خامه طرازد زخونناب جگر شنـــگرف سازد شـــــــــنو اين قصهً درد دل من اگر داری تـــــــــو يارای شنيدن فلـــــــــک يارای سمع آن ندارد اگر بشنود ، چوباران خون ببارد به نفــــــس پايتخت اين واقعه شد بدارالسطنت اين حـــــــــادثه شد درآمد دزد و شحنـــــه بود بيدار درآمد گرگ و چوپان بود هشيار برهنه بود شمشــــــــير سياست کشيده بود هــــم چوب حکومت چرا تاراج شد جنــــــــس روانم فراق يوسفــــــــــم شد داغ جانم به خنجر حلق معصومش بريدند بسوی روی معصــومش نديدند نه ترسيدند کو هردم شهيد است يقينا قاتل اصـــــــغر يزيد است چرا فـــــرزند معصومم شب تار شهادت يافت از دست ستمـگار چرا نوشـــــانده شد جام شهادت چرا نگرفته شـد از کس شهادت مقبره اين پسرک بيگناه در نزد مردمان با احساس و مترقی آنزمان بحيث زيارت شهيد شناخته شد و در نواحی چمن حضوری در مرکز راه قرار دارد. در بين اهالی کابل بحيث زيارت ، مقدس و محترم است. اما هيچکس از تاريخچه آن نمی داند که اين شهيد کی بود ؟ او يگانه فرزند معصوم داکتر عبدالغنی خان بود که با زولانه و نامردانه شهيدش کردند تا نسلی از داکتر عبدالغنی باقی نماند. و بدينترتيب حبيب الله ، عبدالغنی را بد سزا داد و سرانجام خودش بتاريخ بيستم فبروری سال 1919 در کله گوش لغمان با فير تفنگچه توسط مرد ناشناس بشکل اسرار آميزی به قتل رسيد و راهی ملک عدم شد. داکتر عبدالغنی خان يک دوکتور چيره دست ، نويسنده ، شاعر ، تحلي گر و مترجم بود. وی در يکی از اشعارش ( فرياد مينای مسافر ) جنبش مشروطيت را بزبان شعر دری خيلی زيبا سروده است. وی دوجلد کتاب مهم به زبان انگليسی برشته تحرير درآورد. اولين اثرش بنام : A Review of the political Situation in Central Asia « نگاهی براوضاع سياسی آسيای ميانه » درسال 1920 چاپ اول آن به اتمام رسيد و بار ثانی در سال 1980 تجديد چاپ گرديد. ترجمه فارسی اين کتاب در برلين ، در دانشگاه همبولت ، سيمينار آسيای مرکزی زيرکار می باشد. کتاب دومی وی درسه جلدبنام : A Brief Political History of Afghanistan « خلاصه ای از تاريخ سياسی افغانستان » ترجمه فارسی کتاب فوق اگر درحوادث اخير تلف و مفقود نگرديده باشد هنوز هم در آرشيف وزارت خارجه افغانستان موجود و محفوظ است. تحقيق شود. همچنان در ايام زندان قرآن مجيد را ازعربی به انگليسی ترجمه نمود و اولين اقدام يک مترجم مسلمان می باشد که به همچو عمل دست زد. انگليس ها مانع چاپ و انتشار اين کتاب مقدس بودند. متاسفانه مؤرخين افغانی بنابر نقل القول و يا بيان اين شخص و آن شخص و بدون داشتن يک سند آشکار و مقنع در مورد داکترعبدالغنی خان ضد و نقيض نوشته اند. اما يگانه محرر کتاب جنبش مشروطيت در افغانستان محترم علامه عبدالحی حبيبی از حقايق چشم پوشی نه نموده وواقعيت های تاريخ آنزمان را آنچه در جنبش بوده است ، تا حدی عاری از تعصبات و ملی گرايی به سبک و شيوه خود شان بيان کرده اند. همچنان مرحوم عبدالهادی خان داوی در بيانات ، مصاحبه ها و خطابه های خويش در مورد جنبش مشروطيت ، نقش و کردار داکترعبدالغنی خانرا بحيث استاد محترم خود تذکر داده اند. بعدا روزنامه و نشرات دوران های مختلف موضوع ايشانرا چاپ و نشر کرده اند. درضمن سعی ميکنم تا تاريخچه ديگرمردان مبارزجنبش مشروطيت اول را سلسله وار خدمت تان تقديم دارم تاجنايات و خيانت های دوره استبداد حبيبی و قربانيان جنبش برهموطنان هويدا و برملا گردد ، زيرا جنبش مشروطيت اول سرچشمه همه نهضت های مترقی و روشنفکری کشور بعدی کشور بوده و در رشد تکامل سياسی و علمی رزمندگان آيندهً وطن نقش مهم و بارز داشت. قبل از اين در افغانستان ندرتا کسی ازمفهوم شاهی مشروطه ،جمهوری ، دموکراسی و يا مبارزه پارلمانی و حق خود اراديت ملت چيزی می دانست و همين جنبش اول بود که برای مبارزين تحريک دوم الهام و نويد بخشيد و مکتب حبيبيه بحيث يک کانون بزرگ معرفت بود. مؤرخين آلمانی ، انگليسی ، فرانسوی و حتی روسی از اهميت تاريخی داکتر عبدالغنی خان و برادرانش در معارف افغانستان و جنبش های استقلال طلبانه و مترقی کشور در کتب خويش تأئيد و تصديق می نمايند. در اسناد انتلجنت سرويس انگليس که اکنون از محرميت برآمده و در دسترس پژوهشگران قرار دارد ، در مورد داکتر عبدالغنی خان اسناد موجود است که وی را مرد خطرناک شماره يک ، مخالف و مزاهم منافع دولت استعماری شهنشاهی بريتانيه کبير درسرزمين هند و منطقه قلمداد کرده اند . انگليس ها از همان دوران اقامتش در انگليستان و ادامه تحصيلات عالی او در آنجا ، از وی کدام دل خوش نداشتند ؛ زيرا وی در جلسات محصلين ، کنفرانس های سياسی و علمی اشتراک می ورزيد و با محصلين جوان ترکيه عثمانی و ديگر آزادی خواهان ومترقيون سخنرانی های آتشين و نطق های انقلابی می نمود. همان بود که انگليس ها سکالرشيپی را که بوی داده بودند ، قطع کردند. درهمين زمان بود که سردار نصرالله خان عازم لندن گرديد و با داکتر عبدالغنی آشنا شد. وی در زمان اقامت شهزاده در بريتانيا ، مترجم خاصش بوده واو را در کارهايش رهنمايی می کرد. شهزاده با درک شخصيت آزادمنش وی ، ازقطع تحصيلاتش متأثر گرديده و حاضرشد از جانب دولت افغانستان تمام مخارج معياد متباقی تحصيلش را بپذيرد. او بعد از ختم تحصيل و اقامت 9 ساله در انگلستان در زمان عبدالرحمن خان برای تکميل مبارزات آيندهً خويش ، عازم وطن گرديد. قبل ازسفر بصوب افغانستان ، انگليس ها کوشش زياد نمودند تا با پيشنهاد های معاش بلند ، جاه و مقام او را از اهداف و مرام هايش منصرف سازند و درمستعمرهً هند بريتانوی از وی استفاده نمايند. اما او تمام خواستهای انگليس را پشت پا زده و در نهاد خود قسم خورد که نه تنها افغانستان را بلکه هند را نيز از سلطه آنها رهايی خواهد بخشيد. چنانچه بعدها ، آزادی خواهان هند چون گاندی وديگرمترقيون از انديشه های وی الهام می گرفتند. مقالات و مضامين او در اخبار ملی هند چاپ و نشر ميگرديد. حتی اين فعاليت ژورنالستی خويش را در درون زندان نيز ادامه داد و در جد و جهد خويش آرام نه نشست. هنگام سفرش از لندن تا کابل اشعار شيرين و پر نشاط سروده است که آن همه آرزوهای نيک و درد پنهان نهفته او را که سرشار از عشق وطن است ، بيان و ترسيم ميکند. مگروای برحال اين ملت که يکی از بهترين فرزندان مبارز خويش را ناشناخته و ناديده ميگيرد. داکتر عبدالغنی و يارانش قربانی استبداد دورهً حبيب الله بوده و از جمله قهرمانان ملی استقلال افغانستان محسوب ميشوند و نبايد خدمات برجسته اين دانشمند و متفکر بزرگ در جنبش مشروطيت ، معارف و استقلال افغانستان را فراموش کرد. مرحوم داکتر عبدالغنی 79 سال زندگی کرد ( 1864 ـ1943 ) و در خانه اجدادی ، مسکن آبايی خويش چشم از جهان پوشيد. روح وروانش شاد باشد .

معارف عصری در افغانستان

سلطنت امان الله خان و معارف عصری گسترش معارف در پایتخت: بزرگترین تحول و دگرگونی در معارف افغانستان با شروع پادشاهی امان الله خان آغاز یافت. شاه امان الله در واقع بنیان گذار رسمی و ترویج کنندۀ معارف عصری افغانستان است. در قانون اساسی دوران او در عنوان نظامنامۀ اساسی دولت در دلو سال 1303 خورشیدی برای نخستین بار در تاریخ معاصر کشور تعلیمات ابتدایی لازمی وضروری خوانده شد. در مادۀ 68 نظامنامه یا قانون اساسی کشور گفته شد:« رعیت او تابعان دافغانستان ته زده کول دابتدایی درجی دعلم لازم اوضروری دی. درجی اوساخونه دتعلیم په یوه خاصه نظامنامه کشی شکاره دی چه موافق اوسم له هغی سره زده کیژی.»( برای رعیا و اتباع افغانستان تعلیم درجۀ ابتدایی لازم و ضروری است. درجات و تفرعات آن در یک نظامنامۀ خاص تعیین یافته که برطبق آن عمل می شود. دردورۀ سلطنت امان الله خان بود که معارف و تعلیمات عصری به عنوان یک نیاز درجهت ترقی و انکشاف افغانستان مورد عنایت رسمی شاه و برخی از دولتمداران قرار گرفت. امان الله خان درسیمای معارف عصری و پیشرفته، سیمای افغانستان مترقی و نیرومند را می دید. به گفتۀ "لیون باکویر و پاولادا" پژوهشگر و نویسندۀ افغانستان شناس امریکایی:« در زمرۀ تمام برنامه های اجتماعی شاه امان الله، معارف مقام برجسته داشت. این هدف نه تنها از نقطۀ نظر علاقۀ شخصی وی بلکه از نگاه آیندۀ افغانستان نزدش اهمیت به سزایی داشت. این واقعیت را در اهمیت و افتخاری که برای نشان معارف قایل شده بود باید دید. نشان معارف از بلند ترین نشان های افتخارات آن وقت بود. مقام نشان معارف از نشان های نظامی و نشان های ملکی بلندتربود. با شروع سلطنت امان الله خان تماس و ارتباط با کشور های خارجی بمنظور انکشاف و پیشرفت در عرصۀ تعلیم و تربیۀ عصری با جهان خارج اتخاذ شد. تعدادی از جوانها برای تعلیم و تحصیل به کشورهای خارجی اعزام شدند. کتابخانه ای در کابل جهت ارتقای کیفیت تعلیم و تربیه ایجاد گردید. در عرصۀ فرهنگ و مطبوعات یک دگرگونی و تحول عظیم به میان آمد. نشریه های متعدد چاپی در پایتخت و ولایات کشور عرض وجود کردند. به نوشتۀ غلام محمد غبار مؤرخ کشور:«چند صد نفر طلبۀ افغانی در ممالک اتحاد شوروی، جرمنی، فرانسه، ایتالیا و ترکیه به حساب وزارت معارف مشغول تحصیل شد. وسال دیگر یک عده دختران افغانی در ترکیه به غرض تحصیل اعزام و فرستادن یک عده طلبۀ نظامی در انگلستان درنظر گرفته شد. بودجۀ معارف افغانستان نیز بعد ازبودجۀ وزارت حرب و وزارت دربار بدرجۀ سوم قرار گرفت. تعلیم و تربیت ازنظر انتظام درفضای آزاد عملی می گردید و تهدید وسرکوبی ازنظر سیاسی وجود نداشت. لهذا روحیۀ معلمین و متعلمات عالی و با نشاط بود. دولت درنظر گرفت که دوکتابخانۀ بزرگ در پایتخت تأسیس کند درحالیکه روشنفکران کابل توسط یک هیئت بیست نفری با اهدای کتب شخصی یک کتابخانۀ ملی درکابل تأسیس کرده بودند، و دولت با دادن عمارت و کتابخانۀ غنی و نفیس نایب السلطنه(به شمول نسخ قیمتدار خطی) باین کتابخانه ملی کمک شایانی نمود. همچنین دولت سینمایی درکابل و تیاتری درپغمان دایرکرد، وسیزده جریده و مجله به مصرف دولت درکابل و ولایات منتشرساخت ازقبیل: جریدۀ ارشادالنسوان در1922 که این جریدۀ هفته یی درهشت صفحه ازطرف زنان کابل به مدیریت و سرمحرری"الف.ری" و روح افزا خانم با معلومات آفاقی، ادب و تدبیر منزل و متفرقات نشر میگردید. جریدۀ اتحاد مشرقی-جلال آباد در 1921 به مدیریت برهان الدین خان کشککی ماه دوبار منتشر می گردید. روزنامه افغان به مدیریت میرزامحمدجعفرخان از 1922 خبرهای داخلی و خارجی را روزانه منتشر میساخت. مجلۀ معرف معارف(بعدها آئینۀ عرفان) از 1921 از وزارت معارف منتشر میگردید. . . . به تعمیم معارف عصری در میان کوچی ها نیز توجه گردید و برای تعلیم اطفال کوچی ها معلمینی توظیف شدند تا با کوچی ها سفر کنند. به رشد زبان پشتو توجه صورت گرفت و اداره ای بنام "مرکه دپشتو" در چارچوب وزارت معارف ایجاد شد. در سال 1923 نظامنامۀ مکاتب خانگی و سپس در سال 1926 نظامنامۀ معارف تدوین گردید و نظام معارف بر مبنای این نظام تنظیم یافت. همچنان نظامنامۀ نشان ها و مدال های معارف تصویب شد. سمبول مشروطه خواهان که کتاب، قلم، دوات و شمشیر در داخل خوشه های گندم بود، نشان و سمبول معارف تعین شد. این نشان ها برای معلمان و شاگردان لایق و شایستۀ مکاتب اعطا میگردید. در سال های اخیر سلطنت امان الله خان شروع سال تعلیمی، اول میزان تعین گردید و سال تعلیمی شامل ده ماه می شد. مکاتب در روزهای جمعه باز بود و روز تعطیل هفته از جمعه به پنجشنبه تغیر یافت. تدوین نظامنامه و لوایح در مورد معارف در دورۀ پادشاهی امان الله خان یکی از عوامل مهم و اثرگزار در رشد وانکشاف سریع معارف عصری بود. این قوانین و نظام نامه ها دولت را مکلف میساخت تا به توسعۀ معارف توجه کند. همچنان تدوین این قوانین زمینه و فرصت مساوی و برابر را برای تمام مردم بدون تبعیض مساعد میکرد؛ هرچند که ذهنیت ها و افکار عامه در بهره گیری از این فرصت برابر در مورد معارف متفاوت بود. تدریس مضامین عصری در مکاتب، نخست توسط معلمین هندی در سال 1920 آغاز یافت و سپس معلمین فرانسوی نیز به تدریس مضامین عصری پرداختند. مکتب امانیه در سال 1301(1922) تأسیس گردید. امان الله خان این مکتب را در آغاز تأسیس جهت کمک و تمویل به کشور فرانسه واگذار کرد. مدیر مکتب یک فرانسوی بود. برخی از معلمان نیز اتباع فرانسه بودند. تدریس و لوازم آموزش در مکتب رایگان انجام می شد. مصارف اعاشه و اباطه و سفر استادان فرانسوی را دولت افغانستان به عهده داشت. در آغاز از هر شاگرد شش روپیه فیس گرفته می شد و در بدل آن ماکولات و لباس برای شاگردان تهیه میگردید؛ ولی سپس شمولیت در مکتب برای شاگردان مجانی شد. تدریس زبان فرانسوی در گام نخست از صنف اول آغاز می شد اما سال های بعد شاگردان درس فرانسوی را از صنف سوم آغاز کردند. از زبان فرانسوی در مکتب عمدتاً جهت فراگیری مضامین ساینس استفاده می گردید. در سیستم درسی مکاتب از لحاظ زمان و مضامین درسی تغیرات ایجاد شد. ساعت درس هفته وار در مکتب امانیه در تابستان 27 ساعت ودر زمستان 24 ساعت تعین شد. دوران ابتدایی از 4 به 5 سال ازدیاد یافت. دوران متوسطه که بنام دورۀ رشدیه یاد می شد چهارسال و دوران ثانوی به نام دورۀ اعدادیه در سه سال باقی ماند. مکتب امانیه سپس در سال 1931 به مکتب استقلال تغیر نام یافت. در سال 1965 بنای ساختمان جدید لیسۀ استقلال توسط "ژورژ پومپیدو" صدراعظم فرانسه گذاشته شد و در سال 1974 به بهره برداری رسید. دراین سال لیسۀ مذکور 2383 شاگرد داشت که از سوی 31 معلم فرانسوی تعلیم و آموزش می دیدند.( یک سال بعد از لیسۀ امانیه یا استقلال، لیسۀ امانی که بعداً لیسۀ نجات نام گرفت تشکیل گردید. این لیسه از سوی آلمان ها کمک می شد و مدیر لیسه نیز یک نفر آلمانی بود. در ابتدا شاگردان برای شمولیت در این مکتب فیس می پرداختند اما بعداً پرداخت فیس از این مکتب نیز لغو گردید. در سال1305( 1927) لیسۀ غازی به کمک هندی ها تأسیس شد. در این لیسه انگلسی به حیث زبان خارجی تدریس می گردید. درسال 1922 دارالمعلمین دیگری درکابل تأسیس یافت که فارغان دوران ابتدایی مکاتب مرکزو ولایات بصورت لیلیه شامل دارالمعلمین مذکور شدند. در دوران سلطنت امان الله خان به انکشاف ورزش در مکاتب نیز توجه صورت گرفت. جمناستیک و قواعد جزو پروگرام رسمی معارف شد و بازیهای فتبال، تینیس، کرکت، جهش، پرتاب گلوله و دیسک در میان شاگردان رواج یافت. برای تشویق ورزشکاران جوایز معین شد و پس از سال 1922 تیم های ورزشی معارف و سایر گروپ های ورزشکار در روزهای جشن استقلال به نمایش و مسابقات ورزشی می پرداختند. تعمیم معارف در ولایات: یکی از بزرگترین گامی را که امان الله خان در عرصۀ معارف عصری برداشت، توسعه و تعمیم معارف درولایات افغانستان و مناطق خارج ازپایتخت بود. درحالیکه امیرحبیب الله پدر وی به عنوان بنیانگذار معارف عصری در کشور علی رغم اوضاع آرام و زمینۀ مساعد به ایجاد و تأسیس مکتب در ولایات نپرداخت. به نوشتۀ مؤلف افغانستان درمسیرتاریخ در طول سلطنت امان الله خان معارف با ایجاد صد ها مکتب به سرعت در پایتخت و ولایات گسترش یافت:«درپایتخت علاوه بر لیسۀ حبیبیه، لیسه های امان و امانی توسط پروفیسوران فرانسوی و جرمنی و استادان داخلی تأسیس گردید، مکاتب رشدی غازی، رشدیۀ استقلال، تلگراف، رسامی، نجاری، معماری، السنه، زراعت، دارالعلوم عربی، رشدیۀ مستورات، رشدیۀ جلال آباد، زراعت رشدیۀ قندهار، رشدیۀ هرات، دارالمعلمین هرات، رشدیۀ مزار شریف، رشدیۀ قطغن، مکتب پلیس، موزیک، قالین بافی، آرچتکت، تدبیر منزل زنانه، مکتب طبیه، مستورات، و بیشتر از 322 باب مکاتب ابتدائیه در تمام ولایت کشور باز شد. تعداد طلبۀ مکاتب ابتدایی تا 1927 به پنجاه و یک هزار نفر رسید. و در لیسه ها و مکاتب رشدی و مسلکی سه هزار نفر طلبه(شاگرد) تحصیل میکرد و این غیر از مدرسۀ نظامی بود. از سال 1923 تا 1927 ، 133 جلد(عنوان) کتاب درسی در تعداد 693575 ازطرف وزارت معارف طبع گردید و مطبعۀ معارف تأسیس شد در اولين جشن لیسه امانی ، صدراعظم محمدهاشم خان، وزير معارف، وزير خارجه و يک‌تعداد زيادی از روحانيون بلندرتبه شرکت کردند و از تعدادی از صنوف های درسی ديدار نمودند و از مضامین دينی امتحان گرفتند تا اطمینان حاصل شود که در اين مدرسه آموزش دين نیز صورت می‌گيرد.

پمګان ، پمقان ، بمقان و پغمان به

شهرک تفریحی شمال غرب کابل ګفته میشود. مردم بیشتر با نام پغمان آشنا هستند که نظر به هدایت شاه امان الله در سال ۱۳۰۰ هـ ش به ادارات مطبوعات و نشرات هدایت داد که در اسناد مطابق لهجه عوام پغمان نامګذار شود و از به کاربرد پمقان و پمګان جلوګیری شود پغمان بعد از سال ۱۲۹۷هـ ق = ۱۲۵۸ هـ ش =۱۸۹۷ م در عهد امیر عبدالرحمن خان به سرپرستی عبدالسبحان خان مهندس اساس ګذاری شد و برای خانواده سلطنتی حصص مختلف آن در نظر ګرفته شد .امیر حبیب الله خان هم به نوبه خویش برای اعمار این شهر کوچک که محل بودباش او بود بذل مساعی کرد. اما شاه امان الله بیشتر از همه کوشید تا این محل را که زادګاهش بود ، از دایره خانوده و سلطنت بیرون نموده برای استفاده عموم قرار بدهد بنا به احداث باغ و دره و تخت پغمان همت ګماشت. در ماه سنبله ۱۲۹۸ هـ ش اقدام به طرح باغ عمومی زد و با سایر باغ ها ها وجاده ها تا سال ۱۳۰۲ هـ ش تحت پوشش دولت اعمار ومزین ګردید . باغ عمومی در ایام جشن استقلال که هشت شبانه روز برای استفاده مردم کابل و اطراف کابل چراغان میګردید .خواننده ګان بالای تخت ها نشسته با دسته های ساز و آواز خوانی برای تماشا چیان هنرنمایی مینمودند. در این وقت نشر الصوت ( لودسپیکر) نیز وارد شده و درایام جشن استقلال به کار انداخته شد شنوندګان از آواز های بلند محفوظ میګردیدند. پادشاه دربین مردم بدون قیدوشرط و تشریفات وارد میشد و سخنرانی و احوالی مینمود.با وجودیکه اکثر مجالس دولتی و جرګه ها و پذیرایی از مهمانان دراین شهر انجام میشد اما هرګز دروازه آن به روی مردم بسته نبود . اهمیت و ارزش پغمان نه تنهانه به خاطر سرسبزی آن است بلکه این شهر نماد از استقلال و آزادی میباشد در روز ۲۸ اسد دراطراف منارها و طاق ظفر ګذاشتن اکلیل ګل درآن سال ها بیشتر مورد توجه مردم بود . تکت ادخال عید استقلال یک روپیه تعیین شده بود تا از پول آن برای مصارف جشن و مکتب (احسان امانیه) پغمان استفاده بعمل میامد. چون باغ و دره پغمان حیثیت باغ عمومی را ګرفت شاه امان الله مالیات باغ ها و اراضی زراعتی اهالی پغمان را مورد عفو قرار داد. اما بالاباغ و قصر پغمان در سمت غرب پغمان بنابرعلایق خاص شاه امان الله احداث ګردید این باغ از وجه شخصی ایشان آباد ګردید و برای مهمانان داخلی وخارجی مورد استفاده قرار ګرفت .جرګه روز پنجشنبه ماه سرطان ۱۳۰۳ هـ ش که متشکل از علما ، سادات ، مشایخ و وکلا در همین باغ افتتاح ګردید . و به نام خانه ملت و مهمانه ملت نامګذاری ګردید . از زیبایی های باغ عمومی و بالا باغ تا سی سال قبل بنام صحنه بهاری و کافی مهتاب و تیلیفون خانه در اختیار مردم بود . دره بیګتوت و تخت و بالاباغ همه برای شهریان کابل پر خاطره است شب های ګرم تابستان و میله های فامیل ها هنوز در خاطره ها است روابط و مناسبات بی آلایشانه مردم درآن روز ها و شب ها یقینا مردم مارا شاد مینمود. این کشور افغانستان است این عزت هر افغان است میهن صلح، جایگاه شمشیر هر فرزندش قهرمان است این کشور میهن همه است از بلوچ، از ازبکها از پشتون، هزاره‌ها از ترکمن و تاجیکها هم عرب و گوجرها پامیری، نورستانیها براهویی است و قزلباش هم ایماق و پشه‌ئیان این کشور همیشه تابان خواهد بود مثل آفتاب در آسمان کبود در سینهٔ آسیا مثل قلب جاویدان تصویر پغمان 1920 نام حق است ما را رهبر می‌گوییم الله اکبر، می‌گوییم الله اکبر

شاه ولی خان دروازی،

معرف استقلال افغانستان ولی خان دروازی وزیر خارجه، وزیر حربیه و نایب‌السلطنه غازی امان‌الله خان و یکی از آزادی‌خواهان واقعی کشور ما بود که در مبارزه علیه استبداد و استعمار انگلیس و کسب استقلال نقش مهم داشت. وی به عنوان سفیر سیار دولت مستقل امانی برای اولین بار روابط سیاسی افغانستان را با جهان به‌مثابه یک کشور مستقل و آزاد تامین نموده، به کشور‌های اروپایی، امریکایی و آسیایی سفر کرد تا هویت ملی، استقلال و آزادی افغانستان را به معرفی گیرد. شاه‌محمد ولی خان دروازی فرزند شاه ابوالفیض، یکی از خان‌های ولسوالی درواز بدخشان، در سال ۱۲۷۰ هجری شمسی تولد شد. دروازی با امان‌الله خان که شهزاده مترقی و پیشرو دربار بود، دوستی نزدیک را برقرار نمود که بیشتر بر هم‌فکری مترقی یکدیگر شان استوار بود. پسان‌ها این دوستی تاثیرات مثبتی بر اوضاع افغانستان داشت و دروازی تا چوبه دار به پیشواز این دوستی و افکارش رفت. شاه ولی دروازی جوان با محمود طرزی که نقش به سزایی در رشد افکار مشروطه‌خواهی داشت. در سال ۱۹۰۶ نخستین مجلس ۵۲ نفره موسسان جنبش مشروطه در منزل میر سید قاسم لغمانی واقع شوربازار شهر کابل دایر گردید، مشروطیت اول به رهبری مولوی سرور واصف زیر نام «جمعیت سری ملی» یا «نهضت جوانان افغان» شکل گرفت و دروازی جوان یکی از پرچم‌داران این جنبش بود. دروازی با دوراندیشی، ابتکار و حس وطن‌دوستی هم‌سان سایر یارانش با دید ملی و به دور از تعصبات قومی، مذهبی، سمتی، زبانی و منطقوی در پیروزی مشروطیت و کسب استقلال نقش بارز را بازی کرد. وی به منافع ملی نهایت ارج می‌نهاد و از خاینان ملی و استعمار انگلیس‌ نفرت داشت. به همین سبب درست به دستورغازی امان‌الله خان به جنگ استقلال در برابر امپراتوری انگلیس شتافت و آزادی را یکجا به ضرب شمشیر همراهانش و ملت افغانستان به ارمغان آوردند. پایان سلطنت امیر و عزیمت انگلیس توام با پیروزی مشروطه و کسب استقلال به قیادت امان‌الله خان بود. بناً اوج کار و تلاش مشروطه‌خواهان به هدف استحکام روابط با سایر کشورها از اولین گام‌هایی بود که در راس آن دروازی به حیث سفیر سیار آغاز نمود. بنا بر گزارش روزنامه «پراودا»، چاپ شوروی مورخ ١٧ اکتوبر ١٩١٩، به تاریخ ١٤ اکتوبر محمد ولی خان دروازی در مسکو با ولادیمیر ایلیچ لنین دیدار نموده، پیامی را از جانب شاه امان‌الله به دولت شوروی رسانید. لنین نماینده افغانستان را با این جملات استقبال نمود: «من بسیار خرسندم که در پایتخت سرخ دولت کارگران و دهقانان، نماینده ملت دوست افغانستان را که تحت ستم قرار داشته علیه ظلم امپریالیزم می‌جنگند، می‌بینم.» ولی خان دروازی از لنین درخواست نمود: «من به شما دست دوستی پیش نموده امید می‌برم که تمام شرق را کمک خواهید نمود که خود را از یوغ امپریالیزم اروپایی نجات دهد.» «به نادر خان بگوييد که اگر تو هزاران آدم مثل مرا بکشی بازهم روزی رسيدنيست ملت افغانستان ماهيت اصلی ترا خواهند شناخت و حساب خود را خواهند گرفت.» ولی خان دروازی در ضمن، ولی خان دروازی برای مدت دو سال به کشورهای مختلف جهت معرفی استقلال افغانستان و ایجاد روابط دپلوماتیک سفر نمود و در نتیجه چندین کشور از قبیل فرانسه، آلمان، ترکیه و ایتالیا سفارت‌خانه‌های شان را در افغانستان کشودند و افغانستان هم بدین شکل سفارت‌خانه‌اش را در این کشورها باز نمود. بر علاوه آن، آلمان یک مکتب پسران به نام «لیسه عالی امانی» و فرانسه دو مکتب پسران و دختران به نام‌های «مکتب امانیه» (بعدها پس از سقوط دولت امانی به استقلال تغییر نام کرد.) و «لیسه ملالی» را ساختند. ۴۰ تن از شاگردان بچه برای تحصیلات عالی به فرانسه و آلمان فرستاده شدند و تعدادی از دختران به ترکیه. جمعی از کارشناسان آلمانی، فرانسوی، ایتالوی و ترکی برای رشد و توسعه امور تعلیم و تربیه، باستان‌شناسی، صنعتی و نظامی به افغانستان آمدند که حتا امروز مردم افغانستان از پروژه‌های بنیادین آن زمان مستفید می‌گردند. پس از سفر دو ساله، دروازی به افغانستان برگشت و به جای محمود طرزی، سمت وزارت خارجه و بعدها وزارت حربیه (وزارت دفاع) را به عهده گرفت بعد از فروپاشی دولت امانی اکثریت روشنفکران مشروطیت دوم و کسانی که با شاه امان‌الله خان همکاری داشتند توسط حبیب‌الله کلکانی و پس از آن نادر شاه مورد تعقیب قرار گرفتند. در این میان نادر شاه با عقده‌گشایی بیشتر دگراندیشان و آزادی‌خواهان را جوخه جوخه به چوبه دار بست و یا در زندان‌های مخوف انداخت. محمد ولی خان دروازی نیز توسط نادر شاه در اوایل به ۸ سال زندان محکوم شد ولی کینه شاه فروکش نکرده و به توطئه رجوع کرد. نادر جلاد حتا چند تن از چاکرانش را گماشت که با اتهام دروغین علیه این انسان بزرگ شهادت دهند که با دولت حبیب‌الله کلکانی همکاری می‌کرد. غبار جریان محاکمه روشنفکران استقلال‌طلب و آزادی‌خواهان را از قول شاهدان عینی و خودش که نیز ناظر صحنه بود، چنین اشاره می‌کند. «اگرچه من يک نفر خارجی و درين مجلس سامع هستم و حق سخن زدن ندارم ، معهذا شما را متوجه می‌سازم که محمد ولی خان از رجال بزرگ و بين‌المللی افغانستان است که برای معرفی کردن استقلال آن در ممالک خارجه خدمات قيمتداری انجام داده است. بايد شما در رفتار و قضاوت نسبت به او محتاط باشيد و شخصيتش را در نظر بگيريد. تا کنون از طرف بسی آزادیخواهان (مطلبش از مبارزين هندوستان بود) تلگراف‌های متعددی راجع به اين شخصيت و حمايت او رسيده است...» (صفحه ۶۲، جلد دوم «افغانستان در مسیر تاریخ») و نیز از قول عبدالرحمن لودين، ریيس بلديه (شاروالی) کابل، در جریان محاکمه می‌گوید: «مضحکتر ازين محکمه در جهان نبوده است که برای محکوم کردن شخص مانند محمد ولی خان باتهام طرفداری از بچه سقا شهودی که عليه او آورده شده ، همه از دوستان و خدمتگاران بچه سقاؤ استند از روباه پرسيد که شاهد ادعايت کيست؟ در جواب دم خود را جنباند و گفت اينست شاهد من...» (صفحه ۶۴، جلد دوم «افغانستان در مسیر تاریخ») آنانی که صادقانه به میهن و مردم ما وفادار بوده و در راه رسیدن به فردای بهتر رزمیدند، در طول تاریخ توسط دولت‌های خونریز با حمایت باداران خارجی شان به جوخه‌های دار سپرده شده تا برای حکام خاین زمینه غارتگری‌ها و جنایت‌آفرینی‌های بیشتر مهیا گردد. اما کور خوانده‌اند، تا روزی که استبداد و ستم حکمفرماست: دروازی‌ها، چرخی‌ها، واصف‌ها، جویاها، عبدالخالق‌ها، کمال‌ها، لودین‌ها، محمودی‌ها، یاری‌ها و هزاران گمنام دیگر همدوش زمانه با روحیه رزمندگی، جاودانه خواهند درخشید و جلادان آغشته به هزار و یک خیانت را با نفرت بی‌پایان به زباله‌دان خواهند سپرد. محمد ولی خان دروازی در سن ۴۲ سالگی به تاریخ ۲۴ سنبله ۱۳۱۲ با جمعی از همرزمانش به دار آویخته شد و جاودانه گشت. در‌حالی‌که دولت افغانستان گورهای جنایت‌کاران را می‌آراید، آرامگاه این مبارز بزرگ در قول آبچکان همسان آرامگاه صدها مبارزه راستین به‌صورت مخروبه موجود است. «به نادر خان بگوييد که اگر تو هزاران آدم مثل مرا بکشی بازهم روزی رسيدنيست ملت افغانستان ماهيت اصلی ترا خواهند شناخت و حساب خود را خواهند گرفت.» ولی خان دروازی روح شهدای راه آزادی شاد . امان‌الله خان (چپ) مصروف آموختن زبان فرانسوی با محمد ولی خان دروازی (راست)

غازى ميرزمان خان کنرى خارچشم انگليس ها بود

مير زمان‌خان کنرى فرزند حاجى گل‌روز خان فرزند محمدعمر خان فرزند محمداکرم خان در سال ١٢٤٨ خورشیدی (١٨٦٩ ميلادى) در قريه لمټک کنرها به‌دنيا آمد محمداکرم خان يکى از متنفذين و سران قومى منطقه کوټ سپين‌غر (سفيدکوه شرقى) بود که به اثر اختلافات قومى و جنگ‌هاى قبيله‌یى زادگاه‌اش را در "تيرا" ترک گفته و در منطقه "لمټک" کنرها مسکن گزيد مير زمان‌خان کنرى، یکی از مبارزان ضد استعماری و سرلشکر و فاتح جبهه چهارم استقلال افغانستان (جبهه اسمار، ارنوی، چترال و دوکلام) و از نزیک‌ترین دوستان و حامیان اعلیحضرت غازی امان‌الله‌خان بود که میر غلام‌محمد غبار از وی در شمار رهبران جهاد ولایات ننگرهار، لغمان و کنر برای استرداد استقلال افغانستان یاد می‌کند شهزادۀ جوان امان الله خان مرکز و جميعت ديگرى مستقل از مرکز معين السلطنه تاسيس کردهGhazi Mir Zaman Khanبود و به جلب جوانان و روشنفکران ميپرداخت و باساس معرفت قبلى که در دارالنشا سلطنت با شهزادۀ جوان حاصل شده بود، باين جميعت پيوست و مدتى منشى اين جميعت بود. درينوقت محمد زمانخان [ منظور ميرزمان خان است- زمانى ]، يکتن از خوانين با نفوذ کنردر کابل توقيف بود". در رابطه با زندانى شدن ميرزمان خان کنرى در دوران سلطنت امير حبيب الله خان بايد گفت که در آن دوران مشروطه خواهان و آزادى طلبان افغان در گروپ هاى متعدد مانند انجمن سراج الاخبار، مجلس جان نثاران اسلام، جميعت سرى ملى و انجمن سرى جوانان افغان جمع شده بودند. البته ميرزمانخان کنرى از جملۀ آزاديخواهانى بود که مانند آزاديخواهان و ديموکراتان انفرادى ديگر با مشروطه خواهان دربار و آنانى که بدور تاسيسات فرهنگى چون مکتب حبيبيه جمع شده بودند، ارتباطى نداشت . مير زمان خان با دشمنى فطرى که با استعمار انگليس داشت، از آوان جوانى با مبارزان آزادى طلب و افغانان رزمنده سرحد آزادکه عليه انگليس ها قيام و اعلان جهاد نموده بودند، روابط نزديک برقرار نمود و در پيکار معروف ضد انگليسى سال ١٩٠٨ ميلادى که در تاريخ بنام "سره غزا" ثبت شده است، بحيث يکى از سران مبارزين ضد انگليس شرکت نمود و نامش در افغانستان و صوبه [ايالت] سرحد وِرد زبان ها گشت . همين شهرت و دشمنى با انگليس ها باعث شد تا با شهزاده جوان "امان الله خان" (عين الدوله) آشنا شود، آشنايى که با گذشت زمان و آزمون هاى متعدد به دوستى عميقى تبديل شد و تا آخر عمرشان ادامه داشت اسناد رسمى انگليس گواهى ميدهد ک نائب السلطنۀ هند بريتانوى"لاردمينتو" در رابطه با قيام ١٩٠٨ مهمندبه امير حبيب الله خان اطلاع داده و خواست تا جنگجويان مسلحى را که از قلمرو افغانستان آمده و در جنگ اشتراک دارند، فورآ برگرداند و در آينده هم از آمدن ايشان جلوگيرى کند. امير حبيب الله خان با گرفتن پيغام مؤرخ ٢٤ اپريل در جوابيۀ تاريخ ٥ مى به او اطمينان داد که به مامورينش احکام جدى صادر کرده تا شديدا از عبور افراد از سرحد جلوگيرى کنند، اگر چه اين کار نسبت موجوديت راه هاى ناشناخته شدۀ متعدد بصورت قطعى امکان پذير نيست . امير همزمان بافرستادن اين نامه ملاها و روحانيون را ازمنطقۀ مهمند و افريدى احضار کرد و برايشان در محضر عام اعلام نمود که با همکارى ايشان در مبارزات مردم مهمند مخالف است . امير همچنان کسانى را که درين جنگ اشتراک نموده بودند به کابل فرستاده تحت مراقبت قرارداد . از همين جاست که گذشتن مکرر ميرزمان خان از خط ديورند و شرکتش در حملات مسلحانه بر قواى انگليس سبب شد تا تحت مراقبت و پيگرد حکومت امير حبيب الله خان قرار گيرد و به بهانه و دسيسه اى بازداشت و روانه زندان شود. وى بعد از سپرى نمودن يکسال به ضمانت آزاد شدو به کنرها برگشت، ولى ديرى نگذشته بودکه دوباره بازداشت و روانه زندان شيرپور گشت. ميرزمان خان کنرى اينبار تا کشته شدن امير حبيب الله خان در زمستان سال ١٩١٩ براى مدت تقريبا پنج سال در زندان بسر برد قابل ياد آوريست که بعد از مرگ امير حبيب الله خان، به تخت نشينى آزادى خواه و تحول طلب بزرگ، امان الله خان، که انگليس ها او را خوش نداشتند و تائيد نميکردند، از يک سو وحصول استقلال افغانستان از سوى ديگر براى انگليس ها شوک آور بود. در گذشته چنين اتفاقى براى مارش کردن قواى انگليسى به افغانستان بهانه هاى کافى بدست ميداد. اما حال حالات تغير نموده بود و انگليس ها مجبور شدند به حربه هاى ديگرى متوسل شوند، و در پى تعويض غازى امان الله خان با شخصى که "برترى اتحاد با بريتانياى کبير" را درک کند، برايند. و اين شخص کسى جز سپه سالار محمد نادر خان نبود که از ديرگاه با انگليس ها زدوبند محرمانه داشت و سرانجام او را به کمک پول و اسلحه و به يارى جنگجويان قبايلى وزيرى هند بريتانوى به کابل آوردند غازى ميرزمان خان در معرکۀ استرداد استقلال افغانستان در١٩١٩ ميلادى بحيث سرلشکر و مسئول جبهه مؤفق چترال (جبهه اسمار، ارنوۍ، دوکلام و لمبربټ) و فتوحات و پیروزیهای آن علیه استعمار هند بريتانوی نقش بارز داشت . وى همچنان در سرکوبى شورش (سال ١٣٠٣/١٩٢٤) منگل نقش اساسى داشت و در خاموش ساختن بغاوت شينوار خدمات ارزنده و تاريخى اى انجام داد. البته توطئه ها و نقش انگليس ها در براه انداختن اين شورش ها پوشيده نبوده چون غازى ميرزمان خان یکی ازمبارزين سرسخت ضد استعمار انگليس و همچنان طرفدارجدی نهضت امانى و اعلیحضرت امان الله خان بود، طبيعيست که خار چشم انگليس ها تلقى شده و از توطئه هاى انگليس و عمال داخلى آن مصئون نبود. انگليس ها و عمال داخلى شان در رابطه با غازى ميرزمان خان کنرى نه تنها از توطئه های گوناگون کارگرفتند، بلکه از تلاش براى ايجاد اختلافات با سران قومى، ايجاد سئو تفاهم با غازى امان الله خان، کشتن آن ازاده مرد و فرزندانش، پيشکش امتيازات مادى و زمين در نزديکى هاى پشاور (در بدل وفادارى به انگليس ها)، بيرون کشيدن شان از کنر، نصب ساختن واحد شينوارى يا مستر ويد آستراليايى بحيث خان کنر و ترور شخصيت دريغ نکردند. بلاخره همين دشمنى با استعمار انگليس وخدمات ارزنده و مهم ميرزمان خان در راستای تحول و آوردن ثبات درطی دورۀ ده ساله امانى سبب شد تا در آخرين روز هاى حکومت غازى امان الله خان به اثر يک توطئۀ عمال انگليس جام شهادت بنوشد، و بازماندگان ایشان نیز از خورد تا بزرگ در دوره های بعدی به انواع مصائب و زجر ها از سيزده سال زندان گرفته تا ازدست دادن ۲۸ نفر از اعضای خانواده، محروم ساختن اطفال از درس و مکتب وهشت سال تبعیدو غيره گرفتار شوند. روح شهدای راه آزادی شاد باد .

رسم گذشت

رسم گذشت نماد از اتفاق و زمينه خوب برای جمع شدن مردم دور هم است تا از ارزش های ملی خود تجليل کنند. رسم گذشت به معنی رسم راه رفتن است و گذشتن از برابر مهمانان خاص و مردمی است که به تماشا آمده اند. "رسم گذشت نمايش قدرت يک ملت است و ارزش آن برای مردم اين است تا آنها دريابند که اردوی ملی ضامن امنيت و دفاع از کشور خود اند. به صورت عموم رسم گذشت مربوط به ارودوی يک کشور می شود، اما در جشن ها به صورت سمبوليک پوليس، دانش آموزان مکاتب، ورزشکاران و ... از برابر مردم می گذرند." اولين رسم گذشت در افغانستان در زمان امير شير علی خان برای قومانده دادن به ارودو استفاده شد. در زمان شاه امان اله برای اولين بار در ٢٨ اسد، در جشن استرداد استقلال سال ٩٨ ١٢ رسم گذشت در سرک مسجد عيدگاه اجرا شد. تاریخ بیست پنج آگست مصادف است به چهارم سنبله که ملت قهرمان افغان در دوره زعامت محمد ظاهرشاه شش روز اول ماۀ سنبله را در زیر آسمان نیلگون,جمن چراغان, کمپهای پرزرق و برق و آوازهای د لنشین هنرمندان و نوازند گان چیره دست کشور, رسم گذشت معارف و ده ها خوشیها و شادمانیهای دیگر جشن میگرفتند یعنی. بعد از اجرای مراسم رسم گذشت عسکری علیحضرت محمد ظاهر شاه با بیانیه رادیویی خود جشن را افتتاح و روز فرخنده استقلال را با فرستادن درود به ارواح شهدای راه حق و آزادی به کافه ملت قهرمان افغان تبریک و تهنیت میگفت بلی واقعآ ملت افغان در آن زمان که ملتهای مختلف جهان مترقی و پیشرفته در آتش جنگ میسوختند در زعامت شاۀ صلحدوت که خیر ملت فقیر و ناتوان افغان را بجز در صلح و آرامش در چیزی دیگری نمیدید با قبول غربت و بیچارگی ملت, آزادی کشور خود را مهمتر ازهمه دانسته و با حفظ بیطرفی مطلق با سربلندی استقلال و آزادی افغانستان عزیز را جشن میگرفت بسم الله الرحمن الرحیم. نطق ذات اشرف همایونی. در موقع جشن سال بیست پنج استقلال. بنام خدای توانا جشن بیت و پنجم وطن را افتتاح مینمایم و این روز فرخنده را که در سرنوشت وطن و حیات ملی افغانستان اهمیت بزرگ دارد بشما و کافه ملت عزیزم تبریک میگویم , آ نانیکه بیست پنج سال قبل به قربانگاۀ ملی با دلهای قوی شتافته و به بهای خون خود راه فلاح و رستگاری را برای هموطنان خویش کشوده اند روزگار خاطرۀ اوشان را به ابدیت سپرده است آنها فریضه خویش را انجام داده اند و با آزادی وظیفه بزرگتر را برای ما و شما به ودیعت گذاشته اند زندگانی در دنیای امروز محتاج سیع و مجاهدت است تنها آرزوها و احساسات ضامن خیر و فلاح نمیگردد هر رور در مقابل ما تکالیف فرایض تازه تولید میشود بایستی ایجابات عصر و زمان را در نظر گرفت و و خویشتن را برای زندگانی عصر و زمان آماده نمود جای مسرت است که در بین سالهای پرآشوب افغانستان حسب مرام و آرزوی ملت در صلح و آرامش امرار حیات مینماید و علایق دوستانه او با دول مجاور و دوست کماکان ادامه می یابد. غملآ در این جنگ خانمانسوز به اثبات رسانید که هواخواه صلح و هواخواهان اخوت ملل است و به یاری خدای متعال در اتخاذ و ادامه سیاست صلح خواهانه خویش آزاد و به دفاع آن بهرگونه فداکاری حاضر است امیدداریم که این سیاست فطری و ملی مملکت زمینه را جهت تشئید علایق دوستانه و حسن تفاهم با همسایگان بیشتر مساعد گردانیده نیات بهی خواهانه افغانستان را به همه ممالک دور و نزد یک توضیخ داده باشد در این روز فرخنده لازم میدانم مجددآ تبریکان و تهانی صمیمانه خود را بکافه ملت غزیز خویش محصوصآ صاحب منصبان و افرادی اردوی خود اظهار داریم در پایان اظهارات خویش به روان پاک تاجدار شهید و محصل آزادی افغانستان و همه شهدای راه آزادی دعانموده از بارگاۀ ایزدی سعادت و رستگاری جهان اسلام و صلح و آسایش عالم بشریت را استرحام مینمائم —

اسب تازي شده مجروح بزير پالان طوق زرين

همه در گردن خر مي بينم امير علي شير نوايي امير علي شير نوايي، متفكر بزرگ، شاعر، اديب و نويسنده چيره دست روزگار، مرد سياست، شخصيت معروف و شناخته شده جهاني به تاريخ نهم فبروري سال 1441 ميلادي مصادف با هفدهم رمضان المبارك سال 844 هجري قمري در هرات، در يك خانواده متدين و روشنفكر چشم به جهان گشود. علي شير نوايي در چهار سالگي تحصيلات ابتدايي خويش را آغاز و در ده سالگي شروع به شعر گويي كرد. علي شير نوايي به زبانهاي تركي و پارسي، اشعار و داستانهاي زيادي را به رشته تحرير در آورد. او در نبشته هايش توده ها را به نيكي، راستي، تقوا و آموزش و پرورش فرا خوانده است. يكي از آثار گرانقدر علي شير نوايي كليات خمسه وي است. او در آثار و اشعار تركي اش «نوايي» و در نبشته هاي خود به زبان پارسي «فاني» تخلص مي كرد. چون كه علي شير نوايي شاعر مبتكر و دانشمند مدبر و نويسنده و سياستمدار با تدبير بود و در عين حال برادر رضاعي سلطان حسين بايقرا بود، مورد اعتبار و اعتماد سلطان قرار گرفت و در پستهاي حساس دولتي ايفاي وظيفه نمود و به مقامهاي عالي نايل گرديد. امير علي شير نوايي نيز تلاشهاي پيگير و مساعي خستگي ناپذيري را جهت تقويت و استحكام حكومت سلطان حسين بايقرا به خرج داد و پيروزمندانه از آب درآمد. نوايي در آباداني و شكوفايي كشور نقش سازنده و عمده اي را بازي كرد. مكتبها، مدرسه ها، مساجد و بيمارستانها و پلها ايجاد نمود كه تعدادش از 370 تجاوز مي كرد. با در نظر داشت اين حقيقت مسلم و انكار ناپذير تاريخي علي شير نوايي در خراسان و تركستان از نظر ايجاد مراكز خيريه شخصيت كم نظير شناخته شده است. در اين خصوص و همچنين تجديد و احياي تمدن و فرهنگ اصيل ناب و انساني از نويسنده هاي بزرگ جهان و مورخان ممتاز چون دولت شاه سمرقندي و خواند مير و ديگران معلومات مستند و موثق به دست آورد. علي شير نوايي كتابهاي زيادي از خود به ارمغان گذاشته است كه مهمترين آن «خمسه» است كه حاوي 64000 بيت مي باشد. اين كليات اشعار مشتمل بر پنج مثنوي است. بخش اول خمسه را تحية الابرار تشكيل مي دهد كه بيشتر درباره اخلاق و تصوف اسلامي است و چهار بخش ديگر آن داستانها و افسانه هاي منظومي است كه به نامهاي فرهاد و شيرين، ليلي و مجنون، سد سكندري و سبعه سياره در دسترس علاقه مندان و خوانندگان گرامي قرار دارد كه به سبك امير خسرو دهلوي و نظامي گنجوي سروده شده و داراي مفهوم و محتوايي عالي است. اثر گرانبهاي ديگر نوايي كتاب خزاين المعاني اوست كه حاوي 55000 بيت مي باشد. همين گونه نوايي كتابي هم به زبان پارسي نگاشته است كه متجاوز از 12000 بيت را در بر مي گيرد. نوايي در اواخر عمر عزيزش كتاب «لسان الطير» را به رشته تحرير در آورد كه حاوي 7000 بيت مي باشد و در آن از سبك كتاب «منطق الطير» شيخ فريدالدين عطار پيروي گرديده است. همچنين علي شير نوايي كتاب محاكمه اللغتين، خمسه المتحيرين، محبوب القلوب، مجالس النفايس و غيره را نوشت كه از شهرت جهاني برخوردار است. علي شير نوايي بر زبانهاي عربي، اوزبكي و پارسي تسلط كامل داشت. به ويژه به زبانهاي اوزبكي و پارسي آثار گرانقدري از خود بر جاي گذاشته است كه بدين مناسبت به شاعر ذواللسانين شهرت يافته است. نوايي هميشه از اشخاص نيك، مخير، ساعي، كوشا و پركار قدرداني به عمل آورده و در تقويت و تشويق ايشان از هيچ نوع همكاري دريغ نورزيده است اما بر عكس از عناصر تنبل و بيكاره و بار دوش جامعه انتقاد نموده است. نوايي «ذواللسانين» با حافظ «لسان الغيب» در اين مورد همنوا به نظر مي رسد كه حافظ شيراز با انتقاد از اهل زمانه سروده بود: اسب تازي شده مجروح بزير پالان طوق زرين همه در گردن خر مي بينم علي شير نوايي شخصي كريم و بخشنده بود. از دانشمندان، فضلا و شاعران قدرداني به عمل مي آورد. پروفيسور براون او را به ماليناس سيلينوف رومي تشبيه كرده است، زيرا كه علما و دانشمندان دور و برش حلقه مي زدند. علي شير نوايي يكي از ارادتمندان خاص مولانا نورالدين عبدالرحمن جامي بود، جامي بيشتر نبشته هايش را به تقاضاي علي شير نوايي به رشته تحرير در آورده است. مولانا نورالدين عبدالرحمن جامي به سال 898 ها. مصادف با 1492 م. چشم از جهان فرو بست و علي شير نوايي مرثيه اي را به شكل تركيب بند نوشت كه مشتمل بر هفتاد شعر است. تركيب بند نوايي با شعر زير آغاز مي شود: هر دم از انجمن چرخ جفايي دگرست هر يك از انجم او داغ بلايي دگرست امير علي شير نوايي به زبانهاي تركي و پارسي كتابهاي زيادي نوشته است كه كتابهاي زير را مي توان از مهمترين آنها شمرد: 1ـ چهار ديوان غزليات مشتمل بر: الف ـ غرايب الصغر ب ـ نوادر الشباب ج ـ بدايع الوسط د ـ فوايد الكبر. 2 ـ خمسه كه مشتمل بر: تحية الابرار، فرهاد و شيرين، ليلي و مجنون، سد سكندري و سبعه سياره. 3 ـ مثنوي لسان الطير، 4 ـ تذكره مجالس النفائس، 5 ـ سراج المسلمين، 6 – اربعين منظوم، 7 ـ نظم الجواهر، 8 ـ محبوب القلوب، 9 ـ تاريخ انبيا 10 ـ تاريخ الملوك العجم، 11 ـ نسائم المحبه، 12 ـ رساله عروضيه، 13 – خمسة المتحيرين، 14 ـ محاكمة اللغتين، 15 ـ حالات پهلوان اسد، 16 ـ حالات سيد حسن اردشير، 17 ـ مفردات در فن معما، 18 ـ قصه شيخ صنعان، 19 ـ مناجات نامه، 20 ـ منشأت تركي، 21 ـ ديوان پارسي، 22 ـ منشأت پارسي، 23 ـ ميزان الاوزان، 24 ـ مكارم اخلاق. علي شير نوايي به سال 880 هجري مصادف با 1501 ميلادي پدرود حيات گفت 

داوي (پريشان) شاعر

،نويسنده، سياستمدار ومبارز راه استقلال داوي را بياد آوريم . عبدالهادي داوي راكه ازمشاهير وبزرگمر دان شعرو ادب وسياست جامعۀ ماست واز چهره هاي شناخته شدۀ عصر ما درمقابله ورزم با استعمار درراستاي كسب استقلال. عبدالهادي داوي پريشان بگوييم كه از آوان جواني بامشاهدۀ وضع جامعه وكشور درتلاش بهروزي وبهسازي افتاد . درجنبش مشروطه خواهي كشور سهيم شد وباقلم وآفرينش وعمل خويش يار وياور آزادي وآزاديخواهان گرديد . داوي كه مردسياست ومبارزه وآزاديخواهي بود نخستين درد را درناآگاهي مردم تشخيص داده بود ، واز آنرو پيوسته درتلاش بود تاهموطنانش با معارف ودانش همنواوهم آغوش گردند . روانشاد عبد الهادي داوي كه دربرخي سروده هايش پريشان تخلص نموده است ، فرزند عبدالاحد طبيب قندهاريست كه در ۱۴ جمادي الاول سال ۱۳۱۳ هجري. قمري برابر باسال ۱۲۷۴ هجري. شمسي درباغ عليمردان كابل ديده به جهان گشود . تحصيلات اش را درمدرسه موجودۀ آن زمان ، يعني درمدرسۀ حبيبيه تا درجه رشديه تكميل نمود زبان هاي اردو وتركي را آموخت وبه زبان هاي عربي وانگليسي نيز تا آنجا آشنايي پيد اكرد كه ميتوانست آثار ونوشته هاي را از آن زبانها ترجمه نمايد. باشعر وادب میهن خويش نيز آشنايي پيداكرد وبعنوان يك شاعر ونويسنده درجامعه آن روز گار تبارز نمود . داوي نخستين بار ، كار را درجريد ه سراج الاخبار آغاز نمود . درآن اداره بود كه به همراهي عبدالرحمن لودين ، بعنوان شاگردان وجوانان خبير وآگاه از محمود طرزي كسب فيض نمودند . گويند : محمود طرزي به اين دو جوان به خاطر لياقت وكياست شان زيادعلاقه داشت تاآنجا كه مي گفت : اين دوجوان دوشهبال من هستند . داوي ازهمان آغاز درشمار مشروطه خواهان پيوست كه به اين اساس او از فعال ترين اعضاي مشروطه خواهان دوم بود . دركنار محمود طرزي كه داوي از آن بهره مند گرديد ، عبدالهادي داوي را درسرخط نهضت ادبي وفكري كشور ، جا دهيم وبه شناسايي آريم . داوي باآنكه جوان پرشور ومشروطه خواه را ستين بود درسخن وصحبت بسيار متين وآرام بود ، گويي شور درو ن راميخواست آهسته وسنجيده وبامتانت بيرون ريزد وهمگان را درچنبرۀ آن قرار دهد . همان گونه هم بود چه داوي با اين شيوۀ خويش تاثير ژرف واستادانۀ بالاي جوانان كابل داشت . اين توانايي او از روايتي نيز پيداست كه در رابطه با داوي و هاشم خان صدراغظم آن روز گار تذکار ميدهند . ميدانيم كه داوي در دورۀ حكومت هاشم ۱۳ سال درزندان نگهداري شد . گويند روزي سيد احمد خان قندهاري مشاور صدارت به هاشم خان گفت : اگر يك فرقۀ منظم با توپ وتفنگ بدست اين آدم بي آزار يعني داوي بدهند، از استعمال آن قوه عاجز است پس چرا او را درزندان نگهداشته اند ؟ هاشم خان درجواب گفت : شما او رانمي شناسيد بااين قيافت آرام وصالح يك گپ او از يك گلولۀ توپ زياده تر موثر است . داوي مشروطه خود پرشوري بود وشخصيت خبيرسياسي . از همينجاست كه همراه باديگر مشروطه خواهان ، در آوان جنگ جهاني اول بفكر استفاده ازفرصت ميافتد وصداي استقلال خواهي خويش رارسا ورساترميسازند . درهمين رابطه است كه عبدالهادي داوي درشمارۀ ۱۲ سا ل ۶ سراج الاخبار ه ماه دلو ۱۲۹۵ شمسي برابر با ۲۵ جنوري ۱۹۱۷ منظومۀ بلبل گرفتار را به چاپ رساند وهمين منظومه درشمارۀ ۲۰ سال ششم ازطرف مولوي صالح محمد قندهاري به پشتو ترجمه ونشرگرديد ، كه نگراني شديد نماينده سياسي بريتانيارادركابل سبب شد . شب ۱۲ سرطان۱۲۹۷ جشن تولد امر حبيب الله بود همكار ودوست داوي بافيرتفنگچه اش برموتر امير خواست آن شب را ، شب مرگ اميرنيز بسازد ، ولي موفق نشد فرداي آن شب داوي نيز به آن مناسب به زندان كشيده شد . اين دورۀ حبس گرچه كوتاه مدت وبراي هفت ماه بود ، ولي بسيار پرآزار وهمراه باغل وزنجيرها بود . ميگويند يكي از ياران هم زنجيرداوي ميرياربيگ خان بدخشي بامشاهده اين وضع سروده بود: بندي يي رابس بود زولانه يي اين همه زنجيردرزنجيرچيست در۱۹ دلو ۱۲۹۷ برابر با ۲۰ فبروري ۱۹۱۹ يعني هفت ماه بعداز اين حادثه سؤقصد ، امير دركله گوش لغمان كشته شد امان الله خان به قدرت رسيد وزندانيان به شمول داوي ازحبس رها شدند پس از آن صميمانه با امان الله مصروف كارشدند كه ازاين دوره داوي وظايف مختلفي را بدوش داشت . نخستين وظيفه داوي پس از كسب استقلال سردبيري جريده نوبنياد امان افغان بود كه نخستين شماره آنرا در ۲۲حمل ۱۲۹۸ به چاپ رسانيد درسال ۱۲۹۹ داوي عضو هئيتي شد كه به رياست محمودطرزي درميسوري هند رفت . همينگونه وقتي نماينده هند بريتانوي دابس بكابل آمد از ۱۵ جدي ۱۲۹۹ الي عقرب ۱۳۰۰ داوي بازهم عضوهئيت مذاكره كننده بود . درسال ۱۳۰۰ مديرشعبه هند واروپا در وزارت خارجه مقرر گرديد ودر ۱۳۰۱ مستشاروزارت خارجه شد . درسال ۱۳۰۲ رياست هئيت سفارت فوق العاده به بخارا را بدوش گرفت ودرهمانسال بعنوان نخستين وزير مختارافغانستان درلند ن سفارت افغانستان را درلند ن افتتاح نمود . از سال ۱۳۰۵ تاسال ۱۳۰۷ وزيرتجارت شد . ازسال۱۳۰۸ تاسال ۱۳۱۱ وزيرمختارافغانستان د ربرلين بود در ۱۳۱۱ ازسفارت استعفا داد ، به كابل آمد عضو انجمن ادبي كابل شد وپس از آن از۱۳۱۲ الي ۲۵ قوس ۱۳۲۵ براي مدت ۱۳ سال در ارگ كابل به زندان افتيد . درسال ۱۳۲۷ سرمنشي دربارشاهي مقررگرديد ودر ۱۳۲۸ ازناحيۀ سبزوكيل شد ورياست دورۀ هفتم شورا رايافت . درسال ۱۳۳۲ سفير افغانستان درمصر شد وازسال ۱۳۳۳ الي ۱۳۳۸ سفيرافغانستان در اندونيزيا مقررگرديد ازسال ۱۳۳۸ ببعد رياست مجلس اعيان را داشت ،تا اينكه با پيري وضعف درخانه ودر ۲۷ اسد سال ۱۳۶۱ درحالي كه ۸۸ سال داشت جهان هستي را وداع گفت . از عبدالهادي داوي آثار چندي نيز برجامانده است كه ازاين شمار است زما رسول پاك : كه ترجمه پشتو ي كتاب اردو، پيغمبر اسلام تأليف عبدالمجيد قريشي است تجارت مابا س، س .ر. كه رساله بزبان دري درباره تجارت دومملكت است غياثيه كه كتابيست ازنظم پشتو. لالي ريخته: ترجمه منظوم اشعار اردوي دكتر اقبال بزبان دري كه جلد اول و دوم آن دركابل درسال ۱۳۵۵ شمسي طبع شده است. نغمات: مجموعه اشعارش گلخانه :مجموعۀ اشعار پريشان بامنتخبات اشعارشعراي ديگر رجال وطن : شرح احوال وآثار برخي ازمشاهير افغانستان زيستنامۀ: مشتمل برشرح حال خودش ،داوي پريشان بالاخره چشم ازجهان پوشيد،واما راه وشيوۀ آزاده گي وكارنامۀ استقلال ومشروطه خواهي اش رابرجاگذاشت وهمراه باآن مجموعۀ اشعار وآثارونگاشته هايش راكه باآنها هميشه حيات خواهدبود.

پروفیسور غلام محمد میمنه­گی

از رهبران و شخصیت های سترگ جنبش مشروطه خواهی و از ستاره­گان قدر اول آسمان هنر میهن عزیز ما افغانستان است. او از شخصیتهای درخشان چند بُعدی هنری، سیاسی، ادبی و اجتماعی تاریخ معاصر کشورما به شمار مآید. در سال (1301ق.) زمان امارت امیر عبدالرحمن از شهر میمنه قافله یک خانواده تبعیدی از جلو چشمان حیرت زده و متوحش مردم شهر، به فرمان آن امیر مستبد به سوی کابل راه افتاد. بزرگ این خانواده به نام عبدالباقی مینگباشی، که از بزرگان بانفوذ میمنه به شمار میرفت، به اتهام دست داشتن به اغتشاش مغضوب امیر قرار گرفته، محکوم به ترک دیار و کاشانه آبایی خود شده بود. در این قافله کودک خوردسالی نیز به اجبار محکوم به انجام این سفر در همراهی با خانواده اش بود. این کودک تبعیدی خردسال غلام محمد نام داشت. قافله تحت مراقبت شدید سپاهیان، با رنجها و اضطرابهای فراوان به کابل رسید و در محله باغ نواب جا به جا و نظربند شد. دیری نگذشت که عبدالباقی مینگباشی نظر به همان اتهام با شماری از نزدیکانش، به فرمان امیر مستبد به دست دژخیمانش کشته شد. غلام محمد خوردسال (متولد 1252ش.) همراه با مادرش "آیلر خانم" و سایر اعضای خانواده تمام دشواریها و حقارتهای تبعید و تلخیهای قتل پدر را گواه بود و با تمام وجود حس کرد. درست از همین زمان در وجود و افکارش کینه و ضدیت با استبداد، بیعدالتی و ستم آغاز به شکلگیری نمود. غلام محمد میمنه­گی از همان آوان كودكی و نوجوانی صاحب استعداد هنری در رسامی بود. چنان که او به خاطر گرفتن اجازۀ رفتن به زادگاهش عریضه یی را به امیر عبدالرحمن نوشته، با آن رسم گنجشکی را نیز ضمیمه ساخت. امیر با دیدن آن رسم، از استعداد غلام محمد نوجوان حیرت­زده شد و امر کرد تا در کوتی باغچۀ ارگ به نقاشی بپردازد و نیز نزد "جان گری"- كارمند سفارت انگلیس در كابل و طبیب خاصش شاگرد شود. بدین گونه، او مدتی تحت نظر داكتر «جان گری»- به عنوان نخستین استادش در فن نقاشی- به آموزش شیوه ها و رموز هنر رسامی و نقاشی با رنگهای آبی و روغنی پرداخت. او هنوز شانزده سالش بود كه در گسترۀ نقاشی شهرت به دست آورد. غلام محمد میمنه­گی در سال (1270 خورشیدی) مدتی را در مكاتب حبیبیه و حربیۀ وقت به تدریس هنر رسامی مشغول بود. زمانی که غلام محمدخان به عنوان رسام ماهر شناخته شد و دارای اندیشه های ترقی پسندی و آزادیخواهی نیرومندی بود، به زودی به شخصیت فعال سیاسی و اجتماعی مبدل گردید. به ویژه او هنگامی که در مکاتب حبیبیه و حربیه وقت به عنوان آموزگار مضمون رسم مشغول کار شد، با معلمین هندی و بعد با روشنفکران پیشگام مشروطه خواه آشنا گردید. بدین ترتیب، او راه نجات مردم و کشور را از استبداد و عقب مانده­گی دریافت. به این گونه، غلام محمدخان با شور و جدیت تمام وارد تشکیلات مخفی مشروطه خواهان به نام "جمعیت سری" شد. دیری نگذشت، او بنابر داشتن افکار تند ترقی پسندی، آزادیخواهی و ضد استبدادی خود از شمار ارکان هیئت رهبری آن جمعیت قرار گرفت. بُعد سیاسی غلام محمد میمنه­گی در رابطه به آزادیخواهی و جنبش مشروطه خواهی اول كشورما به عنوان یکی از رُخهای درخشان و تاریخی شخصیت او، از اهمیت ویژه­یی برخوردار است. پوهاند عبدالحی حبیبی در اثرش به نام «جنبش مشروطیت در افغانستان» در بارۀ غلام محمد میمنه­گی چنین می­نویسد: «او از خانوادۀ مشهور و متنفذ اوزبیك میمنه و یكی از اركان مشروطیت روشنفكران وقت بود كه هنرمندی و اندیشه وری و ترقیخواهی در مزاج او بهم آمیخته بود. غلام محمد میمنه­گی به سال 1299 غرض تحصیلات عالی به كشور آلمان فرستاده شد. او در مدت دو سال تحصیل در اكادمی صنایع نفیسۀ برلین آلمان بنابر داشتن استعداد فوق­العاده و عالی تمام رموز و شیوه های ظریف هنر رسامی، نقاشی، گرافیك وغیره را آموخت و چنان استعداد از خود تبارز داد كه در میان (400) تن از محصلان كشورهای مختلف مقام اول را حایز گردید. به غلام محمد میمنه­گی جایزۀ كاپ لاجورد، یك نشان مطلا و عنوان علمی برجستۀ «پروفیسوری» از سوی استادان آلمانی اعطا گردید و او با آن عنوان بزرگ و افتخارآمیز، دانش و هنر سرشار و با شور و شوق فراوان كار و خدمت به مردم و میهن عزیز، به سال (1301هجری) به وطن بازگشت و درست از همین لحظه به بعد به «پروفیسور» شهرت یافت. جریدۀ «امان افغان» راجع به این موفقیت پروفیسور با ترجمۀ خبری از جریدۀ آلمانی «سوسیال غرته فورودت» در بارۀ موصوف چنین نوشته بود: «... امان افغان این وطنخواه باهمت و صاحب حمیت را كه نام افغان و افغانان را روشن ساخت و در ممالك خارجه به سایۀ كوشش و جدیت خویش اسباب افتخار وطن و باعث روسفیدی اهالی آن گردید، به این موفقیت عالی و نایل گشتن به خطاب پروفیسری كه در تاریخ وطن به یادگار خواهد ماند، تبریك و تهانی میگوید ... مرحوم حبیبی مینویسد: «... و چون به كابل آمد، از او پذیرایی شایانی شد و مكتب صنایع نفیسه را تأسیس كرد. شاگردان هنرمند را پروراند و در رشتۀ هنری خود دارای مقام ارجمند استادی و آموزگاری بود. پروفیسور در حلقه های جوانان آزادیخواه و ترقی طلب تا ایام آخرین حیات، به حیث شخصیت ممتاز و مهربان و پرورنده باقی ماند.... پروفیسور در گستره نقاشی به سبکهای میناتوری، ریالیزم و کلاسیک کار کرده است. او به ویژه پس از سفر تحصیلی به اروپا به سبکهای غربی بیشتر نقاشی میکرده است. ولی به قول بسیاری از هنرشناسان و پژوهشگران کشور، او یک نقاش زبردست سبک کلاسیک بود. بُعد دیگر شخصیت پروفیسور مربوط به شعر و ادبیات است. او علاقمند به شعر و ادبیات بود و خود نیز استعداد شعرگویی داشت و با تخلص «مُصوِر» شعر می­سرود، ولی با دریغ، بنابر حوادث و ناملایمات روزگار سروده های پروفیسور را امروز در دست نداریم و تنها این چند بیت را كه نامبرده از آلمان به جواب نامۀ پسرش نوشته بود، در اینجا نقل می­كنیم: از آن روزی که از کابل سوی جرمن کمر بستم به خدمتگاری ملت ز دام عمر برجستم ز شادی نورچشم من به پیراهن نمی­گنجم بحمدالله رسیده نامه ات امروز در دستم تو از من خواستی بکسی برای رفتن مکتب الهی بهره­ور گردی، به چشم خویش، می­فرستم تو مكتب رو، سبق میخوان و مادر را تسلی كن كه من در خدمت اهل وطن سرشار و سرمستم برای خدمت ملت کنم من صنعتی حاصل به یوروپ استم جان پدر در فکر آن هستم برای دیدن روی تو ای نور دو چشم من که چشم از دیدن اسایش یوروپ فرو بستم اگر خواهد خدا روزی که بینم باز دیدارت به درگاه کریم او امید خویشتن بستم غنی گر نیستم، امــــا "مصوِر" بودنم بهــــتر كه نقش زر تجـــــلی می­كند پیوسته از شستم پروفیسور غلام محمد میمنه­گی در تمام فعالیت های سیاسی، اجتماعی و فرهنگی زمان خود اشتراک گسترده یی داشت. او عضو فعال رهبری مشروطه خواهان اول، عضو فعال جریدۀ سراج الاخبار، عضو انجمن معارف، عضو ادارۀ ترقی صنایع وطن، همکار نزدیک مطبعۀ دولتی، مطبعۀ حربی و مطبعۀ معارف بود و مهمتر اینکه او مؤسس نخستین مکتب صنایع نفیسۀ کشور در کابل بود. دیزاین تمام نشان های دولتی و افتخار، همچنان طرح و دیزاین تکت های پُستی توسط پروفیسور صورت می گرفت. او در این گستره ها آغازگر بود. پروفیسور افزون بر فعالیتهای عملی سیاسی، از طریق طرح و نقاشی انواع کارتونها و کاریکاتورها، نارسایی ها و بیعدالتی های اجتماعی را انتقاد می نمود. کارتونهایش در صفحات سراج الاخبار پیوسته به نشر می رسید. شاگردان زیادی از چشمه سار زلال هنر پروفیسور غلام محمد میمنه­گی سیراب شده، خود به عنوان اساتید گسترۀ هنر تصویری شناخته شدند. نقاشان چیره دستی، چون: استاد غوث الدین، استاد خیرمحمد یاری، استاد خیرمحمد عطایی، استاد کریم شاه خان، استاد محمد شاکر سامی از شاگردان اویند. پروفیسور غلام محمد میمنه­گی در 14 قوس (1314 هجری) به سن (62) ساله­گی در خانۀ شخصی ­اش در «باغ نواب» شهر كابل درگذشت و در حضیرۀ عاشقان و عارفان كابل به خاك سپرده شد. روحش شاد . کارهای پروفیسور در نقاشی به گونه روغنی، آبی، قلمی، نوک آهنی 

تاریخچه تینس درافغانستان تینس

ماننددیگر سپورت های عصری در سنوات (1911) الی (1912) در عهد سلطنت امیر حبیب الله خان در مکتب حبیبیه وحربیه ابتدا بواسطه معلمین هندی _ترکی وبعضی معلمین انگلیسی که بکابل امده بودند شروع شد ویکنفر کریم بخش هندی وداربی انگلیسی سیستم خوبتری تینس را در افغانستان رواج داده وساختمان میدان تینس را تنظیم نمود البته در آن زمان سردار عنایت الله خان نایب السلطنه شخصاً به انکشاف سپورت های عصری در مملکت ذوق داشت چنانچه شخصاً خودش باراول میدان های تینس رادر منزل خویش بنا نمود . از تینس بازان معروف آنزمان علی محمد وزیردربار ، شاه محمود ، هاشم خان ، سرداراحمد علی وبعضی اشخاص دیگر بودند. چنانچه علی محمد تا حدود سنوات (1924) الی (1925) شخصاً قهرمان تینس بود ودرین وقت میدان تینس در جلال آباد نیز ساخته شد. در عهد سلطنت اعلیحضرت امان الله اولین مسابقه تینس رسمی در جشن استقلال درسال (1924) دایرشد که درین مسابقات شاغلی علی محمد و مرحوم عبدالحمید و عبدالواحد که تازه از هندوستان برگشته بودند در پغمان مسابقه نمودند بعداً در عصر امانیه مسابقات تینس اغلباً در جشن ها دایر میشد که در بعضی مسابقات برادر بزرگ شاه سردار عنایت الله شرکت میکرد چنانچه ورزش تینس بعد از (1307) هجری مانند دیگر سپورت های عصری انکشاف نمود ومیدان های تینس در کوتی ستور وزارت خارجه ، وزارت تجارت ، بوستان سرای کابل ، ارگ شاهی و کلوپ عسکری ساخته شد واز همین جا بود که تینس بصورت میخانیکی به افغایستان رایج شد. ازتینس بازان معروف زمان اعلیحضرت محمد ظاهر شاه میتوان از عبدالرشید ، عبدالواحد ،علی محمد ، شاه محمود ، اسدالله سراج ، نور آقا مصاحب حضور ، عزیز سراج وشهاب الدین نام برد وبعد ازین تینس بشکل فعلی بکابل آمده رونق خوبتری گرفت که از تینس بازان آن وقت توریالی اعتمادی ، سلطانمحمود غازی ، وحید اعتمادی ، داکتر فاروق اعتمادی بودند. ورزش تینس رفته رفته ازطرف ریاست المپیک به رسمیت شناخته شد.وزارت معارف نیز درین راه گام برداشته در سال (1350) کلپ تینس را در شهرنو کابل احداث نموده یک تعداد جوانان را تحت تربیه گرفته و ضمناً در لشکرگاه ، جلال آباد ، هوتل سپین زرکندز میدان های تینس ساخته شده است و در این سال های اخیر تینس بازان افغانی به مسابقات جاکارتا ، تایلند ، مسابقات هندوستان ، پاکستان ، روسیه و ایران شرکت نمودند البته نتایج که بدست آمده و از همین نتایج فدراسیون بین المللی تینس : تینس افغانستان را به رسمیت شناخت و حق العضویت آن از طرف ریاست المپیک پرداخته میشود. نوشته توسط ذبیح الله شهزاد شاه محمود خان از جمله تینس بازان آنزمان تصویر سردار حبیب الله خان با زهره

 کی میدانست این پسر کوچک در یک مبارزه

قاطعانه با دستان خالی ولی باقلوب مملو از عشق و ایمان با رژیم استبدادی انگلیس آزادی و استقلالیت خودرا باجانبازی های جوانان میهن پرست خود،بدست آوردند. فرزندان فرزانه و نجیب کشور با عقیده راسخ و شعور آزادی خواهی، استقلالیت کشورخودرا با بهای خون شهیدان رای آزادی وطن بدست آورده که نقطه قابل عطف درصفحات تاریخ معاصر کشور بشمار میرود.این جوان مردان آزاده با یک ابرقدرت بزرگ و فاتح جنگ جهانی اول (بریتانیا)بخاطر استقرار استقلالیت،تمامیت ارضی و حفظ حیثیت ملی در تقابل قرارمیگرد که با نیرووعشق که در قلوب شان نهفته بودند،پرچم آزادی افغانستان عزیز را در احتزاز در آوردند. اعلامیه مفصل چاپی مرام و هدف خود را به مردم ابلاغ نموده که قسمت آن ذیلاً آمده است. «ای ملت معضم افغانستان! من هنگام شهادت پدر و کالت سلطنت را در کابل داشتم و اکنون به اصالت آن بارسنگین امانت را متوکلاً و معتصماً بالله به عهده گرفتم،وقتیکه ملت بزرگ من تاج شاهی را برسرمن نهاد،من عهد بستم که بایستی دولت افغانستان مانند سایر قدرت های مستقل جهان، در داخل و خارج کشور آزاد و مستقل باشد،ملت افغانستان در داخل کشور آزادی کامل داشته و از هرگونه تجاوز و ظلم محفوظ و مردم فقط باید مطیع قانون باشند و بس…» این اعلامیه مذکور چون مطابقت به خواست های دیرینه مردم داشت بیدرنگ مورد حمایت و استقبال گرم مردم (دهقانان،مالداران،تجار،کسبه کاران و روشنفکران) قرارگرفت. شاه جوان و متفکر با درک اوضاع چون میدانست که پدرمتوفا اش از حمایت قوی اردو برخورداربود،ایشان نیز خواست که حمایت این قشررا باخود داشته باشد،پس عاملین قتل پدرش را حدف قرارمیداد و شعار میداد که ایشان را به پنجه قانون خواهم سپرد،سپس معاش اردو را از 12 روپیه به 20 روپیه در هرماه ارتقاء داده توجه ایشان را بازیرکی خاص بخود جلب نمود همین بود که اردوی شصت هزار نفری افغانستان دلگرم وظایف خود گردیدند و پشتبانی خاص خود را از شاه جوان اعلام نمودند. گفتنیست وقتی شاه امان الله خان سخنی درمورد جهاد علیه انگلیسها ورد زبان کرد،حمایت تام مردم را باخود جلب نمود، اما قشر فیودال بدلیل سلب امتیازات شان برعلیه دولت قرارگرفتند ولی قشر روشنفکر که ملی میاندیشیدند و امتیازات مادی را فدای آزادی و استقلال کشورنموده بودند تااخیرین رمقه حیات با شاه جوان همکاری

 نظریات و عقاید شهید هاشم میوندوال

ما محتاج یک انقلاب کلتوری می باشیم «زندگی» یکبار دیگر از مدار های بخواب رفته سکوت گذشته و به مقام بیان حقایق تاریخی سنگر گرفته است، حقایقی که شاید شیرین برای کسانی و تلخ برای کسانی دیگر باشد. قصد ما براین است تا اندیشه ها و کارنامه های رهبران سیاسی و فعالین برجسته و مترقی افغانستان راکه عمر عزیز و جان های شیرین شانرا فدای وطن و مردم وطن کرده اند بدون در نظرداشت تعلقات سیاسی ، فکری وسازمانی شان ، انتشاردهد .در زمینه چشم براه کمک مورخین، پژوهشگران، محققین و خانواده های محترم پیشکسوتان و فعالین برجسته سیاسی افغانستان از نهضت مشروطیت تا امروز میباشیم. در این شماره به نشر اندیشه های شهید محمد هاشم میوندوال سیاستمداری پرداخته شده است که تا هنوز پردۀ ضخیمی از ابهام زندگی و مرگش را پوشانیده است.در زیر شما فشرده ای از خطوط فکری و کاری نامبرده را میخوانید ، مسلمآ برای تکمیل و دقیق تر شدن آن به کمک دوستان نیاز مندیم. ســـیا وش محمد هاشم میوندوال که در آغاز «پردیس» تخلص میکرد پسر حاجی عبدالحلیم در قوم دینار خیل و از باشندگان مقر است.در لیسه های غازی و حبیبیه آموزش دیده است پس فراغت در سال 1321 (1942 ع) از صنف دوازدهم در ریاست مستقل مطبوعات مقرر و بزودی به حیث مدیر جریده اتفاق اسلام هرات توظیف و در سال 1945 به حیث مدیر عمومی اداره دایره المعارف در مرکز ریاست مستقل مطبوعات تقرر یافت.در همان سال بحیث معاون ریاست مستقل مطبوعات پس از کوتاه مدتی بحیث مشاور مطبوعاتی اعلیحضرت محمد ظاهر شاه ارتقا یافت و یکسال بعد مجددآ بحیث رئیس مستقل مطبوعات توظیف شد. سپس بحیث معین سیاسی در وزارت خارجه و بعدآ بحیث سفیر کبیر و نماینده فوق العاده دولت افغانستان در دولت اسلامی پاکستان تعین گردید و بعد از مدتی بحیث سفیر کبیر و نماینده فوق العاده افغانستان در لندن و از آنجا بحیث سفیر کبیر و نماینده فوق العاده دولت افغانستان در ایالات متحده امریکا مقرر شد، پس از مدتی مجددآ بحیث سفیر و نماینده فوق العاده افغانستان در جمهوری اسلامی پاکستان مقرر گردید. در سال 1964 در حکومت دوره انتقالی دکتور محمد یوسف بحیث وزیر مطبوعات مقرر گردید. در سال 1965 وقتیکه داکتر محمد یوسف از کرسی صدارت استعفا داد ، جناب میوندوال در هفتم عقرب1344 موظف به تشکیل کابینه گردید. در ماه اکتوبر 1967 از عهده صدارت استعفا داده و جهت تداوی به خاج رفت. در سال 1969 در انتخابات دوره سیزدهم شورای ملی خود را از مقر کاندید ولی موفق نگردید. موصوف بنیان گذار و رهبر حزب (مساوات) بود. شهید محمد هاشم میوندوال چگونه می اندیشد؟ وی خود چنین فرموه است: «آمال مشترکی که ما را دور هم جمع می کند طرح بنای مفکوره، ما را بر پایۀ عقیده مترقی دیموکرات( دیموکرات مترقی) استوار ساخته و افکار ما را در بارۀ رشد اقتصادی، اجتماعی و سیاسی کشور با الهام از تمنیات و آرزو های نیروی جوان . کتله های مترقی کشور در پیرامون این فلسفه، واحد، سمت واحدی، می بخشید. با اعلام این مفکوره اجازه میخواهم خطوط برجسته، پروگرام های اصلاحی خویش و همکاران خود را که از فلسفه، سیاسی( مترقی دیموکرات) منشاء میگیرد و نماینه، آرزوها و واقعیت عصر ماست با طلاع روشنفکران و قوای مترقی و وطنپرستان برسانم. این فلسفۀ سیاسی در همه وقت و در جریان دوام فعالیت ما بصفت حکومت یا قوۀ اجرائیه محرک و رهنمای ما خواهد بود.» شهید میوندوال نخستین صدراعظم افغانستان است که در پروگرام اصلاحی خود سوسیالیزم را نه تنها پذیرفته بلکه در جهت تحقق آن برنامه ریخته اند. چنانچه میخوانیم: « از آنجا که حیات ملی افغانستان باید مطابق بواقعیات تاریخ و فرهنگ ملی و مقتضیات عصر تنظیم شود. از آنجا که مهمترین وجهۀ مقتضیات عصر تشکیل یک جامعه آزاد مترقی و مرفه بر اساس تساند ملی، حرمت کرامت انسانی، سلطه قانون، مساوات، تعاون اجتماعی و ترقی متوازن همه امور حیاتی میباشد. از آنجا که همه افراد ملت باید در مجادله علیه هر نوع تبعیض، خود پرستی، قبیله پرستی، منطقه پرستی، تعصبات، استبداد ، ارتجاع و استفاده جویی متحد گردند. بنابرین ما تصمیم گرفته ایم تا این جاد ملی را بر اساس اسلامیت رژیم شاهی مشروطه ملیت، دیموکراسی و سوسیالیزم اعلام کنیم و در جهات اقتصادی ، اجتماعی، فرهنگی ، مدنی ،اخلاقی و معنوی زندگانی ملی اصلاحات وارد آریم .» شهید میوندوال همواره روی تامین عدالت اجتماعی تاکید داشته است ، او را عقیده برین بود: « ما معتقدیم با در نظر داشتن عدالت با هر نوع اعمال نفوذیکه موانعی در راه ترقی و رعایت حقوق احترام اصل آزادی و مساوات مردم ایجاد نماید مجادله نماییم.» مرحوم میوندوال سیاست های اقتصادی خود را بروی اقتصاد مختلط و رهبری شده پی ریخته بود نامبرده معتقد بود: « از آنجا که کشور های در حال رشد از راه پلان گذاری می توانند در راه پیشرفت و تسریع نموی اقتصادی گام های موثری بردارند ما معتقدیم که افغانستان باید باین منظور و نیز به مقصد تامین اهداف یک دیموکراسی مترقی بر اساس اقتصاد مختلط و رهبری شده این طریقه را در پیش داشته باشد. بادر نظر گرفتن این اصل باید فعالیت های اقتصادی دولتی اداره گردد، و فعالیت های خصوصی از طرف دولت رهبری شود و هردو دسته فعالیت ها هم آهنگ گردد و فعالیت های اقتصادی دولت بیشتر متوجه پروژه های زیر بنای اقتصادی و تولید انرژی صنایع ثقیله و امثال آن گردیده، قطاع(سکتور)خصوصی که در داخل ساحه پلان دولتی بوجود می آید باید مورد حمایت و تشویق دولت قرار گیرد. مجاهدت ما باید برای رسیدن به مرحله ای باشد که مزد کاگر و شرایط کار، عادلانه بوده و هر کس اعم از زن و مرد مقابل کار مساوی مزد مساوی بدست آرد.» در امور عدلی و قضایی مرحوم میوندوال را عقیده برین بود که : « بنیان گذاری یک جامعۀ مسعود افغانی در پرتو دیموکراسی از طریق تامین حقوق و تطبیق عدالت، صورت پذیر می باشد. برای این منظور لازم است تحول وسیع و عمیق در اذهان وارد کنیم تا روحیه سلطه قانون، جای حاکمیت جبر و فشار را فرا گیرد، استقلال قضاء تامین گردد و مردم ما در یک محیط وارسته از تهدید و تخویف از حقوق خود دفاع نمایند و به تامین آن نایل گردند.» شهید میوندوال برنامه خود را روی دموکراسی مترقی. بنا نهاده بود و یکی از اساسات این مفکوره را ملیت می شمرد. او در این باره در مقاله ای تحت عنوان " ملیت" چنین مینگارد: « یکی از اساسات مفکورۀ دیموکراسی مترقی ملیت است البته طبیعی است که کسی که در یک مملکت زندگی میکند و از اتباع آن کشور میباشد ملیت همان مملکت را دارا میباشد، ولی ملیت به حیث یک مفکورۀ سیاسی بالاتر از داشتن تذکره تابعیت است.... ...ملیت از حس علاقه با فامیل و خانواده آغاز گردیده و دوش به دوش دوره های تاریخی از سویۀ خانواده به سویۀ عشیره و قبیله ارتقا یافته است که درین دوره نیز ملیت عبارت از ارتباط و علاقه انحصاری به عشیره و قبیله و انقیاد مطلق و تسلیم جان و مال و حاصل کار و ثروت به رئیس عشیره یا فیودال بوده است، این ارتباط به قبیله در عین حال دشمنی و کینه توزی مجنونانه را نسبت به سایر قبایل و عشایر مخصوصآ قبیله رقیب، مضمر بوده است و تعصبات شدید قبلوی را بوجود آورده است که داستان های کلاسیک عشقی از قبیل علایق رومئو و ژولیت در داستان شکسپیر یک نمونه بارز آنست. ناسیونالیزم اروپا هم از حس قبیله پسندی چیزی بهتر نداشته است. چونکه در آن نیز اطاعت و انقیاد مطلق به پیشوا و تعصب و دشمنی به ملت های دیگر مضمر بوده و به ملتارزم و تلاش نظامی منجر شده است، ناسیونالیزم کنونی اروپا در عین حالیکه وجهه نظامی دارد در آن یک تلاش استفاده سیاسی و منافع اقتصادی متضمن میباشد و در معنی همان کوشش برتر شدن از دیگران را دارد.... محرک ابتدایی همبستگی ملی و تبارز ملی عوامل اقتصادی بوده لهذا طبقۀ استثمار کننده و حاکمه برای حفظ منافع و امتیازات خود در داخل یک ساحه، معین حدود ملی را بوجود آوردند و حس ملیت در حالت ضعف دولت به غرض دفاع و در حالت قوت به غرض تجاوز استعمال می گردید. د رصورت ضعف دولت علایق دینی، نژادی و لسانی افراد ملت و خطر دستبرد بران تبارز داده می شد و در صورت قدرت دولت ضرورت اراضی جدید مالیات جدید و امثال آن علت تجاوز دانسته می شد... همانطوریکه به مقابل سرمایه پرستی و امپریالیزم در جهان حس مساوات اصول عدالت اجتماعی را بوجود آورده، همچنان به مقابل تفوق پسندی اروپا و ملیت افراطی آن حس آزادی خواهان بوجود آمد.» مرحوم میوندوال در رابطه به پیوند آزادی با ملیت چنین می اندیشید: «آزادی در داخل نیز استحکام ملیت را بار می آورد. آزادی در داخل تساوی حقوق همه افراد ملت را باید ضمانت کند و از تسلط یک قشر یا طبقه انحصاری جلوگیری نماید و زمینه را برای حاکمیت ملی توسط مردم کشور فراهم کند همان مردمی که با عرق جبین و آبله دست در کشور کار می کنند و زحمت می کشند و تهداب ملیت ما را تشکیل میدهند در حقیقت ملت همان ها می باشد. شخصیت ملی و تبارز آن در برابر ملیت های بیگانه معرف یک ملت میباشد باید به تبارز شخصیت ملی متوجه بود شخصیت ملی افغانی با مشخصات تاریخی که در عقب خود دارد عبارت از ملیت آزادی دوست و آزادی منش میباشد شخصیت ملی افغانی یک سابقه مبارزه و جهاد طولانی را حایز است که آنرا یک استقلال طلب و استقلال دوست جدی، فداکار و قربانی دهنده ثابت می نماید.در شخصیت ملی علاوه از تبارز خصوصیات کلتور ملی ایولوژی ملی نیز تاثیر دارد ما باید به کلتور ملی خود دقیقانه متوجه باشیم کلتور ملی ما مطابق شرایط عینی زمان قابل تجدید و تحویل است. کلتور ما عبارت از زبان های ما و فرهنگ تاریخی ما است که آنرا با کسب معارف جدید و علوم و فرهنگ بین المللی حفظ می کنیم ولی این حقیقت را ملتفت هستیم که ما محتاج یک انقلاب کلتوری میباشیم. این انقلاب کلتوری مراد از آن است که در سایه معارف و علوم جدید فرهنگ خود را و ادبیات خود را از نو بشناسیم و آنرا با ایولوژی خود وفق بدهیم. یک ملیت با ایدولوژی خویش معرفی میشود. ایدولوژی ما اسلام ، ملیت و دموکراسی و عدالت اجتماعی است . به قسمیکه اسلام مبنای عقیده ما را برای جامعه تشکیل مدهد و ملیت شخصیت حقوقی و تاریخی ما را تبارز میدهد و دموکراسی راه ما را برای تکامل تعیین میکند و عدالت اجتماعی هدف آخری ما برای یک زندگی مطمئن، مرفه و نجیبانه میباشد که در آن عقیده و دموکراسی و ملیت تکامل یافته میباشد.... ملیت در نزد ما عبارت از عشق به ملت و علاقمندی آتشین به منافع آن و محبت سوزناک به مادر وطن است. ما ملیت را عبارت از وطن خواهی ووطن خواهی را عبارت از ملیت میدانیم.» وقتیکه به اندیشه های شهید میوندوال به دقت توجه شود به راحتی او را مبارزی روی خط «چپ» می یابیم یک چپ معتدل و بر خاسته از واقعیت های موجود جامعه اش. بصورت موجز میتوان گفت که بنای فکری و اندیشوی شهید میوندوال بر اصول سوسیال دموکراسی استوار بوده است. انتخاب او از جانب دربار به صفت صدراعظم هر دلیل پنهانی که داشته باشد دلیل آشکاری هم داشته است : براه انداختن یک بازی دو رُخه که یک رُخ آن سرد سازی وکنترول اوضاع آشفته آندوران توسط شخصی که با ادبیات مترقی ، زبان مترقیون ، درد و خواست آنان آشنا بود. و رُخ دیگر آن قرار دادن مترقیون در برابر هم و ایجاد انشقاق و انقطاب در صفوف آنان. تاریخ گواه ومصداق روشن این ادعا است. چرا دربار او را بزودی کنار زد؟ این از آغاز معلوم بود که بازی زود گذر و موقت دربار است برای تسلط بر اوضاع داغ آنروزگار ، از جانب دیگر صدراعظم باید برنامه اصلاحی خود را عملی میگرد که برای سلطنت خوشگوار و پسندیده نبود.عامل قوی دیگر سبکدوشی آقای میوندوال از پُست صدرات بیانیه تند و تیز او علیه اسرائیل در پنجمین جلسه اضطراری مجمع عمومی بروز جمعه اول سرطان 1346 مطابق 23 جون 1967 در نیویارک بود. در بیانیه آقای میوندوال آمده بود:« شاغلی رئیس.... مادر اینجا برای آن آمده ایم تا نگرانی عمیق خود را در مورد خطرات و تباهی های ابراز نماییم که باثر تجاوز اسرائیل در شرق میانه پیوسته است....شاغلی رئیس...اجازه بدهید بگویم که ملت افغان یک ملت عرب نیست. ملت افغان به همان جامعه مسلمان تعلق دارد که اکثریت عربها به آن متعلق میباشد.ما باساس عقاید دین اسلام از ایدیالوژی های تبعیضی مخصوصآ تحت مدرن ترین مظاهر توسعه جوئی و تصرف جای و سر زمین دیگران از طریق حمله و استعمال قوه و اعتقاد به این مفکوره که قدرت حق است. نفرت داریم.....پروپاگند های شدید جهان غرب برای بر انگیختن افکار عامه بطرف اعمال غیر انسانی و بیداد گری های وحشیانه نازی ها علیه یهودی ها و منافع شخصی جا طلبی های استعمار، اسرائیل را قدرت بخشیده تا در جهان عرب جا گرفته و سعی ورزد خود را درآن مستقر سازد.... ...لوی درستیز اسرائیل گفت: وقت آن شاید برسد که دمشق را اشغال کرده و حکومت سوریه را سرنگون سازیم این امر تکان دهنده است که بخاطر آورد شود که پلان تجاوز نظامی اسرائیل تا زمان تفصیلات آخری متذکره با آمادگی های سایکالوژیک متوازی بوده و آن عبارت بود از توسل به یک پیمانه وسیع به مبارزه تبلیغاتی تا افکار عامه مردم جهان را گمراه ساخته باشند. و چنان فضای روحی بین المللی را ایجاد نمایند که در اثر آن عرب ها بحیث محرکین شناخته شوند و در نتیجه مسئول جنگی بحساب روند که توطئه و آغاز آن توسط اسرائیل تحت یک پلان سنجیده شده بعمل آمده است. ...دارای اهمیت زیادی است که قدرت های مهم که اعضای با امتیاز این موسسه میباشند باید اثبات نمایند که در مورد مسئولیت های خود آگاه میباشند و تعهدات خود را در مورد تامین صلح و امنیت جهان ایفا نموده و تجاوز را تقبیح نمایند. اینجا من میخواهم یکی از بیانات نمایندۀ ایالات متحده امریکا را بخاطر اسامبله بیاورم که گفته بود ایالات متحده امریکا بصورت موکد متعهد گردیده تا از استقلال سیاسی و تمامیت ارضی تمام کشور های شرق میانه حمایت نماید. ایالات متحده امریکا به تجاوز هر کشور در این منطقه و بهر شکلی که صورت گیرد شدیدآ مخالفت میکند چه این تجاوز آشکار باشد و چه پوشیده. این موقف ایالات متحده امریکا با تفاوت اوضاع نباید تغییر کند...ما عقیده داریم که حق غیر قابل انکار مردم و کشور ها نباید معروض شرایط و مناقصه ومزایده باشد قبول همچو موقف معنی تعدیل منشور ملل متحد را خواهد داد.» آقای میوندوال با بیانیه خویش اسرائیلی ها را خشمگین و امریکایی ها را عصبانی ساخته بود .زیرا انتظار چنین بیانیۀ را از جانب دولت افغانستان نداشتند. توطئه هاییکه آقای میوندوال از آنها یاد کرد بود بزودی گریبان خودش را گرفت و برای بد نام ساختنش نزد روشنفکران ترقیخواه افواه پخش شد که میوند وال با ( سی.آی .ای){سیا} همکاری دارد. سریع تر از آنکه میوندوال در دل و دماغ روشنفکران راه یافته بود،تاثیراتش در دل و دماغ شان کم رنگ شد. مرحوم میوندوال پس از سال و اندی صدارت زیر فشار دربار از مقام خود استعفا داد و بازهم همان دربار و حامیانش بود که از ورود میوندوال در شورای ملی جلوگیری کردند.و در سال 1352 به اتهام رهبری کودتا علیه جمهوری سردار محمد داوود با جمعی از نظامیان و غیر نظامیان زندانی شد.در این باره محترم سید مسعود پوهنیار در اثر خویش تحت عنوان« ظهور مشروطیت و قربانیان استبداد در افغانستان» نوشته است: " مدت زیادی از کودتای سرطانی(1973) سردار داود خان نگذشته بود که گفتند یک دسته مردم که در راس آن محمد هاشم میوندوال، خان محمد خان مرستیال و عبد الرزاق خان قوماندان ( سایق قوماندانی هوایی) قرار دارد می خوانستند که کودتا نمایند. لذا میوندوال را ذوات متذکره و یک تعداد دیگر را گرفتار و محبوس نمودند میوندوال باثر شکنجه های شدید در زندان جان سپرد، اما بطور رسمی گفتند که او توسط نکتائی انتحار نمود." در باره کُشته شدن آقای میوندوال در زندان ، محترم نجیم آریا در اثر شان تحت عنوان" محمد هاشم میوندوال" چنین نگاشته اند:« نصرالله نام پولیس، گردن میوندوال را تاب داده شکست و با آخرین لگد قوماندان عمومی امنیه( عبدالقدیر نورستان) در بطنش خون از دهن او سرازیر گشت و چون یک مبارز وطن پرست جان سپرد.» هاشم میوندوال با کنیدی رییس جمهور وقت ایالات محتده امریکا روح اش شاد باد

تاریخچه کوپراتیفها

برای نخستین بار در سال ۱۳۳۳ کوپراتیفهای کشاورزی در افغانستان ایجاد گردید. درابتدا به تعداد ۱۱۳کوپراتیف زراعتی توسط مولدین پوست قره قول وکرم پیله تشکیل گردید. روند توسعه کوپراتیفها با تاسیس نظام جمهوری درافغانستان ارتقا یافت. در سال ۱۳۵۲ در قانون کوپراتیفها تعدیلات بوجود آمد. که بنفع کشاورزان تمام شد. متعاقباً در سال ۱۳۶۰ قانون جدید کوپراتیف‌ها در کشور نافذ و امتیازات بیش تری برای کوپراتیف‌ها در نظر گرفته شد. در دوره سلطنت محمد ظاهرشاه موضوع تشکیل وانکشاف کوپراتیفها دردهات در پلان سوم انکشافی دولت گنجانیده شد. و هم برای تطبیق تاسیس وپیشبرد کار کوپراتیفها دولت مساعدت مؤسسه کاروکارگرجهانیرا جلب نمود." این مؤسسه با موجودیت سه کارشناس فعالیت خویش راآغازنمود وموفق به تشکیل ۵انجمن کوپراتیفی گردید. درسال ۱۳۴۲ کوپراتیفها استهلاکی تحت سرپرستی ورهنمایی ریاست انکشاف دهات درولایات لوگر فعالیت خویشرا آغاز نمود. درپایان سال ۱۳۴۸ریاست انکشاف دهات منحل وامورسرپرستی ریاست انکشاف کوپراتیفهای مذکوربه دوش وزارت زراعت، آبیاری و مالداری سپرده شد که متأسفانه به این کارتیم کاروکارگر همکاری خودراقطع ودرپهلوی آن موسسه دیگربه نام پروژه کریدیت وکوپراتیفهای زراعتی برای افغانستان (PACCA) به کمک مالی کشورسویدن ازطریق (FAO) یامؤسسه خوراکه وزراعتی جهانی به منظورایجاد وگسترش نهضت‌های کوپراتیفی درافغانستان دست به کارشدند). در سال ۱۳۴۹ ریاست بنام ریاست کوپراتیفهای زراعتی در چوکات وزارت زراعت تاسیس گردید. فعالیت این ریاست در چوکات سازمان غذائی وزراعت جهانی به امداد مالی حکومت سویدن (SIDA) بپیش برده می‌شد. "این اداره کوپراتیفها را در تهیه قرضه زراعتی، مواد زراعتی، فروش وعرضه محصولات زراعتی وغیره مسائل کوپراتیفی، همکاری می‌نمود. پروژه متذکره دارای دومرکزانکشافی بود که یکی آن در کوهدامن ودیگرآن در بغلان فعالیت می‌نمود ودارای یک مرکزتربیوی نیزبودکه در بادام باغ کابل موقعیت داشت، که دراین کوپراتیفها تقریباً ۱۸۳هزارتن عضویت داشتند وتولیدات کوپراتیفهای زراعتی را میوه جات ، سبزیجات ، پنبه، لبلبو(جغندر قند)تشکیل می‌داد. کوپراتیفهای زراعتی مذکوردرحدود۶۰۰۰تن ازمحصولات مازاد خودرادربازارهای داخلی،۱۳۰۰تن انار،۲۰۰۰تن کشمش،۷۹تن کنجد،۳۲۵تن پسته رادرمارکیتهای خارجی به قیمت مناسب به فروش رسانیدند که دربلندبردن سطح زندگی وحیات اقتصادی اعضای کوپراتیف تأثیرمفید اقتصادی به جا گذاشت. بعداًباگذشت زمان درسال ۱۳۵۲به تاریخ ۲قوس قانون کوپراتیفهانافذ و الی سال ۱۳۵۷در۱۲ولایت کشوربه فعالیت آغازنمود. در ایام که قانون کوپراتیفهانافذ شد چنین تجویز به عمل آمد تادرسال یک ولایت تحت ساحه فعالیت‌های کوپراتیفی درآورده شود. تابرج حمل ۱۳۵۷، تعداد۱۳۵انجمن کوپراتیفی در۱۱ولایات کشور تأسیس گردیده بودکه ازآن جمله ۱۲۴کوپراتیف ابتدایی زراعتی،۶کوپراتیف صنعتی ۴کوپراتیف استهلاکی و۱کوپراتیف زنبورداری عملاً فعال بود. ازسال ۱۳۵۷به بعدپروگرام عاجل تأسیس کوپراتیفهای زراعتی عملی گردید چنانچه دراخیرسال ۱۳۵۸به تعداد ۱۲۱۰باب کوپراتیفهای زراعتی تأسیس شده بودند". درتأسیس کوپراتیفهای مذکور مسایل زیادی از ابعاد مختلف مدنظر گرفته نشد بدینوسیله نتوانست رشد نماید. وهم کیفیت ومثمریت کوپراتیفهای تأسیس شده راخیلی پایین آورده وبالاخره بالاثر عوامل متعدد اقتصادی سیاسی امنیتی دولتی بانکی پرسونل فعالیت کوپراتیفها در کشور روبه نزول قرار گرفت. اگر چه الی سال ۱۳۷۳ ریاست کوپراتیفهای زراعتی در بادام باغ فعال بود ولی پس از سال ۱۳۶۰ بنا بر عوامل سیاسی وجنگ نتوانست کوپراتیفها توسعه یابد. اسال ۱۳۶۰ محصولات زراعتی در حالت نزول قرار گرفت دوستان گرامی به این ویدیو توجه نمایید برای من باارزش است شاید برای شما عزیزان هم باشد

شخصیت بزرگوارمحمد نور احمد

اعتمادی محمد نور احمد اعتمادی

فرزند غلام‌محمد، در خانوادۀ اعیانی عبدالقدوس‌خان اعتمادالدوله فرزند سردار سلطان‌محمدخان طلایی، در ۴ حوت ۱٢۹۹ هجری شمسی ، در شهر زیبای قندهار به‌دنیا آمد. پدرش در وزارت امور خارجه خدمت می‌کرد و با مشروطه‌طلبان میانه‌رو همکاری داشت و جد او، اعتمادالدوله از عصر امیر عبدالرحمان‌خان تا دورۀ شاه امان‌الله، از رجال سیاسی فعال دربار و در سیاست خارجی مشاور پادشاهان بود. محمد نور محمد اعتمادی تحصیلاتش رادر لیسة استقلال به پایان رسانیدو شامل کار در وزارت خارجه گردید. اعتمادی، که با خاندان شاهی پیوند داشت، تحصیلات عالی نداشت، اما شخص با مطالعه و خودساخته بود. در جوانی به استخدام وزارت امور خارجه درآمد و سالیان دراز زیر نظر سردار محمدنعیم‌خان، به‌کار دیپلماسی مشغول بود و در این راه، تجربۀ فراوان اندوخت. وی، بین سال‌های ۱٣۴٣ و ۱٣۴۴، سفیر دولت پادشاهی افغانستان در پاکستان بود و در سال ۱٣۴۴، به‌عنوان وزیر امور خارجه افغانستان منصوب شد. سپس، در ۱٠ عقرب ۱٣۴٦، به‌مقام نخست وزیری این کشور رسید. با توجه به‌عدم موفقیت در رشد اقتصاد افغانستان، ناگزیر، در ۱۹ جوزا ۱٣۵٠، از هر دو سمت کنار رفت و به‌عنوان سفیر در ایتالیا گماشته شد بر خلاف بسیاری از سیاستمداران برجستۀ زمان پادشاهی محمدظاهر شاه، اعتمادی پس از کودتای ٢٦ سرطان ۱٣۵٢، در سمت دولتی باقی ماند. منتها با این تفاوت که از مقام سفارت در ایتالیا عزل گردید و به‌مقام سفارت افغانستان در اتحاد جماهیر شوروی منصوب شد. پس از آن، از سال ۱٣۵۵ تا ۱٣۵٧، سفیر افغانستان در پاکستان بود پس از کودتای هفتم ثور ۱٣۵٧، اعتمادی نیز مانند بسیاری از مردان سیاسی دستگیر و روانۀ زندان شد و در نهایت، در ۱۹ اسد ۱٣۵٨ (۱٠ آگست ۱۹٧۹)، در زندان پلچرخی به جوخۀ اعدام سپرده شد سخنرانی در جلسه رای اعتماد به نخست وزیر اعتمادی از وقتی که به اراده بزرگ و رسای اعلیحضرت معظم همایونی [محمد ظاهر شاه] در مملکت عزیز ما دموکراسی به میان آمده، برای ما کافه مردم افغانستان، مخصوصا طبقه محروم امیدواری بزرگی به وجود آمده. در پرتو دموکراسی امیدواریم بتوانیم کشور باستانی خود را به جا و مقام آبرومندتری برسانیم. ما در سابق نسبت به بعضی از ممالک دیگر سبقت داشتیم، اکنون به فرسنگ‌ها عقب مانده‌ایم. آنها به جلو رفته‌اند. ما می‌توانیم در سایه وحدت ملی خود این فاصله را کوتاه بسازیم. این یک حقیقت و پدیده مسلم است که روش خاص و محافظه‌کارانه حکومات سابق موجب عقب‌افتادگی کشور گردیده است. اکنون وقت آن رسیده که حکومت‌های ملی در قدم اول روش خاص و محافظه‌کارانه سابق را دور بیندازند و راه و رسم دموکراتیک و همگانی را در پیش بگیرند. چند نکته را [به طور] خلص یادآور می‌شوم: اول. انکشاف (توسعه) دولت به نفع اکثریت توده‌های افغانستان که دراطراف و ولایات ساکن هستند، تغییر یابد. دوم. تشکیلات اداری و ملکی (کشوری) مورد مطالعه و تجدید نظر قرار بگیرد. سوم. محرومیت‌های مناطق پس‌مانده رفع گردد. نور احمد اعتمادی در جلسه مجلس نمایندگان چهارم. معارف (آموزش و پرورش) و [خدمات] صحیه به طور متوازن به تناسب نفوس انکشاف یابد. پنجم. علیه تبعیض قومی و منطقوی و غیره مبارزه جدی شود. ششم. ضمنا مشکلاتی از حوزه انتخابی خودم، ولسوالی پنجاب، را یادآور می‌شوم. اول. قبلا در پنجاب یک شفاخانه بود که به روی بهانه‌های اداری منحل گردید. بنا بر احتیاجات فوق‌العاده مردم آن جا، افتتاح آن را آرزومندم. دوم. زمین‌های للمی‌کاری (کشت دیمی) در پنجاب مستند به اسناد دست داشته و اداری [وزارت] مالیه ثابت می‌باشد. حالا شعب مربوط می‌خواهند به نام «خسبری» از یک قطعه زمین دو نوع مالیه اخذ کنند. توجه جدی حکومت را مردم در این باره تمنا دارند. *جریدۀ«ولسی جرگه»، سال سوم (۱۳۴۶)، شمارۀ فوق‌العاده، صفحه ۷۳. این سخنرانی در جلسه بررسی صلاحیت‌های کابینۀ نور احمد اعتمادی، نخست وزیر پیشنهادی محمد ظاهر، شاه سابق به مجلس نمایندگان در روز ۲۳ عقرب ۱۳۴۶ هجری شمسی ایراد شده است

تاريخچه بانکداری افغانستان

نوشته) کریم پوپل )

درطول سلطنت پادشاهان افغانستان سود جوئی از طريق پول با پول حرام و خلاف شريعت اسلامی پنداشته می شد. بدين لحاظ رسماً هيچ بانکی الی سال ۱۳۱۲ وجود نداشت. مال شاهی در خزانه شاهی حفظ می شد. مردم سرمايه خود را خود حفاظت می نمودند در بسا شهر ها از طرف يک فاميل بزرگ امانت خانه ها ساخته می شد که فقد پول بدون سود حفاظت می شد. يک تعداد صرفان که وجود داشت بنام سود خور دوزخی ياد می نمودند که در اجتماع بنام حرام خور جای نداشتند. پس از ورود انگليس ها تعداد صرفان هندو های افغان فعاليت می نمودند. پولهای با ارزش وقت سکه اشرفی (طلا عربی) نقره نيکلای (نقره اصل روسی) روپيه هندی و پوند انگليسی بود. تبادله اين نوع پولها در تجارت و رفتن به حج و سفرها صورت می گرفت. اين صرافان بيشتر در بازار های کابل و قندهار فعاليت داشتند اسعار مورد ضرورت دولت نيز از همين صرافان خريداری می گرديد، اين روند ادامه داشت تا اينکه در سال ۱۳۱۱ با ابتکار يکی از تاجران ملی و شخصيت های برجسته کشور مانند محترم عبدالمجيد <زابلی> يک شرکت سهامی بنام شرکت سهامی هاشمی را تأسيس کرد که بعداً در ماه ثور سال (۱۳۱۲هـ ش) اين شرکت سهامی بنام بانک ملی افغان مسمی و بحيث اولين بانک در افغانستان عرض وجود کرد. در ابتدا اين بانک به عنوان يگانه بانک در کشور وظايف بانک مرکزی را پيش می برد و به گذشت زمان هر روز وظايف و فعاليت های اين بانک گسترش می يافت و در سلسله همين انکشافات دومين بانک در افغانستان به عنوان بانک مرکزی افغانستان (د افغانستان بانک) بتاريخ ۱۷/۱۱/۱۳۱۸ به سرمايه ابتدائی ۱۲۰ ميليون افغانی در پايتخت کشور (شهر کابل) افتتاح شد که بعداً در سال ۱۳۵۴ سرمايه افغانستان بانک به يک ميليارد افغانی ارتقاء کرد که اين رقم در ماده هشتم (۸) قانون (۱۳۷۳) پول و بانکداری ۱۰ ميليارد افغانی نشان داده شده است. نظام بانکداری در افغانستان با تأسيس بانک ملی توسط محترم <رابلی> پا به عرصه وجود گذاشت چنانکه قبل از تأسيس افغانستان بانک، بانک ملی امور بانکداری دولتی را نيز پيش می برد که بعد از تأسيس افغانستان بانک وظايف بانکداری دولتی به د افغانستان بانک واگذار گرديد. چاپ و نشر پول از بانک ملی به افغانستان بانک سپرده شد که افغانستان بانک توانست تحولات و انکشافات بزرگی را در رابطه به چاپ و نشر پول افغانی بوجود آورد. پس از سال۲۰۰۲ مطابق به ماده دوازدهم قانون اساسی افغانستان بانک يک بانک مستقل و بانک دولتی را تمثيل می نمود. افغانستان بانک توانست که قوانينی چون قانون افغانستان بانک، پول و بانکداری، قانون مبارزه عليه تطهير پول، عوايد ناشی از جرايم، مبارزه عليه تمويل تروريزم و غيره را تسويد نمايد که بعد از توشيح مقام رياست جمهوری اسلامی افغانستان در معرض اجراء گذاشته شد. بانک مرکزی افغانستان و نظام بانکداری افغانستان با روی کار شدن دولت جديد جمهوری اسلامی افغانستان خصوصاً بعد از توشيح قوانين جديد افغانستان بانک و قانون پول و بانکداری وارد مرحله جديد شد. افغانستان بانک با تطبيق ريفورم پولی با چاپ و نشر پول جديد به خوبی توانست بحران تورم پولی را در کشور مهار کند که پايانی بود برای تغيير شکل پولی افغانستان باشد. زيرا تا حال با روی کار آمدن هر رژيم جديد شکل و نوع پول افغانی دست خوش تغيير بوده است. افغانستان بانک برای اولين بار پلان استراتيژيک پنج ساله ی خويش را در سال ۱۳۸۸ هجری شمسی ترتيب و به دست اجراء گذاشت. اين پلان که از (۱۳۸۸) شروع و تا (۱۳۹۲) ادامه می يابد بر تعهدات راسخ بانک در زمينه تحقق مأموريت اش مبنی بر ثبات قيمت ها و ايجاد نظام مالی مستحکم تاکيد جدی صورت گرفته است. 1ـ بانک های دولتی: پشتنی بانک، بانک ملی افغان، افغانستان بانک (بانک مرکزی افغانستان) عبدالمجید زابلی سابق وزیر اقتصاد افغانستان، از جملۀ شخصیت های تاثیرگذار بخصوص در نیمۀ اول قرن بیستم کشور ماست. او بنیانگذار بسیاری از نهاد های اقتصادی از جمله سیستم بانکداری در افغانستان است. زابلی بعد از آن مورد خشم دربار قرار گرفت، از افغانستان خارج شد و از آن ببعد در امریکا زندگی می کرد. او در 1998 میلادی در امریکا چشم از جهان فروبست. از زابلی ثروت هنگفتی هم در افغانستان و هم در خارج از افغانستان باقی مانده است که طبق وصیت وی، بخشی از این دارائی ها باید به دولت افغانستان تعلق گیرد. — с

، شهر قصه ها و خاطره ها تتبع و نگارش

محمد داود سیاووش شهر قدیم کابل

که اکنون در خاکدان فراموشی نشسته با حسرت و افسوس به هیاهوی شهر نو و صافی لندمارک نظاره میکند، روزگاری با کاکه ها، خراباتیان، پهلوانان و بنا های شکوهمندی چون گنبد کوتوالی، چهار چته، دروازه لاهوری و محلات هنر پرور و مرد خیزی چون کوچه خرابات و تخته پل، مراد خانی، باغ علیمردان و چنداول از نقاط مرکزی و قلب کشور به شمار می رفت که به معیار ها همان زمان از شهر های بی مثل و مانند افغانستان بود، زمانی از شهر کابل قدیم ضربان قلب کشور به گوش میرسید و بوی روابط و ضوابط سیاسی مملکت از آوازه های سر چوک آن استشمام میشد. شور زندگی در شهر قدیم کابل از بام تا شام با فریاد پتک آهنگران از کوچه آهنگری، صدای حزین عاشقان پاکباز از خانقاه بابای خودی، ناله های نیمه شب زاهدان پاکدل از مسجد غازیان و آهنگ های شور انگیز استاد استادان و سرآمد آواز خوانان قاسم و غلام حسین از کوچه خرابات در قلب بی ستون آسمان ها بلند میبود. در اطراف و اکناف شهر قدیم کابل بیش از یکصد باغ وجود داشت که در سایه برگان پنجه چنار ها(ی پر قدرتی که هر یک قلب و درون سینه اش به یاد خاطرات جوانی سوخته بود) هزاران باشنده این شهر لمیده و ایام استراحت شان را از شاه تا گدا و از والی تا جوالی سپری میکردند. آن روزگار شهر کابل به محلاتی چون بالا حصار، ارگ، پل مستان، اندرابی، شاه دو شمشیره، دروازه لاهوری، دهمزنگ، بالا کوه چنداول، بالا کوه عاشقان و عارفان و درخت شنگ گفته میشد که به شکل حلقوی ساحه بین کوه آسمایی و شیر دروازه را احتوا مینمود. حومه شهر به محلاتی مانند ده افغانان در غرب و میدان هوایی سابقه در شمال (ساحه کلوپ عسکری، رادیو تلویزیون و وزیر اکبر خان کنونی) اطلاق میشد. امور روزمره مردم و منازعات ذات البینی آنان را کلانتر های محلات حل و فصل مینمودند، امنیت شهر را پلتن و کوتوالی تأمین میکرد و نرخ و نوای غلات در مندوی زیر نظر حاکم مندوی تعین میگردید. کابل روزگاری شوری و شور بازاری داشت و چهار چته و دروازه لاهوریی که نامش را هنوز مردم به یاد دارند. در قصه های اسطوره یی هزار و یک شب از دختر کابلی یاد شده و در مثنوی معنوی مولانا از کم پیره کابلی حرفی در میان است. بدون پرداخت به ریشه های تاریخی کابل در دوره های کوشانی، یونانی و موریا و با یک نگاه شتابان به کابل قرون اخیر در می یابیم که شاید کسی پیدا نشود که اصطلاح مشهور آوازه سر چوک را نشنیده باشد. همین چوک هنگامه ساز که حالا به خاک افتاده، سرنوشت مسوولان مملکت و فورمول حرکت سیاسی و اجتماعی کشور را آوازه های آن تعین میکرد. چهار چته چهار چوک داشت، که چوک اول در جوار مسجد پل خشتی و قریب چوک سپاهی گمنام فعلی واقع شده بود. میگویند که در داخل چوک عمارت نسبتاً بزرگ و مدوری بنا یافته بود که در بین آن گروپی از پهره داران پلتن و کوتوالی موضع داشتند آنان تحت قومانده کپتان یعقوب سیاه جهت حفاظت دکان های بازار شب و روز پاس میدادند و امنیت منطقه را تأمین میکردند. از همین چوک بطرف شمال شرق و جنوب شرق آن دو رسته دکان امتداد یافته بود که در آن صرافان مشهور کابل چون بایی موتهی، بایی راضی، بایی لعلو و دیگران مصروف معاملات صرافی بودند. آنان طلای مسکوک، زیورات طلایی، نقره یی و انواع سنگ ها و نگین های با ارزش و بانکنوت های کاغذی را خرید و فروش مینمودند. زیورات طلا نظر به نوعیت شان قیمت های متفاوت داشتند، طلای آتشی، طلای سیاه، طلای بور و طلای سرخ هر کدام قیمت جدا گانه داشته فی مثقال دوازه الی شانزده روپیه کابلی خرید و فروش میشدند. فی کلدار هندی دو نیم روپیه کابلی معامله میشد. روپیه مشهدی یعنی سکه مروج ایرانی معادل روپیه کابلی تبادله میشد و یک طلای مسکوک امیر حبیب اللهخانی به وزن مثقال برابر با پانزده روپیه کابلی خرید و فروش میشد. وقتی از چوک اول به چته اول داخل میشدید در این بازار سر پوشیده که با اتکای سقف به آن نام چته اول را داده بودند رسته بازار بزازی ها موقعیت داشت از بزازان مشهور آن وقت میتوان از محمد عثمان، حاجی حسن، چاچه حیات و دیگران نام برد. در ختم چته اول یعنی در چوک دوم سرای بزرگی بنا یافته بود که بنام سرای ناظر خیراللهیاد میشد. این سرای طور سه طبقه اعمار گردیده و خیاطان مشهور کابل چون خلیفه محمد حسن، خلیفه گل جان و خلیفه عبدالوهاب در آن دکان داشتند. در منزل تحتانی این سرای دکان های شانه سازی قرار داشت که شانه سازان ماهر کابل از چوب توت، شیشم و آبنوس شانه های زیبا و مرغوب میساختند. چوک دوم بنام چوک شانه فروشی نیز یاد میشد، سایر دکان های این چوک اکثراً کرباس فروشی بودند، بطرف چپ این چوک کارخانه نصوار سازی کاکه غنی نصواری (کاکه معروف کابل آن زمان) قرار داشت. چوک دوم با چته دوم بطرف شرق امتداد می یافت، قسمت زیاد دکان های این چته بزازی بودند و بزازانی پون اسلم، سکندر و سرور مشهور به سرور عینک در آن دکان داشتند. افزون بر آن در این چته چند دکان ابریشم واقع شده بود. با ختم چته دوم چوک سوم آغاز می یافت وسعت این چوک نظر به چوک های دیگر فراخ تر بود، به جانب راست این چوک دکان های پوستین دوزی و بطرف چپ آن دکان های آیینه سازی بودند. در یک گوشه این چوک دکان بزرگ رنگ ریزی قرار داشت که خلیفه مسافر و خلیفه مرتضی در آن مصروف رنگ آمیزی ابریشم بودند. چوک سوم به چته سوم امتداد می یافت و دکان های واسکت فروشی و واسکت دوزی خلیفه فیض محمد و خلیفه عزیز و دکان های کلاه دوزی آنرا زینت بخشیده بود. در ختم چته سوم چوک چهارم قرار داشت که در سمت چپ آن سرای داده شیر واقع شده بود. در این سرای پیره مردی بنام سید حکیم تا سال های هفتاد خورشیدی با قد خمیده و رنگ پریده سرای داری میکرد. در چته چهارم دکان های چینی فروشی، زرگری، اسلحه فروشی و غیره به چشم میخورد. این چته ها که اکنون به خاک یکسان شده و در نتیجه جنگ ها از آن اثری به چشم نمی خورد مبین مناسبات دیرین پای کابل قدیم بودند. نواز علی سرود که روز گاری پدرش در بازار ارگ دکان کلاه دوزی داشت خاطرات همان سال های کودکی خود را به یاد آورده باری در باره عظمت چته های آن بازار ها چنین گفت: «دریغا که آن بازار ها و آن چته های سر پوشیده از بین رفتند، چته هایی که انسان را به تعجب وا میداشت. گچکاری های پر گل و برگ، اتاق های با کلکین های دارای شیشه های الوان و سقفی که شیشه های رنگین و جیوه شده آن را زینت بخشیده بود. شامگاهان که چراغ های گیس در وسط هر چته روشن میشد زیبایی خاصی به این محل میبخشید. در همین چارراهی پشتونستان کنونی گنبد کوتوالی یا نغاره خانه موقعیت داشت که در تاریخ کشور ما یکی از آثار نهایت ارزشمند به شمار میرفت. آن گنبد چهار دروازه محراب نما داشت در بالای همین پل خشتی موجوده دکان های چوبی ساخته شده بود که سقف قیچی پوش داشتند، در این دکانها اجناس لوکس هندی به فروش میرسید. دکان افغان جان پسر اعظم جان در چته دوم بود در مقابل دکان این جوان مردی بنام کاکه طیغون می نشست که طرز لباس پوشیدن مخصوص به خود را داشت. سه پیراهن، یک گوپیچه و سه واسکت را یکی بالای دیگر همزمان کاکه طیغون به بر کرده کمرش را با دستمال گل سیب می بست و شال ابریشمی چار قات بالای شانه اش می انداخت.» عزیز احمد بوت دوز خاطراتش را از چار چته چنین حکایت میکند: «سابقا وقتی که عروسی ها میشد مغلتا (آوازخوانان دوره گرد) با آلات موسیقی و ساز و سرود در بازار چار چته آواز خوانی میکردند.» سید حکیم سرایدار سرای داده شیر از نرخ و نوا و برکت و فراوانی چار چته حکایت مینمود که: «یک کاسه قیماق را به دو افغانی و یک قرص نان را به چار شش پولی میخریدیم.» حاجی فخر الدین دکاندار که آبا و اجدادش در این چته دکانداری نموده و خودش تا سال های هفتاد خورشیدی در چته دوم واسکت فروشی داشت در باره عظمت این چته ها میگفت: «ده ساله بودم در چته سوم پدرم دکان داشت، شب جشن بود تمام چته ها چراغان شده بود. امانالله خان ضمن دیدار از منطقه جشن به دکان ما آمد، پدرم عکس امیر شهید را در دکان نصب کرده بود. اماناللهخان یک قطعه عکس خود را به پدرم داده گفت این را هم نصب کنید، شاه تقریباً نیم ساعت در دکان ما ایستاده از نرخ و نوا و طرز کار و زندگی پدرم جویا شد.» افسوس و دریغ آن چته هایی که روزگاری نظرگاه شاهان و امیران بود اکنون به تلی از خاک مبدل گشته. شهروندان کابل اکنون از موسساتی که برای احیای ارزشهای فرهنگی کار میکنند تقاضا دارند تا مناطق تاریخی کابل قدیم را مطابق نقشه ها و عکس ها به همان شکل اولی بازسازی نمایند و از مسوولان و دولتمردان مردم توقع دارند که به مافیای زمین اجازه ندهند بالای این میراث های تاریخی که ارزش طلای ناب را دارند بلند منزل های مضحک بسازند. —

 

برگزیده یاد تو کابل الهی!

 

چون در تو نگرم از جمله تاجدارانم و تاج بر سر و چون در خودم نگرم از جمله خاکسارانم و خاک بر سر. خواجه عبدالله انصاری نگاهی به زندگی پیرهرات درباره زندگی و شرح حال پیر هرات، اطلاعات زیادی در دست نیست و جز در چند کتاب -که قابل اعتمادترین آنها "نفحات الانس "عبدالرحمن جامی است- شرح حال قابل توجهی درباره او باقی نمانده است. خواجه عبدالله انصاری در سال 396 هـ.ق به دنیا آمد و در سال 481 هـ.ق در گذشت و در "گازرگاه" هرات به خاک سپرده شد. پدر او ابومنصور انصاری از فرزندان ابو ایوب انصاری است که حضرت رسول اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم هنگام هجرت به مدینه، در منزل او فرود آمدند. ابومنصور، مردی طالب دانش و معارف دینی بود، اما پس از آنکه به هرات آمد و تشکیل خانواده داد از دنیای مورد علاقه اش که همان عرفان بود دور افتاد ولی با این وجود در طریق صداقت و ایمان، نخستین آموزگار فرزند خویش خواجه عبدالله بود. خواجه عبدالله اولین راهنمای زندگی و نخستین مشوق خورد را در راه کسب علم و معرفت، پدر خویش می داند و می گوید: "من هفتاد و اند سال علم آموختم و نوشتم و رنج بردم. در اعتقاد، اول از پدر خود آموختم که صادق بود و متقی و با ورع، که کسی آن چنان نتوانستی بود". خواجه عبدالله انصاری از نوابغ عصر خود به شمار می آمد. او در عصری می زیست که از یک سو فقر و ظلم بیداد می کرد و از دیگر سو تمایل عموم مردم به اندیشه های دینی و عرفانی تا جایی بود که گوشه و کنار شهرهایی همچون هرات و نیشابور پر از خانقاه های صوفیان بود. تعداد زیاد خانقاه ها در دوره کودکی و جوانی خواجه عبدالله انصاری در خراسان و به ویژه در هرات و نیشابور به اندازه ای است که این گمان را بر می انگیزد که بیشتر مردم یا خود صوفی بوده اند یا به این گروه علاقه داشته اند. خواجه عبدالله انصاری، از همان دوران کودکی و نوجوانی، نبوغ خود را در فهم و درک مسائل دینی نشان داد. براساس آنچه خود خواجه عبدالله گفته است در نه سالگی به راحتی قادر به خواندن و نوشتن بود و در حدود هفتاد هزار بیت شعر فارسی و صد بیت شعر عربی از معاصران و متقدمان خود را حفظ کرده بود. از حفظ بودن سیصد هزار حدیث با چندین هزار سند معتبر نیز بیانگر نبوغ او در سالهای بعدی عمرش بوده است. خواجه عبدالله در تالیف احادیث به جا مانده از حضرت رسول اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم رنج و سختی زیادی کشید، تا جایی که خود می گوید: "آنچه من کشیده ام در طلب حدیث مصطفی صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم هرگز کس نکشیده باشد. یک منزل از نیشابور، زیاد باران می آمد، و من در رکوع می رفتم و جزوه های حدیث، به شکم باز نهاده بودم تا تر نشود." خواجه عبدالله حتی لحظه ای از عمر گرانقدر خود را در بطالت و بیهودگی تلف نکرد، تا جایی که از طلوع سپیده دم تا پاسی از نیمه شب، یا وقت خود را به قرائت آیات کلام الله مجید و تامل در آن سپری می کرد و یا در کنار عالمان به موعظه ها و گفته های آنان گوش می کرد. او می گوید: "همه روز بنوشتمی و روزگار خود بخش کرده بودم. چنانکه مرا هیچ فراغت نبودی." بدیهی است در آن شرایط ناسازگار که فقر و تهیدستی خصوصیت بارز حیات مادی آن دوره بود، در جستجوی دانش بودن و همه عمر خود را صرف کسب معرفت کردن، کار ساده ای به نظر نمی رسید. خواجه عبدالله انصاری در اوج فقر جز به "معرفت" نمی اندیشید. خواجه عبدالله در این مورد گفته است: "بامداد پگاه به مقری شدمی به قرآن خواندن؛ چون باز آمدمی، به درس مشغول شدمی، به شب در چراغ، حدیث می نوشتمی و فراغت نان خوردن نبودی. مادر من نان پاره لقمه کرده بودی و در دهان من می نهادی در میان نوشتن. حق سبحانه و تعالی مرا حفظی داده بود که هر چه زیر قلم من گذشتی، مرا حفظ شدی." خواجه عبدالله در حدیث و شعر و شرع، در محضر علمای بسیاری حضور داشت، اما کسی که رموز تصوف و حقیقت را به او نمود، شیخ ابوالحسن خرقانی بود. خواجه عبدالله خود می گوید: "اگر من خرقانی را ندیدمی، حقیقت ندانستمی و همواره این با آن در می آمیختمی، یعنی نفس با حقیقت." نخستین ملاقات خواجه عبدالله با خرقانی هنگامی است که در سال 424 به قصد زیارت خانه خدا، هرات را ترک می کند و هنگام بازگشت از سفر حج، با خرقانی روبرو می شود. خرقانی نیز با دیدن خواجه عبدالله که جوانی پرشور و هوشمند بود، او را گرامی داشت و خواجه عبدالله در این مورد می گوید: "مریدان خرقانی مرا گفتند که سی سال است که تا با وی صحبت می داریم. هرگز ندیده ایم که کسی را چنان تعظیم کند که تو را و چنان نیکو داشت که تو را." خواجه عبدالله به دیدار ابوسعید ابی الخیر هم رفته است. خواجه عبدالله درباره شیوه زندگی صوفیانه خود می گوید: "من بسیار به جامه عاریتی مجلس کرده ام و بسیار به گیاه خوردن و آن وقت یاران داشتم و دوستان و شاگردان، همه توانگر بودند، هر چه من خواستمی بدادندی، اما من نخواستمی و بر ایشان پیدا نکردم و من گفتمی چرا ایشان خود ندانند که من هیچ ندارم و از هیچ کس چیزی نخواهم؟ من خُرد بودم هنوز، که پدر من دست از دنیا بداشت و دنیا همه بپاشید و ما را در رنج افکند، و ابتدای درویشی و محنت ما از آن وقت بود. من به زمستان جبه نداشتم، و سرمای عظیم بود و در همه خانه من بوریا یکی بود، چندان که بر وی بخفتمی، و نمد پاره ای که بر خود پوشیدم. اگر پای را بپوشیدمی سر برهنه شدی. و اگر سر را بپوشیدمی پای برهنه شدی؛ و خشتی که زیر سر نهادمی و میخی که جامه لباس بر آن کردمی و بیاویختمی." از خواجه عبدالله آثار زیادی به جا مانده است که اغلب آنها به نثر مسجع و آهنگین است. خواجه عبدالله شعر هم می سروده ولی بیشتر شهرتش به سبب رساله های متعدد اوست. آثار او عبارتند از: ترجمه طبقات صوفیه: که آن را به لهجه "هروی" ترجمه کرده است. تفسیر قرآن: که اساس کار ابوالفضل میبدی در تألیف کتاب "کشف الاسرار" قرار گرفت. رساله های مناجات نامه، نصایح، زادالعارفین، کنزالسالکین، قلندرنامه، محبت نامه، هفت حصار، رساله، دل و جان، رساله ی واردات و الهی نامه که همگی به نثر مسجع هستند. نمونه ای از نثر مسجع خواجه عبدالله در مناجات نامه الهی به حرمت آن نام که تو خوانی و به حرمت آن صفت که تو چنانی، دریاب که می توانی الهی، عمر خود به باد کردم و بر تن خود بیداد کردم؛ گفتی و فرمان نکردم، درماندم و درمان نکردم. الهی، اگر تو مرا خواستی من آن خواستم که تو خواستی. الهی، بهشت و حور چه نازم، مرا دیده ای ده که از هر نظر بهشتی سازم. تصویر شهر هرات الهی، در دل های ما جز تخم محبت مکار و بر جان های ما جز الطاف و مرحمت خود منگار و برگشت های ما جز باران رحمت خود مبار. به لطف، ما را دست گیر و به کرم، پای دار، الهی حجاب ها از راه بردار و ما را به ما مگذار.


آیا تیمور واقعا لنگ بود؟

 

تیمور برخلاف اسکندر، عضو خاندان سلطنتی نبود و پیشینه خانوادگی ساده‌ای داشت. به علاوه، برخلاف چنگیز، او قومی را تحت فرمان خود نداشت که بتواند آنها را به فتوحات نظامی رهنمون شود، بلکه مجبور بود از مجموعه‌ای از اقوام و ملیت‌های مختلف و اغلب سرکش، ارتشی موفق بسازد

زمانی که در سال ۱۴۰۲ میلادی، تیمور در میدان نبرد با بایزید اول، سلطان عثمانی، روبرو شد، سربازانی را از سراسر امپراتوری خود در اختیار داشت: از ارمنستان گرفته تا افغانستان و از سمرقند تا سیبری

غلبه بر چنین کاستی‌هایی که برای خودشان نقاط ضعف به شمار می‌روند، به‌خودی خود مساله بزرگی بود. اما نکته به‌مراتب شگفت‌انگیزتر این است که سمت راست بدن تیمور دچار معلولیتی جدی بود

در هنگام تولد، نام او را تیمور گذاشتند که به معنای آهن است

اما بعد از اینکه در جوانی دست و پای چپش به شدت آسیب دید، در زبان فارسی به او لقب "لنگ" دادند. نام‌هایی که او در غرب به آنها خوانده می‌شود نیز با تغییری جزئی در همین نام و لقب فارسی به‌وجود آمده‌اند


قبر تیمور در آرامگاه "گور امیر" در سمرقند قرار دارد

در دورانی که مهارت‌های جنگی پیش‌ شرط لازم برای رسیدن به قدرت سیاسی بود، چنین معلولیت شدیدی برای بیشتر افراد ضربه‌ای خردکننده است

احتمالا تیمور هم در جوانی با این ضرب‌المثل محلی آشنا بود که می‌گوید: "تنها دستی که توان نگه داشتن شمشیر دارد، می‌تواند کوپال حکومت را به دست گیرد"

بدون شک، پیشرفت و ترقی در جهان بی‌رحم آن زمان بدون سرآمد بودن در مبارزه تن به تن و تیراندازی ممکن نبود

منابع تاریخی هم تردیدی درباره معلولیت تیمور باقی نمی‌گذارند، اما در مورد اینکه این معلولیت دقیقا چطور ایجاد شده، هنوز تردیدهایی وجود دارد. احتمالا این اتفاق در سال ۱۳۶۳ میلادی افتاده است. یعنی زمانی که تیمور در خدمت خان سیستان در جنوب

غربی افغانستان کنونی بود

ابن عربشاه، وقایع‌نگار قرن پانزدهم میلادی که البته موضع بسیار خصمانه‌ای نسبت به تیمور دارد، می‌گوید که یک چوپان هشیار متوجه شد تیمور در اطراف گله گوسفندانش پرسه می‌زند. پس با یک تیر شانه‌اش را هدف قرار داد و تیر دیگری را هم به نشیمنگاه او زد

او می‌نویسد: "نقص عضو هم به فقر او (تیمور) اضافه شد و ایراد دیگری به شرارت و

اگر سعی کنید بزرگ‌ترین فاتحان تاریخ را به یاد بیاورید، به احتمال زیاد فورا نام چنگیزخان و اسکندر مقدونی به ذهنتان می‌رسد. اما اگر اهل آسیای مرکزی یا فراتر از آن، جهان اسلام نباشید، بعید است از تیمور لنگ یادی کنید

این جنگجوی تاتار که در سال ۱۳۳۶ میلادی، در نزدیکی سمرقند در ازبکستان امروزی به‌دنیا آمد، از برخی جهات شاه مقدونی و جنگجوی مغول را تحت‌الشعاع خود قرار داد

تیمور گورکانی که بعضا به نام تیمور لنگ خوانده می‌شود، در قرن چهاردهم میلادی از گمنامی سر برآورد و به فاتح ملت‌ها تبدیل شد

او از سر دشمنانش مناره‌ها ساخت

آنطور که جاستین ماروزی می‌نویسد، در دورانی که توانایی جسمی اهمیت زیادی داشت، انجام چنین فتوحاتی کار بزرگی است

خشم جنون‌آمیز او علاوه گردید"

روی گونزالس کلاویخو، سفیر اسپانیا که در سال ۱۴۰۴ میلادی به سمرقند رفت، ثبت کرده است که در درگیری تیمور با گروه بزرگی از سواران سیستانی که عده زیادی از سربازان او را کشتند، چه گذشته است.

او می‌نویسد: "آنها خود او را هم از اسب انداختند و پای راستش را زخمی کردند. او بر اثر این جراحت، تا پایان عمر لنگ می‌زد؛ دست راستش هم مجروح شده بود و انگشت کوچک و انگشت کناری آن را از دست داده بود"

در سال ۱۹۴۱ میلادی در اتحاد جماهیر شوروی، یک گروه باستان‌شناس تحت هدایت میخائیل گراسیموف برای نبش قبر تیمور وارد عمل شد و به مقبره زیبای او در سمرقند رفت

 

 

اعضای تیم دریافتند که تیمور واقعا لنگ بوده، هیکلی تنومند و حدود ۱۷۰ سانتیمتر قد داشته است؛ پای راستش در محل تلاقی استخوان ران و کاسه زانو آسیب دیده بود و در نتیجه، پای راستش از پای چپ کوتاه‌تر بوده است. دلیل پسوند تحقیرآمیز "لنگ" در نام او هم همین موضوع است

تیمور احتمالا موقع راه رفتن پای راستش را می‌کشید و شانه چپش به‌شکلی غیرطبیعی بالاتر از شانه راستش بوده است. جراحات دیگری هم در دست و آرنج راستش دیده شد

لنگ بودن تیمور به دشمنان او از جمله امپراتوران عثمانی و حاکمان بغداد و دمشق بهانه خوبی می‌داده است تا به ریشخندش بگیرند. اما مسخره کردن او، از شکست دادنش در میدان جنگ آسان‌تر بود

حتی ابن عربشاه، که سرسخت‌ترین منتقد تیمور است، قبول دارد که او "قدرت و شجاعت زیادی داشت" و رهبری "جسور و دلاور" بود که "ترس توأم با احترام و فرمانبری" را در دل دیگران می‌انداخت

از میان نوشته‌های ادوارد گیبن، تاریخدان بزرگ قرن هجدهم، می‌توان حس کرد که او به تیمور علاقه دارد

او که معتقد است نبوغ نظامی تیمور هرگز آنقدر که باید، مورد تحسین مورخان قرار نگرفته است، می‌نویسد: "مردمانی که از او شکست خوردند، به شکلی فرومایه و در عین حال تاثیرگذار از او انتقام گرفتند؛ با افسانه‌هایی مملو از تهمت درباره تولد، شخصیت و حتی نام تیمور"

با این حال، او اضافه می‌کند: "همین که یک دهقان توانست بر سرتاسر آسیا حکومت کند، نشاندهنده شایستگی بیشتر اوست و نه مایه تحقیرش. لنگ بودنش هم نمی‌تواند مایه سرزنش و ملامت باشد، مگر اینکه قرار باشد به خاطر یک نقص عضو طبیعی، و حتی

  

شاید شرافتمندانه، خجالت بکشد"

تیمور در هنگام مرگش در سال ۱۴۰۲ میلادی، در راه جنگ با امپراتور چین از سلسله مینگ بود

او بعد از ۳۵ سال جنگ‌های پیاپی، همچنان در میدان نبرد بی‌شکست مانده بود

نمونه‌های تاریخی نادری وجود دارند که مردی توانسته باشد به این آسانی بر معلولیت جسمی خود غلبه کند، اما صدها هزار نفر از سکنه آسیا که به‌شکل بی‌رحمانه‌ای قتل‌عام و سربریده شدند، به بهای جانشان این موضوع را دریافتند

جاستین ماروزی نویسنده کتاب "تیمورلنگ: شمشیر اسلام، فاتح جهان" است

 

جرگه واژة فارسی و به معنی گروه و صف آمده است. جرگه در کاربرد های سياسی – اجتماعی آن  

به معنی گرد همايی و نشست است. به عبارت ديگر هر مجلس، جلسه و اجلاسی که برای تصميم گيری ، نظر خواهی و مشورت در باره يک امر محلی، ملی و قومی برگزار شود، جرگه است. آنچه جرگه را از نشست ها و گردهمايی های ديگر جدا می سازد محتوأ ، شيوه کار و منظور آن است 
محتوای جرگه مردمی است وبرای سنجش آرای عمومی. از اين رو برخی آن را نوعی رفراندم يا همه پرسی خوانده اند
 
منظور از تشکيل جرگه ها چاره جويی، رسيدگی و تصميم گيری همگانی در مورد يک مسأله سياسی – اجتماعی است
 
شيوه کار آن بسيار ساده است. معمولاً يک فرد اداره آن را به عهده می گيرد وموضوع خاصی را به همه پرسی می گذارد تا شرکت کننده گان روی آن به بحث بپردازند. در پايان با توافق کلی به تصميم مشترکی می رسند. اين تصميم سر انجام به مثابه يک فيصله ملی، محلی و قومی عملی می گردد
 
جرگه نه زمان معين دارد و نه جای معين. بنابر نياز های سياسی و اجتماعی به وجود می آيد و پس از پايان کار، خود به خود منحل می گردد. می توان گفت که جرگه هر زمان و هر جايی که يک امر سياسی يا اجتماعی ايجاب کند تشکيل می شود
 
اعضای جرگه را موی سفيدان، بزرگان اقوام و شخصيت های با تجربه و متنفذ می سازند. جرگه اصولاً يک نشست مردانه است و به زنان به ندرت اجازه شرکت داده می شود
 
جرگه، کهن ترين نهاد سنتی در
ادارة اجتماعی است و ريشه در تاريخ و فرهنگ قبيله ای دارد. جرگه به کدام قوم، ملت، محل و فرهنگ خاصی تعلق ندارد و به گونه هايی در ميان همه جوامع بشری ديده شده است. اما در جوامعی که از سازمان و ساختار سياسی و اجتماعی پيشرفته بر خوردار اند، نقش آن کم رنگ تر شده کار برد آن کم کم از ميان رفته است 
در افغانستان هنوز هم جرگه يک راه
 گشای سياسی – اجتماعی شمرده می شود و از کار آِيی خوبی برخوردار است. در مورد بهره برداری سياسی از جرگه ها جای بحث است و در بيشتر موارد وسيله ای بوده است برای مشروعيت بخشيدن به خواسته های از پيش تعيين شده دولت های افغانی 
روی همرفته، جرگه در افغانستان سه
 نوع است : محلی، قومی و ملی.
جرگه محلی در مقايسه با ساير انواع جرگه ها ساحه تأثير محدودی دارد. اين جرگه ها از گذشته های دور تا کنون در سراسر افغانستان وجود داشته عملی ترين شيوه
 ادارة سنتی اجتماعی در ده و محله به شمار می رود. جرگه های محلی معمولاً در موارد کم آبی ، خشکسالی و برای حل اختلافات محلی به وجود می آيد 
جرگه های قومی به مسائلی می پردازد که يک يا چند قوم را در بر می گيرد. اين جرگه ها در مواردی مانند برخوردهای قومی و يا بروز اختلاف ها و مسائل مهمی که تصميم گيری و تلاش مشترک را ايجاب می کند، تشکيل می شود
 
جرگه ملی يا لويه جرگه بزرگترين مجمع بزرگان و شخصيت های قومی و اجتماعی کشور است و در موارد بحرانی در افغانستان تشکيل می شود. در بيشتر موارد از سوی پادشاه يا رئيس جمهور فراخوانده شده اعضای آن می توانند هم انتخابی و هم انتصابی باشند. لويه جرگه در زبان
 دری به معنی جرگه بزرگ است.

در سال 1160 هجری (1747 ميلادی) نهاد رسمی و سیاسی کشور ، بمثابة یک کشور تازه بنیاد در يک جرگه قومی پايه گذاری شد. از اين رو، جرگه در افغانستان رمز و کليد ساختار سياسی – اجتماعی را در خود دارد و باز شناسی آن لازم به نظر می رسد. مهمترين جرگه های بزرگ در افغانستان عبارت اند از  

لويه جرگه ها و یا

جرگه های بزرگ در افغانستان


جرگه قندهار1 (1160هجری/1747 ميلادی)

اين جرگه سر نوشت و آينده کشور تازه ای به نام افغانستان را رقم زد، پس از کشته شدن نادر شاه افشار، در ماه اکتبر 1747 در مزار شير سرخ، در داخل قلعه نظامی نادر آباد بر گزار شد و 9 روز به درازا کشيد. پس از 9 روز مباحثه ميان سران اقوام غلزايی، پوپلزايی، نورزايی، سدوزايی و ديگران، احمد خان ابدالی از قوم سدوزايی به عنوان پادشاه برگزيده شد. آن روز ها هنوز کلمه افغانستان وجود نداشت و
 کشور بنام خراسان می شد. نيم قرن بعد بود که برای نخستين بار اين کلمه در قراردادی ميان ايران و انگليس از نام افغانستان استفاده شد 
می گويند که يک مرد صوفی به نام صابر شاه کابلی خوشه گندمی را به جای تاج بر کلاه احمد خان نصب کرد واو را پادشاه خواند و به جر و بحث پايان داد
 

جرگه کابل 2(1257/1841) 

اين جرگه بزرگ ملی در آستانه جنگ اول افغانستان و انگليس، در اول نوامبر 1841 در محله شور بازار کابل بر گزار گرديد و دوازده نفر عضو داشت. محمد زمان خان ( برادر زاده امير دوست محمد خان ) به عنوان نائب رئيس و امين الله خان لوگری معاون او بر گزيده شدند. اين جرگه، افزون بر نظم دادن به هزاران مجاهد ملی و حل مسائلی از قبيل آذوقه رسانی، طرح حمله و اعلام جهاد توسط
 علما، روز دوم نوامبر را روز قيام عمومی اعلام نمود 

جرگه کابل 3( 1244/1865 )

امير شير علی خان به منظور استحکام پادشاهی، جلب حمايت مردم و تأمين امنيت، جرگه بزرگی در سال 1865 در کابل بر گزار کرد که 2000 نفر در آن اشتراک ورزيده بودند. رياست اين جرگه را خود امير به عهده داشت و تمام اراکين دولت در آن شرکت کرده بودند. امير شير علی خان توانست با برگزاری اين جرگه شهزاده عبدالله پسر هفت ساله اش را وليعهد بسازد و پشتيبانی مردم را به دست بياورد. در اين جرگه تمام اقوام و طوايف افغانستان نماينده داشتند
 

جرگه کابل 4(1293/1915)

در جريان جنگ اول جهانی هيأتی از کشور های آلمان، اتريش و ترکيه عثمانی به افغانستان آمد و خواستار ورود افغانستان در جنگ عليه انگلستان شد. امير حبيب الله جرگه بزرگی را که شمار آن به 540 عضو می رسيد در اکتبر 1915 فراخواند و موضوع اشتراک يا عدم اشتراک افغانستان را در جنگ اول جهانی مطرح کرد. با اينکه طرفداران نظريه ورود به جنگ کم نبود، تصميم کلی بر عدم مداخله و بی طرفی قرار گرفت
 

لويه جرگه يا جرگه بزرگ جلال آباد ( 1301/1920)

پس از پادشاه شدن امان الله و استقلال افغانستان، نخستين جرگه بزرگ، که مرکب از اعضای شورای دولت و نماينده گان مردم کابل و اطراف آن، ننگرهار، لغمان و کنر بود، در زمستان 1301 در جلال آباد برگزار گرديد. شمار اعضای اين جرگه به 872 نفر می رسيد و شخص شاه بر آن نظارت داشت. منظور اصلی اين جرگه اصلاحات اجتماعی بود و نظامنامه اساسی را که نخستين قانون اساسی افغانستان به شمار می رود به تصويب رساند. اين نظامنامه حاوی الغای برد گی، وحدت ملی، آزادی های شخصی، تساوی حقوق اتباع، ماليات متناسب با در آمد و مانند آن بود
 

لويه جرگه يا جرگه بزرگ پغمان (1303/1922) 

این جرگه ادامة جرگة بزرگ جلال آباد بود. ولی بيشتربه مسأله اصلاحات اقتصادی توجه داشت و در تابستان 1303 در شهرک پغمان بر گزار شد.
دراين جرگه که ده روز به درازا کشيد، اشتراک کننده گان که
 تعداد شان به 1504 نفر می رسيد، آزادانه ابراز نظر می کردند و گاهی با نظرات شاه مخالفت نشان می دادند. در اين جرگه بود که نظامنامه اساسی 1301 مورد بحث قرار گرفت و در پايان اين جرگه بود که به تاييد شاه رسيد 

لويه جرگه يا جرگه بزرگ پغمان (1307/1924)

نظامنامه اساسی تصويب شده در جرگه های 1301 و 1303 باعث واکنش های شديد در ميان مردم شد و نيرو های مخالف اصلاحات با تحريکات بيگانه در خوست
 شورشهايی را به راه انداختند. برای تعديل و تجديد نظر بر نظامنامه اساسی دومين جرگه بزرگ پغمان برگزار شد 
در اين جرگه که شمار اعضای آن به 1000 نفر می رسيد، شورای دولت که 150 نفر عضو داشت به شورای ملی تعويض شد، عفو مجازات از حقوق شاه شناخته شد، دوره سربازی سه سال تعيين و القاب رسمی و تشريفاتی لغو شد
 

لويه جرگه يا جرگه بزرگ کابل (1309/1930) 

پس از سقوط امان الله خان و روی کار آمدن محمد نادر خان، جرگه ای که 301 عضو داشت برای ده روز در کابل برگزار شد

جرگه با سخنرانی نادر خان آغاز شد. ولی رياست آن را برادر وی محمد هاشم خان به عهده داشت
 
موضوعاتی از قبيل لايحه انتخابات شورای ملی، تعداد و شيوه انتخاب وکلای مجالس شورای ولايات، رنگ بيرق، استرداد دارايی های امان الله خان و تصويب دو باره نشان ها و القاب رسمی و تشريفاتی مورد بحث قرار گرفته نام نظامنامه اساسی نيز با تجديد نظر هايی به اصول نامه اساسی تغيير يافت
 

لويه جرگه يا جرگه بزرگ کابل (1320/1941)

نخستين جرگه ای بود که پس از ترور نادر خان و پادشاهی پسرش محمد ظاهر شاه بر گزار شد. اين جرگه همزمان بود با جنگ جهانی دوم

جرگه با سخنرانی محمد ظاهر شاه، روز 5 نوامبر 1941 آغاز شد دو روز ادامه داشت. محل برگزاری آن مکتب حبيبيه بود. موضوع آن را بی طرفی افغانستان در جنگ و اخراج متخصصان آلمانی و ايتاليايی از افغانستان تشکيل می داد


لويه جرگه يا جرگه بزرگ کابل (1334/1955)

اين جرگه به دنبال تحولات منطقه و به وجود آمدن کشور جديد پاکستان بر گزار شد. رياست آن را محمد گل مومند به عهده داشت و 371 نفر در آن شرکت کردند. موضوع آن مسأله پشتونستان بود و 5 روز به درازا کشيد. به دنبال اين جرگه بود که افغانستان روابط
 نزدیک را با شوروی پيش گرفت و آين آغاز گرفتاری افغانستان با روسها بود 

لويه جرگه يا جرگه بزرگ کابل (1343/1964)

آخرين جرگه در دوره پادشاهی محمد ظاهر شاه بود که در کابل در قصر سلام
 خانه برگزار شد. رياست جلسه را محمد ظاهر شاه و نيابت آن را دکتر محمد ظاهر، يکی از صدراعظمان بعدی، به عهده داشت.
جرگه 452 نفر عضو داشت و ده روز به درازا کشيد و موضوع آن بررسی و تصويب قانون اساسی جديد بود که قوه های سه گانه را تفکيک نموده موضوعات ديگری مانند دموکراسی، حقوق و آزادی های احزاب سياسی، آزادی مطبو عات و غيره را در بر می گرفت. قانون اساسی ای که در اين جرگه تصويب شد پايه تحولات دههشصت  ميلادی را که به دهه دموکراسی معروف است تشکيل می داد


لويه جرگه يا جرگه بزرگ کابل (1355/1976)

با روی کار آمدن جمهوری اول افغانستان در سال 1352 (1973) محمد داود نخستين رئيس جمهور افغانستان، در زمستان 1355 جرگه ای را فرا خواند که منظور از آن کسب مشروعيت ملی بود. موضوع آن را تصويب قانون اساسی جديد و انتخاب رئيس جمهور تشکيل می داد. رياست اين جرگه را، که در مقر وزارت صحت عامه برگزار شد، محمد داود به عهده داشت و عزيز الله واصفی
 معاون رئيس آن بود

لويه جرگه يا جرگه بزرگ کابل (1364/1985)

پس از روی کار آمدن حزب دموکراتيک خلق افغانستان در سال 1357 (1978) جرگه بزرگی در تابستان
 1364  در تالار بزرگ پولی تخنیک کابل برای سه روز بر گزار شد و 1796 نفر در آن شرکت داشتند.
رياست جرگه را عبد الرحيم هاتف و نيابت آن را دکتر عبدالواحد سرابی به عهده داشتند. منظور آن جلب حمايت مردم بود و موضوعات شامل آن را مسأله صلح و سياست های خارجی و داخلی دولت افغانستان تشکيل می داد


لويه جرگه يا جرگه بزرگ کابل (1366/1987)

دومين جرگه در دوره حاکميت حزب دموکراتيک خلق بود و باز در تالار
 پولی تخنیک کابل برای دو روز در تابستان 1366 برگزار شد که عبدالرحيم هاتف رياست آن را به عهده داشت. پيامد اين جرگه قانون اساسی جديد بود که در آن اسلام به عنوان دين مردم افغانستان مطرح شده برای فرقه های مذهبی آزادی قانونی داده شد. بر اساس اين قانون اساسی رئيس جمهور انتخاب شد 
لازم به ياد آوری است که دو جرگه بزرگ قومی ديگر، يکی در تابستان 1365 به نام جرگه قبايل پشتون و ديگری به نام جرگه سراسری مردم هزاره در تابستان 1366 نيزدر کابل بر گزار شد
 

لويه جرگه يا جرگه بزرگ کابل (1368/1989)

آخرين لويه جرگه در دوران حاکميت حزب دموکراتيک خلق در بهار 1368 با فراخوان دکتر نجيب الله رئيس جمهور وقت برای سه روز بر گزار شد. اين جرگه 732 نفر عضو داشت و موضوع آن را آشتی ملی، مصالحه با مجاهدين و حل سياسی مسأله افغانستان تشکيل می داد
 

شورای حل و عقد (1372/1993)

با سقوط رژيم حزب دموکراتيک خلق در سال 1371 (1992) و روی کار آمدن دولت اسلامی مجاهدين، جنگ های قدرت بالا گرفت. برای يافتن يک راه حل سياسی و کسب مشروعيت ملی، شورايی به نام حل وعقد
 از سوی برهان الدين ربانی تشکيل شد. محل برگزاری آن وزارت داخله و مولانا فضلی رياست آن را به عهده داشت. دراين شورا 1500 نفر شرکت کرده بودند

لويه جرگه يا جرگه بزرگ هرات (1373/1994)

اين جرگه از سوی اسماعيل خان والی هرات به راه افتاد و پنج روز ادامه داشت. بر خلاف شورای حل و عقد که بيشتر محتوای مذهبی داشت، جرگه هرات مردمی بود و در آن از شخصيت های سياسی و ملی افغانستان در خارج از کشور نيز دعوت شده بود. يکی از مهمترين چهره های برجسته اين جرگه شاد روان دوکتور محمد يوسف، صدر اعظم
 سابق
 بود. اين جرگه نيز به دليل مداخله برهان الدين ربانی ناکام ماند

 چهار سال پادشاهی محمد نادرشاه  

در سلسله نبشتههای بررسی حکومتهای افغانستان، نصیر مهرین، تحلیلگر تاریخی این بار حکومت محمد نادر شاه را به بررسی گرفته است. این نوشته در سه بخش نشر میشود 

محمد نادر شاه به همراه وزیرانش در حال ترک یک مسجد در سال 1930

بخش اول

محمد نادرخان (1262-1312خورشیدی/1883-1933عیسوی) چهار سال پادشاهی کرد. در طی آن مدت، افزون بر نشان دادن گونه یی از حکومتگری خشونت بار، تهداب نظامی را هم برجای نهاد که سالهای متمادی به درازا کشید. نظامی که نشانه های آن را تا پایان جمهوری محمد داوود خان می توان مشاهده نمود

چگونگی پیشینه ها و سیر دستیابی او به قدرت دارای ویژگی هایی است که برگهای سزاوار تأمل و آموزندۀ تاریخ سدۀ پسین کشور ما را رقم می زند. به منظور بازشناسی و بازیابی آن سیر و نشانه ها، بررسی فشرده یی را که با نام او پیوند یافته است، به صورت کل طی دو مرحله در نظر گرفته ایم

مرحلۀ نخست، سرگذشت خانوادۀ محمد نادرخان

مرحلۀ دوم، دستیابی به قدرت، با بررسی فشرده چهار ساله پادشاهی او

سرگذشت خانوادۀ محمد نادر خان

محمد نادر خان نواسۀ سردار یحیی خان است. یحیی خان، خسر امیر محمد یعقوب خان بود. یحیی خان با تنی چند از بقیه سردارانی که به محمد یعقوب خان نزدیکی داشتند، در سال 1881نخست به امرتسر و بعد در دیردون هند تبعید شدند. یحیی خان دو پسر داشت به نام های سردار محمد یوسف خان و سردار محمد آصف خان. سردار محمد یوسف خان با سه زن ازدواج نمود.زن اولش یک دختر(محبوب سلطان، یک تن از خانم های امیر حبیب الله خان) و سه پسر به دنیا آورد. محمد نادر، شاه محمود و شاولی

محمد نادر خان در (21 حمل 1362هـ.ش.) 1883 دردیردون هند تولد شد.(1

محمد نادر 18 سال عمر خویش را در هند سپری نمود. در آنجا درس خواند و با زبان های هندی، انگلیسی و فارسی آشنا شد. سردار یحیی خان هفتۀ دو بار جوانان خانواده را گرد می آورد و به آنها دربارۀ افغانستان معلومات می داد .اعضای خانوادۀ او در سال 1901 پس از دریافت اجازه نامۀ امیرعبدالرحمان خان به افغانستان برگشتند و مورد احترام او قرارگرفتند. درهفته های آغازین برگشت که در باغ علیمردان به سر می بردند، چند بار نزد امیر باریاب شدند. طی همین دیدارها بود که دو پسر و نواسۀ بزرگ یحیی خان در دل امیر جای ویژه یافتند. از روی روایت منابع خانوادگی سرداران، علایق امیر را به ایشان چنین می خوانیم

امیرعبدالرحمن خان:" سردار(سردار یحیی خان) شما در هندوستان باغ بزرگی داشتید. یقین دارم که عایلۀ تان در باغ علیمردان دلتنگ هستند. چنانچه شنیده ام که شاولی جان بعدها مارشال شاولیخان مشهور به فاتح کابل) مریض گردیده، بنأً قلعۀ علی آباد(2) را که در جوار باغ با صفائی واقع و از آب گوارای کاریزی برخوردار می باشد، برای اقامت تان تعیین و تخصیص داده ام وعلاوتا ً چون نزدیک باغ بالا قرار دارد، می توانم شما را بیشتر ببینم."(3

امیر در آن هنگام درقصر باغ بالا زندگی می نمود

باید چندی ازین دیدارها گذشته باشد که آن خانواده به "خانوادۀ مصاحبان" و یا مصاحبان خاص نیز شهرت یافتند. در پیوند آن لقب گفته شده که روزی امیرعبدالرحمن خان به سرداریحیی خان گفته بود: "سردار خوب می شود هرگاه پسران تان، سردار محمد آصف خان و سردار محمد یوسف خان وقتا ً فوقتا ً نزد حبیب الله جان (بعد امیرحبیب الله خان) بروند..."

امیر افزوده بود، که "نوه های شما در آینده مصدر کارهای بزرگی خواهند شد. من درناصیۀ نادر جان (بعدها محمد نادر شاه) ذکاء و هوشمندی می بینم."(4

پس از مرگ امیر عبدالرحمن خان، رفتن سردارمحمد یوسف و سردار محمد آصف، نزد سردار حبیب الله خان و صحبت های آنها با امیرحبیب الله خان سبب شد که مردم آنها رامصاحبان بنامند. برعلاوه از آنجایی که سردار محمد یحیی خان پسر سلطان محمد خان مشهور به طلایی بود، این خانواده را خاندان طلایی نیز نامیده اند.

ازدواج امیر حبیب الله خان با محبوب السلطان، دختر سردار محمد یوسف خان و خواهر محمد نادر خان که" تحصیل یافته، خوش صحبت و خوش مشرب" هم بود، زمینه های بیشتر نفوذ خانوادۀ سردار یحیی خان و از جمله محمد نادر خان را در دربار فراهم نمود.(5

نادر خان در سال 1282. ش. اول کرنیل اردلیان حضور شد. با امیر هند رفت. قوماندان گارد شد و به رتبۀ جنرالی رسید. در شورش منگل 1290 در حالی که 25 سال داشت، موفق شد شورشیان را از راه مذاکره و مقاتله به تسلیمی وا دارد. پس از آن نائب سالار شد. لقب سردار اعلی را به دست آورد و مکتبی برای ملک زادگان سمت جنوبی تاسیس نمود که پسران اعیان و اشراف جنوبی در آن شامل گردیدند.(6

پس از قتل امیر حبیب الله خان(1919)، محمد نادر خان و برادرانش مدت کوتاهی زندانی شدند. در شب قتل امیر، محمد نادر خان نیز در کنار خیمۀ او بود. به روایت میرغلام محمد غبار پیش از قتل امیر، طی دیداری توافق میان امان الله خان و نادر خان حاصل شده بود.(7) دشوار به نظر می آید که موافقت نادر خان با امان الله خان را بر اساس آن باورهایی پذیرفت که امان الله خان در جهت حصول استقلال وتجددگرایی داشت. در حالی که زیرکی و هوشمندی سیاسی محمد نادر خان برای دسترسی به قدرت پس از برداشتن امیر حبیب الله از طریق همسویی و اتحاد عمل با امان الله خان، همچنان انگیزۀ عقده گشایی مؤثر بوده است؛ زیرا روزی امیرحبیب الله خان بر نادر خان قهر شده و امر کرده بود که ریسمان یک پیسه گی خریده در پاهایش انداخته مثل سگ او را کش کنید.(5/2

ازین رو می توان این ذهنیت را پذیرنده شد، که توقیف چند روزۀ او در جلال آباد و چندی درکابل، بیشتر برای محافظت آنها بود؛ تا به عنوان قاتل شاه آسیبی نبیند. درحالی که سردار محمد هاشم خان (بعدها سردار محمد هاشم خان صدر اعظم) از طرف کسانی که از حقیقت قتل امیر، توافق امان الله خان و محمد نادر خان آگاهی نداشتند، به گونۀ اهانت آمیز از هرات به کابل فرستاده شده بود. سید محمد اکبر حمید"حسینی" نویسندۀ کتاب حکمرانان هرات، نوشته است که"دو نفر از کندک مشران به نام های غلام حضرت خان و عبدالرسول خان برای گرفتاری و دستگیری محمد هاشم خان (بعدها سردار محمد هاشم صدراعظم) و سلیمان (سردار) خان اقدام کردند و آنها را بر یابوی پالانی (اسپ بارکش) سوار کردند و از طریق غور و هزاره جات به سوی کابل حرکت دادند.(8

نادر خان هنگام جنگ استقلال به عنوان قوماندان جبهۀ مهم در سمت جنوب کشور رهسپار شد. کسب پیروزی او مورد تحسین شاه قرار گرفت. اما پس از تصرف قدرت، کیش شخصیت نادرخان، همراه با امان الله ستیزی و امانی زدایی به اندازه یی توسیع یافت که نویسندگان تابع امر دربار سلطنتی، محمد نادرخان را "اعلیحضرت محمد نادرشاه غازی، شهریار استقلال و نجات بخش افغانستان" نامیدند، و حتا در کتاب های درسی مکاتب نیز او را محصل استقلال یاد کردند. به طورمثال بنگریم: "...اعلیحضرت محمــد نادرشــاه برای وطن ما خدمت های بسیار نموده اند. استقلال ما را دوباره از دشمن ما گرفته اند..."(9

پس از استقلال افغانستان، محمد نادر خان و برادارنش، پله های دیگری ازعروج و نفوذ را پیمودند. نادر خان به حیث وزیر حربیه و برادرش سردار محمد هاشم، سفیر در روسیه بود. شاه محمود و شاه ولی با دو خواهر شاه نیز ازدواج کردند. اما امان الله خان مانع ازدواج خواهرش با سردارهاشم خان شد. ازین رو هاشم خان تا زنده بود کینۀ او را بر دل داشت.

نادر خان هنگامی که وزیر حربیه بود، با داشتن صلاحیت بسیاررئیس تنظیمۀ تخار و بدخشان شد. از زبان شاهدان عینی برمی آید که در آنجا رفتارهای مدبرانه داشت. روشی را که هنگام بازرسی صفحات شمال افغانستان در پیش گرفته بود، با روش حکمرانان پیشینه دارای تفاوت بود. او سردار محمد اکبر خان، نایب الحکومه را که مامای شاه بود، با تعدادی از مامورین رشوه خوار بر طرف نمود. با آنانی که به دزدی و راهگیری شهرت یافته بودند، برخورد شدید نموده و امر اعدامشان را داد. طوره یکی از چهره هایی که در تصنیف ها و آهنگ ها هنوز هم نام او جای دارد از جملۀ همان اعدامیان امر محمد نادر خان است. بر باقیات سالها پیش مردم از ناحیه مالیات خط بطلان کشید و اوراق مربوط را آتش زد. تحفه های گرانبها را نپذیرفت. هنگامی که هیأت صد نفرۀ او مواد خوراکی، و دیگر مواد و اجناس را به مصرف می رساندند، به تادیۀ پول برای آنها تأکید می نمود.

کارکردهای او در ولایات تخار و بدخشان بازتاب تحسین آفرین داشت. جمشید خان شعله، که خود محمد نادر خان را هنگام آن مسافرت از نزدیک دیده بود، با وجود محکومیت سیاست ها و اعمال او که در زمان پادشاهی خویش مرتکب شد، قضاوتی دارد در خور تأمل. وی می نویسد: "گویا تقرر محمد نادر خان سپه سالار، وزیر حرب به تخار و بدخشان در چنین فرصتی که این خاک بی سر و سامان در آتش ظلم و فساد می سوخت، کارمعقول سلطنت کابل بود... از روزی که از خنجان به این ولایت داخل شده است، یک گیلاس آب از کسی را به مفت نخورده است"

محمد نادرخان، مامورین بالا رتبۀ پیشین را از کار برکنار نمود و به کابل فرستاد. پسر کاکایش سردار سلیمان خان و برادرش سردار شاه محمود خان را به وظایف مهم کشوری و لشکری گماشت. بر اساس همین کارکردهاست که جمشید خان شعله بر کارروایی های زمانۀ پادشاهی اش، چنین می نویسد: "اگر اعلیحضرت محمد نادرشاه به کشت و خونهای سیاسی دست نمی زد و جلو سردار محمد هاشم خان و متعصبین محورسلطنت را درمسایل تبعیض پسندی می گرفت، شاید مسیر زندگی مردم و احوال جامعه شکل دیگری می یافت..." (10

حقایق نقش او در اوضاع تخار و بدخشان، و گونه های روش و سیاستی را که در پیش گرفت، می تواند زمینۀ بحث بیشتری را فرهم آورد. اما یکی از واقعیت ها این هم است که محمد نادر خان وقتی به حیث رئیس تنظیمۀ به آن سوی رفت که پله های قدرت را پیهم و بدون موانع و با ضمانت های خاندانی پشت سر می نهاد. در تخار و بدخشان اوامر و دستور العمل هایش مانند سلاطین و شاهانی بود، که هیج مانعی را در برابر اجرای آن نمی دیدند. با چنان صلاحیتی رفتارمی نمود که نیازی به گزارش به کابل و کسب اجازت از شاه مطرح نبود. آثاری که صلاحیت و رفتارش بر توقعات او جای نهاد، می تواند سخن از گونۀ افزون خواهی و بهتر بینی خود اندیشانه را وانماید. اما آن روش او در کابل با موانع روبرو بود

ادامه مطلب را در لینک های زیر بخوانید

نویسنده: نصیر مهرین

ویراستار: عاصف حسینی

     Date 
·         Share ارسال Facebook Twitter google+ more
·         Print print this page 

جناح بندی های حکومت امان الله و سرنوشت محمد نادر خان-2 

محمد نادرخان (1262-1312خورشیدی/1883-1933عیسوی) چهار سال پادشاهی کرد. در طی آن مدت، افزون بر نشان دادن گونه یی از حکومتگری خشونت بار، تهداب نظامی را هم برجای نهاد که سالهای متمادی به درازا کشید

 

نصیر مهرین، نویسنده و تحلیلگر تاریخی

بخش دوم

درقسمت های پیشین، هنگام نگریستن به کنش ها و واکنش های زمانۀ پادشاهی امان الله خان، واکنش هایی را که از خواستگاه قرائت دینی متفاو ت، و برمبنای ضد اسلامی نامیدن شاه ناشی شده بود، یادآوری نمودیم. درسوی دیگر، افزون بر حضور نارضایتی های منفعلِ مشروطه طلبان پشین، محافظه کارانی نیزحضور داشتند که نه تنها با اصلاحات شاه مخالفت می ورزیدند، بلکه با مشروطه خواهان پیشین و افرادی که تکیه گاه امان الله خان را تشکیل داده بودند، مخالفت می کردند

محمد نادر خان ازچهره های مهم این گروه از اشخاص ترسیم شده است، اگرچه، از جزییات طرح ها و موارد مشخص پیشنهادات از زبان و قلم خود او اسنادی در دست نداریم. در زمان حیات وقتی شرح زندگی اش را نوشتند، هیچ اشاره یی به موارد مشخص اختلافات او نشده بلکه به تذکر دلایل نامقنع می پردازند. مثلاً "اعلییحضرت محمد نادرشاه...، در اوائل برج قوس 1302 از عهدۀ وزارت حربیه نظر به بعضی موانع مستعفی گردیدند... در 30 نومبر 1926 ع. در اثر علالت مزاج استعفای قطعی خویش را (از سفارت افغانستان در فرانسه) اظهار داشته به معالجه پرداختند."(11

اما جلوه هایی از آن و یا اندک نوشته هایی که از نزدیکان و هواخواهان او و یا دیگران را دیده ایم، می توانند ما را اندکی در شناخت مواضع محافظه کارانۀ وی کمک نمایند. مثلا ًخواهرزاده اش، جنرال اسدالله سراج به این موارد اشاره می نماید: "اعلیحضرت امان الله خان پادشاه تجدد پسند بوده و می خواست وطن را با گامهای سریع به شاهراه تمدن سوق دهند. و اما سپهسالار که شخص دوراندیش و به عنعنات و روحیات اقوام بلدیت کامل داشت، به عرض می رساند که باید با سنجش و آهستگی رفتار نمود."(12

اما این سخنان برای تشخیص مواضع محمد نادرخان و تشخیص نظری باورهای سیاسی او، همچنان برای مرزبندی دقیق او با دیگران، بسنده نیست. در حالی که دربارۀ مواضع عبدالرحمن لودین و یا روحانیت اشرافی و ملاهای پیرو آنها در قبال اصلاحات شاه آن کمبود وجود ندارد؛ و ما می توانیم موارد نظری آن ها را به گونۀ مشخص از همان هنگام دریابیم

برخی ازمخالفت های او را می توان اختلاف در گونۀ برخورد تاکتیکی با شورشیان نامید. مثلا ً اگر او سرکوب شورشهای سمت جنوب کشور را نپذیرفته باشد، به این دسته از اختلافات او برمی گردد. در حالی که نمونه های آشکار شدۀ اختلاف را داریم، بدون این که محتوی و مضمون آن وقت را همه جانبه در دست داشته باشیم. نمونه های آشکار شده از ین قرار بودند

پذیرش فرماندهی عملیات از طرف محمد ولیخان (کفیل سلطنت)، برکناری محمد نادر خان از سمت وزارت حربیه، فرستادن او به سفارت فرانسه، سبکدوشی و یا استعفا از سفارت، نپذیرفتن خواهش شاه برای بازگشت به افغانستان، همه جلوه هایی ازموجودیت اختلاف و نارضایتی نادرخان از نظام امانی است

اما گویاتر، روشهای دوران بعدی یا دوران پادشاهی نادرشاه است، که می تواند زبان گویای مکنونات پیشینۀ او باشد. بعدتر به آنها می نگریم

چنانچه مشاهد می نماییم، از زمان بازگشت خاندان محمد نادرخان از هند، تا استعفأ او از سفارت افغانستان در پاریس (30 نومبر1926ع.)، تحولات و تغییراتی در اوضاع اعضای آن خاندان، جامعه و نهاد حاکمیت به میان آمده بود که هجرت دوبارۀ آنها و یا رسیدن به قدرت را تعیین می نمود. دو عامل در تعیین سرنوشت آنها بیشتر کارسازند: یکی تشدید بحران ها در جامعه که ضعف و ناتوانی فزایندۀ نظام امانی مانع مهار نمودن آن بود؛ و دوم این که، سرشناس شدن نادرخان و برادران او، و امکاناتی که برای استفاده از اوضاع نا به هنجار حاکمیت لرزان امیر حبیب الله کلکانی برای تصرف قدرت در استقبال نادر خان نشسته بود

راه تصرف قدرت سیاسی

پس از آنکه امیرحبیب الله کلکانی کابل را تصرف نمود، بر اساس مشورۀ کاردان های سیاسی نظام خویش، به محمد نادر خان پیشنهاد کرد که برگردد و در ایجاد نظم و نشق با او همکاری نماید. نمایندگان پیام خاص او سردار عبدالعزیز خان و سردار احمد شاه خان بودند که از راه هند روانۀ پاریس شدند. .از آنجایی که امیرحبیب الله به نادر شاه نظر نیکی داشت، سردار شاه محمود خان، برادرشاه را رئیس تنظیمیۀ سمت جنوبی تعیین نمود. امان الله خان نیز به نادرشاه پیام داد، در جنگ ضد نیروهای حبیب الله کلکانی سهیم شود و بازگشت او را به افغانستان از راه شوروی پیشنهاد نموده بود. پیشنهاد همکاری علی احمد خان (مشهور به والی- وی درسمت مشرقی موفق به گرفتن بیعت وحلف وفاداری تعدادی ازمتنفذین برای خود و اعلیحضرت شده بود) را که شوهر خواهر امان الله خان بود، جدی نگرفت. هنگامی که علی احمد خان به پشاور رسیده بود، محمد نادر خان نیز در پیشاور بود. محمد نادر خان به سردار فاروق خان عثمان گفته بود که علی احمد خان را ببیند و از مکنونات او آگاهی حاصل نماید

فاروق عثمان نوشته است: "والی احمد خان پیشنهاد نمود که «باید به اتفاق یکدیگر به خاطر نجات افغانستان سعی به خرج دهند. فرقی نمی کند که ریاست کشور از آن من باشد یا از آن سپهسالار نادرخان.» وقتی که آن پیشنهاد را به نادرخان رساندم، پوزخند زد و هیچ نگفت."(13

محمد نادر خان بر خلاف پیشنهاد امان الله خان، از راه هند به افغانستان برگشت و در جنوب کشورمحل تدارک حمله به کابل و جنگ با امیر حبیب الله را تعیین نمود. امان الله خان به نادرخان نامه نوشته بود که از راه شوروی به قندهار برود. در صحبت ها و مصاحبه ها در هند، گنگ و کلی، و با زبان دپلوماتیک چنان سخن می گفت که کسی نپندارد او قدرت را برای شخص خویش می خواهد. اما لبۀ تیز حملات خویش را به سوی حبیب الله کلکانی متمرکز نموده بود. یکی از پیام های او به اقوام جنوبی اینگونه است

"اینجانب محمد نادر که یک خدمتگار دین و دولت اسلام هستم، وخویشتن را بهیخواه همۀ مردم افغانستان می دانم، زمانی که در پاریس بودم، خبرهای وحشتناک افغانستان را شنیدم.هرچند در آن وقت بسیار مریض بودم، ولی خدمت برای افغانستان در قدم اول اهمیت برای من بود. همانا با عجلۀ تمام به پیشاور سفر نمودم و اینک به خواست خداوند با وحدت و یکپارچگی قبایل، و با درایت مردم ولایات جنوب و شرق افغانستان به طرف کابل پیشروی نموده، بعد از خلع حبیب الله رهزن از سلطنت که تاج و تخت کابل را غصب نموده، شخص دیگری را که قادر باشد به کشور افغانستان، دین و ملت خدمت نماید، به شرط وحدت و رضایت مردم قبایل، به پادشاهی انتخاب خواهم کرد."(14

در اثر توفیقی که در بسیج قبایل جنوب و شرق به ویژه جنوبی یافت، امارت بیش از 8 ماهۀ امیر حبیب الله کلکانی پایان یافت ( 22 میزان 1308 خورشیدی) و نخست شاولی خان ( از آن به بعد مارشال فاتح کابل لقب گرفت) و سپس نادر خان به کابل رسیدند

در سلام خانۀ کابل، "در اثر اظهارات چند تن اشخاص سرشناس (...) و اصرار سران قبایل بالاخره سپهسالارسلطنت را قبول نمود.( 23میزان 1308)"(15

قبولی مقام شاهی در حالی بود که پیشتر برخی از نخبه گان، مانند محمد ولی خان، وکیل سلطنت امان الله خان، شیر احمد خان، رئیس شورا و میرهاشم خان، وزیر مالیه به او پیشنهاد نموده بودند که موضوع تعیین زعامت را به لویه جرگه واگذار نماید و تا آن وقت به حیث وکیل سلطنت بماند.(16

اما او با تکیه بر ظریفانه ترین شیوه و تدارک زیرکانۀ کسب قدرت، شاهی خویش را اعلام نمود؛ ولی مطبوعات دولتی درزمینۀ کسب مقام پادشاهی از طرف او چنین نوشتند: " به تاریخ 23 میزان اعلیحضرت منجی وطن وارد کابل شده از طرف ملت به پاداش این خدمت بزرگ به پادشاهی افغانستان قبول وانتخاب گردیدند و در اثر اصرار ملت ذات همایونی وظیفۀ شاهی را پذیرفتند. . ."(17

سوالی که پاسخ نیافته است

 

 

یکی از پرسش هایی که همواره حین بررسی فعالیت های محمد نادر خان مطرح بوده، این است که تمویل کنندۀ مصارف قوای جنگی او کجا و کدام منبع بوده است

تا حال منبع و مقدار هزینۀ مصارف قوای جنگی او و برادرانش، هیچ وقت به صورت واضح و قناعت بخش ابلاغ نشده است. دریافت مقداری پول ازطرف غلام صدیق خان چرخی که در برلین بود و از طریق تاجری در پیشاور به محمد نادرخان رسید، و یا دادن مقداری پول چند دوست و آشنای او، تکافوی مصارف جنگی سپاه او را نمی توانست

اما گفته شده است که به صورت پنهانی از طرف انگلیس ها تمویل می شد. در این باره نوشته اند که نادر خان پیش از بازگشت برای گرفتن قدرت با انگلیس ها ارتباط داشت "ولی انگلیس ها نمی خواستند به این روابط شکل رسمی وعلنی دهند. زیرا علنی شدن روابط، آیندۀ نادر خان را در افغانستان به خطر بی اعتمادی مردم مواجه می کرد. از آن رو انگلیس ها ظاهراً خود را در این مورد بی طرف نشان داده اند. ولی آنها هیچ شخص دیگری را برای سلطنت آیندۀ افغانستان، بهتر از نادر خان و برادران او نداشتند و تمام زمینه ها را به طور مستقیم وغیر مستقیم به نفع او مساعد می ساختند."(18

نادرخان در بمبئی به نمایندۀ انگلیس نیز گفته بود که طرفدار دولت انگلیس است. (19) اگرچه پرسش بالا دربارۀ مصارف او تا رسیدن به کابل پاسخی ندیده است، اما پس ازاعلان پادشاهی او مدرکی در دست است که کمک های بریتانیا را مدتی اعلام نکرده بود

 

آغاز پادشاهی محمد نادر خان-3 

محمد نادرخان (1262-1312خورشیدی/1883-1933عیسوی) چهار سال پادشاهی کرد. در طی آن مدت، افزون بر نشان دادن گونه یی از حکومتگری خشونت بار، تهداب نظامی را هم برجای نهاد که سالهای متمادی به درازا کشید 

 

دستنویس نادرشاه که گویا دقایقی پیش از مرگ اش نوشته است

بخش سوم و پایانی

محمد نادر خان در آغاز حکومت خویش، دست به چند عمل یازید. نخست تعدادی از فعالان زمانۀ امانی را به زودی اعدام نمود. دوم با توسل به وسایل قرآن و شمشیر علیه سپاه حبیب الله کلکانی، که به شمال کابل رفته بود، اقدام نمود. همچنان خط مشی حکومت خویش را اعلام داشت

خط مشی حکومت محمد نادر شاه

محمد نادر خان خط مشی حکومت خویش را طی ده ماده ابلاغ کرد. رئوس نکات آنها عبارت بودند از

1- حکومت موافق احکام اسلامی و مذهب حنفی

2- منع رشوت و شراب

3- توجه به امور حربیه و تشکیل نیروی عسکری به صورت قومی و داوطلبانه

4- ادامه و برقراری روابط با دول خارج

5- امور مربوط به وزارت داخله، توجه جدی به انتخاب والی ها، حکومتی های کلان و نایب الحکومه ها

6- دریافت مالیه و محصول گمرکات مانند سابق

7- درزمینۀ تجارت و زراعت، علاقمندی به مناسبات تجارتی با کشورهای خارجی، و ایجاد راه آهن به زودترین وقت

8- توجه به علم و فن؛ اما راه دریافت خوبتر آن منوط به تشکیل شورای ملی

9- تأسیس شورای ملت. انتخاب وکلای ملت

10- تعیین صدراعظم از طرف شاه ...(20)

مواد خط مشی حکومت محمد نادر شاه که در تاریخ خط مشی نویسی ازفشرده ترین آنهاست، نمونه یی ازخط مشی هایی هم است که با ظرافت وهوشمندی تهیه شده، و برخی از مواد آن فقط بر روی کاغذ حضور داشته اند و بس. به طورمثال، وقتی مادۀ نهم (تأسیس شورای ملی) درمعرض دید خواننده قرار بگیرد، می پندارد که شبه حکومت مشروطه ایجاد شده بود. نمونه یی از آن برداشت اشتباه آمیز را در لغتنامۀ مشهور دهخدا می بینیم. در آن جا چنین امده است

"حکومت آن مشروطه ٔ سلطنتی و دارای مجلس شورای ملی است"

در حالیکه اعضای شورای یاد شده از طرف خود دولت تعیین می گردید و آن شورا صلاحیت نه گفتن در برابر تصامیم دولت را درهیچ موردی نداشت. در مادۀ اول، چند منظور و پیامد زیانبار را می توان نشانی نمود:1- تظاهر به اسلام. 2- تاکید به مذهب حنفی. هرچند که اکثریت مردم حنفی نژاد بوده اند، اما به مردمان وسیعی که پیروان شیعه اند، در واقع ستم مذهبی مانند سابق بازهم به گونۀ رسمی ادامه یافت. موردی را که امان الله خان می خواست به گونۀ عادلانه حل نماید، از طرف نظام نادر شاهی به مثابۀ یکی از سیاست های امتیازدهنده و تبعیض آمیز در جامعۀ ما به درازا کشید. جالب است که در همان مادۀ اول از نبود امتیاز قومیت و نژاد نیز نام برده می شود

و یا خوانندۀ بی خبر خواهد پنداشت که با توجه به بحران ها و حساسیت های زمانۀ امانی، این بار پس از گرد آمدن وکلای منتخب مردم، پیرامون مضامین تدریسی و ومؤسسات تعلیمی بحث و مشوره می نمایند. اما محمد نادر شاه بسیاری از مکاتب را بست و آنچه در زمان امان الله خان برای نسوان کشور در نظر گرفته شده بود، مطرود گردید

حکومت محمد نادر شاه در برخورد با روحانیون، متأثر از نیاز داشتن حکومت در دست خانواده، سیاست متفاوت با دورۀ امانی را در پیش گرفت. شاه امان الله خان برای برخی از روحانیون و ملاها، محدودیت هایی وضع، و حتا گرفتن امتحان از آنها را مطرح نمود. ملاها علیه او روز تا روز شوریدند. با وجود سرکوب ملاهای جنوب کشور، در نهایت گونه یی ازعقب نشینی را در پیش گرفت. ملاهای اشرافی دورۀ حبیب الله کلکانی هر چند درآغاز کمر او را بستند، اما به زودی او را رها نموده به سوی محمد نادر خان رفتند. محمد نادر خان روحانیون متنفذ، اشرافی را گرامی داشت، آرزوهای آنان را در دولت برآورده نمود و وزارت عدلیه را در اختیار آنها گذاشت(21). و در مجموع ملاها را چنان سمت و سو می داد که دین و مذهب را در خدمت حکومتداری او به کار ببرند

مادۀ دوم، بیشتر تعمیق مبارزه علیه دوران امان الله خان را در نظر داشت

به این ترتیب آن مواردی که دارای اهمیت حیاتی برای افغانستان بودند، از طریق بازی با کلمات و با جنبه های اغواگرانه آرایش یافتند. اما ببینیم که حکومت محمد نادر شاه در عمل معرف کدام نظام بود؟

درحکومت محمد نادر شاه، آنچه شاه و برادران اندیشیده بودند، عملی می شد. آرای آنها بود که در نظام تحمیل آرأ به کرسی می نشست. هیج کس و نیروی امکان چرا گفتن ومخالفت را نداشت. پست های اساسی دولت در اختیار شاه و برادران او بود.(22)

بر اساس همان لزوم دید، شاه و برادران او بود که حبیب الله کلکانی و همکارانش را در حالی اعدام کردند که دعوت به صلح را با شفاعت قرآن پذیرفته بود. اما دلیل اعدام آنها را آرزومندی قبایل جنوب کشور اعلام داشتند. به این طریق با دادن دلخوشی به مردم بخشی از کشور، بخش دیگر را در بی اطمینانی، بی اعتمادی و آزردگی فرو بردند. بسا ازچهره های مستعد در حوزه اداری، فرهنگی و سیاسی بدون داشتن حداقل گناه و اشتباهی، به این دلیل که محصول زمانه امانی و یا همکاران او هستند، اعدام شدند و یا به زندان فرستاده شدند. آزار و اذیتی که مردمان بیشمار و خانواده های مغضوبین در آن سالها دیدند، بسیار است.(23

ابراز نارضایتی و مخالفت امان الله خان با وی، سبب شد که خوف و هراس بیشتر او را فرا بگیرد. از آنرو در متن باور به کارکرد سیاست خشونت آمیز، سرکوب ها فزونی گرفت و فضای مختنق شبۀ دوران عبدالرحمن خان در کشور استیلا یافت.

محمد نادر شاه با اتکا بر گردونۀ چنان نظام خودکامه خانواده گی، و فساد اداریی - که ازملزومات چنان نظام است- برخی از برنامه های در نظر داشته خویش را به منصۀ اجرا نهاد. توجه به همان برنامه ها و نهاد است که ما افکار و اندیشه های او را در قبال ادارۀ افغانستان و تحولات اصلاحی کـُند، بطی و جفاهای بی لزوم در حق نخبگان درک می نماییم

نهاد و موارد اصلاحی او که چه با جوانب اغواگرانه و چه مواردی که در زمینۀ عمرانی و اصلاحی رونما شد، اما در هر حال با نظام مورد نظرش مطابقت داشت، از این قرارند

جمعیت العلما، شورای ملی، مجلس اعیان، مجلس اصلاح و ترقی عسکری، ریاست فیصلۀ منازعات تجاریه، شرکت اسهامی برای ایجاد تسهیلات تجارتی، دارالایتام، دارلمجانین، انجمن ادبی هرات، انجمن ادبی کابل، مجلۀ کابل، سالنامۀ کابل، انجمن ادبی قندهار، (جرگه کوتی د پشتو) ، تأسیس کورسهای زبان پشتو، و کورس زبان فارسی برای خارجی ها، کورس زبان آلمانی، فرانسوی، و انگلیسی، فاکولتۀ طب، رفقی سناتوریم، جاده هایی در کابل و ولایات و از کابل به ولایات، بندها و نهرها، کلوپ ها در چندین وزارت، انجمن کشافان، چندین فابریکۀ صنعتی، تعمیر بالا حصار کابل و... ازمؤسساتی هستند که در زمان او تأسیس و ایجاد گردیدند. (24)

شایان یادآوری است که حکومت محمد نادر شاه، دست به تعمیر بالاحصار کابل یازید، اما ساختمان های پر مصرف دوران امان الله خان را متروک و بدون استفاده گذاشت و یا مانند سینمای پغمان به آتش سوزی روبرو شدند

سیاست خارجی

محمد نادر شاه در زمینۀ سیاست خارجی خط مشی خویش را چنین ابلاغ نمود

"ادامه و برقراری و استحکام مناسبات افغانستان با دول خارجه. مثل زمان امان الله خان مناسبات افغانستان با دول خارجه که جریان داشت، جریان خواهد کرد."

اما درعمل سیاست خارجی او با دورۀ امانی، تفاوت هایی را دارا بود. سیاست خارجی امان الله خان، هرگز طرف تایید حکومت انگلستان نبود. گذشته ازینکه مقامات حرکت استقلال خواهانۀ امان الله خان را فراموش نکرده بودند، از ناحیۀ احتمال مناسبات حسنه میان شوروی و افغانستان نگرانی و نا اطمینانی وجود داشت. در حالی که امان الله خان با شوروی نیز چنان مناسباتی نداشت که به گونۀ متحد به آن نگریسته شود. حتا بارها مناسبات دو کشور به وخامت گرایید. بنابراین سیاست مستقلانه امان الله خان پذیرفته شده و دربارۀ آن شک و تردیدی وجود نداشت. محمد نادر خان با توجه به همان برداشت از سیاست خارجی امان الله بود، که نام امان الله خان را در خط مشی خویش آورد. سیاست خارجی نادر شاه درعمل، تکیه و اعتماد بر لندن بود. رمز و رازی که در مناسبات او سایه داشت، به پذیرش ادعای دوستی اش باحکومت انگلستان منتج شد. دولت انگلیس در سال نخست پادشاهی نادر شاه، ده هزار تفنگ و پنج ملیون کارطوس و یک صد وهشتاد هزار پوند به دولت افغانستان تحویل داده بود، اما دولت افغانستان خبر آن را مسکوت گذاشت به موقع علنی نکرد.(25) افشای آن موضوع نیز به تقویه این برداشت انجامید که حکومت نادرشاه در خفا وابسته به انگلستان بود

دریافت کمک عاجل به شمول کمک نظامی، همکاری هایی که ازطرف کارمندان اطلاعاتی انگلستان، در زمینۀ اطلاع رسانی از احوال مخالفین نادر شاه صورت می گرفت، حاکی از سیاست دوستی با انگلستان در سیاست خارجی او بود. در رابطه با مخالفت برخی از سران قبایل با حکومت هند بریتانیا نیز نادر شاه سیاستی را در پیش گرفت که کوچکترین دردسری برای آن حکومت ایجاد نشود

در زمینۀ مناسبات با شوروی، اصل مدارا و مناسبات عادی و فارغ از تشنج را برای حکومت خویش مناسب دید. تعمیل این سیاست، مستلزم ایجاد محدودیت و عملیات سرکوبگرانۀ مخالفین شوروی بود، که به افغانستان آمده بودند. دقیقا ً سیاستی که برای پادشاه پیشین بخارا در کابل، و تلاشهای سرکوبگرانه علیه ابراهیم بیگ در پیش گرفته شد، بهایی بود به آن مناسبات و بهره گیری از پیامد آن برای استحکام قدرت. این سیاست آن امکانات مورد نظر را موفقانه در اختیار دولت محمد نادر شاه قرارداد. در ضمن آن تشویش هایی را که از ناحیۀ اقدامات امان الله خان داشت، تا مبادا عقب گاه استراتیژیک را به دست بیاورد، نیز خنثی می نمود. در نتیجه، شوروی نیز که دولت او را به زودی به رسمیت شناخت و به قناعت رسید. به این طریق برای برنامه های عمرانی و اصلاحی بعدی توانست از امکانات بقیه کشورها نیز استفاده نماید

نتیجــه

همه جا می خوانیم که افغانستان کشورعقب مانده یی است. اگر در راستای دسترسی به سیاست ها و عملکردهای زیانبار و عقب نگهدارنده، نظام ها و شخصیت هایی را نشانی نماییم، نقش سیاست های محمد نادرشاه درعقب ماندگی افغانستان جای تردیدی نتواند داشت. همین طور او نمونۀ واضحی از کاربرد سیاست ناشفاف است. در عهد و پیمان وفادار نبوده و نسبت به مخالفین عقده مند می شد

حین بررسی حکومت چهارسالۀ محمد نادر شاه، آنانی که به طرفداری او قلم زده اند، بیش ازهمه" تأمین امنیت"را به عنوان دستاورد او در میان آورده اند، بدون اینکه از برنامه های زیانمند و مانع شونده ترقی و جفاهایی سخن گفته باشند که در حق مردمان بیشمار اعمال شد. مردمانی که در پی بی امنی آفرینی هم نبودند. ازسوی دیگر، برخی پیدایش او را در عرصۀ قدرت محصول توطئه حکومت بریتانیا می نگرند، بدون اینکه نادر خان را در پیوند با اوضاع امانی در میان تبارز افکار و سلیقه های مختلف، به عنوان نماد یکی از چهره های محافظه کار قشر درس خوانده و از نحلۀ حکومت خاندانی خودرأی بنگرند. بسنده نمودن به جانب ساختار سیاسی خودرایانه و کارکردهای آسیب زای زمانۀ او، و ندیدن ویژگی های برنامه های او که تجربۀ شاخه یی از محافظه کاران را معرفی می کند، تصویر نا مکملی از او ارایه داشته است

هیچ کشوری نیست که به امنیت نیاز نداشته باشد؛ و هیچ حکومتی نیست که در پی دسترسی به امنیت نباشد، اما مهم این است که کدام امنیت؟ و تأمین امنیت برای کی و به زیان کی؟ تأمین امنیت در زمان پادشاهی محمد نادرخان، همه امتیازها را در کف دست گروه خاص خاندانی و فرازآوردگانی نهاد که در چرخاندن ماشین دولتی آنها را کمک می رساندند

هیچ حکومتی هم نیست که در پی گونه یی از تدوین و تعمیل برنامۀ اجتماعی واقتصادی، فرهنگی و نظامی و... نباشد. اما مهم این است که با توجه به زمان وامکانات مکانی، تا چه اندازه یی به رفع نیازهای مردم و تأمین اوضاع سالم مادی و معنوی کوشیده است

آن چه در مورد حکومت محمد نادر شاه بر رسیده است، گویای علاقمندی به قدرت، و گزینش راه اشتباه تصرف قدرت است. تدوین و تعمیل برنامه ها در تابعیت از انگیزۀ حکومتداری است. در نتیجه آنگونه بنیاد و درازا کشیدن، فرصت های خوب و مناسب برای رشد وتعالی جامعه را از دست داد

تحکیم قدرت با ستاندن جان بیگناهان و زندان سپاری های مردمانی عملی شد که نقش شان برای جامعۀ ما مفید بود. آن کنش قهار که در واقع واکنشی علیه نظام و نسلی از زمانۀ امان الله خان نیز بود، خشونت متقابل را بر برخی از ناراضیان تحمیل نمود

نخست قتل سردارمحمد عزیز خان در برلین از طرف سید کمال و چند ماه پس از آن، قتل نادر شاه با ضرب گلولۀ عبدالخالق در 16عقرب 1312 حکایت از فشارهای طاقت سوزحکومت محمد نادرشاه دارد

بررسی حکومت نادر شاه را با دستنویسی از او پایان می بریم که گویا دقایق پیش از مرگ نگاشته است

 

محمد نادرشاه چهار سال در افغانستان پادشاهی کرد

رویکردها و توضیحات

 

احمد. کابل . افغانستان 1388

2- عزیزالدین وکیلی پوپلزایی نوشته است: "باغ علی آباد، محل پوهنتون(دانشگاه) حالیه، ملکیت ورثۀ شاه ولی خان بود. (ص 383 دارالقضاء در افغانستان) به احتمال نزدیک به حقیقت که منظور پوپلزایی همان وزیر شاه ولیخان (صدراعظم احمدشاه) خسرشهزاده سلیمان نخستین پسر احمدشاه درانی است

3- اسدالله سراج. رویدادهای مهم ص 3

4- ص 3 اثر بالا

5- این هم گفته شده است که "با شدت مریضی امیر عبدالرحمن خان، انگلیس ها کوشیدند تا موافقت امیر را مبنی بر مراجعت خانوادۀ سردار یحیی خان از تبعیدگاه شان در هند کسب کنند." زنان افغان زیر فشار عنعنه و ... داکتر سید عبدالله کاظم ص 206-207- 5/2 ص 111

6- رویداد ها... اسد الله سراج ص 12

7- غبار جلد دوم .ص .30

8- سید محمد اکبر حمید حسینی. حکمرانان هرات .ص 50 .هامبورگ. آلمان 2006 به اهتمام دکتور سید معروف رامیا

9- برهان الدین. کشککی. نادر افغان. صفحۀ اهدا. جلد اول. مطبعۀ سنگی ریاست عمومی مطابع کابل.1310. درکتاب های تدریسی مکاتب و تاریخ و مجعول همواره محمد نادرخان را بالا برده اند. برای اطفال از صنف دوم مکاتب.چنین تدریس می شد که محمد نادر شاه شهید استقلال وطن ما را به دست آورد

10- ص 166- 185. جمشید شعله. جهاد ملت بخارا و حوادث لقی در شمال هندوکش. به کوشش دکتر جمراد جمشید

11- سالنامۀ کابل سال 1311. ص 2

12- رویدادها.. اسدالله سراج

13- ازخاطرات انتشار نیافتۀ غلام فاروق خان عثمان. از این خاطرات که در اختیار جناب دکترمحمد اکر م عثمان است، بسیار اندک انتشار یافته است. قسمتی از خاطرات در بارۀ کوشش های قدرت طلبانۀ محمد نادرخان را که برای نویسندۀ این سطور لطف نموده است، درکتاب درنگی بر زمینه های استبداد شناسی نادرشاه ص 16 آورده ام

مارشال شاه ولی خان در کتاب "یادداشت های من" از فرستادن دو سردار احمدشاه وعبد العزیز از طرف امیر حبیب الله به سوی نادرخان می نویسد اما از وظیفۀ شاه محمود خان نمی نویسد. مراجعه شود به یادداشت های من. نویسنده شاولی خان ص 45.

14- نامۀ سرگشادۀ نادرخان به قوم وزیرمؤرخۀ 27 رمضان 1347 مطابق مارچ 1929. NAI.302-G,1929,P.8; IOR,L/PS/10/1288,5.703-PS, March 19 , 1929 نقل ازص 296 کتاب " واکنش های مذهبی و تحولات اجتماعی درافغانستان 1919-1929 شاه امان الله وعلمای افغان. مؤلف (به زبان انگلیسی) سنزل نوید. مترجم محمد نعیم مجددی. انتشارات احراری. هرات. افغانستان 

15- سید قاسم رشتیا.خاطرات .( 1311-1371) ص 9. ویرجینیا/ امریکا 1997

16- ص9 .منبع پیشین

17- سالنامه 1311

18- سید عبدالله کاظم/ زنان افغانستان در زیر فشار عنعنه و تجدد. ص 212

19- میر محمد صدیق فرهنگ افغانستان در 5 قرن اخیر. ص 395

به بقیه منابع که در این زمینه روشنی می اندازند مراجعه شود

1. Sir Q. Kerr Fraser_Tytler, Afghanistan: A study of Politcal Development in Central and Southern Asia. New York and London: Oxford Univ. Press, 1953, p.231.

2. Rhea Talley Stewart, Fire in Afghanistan 1914-1929. New York: Doubleday, 1973, p.575.

3. Vartan Gregorian, The Emergence of Modern Afghanistan. Stanford and London: Stanford Univ. Press, p.332

4. Sir W. Kerr Fraser_Tytler, Afghanistan….

p.230

20- ص 2/ 3 سالنامۀ سال 1311

21- نورالمشایخ فضل عمر، درنخستین سالها،وزیرعدلیه محمد نادرشا ه بود.

22- برای معلومات بیشتر ص 48-49 افغانستان درمسیرتاریخ جلد دوم تألیف میرغلام محمد غبار.مراجعه شود

23- برای معلومات بیشتربه کتاب های "سرنشینان کشتی مرگ یا زندانیان قلعۀ ارگ" .تألیف عبدالصبورغفوری و"ازخاطراتم"، تألیف خالد صدیق چرخی مراجعه شود.

24- درسالنامۀ سال1311خورشیدی. شرح مفصل آنها زیرعنوان "مؤسسات جدید عصر نادر شاهی " آمده است

25- فرهنگ. ص 410

26- اسدالله سراج. رویدادها  . .ص 134

 

پادشاهی چهل سالۀ محمد ظاهرشاه 

نقش صدراعظمها در دوران پادشاهی چهل سالۀ محمد ظاهرشاه، مبیین حدود نقش شاه، صلاحیت او و رهیافت بسا از تضادهای داخلی دربار است، که در شکل کودتا و یا شبیه کودتا تبارز یافته است

 

محمد ظاهر شاه چهل سال در افغانستان پادشاهی کرد

بخش نخست

پیش درآمد

چند ساعت پس از آن که محمد نادر شاه به قتل رسید، برادرش سپهسالار سردار شاه محمود خان وزیرحربیه، محمد ظاهر یگانه فرزند شاه مقتول را به حیث پادشاه معرفی کرد. آن روز، 16 عقرب سال 1312 خورشیدی بود. هنگام انتخاب محمد ظاهر به مقام پادشاهی، صدراعظم سردار محمد هاشم خان، اگر آرزو و تمایلی برای کسب پادشاهی داشت، آن را از دست رفته دید. زیرا در مسافرتی که به سوی صفحات شمال داشت، به مزار شریف رسیده بود

سردار هاشم خان در سلسه مراتب قدرت خاندانی، بعد از نادرشاه شخص دوم بود. با توجه به قدرت خواهی صدراعظم هاشم خان، دور از تصور نبود که با موجودیت خویش در کابل دست به تشبث جانشینی برای خویش مییازید. سردار شاه محمود خان با اقدامش که منتظر نظرخواهی هاشم خان ننشست و دست بیعت به برادرزاده دراز نمود، احتمال بروز کشمکش قدرت طالبانه را که تاریخ افغانستان معاصر بارها پس از مرگ زمامداران شاهد بوده است، منتفی نمود

نورالمشایخ در سخنرانیاش به مناسبت مرگ محمد نادرشاه و بر تخت نشستن ظاهرشاه، به گونۀ تلویحی به این موضوع اشارۀ ظریفانهیی دارد، به این گونه: «برادرانم این از علامت سعادت افغانستان است که امروز والا حضرت محمد هاشم خان صدراعظم با آن محبوبیت و رسوخی که دارد، در مزارشریف با اعلی حضرت محمد ظاهر خان بیعت و برای او و طن خود خدمت میکند....» (1

اما پس از قتل محمد نادرشاه، ویژگیی در ساختار قدرت پدید آمد که نمایشگر قدرت تشریفاتی شاه جوان و خودکامگی صدراعظم بود. در واقع پس از قتل نادرشاه، به رغم آن که قدرت در دست برادران شاه مقتول باقی ماند، صدراعظم هاشم خان از صلاحیت بیشتری بهره مند شد

این عامل یا نقش صدراعظم در دوران پادشاهی چهل سالۀ محمد ظاهر شاه، مبیین میزان نقش شاه، حدود صلاحیت و رهیافت بسا از تضادهای داخلی دربار است که در شکل کودتا و یا شبه کودتا تبارز یافته است. به سخن دیگر، پس از مرگ نادرشاه تا صدارت دکتور محمد یوسف خان، از آنجایی که قدرت اصلی حکومت در دست صدراعظمها بود، هر قدرت طلبی که از دربار سر فراز میآورد، نخست برکناری صدراعظم را البته با موافقه و تایید شاه در دستور کار قرار میداد

در قسمتهای بعدی، حین مکث به تغییراتی که در این عرصه در ساختار حاکمیت ایجاد شده است، به این موضوع مشخصتر میپردازیم. اما با موجودیت صدر اعظمی کاکاهایش نقش محمد ظاهر شاه فرعی بود. در حالی که نقش بزرگتر و فعالتر او در دهۀ چهل خورشیدی تا کودتای 26 سرطان، که صدراعظمها حرف شنو او بودند، اصلی بود. این است که بررسی دوران پادشاهی او را غالب مورخان کشور ما در پیوند با نقش صدراعظمها نگریسته اند

براین مبنا و به دلیل این که در زمان زمامداری 40 سالۀ ظاهر شاه چندین صدراعظم خاندانی و غیرخاندانی حضور یافتند، بررسی دوران پادشاهی او را با در نظرداشت نقش آنها بیشتر در نظر گرفته ایم. در زمان پادشاهی او سه صدراعظم خاندانی و شش صدراعظم غیرخاندانی، مجموعاً نه صدراعظم، به وظیفۀ صدرات پرداختند

محمد ظاهر، پادشاهی که پس از مرگ پدرش توسط یک تن از مخالفان به نام عبدالخالق، بر مسند قدرت ظاهری نشست، تا وقتی که به دست یار دیرین، پسرکاکا و شوهر خواهرش سردار محمد داوود خان از قدرت بر افتاد (1973)، گونهها و شیوههای متمایز رفتار را از برجای نهاد. از خونریزیهای بیمحابا و اعمال آشکارترین روش نقض حقوق انسانی که آغازین زمانۀ شاهی او را رقم زده است، تا توشیح قانون اساسی دارندۀ مواد تحمل آمیز و دیدار نشریات و مظاهرات مخالفت آمیز، مستلزم بررسیهای مفصلتر و مشخصتر است. بدون نمایاندن جوانب آنها، نمیتوان تصویر لازم و واقعی از محمد ظاهر شاه ارایه کرد

 محمد ظاهر چندی پس از تصاحب قدرت به وسیلۀ نادرخان، در حالی که 16 ساله بود، به تاریخ 20 میزان سال 1309 خورشیدی به افغانستان برگشت

در چارچوب طرح فشردهیی که برای بررسی چهل سال پادشاهی او در نظر گرفته ایم، نخست به معرفی او پیش از رسیدن به مقام پادشاهی میپردازیم. اما شایان یادآوری است که به منظور فاصله گرفتن از تاریخنگاری معمولی و سنتی، ترسیم سیمای دوران او نیز زمانی میتواند میسر باشد که موارد مختلف مشخصتر دیده شود. همچنان دیدار با حال و روز گار یا تاریخ و سرنوشتی که کتلههای مردم در زمان پادشاهی او دیده اند، در متن بررسی میآید

معرفی محمد ظاهر شاه ( 1914- 2008 / 1293-1386

محمد ظاهر دومین فرزند نادرشاه، روز دوشنبه 22 میزان سال 1293 خورشیدی در کابل تولد شد. در شش سالگی به مکتب رفت. سه سال نخستین را در مکتب حبیبه درس خواند (1299-1301). با بنیانگذاری مکتب استقلال، تا سال 1303 در آن مکتب به آموزش ادامه داد. هنگامی که پدرش محمد نادربه حیث سفیر افغانستان در پاریس تعیین شد، با او روانۀ فرانسه شد ( 19 سرطان 1303). درفرانسه نیز در چندین مکتب درس خواند. دو سال در مکتب "اینه ژانسون ده سالی" شاگرد بود. پس از آن که محمد نادر خان از عهده داری سفارت افغانستان در فرانسه/ پاریس، کناره گرفت و به جنوب فرانسه رفت، مدت یک سال و شش ماه همراه با او بود. متعاقب آن به پاریس برگشت، در مکتبی به نام "باستور" به فراگیری درس ادامه داد. مدتی هم در مکتب" کولیژ دومون پی نی" شامل شد. در آن هنگام که محمد نادرخان و برادرانش هنوز در جنوب فرانسه بودند، محمد ظاهر با یک خانوادۀ فرانسوی، موسوم به " دانیه لو" زندگی مینمود

در مورد سطح آگاهی و فهم از دروس مکتبهای که او درس خوانده است، دو گونه گزارش آمده است. در سالنامۀ کابل (1312 خورشیدی) که در واقع مبلغ لزوم دیدهای دولت بود، زیرعنوان مختصر سوانح ذات همایونی، گزارش دولت این است که "در تمام ایام توقف خود در پاریس ذات همایونی مرتبا ً از جماعت ده الی اول (اعلی) تحصیل نموده". (2

اما به نقل از محمد یعقوب خان که چندی با محمد ظاهرخان، محمد داوود خان و محمد نعیم در یک دبستان درس میخواند، تصویری ارایه شده است که هر سه تن شاگردان بسیار تنبل و درس نخوان بوده اند. (3

محمد ظاهر چندی پس از تصاحب قدرت به وسیلۀ نادرخان، در حالی که 16 ساله بود، به تاریخ 20 میزان سال 1309 خورشیدی به افغانستان برگشت. در تعلیمگاه پیادۀ عسکری که تازه تأسیس شده بود، یک سال آموزش نظامی دید. با فراغت از آن تعلیمگاه در هفده سالگی کفالت وزارت حربیه به او سپرده شد. وزیر حربیه عمش شاه محمود خان بود. افزون بر آن وکالت وزارت معارف افغانستان را نیز عهده داربود. (4)

شهزاده محمد ظاهر17 ساله بود که با حمیرا، دختر وزیر دربار وقت سردار احمدشاه خان ازدواج نمود. یک برادر و دو خواهر داشت. برادرش محمد طاهر در زمان امارت امیر حبیب الله کلکانی در کابل فوت نمود. دو خواهرش با سردار محمد داوود خان و سردار محمد نعیم خان فرزندان سردار محمد عزیز خان، ازدواج نموده بودند

شایان یادآوری است که محمد ظاهر بیشتر زبان فرانسوی را میدانست تا زبان فارسی دری. با زبان پشتو آشنایی نداشت. سپردن وظایفی چون وزارت حربیه و وزارت معارف به چنان جوان و در چنان سطح را باید در طرحها و نقشههای حکومتداری خاندانی به جستوجو نشست. بقیه جوانان خانواده نیز درهمین سن و سال و حتا کوچکتر از آن، جنرال و وزیر میشدند. زیرا سعی بزرگان خانوادۀ آنها این بود که در خلال اشتغال در چنان وظایف، صاحب تجربۀ بیشتر برای حکومتداری شوند و مقامهای کلیدی را نیز در دست اعضای خاندان سلطنتی بگذارند

هنوز شهزادۀ جوان مشق لازم را برای حکومت کردن فرا نگرفته بود که او را بر تخت نشاندند. این بود که بار دیگر آن سنت دیرینۀ اعلان پادشاهی خوردسالان و جوانان که قدرت اصلی در دست شخص دیگری میبود، به نمایش رسید

همان گونه که در بالا گفتیم، هنگام شروع پادشاهی محمد ظاهر، مرد قدرتمند صدراعظم کشور سردار محمد هاشم خان بود. با این تفاوت با پیشینههای تاریخی که بافت تفاهم و همکاری قدرت خاندانی را با دو بردار دیگر، سردارشاه محمود خان و سردار شاه ولیخان و شخص شاه، سالهای متمادی حفظ نمودند. اما اجرای امور به گونۀ مطلق العنانی در دست او بود

ادامه دارد.

نویسنده: نصیر مهرین

ویراستار: عارف فرهمندش

توضیحات و رویکردها

1- مجلۀ کابل شماره 6 ص 84.
2- سالنامۀ کابل 1312
3- محمد هاشم زمانی. خاطرات زندانی. سرگذشت محمد یعقوب خان. ص 39 پشاور/ 1379 خورشیدی
4- سالنامۀ کابل، مختصر سوانح ذات همایونی صص 1 و2
5- سازمان رهایی بخش خلقهای افغانستان. (سرخا) چگونگی رشد بورژوازی. ص 13. زمستان 1357. کابل

پادشاهی چهل سالۀ محمد ظاهرشاه 2

محمد هاشم خان با دریافت فرمان شاهی باز هم به وظیفۀ صدارت ادامه داد. به این ترتیب از سال 1929 که وظیفۀ صدارت را عهده داربود، مقام او تا سال 1946 ادامه یافت 

 

محمد ظاهر شاه

بخش دوم

صدارت سردار محمد هاشم خان  
شرح دوران طفولیت و جوانی هاشم خان با دوران کودکی و جوانی محمد نادر خان که در برگهای پیشتر شرح داده شد، از بسا جهات شباهت دارد. هاشم خان نیز در دیردون هند تولد شده است ( 1886) و مانند بقیه برادران بعد از بازگشت ازهند به افغانستان، به مقامهای دولتی/ درباری رسید. او نیز با اصلاحات امانی موافقت نداشت. همچنان مانند نادرشاه محافظه کاری و حکومت مطلق العنانی را پذیرفته بود
هاشم خان پس از قتل نادرشاه، یک هفته در شمال کشور بماند. اما بعیت نامۀ خویش را زودتر به کابل برای محمد ظاهرشاه فرستاد. بازگشت بیسروصدا (24 عقرب) و بدون پذیراییهای رسمی از او، برخلاف آنچه که در گذشته معمول بود، حاکی از آن است که ترسی انتقامجو و سرکوبگر افراد خاندان سلطنتی را فراگرفته بود. روحیۀ انتقام جویانه و انگیزۀ سرکوب هراس افگن در جامعه به تداوم و گسترش عملیات خشم آلود او میدان داد. این بود که به زودی به اذیتهای دامنه داری دست یازید. ازهمین روست که از او به نام صدراعظم قسی القلب و بیرحم یاد میشود. قتل محمد نادر خان به جای این که اعضای خاندان سلطنتی را متوجه فشارهای اذیتکننده و جلوگیری از کارکردهای جفا آمیز رهنمون شود، به سوی سرکوبهای خونینتر بیگناهان بیشماری کشانید. قتل فجیع عبدالخالق، قاتل محمد نادرشاه و تعداد دیگری که در زندان بودند و یا با عبدالخالق همکاری نداشتند، تشدید و توسیع اعمال خونبار صدارت محمد هاشم در این برهه است
مسلم بود که در قتل محمد نادرخان، عبدالخالق جوان را دهها تن دیگر نه تنها یاری نرسانده بودند، بلکه از اقدام او آگاهی هم نداشتند. با وجود آن دهها تن مظلوم اعدام و صدها تن دیگر زندانی شدند
در پرتو چنان نظام مطلقه و به هدف داشتن قدرت خاندانی، حکومت هاشم خان برنامههایی را که در زمینههای مختلف در زمان محمد نادرشاه برای افغانستان و حاکمیت در آن لازم دیده شده بود، به منصۀ اجرا مینهاد. برنامههای اصلاحی محافظه کارانه، بطی و ادارۀ امور با شیوههای خفقان زا و استبدادی. گرچه قانون اساسی تدوین شده بود و مرجعی به اسم "شورا ملی" نیز وجود داشت، اما کارکردهای نظام منبعث از لزوم دیدهای چند تن اعضای خانواده و متمرکز در دست سردار محمد هاشم خان بود
در زمان صدارت او اصلاحاتی ایجاد شد، مانند سرکهایی که از قندهار تا هرات کشیده شد و سرک مشهور درۀ شکاری. همین طور دربرخی از ولایتها و از ولایتهای محتلف به کابل جادههای موتررو احداث گردید
حکومت هاشم خان در زمینۀ اقتصادی و شاخههای تجاری و بانکی، نظارت دولت را بر امور مربوطه با شدیدترین وجه اعمال کرد. پدیدۀ مهمی که در زمان او در حیات اقتصادی افغانستان رونما شد، تأسیس بانک ملی افغانستان بود( 1934). " بانک ملی با شرکت اسهام افغان (که پیشتر تأسیس شده بود) از امکانات مالی و تخنیکی بلندی برخوردار بود، به صورت یک قطب مالی تعیین کننده در اقتصاد افغانستان،. . . "(5) تاثیر گذاشت 
"درسال 1314 مجموعاً 42 شرکت تجارتی وجود داشت که کوچکترین آن شرکت برادران در رشتۀ چرم و بوت دوزی با 00 /25000 افغانی و بزرگنرین آن بانک ملی با 21 میلیون افغانی بود."(6
                      
 توافق صدراعظم با یک تن از سرمایه داران به نام عبدالمجید خان زابلی، زمینههای ایجاد بانک و تعدادی از مؤسسات تجاری و تولیدی را فراهم نمود. تأسیس فابریکههای قند بغلان و نساجی پلخمری، شرکت سهامی پشتون قندهار، شرکت سهامی نساجی، فابریکۀ نساجی جبل السراج، شرکت وطن، فابریکۀ تیل کشی قندوز، فابریکۀ نساجی پلخمری، فابریکۀ پشمینه بافی، فابریکۀ برق و ...  از آن جمله اند
مهارتها و تجربیاتی که زابلی در عرصۀ اقتصاد داشت، حکومت هاشم خان را کمک نمود. توافقهای سیاسی و اشتراک در بینش اجتماعی و فرهنگی، به اعتماد و اطمینان صدراعظم به او میافزود. تا جایی که او عهده دار وزارت اقتصاد افغانستان شد
تأمین روابط اقتصادی با کشورهای معتبر جهان مانند آلمان، ایتالیا، جاپان، انگلستان، روسیه شوروی (با امریکا بدون داشتن روابط سیاسی حکومت هاشم خان به بستن قراردادی به منظور تفحص نفت موفق شده بود)، کشورهای منطقه، بر مبنای آنچه بیطرفی افغانستان یاد گردیده است، سیاست رشد بطی و محافظه کارانۀ اقتصادی را مدد میرسانید. مثلا ً حکومت هاشم خان به رغم دلبستگی و علایق پیشینه به انگلستان، گونهیی از علایق به نازیهای آلمان را در سیاست خارجی افغانستان شکل میداد. در این زمینه با رعایت احتیاط بسیار، راه تداوم سیاست پیشینه را باز گذاشت. با تبارز حزب نازی، راه و روش و شعارهای آنها که بر دل حکومت افغانستان موج خوشبینی ایجاد مینمود، خاطرخواهی انگلیسها را از نظر دور نمیداشت. فیض محمد خان وزیر خارجه در دیدار و مذاکراتی که با هتلر داشت، گفته بود:«افغانستان آرزومند است تا از آلمان که آن را برادر بزرگتر و پیشرفتهتر آرین خود میشمارد کمک حاصل کند».(7
آن سخنان وزیر خارجۀ هاشم خان، مجامله و تعارف بیپایه و یا دیپلوماتیک نبود. خود نظام اندیشههای برتری آرین را پذیرفته و آن را ترویج مینمود. براساس همان باورداشتها بود که در نشریات دولتی نژاد آریایی توصیف میشد.  افزون بر آن خوشبینی، که گاهی مستور و زمانی آشکارا بود، عامل محتمل دیگری نیز سبب شد که حکومت افغانستان به سوی آلمان نازی ابراز علاقه نماید. و این هنگامی است که شایع شده بود، آلمان نازی سعی دارد با موافقت شوروی، زمینۀ بازگشت شاه مخلوع امان الله خان را فراهم نماید
 در تداوم تلاشهایی که در زمینۀ سیاست جهانی در زمان حکومت هاشم خان، (1934) در پیش گرفته شد، افغانستان شمولیت در جامعۀ ملل را که بعدها مل متحد نامیده شد، حاصل کرد و با کشورهای ایران، عراق و ترکیه معاهدۀ عدم تعرض را بست. روابط عادی با شوروی ادامه یافت
یکی از بزرگترین چالشهای زمان صدارت هاشم خان، جنگ جهانی دوم و اثرات آن در افغانستان بود. اثرات ناگوار اقتصادی و معیشتی را که جنگ جهانی دوم بر بسا کشورهای جهان بر جای نهاد، در افغانستان نیز به وضاحت مشهود بود. عامل جنگ و تأثیر آن بر راههای انتقال مواد مورد نیاز افغانسنان، رکودی را بر حوزۀ محدود تولیدی و صادرات و واردات ایجاد نمود. مثلا ً به دلیل این که نفت مورد نیازبه بازارهای افغانستان نمیرسید، شخص صدراعظم بازهم مانند پیشینهها برای بازدید زمینهای زراعتی خویش از اسب استفاده میکرد. در حالی که بعد از قتـــل محمد نادرشاه، با موتر و محافظین بیشمار ره میپیمود. (8
حکومت هاشم خان در زمینۀ مهار نمودن روحانیون، روش شبیۀ سیاست امیر عبدالرحمان را در پیش گرفته بود. در حالی که تمسک و تظاهر بسیار به دین و دینداری و خاطرخواهی روحانیون اشراف داشت، برای آنها نفوذ زیادی را قایل نبود. با دادن امتیازهای تشریفاتی و اجتماعی از صحه گذاری آنها بر سیاستهای حکومت خویش چنان بهره میگرفت، که گویا همه مطابق شریعت اسلام است. جامعۀ روحانیت رسمی و اشرافی نیز با داشتن امتیازهای اجتماعی و ندیدن خطر و محدودیتی از طرف حکومت، به تایید و صحه گذاری همه اعمال حکومت میپرداخت. یکی از دل خوشیهای روحانیون بالادست، که بر جامعۀ روحانیت کشور نظارت خویش را در خدمت دولت اعمال مینمودند، این بود که در قانون اساسی(اصولنامۀ اساسی)، وفاداری شاه و حکومت به دین اسلام آمده بود. به طورمثال شاه وفاداری خویش را با عهدنامه چنین ابراز نمود
"به خدای عظیم و قرآن کریم عهد میکنیم که در اعمال و افعال خود، خداوند جل شانه را حاضر و ناظر دانسته، به حفظ دین مبین اسلام و استقلال افغانستان و حفظ حقوق ملت و حراست ترقی و سعادت وطن به اساس شرع متین محمدی ( ص) و مقررات اصول اساسی مملکت سلطنت نمایم، و به برکت روحانیت مقدس اولیای کرام رضی الله عنهم برای خود استمداد مینمایم. "( 9
همچنان آوردن نکات ظریفانه در قانون اساسی 1309 که به منظور مجاب نمودن روحانیون و ارضای باورداشتهای مذهبی مردم از منشای محافظه کارانۀ حکومت برادران تراویده بود، روحانیون را مطمینتر در کنار حکومت قرار میداد. بنگریم : "در قانون 1303 (امانی) در مسایل قضایی بیشتر به قوانین موضوعه رویت داده میشد. در قانون اساسی 1309 در همچو مسایل قوانین شرعی مذهب حنفی بیشتر مدار اعتبار بود."(10 
هر گاه موردی پیش میآمد که احتمال رو در رو شدن با اشراف روحانی را در قبال میداشت، صدراعظم هاشم خان، لزوم دید خود را بدون خاطرخواهی روحانیون مانند امیر عبدالرحمان خان عملی مینمود
 در بخش معارف تأسیس مکاتب در متن بیتوجهیها و مشکلات موجود در جامعه و بدون توجه به نیازهای اجتماعی و معیشتی معلمین و مامورین مربوطه ادامه یافت
آنچه در زمان هاشم خان پدید آمد 
در سال 1312 افغانستان دارای 165 معلم، 370 باب مکتب ذکور، 4591 متعلم بود. در سال 1325 دارای 2677 معلم، 339 مکتب و 93344 متعلم بود. (11 
حکومت هاشم خان به ایجاد مکاتب دخترانه نظر مساعد نداشت. محصلین به کشورهای اروپایی و امریکا و ترکیه برای فراگیری رشتههای مختلف فرستاده شدند   
فاکولتۀ طب کابل که در سال 1311 تأسیس شد، در واقع نخستین هستۀ دانشگاه کابل بود، که به تدریج با تأسیس فاکولتۀ ادبیات، و بقیه دانشکدهها در آینده شکل گرفت. فاکولتۀ حقوق و علوم سیاسی در سال 1317 تاسیس شد.  "تعلیمات نامه و صورت قبولی طلبه" برای آن به فرمان شخص صدراعظم منظورگردید.(12 
مدرسۀ علوم شرعیه در سال1323  در کابل تأسیس شد." چندین سال (1316-1324) تدریس مضامین در مکاتب به زبان پشتو تعیین شد، که به جای زبان فارسی دری، در سرتاسر کشور باید تدریس میشد. معلمان هم مؤظف بودند که به کورس فراگیری زبان پشتو بروند. اما بالاخره حکومت از آن تصمیم منصرف شد و چنین فیصله شد که در مناطق فارسی زبان همه مضامین به زبان دری، و پشتو به حیث لسان و در مناطق پشتو زبان همه مضامین به پشتو و دری به حیث لسان تدریس شود." (13

 

محمد ظاهر شاه بعد از سقوط طالبان به کابل برگشت

  این که مضمون و نحوۀ تدریس، کتاب و وسایل تدریس، اوضاع و شرایط تدریس، وضعیت زندگی معلمین و مامورین چگونه بود، غالبا ًاز طرف منابع غیردولتی با شکایت همراه بوده است. موضوع مهمی که سزاوار بررسیهای مفصل و جامع است
در حوزۀ مطبوعات، پشتو تولنه جای انجمن ادبی را که در زمان نادرشاه تأسیس شده بود گرفت. ریاست مطبوعات به وجود آمد. اما نشریات آزاد موقوف بود. حتا آن نیمه آزادیهایی که برخی نشریات در زمان شاهی امان الله خان دارا بودند، از میان رفت
       
با نظر کوتاهی به صدارت 13 سالۀ هاشم خان در وقت پادشاهی محمد ظاهر شاه، مواضع و برداشت یکسان از حکومت او دردست نیست. مخالفین مختلف حکومت خاندان سلطنتی، از دورۀ حکومت سردار محمد هاشم خان به عنوان سیاهترین روزگار سخن گفته و او را صدراعظم قسی القلب میشناسند. تردیدی نیست که اعمال و افکار استبدادی او در سطحی بود که اکثر نویسندگان و تاریخ نویسان کشور ما حتا آنانی که موقف انتقادی و اعتراضی علیه حکومتهای خاندان سلطنتی نداشتند و با حکومت در مقاطعی همکاری نموده اند، در استبدادی بودن حکومت او توافق نظر دارند
سید قاسم رشتیا عقیده دارد که "در دورۀ 17 سالۀ حکومت سردار محمد هاشم خان سیر انکشاف فکری نظر به موقف نامساعد نامبرده، رویهمرفته مواجه به رکود بود و کدام حرکت فکری و نهضت اصلاحی قابل ملاحظه در این مدت طولانی در کشور ظهور نکرد....هاشم خان با هرگونه تحول و تجدد مخالف بود.... دارای افکار استبدادی بود و این موقف خویش را تا اخیر حکومت خویش حفظ کرد."(14
عبدالحمید مبارز مینویسد که سردارهاشم خان "در داخل کشور در بین اقوام و قبایل و نژاد و مذاهب از تبعیض کار میگرفت. برای مردم هزاره و برادران شیعه اجازه نمیداد در رشتههای سیاسی فاکولتۀ حقوق و علوم سیاسی شامل گردند. آنهایی که از این دوطبقه در اردو شامل میشدند، قبل از رسیدن به رتبۀ جنرالی تقاعد میکردند.... این رویۀ تبعیضی رژیم، احساس دردناکی را به وجود آورده بود..."(15
اما صمد غوث که بیشتر از زاویۀ علایق سردار محمد داوود خان به کاررواییهای هاشم خان مینگرد، مینویسد که محمد هاشم خان "در حقیقت به نام ظاهرشاه کشور را خوب اداره کرد"(16
 به تأیید قولی که جملگی برآنند، محمد هاشم خان، حکومتگری هراس افگن و قهاری بود که از آن به مردم آزارهای بسیار رسید؛ رفتاری که مستلزم گسترش شبکههای جاسوسی و خبرچینی بود و صدراعظم به آن توجه بسیار نمود. احوال تعدادی از زندانیان دورۀ صدارت محمد هاشم خان، توضیح میدهد که بیرحمی و نقض کرامت بشری در تاریخ معاصر کشور ما هنگام صدارت او بیداد مینموده است. گوشههای از آن سیاست در چندین اثر منتشر شده، آمده است. در زمان صدارت او اکثریت روشنفکران، اهل علم و دانش، منتقدین، ظرفیتهای بالقوهیی که حتا هنوز سخن اعتراضی نگفته بودند، طرفداران امان الله خان و بیگناهان بیشماری اعدام شدند و یا در زندانها به سر بردند
یکی دیگر از ویژگیهای صدراعظم محمد هاشم خان، حرص و علاقه به زراندوزی و جمع آوری مال و زمینهای بیشتر بود که حتا در بررسی جامع برنامههای اقتصادی دولت میتواند طرف دلچسپی باشد 
سردارمحمد هاشم خان در سال 1946 با تبارز اختلافات درون خانوادۀ سلطنتی مجبور به کناره گیری شد و در 26 اکتبر 1953 وفات یافت

ادامه دارد

نویسنده: نصیر مهرین

ویراستار: عارف فرهمند

ویسنده: نصیر مهرین

ویراستار: عارف فرهمند

توضیحات و رویکردها

  5-  سازمان رهایی بخش خلقهای افغانستان. (سرخا) چگونگی رشد بورژوازی. ص 13. زمستان 1357. کابل
   6-  اثر بالا. ص 132 
   7- م. م. ص. فرهنگ. افغانستان در5 قرن اخیر. ص 431. به نقل ازکتاب سیاست خارجی افغانستان
   8-  خلیل الله خلیلی یادداشت ها. طی مکالمه با دخترش ماری. ص 168. جولای 2010 امریکا
   9-  ص 4 سالنامه 1312 
  10- زنان افغان زیر فشار عنعنه و تجدد. داکترسیدعبدالله کاظم.  ص 226
  11- افغانستان درپنجاه سال اخیر. ص 67. مؤسسۀ طبع کتب. شال 1347. کابل
  12- مجلۀ کابل. فاکولتۀ حقوق و علوم سیاسی. صص 79-80 شمارۀ 95 سال 1317 خورشیدی
  13- افغانستان در 50 سال اخیر. ص 61 
  14-  ص 49 س. ق. رشتیا. خاطرات سیاسی. ص 49. امریکا. 1376
  15- ع. ح. مبارز. تحلیل واقعات سیاسی افغانستان (1919-1996) ص 97. پشاور. 1375
  16- ع. صمد غوث. سقوط افغانستان. ص 82. متن فارسی. پشاور1378
  17- برای معلومات بیشتر پیرامون زندانیان، اعدام شدگان و اوضاع زندانها در زمان حکومت محمد هاشم خان به این آثار مراجعه شود. جلد دوم افغانستان در مسیر تاریخ( م غ. م غبار). سرنشینان کشتی مرگ یا زندانیان قلعۀ ارگ ( ع. ص. غفوری)، ازخاطراتم (خ. صدیق)، قربانیان استتبداد. (س. م. پوهنیار). افغانستان در پنج قرن اخیر. (م. م. ص. فرهنگ. ) زندانی خاطرات ( محمد هاشم زمانی

 

صدارت سردار محمد داوود خان 

همان گونه که در طی سالیان صدارت شاه محمود خان، پدیدآیی رو به تزاید پیچیدگی ها برای حکومت را برشمردیم، صدارت محمد داوود خان با پیدایش طرح های بیشتری همراه بود.زیرا در اوضاع جامعه و منطقه تغییرات زیادی رونما شده بود

 

سردار محمد داوود خان

در سلسله بررسی حکومت های افغانستان

صدارت سردار محمد داوود خان (6 سپتامبر1953- مارچ1963)

خاندان شاهی که در سالیان صدارت شاه محمود خان با اختلافات داخلی و جناح بندی ها مشغول بود، با موافقت شاه، پس از واداشتن شاه محمود خان به استعفا، سردار محمد داوود خان مقام صدارت را به دست آورد. محمد داوود خان به ایجاد ساختارهای خودرایانه و سازماندهی ابزاری برای پیشبرد آن ها با جدیت آغاز نمود. در واقع به زعم خویش راهی را در پیش گرفت تا با پیاده نمودن پندارهای خویش، بر بغرنجی ها و گرفتاری   ها غلبه نماید

آنچه در نخستین گام ها از طرف حکومت محمد داوود برداشته شد، گونه یی از عقب گرد به دورۀ صدارت سردار محمد هاشم خان بود. این عقب گرد که جلوه های نخستین آن در زمان شاه محمود خان دیده شده بود، از طرف حکومت جدید عمق و وسعت یافت. سرکوب و در زندان نگهداشتن مخالفین و معترضین ِاستبداد، طرفداران اصلاحات و مشروطه خواهی، ادامه یافت. و این برگ از تاریخ حکومت او در موقع اش شایستۀ نگرش بیشتر است

بحث و موقف گیری های زمان صدراعظم پیشین در پیوند با دولت پاکستان، پهنای بسیار دست و پاگیری برای افغانستان یافت. با آن هم تکاپوی دیکتاتوری به نوسازی ها و برنامه ریزی های جدیدی آغاز گردید. این وجوه که صدارت ده سالۀ محمد داوود را احتوا نمود، یکی از تأثیرگذارترین برنامه های سیاسی- اقتصادی کشور ما در دهۀ سی وآغاز دهۀ چهل خورشیدی است

پیش از آن که به مکث و بررسی آن ها بپردازیم، با توجه به نقش مهم و اساسی که محمد داوود درسمت و سودهی آن داشت، به گونۀ فشرده به معرفی او می پردازیم 

محمد داوود خان که تا صبح هنگام روز 26 سرطان با لقب امتیازی والا حضرت سردار محمد داوود خان یاد می شد، پسر سردار محمد عزیزخان (برادر اندر محمد نادرشاه  و برادر عینی سردار محمد هاشم خان) است. او در سال 1287 خورشیدی (18جولای سال 1909) در کابل تولد شد. در سال 1311 خورشیدی به فرانسه رفت. پس از باز گشت به افغانستان (1310)، کورس های نظامی کوتاه مدت یک ساله را به پایان رساند

با در نظرداشت لزوم دید بزرگان خانواده که آموزش دهی مقامات مهم نظامی و اداری را برای همه جوانان خانوادۀ خویش در پیش گرفته بودند، از سن نوجوانی به وظایف مهم نظامی و اداری گماشته شد. در سال 1311 در حالی که 24 سال داشت و یک سال از بازگشت وی به افغانستان سپری شده بود، جنرال شد. در سال 1314فرقه مشر اول (تورنجنرال) نایب الحکومه و قوماندان عسکری قندهار و فراه، در سال 1317قوماندان عسکری، نایب الحکومۀ حکومت اعلی مشرقی، در سال 1318قوماندان قوای مرکز و مکتب حربی، در سال   1325که 38 سال داشت، همزمان با ناسازگاری با صدراعظم شاه محمود خان، وزیر دفاع، و در سال 1326 به حیث سفیر افغانستان در فرانسه رفت. در سال 1328 به افغانستان بازگشت و دوباره سمت وزیر حربیه (دفاع) را گرفت. در (16 سنبلۀ 1332سپتامبر 1953 صدر اعظم افغانستان شد. داوود خان در غیاب شاه کفالت او را نیز انجام می داد

چنین وظایف مهم که همواره با امر و دادن دستور و نبود مانع و مخالف همراه بود، شخصیت او را طوری شکل داد که در بازشناسی حکومتداری، پیوند داشتن با قدرت و خصایل اداری و شخصی او حایز اهمیت است

رؤس مهم سیاست حکومت سردار محمد داوود خان

الف : در امور داخلی

تکیه به ساختار دیکتاتور مآبانه و موقع ندادن به فعالیت سیاسی- فرهنگی نیروی مخالف، موقع ندادن به آزادی هایی که سیاست حکومت را به اعتراض و انتقاد بگیرند

  سعی در جهت ایجاد نوآوری های اقتصادی، اجتماعی، نظامی و افزایش مکاتب

 محمد  داوود خان رویکرد سرکوب گرانۀ حکومت پیشین را گسترش داد. پندارهایی را که در زمینۀ سمت و سو دادن کشور فراگرفته بود، و از دریچۀ قدرت داشتن و حکومت کردن به مسایل می دید، به اجرأ می نهاد. قدرت عملی و صدور دستورها در دست او متمرکز بود. پس از محمد داوود خان، برادرش سردار محمد نعیم خان که سمت معاونت او را به عهداه داشت، ادارۀ امور را سمت می داد. بقیه وزرا و حکام و کارمندان دولت، اطاعت گران اوامر او و اجراکنند ه گان دستورها و لزوم دیدهای سردار بودند. با آن که صدراعظم عملا ًشخص قدرتمند حاکمیت بود، اما بنا بر رعایت ظواهر امر و چارچوب مشارکت حکومت سلطنتی، همراه با شاه صحبت و مشوره داشت

درطول مدت صدارت او، یکی از وزرای مورد اعتماد او عبدالملک خان عبدالرحیم زی، که تا حدودی تشبثات ابتکاری را برای انجام برنامه های صدراعظم در پیش گرفته بود، با بهتان کودتا به محبس فرستاده شد.(1) تعداد دیگری از اشخاص مطرح و صاحب ظرفیت های فرهنگی و سیاسی و ایجاد پویایی های مشروطه خواهانه، که هنوز زندانی نشده بودند، و تعدادی بدون چنان علایقی نیز روانۀ زندان شدند. آزار، اذیت و شکنجه های مختلف وجود داشت. ( 2

به این ترتیب حکومت او به حقوق فردی اعتنایی نداشت. هیچ گونه مصؤنیت قانونی نیز رعایت نمی گردید. با آن هم حکومتگران درحالیکه قانون اساسی زمان محمد نادرشاه حاکم  بود، طرز حکومت را شاهی مشروطه می نامیدند

محمد داوود خان از داشتن برنامه هایی برای تجدد بی بهره نبود. برای تحقق آن منظور، نزدیکترین همکاران خویش را در کابینه از دوستان هم اندیش و هم رأی گماشت که بیشترین آن ها از اعضای "کلوپ ملی" بودند.(3

در زمان صدارت او جدیت و تکاپویی به کار بسته شد که دورۀ صدراعظم پیشین را در مقایسه با خود در سطح سستی، بی تحرک و بطالت نشان می داد. حکومت او در پرتو چنان ساختاری، به وضع پاره یی از قوانین پرداخت که اوضاع بغرنج و متفاوت از زمانۀ صدارت محمد هاشم خان متقاضی آن بود. مانند قانون بانک ها، قانون تجارت، قانون امور پولیس، قانون مخابرات و شاهراه ها و ایجاد ارتش منظم تر. برای آن که حکومت او نشان بدهد که با دورۀ پیشین از ناحیۀ ایجاد تحرک فاصله دارد، اعتتراضات و انتقاداتی را نیز طرح می کرد. به طور مثال در یکی از موارد به دورۀ پیشین چنین اعتراضی دارد

«به قول سالنامۀ سال 1332، حتا به طور رسمی هم که شده لایحۀ تقسیم وظایف دوایر و مؤسسات مالی در وزارت مالیه به کلی وجود نداشت. و از این رهگذر، مسوولیت و صلاحیت مبهم مانده بود." (4

برای انسجام طرح های در نظر داشته، به برنامه ریزی هایی پرداخت که از سال 1955 زیر نام پلان های پنج ساله آغاز شد. در پلان پنج سالۀ اول، به رشد زراعت و نیازهای آبرسانی، برق، شاهراه ها پرداخته شد. "در این پلان از جملۀ تقریبا ً 5/8 هزار میلیون افغانی سرمایه گذاری نو در حدود 50 در صد به زراعت و آبیاری تخصیص داده شده بود.14 درصد به مواصلات و انتقالات، 7 درصد به خدمات عامه ،معارف و حفظ الصحه) و فقط 3 در صد به صنایع معدن.. . "(5)

به رغم ناموفق ماندن برنامه های اقتصادی که حکومت او در نخستین پلان پنج ساله در نظر داشت، و به رغم فضای نامناسب سیاسی، موج حرکت بطی/ طبیعی و تأثیرات داد و ستد محدود تجاری با کشورهای خارجی، مؤسسات تجاری - صنعتی نیز چندی تبارز یافتند. اما با تأثیر منفی سرمایه گذاری های خارجی، نقش منفی واردات و ندیدن روی سیاست تشویق آمیز حکومت، آنها مجال رشد لازم نیافتند. در حالی که بانک ها که زیر نظر حکومت قرار داشتند، با رونق افزایش سرمایه مواجه شدند. (6)

 سال های 1335و 1336حکومت محمد داوود خان، به دنبال چند سال تپ و تلاش برنامه ریزی ها و به دست آوردن منابع تمویل پلان ها، اهمیت بررسی بیشتر و مشخص تر را دارا می باشند. متأثر از همان پلان گذاری ها بود که شاهراه های مهم افغانستان احداث گردید

در عرصۀ رشد معارف، باید یادآور شد که "پلان پنج ساله اول انکشافی در مورد معارف از 1956 تا 1961 به توسعه مکاتب ابتدای متمرکز گردید..." در همان سال های تطبیق پلان اول، به تعداد مکاتب ذکور و اناث، موسسات تعلیمی، دارالمعلمین ها در ولایات و فاکولته ها (فاکولته های زراعت و انجنیری در سال 1956) در کابل افزوده شد

"در این دوره نخستین پلانگذاری از صد درصد اطفال واجد شرایط شمول در مکتب تنها پنج در صد روانه مکتب شدند."

"سردار محمد داوود برای جلب علاقه و تمایل قبایل آن سوی دیورند به جلب و تأسیس دو مکتب لیله ثانوی در شهر کابل پرداخت و زمینه برای تعلیم هزاران نفر از مردم قبایل آن سوی دیورند در کابل مساعد شد." (7

این که در فضای اختناق آمیز، و نبود مواد درسی لازم و محتویات نابسندۀ مضامین تدریسی، آن توجه به افزایش مکاتب چه نتایجی را با خود داشت، سزاوار نگرش انتقادی است

نصیر مهرین، نویسنده سلسله بررسی حکومت های افغانستان 

توجه به ارتش 

تردیدی نیست که توجه به ارتش یکی از موارد بسیار مهم در سیاست حکومت سردار داوود  بود. این توجه او را از روی کوشش هایی که منتج به ایجاد ارتش و سیع تر گردید می توان شناخت. ارقام بودجۀ سال 1335(1956) بهتر معرف آن است: از تمام بودجۀ سال 1335 که مبلغ 1/822 480 115 میلیون افغانی بود، برای وزرات دفاع مبلغ 284 590 366 میلیون اعلام شده است. در حالی که به امور معارف 988 354  میلیون، برای وزارت صحییه مبلغ 4831905 و برای ریاست قبایل مبلغ 448 25 546

ملیون افغانی اختصاص داده شده بود. این رقم در سال های بعدتر افزایش قابل ملاحظه یی یافته است.(8

انگیزه های حکومت داوود خان به ایجاد شبکه های جدید ارتش و تقویۀ آن از دو نیاز حکومتداری او برخاسته بود: نخست، احساس نیاز سرکوب مخالفین و دوم، تبارز قدرت در برابر دولت پاکستان و آنچه او حل مسألۀ پشتونستان و اختلاف با پاکستان می نامید

تصمیم برداشتن داوطلبانه چادری

یکی از اقداماتی که در سطوح اجتماعی در زمان حکومت سردار محمد داوود خان تبارز یافت، تعدیل تصامیم پیشینه یی در برابر اجبارپ وشیدن چادری بود. می دانیم که آن تصمیم بار اول در زمان امان الله خان آغاز شد. اما از زمان پادشاهی محمد نادر خان، زنان بازهم ملزم به پوشیدن آن بودند

دور کردن چادری، در واقع برمی گردد به نیاز و خواستگاه اصلاحات اجتماعی که ناگزیر می شود، حضور زن در اجتماع را بپذیرد. هنگامی که حکومت داوود خان به رفع آن محدودیت نخست به گونۀ بی سر و صدا در کابل آغاز کرد، از تجارب زمانۀ شاه امان الله خان غافل نبود. امان الله خان از حقوق زنان سخن می گفت. اما خاندان سلطنتی در زمان حکومت داوود خان آشکارا از طرحی در این زمینه چیزی نگفتند. گمانی نیست که اعضای خاندان سلطنتی در جلسات میان خود به نتایجی رسیده بودند که محتاطانه دست به چنین اقدامی بیازند. چند روز پیش آن که خانم رینب داوود همسر سردار و ملکه حمیرا بدون چادری در کنار مردان خویش ظاهر شوند، صدر اعظم کوشیده بود تا در حلقه های محدودی از نظامیان از احتمال چنان تصمیمی به گونۀ تلویحی یادآوری نماید. به هر صورت گشایش آن اقدام در خور نیاز جامعه بود. زیرا در جامعه یی که برنامه ریزی اش شامل حال زنان و از جمله ساختمان بیمارستان های زنانه و بقیه مؤسسات مربوط به زنان نیز باشد، دشوار است که ذهنیت رفع چادری نیز ایجاد نشود. برداشتن داوطلبانۀ چادری در دورۀ حکومت او حکایت از یکی از مظاهر تجدد در حیات احتماعی افغانستان دارد

آنچه بیش از همه در کشورهای مانند افغانستان در این زمینه مایۀ نگرانی را فراهم می سازد، واکنش خشم آلود محافظه کاران دینی است که قرائت و برداشت ناسازگار با دور کردن چادری دارند. تجربۀ زمان امانی نیز همواره در پیش نظر کسانی می آید که در زمینۀ رفع محدودیت برای زنان در کل و موضوع چادری به صورت مشخص طرحی دارند. این نگرانی بود که حکومت داوود خان در وقت اقدام به رفع حجاب، وسایل سرکوب مخالفین آن را در اختیار داشت. از همین رو بود، که واکنش معترضانۀ قندهار را با نیروی قهری نظامی فرونشاند

 سرکوب شورش صافی و سرکوب شورش مخالفین رفع حجاب که در قندهار صورت گرفت، نشان داد که محمد داوود خان در بـــُعد داخلی پندار خویش در بخش توجه به ارتش توفیق دارد. اما از داشتن توان و نیروی ارتشی که بتواند آرزوهایی او را در برابر دولت پاکستان متحقق نماید، محروم ماند. عدم موفقیت آرزوی او را در ارزیابی از سیاست خارجی حکومت او پی می گیریم.

ب: امور خارجی

محمد داوود همان گونه که در حوزۀ پلانگذاری ها و تشبثات عمرانی، مواصلاتی، ارتش و رفع حجاب جدیت خاصۀ خودش را داشت، در زمینۀ تمویل و به سرانجام رسانیدن پروژه های در نظر داشته اش، عمدتا به دریافت کمک  وقرضه از خارج می تپید. نخستین اقدام در راه دریافت قرضه و کمک از ایالات متحدۀ امریکا در زمان شاه محمود خان آغاز گردید. سردار محمد داوود در زمان صدارت خویش آن تلاش را ادامه داد. حتا هنگامی که با گرفتن قرضه ها و کمک ها از ماسکو دست یازید، از تلاش برای به دست آوردن منابع تمویل برنامه ها و تحقق پلان پنج ساله از جانب امریکا وغرب باز نه ایستاد. (9 

اما چنان که روشن است، پاسخ مثبت و لازم دریافت نداشت. این موضوع در نوشته ها و آثار محققین خارجی و داخلی به گونه های مختلف به ارزیابی گرفته شده است. به ویژه هنگامی که شوروی به افغانستان لشکر کشید و تأثیر کارکردهای اقتصادی و فرهنگی و نظامی اتحاد شوروی در افغانستان، طرف بحث ها و نتیجه گیری های مختلف قرار گرفت، موضوع طرف علاقۀ بسیار واقع شد. نگارنده این برداشت را قرین به واقعیت علل بی علاقگی ایالات متحدۀ امریکا و ندادن پاسخ مثبت به حکومت سردار می داند که وی سیاست ستیزه جویانه یی را با پاکستان که متحد استراتژیک امریکا بود در پیش گرفته بود

امریکا در واقع با پاکستان پیمان ها و تعهداتی را منعقد نمود که تداوم حمایت قاطع از پاکستان را به عنوان جانشین سیاست بریتانیه ضمانت کند. با توجه به این عامل و افزون بر آن اهمیت اندکی را که امریکا برای افغانستان قایل بود، نمی توانست هر دو کشور را همزمان در کنار هم تقویه نماید.(10 )

برخی ها از عدم کمک های امریکا ناراضی اند بدون این که سیاست مانع شوندۀ مخالفت با پاکستان را در حکومت سردار داوودخان ملاحظه نمایند. و برخی دیگر مراجعۀ حکومت داوود خان به سوی شوروی را محکوم می کنند؛ بدون این که از نیاز های قرض دوستانۀ سردار و زمینه های مساعد آن در شوروی عطف نمایند

به هرحال تجارب بقیه کشورها نیز حاکی از آن است که اگر حکومتی تمویل برنامه هایش با اتکا به سرمایۀ ملی و در کل با تکیه بر منابع ناچیز داخلی میسر نبود، در رشته های مختلف و پیمان ها و تعهدات کارساز کشور قدرتمند و قرض دهندگی درهم پیچیده می شود

محمد داوودخان به سیاست پشتونستان خواهی و مخالفت با پاکستان و دل آزردگی از جواب های سرد و منفی امریکا (11) ادامه داد. اما نتیجه یی را که بار آورد، همسویی شوروی - کابل در قبال پاکستان در پیوند با پشتونستان خواهی، جلب کمک ها و قرضه های بیشتر از شوروی، گرم بودن معرکۀ تشنج میان پاکستان - افغانستان بود.

دوکتور سیدعبدالله کاظم در این زمینه چنین نتیجه گیری کرده است : "طرح و تطبیق پلان پنج سالۀ اول و قسما ً پنج سالۀ دوم موجب تحول قابل ملاحظه در کشور گردید ولی تیره شدن روابط با پاکستان به طور روز افزون از یک طرف و بسته شدن راه ترانزیتی مشکل اقتصادی کشور را زیاد ساخت و از طرف دیگر موجب شد تا افغانستان بیشتر به دامن شوروی بیفتد.. . "(12

حکومت محمد داوود خان و روابط با اتحاد شوروی

 

آنچه در نخستین گام ها از طرف حکومت محمد داوود برداشته شد، گونه یی از عقب گرد به دورۀ صدارت سردار محمد هاشم خان بود

 

حکومت محمد داوود خان و  روابط با اتحاد شوروی

 

آنچه در نخستین گام ها از طرف حکومت محمد داوود برداشته شد، گونه یی از عقب گرد به دورۀ صدارت سردار محمد هاشم خان بود

اقدام سردار محمد داوود خان در پیوند به تأمین روابط گسترده با اتحاد جماهیر شوروی، در تاریخ افغانستان و در تاریخ حکومت خاندان سلطنتی محمد نادرشاه بی سابقه بود

محمد داوود از دو عامل برحذر دارندۀ روابط بیشتر با شوروی آگاهی داشت. یکی، نصب العین های خانوادۀ سلطنتی یا نصایح و اندرزهای بزرگان خانواده، همان نصایحی که از برداشت ها و دستورهای امیر عبدالرحمان خان در برابر روسیۀ تزاری نیز تأثیر پذیرفته بود و از زمان سلطنت محمد نادرخان تا اقدام محمد داوود به درازا کشید. و دیگری ذهنیت عامۀ مردم. این ذهنیت عدم اتکأ و عدم اطمینان به شوروی را پایه های عقیده یی و ضدیت با کمونیسم، استوار نگهداشت

پنداشته می شود که داوود خان در حالی که این موضوعات را می فهمید، از غلبه بر آنها اطمینان داشت. اولتر از همه او به رأی خود برای داشتن امکانات و قوی شدن دستگاه حاکمیت و پیاده نمودن برنامه هایش می اندیشید. وقتی حکومت سلطنتی چندین بار به امریکا مراجعۀ نمود و جواب لازم دریافت نداشت، شوروی به عنوان یکی از منابع مهم و آماده برای او مطرح شد و به سوی آنها روی آورد. این تغییر در سیاست سنتی حکومت های افغانستان را تغییری در شوروی کمک نمود. می دانیم که دیری از مرگ جوزوف استالین، دیکتاتور شوروی (1953) سپری نشده بود، که رهبران جدید ماسکو بنای حمله بر او را نهادند و سیاستی را در زمینۀ سیاست جهانی زیر نام همزیستی مسالمت آمیز، اعلان داشتند

آن موضعگیری می توانست برخی از زمامداران و کشورهای جهان را به پذیرش عدم ترس از شوروی متقاعد نماید. به ویژه زمامداران کشورهایی را که در هراس ایجاد شبکه ها و مداخلات تقویه کنندۀ کمونیست ها و یا متهم شدن به رابطۀ بیشتر با بی خدایان به سرمی بردند. مهارت دیپلوماتیک ( و اگر نتایج چند دهۀ پسین آن را نیز در اینجا در نظرآوریم، می شود گفت که مهارت های شیطنت آمیز) زمامداران شوروی در جلب برخی از کشورهای جهان موفقیت آمیز بود. با توجه به علاقمندی و نیازهای حکومت داوود خان به در یافت امکانات از خارج، این تصور هم بعید به نظر نمی رسد که اگر استالین هم زنده بود و حاضر می شد برای سردار کمک های مورد نیاز را بدهد، از گرفتن آن دریغ نمی کرد

در پیوند سیاست حکومت او با شوروی، سردار محمد نعیم خان، معاون صدراعظم و وزیر خارجه در مراسم خاکسپاری استالین اشتراک کرد. اعلان کمک امریکا به پاکستان در دسامبر 1953 به تحرک سردار افزود. آمدن نکسن، معاون رییس جمهور وقت به کابل و عدم موافقت دگر باره به دادن امکانات به افغانستان، رهجویی سردار را بیشتر نمود. این بود که داوود خان، با تشخیص رقابت های شوروی و امریکا، و با توجه به موقف پاکستان که در پاکت نظامی سنتو پیوسته بود، سیاست پشتونستان را با انگیزۀ دریافت کمک از شوروی باهم گره زد. نخست کمک محدود 3.5 میلیون دالری را از شوروی دریافت داشت. محمد داوود خان در29 مارچ سال 1955علیه پاکستان سخنرانی تندی نمود. فردای آن بیرق آن کشور در کابل از طریق مظاهرۀ فرمایشی به آتش کشیده شد

در نوامبر همان سال لویه جرگه (جرگۀ بزرگ ) را دعوت نمود که در آن دو موضوع یعنی خریداری اسلحه و موضوع پشتونستان از مسایل اصلی طرف نیاز فیصله ها بود. فیصله های لویه جرگه همان گونه که ماهیت لویه جرگه ها است که تعدادی بر لزوم دیدهای قبلی حاکمیت صحه می گذارند، مطابق آرزوی حکومت داوود خان به عمل آمد. به این ترتیب در سیاست خارجی افغانستان، خط فاصل با سیاست سنتی که در قبال روسیۀ تزاری و شوروی وجود داشت ایجاد شد. متعاقب آن رهبران شوروی وارد افغانستان شده و قرارداد 100 میلیون دالری میان حکومت ها منعقد گردید

با وجود تکیۀ بیشتر به اتحاد شوروی، سیاست دریافت کمک و بستن قراردادهای مختلف با جهان غرب ادامه یافت. پیش از آن عضویت در کشورهای غیرمنسلک نیز در توجیه حکومت داوود خان مؤثر بود. داوود خان به منظور عادی نشان دادن تأمین روابط گسترده با شوروی، در یکی از روزها هنگام صرف غذای چاشت با جنرال ها، در وزارت دفاع نترسیدن از شوروی را ابراز نموده بود.(13)

حکومت داوود خان با پیش گرفتن اقتصاد پلان گذاری شده که پایۀ اساسی و اصلی آن را سکتور دولتی تشکیل می دهد، با انحصار سیاسی و پشتونستان خواهی، ( و به تبعیت آن تشنج با پاکستان) پیوندعلایق شوروی - افغانستان را طی سالیان متمادی شکل داد.

شایان یادآوری است که به رغم باز شدن دست و پای نفوذ اتحاد شوروی در افغانستان، روابط در سطوح مختلف به شمول روابط اقتصادی، تخنیکی و فرهنگی.. . با بسا از بقیه کشورهای جهان نیز وجود داشت

با شروع دهۀ چهل خورشیدی، محمد داوود خان با گرفتاری های جنجال آمیزویا اختلافات داخلی سرداران خاندان سلطنتی روبرو گردید. سردارعبدالولی، سردار تازه نفسی که پسر کاکای شاه( فرزند مارشال شاه ولیخان)وداماد او بود، نیزدرامورادارۀ کشور، روبه روزقد برمی افراشت. ازقراین اوضاع آن وقت ونامه های انتشاریافتۀ یک دهه بعدترازآن تاریخ که ازطرف سردارداوود خان انتشار یافت، به وضاحت روشن می شود که شاه با استفاده ازآن اختلافات داخلی و توجه مصلحتی به پیشنهادات داوود خان، خواسته است داوود خان راکناربگذارد و سلیقه های خود را به منصۀ آزمایش واجرأ بگذارد

 لزوم دیدهایی را که محمد ظاهر شاه پس از استعفای داوود خان به کار بست، در صدارت دوکتور محمد یوسف خان بررسی می نماییم

 سطور نوشته شده در این زمینه وضاحت دارند که اشاره های فشرده و بررسی عمومی برای معرفی همه جوانب و زوایای حکومت محمد داوود خان بسنده نیست. تاریخ نگاری و بررسی های دقیق عصر نیز به بررسی جزییات و موارد مشخص نیاز دارد. به طور مثال تامل کارشناسانه به برنامه های پنج سالۀ حکومت او، همچنان وضعیت معارف، زندگی مردم افغانستان و...  در آن ده سال، به سخن دیگر و بررسی جامع حکومت او روح دقیقتر می بخشد

افزون برآن از آنجایی که او با پیروزی کودتای 26 سرطان 1352 دوباره به حکومتگری آغاز نمود، به برداشت های او ازادارۀ جامعه و علایق سیاسی اش و در واقع به آنچه در ادامۀ ایام صدارت نخستین خویش می اندیشید، در قسمت های آینده بیشتر می پردازیم

نصیر مهرین

ویراستار: فرهمند

 

اخيرا در شهر سدنی استراليا،کتابې تحت عنوان خاطرات يک قهرمان به نشر رسيد٠کتاب مذکور جمع خاطرات است که توسط مرحوم جنرال غازي عبداللطيف خان تحرير يافته واينک پسرغازی مذکور،محترم داکتر عبدالشکور لطيف انرا به شکل يک کتاب ٤٦٦ صفحۀ با صحافت زيبا چاپ ونشر نموده است٠
جنرال عبداللطيف خان،يکي از قهرمانان برجسته جنګ استقلال افغانستان بوده که به پاس خدمات برجسته شان در جبهۀ جنوب،به سن ٢٧ سالګي،درزمان  پادشاهي عليحضرت امان الله خان،بصفت لوی درستيز وزارت دفاع ملي  تقرر يافته بودند٠
موصوف يکي از اولين افسران نظامي مسلکي کشور ،دارای تحصيلات عالی نظامي در ترکيه بود٠او همصنف ودوست شخصي امان الله خان بود.


يکي از خاطرات غازي جنرال عبدالطيف خان، محمد نادرخان برايم ګفت
که اصل امير حبيب الله خان خيال ارزوی رفتن به شکار ګاه کله ګوش لغمان را نداشت به همرای خانم های خودمصروف ديګچه پزي وخوشګذراني در باغ سرخرود جلال اباد بود٠برای وی دامی چيده شد٠شخص بنام صلاح الدين خان يکی ازخوانين بر جسته لغمان را به حضور اميرحبيب الله خان فرستادند تا وی را شکار بودنه دعوت نمايد چون امير به شکار علاقۀ خاصی داشت اين دعوت را پذيرفت که اواخر ماه دلو سال ١٢٩٧٧ ش بود ٠روز سه شنبه پيش از اينکه امير به لغمان حرکت نمايد چون شجاع الدوله بحيث فراش باشي حضور ايفای وظيفه مينمود وقت وناوقت حق داشت تا نزد اميرحاضر باشد نصرالله خان مطلع بود که شجاع الدوله از امير قلب ازرده دارد،اجرای اينکار غير از توان وی ازدوش ديګراشخاص ساخته نيست٠قبلا از طرف امان الله خان نيز برايش اطمينان داده شده بود٠تفنګچه را نيز نائب السلطنه برايش داده اول تصميم به ان ګرفته شده بودتا وی را مسموم نمايند٠چون داکتران هندي به خدمتش بودند٠ازاين عمل صرف نظر ګرديدلاکن درغذای شبانه وی دوای خواب اور را مخلوط نموده بودند٠از طرف نصرالله خان برای  شجاع الدوله وعده داده شده بود اګر فرض محال به دام امير ګرفتارګرديده قبل از اينکه اعدام ګرديد از محبس فرار داده از افغانستان خارج وبه هر کشوريکه ارزو داشته باشد اعزام وپول ماهوار را برايت ميفرستم اين پيشنهاد را شجاع الدوله پذيرفته محمد نادرخان برايم اظهار نمود که همان شب عمليات ضربان قلبم نهايت شديد وا صبح خوب از چشمانم فرار نموده بود٠
به خود ميګفتم اګر اين پلان ناکام ګردد به چه سرنوشت بد وشوم مبتلا خواهم  شد،امير حبيب الله خان ساعت ده بجه شب به خواب رفت زيرا در غذای وی يک نوع پودر که زرګرها برای جلايش طلا وغيره بکار ميبرند که بوی ندارد قدری مخلوط نمودند همه اشاصيکه در اين پلان دخيل بودند اطمينان حاصل ګرديد که امير حبيب الله خان به خواب عميق فرو رفته،ساعت دونيم بجه شب
شجاع الدوله چون راه خيمه را خوب نشاني نموده،محمد نادرخان اظهار داشت به تعقيب وی بودم تا احتمالا ازطرف علي رضا خان کندکمشر که درمجاورت خيمه شاه قرار دارد،شجاع الدوله را دستګير ننمايد٠تاوقتی شجاع الدوله وارد خيمه امير ګرديد، تا زمانيکه فير تفنګچه راشنيدم هر ثانيۀ ان بر من يکساعتت ميګذشت٠فورا به کمک وی شتافتم متوجه ميګردم موصوف از طرف علي رضا خان کندکمشردستګير ګرديده است،انوقت مطمئن ګرديدم امير کشته شده وبه خواب ابديت پيوسته است٠شجاع الدوله را از نزد علي رضا خان به تريبی خلاص نمودم که برای علی رضا ګفتم خاموش باشيد امير نارام وازخواب  بيدار نګردد.دانستم که امير به خواب ابديت پيوسته است،قريب صبح شخص  شجاع الدوله را نزدنائب السلطنه در شهر جلال اباد فرستادم وجريان شب رابرايش درميان ګذاشتم  وشخص وی صبح همان روز در محل واقعه امده برای اهالی منطقه اظهار داشت،اينطور واقعات در جهان زياد رونما ميګردد بايد ما اتفاق را ازدست نداده  ودر ارامي کشور خود متوجه باشيم وجسد ويرا به شهر جلال اباد انتقال داده ودر ميدان ګلف دفن نموديم٠

علي رضا کندکمشرتا اين رازۀ که برای وی سرتا پا معلوم بود،برملا نګردد
تير باران ګرديد٠

ماخذ صفحات ٨٧-٨٩ کتاب تاريخ مکتوم(خاطرات يک قهرمان)

فرستنده:داکتر صافی

مصالحه ملی 

شاه امان اللۀ غازی - استرداد استقلال افغانستان خپروونکی کندهار ليک : انجنیرفضل احمد افغان - کانادا 
نېټه : ٢٩ / ٥ / ١٣٩٠ | 2011-08-20

شاه امان الله غازی در زمانی اقدام به گرفتن آزادی مادروطن خود کرد که جهان شاهد تحولات عمیق و سریع اوضاع سیاسی ،اقتصادی، احتماعی و تکنالوژی بود و روحیۀ ضد استعماری شد ت گرفته بود. کشورهای کوچک و بزرگ که دریوغ استعمار بودند یکی پی دیگر آزادی خود را حاصل میکردند. جنگ جهانی اول ختم شده بود. انگلستان و اتحاد جماهیر شوروی جدید دیگر متحد وقت جنگ نبودند بلکه بعد ازانقلاب آکتوبر درروسیه وبرقرای نظام کمونستی باهم در رقابت قرار گرفتند. اغتشاشات درهند بریتانوی علیۀ انگلیسها به اوج خود رسیده بود. مشروط خواهان و ملت قهرمان و آزادی خواۀ افغان تشنه استقلال مادروطن خود بودند. ملت افغان با فهم اینکه انگلیسها دارای طیارات جنگی، تانگها و توپهای پیشرفته بودند و افغانستان به هیچ نوع از نگاۀ نظامی با انگلیسها رقابت نمیتوانست با آنهم ملت قهرمان افغان به اتکاه بخداوند (ج) منتظر بقدرت رسیدن شخصیت ملی و آزادیخواه چون امان الله خان بودند که صدای قیام ملی شانرا لبیک بگوید لهذا امان الله خان با درک شرایط به اتکاه به خداوند یکتا واعتماد به ملت یکپارچه و قهرمان جهاد را علیۀ انگلیس استعمارگر اعلان و جنگ را در سه  جبه اعلان کرد که در نتیجه شهامت نیروهای ملی افغانها الی تل و وانه پیشروی و قسمتهای زیاد خاک خود را که جبرآ جدا شده بود  اشغال کردند. در همین وقت انگلیسها با درک اینکه اغتشاشات در هند نیز روز بروز به اوج خود میرسید با دوام جنگ نتنها افغانستان بلکه هند را نیزازدست خواهند داد بهتر دانستند که به اصطلاح از بروت یعنی افغانستان امروزی تیر شوند و ریش را که عبارت از هند بود نگه بدارند یعنی متارکه را برای ختم جنگ و آزادی افغانستان اعلان و سپس نیروهای انقلابی هند را سرکوب نمایند. که مقابلتآ امان الله خان غازی پیشنهاد متارکه انگلیس را در حالیکه کابل ازطرف انگلیسها بمباردمان میشد با این عقیده قبول کرد، ریش را که افغانستان فعلی باشد نگه و موضوع بروت را که مناطق اشغال شده بود از طریق دیپلوماسی حل خواهد کرد یعنی قضیه خط سیاۀ دیورند را که از طرف دولت استعماری انگلیس بالای رهبر مستعمره شان جبرآ امضاۀ و یک ابلاغیه تحمیل  شده بود و میتواند بعدآ بحیث یک کشور آزاد و مستقل ابلاغیه مشترک را ملغا و خاکهای از دست رفته خود را مجدآ الحاق افغانستان امروزی نماید

در این قسمت لازم میبینم مختصری از نوشته  نویسنده انگلیس بنام ( لیوتنن جنرال سر جورج مکمون) را که در سال 1929م نوشته نقل قول کنم

باید به این نوشته تاریخی بسیار دقت شود. چنین است

نویسنده انگلیس باریختن اشک تمساح مینویسد که

" قبلآ درعوض معاهدات رسمی به اساس تبادله مکاتبات مؤفقات صورت میگرفت اما قبولی و تضمین استقلال افغانستان با پزیرش لقب شاه درعوض امیر برای امان الله و آزادی تماس مستقیم افغانستان با لندن و کشورهای دیگر معاهدۀ تحقیر آمیز برای لندن بود چه برای آنچه ما در سابق خون ریخته بودیم از دست دادیم .هدف از توافقات گذشته ایجاد بفرستت(حایل) بین هند و روسیه تزاری و یا اشتراکی بود اما با سقوط روسیه تزاری حتی الی یکسال بعد از امضاۀ معاهده اکثرآ چنین تصور میکردند که دیگر خطری وجود ندارد و دولت ما فکر میکرد که از افغانستان مؤفق برامدیم یعنی از تادیه کمک مالی سالانه و دفاع از افغانستان خلاص شدیم. درحالیکه از افغانستان در مقابل تجاوز دفاع میشد نه بخاطر احترام گذاشتن به موافقه و یا معاهدۀ. چه این یک واقعیت انکارناپزیر است که بنابر موقعیت جغرافیائی ما، هیچ تعهدی نمیتوانست جلو اقدامات نظامی ما را بگیرد.. بلی آنچه قابل تذکر است که ما قبلآ در صورت وقوع حوادث د ست آزاد داشتیم و به اساس توافقات گذشته. امیر هیچگاه مانع رفتن صاحب منصبان ما برای مطالعه مناطق سرحدی شده نمیتوانست چه امیر عبدالرحمن خان انگلیس و روسیه را برای تربیه عساکر خود دعوت نمیکرد. آنچه از معاهده بدست آوردیم این بود که ما برای رسیدن به اهداف طویل المدت خود و تحولات اوضاع در کابل روابط خود را بحضور نمایندگی اروپائی در عوض مسلمان با افغانستان تحکیم مینمایم که حضور او درکابل روابط خود را با  حضور نمایندگی اروپائی در عوض مسلمان با اقغانستان تحکیم مینمایم که حضور او در بین نماینده گان دیگر کشورهای اروپائی بهانۀ برای شورشیان در مقابل ما نخواهد شد"(ص 283 افغانستان از دایروس الی امان الله)"

مطلب من از تذکر نوشته انگلیس اینست که شاه امان الله آگاهانه و هوشیارانه پیشنهاد متارکه انگلیس را قبول نموده بود و میدانست  که توافقات قبلی جد ش (امیر عبدالرحمن خان) بعد از استقلال و امضاۀ معاهده رسمی جدید اعتبار ندارد و میتواند موضوع را از طریق دیپلوماسی حل نماید

اما با تأسف بعد از استقلال دیری نگذشته بود که رقابتها برای گرفتن مقام صدرت و مداخلات مخفیانه انگلیسها و روسیه شوروی درداخل افغانستان چنان شدت میگرفت که شاه امان الله فرصت  مطرح نمودن مناطق اشغال شده را جدی با انگلیسها ویا تطبیق یکی از شرایط مهم ایجاد شاهی مشروط را که عبارت از جدا نمودن سلطنت از رهبری قوۀ اجرائیه بود عملی نماید که در نتیجه روز بروز با تبلیغات زهراگین دشمنان خارجی و نوکران داخلی شان شاه امان الله که آرزوهای عالی برای انکشاف سریع مادروطن خود بطرف طرقیات کشورهای مدنی داشت بمرور زمان رو بزوال و سقوط گرائید. یعنی انگلیسها بنام سفارت خود در کابل برای سقوط سلطنت شاه امان الله غازی شیطانخانه و سلاحخانه ساختند و در سفارت سلاح و مهمات نظامی را ذخیره میکردند . قرار نوشته سردارعبدالرحیم خان ضیایی یک شب سلاحخانه انگلیس در سفارتخانه حریق و ساعتها دود آن فضائی کابل را تاریک ساخته بود و نیز مینویسند که در یک مقطع زمانی وقتی حبیب الله کلکانی در پای خود زخم برداشت درسفارت انگلیس توسط داکتران انگلیس تداوی و سپس با مقدار زیادی پول و اسلحه مرخص گردید

   از موضوعات مهم که شاه امان الله در دوره سلطنت ده ساله خود انجام داد قرار ذیل میباشد

شاه امان الله غازی برای اولین بار در تاریخ افغانستان برای حاکمیت قانون  در سال 1923م قانون اساسی ای را بنام "نظامنانه" در (73) ماده تدوین و در عمل تطبیق کرد همچنان نظامنامه نکاح،عروسی و ختنه سوری را در سال 1924م در (22) ماده و یک تعداد قوانین دیگر را تدوین و به نشر سپرد.ومطابق هدایات نظامنامه برای اولین بار تشکیلات  سیاسی و اداری دولت شاهی افغانستان را اساسگذاری کرد، به این معنی که کابینۀ را بشکل جوامع مدنی مطابق نیازمندیهای افغانستان  ساخت و وزیری را در رئس هر وزارت تعین کرد

همچنان تشکیلات اداری و تقسیمات ملکی افغانستان را در حدود اربعه های مشخص ترتیب و برای هر منطقه والی ، نائب الحکمه و یا حاکم اعلی مقرر نمود

مهمتر از همه برای اینکه روابط ولایات ، نائب الحکمگیها  و حکومتهای اعلی را با مرکز نزدیک داشته باشد و به امور بعضی ولایات نیازمند رسیدگی و توجۀ بیشتر صورت گیرد تعداد از وزیران کابینه  نیز بنام روئسای تنظیمیه توظیف گردیده بودند که مستقیمآ از مرکز با ولایات، نایب الحکمگی ها و حکومتهای اعلی همکاری نمایند.( ای کاش امروز هم چنین میبود)

همچنان از کارهای مهم دیگری شاه امان الله یاد آوری مینمایم و آن اینستکه

- شاه امان الله غازی برای اولین بار در تاریخ افغانستان معاهدات رسمی را با دول کشورهای چون انگلستان ، جرمنی، اتحاد شوروی، ایران ، ترکیه،فرانسه و ایتالیا امضاه و به اساس آن با کشودن نماینده گی های سیاسی رواط سیاسی بین افغانستان و کشورهای خارجی آغاز گردید

- شاه امان الله اولینبار در تاریخ افغانستان با معرفی نهضت زنان برای زنان افغان حقوق مساوی را در تمام امور سیاسی ، اجتماعی و اقتصادی داد که حتی در امریکا که خود را مهد دیموکراسی ، آزادی و مدافع حقوق بشر میدانست زنهای امریکا الی 1920م حق رای دادن و کاندید شدن را نداشتند و برای اولینبار یک خانم سیاه پوست در 1968م به کانگرس را یافت 

- شاه امان الله در تاریخ افغانستان واحد پولی را نام  ملی داد یعنی روپیه کابلی را به افغانی تبد یل کرد

- شاه امان الله بیرق افغانستان را از سیا ه به سیاه و سرخ وسبز تبد یل درداخل افغانستان و نمایندگی های سیاسی افغانستان درکشورهای خارجی بحیث کشور آزاد و مستقل بر افراشت

- شاه امان الله عروسی تعدادی از نوجوانان نامزد بی بضاعت و غریب شهر کابل و نواهی آنرا که توانائی مصارف عروسی را نداشتند  با عروسی خواهر خود با سردار حسن خان در یک محفل جشن گرفت. که البته ما در چند دهه اخیر در کشور های متمدن غرب شاهد چنین عروسیها  میباشیم

- شاه امان الله ترقیخواه بنا برعشق سرشار که به علم و با سواد شدن هموطنان خود داشت برای تشویق هم میهنان خود بعضآ شخصآ در مسجد شاه دوشمشیره برای بزرگسالان درس میداد

- شاه امان الله برای اولین بار تعداد خانمهای افغانی را برای فراگرفتن تحصیل بخارج از کشور اعزام داشت و نیز در لویه جرگه به نمایندگی زنان افغان دو خانم افغان نیز اشتراک ورزیدند

این بود فشرده از کارنامه های شاه امان الله خان غازی که چکیده های ازموأخذ ذیل میباشد عرض گردید

1- صفحاتی از تاریخ معاصر افغانستان نوشته (سردار محمد رحیم خان ضیائی و تألیف جناب ولی احمد نوری)
2-قطی عطار نوشته جناب الحاج محمد کبیر نورزی
3- افغانستان از دایروس الی امان الله خان .نویسنده انگلیسی. 1929م
4- تراژدی امان الله خان( نوشته سردار اقبالعلی خان هندی 1933م)

به آرزوی استقلال و آزادی مجدد افغانستان عزیز و فرستادن درود به روح فرزند قهرمان افغان خاصتآ شاه امان الله خان غازی و همه مبارزین واقعی راۀ ازادی و استقلال میهن ویرانشده و هم میهنان ستمدیده و رنجکشیده افغانم
خداوند نگهبان آزادی خواهان واقعی و با ایمان افغان
پایان
  

ـ 1 سیصد و سه سال قبل از امروز، میرویس خان هوتکی که خود ریئس بلدیۀ حکومت صفوی بود ، در خفاء مردم را علیه گرگین به بغاوت تحریک کرد و جرگه ای را در منطقه «مانچه» کندهار دایر و برای سقوط حاکمیت صفوی ها ، اقوام را برای رسیدن به سلطنت و رهایی ازستم گرگین متحد و نام خود را در تاریخ جاودانه ساخت ؛ زیرا ملتی را از زیر یوغ  بیگانگان ارمنی رهایی بخشید و در مقابل با درد و دریغ و الم فروان! که ما ایران امروزی را که پایتخت ما اصفهان بود ، برای همیشه از دست دادیم و رو به طرف هندوستان کردیم .

.ـ2 بعد از مرگ میرویس خان ، اقوام و قبایل ، محمود جان نزده ساله را بحیث پادشاه بر گزیدند 

ـ3  در سال 1160 اقوام سدوزایی ، پوپلزایی ، نورزایی ، غلزایی و بشمار انگشتان از اقوام دیگر ، جرگه ای را در کندهار دایر و پیر مشکوکی بنام صابر شاه کابلی ، خوشۀ گندمی را به شف لنگی احمد خان ابدالی گذاشت و او  را بحیث پادشاه خراسان گماشتند 

. ـ   4در سال 1244 امیر شیرعلی خان جرگه ای را دایر و پسر خورد سن خود را بحیث ولیعهد تعین کرد 

ـ5 در سال 1309 نادر خان « غدار » جرگه ای را از اقوام و قبائل بخاطر استرداد جایداد های امان الله خان و نشانها و القاب های رسمی تشریفاتی فرأ خواند 

ـ 6در سال 1343 جرگه ای بخاطر مسالۀ پشتونستان ، به ریاست محمدگل مهمند دعوت شد ، که بلاخره بی نتیجه پایان یافت . اما در همین جرگه محمدگل مهمند ، شدت تعصب خود را در مقابل زبان فارسی نشان داد ، نام های  « مجلس اعیان» را به مشرانو جرگه و «شورای ملی» را به ولسی جرگه تغیر داد 

.ـ 7 در سال1355  سردار محمد داؤد خان فقید ، جرگه ای را بمنظور تمدید ریاست جمهوری اش برگزار کرد 

ـ 8 از جرگه هائیکه در زمان حاکمیت حزب دموکراتیک خلق ، با بسا از جنبه های منفی و مثبتش صرف نظر کرده ، تنها می توانیم از دو لویه جرگه ی که ، در سالهای 1293 و 1320 بمنظور بیطرفی افغانستان در جنگ اول و دوم جهانی به تصویب رسید ، مابقی را همه ترفند ، بی ارزش و خلاف مصالح و منافع ملی خواند 

    یگانه جرگه ای که در زمان شاه امان الله خان از آن بوی خردگرایی ، تمدن ، اندیشه های سازنده و دموکراسی بمشام می رسید ، جرگه پغمان بود که ، باثر واکنش های شدید ملا ها و مردم شینوار مواجه گردید و از همانجا تحریکات ملا های مشکوک ، که از آنطرف خط دیورند وارد افغانستان می شدند آغاز و باعث سقوط سلطنت جوان امانیه گردید 

ـ  9با پایان یافتن جرگۀ اهل و حل و عقد ، جنگهای تنظیمی شدت گرفت و با تدویر جرگۀ امن منطقوی ، مداخلات پاکستان و حملات انتحاری تداوم یافت و جرگه صلح ، با شهادت استاد ربانی  بی نتیجه بپایان رسید

   از آنجائیکه جرگه، فرهنگ کهنۀ قبیلوی است و فرهنگ قبیله ناسازگار با تمدن عصری

، حاکمان زر و زور باین نتیجه رسیده اند که ، فقط  آخرین نیرنگ ، با استفاده از همان شمشیر های زنگ زده ارتجاعی و سنت های نا پسندیده است ، که میتوان با اهدای تحفه و سوغات به ساحران دینی ، مردم را غافل و عقل شان را به زنجیر کشید و از فقر فرهنگی ملتی استفاده برده ، سنتهای کهنه را بر نوگرایی ترجیح داده ، تا یگانه هدف نا میمون شان تحقق یابد ، هر چند خلاف منافع و مصالح وطن قرار گیرد 

هموطنان عزیز 

در دوران های قدیم که ما دارای مجلس اعیان و شورای ملی نبودیم ، حکومتها حق داشتند بخاطر رفع معضلات کشور به جرگه ها رو بیاورند ، اما حالا که دارای دو مجلس هستیم ، دایر کردن لویه جرگه خلاف قانون است

ما چه بخواهیم و چه نخواهیم با صلاحیت بیحد و حصریکه نظام ریاستی به جناب کرزی صاحب بذل توجه فرموده ، لویه جرگه 25 عقرب سال جاری را که از نگاه قانونی فاقد اعتبار و خلاف قانون اساسی کشور است ، دایر می نماید 

   پس وظیفۀ ایمانی ، وجدانی و اخلاقی ملت ماست که ، با شجاعت بینظیر وارد معرکه شده ، یک انقلاب ریشه ای را ، برای ساختار زیر بنایی ، که منافع ملی ما در آن متصور باشد و مسایل حادی که تا هنوز حل نشده و قابل بحث است ، فیصله و تصویب نمایند و اجازه ندهند که ، درین مجمع ملی ، اشخاص غیر مسلکی ، بیسواد و مغرض و ستون پنجم حکومت که با شبکه های استخباراتی همسایگان رابطه تنگاتنگی دارند ، اشتراک کنند . نماینده های این جرگه اشخاص خوشنام ، متعهد بر اصول انسان سالاری وبا کفایت باشند ، ولو هر عقیده ای که دارند ، باید منافع ملی را بالاتر از منافع حزبی ، گروهی ، مذهبی ، لسانی ، قومی و قبیلوی بدانند 

درین جرگه باید مسایل لاینحل زیر ، به تصویب برسد 

.ـ 1خط نامنهاد دیورند رسمی گردد 

از آنجائیکه در طول یکصدو هژده سال ، تمام مصائب گوناگون کشور مان از همین خط عبور کرده و باعث شده که افغانستان ازقافلۀ تمدن بشری عقب مانده و همسایگان حسود و حریص ، به سلاح هستوی نایل گردند 

   همه ملتهای دنیا ، بخصوص ملت افغانستان به این نتیجه رسیده اند که ، فیلم منازعۀ دیورند آنقدر کهنه و فرسوده شده که دیگر تماشاچی ندارد ، صاحبنظران و تحلیلگران به وفور نوشته اند ، حاجت به تکرار نیست . مسالۀ خط دیورند یک موضوع فیصله شده است ، افغانستان هیچ نوع حاکمیت و مالکیت در آنطرف خط ندارد . قبایل آنطرف خط دیورند با افغانستان به هیچ وجه برای ساختن لوی افغانستان مدغم نمیگردند و قرار گفته سید قاسم رشتیا «... خود پشتونستانیهای آنطرف سرحد ، رضاکارانه در تشکیلات پاکستان شامل گردیدند و در مبارزات سیاسی حصه گرفتند و نقش افغانستان در احقاق حق پشتونها ختم شد . لذا بخاطر یک افغانستان سربلند و رفاه عامه ، باید خط دیورند که هیچ یک مبنای قانونی و حقوقی ندارد ، برسمیت شناخته شود و به ارثیۀ شوم کشمکش های نمایشی وسیاسی حکومات خاندان محمد زایی ها خاتمه داده شود . افغانستان در آنطرف خط دیورند ، از آنجاییکه حدود اربعه کشور ما بنابر لشکر کشی های بیمورد واشغال سرزمینهای دیگران با حدود سیاسی آن انطباق نداشته ، هیچ نوع مالکیت قانونی ندارد. خاندان محمد زایی کوشش کردند که توجه مردم را به مسالۀ پشتونستان معطوف داشته وبی دغدغه حکمروایی کنند.

بیائید فرضی بپذیریم، که این خط بالای امیر عبدالرحمن خان «تحمیل» گردید، چه چیز را کمبود داشتیم که بالای دولت های بعدی ما نیز تحمیل گردید؟اگر بالای دولت های بعدی نیز تحمیل شد؟ پس ما ملت حق داریم، القاب های «غازی»«بابا»«فاتح»«اتل»«وطندوست» را پس بگیریم . در آخرین تحلیل ، اگر مقصد از حق تعین سر نوشت خلقهای پشتون وبلوچ مد نظر باشد؟ آنها میتوانند به کُمک جامعه بین المللی، سازمان ملل متحد خواهان تعین حق سرنوشت سیاسی خود شوند ، که نمیشوند! اگر مرام از الحاق سر زمین آنها بخاک افغاستان باشد ، این نظریه محال است! زیرا آنهائیکه در زمان تقسیم هند رأی عمومی خود را بطرف پاکستان دادند ، در زمان جدایی بنگله دیش هیچ صدایی از آنها بلند نشد و اکنون که با یک قدرت اتومی طرف هستند ، به هیچ وجه حاضر نخواهند شد، با افغانستان ملحق گردند و فطرت آنها اجازه هم نمیدهد.

.ـ2  دوره اجباری ( عاشقانه ) مکلفیت عسکری دو باره تصویب گردد 

همانطوریکه دفاع از نوامیس ملی ، حاکمیت ملی و تمامیت ارضی وظیفۀ ایمانی ووجدانی خود مردم افغانستان است ، نه از خارجی ها و خارجی ها شاید برای کوتاه مدت اردوی خریده گی ما را تمویل ، تجهیز و تسلیح نمایند ، اما برای ابد که نمی توانند . این کمک ها روزی بالاخره قطع می شود و دولت ما از پرداخت معاشات ، اعاشه و اباطه نا توان می ماند . از همین جاست که پرسونل اردو، بنابر فقر و تنگدستی ، پا بفرار می گذارند و یکبار دیگر کشور ما بکام همسایه ها بلعیده می شود . ضرورت است ، تا با احضار دورۀ مکلفیت عسکری ، یک ارتش قوی غیر حزبی ، غیر وابسته ، غیر گروهی و تنظیمی را تشکیل نماییم . فقط میتوان با همچو یک اردوی منظم و با انظباط نظامی و نیرومند ، از استقلال عزیز این مرز و بوم ، که میراث کبیر اجداد و نیاکان ما ست و برای حصول آن خون های شیرین فرزندان این سرزمین ریخته شده ، حراست نماییم 

.ـ  3سیستم فدرالی در کشور ایجاد گردد 

فدرالیزم در سطح بین المللی یکی از الگو های پیشتاز ساختار سیاسی جوامع کثیر الملیت می باشد ، نتایج احیای این سیستم در تقابل به رشد ناسیونالیزم ، شناخت هویتهای ملی و سیاسی مردمان بومی میگردد ، در سیستم فدرالی هر کس در ولایت خود احساس غرور و نشاط می نماید ، رقابت های فرهنگی و اخلاقی باعث می شود که بین ولایات خود مختار وحدت ملی تأمین گردد 

    اگر نماینده گان ایالات خود مختار ، در سر نوشت کل کشور ، شرکت مساویانه ، بدون در نظر داشت مسایل اقلیتی و اکثریتی ، قومی ، نژادی ولسانی داشته باشند ومرجع عالی تصمیم گیری کل کشور ، ناشی از اختلافات ایالات در سطح مشارکت را دادستان کل (ستره محکمه ) داشته باشد ، به یقین که  بهترین راه حل برای پایان دادن به مشکلات کنونی کشور، همانا نظام فدرالی بوده میتواند ، مشروط براینکه شخصیت حقوقی کشور فدرال در مسایل بین المللی باید دولت مرکزی شناخته شود

     و قابل یاد آوری می دانم که ، باید  تفاوت ها ، حساسیت ها ، قومیت ها ، خصوصیات منطقوی ، زبانها ، فرهنگ ها را در ایجاد حکومت فدرالی ، با دید فراخ علمی ومنطقی در نظر بگیریم ، تا باشد آنانیکه امروز بخاطر قدرت می جنگند و آلۀ دست بیگانگان شده ، مردم را بخاک و خون کشیده و وطن را ویران مینمایند ، بفرمایند در مناطق خود با عنعنه ها و فرهنگ دلخواه خود زندگی نمایند

.ـ4  قوای بین المللی در افغانستان بماند 

دکتور نجیب الله فقید میگفت : اگر من قوای شوروی را بکشم ، کی تضمین خواهد کرد که عربهای وهابی ، منیجر های پاکستانی و غیره نمی آیند . حالا با وجود همه نگرانی های همسایگان که تا حدودی هم حق بجانب هستند ، اگر قوای ناتو وامریکا ازین کشور بیرون شد ، کی تضمین می کند که باز همان منیجر های پاکستانی و عربی های وهابی وارد نمیگردند ، و کشور آغشته بخون ما را که دارد آهسته آهسته آرامش و حق نفس کشیدن را پیدا می کند ، دوباره بدوران عصر حجر نمی برند 

افغانستان باید از موجودیت قوای ناتو برای منافع ملی خود استفادۀ خوبی ببرد . از همین حالا همسایگان ،حلول سال 2014 را بیصبرانه لحظه شماری و دندان تیز دارند. همه می دانند که اردوی افغانستان چه از نگاه کمیت و چه از نگاه کیفیت در آن سطحی نیست که با قدرتهای اتمی مقابله کند ، امروز جنگ تن به تن نیست که ما غیرت افغانی خود را در میدان پهلوانی نشان دهیم 

قوای ناتو تا زمانی درین کشور بمانند که ، ما دارای یک اردوی واقعاً با قابلیت های دفاع مستقلانه از تمامیت ارضی و حاکمیت ملی خود شویم 

   و سر انجام درین مجمع ملی ، روی طرح سر شماری شفاف ، تعدیل نام افغانستان ، اسکان کوچی ها ، طرح وتصویب شناسنامه و پاسپورت اتباع افغانستانی بزبانهای رسمی کشور و در پاسپورت باضافۀ زبان انگلیسی ، با یک روحیۀ عالی ومصمم و وطندوستی ،  به اتفاق آراء فیصله صادر نمایند . تا قدمی در ملت سازی  ، لااقل اگر ابتدایی هم باشد ، گذاشته شود 

 

 

آریانا

«تاریخ کلاسیک:

        تاریخ کلاسیک تاریخی است که نویسندگان و مورخین یونان از قول خود شان و یا از قول دانشمندان نامدار دیگر نوشته اند. روشن نیست، چرا غربیان که در هر مورد به نوشته های تاریخ نویسان و فلاسفه یونان استناد می کنند، هنگامی که پای تاریخ زرتشت به میان می آید، می کوشند آن  نوشته ها را ندیده گرفته و یا مورد تردید قرار دهند!

دانشمندان نامدار یونان با دین و فلسفه زرتشت آشنا بوده اند و در بارۀ آن سخن گفته اند. قدیم ترین سند موجود، نوشته ای در حاشیه کتاب الکیبیادس Alcibiades  افلاطون است که بر گردان آن به فارسی چنین است: "گفته شده است که زرتشت در حدود شش هزار سال پیش از افلاطون می زیسته است، بعضی او را یونانی و برخی از ملت ماوراء دریای بزرگ می دانند. زرتشت دانش جهانی خود را از ورای نیکویی، یعنی از بینش والا آموخت. ترجمه نام زرتشت به یونانی، استروئوتس یعنی ستاره پرست است".

 در تجزیه و تحلیل این شرح گایگر از دانشمندان متأخر می نویسد: :همه مطلب این حاشیه نویسی، جز آنچه که مربوط به احتمال یونانی بودن زرتشت است، درست و مورد تائید سایر نویسندگان نیز هست. مثلاً پلینی نوشته است که ارسطو و اودُخوس  Eudoxus باور داشتند که زرتشت شش هزار سال پیش از افلاطون می زیسته است".

افلاطون زرتشت را یک جا پسر اورمزد اُرُمازس Ormoazez وجای دیگر خدمتگذار اورمزد میداند. افلاطون در کتاب ( السی بایدیز) از قول سقراط، راز های آموزش و پرورشآریایی را می ستاید که فرزندان درباری را از 14 سالگی به دانش پنهانی زرتشت آشنا می کردند. ارسطو هم مغان را شاگردان زرتشت می دانند و در کتاب دیالوگ  می نویسد: " مغان بسیار قدیمی تر از مصریانند. آن ها به دو اصل باور دارند روح خوبی و روح بدی که نخستین را زئوس اُرُمازس (اورمزد) دومی را اریمانوس یا هادس ( اهریمن) می نامند"

" از شاگردان پرودیکوس Prodicousهمسفر سقراط یاد شده  که آن ها نسخه ای از آموزش های زرتشت را در دست داشته اند"  با بودن این  همه قرائن، در آشنایی سقراط و افلاطون با فلسفه زرتشت تردید نمی شود کرد به ویژه با شباهت زیادی که بین جهان فر و هری منُگ Menog زرتشت  و جهان ایده افلاطون وجود دارد.

و اودُخوس  Eudoxus  کلدانی که در سده چهارم پیش ازمسیح  در قلمروآریاییها می زیسته و با زرتشت و فلسفه او آشنایی کامل داشته و خود از دوستان نزدیک افلاطون بوده است. زمان زرتشت را شش هزار سال پیش از افلاطون ذکر می کند.

 خانتوس لیدیانی  Zakthus Lydia  هم که در سده   پنج پیش از میلاد( همزمان با اردشیر یکم هخامنشی) می زیسته و رساله ای در باره زرتشت نوشته، تاریخ زرتشت را 6000 هزار سال پیش از یورش خشیارشا به یونان ذکر می کند. با توجه به این که تاریخ یورش خشایارشا به یونان 480 پیش از میلاد بوده است، تاریخ داده شده خانتوس به به 6480 پیش از میلاد بالغ می شود.

  پلینوس Plinus از قول ارسطو تاریخ زرتشت را 6000 سال پیش از افلاطون می داند و با توجه به اینکه افلاطون در حدود 348 پیش از زایش مسیح در گذشته، تاریخ زرتشت به چیزی نزدیک به 6410 سال پیش از میلاد می رسد.

      هری می پوس  Hermipusکه در قرن سوم پیش از میلاد زندگی می کرده، تاریخ زرتشت را به هفت هزار سال پیش از مسیح می رساند. هرمودوروس hermodorusزمان زرتشت را   5000  سال پیش از جنگ تروی Troy ذکر می کند  6100 سال پیش از میلاد می شود.

   دیوجنس لاریتوس Diogekes Laertiusکه در اوایل قرن سوم پس از میلاد زندگی میکرده تاریخ زرتشت راهفت هزار سال قبل از مسیح ذکر کرده است.   پلوتارک مورخ نامدار هم که از 46 تا 125 بعد از میلاد می زیسته تاریخ زرتشت را هفت هزار سال پیش از میلاد می داند"

فهرست نوشته های کلاسیک از این بیشتر است. سخن این است که با این همه اقوال معتبر چرا عده زیادی از دانشمندان متأخر،تاریخ کلاسیک را کنار گذاشته و به دنبال تاریخ سنتی رفته اند؟

یکی از دلایل آنان این بوده است که تاریخ کلاسیک زمان زرتشت را به دوران سنگ ( عصر حجر) عقب می برد ومردمان آن زمان، بدوی و خانه به دوش، از راه شکار، جمع آوری میوه جنگل و ریشه نبات زندگی می کردند، و هنوز به مرحله روستا نشینی و کشاورزی وارد نشده بودند. در حالی که گات های زرتشت نشان می دهد که در زمان زرتشت، مردم شهر نشین بوده اند، و در آن کشاورزی فزون ستوده شده است.

  حفاری های سال های اخیر نشان داده است که نظریه اولیه دانشمندان در باره آغاز شهر نشینی بر اشتباه بوده است! حفاری های پنجاه سال اخیر نادرست بودن الگو های قبلی را در باره میسر احتمالی تمدن در جهان، پیش از اختراع خط، نشان می دهد.

   باستانشناس مری رستگاست    Mary Restgastدر کتابی که تحت عنوان: افلاطون: دوران پیش از تاریخ از هزار تا ده هزار سال پیش از مسیح در اسطوره و باستانشناسینوشته و در  سال 1986 چاپ کرده می نویسد: حفاری های جدید، مدل قدیمی سیر تمدن و فرهنگ را که بر اساس نظریه های کنت، داروین و گردن چایلدز فراهم شده بود بر هم زده است. تا کنون گمان می رفت مردمی که بین پنج تا سی و پنج هزار سال پیش از مسیح می زیستند، وحشی، خانه به دوش و همیشه از جایی به جایی دیگر در حرکت بودند.حد بالای تمدن آنان، شکار حیوانات، گردآوری میوه ها جنگلی، و ریشه درختان برای خوردن و زیستن بود. به گمان آن ها زراعت تنها پنج هزار سال پیش از میلاد، آغاز شده مری رستگاست می گوید که در قبولاندن این نظریه در باره شروع تمدن، گردن چایلدز که خود باستانشانس است، سهمی به سزا داشته است. چایلدز معتقد بود که تغییر روش زندگی مردم و سیر تمدن، تنها مولود علل اقتصادی است و سیر تمدن هم بگونۀ "خطی" Liner صورت گرفته است. او مدعی بود که، تحول از شکارچی گری و خانه بدوشی به زراعت و شهر نشینی در آخر بخش عصر حجر صورت گرفته است و آن انقلاب آخر عصر حجر خوانده شده است.  مری رستگاست می گوید، حفریات جدید نشان میدهد که، از ده هزار سال پیش از میلاد در نقاطی از جهان از جمله منطقه آسیا مرکزی(روسیه) آسیا نزدیک (ایران و افغانستان) آسیا متوسط (فلسطین وعراق)، اروپای جنوبی (ترکیه) و جنوب غرب اروپا (آسپانیا) شهر نشینی وزراعت وجود داشته است. تزئینات داخل غار های مربوط به تمدن "ماگدالس" در جنوب غربی اروپا به دوازده تا پانزده هزار سال پیش از میلاد بر می گردد. خرابه های قصری در فلسطین و کتل هویوک در آناتولی (ترکیه) مربوط به ده هزار سال پیش از مسیح می شود.حفاری های آسیا مرکزی و نزدیک (ایران، افغانستان، تاجکیستان و خوارزم جزو آن است و زادگاه زرتشت هم در آن محدوده است) مربوط به یازده  تا ده هزار سال پیش از میلاد است. حفاری های اناتولی تمدن هفت هزار سال پیش از مسیح را نشان می دهد و دلالت دارد که مردم آن دیار، علاوه بر شهر نشینی، هنر معماری جالبی هم داشته اند. همچنین حفاری های منطقه ایران، افغانستان و آسیا مرکزی، حکایت از شهر نشینی مردم این مناطق در یازده تا ده هزار سال پیش از مسیح می کند.آریاییها  در آن دوران ، حیوانات را اهلی نموده بودند و  به کار  زراعت می پرداختند.از روی شباهت هایی بین طرح ها و ظرف کشف شده، حدس زده می شود که، در اواخر هزاره ششم قبل از مسیح، مهاجرت دستمعی ساکنین آسیا نزدیک به جنوب شرقی اروپا صورت گرفته باشد. در نتیجه این کشفیات مری رستگاست مدعی است که، تحول یا انقلابی را که گردن چایلدرز به پنج هزار سال پیش از مسیح نسبت داده، واقعاً در نقاط آسیا و اروپا از پانزده هزار سال پیش از مسیح آغاز شده بود است.

 مری رستگاست در مورد آریایی و زمان زرتشت می گوید:  با آن که پژوهش های باستانشناسی، درآریایی ناتما م است.*  ولی از آنچه که تا کنون به دست آمده، روشن است که درشرق رشته کوه های زاگرس – در مراغه در سنگ چخماق (گرگان) ، در تپه گبرستان، در حاجی فیروز ( نزدیک دریاچه ارومیه) در توگلک تپه آسیا مرکزی، دست کم بین پنج تا شش هزار سال پیش از میلاد شهر نشینی، مزرعه داری و کشاورزی معمول بوده است و گمان ابتدایی و وحشی بودن مردم این سرزمین ها در آن زمان، اشتباه محض است. در این نقاط خرابه هایی از خانه های خشتی، کوره های خشت پزی، ظروف مختلف از جمله کاسه و کوزه و وسایل کشاورزی مانند داس، چاقوی استخوانی، سندان دوطرفه، دانه های غلات و جو، کار های تزیینی چون دستبند، و کوزه های مقعر به رنگ قرمز، پیدا شده است که همه نشانه شهر نشینی، کشاورزی و تمدن است.* *

مری رستگاست می خواهد نشان بدهد که اولاً این ادعا که در شش هزار سال قبل از میلاد، مردم خانه به دوش بودند و هنوز شهر نشینی آغاز نشده بوده است نادرست است. ثانیاً بعضی از ظروف، بدست آمده از زیر خاک، نشان می دهد که، احیاناً در آن زمان دین زرتشت ظهور کرده بوده است. از جمله آن ظروف، هاون کوچک و دسته هاونی است که به وسیلۀ  آن هوما را می کوبیدند و گرزی با سر دو آهو که روحانیون زرتشتی به کار می بردند. نویسنده نتیجه می گیرد که تاریخ کلاسیک یونان مستند تر از تاریخ سنتی زمان ساسانی است و تاریخ شفاهی آن را تایید می کند.

 مری رستگاست می گویدکه:

دین زرتشت یک انقلاب فکری، اجتماعی و مادی در سرزمین آریایی ویج به وجود آورد که بر اثر آن، مردم خدایان پنداری را کنار گذاشتند، زندگی خانه به دوشی را ترک کردند، و به شهر نشینی، سازندگی، کار و کوشش و همکاری روی آوردند. در این که دین زرتشت در عصر فلز یا برنز پدید آمده، تردیدی نیست. زیرا در گات ها، واژه آگا به معنای فلز یا برنز است.  اختلاف بر سر آغاز دوران برنز است. از جمله کسانی که تاریخ شش هزار سال را تأیید کرده اند، بهرام پاتا والا دانشمند پارسی است که روی محاسبات نجومی تاریخ زرتشت را 6312 قبل از مسیح می داند. فیروز آذر گشسب هم این تاریخ را تأیید می کند. شاپورکاووس جی و پروفیسور شهریارجی ،داداباهای بهارجه، تاریخی بین 4000 و 6000 سال پیش از میلاد را بدست می دهند.

 تاریخ سنتی :

آنگونه که پیدا است تاریخ سنتی در دوره ساسانیان جعل شده است. مورخین آریایی مانند مسعودی و بیرونی آن را نقل کرده اند و نویسندگان متأخرهم، از آن دو اقتباس کرده اند. بنا براین، در تجزیه و تحلیل نهایی مآخذ، همان کتاب بندهشن است.

به گفتۀ بندهشن: عمر جهان در سنت زرتشتی بر اساس بروج دوازده گانه، دوازده هزار سال دانسته شده است که به چهار دوره سه هزار سالی بخش شده است.

  سه هزار سال نخستین، دوره روحانی مینوی بود، سه هزارسال دوم، به زندگی کیومرس و گاو مربوط می شود. در این دوره "جهان" صورت فلکی را به خود می گیرد. در دوره سوم انسان آفریده شد و اهریمن در همین دوره شروع به گسترش بدی ها و زشتی ها کرد. در آغاز هزاره هفتم انسان پدید آمد و تجدید حیات آغاز شد. در هزاره هفتم، تعدای پادشاهان اسطوره ای شهریاری داشتند. در طول هزاره هشتم ضحاک حکمروایی کرد. در آغاز هزاره نهم، فریدون بر ضحاک چیره شد و سر انجام  در آغاز هزاره دهم اشوزرتشت ظاهر شد. دردوره سه هزاره چهارم، در آغاز هر هزاره یک ناجی یا سوشیانت برای رهایی بشر از بدی ها مأمورمی شود تا در پایان این دوره که جهان تازه می شود( فرش کرت) مردگان به این جهان باز می گردند تا از گناه پاک شوند.

به گفتۀ دینکر  در دوره های سه هزار ساله اول و دوم، جهان در حالت مینوی و بدون بدی و گناه بود. اشوزرتشت در آغاز دوره سه هزار ساله دوم آفریده شد و در ازای این دوره، جهان به شکل مینوی بود و در آغاز هزار ساله سوم او به جهان مادی "گئتا"  فرستاد شد. باید توجه داشت که بندهشن در اواخر ساسانیان و دینکرد سه سده پس از چیرگی تازیان نوشته شده است.

  به نظر می رسد ، کسانی که تاریخ سنتی را پذیرفته اند، بر زمین سستی گام گذارده اند تمام داستان، از دوازده هزار سال عمر زمین، تا تولد زرتشت در آغاز هزاره دهم، استعاره ای بیش نیست...

شاید هم روحانیون می خاستند زمان زرتشت را در دوران تاریخ  نوشته قرار دهند و ازاین رو، از شباهت اسمی استفاده کردند. و ویشتاسب کیانی را،  همان ویشتاسب، پدر داریوشقلمداد کردند. چه طور ممکن است هرودوت، مورخ معروف یونانی که مقارن داریوش بزرگ می زیسته است، از هم عصر بون اشوزرتشت و ویشتاسب پدر داریوش، آگاه نبوده باشد؟ و یا اگر بوده، در امری به این مهمی به سکوت گذارنده باشد؟  با تردیدی که در زمان خود ساسانیان نسبت به صحت تاریخ سنتی شده است، با توجه به این که همه مورخینی که تاریخ زرتشت را بین شش تا هفت هزار سال پیش از میلاد ذکر کرده اند در دوران هخامنشیان  و یا در زمان اسکندر زندگی می کردند و اگر زرتشت در زمان هخامنشی ها بوده است باید منطقاً از آن اطلاع میداشتند. حتی نوشته شده است که اودُخوس و برخی دیگر هم 21 نسک اوستا را مطالعه کرده بودند. اصرار علمای متاخر مانند، هنینگ، هرتسفلد، هرتل و زهنر و تقی زاده روی آن قابل فهم نیست!

بندهشن، تاریخ زرتشت را طوری معین می کند که 258 سال پیش از انقراض سلسله هخامنشی می شود. مورخان آریایی– مسعودی و بیرونی آن را 258 سال پیش ازیورش اسکندر مقدونی ذکر می کنند. به عبارت دیگر مطلب مندرج در بندهشن را، با عبارت دیگری تحویل می دهند و نویسنگان اروپایی متأخر هم، به نوشته آنان به عنوان یک دلیل اضافی استناد کرده اند.

هرتل نه تنها گشتاسب کیانی را همان ویشتاسب، پدر داریوش هخامنشی می داند، بلکه، مدعی است که ، به تقاضای زرتشت، داریوش دست گوماتای مغ را از تاج و تخت آریایی کوتاه کرد! آیا ممکن است، مطلب به این مهمی را هرودوت که این اندازه به جزئیات پرداخته، نقل نکرده باشد تا پس از دوهزار و پانصد سال "هرتل" آن را کشف کند.

  ابراهیم پورداود، شاپور کاووس جی، ادوارد مایر، کریستن سن،  الدن برگ، گیگر، بارتولمه، لومل مری بویس و دانشمندان بنام دیگر،تاریخ سنتی را رد کرده اند.

   از آنجا که تاریخ سنتی 650 سال پیش از مسیح، با دلایل اثباتی قابل قبول نیست، بهتر است که یکبار و برای همیشه، کنار گذارده شود تا راه را برای پژوهشگری بیشتر، برای شناسایی تاریخ راستین نبندد.»

   اکنون بسیار کوتاه  باید گفت که در تمام تواریخ از آریایی ها فقط در 2000 سال پیش از میلادی نام برده می شود و زرتشت را نیز آریایی می خوانند. در حالیکه اسناد 6000 تا 7000 هزار سال پیش از میلاد،تاریخ  ظهور زرتشت را به اثبات می رساند. و ما میدانیم که زرتشت در دورۀ شاهنشاهی کی گشتاسب  در بلخ بوده است. ونیز ما میدانیم که کیانیان بعد از پیشدایان بوده است. اکنون آنهایی که پیشدایان، کیان و زرتشت را آریایی می خوانند باید پاسخ مستند ارائه نمایند که سه تا چهار هزار سال دیگر پیش ازقوم  آریایی را چگونه محاسبه می نمایند و در کجایی تاریخ پیکر را که قامت چهار، پنج هزاره ساله دارد، دفن می کنند.  باید گفت ارائه ها وقتی میتواند ارزشمند و قابل قبول باشد که در آن جعل نشده باشد. وآنچه ارائه می گردد متکی بر اسناد و شواهد باشد نه پیشداوریهای از پیش ساخته، و ناشی از بغض و تعصب های ملی گرایانه و محلی پرستانۀ غیر عقلانی. با آن هم اگر عزیزان ما چون جناب صاحب نظری مرادی در تأکید غیر واقعی خود می خواهند به نحو از انحا زادگاه شان " شهربزرگ" بدخشان را ائیرنیویجه  می شمارند و آریایی را مشتاق از آن میداند، بسیار خوب حرفی وجود ندارد، برای رضای خاطر شما قبول می کنیم که همه نسل بشر از دامن شما به وجود آمده. اما توجه کنید که باشندگان بومی  نمی تواند خود را نژاد بخواند. شما آدم و حوا را از کدام نژاد می خوانید؟. من در اولین نوشته ام زیر عنوان«نه آریانای وجود داشته ونه آریایی بوده است هزاره و تاجیک، ازبیک و پشتون همه مردمان بومیی شانزده شهر اهورایی اند» همین مطلب را افاده نموده بودم. که غیر از برتری طلبان همه بسیار صمیمانه پذیرفتند. زیرا نشان انسان دوستی  و پیغام شهروندی شدن میان اقوام مختلف افغانستان را داشت.

 

نام سرزمین ما :

برخی از دوستان پرسیده اند که اگر نام سرزمین ما به نام آریانا یاد نمی گردیده پس به کدام نام یاد می شده و چه نام بالای آن بگذاریم.

 به پاسخ این عزیزان باید عرض کرد که بنا بر شهادت همۀ تواریخ، نام سرزمین ما از زمان پیشدایان تا  اشغال اسکندر مقدونی، هربخش آن به همان نامهای یاد می شده که در اوستا آمده و عبارت از شانزده شهر می باشد. بعد از حملۀ اسکندر این سرزمین به نام باختر یاد می گردیده است. از نیمۀ دوم دوره کوشانیان  تا دهه های اول قرن 1919 میلادی سلطنت ابدالیان این سرزمین خراسان نام داشته است. بعد از آن در اثر توطئه انگلیس این کشور به نام یک قوم خاص خلاف تمام صریح تاریخ به افغانستان مسمی گردانیده شد که امروز مورد قبول هیچیک از اقوام کشور ما نیست.

از لحاظ نژادی ما کِه هستیم؟

 خدمت این عزیز باید عرض نمود. که از لحاظ نژادی ما به نژاد انسان تعلق داریم. انسانهای که از دهها هزار سال پیش بدینسو در شانزده شهر (اوستایی) بود و باش داشته ایم، اقوام مختلف را تشکیل داده ایم و تا به امروز همچنان زندگی میداریم. ما مردم خراسان زمین هستیم که در ادوار مختلف تاریخ هر قومی از ما در شانزده شهر اوستایی ریشه دارند. طرح مسالۀ نژادی در حوزۀ نژاد انسان یک طرح مشمئز، مذموم و انسان ستیزانه است. ما عواقب این چنین طرح و باور را  در امریکا لاتین و افریقا و رژیم فاشیستی هیلتری در آلمان دیدیم. بستر هویت تاریخی ملی و فرهنگی ما در هزاره های پیش از میلادی در وجود پندار ها و گفتار ها و کردار ها مردم شانزده شهر اهورایی و بعد از آن بصورت مجموعی در وجود مردمان خراسان زمین باید جستجو شود.

از جناب مرادی صاحب و همه عزیزان که میخواهند در بارۀ این پرسش و رد نژاد آریایی از زبان یک شرق شناس متبحر ایران دکتر رضا مرادی غیاث آبادی که می گوید:« بنوبه خودم، اگر کسی از من بپرسد که این "آریائی" آیا تعریفش چیست، چه ویژگی دارد، ظاهرش به چه شکل، و از چه فرهنگی برخوردار است، پاسخی ندارم... » حرفهای بیشتررا بشنوند لطفاً به این آدرس در اینترنت مراجعه کنند.

 

آیا نژادی خالص آریایی وجود دارد؟

 

اصولاً  چنانکه گفتم طرح مسالۀ نژاد  به ویژه  در اروپا و امریکا و کشور های پیشرفته جهان همانقدر حساسیت دارد که انکار هلوکاست. چنین یک طرح را شرم آور میدانند. اما آن کسانی خود  را از نژاد خالص آریایی در افغانستان قلمداد می کنند، باید پرسید که آیا آدرس هفت پشت خود را داده میتوانند؟ در سرزمین ما کمتر کسی ثابت کرده می تواند که چند پشت پیشتر آن یونانی یا عرب یا مغول نبوده باشد. عزیزان این سرزمین مورد تهاجم ، مهاجرت و عبور صد ها قوم در طول تاریخ خویش قرار گرفته است که نمی شود حتی از قومی خاص صحبت نمود چه رسد به  نژاد به معنی تعبیض و تبغیض،برتری جویی و خود پسندی آن.

آقای راوش می شود از زندگینامۀ تان مختصر چیزی بنوسید:

  خدمت این عزیز که حتماً بسیار جوان اند، باید گفت که:

 من دربهمن ماه (دلو) 1330 خورشیدی در محلۀ "خوابگاه" کابل تولد شده ام، دورۀ ابتدایی را در مکتب محمود هوتکی در کابل، متوسطه را در جمعیت نوبهار بلخ و از صنف 9 به بعد لیسیه حبیبیه را تمام نموده ام. بعد از فراغت از مکتب حبیبیه به حیث خبرنگار در آژانس باختر وظیفه اجرا می نمودم و در سال 1980 جهت تحصیلات عالی عازم تاشکند مرکز ازبیکستان شدم و در سال 1980 میلادی دانشکدۀ ژورنالیزم را در دانشگاه دولتی ازبیکستان به سویه ماستری تمام نمودم.

کار های دیوانی من: خبرنگار آژانس باختر،( در کابل ، جوزجان و هلمند) مفسر بین المللی روزنامۀ هیواد ، رئیس دفتر مطبوعاتی صدراعظم، رئیس نشرات وزرات کار و امور اجتماعی، مفسر سیاسی روزنامه جمهوریت در تاجکیستان، مفسر مسایل اجتماعی تلویزیون تاجکیستان،  تدریس تاریخ ادبیات معاصر افغانستان بگونه افتخاری در دانشگاه تاجکیستان و اکنون غریب در یکی از شهر های آلمان.

 اما باید گفت که بیشترین اوقات عمر من در دانشکدۀ زندگی سپری شده است. سفر های من چه در هنگام تحصیل در ازبیکستان چه در هنگام هجرت در تاجکیستان به بخارا، سمرقند، قوقند ، فرغانه، خیوه ، بدخشان،  زرفشان، خجند و سغد و تقریباً  بیشترین کشور های اروپایی، و در داخل افغانستان بر علاوۀ بلخ که زادگاه و آرامگاه پدر بزرگوارم می باشد. مناطق تاریخی چون هرات، غزنی ، جوزجان، فاریاب، قندهار، هلمند، فراه ، تخار و کندز سرچشمۀ آموزشها من به شمار می رود و هر شهر و کشور برایم دانشکدۀ بوده که  بیشترینه ها را از آنجا ها آموخته ام.

 در پایان، این بحث را برای خود پایان یافته می دانم، تا به یاری دوام عمر و صحت فرصت یابم که جلد چهارم کتاب نام و ننگ یا تولد دوبارۀ خراسان کهن در هزارۀ نو را، تکمیل نمایم. مسلماً یاداشت های را که از موزه و کتابخانه معتبر جهان جمع آوری نموده ام در این رابطه و بخشهای دیگر از تاریخ سرزمین ما را در آنجا به نشر خواهیم رساند. اما بدون شک نوشته ،نقدها و پژوهشهای و نظرات هرعزیزی را با کمال دقت خواهیم خواند و فیض خواهم برد.

 از جناب پروفیسور لعل زاد، جناب اکادمیسن دستگیر پنجشیری، جناب داکتر صاحب نظر مرادی، جناب عبدالواحد سیدی تشکر می کنم در این بحث سهم گرفتند، واقعاً از ارشادات ایشان حرفهای زیادی را آموختم. همچنان از آنعده از عزیزان که در اظهارنظرها اشتراک سالم  ورزیدند هرچند  که با نامهای مستعارآمدند نیز ابراز تشکر می نمایم.

 خرد یار و مددگار همه

آلمان 15 مارچ 2010

پی نوشتها:

1 - محمود افشار یزدی، افغان نامه،  چاپ  خوشه تهران ، ج1 ص 48

2 –  ر.گیرشمن، ایران از آغاز تا اسلام، ترجمۀ محمد معین ، سال 1383 ،ص 124

2 - احمد علی کهزاد، تاریخ افغانستان ، جلد 1 ص 330 – 336

3 - همانجا ، ص 342

 

- غلام محمد غبار ، افغانستان در مسیر تاریخ ، ص 40

5- محمد صدیق فرهنگ، افغانستان در پنج قرن اخیر، ص 20 ج 1  

6 - شاهنامه فردوسی، متن کامل  بر اساس چاپ مسکو، 1377 ، چاپ سوم

- رجوع شود به جلد اول تاریخ ده جلدی مرتضی راوندی، تاریخ سه جلدی روزگاران  اثر داکتر عبدالحسین زرینکوبف و مقدمه کتاب  سه جلدی وندیداد، تألیف هاشم رضی.

 

7 - رومن گیرشمن، ایران از آغاز تا اسلام، ترجمۀ محمد معین، نشر انتشارات علمی ، 1374 ، ص 171 – 179

8- جمعه 13 مه بی بی سی سال 2005

9 - احمد علی کهزاد ، تاریخ افغانستان ج1 ص 196

10 – ویل وآویل دورانت، تاریخ تمدن،، ترجمۀ 22 مترجم، نشز انتشارات علمی، تهران فصل اول ، ج1 ،ص 460

11 -  ابوریحان بیرونی، آثار الباقیه، ترجمۀ اکبر دانا سرشت، چاپ چهارم 1377 ،  ص 140

12 –  ابو الحسن  علی بن حسین مسعودی، مروج الذهب و معادن الجواهر،  ترجمۀ ابولقاسم پاینده، چاپ  1378 ص 215

13– محمد بن جریر طبری، تاریخ طبری، ترجمۀ ابوالقاسم پاینده، چاپ 5 سال 1357 ، ص  ص 99

14 – داود بن محمد بناکتی، تاریخ بنا کتی، چاپ 2 به کوشش جعفر شعار، انتشارات  1378 ص 27

15 –  محمد بن خاوند شاه بلخی،  روضته الصفا، تهذیب و تلخیص دکتر عباس زریاب، چاپ دوم،ج 1 ، 1375 ،ص 110

- محمد بن اسحاق بن ندیم، الفهرست، ترجمۀ محمد رضا تجدد، چاپ 1381 ص 20

*{ باید گفت که پژوهشهای باستان شناسی در افغانستان آغاز نشده و اگر کم  وبیش صورت گرفته به غارت رفته. یا اگر چیزی غیر قابل انتقال وجود داشته جعل نمودند، هرگز نخواسته اند که تاریخ کشور ما را پیش از کوشانیان نشان بدهند، تندیس های بامیان که را مجسمه های بودا معرفی کرده اند، در حالیکه یکی از این مجسمه ها مرد بود دیگر آن زن، چگونه میتواند که بودا هم مرد باشد و هم زن. برای دریافت معلومات رجوع شود به نوشتۀ این قلم زیر عنوان "بودای بامیان یا یک غلط مشهور" در جلد سوم کتاب نام و ننگ س.ر}

**{ گفتنی است که من در جلد اول و دوم کتاب نام وننگ از کشفیاتی در افغانستان نام برده ام که به وسیلۀ باستان شناسان قدامت آن تا پیش از چهل هزار سال در درۀ سمنگان تعیین گردیده است ،بر علاوۀ آنکه در جلد دوم آثاری خطی را بیان داشته ام که در دوره میترایی در کشور ما وجوداشته است. س.ر}

17 – داکتر فرهنگ مهر، دیدی نو از دینی کهن( فلسفۀ زرتشت)، چاپ سوم 1378 ، چاپ دیبا، ثبت شده ، ص 115 تا 125 توأم با منابع و مأخذ

 

 

یادداشت:

 در زمینۀ این بحث، اسناد زیاد وجود داشت که نخواستم صرف به دو منظور آنها را در این مقال بازنویسی نمایم : یک به دلیل آنکه از اطاله سخن کاسته باشم و دو دیگر چون اکثر آن اسناد  در کتاب سه جلدی نام و ننگ ذکر است. اگر از آن منبع می نوشتم ، بازآقای عبدالواحد سیدی را مست خشم می نمودم که چرا باز خوانندگان را در کوچه های آثار خود سرگردان کرده ام. به هرحال من از جناب پوهاند رسول رهین مسوؤل سایت "خاوران"  و جناب پریانی سر دبیر روزنامۀ وزین ماندگار و دیگر رسانه ها و موسسات دانشی می خواهم که اگر موافق باشند ، میتوانم کتاب دوم و سوم نام ننگ را در اختیارشان قرار دهم تا آنگونه می خواهند به نشر سپارند. همچنان از اکادمی علوم به ویژه بخش تاریخ آن اگر وجود داشته باشد، آرزو برده می شود تا نوشته ها و پژوهشهایی را در خصوص تاریخ کشور در رسانه در نظر بگیرند تا باشد که نسل امروز و فردای ما بتوانند تاریخ سرزمین شان را آنگونه که واقعیت دارد و حقیقت بوده بنویسند و از آن آگاه شوند.