مادر یعنی

، عشق
مادر یعنی

،زندگی
مادر یعنی

تلاطم امواج

خروشان زندگی
مادر یعنی

نوازش
مادر یعنی

، شمع
مادر یعنی

،سکوت
مادر یعنی

،پروانه 

.کودک شیر مادر را میخورد تا سیر شود و از کلیسم استخوان مادر میکاهد و اورا دچار دندان دردی میکند 

.وباعث نگرانی و ناآرامی مادر میشود تا بزرگ شود ووقتی مردی تحصیل کرده شد 

پا روی پا می اندازد و میگوید همانا عقل زن کامل نیست نمی پرسی که تو چگونه کامل شدی !؟

.از غذای صاحب عقل ناقص

رمز زندگی:** . . . . . . . . . . . . . 

یک روز کودکی را دیدم که با سایه اش بازی میکرد ، دنبال سایه اش میدوید ، از سایه اش فرار میکرد ، بالا پایین میپرید ، با سایه اش لحظات مفرحی را به وجود اورده بود و شاد بود. کمی به فکر فرو رفتم و سوالاتی ذهنم را درگیر کرد.

چگونه میشود مثل یک کودک با دیدن سایه ای خوشحال شد و زندگی را با تمام وجود درک کرد؟

چرا ما ادم ها فقط سختی های زندگی را میبینیم؟

هرچند هنوز هم جواب این سوالات را پیدا نکرده ام ولی متوجه شدم که باید در زندگی ، کودک درونمان را فراموش نکنیم تا با دیدن یک سایه در ظاهر ساده خوشحال باشیم. البته واضح است که ما نمیتوانیم با دیدن یک سایه خوشحال شویم و بالا پایین بپریم ولی میتوانیم با اتفاقات ساده روزمره که حکم سایه دارد یعنی مثل سایه خیلی دوام ندارد و در زندگی همه رخ میدهد شاد باشیم و زندگی خوبی داشته باشیم.

البته بعضی از سایه ها هم ترسناک هستند و ادم را می ترسانند مثل سایه فقر و بی پولی.امیدوارم در زندگیتون سایه هایی ببینید که شما را شاد کند ، نه اینکه بترساند                                                                                                                                             فرشته صدیقی ناصر

چگونگی وضعیت زنان زندانی زندان بادام باغ  " " "

زندان جایکه  شنیدن واژه آن دشوار است چه بسا آنکه محل بود باشت شده باشد.

هر چند بیش از یک دهه است که بی اهمیت بودن حقوق زناننه تنها در زندان بلکه در سراسر

افغانستان موضوع داغ بحث های شبانه روزی برنامه های رسانه ئی خارجی و داخلی شده است  ،

اما با گزشت هر روز مشکلات

زنان کاسته نشده بلکه افزون میگردد .

آمار بلند خشونت ها علیه زنان در کشور طی سال های 2013 ، 2014 و الی 2015 که جریان دارد

نشان دهنده صدمه سهمگین حقوقی زنان بوده که زنان افغان تجربه کرده اند

تا کنون  بارها از طریق رسانه ها شاهد شنیدن خشونت های بی سابقه در ولایات شمالی و جنوبی کشور

علیه زنان بوده ایم

مصاحبه با زنان خانه های امن و یاد آوری آنان از زنان زندانی که در قید به سر میبرند باعث شد تا

از وضعیت زنان عقب میله های آهنین گزارشی ترتیب دهم

زندان زنانه بادام باغ که حدود هفت سال قبل از زندان بزرگ پل چرخی جدا شد

این زندان اختصاصی در شمال شهر کابل مقابل بادام باغ قرار دارد

که اکنون بیش از 153 زن اینجا در قید به سر میبرند  هر چند سر باز زدن از  ازدواج اجباری خلاف قانون نبوده اما بیشتر عامل زندانی شدن زنان این زندان  فرار دختران و زنانی  بوده که از خشونت های خانوادگی  و سنت های قومی فرار کردند و دادگاهای محلی به جرم فرار از خانه حکم کیفر را بر آنان صادر کرده است

 زندان اختصاصی بادام باغ ، مسولیت تامین امنیت آن به بدوش سربازان مرد و ساختمان اصلی عقب

سیم های خار دار آن را زنا پاسبانی میکنند .

 میشود گفت که پرونده های مختلف ، خشونت های خانوادگی ، قتل ، قاچاق مواد مخدر ، سرقت و

در صد زیاد آنرا که جرم فرار از خانه میباشد   پای بیش از 153 زنرا به اینجا کشانیده است .

درد آورتر از همه اینکه در کنار این خانم ها حدود 56 کودک نیز با مادرانشان در زندان به سر میبرند

البته این کودکان نظر به درخواست مادرانشان اینجا خواسته شده اند

چه دشوار است برای مادرانیکه از نهایت مجبوریت کودکانشانرا حاضرند در زندان پرورش بدهند .

یکی از آنها میگوید "

ناچاریم تا کودکان خود را اینجا پرورش دهیم چون کسی را نداریم که از کودکان ما سر پرستی نماید وی افزود

ما به همین بد بختی میگزرد اما همه از این نکته نگرانیم که فرزندان ما در عقب میله های زندان پرورش میابند

و از لحاظ روحی صدمه  میبینند 

وی افزود که عده از ایشان مدت خیلی طولانی را سپری کرده اند و کودکانشان طول این مدت

جز چهار دیواری حصار زندان چیزی را ندیده اند و در همان جا بزرگ شده است

از سوی دیگر یکی از خانم ها که زهرا نام داشت میگوید "

که آنها از وضعیت خدمات بهداشتی شکایت دارند و این مشکل موجب بروز بیماری های

( توبرکلوز یا سل ، روماتیسم ،اسما ، در کلیه و اعتیاد به مواد مخدر در میان آنها  شده است

و متباقی دچار مشکلات روحی اند که به موضوع روانی اشان به دید عادی نگریسته میشود .

بانو زرفشان میدیر مسوًل  محبس میگوید "

هرچند پروگرام های آموزشی و حرفوی جهت تربیه زندانیان  در محیط زندان محیااست ولی هیچ 

گونه گزینهٔ نمیتواند مانند آزادی آرامش روحی بر آنان ببخشد .

از سوی هم  کمیسیون مستقل حقوق بشر افغانستان در گزارشی از کمبود زندان های زنانه در شماری از ولایات افغانستان اعلام میدارد که این مسله باعث مشکلات جدی در قسمت نگهداری زنان زندانی شده است .

به اساس گزارش حقوق بشر در اکثر ولایات افغانستان نظر به کمبود زندان اختصاصی زنانه ، زنانان

ممجرم جهت نگهداری  به اشخاصیکه بنام ا " امین  " شناخته میشوند سپرده میشود تا دوران

محکومیت خود را سپری نمایند .

طبق گزارش ؛ در صد زیاد از این زنان مورد سؤ استفاده های جنسی قرار میگیرند که خیلی نگران کننده است

در حین حال تعداد زیاد خانم های زندانی  زندان بادامباغ از روند کند و نارسائی وضعیت دادگاه به پرونده های شان شاکی اند

آنان میگویند "

مشکل دیگر ما روند کند تحقیقی پرونده های ما است که در وقت زمان معینش فیصله نمیشود آنها دادگاه را

آلوده به فساد دانسته ومتهم میکنند

یکی از خانم های زندانی گفت "

من استاد یکی از مکاتب شهر کابل بودم به جرم تهمت قتل شوهرم اینجا هستم ، وی افزود دونیم سال بعد

از محکمه اخیر دوسیه ام مسترد شد محکمه به ابتدا به یازده سال حبس و سپس حکم اعدام را برایم

صادر کرده است در حالیکه بی گناه ام

وی افزود چون پول ندارم وکسی ندارم که وکیل بگیرم ،اما افرادیکه با ثبوت قتل کرده بودنددر میان

آنها با دادن پول رها شدند اما من  بیگناه اعدام خواهم شد .

در گوشه دیگری ز زندان خانمی که جرمش فرار از منزل است حکایتش را چنین بیان نمود ،

شوهرم رستم نام دارد مرا شب و روز تا حد مرگ لت و کوب مینمود وی معتاد هم است . از مزار با کودکم

به کابل آمدم یک شب در هوتل زندگی کردم انجا بالایم تجاوز شد ،میخواستند طفلم را اختطاف

نمایند .30000 پول داشتم پول هایم را گرفتند و بعد به جرم فرار از خانه مرا به 16 سال قید

در زندان انداختند  وی میگوید آنزمان فرزندش نو ماه داشت و پشت همین میلها حالا بزرگ شده است

خانمی دیگری که مجرم موادمخدر شناخته شده چنین حکایت نمود

با طفل خود سوار تکسی شدم میخواستم بازار بروم اما بیخبر از اینکه در موتریکه سوار شدم مواد مخدر

را انتقال میداده  وقتی پولیس دستگیرش کرد مرا نیز شریک جرم دانست و زولانه ام کرد حالا مدت 5 ماه میشود

که اینجا هستم و فیصله ام تا هنوز نیامده است

از حکایت زنان زندانی چنین معلوم میشود که بیشترین آنها به دلایل ترک خانه پدر ، ترک شوهر  ، خودداری

ازازدواج  اجباری، و فرار با مرد دیگر  محکوم به زندان شده اند

پیام زندانیان  زندان زنانه اختصاصی بادام باغ به حکومت اینست که بازپرسی جدی از نهاد های عدلی و قضائی

در رابطه به فساد و بازی با سرنوشت آنها را آآغاز نماید .

{فرشته صدیقی ناصر

9/ 4/ 94 13 ش ، مطابق  30 / 6 / 2015

Farishta Sidiqi

 زماني که من بچه بودم،

مادرم علاقه داشت گه گاهي غذاي ساده صبحانه را براي شب هم آماده کند. يک شب را خوب يادم مانده که مادرم پس از گذراندن يک روز سخت و طولاني در سر کار، غذاي شبِ سادهء مانند صبحانه تهيه کرده بود.

آن شب پس از زمان زيادي، مادرم بشقاب نان شب را با تخم مرغ، سوسيس و نان هاي بسيار سوخته، پيش پدرم گذاشت. يادم مي آيد منتظر شدم ببينم آيا او هم متوجه سوختگي نان ها شده است!

در آن وقت، همه ی کاري که پدرم انجام داد اين بود که دستش را به طرف نان دراز کرد، لبخندي به مادرم زد و از من پرسيد که روزم در مكتب چطور بود. خاطرم نيست که آن شب چه جوابي به پدرم دادم، اما کاملاً يادم هست که او را تماشا مي کردم که مسكه و مربا روي آن نان هاي سوخته مي ماليد و لقمه لقمه آنها را مي خورد.

يادم هست آن شب وقتي از سر ميز غذا بلند شدم، شنيدم مادرم بابت سوختگي نان ها از پدرم عذر خواهي مي کرد و هرگز جواب پدرم را فراموش نخواهم کرد که گفت: «اوه عزيزم، من عاشق نان های خيلي بریان هستم

همان شب، کمي بعد که رفتم پدرم را براي شب بخير ببوسم، از او پرسيدم که آيا واقعاً دوست داشت که نان هایش سوخته باشد. او مرا در آغوش کشيد و گفتمادر تو امروز روز سختي را با کار های خانه و وظیفه بیرون سپری کرده و خيلي خسته است. بعلاوه، نان کمي سوخته هرگز کسي را نمي کشد!

مادرم_دروغگو_بود...

مادر پسر هشت ساله‌ ای فوت کرد و پدرش به بار دوم ازدواج نمود. یک روز پدرش پرسید: پسرم به نظرت فرق بین مادر اولی و مادر جدید چیست؟

پسر با معصومیت جواب داد: مادر اولی‌ ام دروغگو بود اما مادر جدیدم راستگو است.

پدر با تعجب پرسید: چطور؟

پسر گفت: قبلاً هر وقتيكه شوخي ميكردم، مادرم میگفت اگر شوخي كني برايت غذا نميدهم اما من به شوخي هايم ادامه می دادم. ولي مادرم مرا در تمام قريه مي پاليد صدا ميكرد و به من غذا ميداد.

ولی حالا هر وقت شوخي کنم مادر جدیدم میگوید اگر شوخي كني برايت غذا نمي دهم

و اكـــنـــــون دو روز است که من گرسنه‌ ام.

نامه یک مادر به دخترش درباره پیر شدن

 دختر عزیزم

از تو می خواهم روزی که می بینی من پیر شده ام، صبور باشی و بیشتر از آن درک کنی که من در چه دوره ای هستم. اگر وقتی صحبت می کنیم من یک چیز را هزار بار تکرار می کنم با گفتن: «اینرا یک دقیقه پیش گفتی...» حرفم را قطع نکن. لطفا فقط گوش کن. سعی کن کودکی ات را به یاد بیاوری که من هرشب یک داستان را برایت می خواندم تا بخوابی.

هنگامی که من نمی خواهم حمام بروم عصبانی نشو و من را خجالت زده نکن. سعی کن به یاد بیاوری وقتی یک دختر کوچک بودی و مجبور بودم دنبال تو بدوم، وقتی برای رفتن به حمام بهانه می آوردی.

وقتی می بینی من چقدر با تکنولوژی جدید ناآشنا هستم، به من زمان بده یاد بگیرم و طوری نگاه نکن که... و به یاد بیاور من چه صبورانه به تو همه چیز را آموختم، مثل غذاخوردن مناسب، لباس پوشیدن، شانه زدن موهایت و رویایی با مسائل روزمره...روزی که می بینی من پیر شده ام، از تو می خواهم صبور باشی و مرا درک کنی...وقتی گاهی من یادم می رود که درمورد چه چیزی صحبت می کردیم، به من فرصت بده به یاد آورم و اگر نتوانستم بداخلاق، بی حوصله و گستاخ نشو. فقط با تمام قلبت بدان که مهم ترین چیز برای من، بودن با توستو هنگامی که پاهای پیر و خسته ام به من اجازه نمی دهند پا به پای تو بیایم، دستت را به من بده، همانطوری که وقتی کوچک بودی تازه می خواستی راه بروی. هنگامی که آن روزها آمدند، ناراحت نباش... فقط با من باش و مرا در آخرین روزهای زندگی ام باعشق درک کن. من قدردان و سپاسگزار تو خواهم بود به خاطر هدیه زمان و لذتی که باهم سهیم می شویم. با لبخند و عشقی که من همیشه نثار تو کرده ام. من فقط می خواهم بگویم... دوستت دارم دختر عزیزم...»

معذرت میخوام فیثاغورس ....چرا که مادر من سخت ترین معادلات است!

معذرت میخوام نیوتن ...چرا که مادر من راز جاذبه است!

معذرت میخوام ادیسون ...چرا که مادر من اولین چراغ زندگی من است!

معذرت میخوام افلاطون ...چرا که این مادر من است که شهر فاضله قلب من است!

معذرت میخوام رومیو... چرا که همه راه ها به عشق مادر من ختم میشود...!

معذرت میخوام ژولیت ...چرا که مادرم عشق من است

مادرم که رفت منم رفتم ... 

پشت کردم به همه چیز رفتم بخاطراتم بخاطراتی که تمام زندگیم و با اونها ساختم .

سلام مادر خوبم هروقت میایم سر مزارت حسابی میسوزم بجای اینکه بیایم خانه ات راجارو کنم بیایم دستت را نوازش کنم بیایم پاهایت را ببوسم باید بیایم سنگ مزارت را ببوسم و نوازش کنم .

مادرهوای خانه ما خیلی شبیه پاییزاست دیگر نه گلدانی داریم نه باغچه ای دیگر بعد ازتو بارانی نمیاید که گلهارا اب بدهد .مادربعد تو خانه ما خیلی تاریک است خیلی ساکت و کوره . دلم خونه شبها وقتی که بیدارم فقط عکس تورا میبوسم ..

راستی مادرجان هنوزهم فکر ما هستی . از حال و روز ما خبرداری هنوز وقتی دیر میایم خانه نگران میشی .

مادر جان هرجای خانه که نگاه میکنم پر از خاطرات تو هست بازم نگاه میکنم شاید تو را ببینم .

از آن روزی که رفتی چشمانم بهانه دارد همیش بیادتو میبارد .

بعد رفتن تو هنوز مرگت راباور نکردم ولی برای خیلی ها تو دیگر براشان تمام شدی مادرمن با کسی کاری ندارم من مادر خودرا دارم . تمام دنیا جمع هستند تمام آدمها جمع هستند بجز تو مادر جمعی که تو نباشی نمیخواهم باشم دنیایی که تو نباشی اصلا چرا وجود دارد .

مادر جان مرا ببخش . مرا ببخش که نتوانستم آن طوری که باید برات فرزند خوبی باشم . بعض وقتها بخودم میگم خدا هرچیزخوب وهرقشنگی رابرای خودش میخواهد چی میشود حداقل تورا به من میداد تا من باغبانت باشم

کنارت باشم از وجودت لذت ببرم ناز کنم نازم را بخری گریه کنم اشکم را پاک کنی سنگ صبورمن باشی .

آه مادر جان  تو نباید زیر خاک باشی توباید روی سرمن باشی سنگ مزارت قلبم را سوراخ کرده مادرجان دلم تنگ شده  برای جان گفتنت برای همه چیز مادر جان دلم تورا میخواهد تاج سرم عشقم تمام وجودم تورا میخواهد ساعت هاگذشت ودقیقه شد ودقایق گذشت وروزها گذشت وماها وسالها ولی هنوز اشکم خشک نشده مادر جان خیلی میخوامت خیلی هوایت را کردم .....

بازهم دوستت دارم بیشتر از تمام روزها و تمام نفسهام

داستـان خلقـت زن

از هنگامی که خداوند مشغول خلق زن بود، شش روز می‌گذشت.

فرشته‌ای ظاهر شد و گفت: "چرا این همه وقت صرف این یکی می‌فرمایید؟"

خداوند پاسخ داد:

"دستور کار او را دیده‌ای‌؟

باید دوصد قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جایگزینی باشند.

باید بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند.

دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جایش بلند شد ناپدید شود.

بوسه‌ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشیده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند."

فرشته سعی کرد جلوی خدا را بگیرد.

"این همه کار برای یک روز خیلی زیاد است. باشد فردا تمامش بفرمایید."

خداوند گفت :

"نمی شود!!

چیزی نمانده تا کار خلق این مخلوقی را که این همه به من نزدیک است، تمام کنم.

از این پس می تواند هنگام بیماری، خودش را درمان کند،

یک خانواده را با یک قرص نان سیر کند و یک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگیرد."

فرشته نزدیک شد و به زن دست زد.

"اما ای خداوند، او را خیلی نرم آفریدی."

"بله نرم است، اما او را سخت هم آفریده‌ام.

تصورش را هم نمی‌توانی بکنی که تا چه حد می‌تواند تحمل کند و زحمت بکشد."

فرشته پرسید :

"فکر هم می‌تواند بکند؟"

خداوند پاسخ داد :

"نه تنها فکر می‌کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد."

آن گاه فرشته متوجه چیزی شد و به گونه زن دست زد.

فرشته گفت: بار خداوندا این نمونه که ساخته‌اید ایراد دارد نشت می‌کند؛

خداوند پاسخ داد: این اشک است.

فرشته پرسید :

"اشک دیگر برای چیست؟"

خداوند گفت:

"اشک وسیله‌ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا‌امیدی، تنهایی، سوگ و غرورش."

فرشته متاثر شد:

"شما فکر همه چیز را کرده‌اید، چون زن‌ها واقعا حیرت انگیزند."

زن‌ها قدرتی دارند که مردان را متحیر می‌کنند.

همواره بچه‌ها را به دندان می‌کشند.

سختی‌ها را بهتر تحمل می‌کنند.

بار زندگی را به دوش می‌کشند،

ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می‌پراکنند.

وقتی خوشحالند گریه می‌کنند.

برای آنچه باور دارند می‌جنگند.

در مقابل بی‌عدالتی می‌ایستند.

وقتی مطمئن‌اند راه حل دیگری وجود دارد، نه را نمی‌پذیرند.

بدون قید و شرط دوست می‌دارند.

وقتی بچه‌هایشان به موفقیتی دست پیدا می‌کنند گریه می‌کنند.

وقتی می‌بینند همه از پا افتاده‌اند، قوی و پابرجا می‌مانند.

آنها می‌رانند، می‌پرند، راه می‌روند، می‌دوند که نشانتان بدهند چه قدر برایشان مهم هستید.

قلب زن است که جهان را به چرخش در می‌آورد

زن‌ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند و می‌دانند که بغل کردن و بوسیدن می‌تواند هر دل شکسته‌ای را التیام بخشد.

کار زن‌ها بیش از بچه به دنیا آوردن است،

آنها شادی و امید به ارمغان می‌آورند. آنها شفقت و فکر نو می‌بخشند

زن‌ها چیزهای زیادی برای گفتن و برای بخشیدن دارند.

خداوند گفت: "این مخلوق عظیم فقط یک عیب دارد!"

فرشته پرسید: "چه عیبی؟"

خداوند گف 

"قدر خودش را نمی داند . . ."

بیست و چهارم جوزا روز مادر  

زبان از تقریر و خامه از تحریر تعریف این موجود والا قدر عاجز است و طوریکه باید و شاید ازاین شخصیت عزیز و القدر توصیف نمود نمیتوان آنرا دررقم در آورد.مادراین باغبان شگوفه های حیات ، معنا گر همه ی خوبی ها واقعاً مقام و جایگاه مادر هرچه تصور کنیم بلند و برین است و شاید زیبا ترین کلمه ای در ادبیات ملل که این همه قداست ، پاکی آن ، و این همه احترام و عظمت از آن به دل و به دیده آید نتوان یافت، بدون شک مادر زیباترین گل واژه ای است که بر لبان هر گوینده ای می شگفد، گل واژه ای که هاله ای از تقد س و احترام آنرا در بر گرفته و از آن طراوت و شادابی استشمام می شود، مادر نماد عواطف و سمبول مهر و محبت است، مادر مظهر لطف الهی برای بشریت است، درهر فرهنگ و هرآیین مادر را می ستا یند ، اساس و اصل بنیاد هر زنده گی پرمهروعاطفه بوسیله مادر نهاده شده است . در ادبیات راجع به مادر آفریده های بس عظیم و ژرف وجود دارد، نویسنده گان و اندیشه ورزان ، در آفریده های خود چه به نثر و چه به شعر بیشترین گفتنی ها را نثار مقام وجایگاه میهن و مادر کرده اند . همه ساله در این روز با برپایی آیین ها و برنامه های مختلف از مقام، جایگاه و منزلت مادر تجلیل به عمل می آید مردم افغا نستان هم همه ساله ازین روز مقام و منزلت والای مادررا به وجه احسن و شا یسته ای تجلیل می نمایند که ریشه درنهاد های کهن دارد و مقام مادر را گرامی می دارند.مشکلات اقتصادی یکی دیگر از آن مسا یلی است که زنان و مادران ما با آن دست و گریبان اند کم نیستند خانواده های که تنها نان آور ، مادر خانواده است و با اندک درآمدی باید شکم اطفال قد و نیم قد خود را سیر و به تمام موضوعات مرتبط به حیات آنان از نظر صحی، تحصیلی، خوراک و پوشاک ووو... رسیده گی کند و این در حالی است که پیدا کردن فرصت های شغلی و یافتن کار در حکم یافتن اکسیر و پیدا کردن آب حیات است. مهم این است که به بهانه این روز تمام مسایل مرتبط  به حیات مادران و در مجموع زنان و مشکلاتی که آ نا ن با آن رو برو اند به بحث گرفته شده و سعی به عمل آید که به آن ها به درستی رسیده گی شود.   فرخنده باد روز مادر

تاریخچه روز مادر 

روز مادر، سال یکبار در اکثر کشورهای جهان تجلیل میشود. اما این روز مثل روز جهانی زن نیست که در همه جهان در یک روز ( 8 مارچ ) تجلیل شود، اکثر کشورها این روز را در روزهای مختلف ماه می تجلیل میکنند. کشورهای که روز مادر را در یکشنبه دوم ماه می جشن میگیرند، عبارت اند از: امریکا، کانادا، استرالیا، نیوزیلاند، جاپان، مالیزیا، فلیپین، سنگاپور، بنگلادیش،چین، هانگ کانگ، تایوان، دنمارک، بلجیم،اتریش، سویزرلیند،جرمنی، فنلیند، نیدرلند،جمهوری چک، سلواکیا، کروشیا،ایتالیا، ترکیه، یونان، برازیل، انگولا، چلی، کولومبیا، کیوبا، ایکوادور، هاندوراس، جامایکا، مالتا، پیرو، اروبا، بهاماس، باربادوس، برمودا، بنیری، افریقای جنوبی، یوروگوا، ونزویلا و زیمبابوی. کشورهای هنگری، لیتوانیا، پرتگال و هسپانیا در اولین یکشنبه ماه می ، فرانسه، جمهوری دومینیکن، هایتی و سویدن در آخرین یکشنبه ماه می ، کوریای جنوبی و البانیا به تاریخ دهم ماه می ( روز والدین)، کشور های هند، پاکستان، سنگاپور، عمان، قطر، مکسیکو، گواتیمالا و السلوادور به تاریخ دهم ماه می ، پولند به تاریخ 26 ماه می ، بولیویا به تاریخ 27 ماه می، نیکاراگوا به تاریخ 30 ماه می جشن روز مادر را برپا میکنند. روز مادر در کشور های البانیا، بلغاریا، رومانیا، بلاروسیه، اوکراین، بوسنیا و هرزه گوینا، صربستان، مونتینگرو، سلوانیا، مکدونیا و ویتنام به تاریخ هشتم مارچ که روز جهانی زن نیز میباشد، تجلیل میگردد. روز مادر در کشور های عربی مثل بحرین، مصر، لبنان، سوریه، فلسطین، کویت، سعودی و یمن به تاریخ 21 مارچ که روز اول بهار است، و در گرجستان به تاریخ 3 مارچ، در اسرائیل به تاریخ 30 جنوری و در ارمنستان به تاریخ 7 اپریل، در تایلند به تاریخ 12 آگست ( روز تولد ملکه سریکیت کیتیا کارا) و در کاستاریکا به تاریخ 15 آگست و در ارجنتاین به تاریخ دومین یا سومین یکشنبه ماه اکتوبر و در روسیه در آخرین یکشنبه ماه نوامبر و در پانامه به تاریخ 8 دسمبر و در اندونیزیا به تاریخ 22 دسمبر و در ایران 6 جولای ( روز تولد فاطمه زهرا) روز مادر تجلیل میگردد. روز مادر درکشورهای آیرلند و بریتانیا در چهارمین یکشنبه ماه روزه عیسویان به نام ( یکشنبه مادر) و در افغانستان به تاریخ 14 جون ( 24 جوزا) طی محافل باشکوه تجلیل میشود. در میان بنیانگذاران روز مادر از سه زن میتوان نام برد: آنا جارویس (مادر)، آنا جارویس (دختر) و جولیا وارد هئو، 

آنا جارویس 11 فرزند به دنیا آورد که 4 تن آنها زنده ماندند. وی برای پیشرفت وضعیت اجتماعی زنان و کودکان فعالیت‌های خویش را آغاز کرد. او در سال 1858 م. "روز کار مادر" را بنیان، گذاشت و زنان را بسیج کرد تا با افزایش آگاهی خویش در مورد صحت، و با کار جمعی برای نجات زندگی کودکان جامعه و محافظت آنها از بیماری‌ها تلاش کنند. آنا جارویس در ایجاد فضای دوستی بین طرفین جنگ داخلی امریکا تا پایان جنگ فعال بود. تلاش میکرد با تحکیم دوستی بین مادران، دوستی بین سربازان دو طرف، آشتی ملی را تقویت کند.                                                                    جولیا وارد هئو Julia Ward Howe (1819 تا 1910)، شاعر و مبارز صلحدوست، زنی که از جنگ های داخلی امریکا و جنگ آلمان و فرانسه شدیداً متاثر شد و به ادامه کار و مبارزه آنا جارویس در سال 1872 روز خاصی را برای مادران و برای صلح بیناد نهاد. در بخشی از «بیانیه او که به مناسبت روز مادر ایراد کرد، آمده است: پس بپا خیزید ... زنان این روز! بپاخیزید، همه زنانی که قلب دارید! غسل تعمید شما با آب باشد یا با اشک! قاطعانه بگویید: "ما پاسخ پرسش‌هایمان را از نهادهای غیرمربوطه نمی‌گیریم، شوهران ما، آغشته به بوی کشته‌ شدگان، به سراغ ما نخواهند آمد، که ما آنها را نوازش و تقدیر کنیم. پسران ما را از ما نخواهند گرفت که از یادشان ببرند همه آنچه را که ما درباره نیکی، بخشش و صبر به آنها آموخته‌ایم. ما، زنان یک کشور، چنان با زنان کشور دیگر صمیمی هستیم که نخواهیم گذاشت پسران ما به پسران آنان آسیب رسانند." از صدای کره زمین درمانده صدایی فرا میروید با صدای خود ما. میگوید: "خلع سلاح! خلع سلاح!" شمشیر کشتار، میزان عدالت نیست. خون ننگ را نمی‌شوید، و خشونت نشانه مالکیت نیست. همانطور که مردان اغلب خویشاوندان خود را کنار نهاده‌اند با آغاز جنگ، بگذارید زنان اکنون همه آنچه را که از خانه مانده است رها کنند برای یک روز بزرگ و عزیز گردهمایی. بگذارید آنان ابتدا گرد هم آیند، تا مردگان را یاد آورند و برای آنها غمگساری کنند بگذارید آنها در این راه مقدس گردهم‌ آیند تا سبب شوند که خانواده بزرگ بشری بتواند در صلح به سر برد ... و هر یک نشانی پس از خود برجای بگذارد، نه نشان قیصر، بلکه نشان خدا را - به نام زنانگی و انسانیت، من صمیمانه درخواست می‌کنم که یک مجمع عمومی زنان ورای مرزهای ملی انتخاب شود و در جایی که مناسب تر از هر جایی است، و در زمانی که در هماهنگی با اهداف آن است گرد هم آید، و بکوشد برای پیشبرد وحدت ملت‌های گوناگون، و برای توافق دوستانه در مورد پرسش‌های جهانی، و برای امر عمومی و بزرگ صلح. جولیا وارد هئو، به این ترتیب، سنت روز بزرگداشت مادر را آغاز کرد. بزرگداشت مادر با بزرگداشت صلح آغاز شد و اغلب در این روز مادرانی که فرزندان خود را در جنگهای داخلی از دست داده بودند، گرد هم می‌آمدند. تا آن زمان هنوز روز در امریکا رسمی نشده بود. * در روز 9 می سال 1905م، آنا جارویس در گذشت و دختر او که نیز نامش آنا بود، بر آن شد که کار جولیا وارد هئو را ادامه دهد و خاطره سنت مبارزه مادرش را جاودانه سازد. آنا جارویس (1864 تا 1948) با نوشتن نامه به قانونگذاران کشور تلاش خود را برای رسمی کردن روز مادر آغاز کرد. وی برای اولین بار در 10 ماه می 1908 م. در شهری که مادرش در روزهای یکشنبه در مدرسه کلیسا تدریس کرده بود، روز مادر را جشن گرفت. به تدریج مردم شهرهای دیگر امریکا نیز روز مادر را جشن گرفتند، تا جایی که در سال 1912 چهل و پنج ایالت امریکا روز مادر را رسماً تجلیل کردند، در سال 1914 م، به دستور رئیس جمهور وقت امریکا، وودرو ویلسون، روز مادر به عنوان یک روز ملی به رسمیت شناخته شد.

بعد از رسمی شدن روز مادر، تبلیغات تاجران برای فروش کالاها به عنوان هدیه به مادر در این روز چنان شدت یافت که آنا جارویس مخالفت خود را با کالایی کردن این روز اعلان کرد. روز مادر در امریکا روزیست که شرکت‌های مخابرات، بالاترین میزان تلفن و رستوران ها و گل فروشی ها بیشترین فروش را دارند. بسیاری از فروشندگان تبلیغات وسیعی را برای فروش کالاهای خود به مناسبت این روز انجام می‌دهند و روز مادر را به روز پر رونق فروش کالا ها مبدل میکنند. روز مادر ریشه در همگرایی مادران در تلاش آنان برای حفظ صلح و نجات جان فرزندان شان دارد و هنوز سازمان‌های زنان در امریکا تلاش دارند تا فعالیت‌های اجتماعی در این روز در زمینه‌های بزرگداشت صلح و مخالفت با جنگ و بهبود وضعیت کودکان و مادران سامان داده شود. سازمان‌هایی که برای بهبود وضعیت زنان مبارزه می‌کنند، شعارهای مبارزاتی خود را در راستای لغو تبعیض علیه مادران هماهنگ می‌سازند و تلاش می‌کنند تا زنان را بسیج سازند تا پرسش‌هایی همچون آموزش کودکان، بهداشت کودکان و مادران، ساعات کار مناسب و دستمزد برابر برای زنان را در سطح اجتماعی برجسته ساخته و دولت را به سیاست‌ گذاری مناسب در راه حل این مشکلات وادار سازند. سازمان‌های زنان امریکا که برای صلح فعالیت می‌کنند، به مناسبت این روز، سنت مخالفت با جنگ و پیشبرد امر صلح را ادامه دهد. آنها از جمله در سال 2006 م، در زمان جنگ امریکا با عراق و در زمانی که خطر آغاز جنگ دیگری با ایران احساس میشود، تظاهرات 24 ساعته را در مقابل کاخ سفید در مقابله با سیاست‌های ماجراجویانه دولت امریکا در روز مادر سازمان داد.

● مـادر

اى مـادر عـــزيــز كـــه جـان داده اى مــرا

سـهـل است اگر كه جان دهم اكنون براى تو

گـر جـان خــويـش هــم ز بــرايـت فـدا كـنم

كـارى بزرگ نيست ، كـه بـاشـد سـزاى تـو

تنها هـمان تـويى كـه چـو بر خيزى از ميان

هـرگـز كـسى دگــر نـنـشيـنـد بــه جـاى تـو

خـشـنـودى تــو مـايـه ى خـوشبخـتى منست

زيــرا بـــود ، رضـاى خــدا در رضـاى تـو

گــر بـود اخــتـيـار جـهـانـى بــه دست مـن 

مـى ريـخـتـم تـمـام جـهـان را ، بـه پـاى تـو

به سلامتی همه مادرا

دکتری برای خواستگاری دختری رفت ولی دختر او را رد کرد و گفت به شرطی قبول میکنم که مادرت به عروسی نیاید.

آن جوان در کار خود ماند و پیش یکی از آموزگارخود رفت و با خجالت چنین گفت: در سن یک سالگی پدرم مرد ومادرم برا ی اینکه خرج زندگی مان را تامین کند در خانه های مردم رخت و لباس میشست.

حالا دختری که خیلی دوستش دارم شرط کرده که فقط بدون حضور مادرم حاضر  ازدواج با من است نه فقط این بلکه این گذشته مادرم مرا خجالت زده کرده است به نظرتان چکار کنم.

استاد به او گفت:از تو خواسته ای دارم به منزل برو و دست مادرت را بشور، فردا به نزد من بیا و بهت میگم چکار کنی

و جوان به منزل رفت و اینکار را کرد ولی با حوصله دستهای مادرش را در حالی که اشک بر روی گونه هایش سرازیر شده بود انجام داد زیرا اولین بار بود که دستان مادرش درحالی که از شدت شستن لباسهای مردم چروک شده وتماما تاول زده و ترک برداشته اند را دید.

طوری که وقتی آب را روی دستانش میریخت از درد به لرز ه میفتاد.

پس از شستن دستان مادرش نتوانست تا فردا صبر کند و همان موقع به استاد خود زنگ زد و گفت.

ممنونم که راه درست را بهم نشان دادی من مادرم را به امروزم نمیفروشم چون ان زندگی اش را برای آینده من تباه کرد .

به سلامتی همه مادرا.

مادرم

مادر من روح اندرجسم بیجانم تویی

مادر من رونق این باغ و بوستانم تویی

شیره ء جان دادی تا بر جان خود آگه شدم

جان بخش جسم زار ء خالی از جانم تویی

تو نهادی نام پاک ذات الله بر لبم

مادر من رهبر قلب پریشانم تویی

بار ها آزاردمت لیکن تو خندیدی ز لطف

مادرم بخشنده همچون ذات یزدانم تویی

تو بپروردی به مهرم تا شدم لایق به حرف

در حقیقت شاعر هر شعر سوزانم تویی

پیکار دردمند دارد به مهرت احتیاج

هم شریک خنده ها و چشم گریانم تویی 

نظیفه پیکار

 اگر مادر نبود 

اگر مادر نبود این نسل انسان از کجا میشد

صفا و عشق و زیبایی نمایان از کجا میشد 

اگر مادر نمیبود آدمی را رهنمای علم

بشر آگه ز  راز جرم و کیهان از کجا میشد 

دبیر فل نادانی نمیگردید اگر مامی

دبیر و دانش آموز و دبستان از کجا میشد 

اگر مادر نمی آموخت درس عدل طفلش را

مگر قانون و رسم عدل بنیان از کجا میشد 

نمی پرورد اگر مادر  ز  روی لطف دهقانی

زمین و کشت و کار و لقمه ء نان از کجا میشد 

طبیبی گر نمی پرورد آغوش پر الطافش

علاج درد های درد مندان از کجا میشد 

نوابغ را چو مادر اندرین دنیا نمیاورد

به هر جا مشکلات خلق آسان از کجا میشد 

بنام پاک الله آشنایی گر نمیبخشید

نماز  و  روزه  و قوم مسلمان از کجا میشد 

کسی درس دیانت را ز مادر گر نمی اموخت

عزیزان ! ساکنان شهر رضوان از کجا میشد 

اگر انگریز را فرزند او از  پا نمی انداخت

غرور فتح و آزادی افغان از کجا میشد 

شعار غیرت هر مامی بفرزندش نمیاموخت

لوای سبز و پر فخر شهیدان از کجا میشد 

و گر پیکار درس الفت از مادر نمیاوخت

از و این حرف و بیت و شعر سوزان از کجا میشد 

نظیفه پیکار

مادری که در کهنسالی با اینهمه درد و بیماری ،

وقتی می بیند هیچکس دردش را باور نداره ، با خودش میگه " حتما " من خوبم " و سعی میکند

با کمر خمیده و پای خسته ش ادای آدمهای سالم و در بیاره .

قدرشان را بدانیم تا وقتی هستند . زمان خیلی زود " دیر " میشه !!!

 

 دوست من! اگرمادرت، هنوز زنده هست، فراموش نکن که بیشتر از همیشه بهش محبت کنی ...
و، اگر تو و این دنیای فانی را ترک کرده، محبت های بی دریغش را فراموش نکن و به راحتی از اونها نگذر 
همیشه به یاد داشته باش که به مادرت محبت کنی واور ا دوست داشته باشی، چون در طول عمرت فقط یک مادر داری ولی هزاران دوست، هزاران فرصت تفریح، هزاران ساعت وقت برای کارهای دیگر و ...

 ای کاش من هم مثل خیلی از شماها، خدا لذت وجود مادر را ازم نگرفته بود.
شاید امروز اگر مادرم پیشم بود،   شاید شاید این نبود که الان شده ...   دلتنگ نبودم 
آره همه بدانید دوست داشتن مادر او هم از ته قلب کار چندان بعید و سختی نیست ...
مادرتان را دوست داشته باشید که این دوست داشتن      سرآغاز تمام عشق هاست عشقی بی پایان، که هیچوقت تنفر نمیاره، هرگز تمام نمیشود، و  ...
 

و خطاب به مادر عزیزم !!!      ما بی تو فقیر شده ایم   مادر!!!

کاسه چوبی

پیرمردی ضعیف و رنجور تصمیم گرفت با پسر و عروس و نواسه چهارساله اش زندگی کند.دستان پیرمرد می لرزید چشمانش تار شده بود و گام هایش مردد و لرزان بود.

اعضای خانواده هر شب برای خوردن شام دور هم جمع می شدند اما دستان لرزان پدربزرگ و ضعف چشمانش خوردن غذا را برایش مشکل میساخت. نخودسبز( مه تر) ها ازبین قاشقش   روی زمین می ریختند.یا وقتی گیلاس را می گرفت شیر از داخل آن به روی میز می ریخت.پسر و عروسش از آن همه ریخت و پاش عصبی بودند.

پسر گفت باید فکری برای پدر کرد.به قدر کافی ریختن شیر و غذا خوردن پر سروصدا و ریختن غذا بر روی زمین را تحمل کرده ام.پس زن و شوهر برای پیر مرد در گوشه ای از اتاق میز کوچکی قرار دادند.در آنجا پیر مرد به تنهایی غذایش را می خورد.در حالی که سایر اعضای خانواده سر میز از غذایشان لذت می بردند و از آنجا که پیرمرد یکی دو ظرف را شکسته بود حالا در کاسه ای چوبی به او غذا می دادند.

گه گاه آنها که چشمشان به پیرمرد می افتاد و متوجه می شدند همچنان که در تنهایی غذا می خورد چشمانش پر از اشک است. اما تنها چیزی که این پسر و عروس به زبان می آوردند تذکرهای تند و گزنده بود که موقع افتادن پنچه یا ریختن غذا به او می دادند.

اما کودک    چهار ساله شان در سکوت شاهد تمام آن رفتارها بود. یک شب قبل از شام مرد

جوان  پسرش را سرگرم بازی با تکه های چوبی دید که روی زمین ریخته بود.پس با مهربانی از اوپرسید:

پسرم  چی می سازی؟

پسرک هم با ملایمت جواب داد : یک کاسه ی چوبی کوچک. تا وقتی بزرگ شدم باآن به تو و مادرم  غذا بدم . و بعد لبخندی زد و به کارش ادامه داد.

یه خــلکو قـــدر د خپل مور وکړئ

د پلار،نیکه اود خپل ورور وکړئ

دنیا فــاني ده جـــــدائي شته پکې

مینه یو بـل سره پــــه کـور وکړئ

 

ای زما ګــرانې مهــربــانې مورئ 

 په ژوندانه کې سرګردانې مورئ

تــه رانـــه لاړئ زه یوازی شــومه

بي بي حاجي جنت نشانې مورئ

 

زه دی هیڅ کــله پریښودلې نشم

له خپل زړګي نه دی ایستلې نشم

ستا خاطرو سره ژونـــدی بـه یمه

ســـتا خـــوږ یادونه هیرولې نشم

 

زما لا اوس هم هغه شپه یادیږي

د پردیسئ په لور شیبه یادیږي

چې دروازې کی په ژړا ولاړ وئ

د خدای دربار ته په دوعا ولاړ وئ

 

اول کتاب دی زما سر کې کیښود

بیا دی خپل لا س زما ټټر کیښود

یوجام اوبــــه دی په لار وشیندلئ

د زړه لـه غــمـه دې ډیــر وژړلــــې

 

پدی دنیا کی مور یو لوی نعمت دی

دوعا د مور انسان ته لوې قوت دی

د مورصفت خدائ په کتاب کی کړې

د مور پښو لاندی ښایسته جنت دی 

بانو ملالی شبنم

 فرزندت از دردورنجهایت چه گوید دلش بریاد شیداست مادر

قامت در جهان والاســـت ای مادر که نامـــت این قدر زیباســــت  مادر

ترا حــــق فراوان داده اسلام اگر چشـــــم ترا بیناســــت مادر

به امروز و به دیروزت نگاه کن وجودت مایه دلهاست  مادر

خدا داده به تو صد نازو نعمت اگر دانی همه زیباســــت مادر

دراین دنیا اگر بینی مکانت به عقبی جای تو بالاســـــت مادر

بجو حـــق خودت از کام ظالم بنام تو چرا غوغاســــت  مادر

همه گویند کجا داده حقوقت همـــین فریاد همه باجاســت مادر

چراغ خــانه شوهر تو باشی از این بهتر کجا پیداســـت  مادر

اگر مردست مدام در خدمت توهوس هایت چرا بیجاسـت مادر

نه روزآرام نه شب توخواب داری زاجرتوخدا آگاه است مادر

نگاه محبت آمیز

نگاه مقوله شگفتی است .هر نگاه پیامی دارد از این رو در فرهنگ اسلامی برخی از نگاه ها معصیت است و برخی عبادت ،در روایتی آمده است : نگاه مهر آمیز فرزند به پدر و مادر ، عبادت است . پیامبر اکرم صلی الله و علیه واله وسلم نیز فرمودند : "درهای آسمان در چهار هنگام به رحمت گشوده میشود : هنگامیکه باران می بارد ، آن گاه  که فرزند به چهره مادر و پدر می نگرد ، وقتی که در کعبه باز میشود و آن زمان که ازدواج شکل میگرد.

مادر

مادر! تو پروانه دشت ایثاری؛ شمع فروزان محفل مایی؛ تو عطر خوش بوی همه گل هایی. در ژرفای دیدگانت، رودی از محبت موج می زند و دستان مهربانت سهمی از سخاوت آفتاب دارد. تو چون دریا بی دریغ، پایان نداری. تو زمزمه هرچه محبتی؛ عطر هرچه رازی؛ زلال هر چه عشقی؛ تو بلور شفاف خلوصی؛ وسعت بی کران مهربانی و صبری 

من لطافت نسیم، سیپدی سپیده، نستوهی کوه و صداقت آیینه را در تو می نگرم. مادر، گلبرگ ها بر دستانت بوسه می زنند؛ دریاها به تو غبطه می خورند؛ بادها نام تو را تا عرش خدا می برند؛ و ملکوتیان بر تو درود می فرستند. خدا بهشتش را به زیر پای تو می بخشد. تو به راستی شکوه مندترین واژه شگرف آفرییشی 

حکایت

وقتی به جهل جوانی بانک بر مادر زدم، دل آزرده به کنجی نشست و گریان همی گفت: مگر خُردی فراموش کردی که دُرْشتی می کنی؟

چه خوش گفت زالی به فرزند خویش          چو دیدش پلنگ  افکن و پیل تن

گر ازعهد خُردیت یاد آمدی که بیچاره بودی در آغوش من 

نــکردی دریـــن روز بـر من  جــفا            که تو شیر مردی و من پیر زن   

بوسیدن پدر و مادر 

بوسه، پیام محبت است؛ شعر ناسروده عشق است؛ تبلور بالاترین تکریم است؛ جلوه عملی عاطفه هاست. پدر و مادر بی شمارترین بوسه های محبت آمیز را در کودکی نثارمان کردند. اکنون که نهال وجود ما از آن محبت ها به پا ایستاده است و درخت زندگی آنان رو به فرسودگی نهاده، باید بهترین محبت ها و بی شائبه ترین عواطف را نثارشان کنیم. بوسیدن ابزار این مهر ورزیدن است. امیر مؤمنان علیه السلام فرمودند: بوسیدن پدر و مادر عبادت است.

ايکاش ميدانستم  او مادرم بود 

کنار جاده تنگى که بدو طرف آن موتر ها توقف کرده بودند روان بودم، نميدانم در چه تفکرى غرق بودم !شايد بدورنماى امتحانى که در پو هنتون در پيش داشتم فکر ميکردم ؛که ناگهان پايم به چيزى  بند شده مانند توپ فوتبال از جايم پريده و بيکسوگذلک  شدم ، سايه ديگر ى در فاصله مقابل من پرتاب گرديد ! بزودى از جايم بر خاستم ، متوجه شدم زن قامت خميدۀ در حاليکه لباس ژنده به تن و بوتهاى کهنه پينه خورده به پا دارد در حاليکه در سيمايش خشونت نقش داشت وزير لب چيز هاى را زمزمه ميکرد ،  به تلاش خودش را بالاى عصايش بلند نمود . خجالت زده از دست او گرفته بلندش کردم.

ـ ببخشيد ، مادر جان فکرم نبود.

زن با چهره پر چين و چروک در حاليکه با نگاه هاى نافذش چندين مرتبه صورتم را بدقت  نگاه کرد! دست سياه و لاغرش را در برابر صورتم آورد . پلکهايم از ترس بهم خوردند ! احساس نمودم با سيلى برويم مى کوبد، اما بر خلاف انتظار، اين دست بگونه  نوازشگرانه به صورتم کشيده شدو زن با نواى پر عطوفتى گفت:

ـ خير است بچيم ، فکرت جاى دگه بود.

از خجالت عرق کرده بودم و حرارت و جود م بالارفته بود،؛ خدا ميداند چهره ام چقدر سرخ شده بود ، با تملق به عذر خواهى پرداختم  اما زن در حاليکه چادرش رابروى پيشانيش کشيد ،و با نوک آن بينى اش را پاک کرد بر خلاف انتظار بار ديگر برويم لبخند زد.

نميدانم  در لبخند او چه معمايي نهفته بود ؟ چشمش را از من دور نميکرد،از کيسه جيبم نوت صد افغانيگى رابدر کرده ميخواستم به او بدهم، اما زن در حاليکه باز همان خنده مرموزش را تحويلم نمود با لطف کلام گفت:

ـ نى بچيم ، مه گدائى گر نيستم.

باز عرق خجالت بر سرورويم ژاله آ سا باريدن گرفت ، بدون تامل پرسيدم؟

ـ مادر جان شما کجا ميرويد؟ تا من شما را همراهي کنم

زن با قامت خميده در حاليکه تمامى اتکايش را بروى عصايش افگنده بودپس از مکث کوتاهى  گفت:

 ـ نميدانم.

حيرت زده شده ، پرسيدم؟

ـ از کجا آمده ايد ؟

در حاليکه آه ، سوزناکى از سينه اش بدر کرد گفت:

ـ از جلال آباد آمده ام

و بدون اينکه سلسله گفتگوى مانرا قطع کنم پرسيدم؟

در اينجا چه ميکنيد ؟

ـ پسرم را ميپالم

پسر تان در کجاست ؟

ـ نميدانم شايد در کابل

با حالت مترددپرسيدم

او چوقت به کابل آمده

زن با حالت اندوه بارى  گفت

ـ بسيار وخت مى شه فرار کرد.....فرار

ـ چرا؟

از دست ظلم پدر و مادر اندر خود

دلم خون شد

پرسيدم : به حق تان ظلم ميشد؟

ـ زن گفت

ـ آن ،هم به حق بچيم هم به حق من

تن ز ن بالاى عصايش به لرزه افتيد؛ نخواستم احساس او را  در پيوند با گذشته جريحه دار بسازم، اصلاَ نميدانم  چرا اينقدر براى او ناراحت شدم،شايد به خاطر سر گذشت تلخ خودم که هنوز ١٢بهار زندگى را سپرى نکرده بودم که دستخوش حوادث گردیدم.

بدين معنى که  پدرم براى اينکه با زن ديگری آشنا شد و بدون آگاهى مادرم با او ازدواج نمودو هر دو به آزار و اذيت هاى فزيکى من و مادرم ميپرداختند مجبور شده ، خانه را ترک کرده و راه کابل را در پيش گرفتم ، شنيده بودم که خانه ماما يم در سراجى است . اما موقعيکه در اثر پرس و پال زياد منطقه سراجى را در يافتم با انبار هاى از خاکروبه  هامواجه شدم ! جنگ حتى يک ديوارآنجارا  استوار نگذاشته بود ،بهت زده در آنجا روى سنگپارچه  بزرگى نشستم و غرق تفکر شدم ، در اين ملک مسافرى !به کدام راه  ميرفتم ؟ به کى اعتماد ميکردم ، کجا بود آن کسى که درد و اندوه مرا درک ميکرد.که چرا از خانه فرار نموده ام  لحظات متمادى همچنان نشستم آفتاب از خط استوا بيکسو لغزيد و هوا آرام ـ آرام رو به سردى رفت ، در آن لحظه يکبار مادرم بيادم آمد که زير تنه آن زن چشم سبز گردن کلفت ،همانند شکار نيمه بسمل  افتيده و گلويش در حلقه دستهاى او فشارداده ميشود !  چشمهاى مادر بيچاره ام حلقه زده رنگش کبودمى شود   و فريادش در ميان گلويش خفه ميگردید ... از دستم چيزى بر نميآمد چون کوچک بودم ، همينقدر ميکردم که دادو فرياد براه مى انداختم وهمسايه ها را به استمداد مى جستم ، همه به حال مادر م متاثر ميشدند چون از اينگونه حوادث همه روزه اتفاق مى افتيد و  اينهمه را پدرم صحنه سازى ميکرد ، پس از آنکه مادر بيچاره مرا شکم سيرشکنجۀ ميکرد ؛با طمطراق براى دفاع از خويش در نزد همسايه هافرياد ميزدکه ... به کس غرض نيست اسپ مرا شوهرم زين ميکند .صداى ناس آن زن هر لحظه در گوشم طنين مى انداخت، سرم گيچ ميرفت وجودم از حرارت اندوه داغ ميشد ؛اما چيزى از دستم بر نمى آمد؛ تنها همينقدر ميتوانستم که برا ى نجات مادرم از آن همه پريشانى، فرمانبردار باشم و بس من نيز روز يک مرتبه در برابر چشمان مادرم بدون آنکه  به گناهم پى ببرم در اثر دروغ پراگنى هاى مادر اندرمورد لت و کوب پدرم قرار ميگرفتم ، چندين مرتبه از مادرم خواستم تا با من به کابل برود اما نپذيرفت.

زيرا برآمدن از خانه را برايش که يک زن بود ننگ و عار  ميدانست و هميش ميگفت:

خير است بچيم ! پشت هر تاريکى روشنى آمدنيست ما به اين روز نمى مانيم دنيا به آبرو وحيثيت ما نرسد ؛ دامن خدا را گرفته صبر ميکنيم که خدا چه ميکند و به اين بهانه مرا تسلى ميدادک

يکشب که هنوز تازه شب دامن فولاديش را بروى دنيا هموار کرده بود  و همه آرام آرام به بستر خواب  آرام شان ميرفتند ؛صحبت های پدرم را شنيدم که  خاموشانه با مادر اندرم ميگفت:

ـ از زن چيزى نمانده ،بچه را زن ميدهيم تا خدمت من وتراکند... ديگر چه ميخواهى ؟ وهر دو مى خنديدند 

اين پيام پدرم احساس مرا جريحه دار ساخت!همه شب  از تشويش نخفتم وسحر گاهان وقت نماز چند افغانى که از فروش آب بدست آورده بودم از نزد مادرم گرفته  به بهانه  فروش آب سطل و گيلاس را هم گرفته از خانه برآمدم ، تصميم داشتم موقعيکه خانه مامايم رسيدم ،از مادرم به او قصه ميکنم تا او مادرم را از اين حالت رقتبار نجات دهد.

آفتاب زوزه ميکشيد و سراب آن ازروى  ويرانه هابا اشعه سفيد رنگى بلند ميشدهمه جا بوى خاک ميداد زندگى در آن منطقه رنگش را باخته بود؛ اما هنوز هم از لابلاى سنگ پارچه  ها سگها با چوچه هايشان ميبرآمدند و اينسو و آنسو پيام دوباره زندگى را الهام ميدادند ،بياد روز هاى پر جمع و جوش اين منطقه افتيدم که پر از ازدحام آدمها بود مردم کابل بيشتر در آن منطقه بود وباش داشتند؛ از خانه مامايم نشانى نبود   ؛ زيرا  در زير انبار از خاک و گل ، مثل هزاران خانه ديگر ناپديد شده بود .قلبم فشرده شد نا اميد شده بعد از آنکه دم خود را راست کردم بيکى از هوتلها که درآن نزديکى ها قرار داشت رفتم ، پس از رفع گرسنگى به هوتلى گفتم :کاکا جان من پدر ومادرندارم ، ميتوانم در اينجا با شما کار کنم ؟ اما هوتلى به شدت نظرم را رد نموده و مرا به نااميدى از نزدش راند . از آن روز به بعد به چندين هوتل و مسترى خانه رفتم ، شبها را در مسجد سپرى ميکردم وروزهارا در تلاش کار. تا آنکه يکروز مرد مهربانى مرا بدکان خياطى اش شاگرد ساخت شب وروز در دکان   بودم صداقتم باعث شد تا  آنمرد مرا شامل مکتب بسازد و سپس آرام آرام به خانه آنها ميرفتم ، پس از گذشت چندين سال من با آنها عادت گرفتم و اندک اندک غمهايم را بدستيارى افراد آن خانه ،بدست فراموشى دادم هرچند گاهگاه مادرم بيادم مى آمد . وقتي متوجه شدم که پول فراهم شدۀ من کفايت کرايه يک دکان را ميکند به اجازه خليفه خود  دکانى را به کرايه گرفته ودر آنجا به کار مستقل پرداختم ، امتحانات پو هنتون در پيش بود شب وروز در همين انديشه بودم که چگونه بتوانم در فاکولته دلخواه (حقوق)کامياب شوم!تا بتوانم از حق مستمندان بويژه زنهاى مظلوم ،چون مادر خود دفاع کنم  هنوز در همين انديشه ها غرق بودم که ناگهان صداى برک گرفتن موتر ى  بگوشم رسيد متوجه شدم آن زن در فاصله دور تر ازمن با موترى تصادم نمود  مردم دويدند ومن نيز دوان دوان خود را در محل حادثه رسانيدم، ميخواستم از حالت آن زن آگاه  شوم که ناگهان با چهره عبوس مردى که آن زن را قصدى با موترش زده بود، مواجه شدم ، مرد درست شبه پدرم بود بر خوردم که در چنگال مردم به داد فرياد پرداخته ميگويد.

ـ زنى که از خانه شوهرش فرار کند گناهش اينست. دانستم اين جنايتکار همان پدرم است پوليس ها آمده بدستها ى او زولانه زدند من سراسيمه شده بودم ميخواستم آن مرد را تا توان داشتم  لت و کوب کرده استخوانهايش را نرم کنم. ، و موتر را از بالاىسينه اش بگذرانم ، اما مردم مانع شدندواو را از مقابلم بردند از مردم التماس کنان پرسيدم.

ـ  آن زن را کجا بردند؟

 کسى به حرفم اعتنا نمى کرد ، مردى که از درون انبوه مردم بدر شد با سيماى آزرده گفت : زن حالت کوما داشت به شفاخانه وزير اکبر خان انتقالش دادند. 

سراسيمه دويدم چند تکسى را دست دادم ؛اماچون روز بد بيادر ندارد کسى بدردم نمى خوردهر کدام از مقابلم وحشيانه وبا شتاب ميگذشتند،از فاصله دور تر موتر ديگرى را ديدم خود را در مقابل آن رسانيدم و موتر را به زور توقف داده سوار آن شدم و فرمان دادم تا مرا به شفاخانه وزير اکبر خان برساند... دريور از شيشه عقب چند بار بسويم نگاه کرد مردى خوبى بود، ميخواست راز سراسيمگى ام را بداند اما از نزاکت چيزى نگفت . موتر به سرعت مقابل دروازه شفاخانه برک زد دريور رفت و پول هم فراموشم شد تا به او بدهم ، داخل تعمير شفاخانه شدم پله ها را پيموده بدهليز اول رسيدم، دروازه عمليات خانه باز شد و تسکره که جسدى را بالاى آن حمل ميکردند از عمليات خانه برآمدبا عجله خود را در کنار  تسکره رسانيدم و روجائى سفيد را از روى جسد برداشتم، ديدم چشما ن مادرم براى آمدنم باز است  اين آخرين ديدار ما بود  با دستم چشمهاى زيبايش را بستم وفرياد زدم...                                                            ايکاش ميدانستم که او مادرم بود  .

مادرقصه کن

امروز هم به شانه‌ی دیروز بد نشان

*امروز هم زعیم همان گوگلانکان

ما مرگِ خویش را به تماشا نشسته‌ایم

من غــرق ِ حیرتمدوزندگانِ زندگی

همبازوانِ مـــن

شب در لجاجتِ تنِ مان جا گرفته است

چون آیتی که دست زمان بسته با دروغ

اینک شعور شهر به تاراج می‌رود

تندی تان چه شد

آن ننگ و آن ترنگ

آن نعره و ترنم ِ آهنگ تان چه شد

من در غبار سرد زمستان

با چند سبد صدا

عریان ستاده ام

فریاد وآهِ سینه‌ی تان مـُرد؟

 وای چـــرامـــــادر

من در نبرد خویش

همچون حروفِ شعر ِ جوانم

 جوانه‌ام

با من بگو چگونه ستیزمبا مافیای خون

تا مرتدان دوباره نروید به چشم روز

با من بگو بگو به تکرار

حماسه‌ی بلند شهیدان زنده را

من تشنه‌ام به همت یاران رفته ام

من راه رفته‌ام

من درد را به وسعت باران چشیده‌ام

اما نه چون حضور شما در میان مرگ

ویران جهل یارم و بیگانگان چند

کز زلف او تنیده تنابِ اسارتم

با من ز ضرب وشتم قفس‌ها

از رازها و خاطره‌ها نیز سخن بزن

مــــادر

«ارژنگ» تو منم

آن وام دار مانده به دوران

هر چند کوچکم

بسپار این ودیعه‌ی سرخ رابدوش من

باشد که پُل شوم

پیوندِ از تدارکِ فردای مشترک

در رهگذار مردم و خورشید زندگی

من دست دردمند ترا بوسه میزنم

وز گرد دامنت به دو چشمانم

ای اشرفِ زمانه و ای شاه ِ مادران

مــادر قصه کن

ای سرزمین سوخته‌ام

ای ترانه‌ام

امشب بیا به جای دگر

در هوای عشق

حماسه بشنویم

نه از خدا

نه شاه

نه قصه‌های پوک هری‌پاتر

نه دار دار هرزه نویسی ِ جسیکا

ازآن که بی گمان

از مرگ دشنه ساخت

  به جگرسار «پهلوی»

آنی که سینه چاک

تردید را به گوشه‌ی زندان درید و

 رفت

تا انتهای جان

تا خون یک و دو

سه فرزند قهرمان

قلبی که ساده زیست

با قامت بزرگ

نه گفت، پای کوفت

تا آخرین طلیعه دمد از فغان خلق

تا ارتجاع رمد

قلبی که عاشقانه به تقویم می‌تپد

قلبی صبور و سرکش و دانا

ای بامداد مرز آهورا

ای رقصِ مستِ دخترکانی نگونبخت

باران را بگو

هــرگز مبند روزنه‌های امـــــــید را

یک شمه‌ بچرخ و بیاموز عشق را

از مادرم که ذروه‌ی ایثار و تعهد است

از مادرم که طینت تدبیر زندگیست

آنگاه

سکوت آب و صدا را قدم بزن

در باغ بی بهار

در دشت بی سهار

در هر کجا که زندگی ژولیده میگذرد

مستانه بر حریم عطش بار بار ببار

مـــــــــادر

این خاک سوخته سوخته

این آسمان تیره به غــــم

میهن ِ من است

کز خونِ او شیاد به شکوه لمیده است

مــادر چه درد ناک

دیشب غرور یار مرا اژدها گـزید 

دیشب نمود باغ مرا خارها گرفت


من زاده شدم به عشق مادر

پرورده شدم به عشق مادر

در دامن او شدم چنین نور

پیوسته شدم به عشق مادر

بوی تن او بهار هر فصل

بشکفته شدم به عشق مادر

تعلیم نمودیم بیاموز

وارسته شدم به عشق مادر

از رنج زمان عبور دادی

نی خسته شدم به عشق مادر

آموخت مرا صبور باشم

دل بسته شدم به عشق مادر

هر ملک به زیر پای مادر

گل دسته شدم به عشق مادر

چون داد مرا ز شیره جان

لب بسته شدم به عشق مادر

در ساحل قلب بی کرانش

وابسته شدم به عشق مادر 

دیشب توان قوم مرا تفرقه بکُشت

مادرم دوستت دارم

 مادرم دوستت دارم برای نُه ماهی که مرا با هزار مشقت در بطن حمل کردی ، و مرا ببخش برای آنکه عذابیرا که تو کشیدی من احساس نکردم

 مادر دوستت دارم برای درد جانکاه زایمان که برای بدنیا آوردن من به خود متقبل شدی. و مرا ببخش که من آنرا وظیفهء هر مادر دانستم

 مادر دوستت دارم به خاطر آنکه شیرهء جانت را مکیدم و تو به من خم ابرو نکردی. و مرا ببخش که وقتی بزرگ شدم به تو گفتم ایکاش شیر خود را نمی دادی تا بهتر نمو میکردم

 مادر دوستت دارم برای شب زنده داری هایت ، تو نخوابیدی تا من آرام بخوابم.و مرا ببخش به خاطر شبهای که تو ناآرام بودی و من خوابیدم

 مادردوستت دارم برای آن که با تن خسته و روان آشفته روز ها و شب ها به من راه رفتن آموختی و برای یک لحظه هم به من این احساس ندادی که خودت ضرورت به استراحت داری. و مرا ببخش برای روزی که تو پای افتاده شدی و من دستی کمکی برایت نشدم

 مادر دوستت دارم بخاطر سوالات احمقانهء من که با چی حوصله مندی به پاسخ نشستی و مرا ببخش برای سوالاتی که تو از من پرسیدی و من در جواب گفتم : مادر سوالات بیجا نکن بگذار به کارم برسم

 مادر دوستت دارم به خاطر آن که برای آموزش من در مکتب و مدرسه همه زحمات امور زنده گی را بدوش گرفتی تا من مستقبل خوش و آرام و عاری از مصیبت ئتشته باشم. و مرا ببخش برای آنکه در جمع دوستانم از بیسوادی تو خجالت کشیدم

 دوستت دارم که به خاطر من زن و فرزندم را دوست داشتی و از دل و جان محبت دادی و فرزندم را از من بهتر پرستاری کردی. و مرا ببخش که من تربیهء ترا در حق فرزندم ناسالم دانستم و زیق گفتارت را کهنه و پوسیده

مادر دوستت دارم بخاطر اینکه خوشی هایت را برای خوشی های من قربان کردی، و غم مرا در بدل خوشی های خود معاوضه کردی. و مرا ببخش به خاطر اینکه خوشی هایت را با رفتار و گفتار بیهوده و ناسالمم مبدل به غو ساختم و چشمت را پر نم

 مادر مرا ببخش ، که اگر تو مرا نبخشی من مستحق بخشش خداوند(ج) نمیگردم جنت از آن تو و بهشت برین زیر قدوم تست ، مادر مرا ببخش که بعد از آفریدگار من تو خالق منی

 مادر مرا ببخش تا من بتوانم خودم را ببخشم 

دوستت دارم مادر من ، دوستت دارم ، مرا ببخش

هی دل غافل

وقتی که تو 1 ساله بودی، او(مادر) بِهت غذا میداد و تو رو می شست! به اصطلاح، تر و خشک می کرد

تو هم با گریه کردن در تمام شب از او تشکر می کردی !

وقتی که تو 2 ساله بودی، او، بهت یاد داد تا چه چطوری راه بری.

تو هم این طوری ازش تشکر می کردی ، که، وقتی صدات می کرد، فرار می کردی !

وقتی که 3 ساله بودی، او، با عشق، تمام غذایت را آماده می کرد.

تو هم با ریختن ظرف غذا ، کف اتاق،ازش تشکر می کردی.

 وقتی 4 ساله بودی، او برات مداد رنگی خرید.

تو هم، با رنگ کردن میز اتاق نهار خوری، ازش تشکر می کردی.

وقتی که 5 ساله بودی، او، لباس شیک به تنت کرد تا به تعطیلات بری.

تو هم، با انداختن(به عمدا) خودت داخل گِل، ازش تشکر کردی.

وقتی که 6 ساله بودی، او، تو را تا مکتب ات همراهی می کرد.

تو هم، با فریاد زدنِ: من نمی خوام برم!، ازش تشکر می کردی.

وقتی که 7 ساله بودی، او، برات وسائل بازی بیس بال خرید.

تو هم، با پرت کردن توپ بیس بال به پنجره همسایه کناری، ازش تشکر کردی.

وقتی که 8 ساله بودی، او، برات شکلات خرید.

تو هم، با چکاندن(شکلات) به تمام لباست، ازش تشکر کردی.

وقتی که 9 ساله بودی، او، هزینه کلاس پیانوی تو را پرداخت.

تو هم، بدون زحمت دادن به خودت برای یاد گیری پیانو، ازش تشکر کردی.

وقتی که 10 ساله بودی، او، تمام روز را راننده گی کرد تا تو را از تمرین فوتبال به کلاس ژیمناستیک و از اونجا به جشن تولد دوستانت، ببرد.

تو هم، ازش تشکر کردی،با بیرون پریدن از موتر، بدون اینکه پشت سرت را هم نگاه کنی.

وقتی که 11 ساله بودی، او تو و دوستت را برای دیدن فیلم به سینما برد.

تو هم، ازش تشکر کردی، ازش خواستی که در یک ردیف دیگر بشیند.

وقتی که 12 ساله بودی، او تو را از تماشای بعضی برنامه های تلوزِیِون بر حذر داشت.

تو هم، ازش تشکر کردی، صبر کردی تا از خانه بیرون برد.

وقتی که 13 ساله بودی، او بهت پیشنهاد داد که موهایت را اصلاح کنی.

تو هم، ازش تشکر کردی، با گفتن این جمله: تو اصلاً سلیقه ای نداری.

وقتی که 14 ساله بودی، او، هزینه اردو یک ماهه تابستانی تو را پرداخت کرد.

تو هم،ازش تشکر کردی، با فراموش کردن، نوشتن یک نامه ساده.

وقتی که 15 ساله بودی، او از سرِ کار برمی گشت و می خواست که تو را در آغوش بگیرد، ابراز محبت کند.

تو هم، ازش تشکر کردی، با قفل کردن درب اتاقت! نمی گذاشتی که وارد اتاقت شود.

وقتی که 16 ساله بودی، او بهت یاد داد که چطوریموترش را برانی راننده گی یاد داد.

تو هم، ازش تشکر می کردی، هر وقت که می توانستی موترش را  بر می داشتی و می رفتی.

وقتی که 17 ساله بودی، وقتیکه او منتظر یک تماس مهم بود.

تمام شب را بادوستات تلفن صحبت کردی و، اینطوری ازش تشکر کردی.

وقتی که 18 ساله بودی، او ، در جشن فارغ التحصیلی مکتب ات، از خوشحالی گریه می کرد.

تو هم، ازش تشکر کردی،اینطوری که، تا تمام شدن جشن، پیش مادرت نیامدی.

وقتی که 19 ساله بودی، او، مصرف پوهنتون ا ت را پرداخت، همچنین، تو را تا پوهنتون  رساند و وسائل ات راهم حمل کرد.

تو هم، ازش تشکر کردی، با گفتن خداحافظِ خشک و خالی، بیرون خوبگاه، به خاطر اینکه نمی خواستی خودتو دست و پا بسته  نشا ن بدی!!(به اصطلاح، بچه ننه).

وقتی که 20 ساله بودی، او، ازت پرسید که، آیا شخص خاصی(به عنوان همسر) مد نظرت هست؟

تو هم، ازش تشکر کردی با گفتنِ: به تو ربطی ندارد.

وقتی که 21 ساله بودی، او ، بهت پیشنهاد خط مشی برای آینده ات داد.

تو هم، با گفتن این جمله ازش تشکر کردی: من نمی خوام مثل تو باشم.

وقتی که 22 ساله بودی، او تو را، در جشن فارغ التحصیلی پوهنتون ات در آغوش گرفت.

تو هم،ازش تشکر کردی،ازش پرسیدی که: می توانی هزینه سفر به اروپا را برام تهیه کنی.

وقتی که 23 ساله بودی، او، برای اولین آپارتمانت، برایت اثاثیه داد.

تو هم، ازش تشکر کردی،با گفتن این جمله، پیش دوستات،:او اثاثیه ها ازمد رفته اند.

وقتی که 24 ساله بودی، او دارایی های تو را دید و در مورد اینکه، در آینده می خواهی با آن ها چی کار کنی، ازت سئوال کرد.

تو هم با دریدگی و صدایی(که ناشی از خشم بود)فریاد زدی:مــادررر،لطفا

وقتی که 25 ساله بودی، او، کمکت کرد تا هزینه های عروسی را پرداخت کنی، و در حالی که گریه می کرد بهت گفت که: دلم خیلی برات تنگ می شود.

تو هم ازش تشکر کردی، اینطوری که، یک جای دور را برای زندگیت انتخاب کردی.

وقتی که 30 ساله بودی، او، از طریق شخص دیگری فهمید که تو بچه دار شدی و به تو زنگ زد.

تو هم با گفتن این جمله ،ازش تشکر کردی، "همه چیز دیگر تغییر کرده.

وقتی که 40 ساله بودی، او، بهت زنگ زد تا روز تولد یکی از اقوام را یادآوری کند.

تو هم با گفتن"من الان خیلی گرفتارم" ازش تشکرکردی.

وقتی که 50 ساله بودی، او، مریض شد و به مراقبت و کمک تو احتیاج داشت.

تو هم با سخنرانی کردن در مورد اینکه والدین، سربار فرزندانشان می شود، ازش تشکر کردی.

و سپس، یک روز، او، به آرامی از دنیا میرد. و تمام کارهایی که تو(در حق مادرت) انجام ندادی، مثل تندر بر قلبت فرود میاد.

 اگرمادرت،هنوز زنده هست، فراموش نکن که بیشتر از همیشه بهش محبت کنی.

روز مادر در میان ملل دیگر

فرزندانی كه نمی توانند در این روز در كنار مادر خود باشند، اغلب با یك تلفن ، ارسال كارت ، فرستادن گل یا هدیه ، عشق و محبت خود را ابراز می كنند؛ و افرادی كه در این روز لذت بودن در كنار مادر را تجربه می كنند ، با كمك در انجام كارهای خانه ، تهیه غذایی ویژه و گذراندن روز خود با مادرشان از محبت های او قدردانی می كنند.

كشورهایی چون تركیه ، دانمارك ، فنلاند ، ایتالیا ، استرالیا و بلژیك روز مادر را در دومین یكشنبه ماه می جشن می گیرند. در نروژ دومین یكشنبه ماه فبروری و در سوئد و فرانسه نیز آخرین یكشنبه ماه می ، این روز ، جشن گرفته می شود. مردم فرانسه این روز را همچون جشن تولد برگزار می كنند. تمام خانواده دور هم جمع می شوند و با یك وعده غذای ویژه و كیك ، روز مادر را جشن می گیرند. بعضی از كشورها این روز را در فصل بهار برگزار می كنند.

در لبنان در اولین روز بهار و در ژاپن دومین یكشنبه ماه می با برگزاری نمایشگاه نقاشی از مادران تجلیل می شود. كودكان شش تا چهارده سال با كشیدن نقاشی درباره مادرانشان از آنها قدردانی می كنند. هر چهار سال یك بار نیز نقاشی های برگزیده در نمایشگاهی به نام " مادر من" به نمایش گذاشته می شود.

تاریخچه روز مادر در یونان به گذشته خیلی دور بر می گردد. 25 سال قبل از ظهور عیسی مسیح   (ع) ، الهه های یونانی وجود داشتند كه برای آنها نوعی جشن مادر برگزار می شد.

مردم هنگ كنگ ، پاكستان ، قطر ، عربستان سعودی و امارات متحده ی عربی روز مادر را در ماه می جشن می گیرند. مردم این كشورها كه عموماً مسلمان اند، در این روز به دیدن مادران خود می روند و با در دست داشتن هدایایی چون گل ، كیك ، اشیای زینتی و قیمتی از ایشان قدردانی می كنند.

در آرژانتین و هندوستان مراسم روز مادر در ماه اكتبر برگزار می شود. مردم آرژانتین در دومین یكشنبه ماه می از مادران قدردانی می كنند؛ اما هندوها ده روز را برای این منظور جشن می گیرند. این فستیوال بر اساس نام دورگا پوجا (Durga Puja) زن و مادر قدیسه هندو " دورگا "  نامگذاری شده است. بنا بر افسانه ای ، این مادر الهی ده دست دارد و در هر دست اسلحه ای برای از بین بردن اهریمن ( شیطان

در پرتقال و اسپانیا روز مادر ارتباط نزدیكی با كلیسا دارد. در هشتم دسامبر، این مردم نه تنها از مادران قدردانی می كنند ، بلكه مراسم شكر گذاری برای مریم مقدس ، مادر حضرت عیسی   (ع) را نیز به جا می آورند.

عده ای از مردم یوگسلاوی سابق هم در ماه  دسامبر یك روز را  به نام " ماتریس " جشن می گرفتند. دو هفته بعد از كریسمس دختران و پسران جوان در سكوت و آرامش كامل دست و پای مادر خود را در حالی كه خواب بود، می بستند و مادر زمانی كه بیدار می شد با دادن هدایای كوچكی كه در زیر بالش خود مخفی كرده بود خود را آزاد می كرد

اگر چه هر كشوری با فرهنگ خاص خود برای انتخاب روز مادر سمبل و دلیلی دارد. اما آنچه اهمیت دارد قدردانی و تشكر از مقام مادر است؛ و این مراسم بهانه ای است تا توجه بیشتری به مادران داشته باشیم و به آنها ثابت كنیم كه چقدر دوستشان داریم.

مادر برابر دنیا دوستت دارند.

مادرمن فقط یک چشم داشت

من از او متنفر بودم اوهمیشه مایه خجلت من بود او برای امر معاش خانواده دریک مکتب برای معلمین و شاگردان غذا میپخت او یک روز دم دروازه مکتب آمده بود تا مرا به خانه ببرد خیلی خجالت کشیدم و او خدا او چطور توانست این کار را کند روز بعد همصنفی  هایم مرا مسخره کردند که مادر توفقط  یک چشم دارد دلم میخواست کاش یک قسمی خودرا گم و گور کند برایش گفتم اگرمیخواهی من را خوش بسازی یک قسم خودرا گم کو که من را نبینی و من تورا نبینم هیچ جواب نداد دلم میخواست از آن خانه برم و دیگر هیچ کاری بااو نداشته باشم  . زیاد درس خواندم و برای ادامه تحصیل به سنگا پور رفتم درآن جا ازدواج نمودم خانه خریدم بچه دار شدم و با زن واولادهایم آسایشی که داشتم خوشحال  بودم . تا اینکه یک روزمادرم  آمداو سالها من را ندیده بود و نواسه هایش راهم  دم در اولاد ها اورا دیدن و خندیدن و من سرش صدا کشیدم چرا خودش را دعوت کرده اینجا  بیاید و بچه هایم را بترساند چطور جرات کردی که بیائی به خانه من  بی خبر گم شو...، از این جا همین حالا : اودر جواب گفت : معذرت میخواهم مثل اینکه آدرس را عوضی آمدم بعد ا فوری رفت  و از نظر نا پدید شد . چند روز بعد یک دعوت نامه آمده بود برای تجدید جشن از دانش آموزان مکتب ...ولی من به همسرم دورغ گفتم که میروم به یک سفر کاری آمدم در آن کلبه قدیمی ما  البته از روی کنجاوی ، همسایه ها برایم گفتند که او مرده است و یک نامه برای من داشته که اگر گذری داشتم برایم بدهند                   

  ای عزیزترین پسرم : من همیشه به فکر توبودم مرا ببخش که به خانه ات آمدم و بچه های ترا ترساندم . شیندم میائی اینجا شاید من نتوانم تورا بیبینم زیرا دیگر توان بلند شدن را ندارم . وقتی داشتی بزرگ میشد ی از اینکه دایم باعث خجالت توشدم خیلی متاسفم آه تو وقتی خیلی کوچک بودی  .  دریک حادثه یک چشمت را از دست دادی به عنوان مادر نمیتوانستم تحمل کنم و بیبینم که تو داری بزرگ میشوی با یک چشم بنا مال خودرا برای تو دادم . برایم افتخاربود که پسرم میتوانست با آن چشم به جای من دنیا جدید را بیبند

 .باهمه عشق و علاقه من به تو 

مادرت

 مادر بهشت من همه آغوش گرم تست گوئي سرم هنوز به بالين نرم تست

  مادرحيات با تو بهشت است و خرّم است ور بي تو بود هر دو جهانش جهنّم است

 ما را عواطف اين همه از شير مادر است اين رقّتي كه دردل وشوري كه درسراست

 اغلب كسان كه پرده حــــرمت دريده اند در كودكي محبّت مــــادر نديده اند

امروز هستيم به اميد دعـــــاي تست فردا كليد باغ بهشتم رضاي تست 

شهريار

سرم را نه ظلم می تواند خم کند

          نه مرگ

                      نه ترس

سرم فقط برای بوسیدن دست های تو خم می شود مادرم ؛

از اعماق وجودم اعتقاد دارم که هر روز، روز توست

 شرر در سنگ می رقصد می اندر تاب میجوشد

تحیررشته ساز است خموشی هم صدا دارد

                     سـرچشمه محبت و الطاف داور است 

                               بعد از خدا به او سجده بود زآنکه مادر است

مادر

  رفعت مقام ، عظمت نام و مرتبت شأن ات آنقدر پر ارج و باشکوه است که با یادی از تو و تجسم آن در ذهن و افکارم ، لحظه ای تحت تأثیر چنان احساسات و عواطفی قرار میگیرم که زبانم از ذکر آن همه صفاتی که در وجود تواست، لال میماند .و خامه ام از بیان آن عاجز می آید.

اما بعد از درنگ کوتاهی که شور و هیجانم فروکش نمود، آنهمه صفات ملکوتی چون انساندوستی، بزرگواری، شکیبائی، وفاداری،از خودگذری، مهربانی و حوصله مندی که در سرشت ات عجین است مرا ود اشت تا درباره ات سخن گویم و در برابر مقام رفیع ات سر  تعظیم فرود آورم.

من نیک میدانم که ذرۀ ای بیش نبودم که بنای زندگی ام در وجودت نهاده شد، رنگ و صورت و معنی یافت، پس چطور میتوانم که این همه زحمت ها، رنجها و مشقاتی را که بخاطر پرورش و آموزش ام تحمل نمودی، فراموش کنم.

شبهای درازی را مانند ستارگان آسمان بخواب نرفتی و گریه هایم را به امید آرام شدن در پای گهواره ام تا صبح پذیرا شدی و ترانۀ شیرین » آ للو للو «را زمزمه کردی، چه شبهای درازی نبود که مرا در آغوش گرم ات نفشردی و برایم قصه ها نگفتی و روزهای گرمی را در کنار بسترم ننشستی و مرا در حالت های بیماری و ناتوانی پرستاری ننمودی و چه بسا آرزوهای بسیاری را که در ذهن ات می پروراندی و آیندۀ پر از امید را برایم ترسیم مینمودی . آیا میتوانم این همه لطف واز خود گذری ات را فراموش کنم؟ هرگز نه، تا هنگامی که خون در رگهایم جاریاست و تپشی درقلبم باقی است، پرورش ، نوازش  و آموزش تو در حافظه و وجدانم زنده خواهد بود.

پس زیباترین کلمۀ که بر لبانم نقش می بنددو شیرین ترین آوائی که بگوشم میرسد، نام پاک توست و کیست که این واژۀ زیبا و دلنشین را بشنود و عواطف اش بجوش نیآید ؟ و کیست که مهربانی های مادر را بخاطر بیاورد و دلش از فرط خوشی واشتیاق شاد نشود.

مادر ، سازنده زندگی ، اساس گذار تفکر در وجود آدمی، خوشی بخش جامعۀ انسانی و نماد زیبائی خلقت بشری است که در آن اسطورۀ فداکاری، جلوۀ صبوری ، نشانۀ بردباری ، مظهر وفاداری ، سمبول بی ریائی، الهۀ پاکیزگی و آئینۀ مهربانی با ابعاد گستردۀ آن تجسم یافته است.

پس برماست که تصویر مادر را به نشانۀ احترام به  دامن پاک و قلب پر مهر اش در قاب مطلائی جاگزین نمائیم و همچو تندیس پر بها و بی همتا تقدیس نمائیم.

ای مادر گرامی!  تو آن رهنمائی هستی که بعنوان پرورش دهندۀ افراد جامعه، کودک را از همان ابتدا با اصول انسانی و رموز زندگی آشنا میسازی. زیرا نوزاد پیش از تو لد در بطن تو پرورش می یابد، از عصارۀ وجود تو تغذ یه میکند و با عطر وجود تو خوشبو میشود و آوانیکه پا در پهنۀ هستی می گذارد ، شیر پاک ترا می مکد و چشمان معصومانۀ خودرا به نگاۀ پر عطوفت تو می دوزد و ترا می جوید و اولین حرفی را که بزبان می آورد، تو را تحت نامهای مادر، مور ، مومه، مه می ، مام،و ... یاد میکند. پس با این همه وظایف سنگینی که قانون خلقت بر دوشت نهاده، زیبایی، مهربانی و پاکیزگی را نیز برایت عنایت نموده و به پاس درک از جایگاه و مقام آسمانی تو ، بهشت را با تمام مزایا و صفاتش در زیر قدمهایت نهاده است.

مادر!   گسترش آسمان، وسعت کهکشان، عظمت کیهان ، تلآلؤ ستارگان، استواری کوه ها ، نوای دل انگیز بلبل زیبائی چهرۀ گلها، لطف نسیم صبا ، زلال چشمه ها، افکار بلند نویسندگان، پنجۀ سحرآفرین هنرمندان، طبع روان شعرا و سر انجام جهان هستی با تمام عظمتش مرهون تو و پرتوی از وجود تواست. اگر نابغه و دانشمندی عرض وجود میکند یا عالم و فیلسوفی و یا کاشف و جهان گشایی شهرت می یابد، از تو بدنیا آمده و تاریخ جوامع انسانی نمونه های فراوانی از نقش و تآثیر تورا در تکوین و تکامل نام آوران، آموزگاران و رهبران جنبش ها و نبردهای دوران ساز و هستی آفرین بیاد دارد.

قدسیت نام تواست که میهن (مادر وطن) را باید گرامی داشت و به آن افتخار و  مباهات نمود، زیرا تداعی نام میهن به مادر و احترام گذاشتن به آن ناشی از تربیت، پرورش و مواظبتی است که میهن نیز همچو تو آغوش پر از مهر و صفایش را بروی انسانهای جامعه می گشاید و تمام داشته هایش را به آنها ارزانی میدارد و همراه با رشد، نیرو مندی و بالندگی فرزندانش، خود نیز افتخار ، سر افرازی و شگوفائی را نصیب میگردد زیرا:

 دو موجود هستی گرامی ترا ست

یکی مهین و دیگرش مادر است

پس برماست تا چنین اسطوره های حیاتبخش و زندگی ساز را هنگامیکه محتاج به معاونت و دستگیری است، حمایت و یاری رسانیم و با صمیمیت و حوصله مندی از آنها وارسی و دلجویی نمائیم تا باشد که، به مقام پر ارج آنان سر تعظیم و احترام را فرود آوریم.

ای مادران صبور! گرچه گاه گاهی از دست فرزندان ناخلف ، جفاکار و قدرناشناس تان رنجها برده اید و محنت ها کشیده اید؛ ولی با شکیبایی و حوصله مندی که خاصۀ صفات شماست، آنرا صبورانه تحمل نموده اید و با روح پر عطوفت، قلوب سرشار از مهر و دستان نوازشگر خود صداقت و راستکاری، مقاومت و پایمردی، مبارزه ودادخواهی و میهن پرستی و انسان دوستی را همواره به فرزندان تان آموختید و آیندۀ درخشان و زندگی شگوفان را برای آنها آرزو نمودید. 

سیداحسان واعظی

یک جوره بوت طلائی 

روزی دخترکی که در یک خانواده ای بسیار فقیر زندگی میکرد از خواهرش پرسید مادر ما کجاست ؟ خواهر بزرگش پاسخ داد: که مادر ،دربهشت است ، دختر ک نمیدانست که مادر آنها در اثر کارزیاد و بیماری صعب العلاج ، چشم از جهان فرو بسته بود . جشن کرسمس نزدیک بود و دخترک مدام در مقابل ویترین یک فروشگاه بوت زنانه لوکس می استاد وافسوس .میکرد یک جوره بوت زنانه طلائی که 50 دالر قمیت آن بود نمیتواند  بخرد.جشن فرا رسید  پدر دو دختر که کارگر معدن بود برای هریک دختر ها 40 دالر گذاشت  در تحویل  سال نو به آنها داد . دخترک بسیار آشفته شد و فردای آن روز باهر زحمتی بود لباس و کالاهای خودرا به دست دوم قیمت 10 دالر فروخت سپس فورا به سمت بوت فروشی دوید و بوت طلائی را خرید . در حالی که بوت را در دست داشت پدر و خواهرش را راضی کرد  اورا تا اداره پست همراهی کنن. وقتی به اداره پست رسیدند ، دخترک به مامورپست گفت که لطفا این بوت را به بهشت بفرستید.مامور پست و خانواده  دخترک سخت تعجب کردند ، مامور با لبخند گفت که برای چه کسی ارسال کنم ؟ دخترک گفت که خواهرم گفته مادرم در بهشت است من هم برایش بوت خریدم .تا در بهشت آن را بپوشد و در آنجا با پای برهنه راه نرود آخر پای مادرم همیشه آبله داشت

       آدمها

... وقتی کودکن دمیخواهندبرای مادرشان هدیه بخرندولی پول ندارند

... وقتی که بزرگترمیشوند'پولدارند'ولی وقتِ هدیه خریدن ندارند

... وقتی که پیرمیشوند' پولدارند'وقت هم دارند 'ولی مادرندارند

 دسته گلی برای مادرش بخرد :

مردی پولداری مقابل گلفروشی ایستاده بود و میخواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود وقتی از گل فروشی خارج شد .دختری را دید که روی خیابان نشسته بود و هق هق گریه میکرد ..مردنزدیک دختر رفت و ار او پرسیددختر خوب  چرا گریه میکنی ؟

دختر درحالی که گریه میکرد گفت : میخواستم برای مادرم یک شاخه گل رز بخرم ولی گل رز 15 دالر میشود ومن فقط 2 سنت دارم مرد لبخند زد و گفت بامن بیا  من برای تو یک شاخه رز قشنگ میخرم  وقتی از گل فروشی خارج شدند مرد به دختر گفت مادر کجاست ؟می خواهی تورا برسانم دختر دست مرد را گرفت و گفت آنجا و به قبرستان آن طرف جاده اشاره کرد

مرد او را به قبرستان برد و دختر روی یک قبر تازه نشست و گل را آنجا گذاشت. 

مرد دلش گرفت.. طاقت نیاورد، به گل فروشی برگشت، دسته گل را گرفت و ۲۰۰ مایل رانند ه گی کرد تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد.

 تولدت مبارک

ساعت ۳ شب بود که صدای تلفن پسری را از خواب بیدار کرد. پشت خط مادرش بود. پسر با عصبانیت گفت: چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی؟

مادر گفت: ۲۵ سال قبل در همین موقع شب تو مرا از خواب بیدار کردی؟ فقط خواستم بگویم تولدت مبارک. پسر از اینکه دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد

صبح سراغ مادرش رفت. وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیمه سوخته یافت ولی مادر دیگر در این دنیا نبود

بهشت زیر پای مادران است :

از نخستن روز خلقت بشر تا اکنون درهرکجای دنیا ودرمیان هرقوم و نژاد وملیتی ، با هر آداب و آئینی ، وقتی نام مادر برده میشود ، کوچک و بزرگ ، همه و همه ، سر شار ازشوروحرارت ،مهر والفت میشود وقلبشان پرتپش ترمیزند . اسلام نیزبرای مادر ، مقام  و ارزش فوق العاده قائل شده است تا آنجا که رسیدن به بهشت را بارضای مادر میسر میداند  .

مقام مادر از منظر پیامبر اکرم

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم ضمن روایتی فرمودند: بهشت زیر پای مادران است.

یعنی رسیدن به آخرین مرحله کمال انسانی با جلب رضای مادر تامین میشود .

جنان در زیر گام مادران است

بکش بر دیده ، خاک زیر گامش

مکن بر روی او تندی که بر تو

خدا فرموده واجب احترامش

البته منظور این نیست که اگر کسی رضایت مادر را تامین کند ولی به بقیه وظایف مذهبی و شرعی خویش نپردازد، به بهشت خواهد رفت بلکه مقصود این است که اگر فردی وظائف دینی و اسلامی خویش را انجام دهد ولی مادر از فرد راضی نباشد، قطعا در بهشت الهی جایی برایش نخواهد بود.

در بیان توصیه به احترام و تکریم مادر، باز پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمودند.

" هر که پیشانی مادر خویش را ببوسد، از آتش دوزخ مصون شود." و نیز توصیه فرمودند: هر گاه پدرومادرهردو تو را صدا کردند، ابتدا اجابت مادر نما. و در مورد احسان و نیکوئی در حق مادر، توصیه و تاکید بسیاری فرمودند، چنانکه فرمودند:  مادر خود را رعایت کن، سپس پدر خود را و سپس کسانی را که به تو نزدیکترند". 

همچنین بنا به فرمایش ایشان خشنودی و خشم خدا در گرو خشنودی و خشم پدر و مادراست.

همنشین موسی در بهشت

بیان داستان زیر موید این مطلب است:

نقل شده که موسی بن عمران – علی نبینّا و آله علیه السلام – روزی هنگام مناجات با خداوند، از پروردگار در خواست می‌کند که هم مقام و رفیق او را در بهشت به وی معرفی فرماید.

خطاب آمد جوانی است در فلان ناحیه که همنشین و هم مقام تو در بهشت برین است. حضرت موسی به سراغ او آمد. دید جوانی است قصاب، از دور مراقبت کرد تا ببیند چه عمل فوق العاده و کار پر ارزشی از وی صادر می‌گردد که لیاقت چنین مقامی را پیدا کرده است تا در مقام یک پیغمبر قرار گیرد. ولی هر چه بیشتر مراقبت کرد، کمتر موفق گردید. تا شب هنگام که جوان، محل کار خود را ترک کرده و رهسپار خانه شد.

حضرت موسی بدون آنکه خود را معرفی کند، نزد وی آمد و از او خواست تا آن شب را میهمان جوان باشد و در خانه وی بسر برد تا شاید از این راه به ارتباط خاصش با خداوند پی برده و رمز علو مقام او را در بهشت در یابد.

جوان در خواست حضرت را پذیرفت و او را با خود خانه برد وی دید هنگامی که جوان وارد خانه شد، قبل از هر چیز غذایی آماده ساخت. آنگاه به سراغ پیرزنی که دست و پایش فلج شده و از کار افتاده بود، رفت و با صبر و حوصله خاصی، لقمه لقمه از آن غذا در دهان آن زن گذاشت تا سیرش کرد. سپس لباس او را عوض نمود و او را در انجام قضا حوائجش با مهربانی کمک کرد. آنگاه زن را در جای مخصوص وی قرار داد.

حضرت موسی که مراقب آن جوان بود، دید در آن شب جز وظایف مذهبی خود، عمل دیگری انجام نداده، نه دعای نیمه شبی دارد نه ناله و آه و مناجاتی و نه هیچ عمل فوق العاده‌ای دیگر فردای آن شب، پیش از آنکه از خانه خارج گردند، حضرت موسی دید جوان به آن غذا داد و صمیمانه در انجامش کارهایش به او کمک کرد.

هنگام خداحافظی حضرت موسی از جوان پرسید : این زن کی بود پس از آنکه تو به او غذا دادی چمشمش به سوی آسمان می دید وکلمات به زبان می راند آن کلمات چه بود ؟ 

جوان گفت : این زن مادرمن است هرباریکه من به او غذا میدهم و اورا سیر میکنم درباره من دعا میکند و میگوید .خدایا به پاداش این خداماتی که فرزندم نسبت به من انجام میدهد اورا همنیشن و رفیق موسی بن عمران در بهشت برین گردان . هنگامیکه حضرت موسی این جریان را شیند تکانی خورد و به جوان مژده دا دکه دعای مادرت درباره تو مستجاب گردیده است.

  بر مزار تو

مادر، می خواهم با اشک هایم، گلی بپرورم به رنگ خون دل و به قامت هزاران دریغ و آه، و روز مادر، بر مزارت گذارم. مادر، در این روز، آهم را بنگر و دریغم را شاهد باش. هنوز باور ندارم که تو رفته ای. هنوز دست احساس تو را حس می کنم. تو زندهای

به گرامی داشت از روز مقدس مادر