یاد ها و رویداد های تاریخی

یاد ها و رویداد های تاریخی

 برخی ديدگاه ها درباره اعيحضرت امان الله خان:

فرايزر تتلر، مورخ و سفير انگليس در کابل در باره او مينويسد: «امان الله خان متصف بشجاعت و دوستی زعامت بود واز اجداد خود پاينده خان تقليد ميکرد۰ امان الله خان شخص وطندوست و طرفدار ترقی افغانستان بود و ميخواست افغانستان در بين کشورهای جهان صاحب مقام عالی باشد. امان الله خان خطيب ارجمند و در شئون بين المللی معلومات کافی داشت. نقطه ضعف در شخصيت امان الله خان آن بودکه دارای غرور و خود خواهی بود.

جواهرلعل نهرو صدراعظم هند، در مورد سفر طولانی شاه امان الله به اروپا و نتايج آن مينويسد: « در اوايل سال ۱۹۲۸، امان الله و ملکه ثريا افغانستان را برای سفری طولانی در اروپا ترک گفتند. به بسياری از پايتخت های اروپائی از جمله روم ، پاريس، لندن، برلين، مسکو رفتند و در همه جا با استقبال گرم مواجه گشتند. همه اين کشورها باکمال اشتياق خواستند توجه و حسن نيت امان الله را برای منظورهای بازرگانی و سياسی خود جلب کنند. در همه جا هدايای گرانبهايی به او تقديم شد، اما او مانند يک سياستمدار عالی نقش خود را بخوبی اجرا ميکرد و در هيچ جا هيچ تعهدی بگردن نگرفت. در هنگام بازگشت از ترکيه و ايران نيز ديدن کرد. مسافرت طولانی امان الله توجه فراوانی را به او جلب کرد. اعتبار و حيثيتش زيادتر شد و اهميت افغانستان را هم در سراسر جهان بيشتر ساخت. اما در خود افغانستان وضع خيلی خوب نبود. امان الله کار خطرناکی کرده بودکه در گرماگرم تغييراتی که در کشور شروع کرده بود و روش زندگی قديمی را دگرگون ميساخت ، کشور خودرا ترک گفت و به سفر رفت. مصطفی کمال هرگز چنين کار خطرناکی نکرد.

خانم ريا تالی ستيوارت نويسنده کتاب «آتش در افغانستان» می گويد: «اميران سابقه افغانستان متکبرو مغروربودند و تماس با ايشان دشواربود، اما امان الله خان برعکس شخصيت دموکرات داشت و مانند هارون الرشيد اکثراًبدون (گارد) محافظ دربازارهای شهرگردش ميکرد و با مردم مخلوط و محشورميگرديد. از تشريفات بدش می آمد و خود را مانند افغانهای ديگرحساب ميکرد و احساس برتری نمی نمود. امان الله خان يک ملی گرای وطن دوست و پشتی بان آزادی شرق بود و خيلی ها شهرت يافت و محافظه کاران را به وحشت انداخت، او صادق بود و در عصری ساختن کشورش خيلی ها جدی گرديد، درختم سلطنت خود گفت:چون تمرد عليه شخص وی است، لذا نميخواهد خون بريزد و ازسلطنت دست کشيد وآنرا به برادرش عنايت الله خان واگذاشت. درباريان بی کفايت به دورش حلقه زده بودند، همچنان حربه کفر را عليه وی به کار بردند و او را ضد اسلام دانستند، در حالی که وی يک مسلمان صادق بود. و درجای ديگر اينطور مينويسد: « امان الله خان يک حکمرانی بود که نه درشرق ديده شده بود و نه درغرب . هيچ پادشاهی بدون بادی گارد و (تشريفات خاص امنيتی) جايی نمی رفت. اما برعکس امان الله خان هرجا ميرفت و بامردم ملحق ميگرديد. افغانها فکرميکردند شخصی که در پهلوی شان ايستاده شايد امان الله خان باشد. شايد وی را درجاده ببينند که با مردی در حالی صحبت و سخن زدن است. فاميل وی بر او اعتراض ميکردند که (مواظب خودش باشد) امان الله خان ميگفت: ملت بادی گاردمن است. امان الله خان ديوانه وار به مردم افغانستان عشق داشت،» ريه تالی از قول عبدالغنی خان معلم امان الله خان ياد آور ميشود که: امان الله خان به لباس ملی علاقه خاص داشت وبا پوشيدن لباس وطنی، پيراهن و تنبان، لنگی و کلاه و پوستين به سماوار ها و چايخانه ها ميرفت و با مردم مخلوط ميگرديد و مردم اگر وی را می شناختند،باز هم چيزی نمی گفتند و در زمان سلطنت خود نيز عين روش را تعقيب ميکرد. امان الله خان جوانی جذاب، صاحب قامت متوسط، روی گرد، چشمان سياه و روشن بود که هرگز عصبی نميشد. مؤدب و خوش صحبت و درگفتار خود سعی ميورزيد تا طرف مقابل را بسوی خود جلب و جذب نمايد..باری درسن پانزده سالگی گفته بود : از عقب ماندن کشورش واقعاً خجالت ميکشد و از نادانی و نا فهمی مردمش رنج می برد.

پوهاند حبيبی مرحوم در ميان دانشمندان تاريخ و جامعه شناسی کشور از جمله نامدارترين دانشمندان افغانی است که نوشته های او همواره مبنی بر اسناد و مدارک کتبی و شواهد معتبر استواراند. او عادت نداشت قلمش را در وصف شاهان و حکمرانانی بکار اندازد که مصدر خدمتی برای جامعه و کشور خود نشده اند. پدر بزرگ حبيبی که مولوی عبدالرحيم آخند زاده نام داشت ، از کشته گان استبداد امير عبدالرحمن خان بود و بنابرين مرحوم حبيبی با حکومت محمد زائی در افغانستان ميانه خوبی نداشت و با نيش قلمش تا آنجاکه برايش ممکن بود، به اذيت و آزار و افشاگری اعمال سرداران محمد زائی و بارکزائی پرداخته است، معهذا چون دانشمند با صلاحيت وحق گويی بود، آنجايی که پای صحبت از شاه امان الله و کارنامه های دوران او به ميان آمده، در پهلوی آنکه اقوال انتقاد آميز همکاران و معاصران دوره امانی را بيان ميدارد، چشمديدها و باور های خود را از شاه امان الله بدينگونه بر می شمارد :

در بهار ۱۳۰۸ ه ش‌ ده‌هزار لشکر قومی قندهاری و هزاره تحت قيادت شاه امان‌الله‌خان بسوی کابل حرکت نمود. سپاه زابل و مقر را عبور کرد و بسوی غزنی پيش آمد. در مسير راه بنا بردسايس انگليس بوسيله برخی عناصر مشکوک و روحانی نمايان داخلی به غرض‌انگيزش و آويزش قبايل درانی و غلجائی بيست‌ تن از طلايه‌داران کشاف فراهی‌درانی در منطقه سکونت غلجائيان کشته شده و نعش‌های پاره‌شده کشته‌گان را بر پايه‌های کج شده تلفون انداخته بودند و بر کاغذی با خط بد ملايی نوشته بودند: «اين مهمانی از جانب اقوام غلجائی برای درانيان و شاه‌ امان‌الله است

شاه با مشاهده اين وضع اسفناک و فجيع، لشکريان را بدور خود خواند و گفت: « اکنون ثابت شد که دشمنان ميخواهند در بين قبايل ما فساد و جنگ اندازند تا ما با دست خود يکديگر را بکشيم و مسبب اين عمل ناجايز من خواهم بود که برای باز گرفتن تخت و تاج، کشت و خونريزی روی خواهد داد. پس ای مردم عزيز من! بيقين بدانيد که من اين مناظر دل‌شکن جنگ داخلی و قبيلوی را تحمل کرده نميتوانم. و نميخواهم شما برای بازگشت تخت و تاج من به چنين کارها دست يازيد. پس بايد من از ميان شما بروم تا موجب چنين کشتار و خونريزی نباشم.شما ملت عزيزم، زنده و افغانستان باقی خواهد ماند، ولی روسياهی ابدی و مسئوليت اين هنگامه ناشايست بنام من ثبت ميشود. در حاليکه من از روز اول شاهی خود تعهد سپرده بودم، که برای حفظ استقلال و تماميت مملکت و سعادت و وحدت شما مردم افغانستان کار کنم.

ببينيد! علت بدبختی مردم ما در دوره‌های سابق تاريخ اين بود که شهزادگان برای بدست آوردن مقام شاهی با همديگر جنگ‌ها داشته‌اند و در اين بين شما مردم را با يکديگر بجنگ و دشمنی‌ها و عداوت‌های قبيلوی برانگيخته‌اند. من ميخواستم دوره شاهی من چنين نباشد و بجای اينکه مردم را به جنگ يک ديگر سوق دهم، بايد منادی دوستی و وحدت و سعادت و اخوت تمام مردم افغانستان باشم. چون اکنون می‌بينم که شما بجنگ داخلی قبيلوی گرفتار می‌آئيد، اينک من ميخواهم ميدان را به مردم خود افغانستان اعم از موافقان و مخالفان خود، بگذارم. شما با همديگر جور بياييد. من مسئوليت جنگ خانگی شما را برای باز ستانی تخت شاهی بدوش خود گرفته نميتوانم. يک او در زادۀ من (منظورنادرخان است) درپاره چناررسيده و ديگر برادر روحانی من(منظور نورالمشايخ است) در همين جا نشسته و جنگ خانگی را در ميدهند. ولی من مرد اين کار نيستم و توصيه من بشما اين است که با همديگر کنار بياييد، اتفاق کنيد، استقلال خود را نگهداريد، و وطن خود را بدشمنان خارجی مسپاريد! من فردی از شما هستم، اگر شما سعادت‌منديد، عين سعادت و مسرت منست. ولی اگر اينچنين بخاک و خون بغلتيد، موجب بدبختی و ملال دايمی من خواهد بود. سپس شاه نيکدل و حساس و خير‌خواه و مردم‌دوست اين دو بيت واقف لاهوری را اشک ريزان خواند : وطن !

جنگ توصلح وصلح توجنگ است من بقربانت اين‌چه نيرنگ است

ميــروم تـا تـو نـشـــنوی نا مـم اگــر از نام من تـرا نـنگ است ؟

و بعد گفت: فی‌امان‌الله.

 

اين بود حکايتی که مرحوم علامه‌جيبی از چشم ديد خود در مورد آن شاه‌ترقيخواه و روشنفکر وطن دوست نوشته است و صادقانه شهادت ميدهد که مردم بسيار به او ارادت و باور داشتند و ميخواستند شاهی را بدو باز گردانند، اما شاه با روبرو شدن آن حادثه دلخراش، واپس به قندهار برگشت و از آنجا راهی ديار غربت شد تا مرگ هموطنان خود را نبيند.چنين است نمونه يی از وطن‌خواهی و مردم دوستی يک رهبر دلسوز و عاشق میهن که تاج و تخت قدرت را بر مرگ هموطنان خود ترجيح نداد و مردانه از آن درگذشت تا تاريخ از او به عنوان يک رهبر قدرت‌طلب، خودخواه و خون ‌ريز نام نبرد. حقاکه تاريخ وطن از او امروز به نيکويی ياد ميکند. روانش شاد و يادش گرامی باد.

 توصیه های اعیضرت امان الله خان برای مردم افغانستان !

توصيه های اعليحضرت امان الله برای مردم در جهت حفظ استقلال ، وحدت ملی و دوری از خرافات، عالی و حکمت آميز بود. هنگام وداع به عزم سفراروپا، درقصرستور وزارت خارجه در محضر اقشار مختلف مردم مطالب آتی را بيان نمود: سفرم بخارج خاص برای منفعت شماست و بس، اگرنيامدم به ياد داشته باشيدکه از وطن تان دفاع کنيد و يک ملت واحدباشيد. تحت سلطه حکمران يا پادشاه مستبدی بسر نبريد، به هدايات من گوش دهيد و به خرافات عقيده نداشته باشيد، زيرابعضی ملاهای بی خرد، دين رايک زنجير برای تان ساخته و چيزهای غلط برای تان می گويند و شمارا فريب ميدهند، مطابق اوامرخدا و پيغمبر(ص) رفتارنمائيد. به چيز هايی که ملاها ميگويند باورنکنيد. درمقابل زنان از مدارا و ترحم کار بگيريد، شما همه از يک کشور هستيد و با هم برادرمی باشيد، زنان مانند شما حق دارند و انسانند، بيشتر از يک زن نگيريد و اطفال تان را به مکتب بفرستيد و ثروت تان را در راه تعليم و تربيه اولاد تان به مصرف برسانيد.

تصویر سفر غازی امان الله خان به فرانسه سال 1928

سخنان زیبای مرد تاریخ !

اعليحضرت امان الله خان در يک نطق ديگر خود در مسجد عيدگاه خطاب به عساکر ومامورين و شهريان کابل در حالی که دريشی سفر بری بتن داشت، گفت :«ملت عزيز من ! من اين لباس سربازی را از تن بيرون نمی کنم تا که لباس استقلال را برای مادر وطن تهيه نسازم ! من اين شمشير را در غلاف نمی کنم تا که غاصبان حقوق ملتم را به جای خود ننشانم ! ای ملت عزيز و ای سربازان فداکار من ! بياوريد آخرين هستی خود را برای نجات وطن ، بيائيد تا که سرهای پرغيرت خود را برای خلاصی وطن فدا سازيم !

شاه امان الله که ديد انگليس ها پاسخ نامه او را مبتنی بر به رسميت شناختن افغانستان به عنوان يک کشور آزاد و مستقل و دارای حقوق مساوی باساير کشورهای مستقل نداده اند،در دربار کابل به تاريخ ۱۳ اپريل ۱۹۱۹ طی نطقی در حالی که سفير انگليس در آن محفل حاضر بودگفت :

من خودم و مملکت خودم را از لحاظ داخلی و خارجی کاملاً آزاد و مستقل اعلان نمودم . بعد از اين کشورما، مانند ساير دول و قدرتهای جهان ، آزاد است و به هيچ نيروی ، به اندازه يک سر موی اجازه داده نمی شودکه در امور داخلی و خارجی افغانستان مداخله نمايدو اگر کسی به چنين امری اقدام نمايد، گردنش را با اين شمشير خواهم زد.» و سپس رو بجانب سفير انگليس نموده پرسيد: «آنچه گفتم فهميدی !» سفير انگليس با حترام و تعظيم جواب داد:« بلی فهميدم سپس شاه جوان بخت آمادگی برای جهاد با انگليس گرفت.

مردم مسلمان و استقلال طلب افغان نيز به اين ندای جان بخشای پادشاه جوان خويش ، لبيک گفتند و با دادن سر وجان خود در راه کسب آزادی، آماده پيکار با بزرگترين قدرت استعماری آن زمان يعنی انگليس گرديدند.

معارف عصری در افغانستان

 سلطنت امان الله خان و معارف عصری گسترش معارف در پایتخت: بزرگترین تحول و دگرگونی در معارف افغانستان با شروع پادشاهی امان الله خان آغاز یافت. شاه امان الله در واقع بنیان گذار رسمی و ترویج کنندۀ معارف عصری افغانستان است. در قانون اساسی دوران او در عنوان نظامنامۀ اساسی دولت در دلو سال 1303 خورشیدی برای نخستین بار در تاریخ معاصر کشور تعلیمات ابتدایی لازمی وضروری خوانده شد. در مادۀ 68 نظامنامه یا قانون اساسی کشور گفته شد:« رعیت او تابعان دافغانستان ته زده کول دابتدایی درجی دعلم لازم اوضروری دی. درجی اوساخونه دتعلیم په یوه خاصه نظامنامه کشی شکاره دی چه موافق اوسم له هغی سره زده کیژی.»( برای رعیا و اتباع افغانستان تعلیم درجۀ ابتدایی لازم و ضروری است. درجات و تفرعات آن در یک نظامنامۀ خاص تعیین یافته که برطبق آن عمل می شود. دردورۀ سلطنت امان الله خان بود که معارف و تعلیمات عصری به عنوان یک نیاز درجهت ترقی و انکشاف افغانستان مورد عنایت رسمی شاه و برخی از دولتمداران قرار گرفت. امان الله خان درسیمای معارف عصری و پیشرفته، سیمای افغانستان مترقی و نیرومند را می دید. به گفتۀ "لیون باکویر و پاولادا" پژوهشگر و نویسندۀ افغانستان شناس امریکایی:« در زمرۀ تمام برنامه های اجتماعی شاه امان الله، معارف مقام برجسته داشت. این هدف نه تنها از نقطۀ نظر علاقۀ شخصی وی بلکه از نگاه آیندۀ افغانستان نزدش اهمیت به سزایی داشت. این واقعیت را در اهمیت و افتخاری که برای نشان معارف قایل شده بود باید دید. نشان معارف از بلند ترین نشان های افتخارات آن وقت بود. مقام نشان معارف از نشان های نظامی و نشان های ملکی بلندتربود. با شروع سلطنت امان الله خان تماس و ارتباط با کشور های خارجی بمنظور انکشاف و پیشرفت در عرصۀ تعلیم و تربیۀ عصری با جهان خارج اتخاذ شد. تعدادی از جوانها برای تعلیم و تحصیل به کشورهای خارجی اعزام شدند. کتابخانه ای در کابل جهت ارتقای کیفیت تعلیم و تربیه ایجاد گردید. در عرصۀ فرهنگ و مطبوعات یک دگرگونی و تحول عظیم به میان آمد. نشریه های متعدد چاپی در پایتخت و ولایات کشور عرض وجود کردند. به نوشتۀ غلام محمد غبار مؤرخ کشور:«چند صد نفر طلبۀ افغانی در ممالک اتحاد شوروی، جرمنی، فرانسه، ایتالیا و ترکیه به حساب وزارت معارف مشغول تحصیل شد. وسال دیگر یک عده دختران افغانی در ترکیه به غرض تحصیل اعزام و فرستادن یک عده طلبۀ نظامی در انگلستان درنظر گرفته شد. بودجۀ معارف افغانستان نیز بعد ازبودجۀ وزارت حرب و وزارت دربار بدرجۀ سوم قرار گرفت. تعلیم و تربیت ازنظر انتظام درفضای آزاد عملی می گردید و تهدید وسرکوبی ازنظر سیاسی وجود نداشت. لهذا روحیۀ معلمین و متعلمات عالی و با نشاط بود. دولت درنظر گرفت که دوکتابخانۀ بزرگ در پایتخت تأسیس کند درحالیکه روشنفکران کابل توسط یک هیئت بیست نفری با اهدای کتب شخصی یک کتابخانۀ ملی درکابل تأسیس کرده بودند، و دولت با دادن عمارت و کتابخانۀ غنی و نفیس نایب السلطنه(به شمول نسخ قیمتدار خطی) باین کتابخانه ملی کمک شایانی نمود. همچنین دولت سینمایی درکابل و تیاتری درپغمان دایرکرد، وسیزده جریده و مجله به مصرف دولت درکابل و ولایات منتشرساخت ازقبیل: جریدۀ ارشادالنسوان در1922 که این جریدۀ هفته یی درهشت صفحه ازطرف زنان کابل به مدیریت و سرمحرری"الف.ری" و روح افزا خانم با معلومات آفاقی، ادب و تدبیر منزل و متفرقات نشر میگردید. جریدۀ اتحاد مشرقی-جلال آباد در 1921 به مدیریت برهان الدین خان کشککی ماه دوبار منتشر می گردید. روزنامه افغان به مدیریت میرزامحمدجعفرخان از 1922 خبرهای داخلی و خارجی را روزانه منتشر میساخت. مجلۀ معرف معارف(بعدها آئینۀ عرفان) از 1921 از وزارت معارف منتشر میگردید. . . . به تعمیم معارف عصری در میان کوچی ها نیز توجه گردید و برای تعلیم اطفال کوچی ها معلمینی توظیف شدند تا با کوچی ها سفر کنند. به رشد زبان پشتو توجه صورت گرفت و اداره ای بنام "مرکه دپشتو" در چارچوب وزارت معارف ایجاد شد. در سال 1923 نظامنامۀ مکاتب خانگی و سپس در سال 1926 نظامنامۀ معارف تدوین گردید و نظام معارف بر مبنای این نظام تنظیم یافت. همچنان نظامنامۀ نشان ها و مدال های معارف تصویب شد. سمبول مشروطه خواهان که کتاب، قلم، دوات و شمشیر در داخل خوشه های گندم بود، نشان و سمبول معارف تعین شد. این نشان ها برای معلمان و شاگردان لایق و شایستۀ مکاتب اعطا میگردید. در سال های اخیر سلطنت امان الله خان شروع سال تعلیمی، اول میزان تعین گردید و سال تعلیمی شامل ده ماه می شد. مکاتب در روزهای جمعه باز بود و روز تعطیل هفته از جمعه به پنجشنبه تغیر یافت. تدوین نظامنامه و لوایح در مورد معارف در دورۀ پادشاهی امان الله خان یکی از عوامل مهم و اثرگزار در رشد وانکشاف سریع معارف عصری بود. این قوانین و نظام نامه ها دولت را مکلف میساخت تا به توسعۀ معارف توجه کند. همچنان تدوین این قوانین زمینه و فرصت مساوی و برابر را برای تمام مردم بدون تبعیض مساعد میکرد؛ هرچند که ذهنیت ها و افکار عامه در بهره گیری از این فرصت برابر در مورد معارف متفاوت بود. تدریس مضامین عصری در مکاتب، نخست توسط معلمین هندی در سال 1920 آغاز یافت و سپس معلمین فرانسوی نیز به تدریس مضامین عصری پرداختند. مکتب امانیه در سال 1301(1922) تأسیس گردید. امان الله خان این مکتب را در آغاز تأسیس جهت کمک و تمویل به کشور فرانسه واگذار کرد. مدیر مکتب یک فرانسوی بود. برخی از معلمان نیز اتباع فرانسه بودند. تدریس و لوازم آموزش در مکتب رایگان انجام می شد. مصارف اعاشه و اباطه و سفر استادان فرانسوی را دولت افغانستان به عهده داشت. در آغاز از هر شاگرد شش روپیه فیس گرفته می شد و در بدل آن ماکولات و لباس برای شاگردان تهیه میگردید؛ ولی سپس شمولیت در مکتب برای شاگردان مجانی شد. تدریس زبان فرانسوی در گام نخست از صنف اول آغاز می شد اما سال های بعد شاگردان درس فرانسوی را از صنف سوم آغاز کردند. از زبان فرانسوی در مکتب عمدتاً جهت فراگیری مضامین ساینس استفاده می گردید. در سیستم درسی مکاتب از لحاظ زمان و مضامین درسی تغیرات ایجاد شد. ساعت درس هفته وار در مکتب امانیه در تابستان 27 ساعت ودر زمستان 24 ساعت تعین شد. دوران ابتدایی از 4 به 5 سال ازدیاد یافت. دوران متوسطه که بنام دورۀ رشدیه یاد می شد چهارسال و دوران ثانوی به نام دورۀ اعدادیه در سه سال باقی ماند. مکتب امانیه سپس در سال 1931 به مکتب استقلال تغیر نام یافت. در سال 1965 بنای ساختمان جدید لیسۀ استقلال توسط "ژورژ پومپیدو" صدراعظم فرانسه گذاشته شد و در سال 1974 به بهره برداری رسید. دراین سال لیسۀ مذکور 2383 شاگرد داشت که از سوی 31 معلم فرانسوی تعلیم و آموزش می دیدند.( یک سال بعد از لیسۀ امانیه یا استقلال، لیسۀ امانی که بعداً لیسۀ نجات نام گرفت تشکیل گردید. این لیسه از سوی آلمان ها کمک می شد و مدیر لیسه نیز یک نفر آلمانی بود. در ابتدا شاگردان برای شمولیت در این مکتب فیس می پرداختند اما بعداً پرداخت فیس از این مکتب نیز لغو گردید. در سال1305( 1927) لیسۀ غازی به کمک هندی ها تأسیس شد. در این لیسه انگلسی به حیث زبان خارجی تدریس می گردید. درسال 1922 دارالمعلمین دیگری درکابل تأسیس یافت که فارغان دوران ابتدایی مکاتب مرکزو ولایات بصورت لیلیه شامل دارالمعلمین مذکور شدند. در دوران سلطنت امان الله خان به انکشاف ورزش در مکاتب نیز توجه صورت گرفت. جمناستیک و قواعد جزو پروگرام رسمی معارف شد و بازیهای فتبال، تینیس، کرکت، جهش، پرتاب گلوله و دیسک در میان شاگردان رواج یافت. برای تشویق ورزشکاران جوایز معین شد و پس از سال 1922 تیم های ورزشی معارف و سایر گروپ های ورزشکار در روزهای جشن استقلال به نمایش و مسابقات ورزشی می پرداختند. تعمیم معارف در ولایات: یکی از بزرگترین گامی را که امان الله خان در عرصۀ معارف عصری برداشت، توسعه و تعمیم معارف درولایات افغانستان و مناطق خارج ازپایتخت بود. درحالیکه امیرحبیب الله پدر وی به عنوان بنیانگذار معارف عصری در کشور علی رغم اوضاع آرام و زمینۀ مساعد به ایجاد و تأسیس مکتب در ولایات نپرداخت. به نوشتۀ مؤلف افغانستان درمسیرتاریخ در طول سلطنت امان الله خان معارف با ایجاد صد ها مکتب به سرعت در پایتخت و ولایات گسترش یافت:«درپایتخت علاوه بر لیسۀ حبیبیه، لیسه های امان و امانی توسط پروفیسوران فرانسوی و جرمنی و استادان داخلی تأسیس گردید، مکاتب رشدی غازی، رشدیۀ استقلال، تلگراف، رسامی، نجاری، معماری، السنه، زراعت، دارالعلوم عربی، رشدیۀ مستورات، رشدیۀ جلال آباد، زراعت رشدیۀ قندهار، رشدیۀ هرات، دارالمعلمین هرات، رشدیۀ مزار شریف، رشدیۀ قطغن، مکتب پلیس، موزیک، قالین بافی، آرچتکت، تدبیر منزل زنانه، مکتب طبیه، مستورات، و بیشتر از 322 باب مکاتب ابتدائیه در تمام ولایت کشور باز شد. تعداد طلبۀ مکاتب ابتدایی تا 1927 به پنجاه و یک هزار نفر رسید. و در لیسه ها و مکاتب رشدی و مسلکی سه هزار نفر طلبه(شاگرد) تحصیل میکرد و این غیر از مدرسۀ نظامی بود. از سال 1923 تا 1927 ، 133 جلد(عنوان) کتاب درسی در تعداد 693575 ازطرف وزارت معارف طبع گردید و مطبعۀ معارف تأسیس شد در اولين جشن لیسه امانی ، صدراعظم محمدهاشم خان، وزير معارف، وزير خارجه و يک‌تعداد زيادی از روحانيون بلندرتبه شرکت کردند و از تعدادی از صنوف های درسی ديدار نمودند و از مضامین دينی امتحان گرفتند تا اطمینان حاصل شود که در اين مدرسه آموزش دين نیز صورت می

استقلال 1919 چگونه رقم خورد؟

 بعد از اینکه امان الله خان در سال ۱۹۱۹ میلادی زمام شاه افغانستان اعلام شد، آزادی و استقلال کشور را در صدر برنامه های کاری اش قرار داد.

شاه امان الله خان زمام حکومت را زمانی بدست گرفت که تحولات سیاسی و ایدئولوژیکی در سراسر قاره آسیا حکمفرما شده بود. نهضت آزادی خواهی و مشروطه خواهی در بیشتر کشورهای آسیا از جمله امپراتوری عثمانی (ترکیه امروزی) ایجاد شده بود که هدف آنها خارج شدن از وضعیت حکومت مطلقه به سوی یک حکومت مشروطه و نظام مند بود.

تحولات فکری در سطح منطقه بالای افکار و اندیشه شهروندان افغانستان نیز تاثیر گذاشته بود. جوانان از طریق نشریه سراج الاخبار سیاسی شده بودند و آنان نیز خواهان مشروطه خواهی و همچنان استقلال کامل کشور بودند.

امان الله خان یکی از شاهان مشروطه خواه و آزادی طلب بود. او از اغاز سلطنت موضوع استقلال افغانستان را در صدر برنامه های کاری اش قرار داد. امان الله خان زمانیکه در ۳ مارچ ۱۹۱۹ تاج شاهی را به سر می کرد، چنین   اعلام نمود:

به آن شرط این تاج و تخت را می پذیرم که شما با اندیشه ها و افکار من همکاری کنید. حکومت افغانستان باید از نگاه داخلی و خارجی کاملاً مستقل و آزاد باشد.”

امان الله خان در ۳ مارچ ۱۹۱۹ طی نامه ای به حکومت بریتانیا از مرگ امیر حبیب الله خان و استعفای نصرالله خان از قدرت به نفع خودش، اطلاع داد و ضمناً از بریتانیا خواست تا استقلال افغانستان را به رسمیت شناخته و عهد نامه های جدید میان افغانستان و بریتانیا امضاء شوند.

امان الله خان قبل از دریافت جواب نامه از سوی حکومت بریتانیا،در تلاش ایجاد روابط با دیگر کشورهای جهان شد و از آنها خواست تا استقلال افغانستان را به رسمیت بشناسند و با افغانستان توافقنامه های همکاری و بازرگانی عقد کنند.

امان الله خان برای جنگ سوم افغانستان-انگلیس آمادگی گرفته بود و به نیروهای نظامی افغانستان که در جنوب و شرق کشور مستقر بودند دستور داده بود تا برای مقابله با نظامیان انگلیسی آماده باشند.

موضوع استقلال افغانستان و جنگ سوم افغانستان-انگلیس از سوی بریتانیا کم اهمیت و خیلی کوچک جلوه داده شد، با وجودی که جنگ سوم افغانستان-انگلیس از جمله جنگهای بزرگ به شمار می رود که در آن بیش از ۱۶ میلیون پوند خسارات مالی به کشور بریتانیا وارد شد و حدوداً ۲۰۰۰ افراد نظامی آنها نیز در این جنگ هلاک شدند.

بعد از اینکه نیروی افغان در جنگ سوم پیروز شدند، امان الله خان استقلال رسمی افغانستان را اعلام کرد و این روز را که مطابق به ۲۸ اسد است رخصتی عمومی اعلان کرد و گفت: من خودم و مملکت خودم را از لحاظ داخلی و خارجی کاملاً مستقل و آزاد اعلام نمودم. به هیچ نیرویی به اندازه یک سر مو اجازه داده نمی شود که در امور داخلی و خارجی افغانستان مداخله نماید و اگر کسی به چنین امری اقدام کند، گردنش را با همین شمشیر خواهم زد.

27جولای  1880 زمان جنگ تاریخی مردم افغانستان بر علیه نیروهای متجاوز انگلیسی استکه به خاک    افغانستان تجاوز کردند و در این جنگ تاریخی که به جنگ میوند معروف شده است، نیروهای این کشور شکست سنگینی را از مجاهدان افغان متحمل شدند. - جنگ میوند از معروف‌ترین جنگ‌های استقلال‌طلبانه مردم افغانستان علیه اشغالگران انگلیسی بود که در جریان دومین لشکرکشی نظامی آنها به افغانستان اتفاق افتاد. فرماندهی نیروهای افغان در این جنگ که در منطقه میوند شهر قندهار اتفاق افتاد بر عهده «سردار محمدایوب خان» فرزند «شیرعلی خان» بود. طبق اسناد تاریخی، نیروهای اشغالگر انگلیسی در این نبرد، شکست بسیار سنگینی را متحمل شدند و حدود 13 هزار نفر از نیروهای آنان در منطقه دشت میوند به دست نیروهای مجاهد افغان کشته شدند. برد میوند در بین مردم افغانستان از شهرت خاصی بر خوردار است، این حماسه تاریخی در بین مردم افغانستان از چنان شهرت و جایگاهی برخوردار است که آن را سمبل غیرت، شجاعت و مردانگی مردم افغانستان می‌دانند و اشعار و دوبیتی‌های فروانی در وصف حماسه‌های مجاهدان این نبرد تاریخی سروده‌اند. لندی‌ها مجموعه‌ای از ترانه‌های کوتاه است که اغلب توسط زنان و دختران افغان سروده شده است و در مجموعه‌ای که توسط محمد آصف فکرت منتشر شده است، هم متن پشتو این اشعار آمده است و هم ترجمه فارسی آن که بسیار خواندنی است: شمشیر به کف، تفنگ به گردن، جانان من ایستاد آهنگ غزای میوند دارد. دوشیزه گان افغان شادمان، جوانان گرم کارزار با انگلیس اند. ای جوانان! چکاچاک شمشیر را بلند کنید، سرزمین پدری را با خون گلگون نگه می‌داریم. با دشمن در آویز، پاره پاره شو! تا مرهم گلکون لبانم را بر زخمایت نهم. آشنای من سر فدای میهن کرد، کفنش تار گیسویم. کارزار نکنیم؟ چگونه؟ شیر از پستان بانوی افغان مکیده‌ایم. بر وطن غیور باش، شهید شو، تاریخ به ننگ ناموست فخر خواهد کرد. تو را به همه جهان نخواهم داد، میهن من! همانند تو را در هیج جا نمی بینم. افغانان یک تبارند، روز کارزار به همچشمی سر می‌بازند. خوشم آزاد بمیرم، زندگی در بردگی مباد. علم گلکون بر خاکم بر افرازید، شهید میهنم، به بهشت می‌روم. کابل، خدا آبادت بدارد، که پیوسته جوانان خوب سر فدایت کنند.

جرگه واژة فارسی و به معنی گروه و صف آمده است. جرگه در کاربرد های سياسی – اجتماعی آن 

به معنی گرد همايی و نشست است. به عبارت ديگر هر مجلس، جلسه و اجلاسی که برای تصميم گيری ، نظر خواهی و مشورت در باره يک امر محلی، ملی و قومی برگزار شود، جرگه است. آنچه جرگه را از نشست ها و گردهمايی های ديگر جدا می سازد محتوأ ، شيوه کار و منظور آن است

محتوای جرگه مردمی است وبرای سنجش آرای عمومی. از اين رو برخی آن را نوعی رفراندم يا همه پرسی خوانده اند

منظور از تشکيل جرگه ها چاره جويی، رسيدگی و تصميم گيری همگانی در مورد يک مسأله سياسی – اجتماعی است

شيوه کار آن بسيار ساده است. معمولاً يک فرد اداره آن را به عهده می گيرد وموضوع خاصی را به همه پرسی می گذارد تا شرکت کننده گان روی آن به بحث بپردازند. در پايان با توافق کلی به تصميم مشترکی می رسند. اين تصميم سر انجام به مثابه يک فيصله ملی، محلی و قومی عملی می گردد

جرگه نه زمان معين دارد و نه جای معين. بنابر نياز های سياسی و اجتماعی به وجود می آيد و پس از پايان کار، خود به خود منحل می گردد. می توان گفت که جرگه هر زمان و هر جايی که يک امر سياسی يا اجتماعی ايجاب کند تشکيل می شود

اعضای جرگه را موی سفيدان، بزرگان اقوام و شخصيت های با تجربه و متنفذ می سازند. جرگه اصولاً يک نشست مردانه است و به زنان به ندرت اجازه شرکت داده می شود

جرگه، کهن ترين نهاد سنتی درادارة اجتماعی است و ريشه در تاريخ و فرهنگ قبيله ای دارد. جرگه به کدام قوم، ملت، محل و فرهنگ خاصی تعلق ندارد و به گونه هايی در ميان همه جوامع بشری ديده شده است. اما در جوامعی که از سازمان و ساختار سياسی و اجتماعی پيشرفته بر خوردار اند، نقش آن کم رنگ تر شده کار برد آن کم کم از ميان رفته است

در افغانستان هنوز هم جرگه يک راه گشای سياسی – اجتماعی شمرده می شود و از کار آِيی خوبی برخوردار است. در مورد بهره برداری سياسی از جرگه ها جای بحث است و در بيشتر موارد وسيله ای بوده است برای مشروعيت بخشيدن به خواسته های از پيش تعيين شده دولت های افغانی

روی همرفته، جرگه در افغانستان سه نوع است : محلی، قومی و ملی.

جرگه محلی در مقايسه با ساير انواع جرگه ها ساحه تأثير محدودی دارد. اين جرگه ها از گذشته های دور تا کنون در سراسر افغانستان وجود داشته عملی ترين شيوه ادارة سنتی اجتماعی در ده و محله به شمار می رود. جرگه های محلی معمولاً در موارد کم آبی ، خشکسالی و برای حل اختلافات محلی به وجود می آيد جرگه های قومی به مسائلی می پردازد که يک يا چند قوم را در بر می گيرد. اين جرگه ها در مواردی مانند برخوردهای قومی و يا بروز اختلاف ها و مسائل مهمی که تصميم گيری و تلاش مشترک را ايجاب می کند، تشکيل می شود

جرگه ملی يا لويه جرگه بزرگترين مجمع بزرگان و شخصيت های قومی و اجتماعی کشور است و در موارد بحرانی در افغانستان تشکيل می شود. در بيشتر موارد از سوی پادشاه يا رئيس جمهور فراخوانده شده اعضای آن می توانند هم انتخابی و هم انتصابی باشند. لويه جرگه در زبان دری به معنی جرگه بزرگ است.در سال 1160 هجری (1747 ميلادی) نهاد رسمی و سیاسی کشور ، بمثابة یک کشور تازه بنیاد در يک جرگه قومی پايه گذاری شد. از اين رو، جرگه در افغانستان رمز و کليد ساختار سياسی – اجتماعی را در خود دارد و باز شناسی آن لازم به نظر می رسد. مهمترين جرگه های بزرگ در افغانستان عبارت اند از

 

لويه جرگه ها و یاجرگه های بزرگ در افغانستان

جرگه قندهار1 (1160هجری/1747 ميلادی)

اين جرگه سر نوشت و آينده کشور تازه ای به نام افغانستان را رقم زد، پس از کشته شدن نادر شاه افشار، در ماه اکتبر 1747 در مزار شير سرخ، در داخل قلعه نظامی نادر آباد بر گزار شد و 9 روز به درازا کشيد. پس از 9 روز مباحثه ميان سران اقوام غلزايی، پوپلزايی، نورزايی، سدوزايی و ديگران، احمد خان ابدالی از قوم سدوزايی به عنوان پادشاه برگزيده شد. آن روز ها هنوز کلمه افغانستان وجود نداشت و کشور بنام خراسان می شد. نيم قرن بعد بود که برای نخستين بار اين کلمه در قراردادی ميان ايران و انگليس از نام افغانستان استفاده شد می گويند که يک مرد صوفی به نام صابر شاه کابلی خوشه گندمی را به جای تاج بر کلاه احمد خان نصب کرد واو را پادشاه خواند و به جر و بحث پايان داد

 

جرگه کابل 2(1257/1841)

اين جرگه بزرگ ملی در آستانه جنگ اول افغانستان و انگليس، در اول نوامبر 1841 در محله شور بازار کابل بر گزار گرديد و دوازده نفر عضو داشت. محمد زمان خان ( برادر زاده امير دوست محمد خان ) به عنوان نائب رئيس و امين الله خان لوگری معاون او بر گزيده شدند. اين جرگه، افزون بر نظم دادن به هزاران مجاهد ملی و حل مسائلی از قبيل آذوقه رسانی، طرح حمله و اعلام جهاد توسط علما، روز دوم نوامبر را روز قيام عمومی اعلام نمود

 

جرگه کابل 3( 1244/1865 ) 

امير شير علی خان به منظور استحکام پادشاهی، جلب حمايت مردم و تأمين امنيت، جرگه بزرگی در سال 1865 در کابل بر گزار کرد که 2000 نفر در آن اشتراک ورزيده بودند. رياست اين جرگه را خود امير به عهده داشت و تمام اراکين دولت در آن شرکت کرده بودند. امير شير علی خان توانست با برگزاری اين جرگه شهزاده عبدالله پسر هفت ساله اش را وليعهد بسازد و پشتيبانی مردم را به دست بياورد. در اين جرگه تمام اقوام و طوايف افغانستان نماينده داشتند

 

جرگه کابل 4(1293/1915)

در جريان جنگ اول جهانی هيأتی از کشور های آلمان، اتريش و ترکيه عثمانی به افغانستان آمد و خواستار ورود افغانستان در جنگ عليه انگلستان شد. امير حبيب الله جرگه بزرگی را که شمار آن به 540 عضو می رسيد در اکتبر 1915 فراخواند و موضوع اشتراک يا عدم اشتراک افغانستان را در جنگ اول جهانی مطرح کرد. با اينکه طرفداران نظريه ورود به جنگ کم نبود، تصميم کلی بر عدم مداخله و بی طرفی قرار گرفت

 

لويه جرگه يا جرگه بزرگ جلال آباد ( 1301/1920)

پس از پادشاه شدن امان الله و استقلال افغانستان، نخستين جرگه بزرگ، که مرکب از اعضای شورای دولت و نماينده گان مردم کابل و اطراف آن، ننگرهار، لغمان و کنر بود، در زمستان 1301 در جلال آباد برگزار گرديد. شمار اعضای اين جرگه به 872 نفر می رسيد و شخص شاه بر آن نظارت داشت. منظور اصلی اين جرگه اصلاحات اجتماعی بود و نظامنامه اساسی را که نخستين قانون اساسی افغانستان به شمار می رود به تصويب رساند. اين نظامنامه حاوی الغای

برد گی، وحدت ملی، آزادی های شخصی، تساوی حقوق اتباع، ماليات متناسب با در آمد و مانند آن بود

 

لويه جرگه يا جرگه بزرگ پغمان (1303/1922)

این جرگه ادامة جرگة بزرگ جلال آباد بود. ولی بيشتربه مسأله اصلاحات اقتصادی توجه داشت و در تابستان 1303 در شهرک پغمان بر گزار شد.دراين جرگه که ده روز به درازا کشيد، اشتراک کننده گان که تعداد شان به 1504 نفر می رسيد، آزادانه ابراز نظر می کردند و گاهی با نظرات شاه مخالفت نشان می دادند. در اين جرگه بود که نظامنامه اساسی 1301 مورد بحث قرار گرفت و در پايان اين جرگه بود که به تاييد شاه رسيد

 

لويه جرگه يا جرگه بزرگ پغمان (1307/1924)

نظامنامه اساسی تصويب شده در جرگه های 1301 و 1303 باعث واکنش های شديد در ميان مردم شد و نيرو های مخالف اصلاحات با تحريکات بيگانه در خوست شورشهايی را به راه انداختند. برای تعديل و تجديد نظر بر نظامنامه اساسی دومين جرگه بزرگ پغمان برگزار شد در اين جرگه که شمار اعضای آن به 1000 نفر می رسيد، شورای دولت که 150 نفر عضو داشت به شورای ملی تعويض شد، عفو مجازات از حقوق شاه شناخته شد، دوره سربازی سه سال تعيين و القاب رسمی و تشريفاتی لغو شد

 

لويه جرگه يا جرگه بزرگ کابل (1309/1930)

پس از سقوط امان الله خان و روی کار آمدن محمد نادر خان، جرگه ای که 301 عضو داشت برای ده روز در کابل برگزار شد

جرگه با سخنرانی نادر خان آغاز شد. ولی رياست آن را برادر وی محمد هاشم خان به عهده داشت موضوعاتی از قبيل لايحه انتخابات شورای ملی، تعداد و شيوه انتخاب وکلای مجالس شورای ولايات، رنگ بيرق، استرداد دارايی های امان الله خان و تصويب دو باره نشان ها و القاب رسمی و تشريفاتی مورد بحث قرار گرفته نام نظامنامه اساسی نيز با تجديد نظر هايی به اصول نامه اساسی تغيير يافت

 

لويه جرگه يا جرگه بزرگ کابل (1320

نخستين جرگه ای بود که پس از ترور نادر خان و پادشاهی پسرش محمد ظاهر شاه بر گزار شد. اين جرگه همزمان بود با جنگ جهانی دوم جرگه با سخنرانی محمد ظاهر شاه، روز 5 نوامبر 1941 آغاز شد دو روز ادامه داشت. محل برگزاری آن مکتب حبيبيه بود. موضوع آن را بی طرفی افغانستان در جنگ و اخراج متخصصان آلمانی و ايتاليايی از افغانستان تشکيل می داد

 

لويه جرگه يا جرگه بزرگ کابل (1334/1955)

اين جرگه به دنبال تحولات منطقه و به وجود آمدن کشور جديد پاکستان بر گزار شد. رياست آن را محمد گل مومند به عهده داشت و 371 نفر در آن شرکت کردند. موضوع آن مسأله پشتونستان بود و 5 روز به درازا کشيد. به دنبال اين جرگه بود که افغانستان روابط نزدیک را با شوروی پيش گرفت و آين آغاز گرفتاری افغانستان با روسها بود

 

لويه جرگه يا جرگه بزرگ کابل (1343/1964)

آخرين جرگه در دوره پادشاهی محمد ظاهر شاه بود که در کابل در قصر سلام خانه برگزار شد. رياست جلسه را محمد ظاهر شاه و نيابت آن را دکتر محمد ظاهر، يکی از صدراعظمان بعدی، به عهده داشت.

جرگه 452 نفر عضو داشت و ده روز به درازا کشيد و موضوع آن بررسی و تصويب قانون اساسی جديد بود که قوه های سه گانه را تفکيک نموده موضوعات ديگری مانند دموکراسی، حقوق و آزادی های احزاب سياسی، آزادی مطبو عات و غيره را در بر می گرفت. قانون اساسی ای که در اين جرگه تصويب شد پايه تحولات دههشصت  ميلادی را که به دهه دموکراسی معروف است تشکيل می داد

 

لويه جرگه يا جرگه بزرگ کابل (1355/1976)

با روی کار آمدن جمهوری اول افغانستان در سال 1352 (1973) محمد داود نخستين رئيس جمهور افغانستان، در زمستان 1355 جرگه ای را فرا خواند که منظور از آن کسب مشروعيت ملی بود. موضوع آن را تصويب قانون اساسی جديد و انتخاب رئيس جمهور تشکيل می داد. رياست اين جرگه را، که در مقر وزارت صحت عامه برگزار شد، محمد داود به عهده داشت و عزيز الله واصفی معاون رئيس آن بود

 

لويه جرگه يا جرگه بزرگ کابل (1364/1985)

پس از روی کار آمدن حزب دموکراتيک خلق افغانستان در سال 1357 (1978) جرگه بزرگی در تابستان 1364  در تالار بزرگ پولی تخنیک کابل برای سه روز بر گزار شد و 1796 نفر در آن شرکت داشتند.

رياست جرگه را عبد الرحيم هاتف و نيابت آن را دکتر عبدالواحد سرابی به عهده داشتند. منظور آن جلب حمايت مردم بود و موضوعات شامل آن را مسأله صلح و سياست های خارجی و داخلی دولت افغانستان تشکيل می داد

 

لويه جرگه يا جرگه بزرگ کابل (1366/1987)

دومين جرگه در دوره حاکميت حزب دموکراتيک خلق بود و باز در تالار پولی تخنیک کابل برای دو روز در تابستان 1366 برگزار شد که عبدالرحيم هاتف رياست آن را به عهده داشت. پيامد اين جرگه قانون اساسی جديد بود که در آن اسلام به عنوان دين مردم افغانستان مطرح شده برای فرقه های مذهبی آزادی قانونی داده شد. بر اساس اين قانون اساسی رئيس جمهور انتخاب شد

لازم به ياد آوری است که دو جرگه بزرگ قومی ديگر، يکی در تابستان 1365 به نام جرگه قبايل پشتون و ديگری به نام .جرگه سراسری مردم هزاره در تابستان 1366 نيزدر کابل بر گزار شد

 

لويه جرگه يا جرگه بزرگ کابل (1368/1989)

آخرين لويه جرگه در دوران حاکميت حزب دموکراتيک خلق در بهار 1368 با فراخوان دکتر نجيب الله رئيس جمهور وقت برای سه روز بر گزار شد. اين جرگه 732 نفر عضو داشت و موضوع آن را آشتی ملی، مصالحه با مجاهدين و حل .سياسی مسأله افغانستان تشکيل می دا

 

شورای حل و عقد (1372/1993)

با سقوط رژيم حزب دموکراتيک خلق در سال 1371 (1992) و روی کار آمدن دولت اسلامی مجاهدين، جنگ های قدرت بالا گرفت. برای يافتن يک راه حل سياسی و کسب مشروعيت ملی، شورايی به نام حل وعقد از سوی برهان الدين ربانی تشکيل شد. محل برگزاری آن وزارت داخله و مولانا فضلی رياست آن را به عهده داشت. دراين شورا 1500 نفر .شرکت کرده بودند

 

لويه جرگه يا جرگه بزرگ هرات (1373/1994)

 

اين جرگه از سوی اسماعيل خان والی هرات به راه افتاد و پنج روز ادامه داشت. بر خلاف شورای حل و عقد که بيشتر محتوای مذهبی داشت، جرگه هرات مردمی بود و در آن از شخصيت های سياسی و ملی افغانستان در خارج از کشور نيز دعوت شده بود. يکی از مهمترين چهره های برجسته اين جرگه شاد روان دوکتور محمد يوسف، صدر اعظم سابق .بود. اين جرگه نيز به دليل مداخله برهان الدين ربانی ناکام ماند

نبرد یک زن با لشکربابُر:

دانشمند افغان دکتورحبیب الله تــژی، کتابی نوشته بنام «پشتانه» ، که اثری است تحقیقی مبتنی براسناد وشواهد کتبی و تحقیقات پژوهشگران داخلی و خارجی در باره پشتونها با نتیجه گیریهای علمی. این دانشمند به ملاحظه «تواریخ حافظ رحمت خانی» (تالیف پیر معظم شاه) مینویسد که: ملک حمزه یکی از مشران قبیله گگیان که با قبیله دلازاک دشمنی داشت، از دوآبه به کابل رفت و بابر را تشویق نمود تا بر قبایل مصب رود کابل حمله کند. بابر پیشنهاد ملک حمزه را پذیرفت و با لشکری به دوابۀ پیشاور رفت و بعد برمنطقۀ «کالی پت» که محل بود و باش طایفۀ عمرخیل دلازاکها بود حمله برد و تمام افراد نرینۀ دهات «داراپوری» و«شاه پوری» قبایل دلازاک را قتل عام کرد و مال ودارائی مردم آن دهات را غارت و چپاول نمود. تواریخ حافظ رحمت خانی دراین کشتارهای بابُر ازمقاومت وشجاعت یک زن دلیر افغان از قوم دلازک یادآوری میکند که یکی از بهترین روایت های تاریخی در بارۀ زنان افغان بشمار میرود.تواریخ ازجزئیات حیات این زن چنین میگوید: عبدارزاق عمرخیل دلزاک دختری داشت بنام «شاه بوری» ( در فارسی = شاه پری)، وقتی به سن بلوغ رسید، لباس مردانه می پوشد و با جوانان به هواخوری بیرون میرفت، اسپ سواری میکرد و تیر اندازی مینمود.او خوستگاران زیادی داشت مگر شوهر نمیگرفت، گوئی سپاه سالار دلزاکها بود. شاه بوری سرانجام با یکی از جوانان قبیله دلازاک بنام رستم عروسی نمود. بروایت تواریخ، هنگامی که لشکریان بابُر بر دهکده شابوری حمله کردند، شاه بوری به شوهرش گفت: باید ما جلو لشکر مغول را بگیریم! اما شوهرش که شجاعت ایستادگی را نداشت، بسخن شاه بوری گوش نداد. شاه بوری هم به تنهایی بجای شوهرش برچپرکت قرارگرفت واز داخل خانۀ کپری خود با سپاهیان بابر به جنگ پرداخت. هریک از سپاهیان بابر که میخواست از مقابل خانه او عبور کند، هدف تیر شاه بوری قرارمیگرفت ونقش زمین میشد. تیر او هرگز خطا نمیکرد و بدین سان شاه بوری تعداد زیادی از افراد بابر را زخمی واز صف محاربه خارج کرد. سرانجا سپاهیان که جرئت پیشروی را از دست داده بودند، فریاد زدند: همه جمع شوید! اینجا بلای عظیمی جای گرفته که عالمی را تباه ساخت. پس از آن سپاهیان از هرطرف بسوی خانه شاه بوری حمله کردند و با رها کردن تیرهای خود بدن لطیف او را سوراخ سوراخ کردند. سپس سپاهیان بدرون خانه رفتند تا ببینند که این چه کسی بوده که به چنین مقاومتی دست زده است؟ وقتی به خانۀ کپری شاه بوری داخل شدند، دیدند که بجز یک زن کسی دیگری درخانه نیست که بدنش با تیرهای بسیاری سوراخ سوراخ شده است وآخرین نفس هایش را میکشد. متعجب شدند وخبر به بابر بردند . بابر بزودی کس فرستاد که او را نکشید و زنده به نزدیک من آرید. اما تا این خبر به سپاهیان رسید، شاه بوری درگذشته بود. وقتی بابر از مرگ این زن شجاع مطلع شد، سخت متاثر گردید و افراد خود را ملامت کرد که چنین زنان را هیچکسی نمیکشد و باید تا پیش من می آوردید، گفتند او چنان تیر میزد که زره ما هم جلوش را گرفته نمیتوانست و ما فکر میکردیم که او باید یک مرد باشد و بنابرین کشته شد. پادشاه و تمام لشکریان از شجاعت آن زن درتعجب وحیرت فررفتند و او را آفرین میگفتند.از آن پس هر وقت که درحضور بابُر نام طایفۀ عمرخیل برده میشد، بابر از آنها تعریف میکرد وبخصوص از شجاعت شاه بوری توصیفها مینمود

شهامت ودرسی که داودخان به افغانها داد

: با یقین میتوانم بگویم که درمیان انقلابیون دو آتشه ودرمیان رهبران سیاسی چپ وراست ونیزقوماندانان جهادی افغان در سه دهه اخیر،هیچ یکی را نمیتوان سراغ داد که مرگ را در یک قدمی خود احساس کند ولی به دشمن تسلیم نشود. مگر داوودخان، این رهبرشجاع وپرغرورومصمم افغان برای ۲۰ ساعت تمام در برابر بمباران طیارات وغرش زهره ترقان وطاقت شکن طیارات میک ۲۱کودتا چیان، از ساعت ۱۲ ظهر۷ ثور تاساعت ۸ صبح فردای آن برسرپا ایستاد واز غرورش نکاست ودر آخرین دقایق حیاتش وقتی به او ابلاغ شد که اگر میخواهد زنده بماند،باید تسلیم شود، ولی او با شهامت وشجاعت کم نظیر افغانی گفت: "بجز خدا، هرگز به کمونیستان تسلیم نمی شوم." اگرچه جنرال امام الدین،(متهم به قتل داؤودخان) میگویدکه وقتی به داوود خان ابلاغ گردید که قدرت به حزب دموکراتیک خلق افغانستان انتقال یافته، تسلیم شود! مگرداود خان بدون آنکه حرفی برزبان آورد، با تفنگچه براو فیرکرد، ولی عقل سلیم چنین شهادتی را نمی پذیرد که داؤودخان هنگام فیر برامام الدین سخنی نگفته باشد.گیریم که داودخان بدون اظهار هیچ سخنی برامام الدین فیرهم کرده باشد، این خاموشی داؤودخان در برابر یک افسرکودتاچی (امام الدین) آیا به این معنی نیست که او، این افسرپائین رتبه را همطرازخود (به عنوان قوماندان اعلی اردوی افغانستان) نمی دیده است،و بنابرین براو فیرکرده تا لب فروببندد ودستور تسلیمی به وی ندهد؟ اینست که داؤودخان یک جمله دلنشین بیان کرده وآن گفتن "بغیر ازخدا،هرگز به دشمن تسلیم نمی شوم." میباشد که خواسته با این جمله این درس وطن پرستی را به فرزندان دلیروآگاه افغان بدهد که در برابر دشمن عقیده وایمان خود نبایستی زبون شد و نباید تسلیمی را بخاطر زنده ماندن در ذلت وخفت قبول نمود. این نخستین بارنبود که داؤودخان در برابردیکته زورمندان، شهامت وغرور ملی خود را تبارز داد، بلکه او آن شخصيت آزاده و وطن دوست و مغروری بود که ديکته رهبرخودخواه اتحادشوروی (بریژنف) را هم در امور داخلی کشورش نپدیرفت. بقول عبدالصمدغوث،در آخرين سفريکه او به مسکو انجام داد، باری بريژنف ضمن مذاکرات رسمی از روش حکومت داری داوودخان ، مبنی بر افزايش کارشناسان کشورهای عضو ناتو در افغانستان انتقاد کرده، اظهار نمود تا آنان را از افغانستان خارج نمايد. داؤودخان در جواب بریژنف گفت: «آنچه همين حالا بوسيله رهبر اتحاد شوروی گفته شد، هرگز مورد قبول افغانها قرار نخواهد گرفت. از نظر افغانها اين اظهارات دخالت صريح در امور داخلی افغانستان است. ما هرگز به شما اجازه نخواهيم داد که به ما ديکته کنيد که چگونه کشور خود را اداره کنيم و چه کسی را در افغانستان استخدام نمائيم. اينکه چگونه و در کجا کارشناسان خارجی را استخدام کنيم انحصاراً و کاملا حق دولت افغانستان خواهد ماند. افغانستان اگر لازم باشد، فقير خواهد ماند، اما در عمل و تصميم‌گيری خود آزادی خود را حفظ خواهد کرد. خلاصه داودخان از جمله آن شخصیت های شجاع و وطن پرست افغان است که می باید وی را درصف احمدشاه درانی ، وزیرفتح خان واعلیحضرت امان الله خان به حساب آورد.تلاش های وطن پرستانه وی برای اعتلا وترقی کشور چه در دوره صدارتش وچه پس از تاسیس نخستین جمهوریت درافغانستان ، جای هیچ شک وشبهه نیست واقدام مدبرانه وانقلابی اش درجهت آزادی زنان افغانستان از زندان چادری در۱۹۵۹، یکی از آن اقداماتی است که زنان کشور بایستی بیش از هرکس دیگری ازاو ممنون ومشکورباشند واو را حامی حقوق وآزادی های مدنی خود بدانند. توجه خاص داؤودخان به عصری ساختن اردوی ملی افغانستان وتعیین نام ها ورتبه ها ودرجات والقاب مختلف صاحب منصبان اردو از کارهای مهمی است که صاحب منصبان تحصیل کرده اردوی افغانستان بهتر از هرکسی دیگر آن را درک میکنند. داؤودخان شخصیتی وطن دوست بود که تعصب قومی ومذهبی نمی شناخت وآبادی وترقی افغانستان بزرگترین آرزوی او بود. هرخشتی که درگوشه یی از کشورمیگذاشت،برای عمران وابادی خانه مشترک افغانها می گذاشت. احداث شاهراه ها،اعمار بندهای آب،مراکز صحی وشفاخانه ها، پوهنتونها وپولی تخنیکها،ساختن میدان های هوائی بین المللی درکابل وقندهار، وشیندند هرات، اعماربندهای برق نغلو وماهی پر وبند درونته در ننگرها واحداث پروژه های انکشافی زراعت وآبیاری در هده وغازی آباد ننگرهار، هلمند و سرده غزنی، پروان وخان آباد وبندکوکچه، تاسیس شرکت قند بغلان وفابریکه روغن سپین زر درکندز ونساجی گلبهار و بگرامی و کارخانه کود و برق مزارشریف، فابریکه های پروسس میوه و پشیمینه بافی کندهار وتاسیس فابریکه نان پزی سیلوی مرکزی در کابل وقندهار، اعمارفابریکه خانه سازی درکابل وکارخانه سنگ رخام در لشکرگاه واز همه مهمتر تقویت اردوی ملی وتامین امنیت سرتاسری درکشور، از جمله های کارهای ماندگار حکومت این مرد وطن پرست است قطعه شعری زیبای از محترم (اسخاق ثنا ) در باره ازادی . چه خوش صداست به گوشم صدای ازآدی چــه روح نواز بود دایما ندای آزادی ز هر چه مخمل دیبا و فرش پرنیان و پـرند خوش است نرم و صفا بوریای آزادی چـه بهتر است تن و جان و مال و هستی ما اگــر رود بـــرود در بقـــــای آزادی ز هر چه خــوب جــهان است از برای بشر بود زیاده و افـــزون بهـــای آزادی خــوشــی نصیب به آن مــلــتی شود دایــم پرد به اوج فــزایش هــــمای آزادی همیشه حفــظ کــند خــاک مــا و ملــت ما ز هــر گــزند به دوران خدای آزادی

تاریخچه ارتش افغانستان در زمانی که درافغانستان سلاح گرم وجود نداشت                                                                                         تشکیلات ارتش به سر لشکر و لشکر اعم از تیر زنان، نیزه بازان و شمشیر زنان، محافظین و غیره بود. تا دوره تیمورشاه درانی ارتش افغانستان ارتشی دفاعی و تعرضی بود. پس از شاه زمان، ارتش افغانستان یک ارتش دفاعی بوده است. در طول تاریخ افغانستان ارتش به شکل قومی و غیر منظم وجود داشته است که از آن برای دفاع از سرزمین کار گرفته می شده. برای بار اولین ارتش منظم قومی متشکل و منظم در قرن هجدهم توسط میرویس خان هوتک بوجود آمد. این ارتش تحت فرماندهی میرویس نیکه (۱۷۰۹-۱۷۱۵) در برابر اردوی بزرگ ایران جنگید. پس از میرویس خان پسر وی شاه محمود هوتکی (۱۷۱۵-۱۷۲۵) با ارتش ۲۸ هزار نفری خویش به گلنا آباد حمله نمود و بعد از تصرف اصفهان، ایران صحنه را در مقابل استعمارگران روس تنگ و تنگتر ساخت. در این ارتش فقط چند ضرب توپ‌های خفیف نوع ”زنبورک“، تجهیزات موثر و ثقیل جنگی را تشکیل می‌داد. ارتش منظم اولین ارتش منظم افغانستان با قطعات توپچی سواره و پیاده‌نظام در سالهای ۱۷۴۷ تا ۱۷۷۲ در زمان سلطنت احمد شاه درانی تشکیل شده است. احمد شاه سپه سالار و نظامی جسور در طول سال‌های حکمرانی نادر افشار مهارت جنگی را کسب نمود. اساس دولت با ثبات و متمرکز را با یک ارتش قوی در افغانستان گذاشت. سردار محمدجهان خان پوپل‌زهی سپهه سالار، آن را اداره می‌کرد. اردوی مستحکم احمد شاه درانی بعد از مرگ وی به پارچه‌های متعددی تقسیم شد و از طرف پسرانش در مقابل همدیگر در خانه جنگیها (جنگ‌های داخلی) کار گرفته شد. ارتش زمان «احمد شاه بابا» متشکل از یک ارتش دایمی و لشکری قومی بود که چندین بار بر هندوستان تاخت و پانی‌پات را فتح نمود. همین ارتش در زمان تیمورشاه درانی تا دوران شاه زمان پابرجا بود. در زمانیکه احمدشاه بابا به هندوستان چندین بار حمله نمود، انگلیسی‌ها در هندوستان مصروف تجارت بودند. پس از قرن ۱۶ که کشورهای اروپایی مصروف جهان گشایی بودند، انگلیسی‌ها در زمره ابرقدرت در اروپا بودند. آنها متوجه شدند که مسلمانان اداره هندوستان را در دست دارند و مسلمانان افغانستانی یگانه مرجع بودند که می‌توانست به سرعت مسلمانان هند را کمک نمایند. و این یک واقیعتی است که هندوستان همیشه از راه افغانستان مورد تهاجم قرار گرفته است. هندوها که در هندوستان اکثریت بودند علاقه داشتند تا بر کرسی قدرت بنشینند. این دو نکته برای هندوها و انگلیسی‌ها مورد توجه قرار گرفت. انگلیسی‌ها به طوایف هندوها کمک نمودند تا در هندوستان دولت مراتی را تشکیل دادند. در حقیقت این دولت به نفع افغانستانی‌ها بود زیرا چانس اشغال هند از طرف انگلیس خیلی کم بود. ولی احمدشاه بابا قوت دولت مراته را برهم شکست و هندوستان به یک کشور ضعیف تبدیل گردید. انگلیسی‌ها آهسته آهسته در صحنه سیاسی هند ظهور نمودند تا اینکه در زمان شاه زمان وارد صحنه با افغانستان شده در هند به پیشروی آغاز نمودند. دولت انگلیس برای اشغال هند به اهرم فشاری نیاز داشت تا در صورت پیشروی به هند از بر افغانستان فشار بیاورد که این اهرم فشار دولت ناصرالدین شاه قاجار گردید. در هر پیشروی انگلیس به هند قاجاریان به هرات و قندهار حمله می‌کردند. قشون ناچار بطرف هرات حرکت می‌کرد. وهکذا مداخلات انگلیس باعث بروز خانه جنگی‌ها شد. بدین ترتیب ارتش ضعیف شد و این تا حکومت شاه شجاع ادامه یافت و پس از کشته شدن شاه شجاع ارگ شاهی توسط انگلیسی‌ها تاراج شد و ارتش از بین رفت. الماس کوه نور در همین روز (۵/۴/۱۸۴۲) تاراج شد. دومین ارتش منظم افغانستان پارچه پارچه شدن ارتش احمدشاه نفاق و خانه جنگی‌ها باعث سقوط سلطنت سدوزاییها و دخالت و نفوذ بیگانه در کشور گردید و تا سلطنت امیر دوست محمد خان سبب افزایش هرج و مرج و ملوک الطوایفی شدن افغانستان شد، تا اینکه امیر دوست محمد خان در دوره دوم امارت خود (۱۸۰۴-۱۸۶۱) یک ارتش منظم را پایه‌گذاری نمود که تعداد آن از ۳۰ هزار نفر تجاوز نمی‌کرد و امیر از آن برای تحکیم قدرت و حفظ جان خود و خانواده خود کار می‌گرفت؛ به نوشته میرغلام‌محمد غبار در دوره امارت امیر شیرعلی خان اساس یک ارتش منظم و دایمی گذاشته شد که افراد آن تحت آموزش نظامی قرار گرفته با رخت نظامی ملبس گردیدند. این ارتش از دسپلین نظامی برخوردار گردید و دارای صفوف سه‌گانه پیاده، سواری و توپچی بود و در قشله تازه بنیاد قلعه شیر پور جابجا شد. به گواهی تاریخ ارتش افغانستان ”این ارتش مشتمل بود بر ۵۷ غند پیاده، ۲۰ غند سواره، ۲۶ بطریه کوهی، سواری و فیلی که مجموعاً ۵۰ هزار نفر در ان شامل بود به شکل دایمی استخدام گردیدند. متأسفانه شیرازه ارتش منظم امیر شیر علیخان به دلیل ضعف مزاج امیر که ناشی از وفات پسرش شهزاده و ولیعهد عبدالله قبل از سوق دادن به جهادی که علیه انگلیسی‌ها اعلان شده بود از هم پاشید و خود امیر ابتدا به تاشقرغان و بعداً به ترکستان رفت. و در مزارشریف وفات یافت. سومین ارتش افغانستان بعد از امارت امیر شیر علی خان، امیر عبدالرحمن خان برای تشکیل ارتش دایمی کمر بست و در بین دیگر امور دولتی هفته‌ای یک روز را برای امور لشکری تخصیص داده بود. به نقل از کتاب تاریخ ”افغانستان در پنج قرن اخیر“ تعداد ارتش امیر عبدالرحمن خان عبارت بود از: قوای پیاده ۸۰ هشتاد دسته، هر دسته ۷۰۰ نفر، جمعاً ۵۶۰۰۰ نفر قوای سواره ۴۰ چهل دسته، هر دسته ۴۰۰ نفر، جمعاً ۱۶۰۰۰ نفر قوای توپ خانه یکصد بطریه، هر بطریه ۱۰۰ نفر، جمعاً ۱۰۰۰۰ نفر نگهبانان دربار شاهی: پیاده چهار دسته، هر دسته ۱۰۰۰ نفر، جمعاً ۴۰۰۰ نفر سواره سه دسته، هر دسته ۸۰۰ نفر، جمعاً ۲۴۰۰ نفر جمعاً ارتش امیر عبدالرحمن خان متشکل از ۸۸۴۰۰ نفر بود. امیر مذکور برای انکشاف ارتش کارخانه ماشین خانه کابل را که دارای شعبات ریخته گری، توپ سازی، تفنگ سازی، باروت و تولید کارتوس سازی، اسلحه سرد و غیره بود بنیاد گذاری کرد. در زمان امیر حبیب‌الله خان ارتش افغانستان انکشافات خوبی نمود. در ضمن مدارس تاسیسات آموزشی ارتش را بنیاد گذاشت. از آن جمله مکتب حربیه برای اکمال کادرهای افسری ارتش در کابل تاسیس شد که بعدها به تعداد ۹۰۰ نفر در آن فنون نظامی را می‌آموختند. در زمان اعلیحضرت غازی امان‌الله خان به منظور تقویه ارتش افغانستان اسلحه جدید از آلمان، انگلستان، ایتالیا و بلجیم خریداری گردید که شامل تفنگ‌های ۱۲ تکه انگلیسی، تفنگ‌های ۱۲ تکه لوچک المانی برای پیاده و سواری، تفنگ‌های ۵ تکه ایتالیای برای پرسونل و مرتبات توپچی، تفنگ‌های پنج تکه بلجیمی برای ژاندارم و پولیس، توپهای ۶ پن، توپهای ۹ پن قاطری که (از روسیه خریداری شده بود)، توپهای ۱۰۵ ملی متری صحرا (۳۶ پن) که توسط شش راس اسپ کشیده می‌شد. دولت اطریش چهار ضرب توپ برای غازی امان‌الله خان بخشش کرده بود که در جنگ تل شرکت کرده بود. بعدها برای بار دوم سلاح جدید از راین میتال جرمنی و کارخانه سکودای چکوسلواکی ”توپ‌ها و تانک‌های سبک“ خریداری گردید. در زمان غازی امان‌الله یک قطعه نمونه نیز تشکیل شد، افسران و آموزگاران ترکی برای آموزش افسران افغانی استخدام شد، بعضی افسران برای کسب تحصیلات نظامی به ترکیه و کشورهای دیگر خارجی اعزام شدند، چند بال هواپیما و چند ضرب توپ دور برد خریداری گردید. اما آن طور باید، ارتش در زمان سلطنت غازی امان‌الله خان پیشرفتی ننمود. زیرا افغانستان یک کشور آزاد بود و هم انقلاب سوسیالستی در اتحاد شوروی مخالف مستعمره جویی بود. تصور نمی‌شد که انگلیس مداخله کند. ارتش افغانستان در این صده توانست در سه جنگ افغان وانگلیس موفق بدر آید و سرزمین خویش را از شر استعمارگران نجات داد و آزاد سازند. بعد از سقوط سلطنت غازی امان‌الله یک دوره اغتشاش در کشور بوجود آمد و این ارتش از بین رفت. قوای توپچی سال 1924

شاه ولی خان دروازی،

معرف استقلال افغانستان ولی خان دروازی وزیر خارجه، وزیر حربیه و نایب‌السلطنه غازی امان‌الله خان و یکی از آزادی‌خواهان واقعی کشور ما بود که در مبارزه علیه استبداد و استعمار انگلیس و کسب استقلال نقش مهم داشت. وی به عنوان سفیر سیار دولت مستقل امانی برای اولین بار روابط سیاسی افغانستان را با جهان به‌مثابه یک کشور مستقل و آزاد تامین نموده، به کشور‌های اروپایی، امریکایی و آسیایی سفر کرد تا هویت ملی، استقلال و آزادی افغانستان را به معرفی گیرد. شاه‌محمد ولی خان دروازی فرزند شاه ابوالفیض، یکی از خان‌های ولسوالی درواز بدخشان، در سال ۱۲۷۰ هجری شمسی تولد شد. دروازی با امان‌الله خان که شهزاده مترقی و پیشرو دربار بود، دوستی نزدیک را برقرار نمود که بیشتر بر هم‌فکری مترقی یکدیگر شان استوار بود. پسان‌ها این دوستی تاثیرات مثبتی بر اوضاع افغانستان داشت و دروازی تا چوبه دار به پیشواز این دوستی و افکارش رفت. شاه ولی دروازی جوان با محمود طرزی که نقش به سزایی در رشد افکار مشروطه‌خواهی داشت. در سال ۱۹۰۶ نخستین مجلس ۵۲ نفره موسسان جنبش مشروطه در منزل میر سید قاسم لغمانی واقع شوربازار شهر کابل دایر گردید، مشروطیت اول به رهبری مولوی سرور واصف زیر نام «جمعیت سری ملی» یا «نهضت جوانان افغان» شکل گرفت و دروازی جوان یکی از پرچم‌داران این جنبش بود. دروازی با دوراندیشی، ابتکار و حس وطن‌دوستی هم‌سان سایر یارانش با دید ملی و به دور از تعصبات قومی، مذهبی، سمتی، زبانی و منطقوی در پیروزی مشروطیت و کسب استقلال نقش بارز را بازی کرد. وی به منافع ملی نهایت ارج می‌نهاد و از خاینان ملی و استعمار انگلیس‌ نفرت داشت. به همین سبب درست به دستورغازی امان‌الله خان به جنگ استقلال در برابر امپراتوری انگلیس شتافت و آزادی را یکجا به ضرب شمشیر همراهانش و ملت افغانستان به ارمغان آوردند. پایان سلطنت امیر و عزیمت انگلیس توام با پیروزی مشروطه و کسب استقلال به قیادت امان‌الله خان بود. بناً اوج کار و تلاش مشروطه‌خواهان به هدف استحکام روابط با سایر کشورها از اولین گام‌هایی بود که در راس آن دروازی به حیث سفیر سیار آغاز نمود. بنا بر گزارش روزنامه «پراودا»، چاپ شوروی مورخ ١٧ اکتوبر ١٩١٩، به تاریخ ١٤ اکتوبر محمد ولی خان دروازی در مسکو با ولادیمیر ایلیچ لنین دیدار نموده، پیامی را از جانب شاه امان‌الله به دولت شوروی رسانید. لنین نماینده افغانستان را با این جملات استقبال نمود: «من بسیار خرسندم که در پایتخت سرخ دولت کارگران و دهقانان، نماینده ملت دوست افغانستان را که تحت ستم قرار داشته علیه ظلم امپریالیزم می‌جنگند، می‌بینم.» ولی خان دروازی از لنین درخواست نمود: «من به شما دست دوستی پیش نموده امید می‌برم که تمام شرق را کمک خواهید نمود که خود را از یوغ امپریالیزم اروپایی نجات دهد.» «به نادر خان بگوييد که اگر تو هزاران آدم مثل مرا بکشی بازهم روزی رسيدنيست ملت افغانستان ماهيت اصلی ترا خواهند شناخت و حساب خود را خواهند گرفت.» ولی خان دروازی در ضمن، ولی خان دروازی برای مدت دو سال به کشورهای مختلف جهت معرفی استقلال افغانستان و ایجاد روابط دپلوماتیک سفر نمود و در نتیجه چندین کشور از قبیل فرانسه، آلمان، ترکیه و ایتالیا سفارت‌خانه‌های شان را در افغانستان کشودند و افغانستان هم بدین شکل سفارت‌خانه‌اش را در این کشورها باز نمود. بر علاوه آن، آلمان یک مکتب پسران به نام «لیسه عالی امانی» و فرانسه دو مکتب پسران و دختران به نام‌های «مکتب امانیه» (بعدها پس از سقوط دولت امانی به استقلال تغییر نام کرد.) و «لیسه ملالی» را ساختند. ۴۰ تن از شاگردان بچه برای تحصیلات عالی به فرانسه و آلمان فرستاده شدند و تعدادی از دختران به ترکیه. جمعی از کارشناسان آلمانی، فرانسوی، ایتالوی و ترکی برای رشد و توسعه امور تعلیم و تربیه، باستان‌شناسی، صنعتی و نظامی به افغانستان آمدند که حتا امروز مردم افغانستان از پروژه‌های بنیادین آن زمان مستفید می‌گردند. پس از سفر دو ساله، دروازی به افغانستان برگشت و به جای محمود طرزی، سمت وزارت خارجه و بعدها وزارت حربیه (وزارت دفاع) را به عهده گرفت بعد از فروپاشی دولت امانی اکثریت روشنفکران مشروطیت دوم و کسانی که با شاه امان‌الله خان همکاری داشتند توسط حبیب‌الله کلکانی و پس از آن نادر شاه مورد تعقیب قرار گرفتند. در این میان نادر شاه با عقده‌گشایی بیشتر دگراندیشان و آزادی‌خواهان را جوخه جوخه به چوبه دار بست و یا در زندان‌های مخوف انداخت. محمد ولی خان دروازی نیز توسط نادر شاه در اوایل به ۸ سال زندان محکوم شد ولی کینه شاه فروکش نکرده و به توطئه رجوع کرد. نادر جلاد حتا چند تن از چاکرانش را گماشت که با اتهام دروغین علیه این انسان بزرگ شهادت دهند که با دولت حبیب‌الله کلکانی همکاری می‌کرد. غبار جریان محاکمه روشنفکران استقلال‌طلب و آزادی‌خواهان را از قول شاهدان عینی و خودش که نیز ناظر صحنه بود، چنین اشاره می‌کند. «اگرچه من يک نفر خارجی و درين مجلس سامع هستم و حق سخن زدن ندارم ، معهذا شما را متوجه می‌سازم که محمد ولی خان از رجال بزرگ و بين‌المللی افغانستان است که برای معرفی کردن استقلال آن در ممالک خارجه خدمات قيمتداری انجام داده است. بايد شما در رفتار و قضاوت نسبت به او محتاط باشيد و شخصيتش را در نظر بگيريد. تا کنون از طرف بسی آزادیخواهان (مطلبش از مبارزين هندوستان بود) تلگراف‌های متعددی راجع به اين شخصيت و حمايت او رسيده است...» (صفحه ۶۲، جلد دوم «افغانستان در مسیر تاریخ») و نیز از قول عبدالرحمن لودين، ریيس بلديه (شاروالی) کابل، در جریان محاکمه می‌گوید: «مضحکتر ازين محکمه در جهان نبوده است که برای محکوم کردن شخص مانند محمد ولی خان باتهام طرفداری از بچه سقا شهودی که عليه او آورده شده ، همه از دوستان و خدمتگاران بچه سقاؤ استند از روباه پرسيد که شاهد ادعايت کيست؟ در جواب دم خود را جنباند و گفت اينست شاهد من...» (صفحه ۶۴، جلد دوم «افغانستان در مسیر تاریخ») آنانی که صادقانه به میهن و مردم ما وفادار بوده و در راه رسیدن به فردای بهتر رزمیدند، در طول تاریخ توسط دولت‌های خونریز با حمایت باداران خارجی شان به جوخه‌های دار سپرده شده تا برای حکام خاین زمینه غارتگری‌ها و جنایت‌آفرینی‌های بیشتر مهیا گردد. اما کور خوانده‌اند، تا روزی که استبداد و ستم حکمفرماست: دروازی‌ها، چرخی‌ها، واصف‌ها، جویاها، عبدالخالق‌ها، کمال‌ها، لودین‌ها، محمودی‌ها، یاری‌ها و هزاران گمنام دیگر همدوش زمانه با روحیه رزمندگی، جاودانه خواهند درخشید و جلادان آغشته به هزار و یک خیانت را با نفرت بی‌پایان به زباله‌دان خواهند سپرد. محمد ولی خان دروازی در سن ۴۲ سالگی به تاریخ ۲۴ سنبله ۱۳۱۲ با جمعی از همرزمانش به دار آویخته شد و جاودانه گشت. در‌حالی‌که دولت افغانستان گورهای جنایت‌کاران را می‌آراید، آرامگاه این مبارز بزرگ در قول آبچکان همسان آرامگاه صدها مبارزه راستین به‌صورت مخروبه موجود است. «به نادر خان بگوييد که اگر تو هزاران آدم مثل مرا بکشی بازهم روزی رسيدنيست ملت افغانستان ماهيت اصلی ترا خواهند شناخت و حساب خود را خواهند گرفت.» ولی خان دروازی روح شهدای راه آزادی شاد . امان‌الله خان (چپ) مصروف آموختن زبان فرانسوی با محمد ولی خان دروازی (راست)

غازى ميرزمان خان کنرى خارچشم انگليس ها بود

 ____________________________________________________________

مير زمان‌خان کنرى فرزند حاجى گل‌روز خان فرزند محمدعمر خان فرزند محمداکرم خان در سال ١٢٤٨ خورشیدی (١٨٦٩ ميلادى) در قريه لمټک کنرها به‌دنيا آمد محمداکرم خان يکى از متنفذين و سران قومى منطقه کوټ سپين‌غر (سفيدکوه شرقى) بود که به اثر اختلافات قومى و جنگ‌هاى قبيله‌یى زادگاه‌اش را در "تيرا" ترک گفته و در منطقه "لمټک" کنرها مسکن گزيد مير زمان‌خان کنرى، یکی از مبارزان ضد استعماری و سرلشکر و فاتح جبهه چهارم استقلال افغانستان (جبهه اسمار، ارنوی، چترال و دوکلام) و از نزیک‌ترین دوستان و حامیان اعلیحضرت غازی امان‌الله‌خان بود که میر غلام‌محمد غبار از وی در شمار رهبران جهاد ولایات ننگرهار، لغمان و کنر برای استرداد استقلال افغانستان یاد می‌کند شهزادۀ جوان امان الله خان مرکز و جميعت ديگرى مستقل از مرکز معين السلطنه تاسيس کردهGhazi Mir Zaman Khanبود و به جلب جوانان و روشنفکران ميپرداخت و باساس معرفت قبلى که در دارالنشا سلطنت با شهزادۀ جوان حاصل شده بود، باين جميعت پيوست و مدتى منشى اين جميعت بود. درينوقت محمد زمانخان [ منظور ميرزمان خان است- زمانى ]، يکتن از خوانين با نفوذ کنردر کابل توقيف بود". در رابطه با زندانى شدن ميرزمان خان کنرى در دوران سلطنت امير حبيب الله خان بايد گفت که در آن دوران مشروطه خواهان و آزادى طلبان افغان در گروپ هاى متعدد مانند انجمن سراج الاخبار، مجلس جان نثاران اسلام، جميعت سرى ملى و انجمن سرى جوانان افغان جمع شده بودند. البته ميرزمانخان کنرى از جملۀ آزاديخواهانى بود که مانند آزاديخواهان و ديموکراتان انفرادى ديگر با مشروطه خواهان دربار و آنانى که بدور تاسيسات فرهنگى چون مکتب حبيبيه جمع شده بودند، ارتباطى نداشت . مير زمان خان با دشمنى فطرى که با استعمار انگليس داشت، از آوان جوانى با مبارزان آزادى طلب و افغانان رزمنده سرحد آزادکه عليه انگليس ها قيام و اعلان جهاد نموده بودند، روابط نزديک برقرار نمود و در پيکار معروف ضد انگليسى سال ١٩٠٨ ميلادى که در تاريخ بنام "سره غزا" ثبت شده است، بحيث يکى از سران مبارزين ضد انگليس شرکت نمود و نامش در افغانستان و صوبه [ايالت] سرحد وِرد زبان ها گشت . همين شهرت و دشمنى با انگليس ها باعث شد تا با شهزاده جوان "امان الله خان" (عين الدوله) آشنا شود، آشنايى که با گذشت زمان و آزمون هاى متعدد به دوستى عميقى تبديل شد و تا آخر عمرشان ادامه داشت اسناد رسمى انگليس گواهى ميدهد ک نائب السلطنۀ هند بريتانوى"لاردمينتو" در رابطه با قيام ١٩٠٨ مهمندبه امير حبيب الله خان اطلاع داده و خواست تا جنگجويان مسلحى را که از قلمرو افغانستان آمده و در جنگ اشتراک دارند، فورآ برگرداند و در آينده هم از آمدن ايشان جلوگيرى کند. امير حبيب الله خان با گرفتن پيغام مؤرخ ٢٤ اپريل در جوابيۀ تاريخ ٥ مى به او اطمينان داد که به مامورينش احکام جدى صادر کرده تا شديدا از عبور افراد از سرحد جلوگيرى کنند، اگر چه اين کار نسبت موجوديت راه هاى ناشناخته شدۀ متعدد بصورت قطعى امکان پذير نيست . امير همزمان بافرستادن اين نامه ملاها و روحانيون را ازمنطقۀ مهمند و افريدى احضار کرد و برايشان در محضر عام اعلام نمود که با همکارى ايشان در مبارزات مردم مهمند مخالف است . امير همچنان کسانى را که درين جنگ اشتراک نموده بودند به کابل فرستاده تحت مراقبت قرارداد . از همين جاست که گذشتن مکرر ميرزمان خان از خط ديورند و شرکتش در حملات مسلحانه بر قواى انگليس سبب شد تا تحت مراقبت و پيگرد حکومت امير حبيب الله خان قرار گيرد و به بهانه و دسيسه اى بازداشت و روانه زندان شود. وى بعد از سپرى نمودن يکسال به ضمانت آزاد شدو به کنرها برگشت، ولى ديرى نگذشته بودکه دوباره بازداشت و روانه زندان شيرپور گشت. ميرزمان خان کنرى اينبار تا کشته شدن امير حبيب الله خان در زمستان سال ١٩١٩ براى مدت تقريبا پنج سال در زندان بسر برد قابل ياد آوريست که بعد از مرگ امير حبيب الله خان، به تخت نشينى آزادى خواه و تحول طلب بزرگ، امان الله خان، که انگليس ها او را خوش نداشتند و تائيد نميکردند، از يک سو وحصول استقلال افغانستان از سوى ديگر براى انگليس ها شوک آور بود. در گذشته چنين اتفاقى براى مارش کردن قواى انگليسى به افغانستان بهانه هاى کافى بدست ميداد. اما حال حالات تغير نموده بود و انگليس ها مجبور شدند به حربه هاى ديگرى متوسل شوند، و در پى تعويض غازى امان الله خان با شخصى که "برترى اتحاد با بريتانياى کبير" را درک کند، برايند. و اين شخص کسى جز سپه سالار محمد نادر خان نبود که از ديرگاه با انگليس ها زدوبند محرمانه داشت و سرانجام او را به کمک پول و اسلحه و به يارى جنگجويان قبايلى وزيرى هند بريتانوى به کابل آوردند غازى ميرزمان خان در معرکۀ استرداد استقلال افغانستان در١٩١٩ ميلادى بحيث سرلشکر و مسئول جبهه مؤفق چترال (جبهه اسمار، ارنوۍ، دوکلام و لمبربټ) و فتوحات و پیروزیهای آن علیه استعمار هند بريتانوی نقش بارز داشت . وى همچنان در سرکوبى شورش (سال ١٣٠٣/١٩٢٤) منگل نقش اساسى داشت و در خاموش ساختن بغاوت شينوار خدمات ارزنده و تاريخى اى انجام داد. البته توطئه ها و نقش انگليس ها در براه انداختن اين شورش ها پوشيده نبوده چون غازى ميرزمان خان یکی ازمبارزين سرسخت ضد استعمار انگليس و همچنان طرفدارجدی نهضت امانى و اعلیحضرت امان الله خان بود، طبيعيست که خار چشم انگليس ها تلقى شده و از توطئه هاى انگليس و عمال داخلى آن مصئون نبود. انگليس ها و عمال داخلى شان در رابطه با غازى ميرزمان خان کنرى نه تنها از توطئه های گوناگون کارگرفتند، بلکه از تلاش براى ايجاد اختلافات با سران قومى، ايجاد سئو تفاهم با غازى امان الله خان، کشتن آن ازاده مرد و فرزندانش، پيشکش امتيازات مادى و زمين در نزديکى هاى پشاور (در بدل وفادارى به انگليس ها)، بيرون کشيدن شان از کنر، نصب ساختن واحد شينوارى يا مستر ويد آستراليايى بحيث خان کنر و ترور شخصيت دريغ نکردند. بلاخره همين دشمنى با استعمار انگليس وخدمات ارزنده و مهم ميرزمان خان در راستای تحول و آوردن ثبات درطی دورۀ ده ساله امانى سبب شد تا در آخرين روز هاى حکومت غازى امان الله خان به اثر يک توطئۀ عمال انگليس جام شهادت بنوشد، و بازماندگان ایشان نیز از خورد تا بزرگ در دوره های بعدی به انواع مصائب و زجر ها از سيزده سال زندان گرفته تا ازدست دادن ۲۸ نفر از اعضای خانواده، محروم ساختن اطفال از درس و مکتب وهشت سال تبعیدو غيره گرفتار شوند. روح شهدای راه آزادی شاد باد

رسم گذشت

رسم گذشت نماد از اتفاق و زمينه خوب برای جمع شدن مردم دور هم است تا از ارزش های ملی خود تجليل کنند. رسم گذشت به معنی رسم راه رفتن است و گذشتن از برابر مهمانان خاص و مردمی است که به تماشا آمده اند. "رسم گذشت نمايش قدرت يک ملت است و ارزش آن برای مردم اين است تا آنها دريابند که اردوی ملی ضامن امنيت و دفاع از کشور خود اند. به صورت عموم رسم گذشت مربوط به ارودوی يک کشور می شود، اما در جشن ها به صورت سمبوليک پوليس، دانش آموزان مکاتب، ورزشکاران و ... از برابر مردم می گذرند." اولين رسم گذشت در افغانستان در زمان امير شير علی خان برای قومانده دادن به ارودو استفاده شد. در زمان شاه امان اله برای اولين بار در ٢٨ اسد، در جشن استرداد استقلال سال ٩٨ ١٢ رسم گذشت در سرک مسجد عيدگاه اجرا شد. تاریخ بیست پنج آگست مصادف است به چهارم سنبله که ملت قهرمان افغان در دوره زعامت محمد ظاهرشاه شش روز اول ماۀ سنبله را در زیر آسمان نیلگون,جمن چراغان, کمپهای پرزرق و برق و آوازهای د لنشین هنرمندان و نوازند گان چیره دست کشور, رسم گذشت معارف و ده ها خوشیها و شادمانیهای دیگر جشن میگرفتند یعنی. بعد از اجرای مراسم رسم گذشت عسکری علیحضرت محمد ظاهر شاه با بیانیه رادیویی خود جشن را افتتاح و روز فرخنده استقلال را با فرستادن درود به ارواح شهدای راه حق و آزادی به کافه ملت قهرمان افغان تبریک و تهنیت میگفت بلی واقعآ ملت افغان در آن زمان که ملتهای مختلف جهان مترقی و پیشرفته در آتش جنگ میسوختند در زعامت شاۀ صلحدوت که خیر ملت فقیر و ناتوان افغان را بجز در صلح و آرامش در چیزی دیگری نمیدید با قبول غربت و بیچارگی ملت, آزادی کشور خود را مهمتر ازهمه دانسته و با حفظ بیطرفی مطلق با سربلندی استقلال و آزادی افغانستان عزیز را جشن میگرفت بسم الله الرحمن الرحیم. نطق ذات اشرف همایونی. در موقع جشن سال بیست پنج استقلال. بنام خدای توانا جشن بیت و پنجم وطن را افتتاح مینمایم و این روز فرخنده را که در سرنوشت وطن و حیات ملی افغانستان اهمیت بزرگ دارد بشما و کافه ملت عزیزم تبریک میگویم , آ نانیکه بیست پنج سال قبل به قربانگاۀ ملی با دلهای قوی شتافته و به بهای خون خود راه فلاح و رستگاری را برای هموطنان خویش کشوده اند روزگار خاطرۀ اوشان را به ابدیت سپرده است آنها فریضه خویش را انجام داده اند و با آزادی وظیفه بزرگتر را برای ما و شما به ودیعت گذاشته اند زندگانی در دنیای امروز محتاج سیع و مجاهدت است تنها آرزوها و احساسات ضامن خیر و فلاح نمیگردد هر رور در مقابل ما تکالیف فرایض تازه تولید میشود بایستی ایجابات عصر و زمان را در نظر گرفت و و خویشتن را برای زندگانی عصر و زمان آماده نمود جای مسرت است که در بین سالهای پرآشوب افغانستان حسب مرام و آرزوی ملت در صلح و آرامش امرار حیات مینماید و علایق دوستانه او با دول مجاور و دوست کماکان ادامه می یابد. غملآ در این جنگ خانمانسوز به اثبات رسانید که هواخواه صلح و هواخواهان اخوت ملل است و به یاری خدای متعال در اتخاذ و ادامه سیاست صلح خواهانه خویش آزاد و به دفاع آن بهرگونه فداکاری حاضر است امیدداریم که این سیاست فطری و ملی مملکت زمینه را جهت تشئید علایق دوستانه و حسن تفاهم با همسایگان بیشتر مساعد گردانیده نیات بهی خواهانه افغانستان را به همه ممالک دور و نزد یک توضیخ داده باشد در این روز فرخنده لازم میدانم مجددآ تبریکان و تهانی صمیمانه خود را بکافه ملت غزیز خویش محصوصآ صاحب منصبان و افرادی اردوی خود اظهار داریم در پایان اظهارات خویش به روان پاک تاجدار شهید و محصل آزادی افغانستان و همه شهدای راه آزادی دعانموده از بارگاۀ ایزدی سعادت و رستگاری جهان اسلام و صلح و آسایش عالم بشریت را استرحام مینمائم.

کی میدانست این پسر کوچک در یک مبارزه

قاطعانه با دستان خالی ولی باقلوب مملو از عشق و ایمان با رژیم استبدادی انگلیس آزادی و استقلالیت خودرا باجانبازی های جوانان میهن پرست خود،بدست آوردند. فرزندان فرزانه و نجیب کشور با عقیده راسخ و شعور آزادی خواهی، استقلالیت کشورخودرا با بهای خون شهیدان رای آزادی وطن بدست آورده که نقطه قابل عطف درصفحات تاریخ معاصر کشور بشمار میرود.این جوان مردان آزاده با یک ابرقدرت بزرگ و فاتح جنگ جهانی اول (بریتانیا)بخاطر استقرار استقلالیت،تمامیت ارضی و حفظ حیثیت ملی در تقابل قرارمیگرد که با نیرووعشق که در قلوب شان نهفته بودند،پرچم آزادی افغانستان عزیز را در احتزاز در آوردند. اعلامیه مفصل چاپی مرام و هدف خود را به مردم ابلاغ نموده که قسمت آن ذیلاً آمده است. «ای ملت معضم افغانستان! من هنگام شهادت پدر و کالت سلطنت را در کابل داشتم و اکنون به اصالت آن بارسنگین امانت را متوکلاً و معتصماً بالله به عهده گرفتم،وقتیکه ملت بزرگ من تاج شاهی را برسرمن نهاد،من عهد بستم که بایستی دولت افغانستان مانند سایر قدرت های مستقل جهان، در داخل و خارج کشور آزاد و مستقل باشد،ملت افغانستان در داخل کشور آزادی کامل داشته و از هرگونه تجاوز و ظلم محفوظ و مردم فقط باید مطیع قانون باشند و بس…» این اعلامیه مذکور چون مطابقت به خواست های دیرینه مردم داشت بیدرنگ مورد حمایت و استقبال گرم مردم (دهقانان،مالداران،تجار،کسبه کاران و روشنفکران) قرارگرفت. شاه جوان و متفکر با درک اوضاع چون میدانست که پدرمتوفا اش از حمایت قوی اردو برخورداربود،ایشان نیز خواست که حمایت این قشررا باخود داشته باشد،پس عاملین قتل پدرش را حدف قرارمیداد و شعار میداد که ایشان را به پنجه قانون خواهم سپرد،سپس معاش اردو را از 12 روپیه به 20 روپیه در هرماه ارتقاء داده توجه ایشان را بازیرکی خاص بخود جلب نمود همین بود که اردوی شصت هزار نفری افغانستان دلگرم وظایف خود گردیدند و پشتبانی خاص خود را از شاه جوان اعلام نمودند. گفتنیست وقتی شاه امان الله خان سخنی درمورد جهاد علیه انگلیسها ورد زبان کرد،حمایت تام مردم را باخود جلب نمود، اما قشر فیودال بدلیل سلب امتیازات شان برعلیه دولت قرارگرفتند ولی قشر روشنفکر که ملی میاندیشیدند و امتیازات مادی را فدای آزادی و استقلال کشورنموده بودند تااخیرین رمقه حیات با شاه جوان همکاری

نظریات و عقاید شهید هاشم میوندوال

ما محتاج یک انقلاب کلتوری می باشیم «زندگی» یکبار دیگر از مدار های بخواب رفته سکوت گذشته و به مقام بیان حقایق تاریخی سنگر گرفته است، حقایقی که شاید شیرین برای کسانی و تلخ برای کسانی دیگر باشد. قصد ما براین است تا اندیشه ها و کارنامه های رهبران سیاسی و فعالین برجسته و مترقی افغانستان راکه عمر عزیز و جان های شیرین شانرا فدای وطن و مردم وطن کرده اند بدون در نظرداشت تعلقات سیاسی ، فکری وسازمانی شان ، انتشاردهد .در زمینه چشم براه کمک مورخین، پژوهشگران، محققین و خانواده های محترم پیشکسوتان و فعالین برجسته سیاسی افغانستان از نهضت مشروطیت تا امروز میباشیم. در این شماره به نشر اندیشه های شهید محمد هاشم میوندوال سیاستمداری پرداخته شده است که تا هنوز پردۀ ضخیمی از ابهام زندگی و مرگش را پوشانیده است.در زیر شما فشرده ای از خطوط فکری و کاری نامبرده را میخوانید ، مسلمآ برای تکمیل و دقیق تر شدن آن به کمک دوستان نیاز مندیم. ســـیا وش محمد هاشم میوندوال که در آغاز «پردیس» تخلص میکرد پسر حاجی عبدالحلیم در قوم دینار خیل و از باشندگان مقر است.در لیسه های غازی و حبیبیه آموزش دیده است پس فراغت در سال 1321 (1942 ع) از صنف دوازدهم در ریاست مستقل مطبوعات مقرر و بزودی به حیث مدیر جریده اتفاق اسلام هرات توظیف و در سال 1945 به حیث مدیر عمومی اداره دایره المعارف در مرکز ریاست مستقل مطبوعات تقرر یافت.در همان سال بحیث معاون ریاست مستقل مطبوعات پس از کوتاه مدتی بحیث مشاور مطبوعاتی اعلیحضرت محمد ظاهر شاه ارتقا یافت و یکسال بعد مجددآ بحیث رئیس مستقل مطبوعات توظیف شد. سپس بحیث معین سیاسی در وزارت خارجه و بعدآ بحیث سفیر کبیر و نماینده فوق العاده دولت افغانستان در دولت اسلامی پاکستان تعین گردید و بعد از مدتی بحیث سفیر کبیر و نماینده فوق العاده افغانستان در لندن و از آنجا بحیث سفیر کبیر و نماینده فوق العاده دولت افغانستان در ایالات متحده امریکا مقرر شد، پس از مدتی مجددآ بحیث سفیر و نماینده فوق العاده افغانستان در جمهوری اسلامی پاکستان مقرر گردید. در سال 1964 در حکومت دوره انتقالی دکتور محمد یوسف بحیث وزیر مطبوعات مقرر گردید. در سال 1965 وقتیکه داکتر محمد یوسف از کرسی صدارت استعفا داد ، جناب میوندوال در هفتم عقرب1344 موظف به تشکیل کابینه گردید. در ماه اکتوبر 1967 از عهده صدارت استعفا داده و جهت تداوی به خاج رفت. در سال 1969 در انتخابات دوره سیزدهم شورای ملی خود را از مقر کاندید ولی موفق نگردید. موصوف بنیان گذار و رهبر حزب (مساوات) بود. شهید محمد هاشم میوندوال چگونه می اندیشد؟ وی خود چنین فرموه است: «آمال مشترکی که ما را دور هم جمع می کند طرح بنای مفکوره، ما را بر پایۀ عقیده مترقی دیموکرات( دیموکرات مترقی) استوار ساخته و افکار ما را در بارۀ رشد اقتصادی، اجتماعی و سیاسی کشور با الهام از تمنیات و آرزو های نیروی جوان . کتله های مترقی کشور در پیرامون این فلسفه، واحد، سمت واحدی، می بخشید. با اعلام این مفکوره اجازه میخواهم خطوط برجسته، پروگرام های اصلاحی خویش و همکاران خود را که از فلسفه، سیاسی( مترقی دیموکرات) منشاء میگیرد و نماینه، آرزوها و واقعیت عصر ماست با طلاع روشنفکران و قوای مترقی و وطنپرستان برسانم. این فلسفۀ سیاسی در همه وقت و در جریان دوام فعالیت ما بصفت حکومت یا قوۀ اجرائیه محرک و رهنمای ما خواهد بود.» شهید میوندوال نخستین صدراعظم افغانستان است که در پروگرام اصلاحی خود سوسیالیزم را نه تنها پذیرفته بلکه در جهت تحقق آن برنامه ریخته اند. چنانچه میخوانیم: « از آنجا که حیات ملی افغانستان باید مطابق بواقعیات تاریخ و فرهنگ ملی و مقتضیات عصر تنظیم شود. از آنجا که مهمترین وجهۀ مقتضیات عصر تشکیل یک جامعه آزاد مترقی و مرفه بر اساس تساند ملی، حرمت کرامت انسانی، سلطه قانون، مساوات، تعاون اجتماعی و ترقی متوازن همه امور حیاتی میباشد. از آنجا که همه افراد ملت باید در مجادله علیه هر نوع تبعیض، خود پرستی، قبیله پرستی، منطقه پرستی، تعصبات، استبداد ، ارتجاع و استفاده جویی متحد گردند. بنابرین ما تصمیم گرفته ایم تا این جاد ملی را بر اساس اسلامیت رژیم شاهی مشروطه ملیت، دیموکراسی و سوسیالیزم اعلام کنیم و در جهات اقتصادی ، اجتماعی، فرهنگی ، مدنی ،اخلاقی و معنوی زندگانی ملی اصلاحات وارد آریم .» شهید میوندوال همواره روی تامین عدالت اجتماعی تاکید داشته است ، او را عقیده برین بود: « ما معتقدیم با در نظر داشتن عدالت با هر نوع اعمال نفوذیکه موانعی در راه ترقی و رعایت حقوق احترام اصل آزادی و مساوات مردم ایجاد نماید مجادله نماییم.» مرحوم میوندوال سیاست های اقتصادی خود را بروی اقتصاد مختلط و رهبری شده پی ریخته بود نامبرده معتقد بود: « از آنجا که کشور های در حال رشد از راه پلان گذاری می توانند در راه پیشرفت و تسریع نموی اقتصادی گام های موثری بردارند ما معتقدیم که افغانستان باید باین منظور و نیز به مقصد تامین اهداف یک دیموکراسی مترقی بر اساس اقتصاد مختلط و رهبری شده این طریقه را در پیش داشته باشد. بادر نظر گرفتن این اصل باید فعالیت های اقتصادی دولتی اداره گردد، و فعالیت های خصوصی از طرف دولت رهبری شود و هردو دسته فعالیت ها هم آهنگ گردد و فعالیت های اقتصادی دولت بیشتر متوجه پروژه های زیر بنای اقتصادی و تولید انرژی صنایع ثقیله و امثال آن گردیده، قطاع(سکتور)خصوصی که در داخل ساحه پلان دولتی بوجود می آید باید مورد حمایت و تشویق دولت قرار گیرد. مجاهدت ما باید برای رسیدن به مرحله ای باشد که مزد کاگر و شرایط کار، عادلانه بوده و هر کس اعم از زن و مرد مقابل کار مساوی مزد مساوی بدست آرد.» در امور عدلی و قضایی مرحوم میوندوال را عقیده برین بود که : « بنیان گذاری یک جامعۀ مسعود افغانی در پرتو دیموکراسی از طریق تامین حقوق و تطبیق عدالت، صورت پذیر می باشد. برای این منظور لازم است تحول وسیع و عمیق در اذهان وارد کنیم تا روحیه سلطه قانون، جای حاکمیت جبر و فشار را فرا گیرد، استقلال قضاء تامین گردد و مردم ما در یک محیط وارسته از تهدید و تخویف از حقوق خود دفاع نمایند و به تامین آن نایل گردند.» شهید میوندوال برنامه خود را روی دموکراسی مترقی. بنا نهاده بود و یکی از اساسات این مفکوره را ملیت می شمرد. او در این باره در مقاله ای تحت عنوان " ملیت" چنین مینگارد: « یکی از اساسات مفکورۀ دیموکراسی مترقی ملیت است البته طبیعی است که کسی که در یک مملکت زندگی میکند و از اتباع آن کشور میباشد ملیت همان مملکت را دارا میباشد، ولی ملیت به حیث یک مفکورۀ سیاسی بالاتر از داشتن تذکره تابعیت است.... ...ملیت از حس علاقه با فامیل و خانواده آغاز گردیده و دوش به دوش دوره های تاریخی از سویۀ خانواده به سویۀ عشیره و قبیله ارتقا یافته است که درین دوره نیز ملیت عبارت از ارتباط و علاقه انحصاری به عشیره و قبیله و انقیاد مطلق و تسلیم جان و مال و حاصل کار و ثروت به رئیس عشیره یا فیودال بوده است، این ارتباط به قبیله در عین حال دشمنی و کینه توزی مجنونانه را نسبت به سایر قبایل و عشایر مخصوصآ قبیله رقیب، مضمر بوده است و تعصبات شدید قبلوی را بوجود آورده است که داستان های کلاسیک عشقی از قبیل علایق رومئو و ژولیت در داستان شکسپیر یک نمونه بارز آنست. ناسیونالیزم اروپا هم از حس قبیله پسندی چیزی بهتر نداشته است. چونکه در آن نیز اطاعت و انقیاد مطلق به پیشوا و تعصب و دشمنی به ملت های دیگر مضمر بوده و به ملتارزم و تلاش نظامی منجر شده است، ناسیونالیزم کنونی اروپا در عین حالیکه وجهه نظامی دارد در آن یک تلاش استفاده سیاسی و منافع اقتصادی متضمن میباشد و در معنی همان کوشش برتر شدن از دیگران را دارد.... محرک ابتدایی همبستگی ملی و تبارز ملی عوامل اقتصادی بوده لهذا طبقۀ استثمار کننده و حاکمه برای حفظ منافع و امتیازات خود در داخل یک ساحه، معین حدود ملی را بوجود آوردند و حس ملیت در حالت ضعف دولت به غرض دفاع و در حالت قوت به غرض تجاوز استعمال می گردید. د رصورت ضعف دولت علایق دینی، نژادی و لسانی افراد ملت و خطر دستبرد بران تبارز داده می شد و در صورت قدرت دولت ضرورت اراضی جدید مالیات جدید و امثال آن علت تجاوز دانسته می شد... همانطوریکه به مقابل سرمایه پرستی و امپریالیزم در جهان حس مساوات اصول عدالت اجتماعی را بوجود آورده، همچنان به مقابل تفوق پسندی اروپا و ملیت افراطی آن حس آزادی خواهان بوجود آمد.» مرحوم میوندوال در رابطه به پیوند آزادی با ملیت چنین می اندیشید: «آزادی در داخل نیز استحکام ملیت را بار می آورد. آزادی در داخل تساوی حقوق همه افراد ملت را باید ضمانت کند و از تسلط یک قشر یا طبقه انحصاری جلوگیری نماید و زمینه را برای حاکمیت ملی توسط مردم کشور فراهم کند همان مردمی که با عرق جبین و آبله دست در کشور کار می کنند و زحمت می کشند و تهداب ملیت ما را تشکیل میدهند در حقیقت ملت همان ها می باشد. شخصیت ملی و تبارز آن در برابر ملیت های بیگانه معرف یک ملت میباشد باید به تبارز شخصیت ملی متوجه بود شخصیت ملی افغانی با مشخصات تاریخی که در عقب خود دارد عبارت از ملیت آزادی دوست و آزادی منش میباشد شخصیت ملی افغانی یک سابقه مبارزه و جهاد طولانی را حایز است که آنرا یک استقلال طلب و استقلال دوست جدی، فداکار و قربانی دهنده ثابت می نماید.در شخصیت ملی علاوه از تبارز خصوصیات کلتور ملی ایولوژی ملی نیز تاثیر دارد ما باید به کلتور ملی خود دقیقانه متوجه باشیم کلتور ملی ما مطابق شرایط عینی زمان قابل تجدید و تحویل است. کلتور ما عبارت از زبان های ما و فرهنگ تاریخی ما است که آنرا با کسب معارف جدید و علوم و فرهنگ بین المللی حفظ می کنیم ولی این حقیقت را ملتفت هستیم که ما محتاج یک انقلاب کلتوری میباشیم. این انقلاب کلتوری مراد از آن است که در سایه معارف و علوم جدید فرهنگ خود را و ادبیات خود را از نو بشناسیم و آنرا با ایولوژی خود وفق بدهیم. یک ملیت با ایدولوژی خویش معرفی میشود. ایدولوژی ما اسلام ، ملیت و دموکراسی و عدالت اجتماعی است . به قسمیکه اسلام مبنای عقیده ما را برای جامعه تشکیل مدهد و ملیت شخصیت حقوقی و تاریخی ما را تبارز میدهد و دموکراسی راه ما را برای تکامل تعیین میکند و عدالت اجتماعی هدف آخری ما برای یک زندگی مطمئن، مرفه و نجیبانه میباشد که در آن عقیده و دموکراسی و ملیت تکامل یافته میباشد.... ملیت در نزد ما عبارت از عشق به ملت و علاقمندی آتشین به منافع آن و محبت سوزناک به مادر وطن است. ما ملیت را عبارت از وطن خواهی ووطن خواهی را عبارت از ملیت میدانیم.» وقتیکه به اندیشه های شهید میوندوال به دقت توجه شود به راحتی او را مبارزی روی خط «چپ» می یابیم یک چپ معتدل و بر خاسته از واقعیت های موجود جامعه اش. بصورت موجز میتوان گفت که بنای فکری و اندیشوی شهید میوندوال بر اصول سوسیال دموکراسی استوار بوده است. انتخاب او از جانب دربار به صفت صدراعظم هر دلیل پنهانی که داشته باشد دلیل آشکاری هم داشته است : براه انداختن یک بازی دو رُخه که یک رُخ آن سرد سازی وکنترول اوضاع آشفته آندوران توسط شخصی که با ادبیات مترقی ، زبان مترقیون ، درد و خواست آنان آشنا بود. و رُخ دیگر آن قرار دادن مترقیون در برابر هم و ایجاد انشقاق و انقطاب در صفوف آنان. تاریخ گواه ومصداق روشن این ادعا است. چرا دربار او را بزودی کنار زد؟ این از آغاز معلوم بود که بازی زود گذر و موقت دربار است برای تسلط بر اوضاع داغ آنروزگار ، از جانب دیگر صدراعظم باید برنامه اصلاحی خود را عملی میگرد که برای سلطنت خوشگوار و پسندیده نبود.عامل قوی دیگر سبکدوشی آقای میوندوال از پُست صدرات بیانیه تند و تیز او علیه اسرائیل در پنجمین جلسه اضطراری مجمع عمومی بروز جمعه اول سرطان 1346 مطابق 23 جون 1967 در نیویارک بود. در بیانیه آقای میوندوال آمده بود:« شاغلی رئیس.... مادر اینجا برای آن آمده ایم تا نگرانی عمیق خود را در مورد خطرات و تباهی های ابراز نماییم که باثر تجاوز اسرائیل در شرق میانه پیوسته است....شاغلی رئیس...اجازه بدهید بگویم که ملت افغان یک ملت عرب نیست. ملت افغان به همان جامعه مسلمان تعلق دارد که اکثریت عربها به آن متعلق میباشد.ما باساس عقاید دین اسلام از ایدیالوژی های تبعیضی مخصوصآ تحت مدرن ترین مظاهر توسعه جوئی و تصرف جای و سر زمین دیگران از طریق حمله و استعمال قوه و اعتقاد به این مفکوره که قدرت حق است. نفرت داریم.....پروپاگند های شدید جهان غرب برای بر انگیختن افکار عامه بطرف اعمال غیر انسانی و بیداد گری های وحشیانه نازی ها علیه یهودی ها و منافع شخصی جا طلبی های استعمار، اسرائیل را قدرت بخشیده تا در جهان عرب جا گرفته و سعی ورزد خود را درآن مستقر سازد.... ...لوی درستیز اسرائیل گفت: وقت آن شاید برسد که دمشق را اشغال کرده و حکومت سوریه را سرنگون سازیم این امر تکان دهنده است که بخاطر آورد شود که پلان تجاوز نظامی اسرائیل تا زمان تفصیلات آخری متذکره با آمادگی های سایکالوژیک متوازی بوده و آن عبارت بود از توسل به یک پیمانه وسیع به مبارزه تبلیغاتی تا افکار عامه مردم جهان را گمراه ساخته باشند. و چنان فضای روحی بین المللی را ایجاد نمایند که در اثر آن عرب ها بحیث محرکین شناخته شوند و در نتیجه مسئول جنگی بحساب روند که توطئه و آغاز آن توسط اسرائیل تحت یک پلان سنجیده شده بعمل آمده است. ...دارای اهمیت زیادی است که قدرت های مهم که اعضای با امتیاز این موسسه میباشند باید اثبات نمایند که در مورد مسئولیت های خود آگاه میباشند و تعهدات خود را در مورد تامین صلح و امنیت جهان ایفا نموده و تجاوز را تقبیح نمایند. اینجا من میخواهم یکی از بیانات نمایندۀ ایالات متحده امریکا را بخاطر اسامبله بیاورم که گفته بود ایالات متحده امریکا بصورت موکد متعهد گردیده تا از استقلال سیاسی و تمامیت ارضی تمام کشور های شرق میانه حمایت نماید. ایالات متحده امریکا به تجاوز هر کشور در این منطقه و بهر شکلی که صورت گیرد شدیدآ مخالفت میکند چه این تجاوز آشکار باشد و چه پوشیده. این موقف ایالات متحده امریکا با تفاوت اوضاع نباید تغییر کند...ما عقیده داریم که حق غیر قابل انکار مردم و کشور ها نباید معروض شرایط و مناقصه ومزایده باشد قبول همچو موقف معنی تعدیل منشور ملل متحد را خواهد داد.» آقای میوندوال با بیانیه خویش اسرائیلی ها را خشمگین و امریکایی ها را عصبانی ساخته بود .زیرا انتظار چنین بیانیۀ را از جانب دولت افغانستان نداشتند. توطئه هاییکه آقای میوندوال از آنها یاد کرد بود بزودی گریبان خودش را گرفت و برای بد نام ساختنش نزد روشنفکران ترقیخواه افواه پخش شد که میوند وال با ( سی.آی .ای){سیا} همکاری دارد. سریع تر از آنکه میوندوال در دل و دماغ روشنفکران راه یافته بود،تاثیراتش در دل و دماغ شان کم رنگ شد. مرحوم میوندوال پس از سال و اندی صدارت زیر فشار دربار از مقام خود استعفا داد و بازهم همان دربار و حامیانش بود که از ورود میوندوال در شورای ملی جلوگیری کردند.و در سال 1352 به اتهام رهبری کودتا علیه جمهوری سردار محمد داوود با جمعی از نظامیان و غیر نظامیان زندانی شد.در این باره محترم سید مسعود پوهنیار در اثر خویش تحت عنوان« ظهور مشروطیت و قربانیان استبداد در افغانستان» نوشته است: " مدت زیادی از کودتای سرطانی(1973) سردار داود خان نگذشته بود که گفتند یک دسته مردم که در راس آن محمد هاشم میوندوال، خان محمد خان مرستیال و عبد الرزاق خان قوماندان ( سایق قوماندانی هوایی) قرار دارد می خوانستند که کودتا نمایند. لذا میوندوال را ذوات متذکره و یک تعداد دیگر را گرفتار و محبوس نمودند میوندوال باثر شکنجه های شدید در زندان جان سپرد، اما بطور رسمی گفتند که او توسط نکتائی انتحار نمود." در باره کُشته شدن آقای میوندوال در زندان ، محترم نجیم آریا در اثر شان تحت عنوان" محمد هاشم میوندوال" چنین نگاشته اند:« نصرالله نام پولیس، گردن میوندوال را تاب داده شکست و با آخرین لگد قوماندان عمومی امنیه( عبدالقدیر نورستان) در بطنش خون از دهن او سرازیر گشت و چون یک مبارز وطن پرست جان سپرد.» هاشم میوندوال با کنیدی رییس جمهور وقت ایالات محتده امریکا روح اش شاد باد.

اسب تازي شده مجروح بزير پالان طوق زرين

 

همه در گردن خر مي بينم امير علي شير نوايي امير علي شير نوايي، متفكر بزرگ، شاعر، اديب و نويسنده چيره دست روزگار، مرد سياست، شخصيت معروف و شناخته شده جهاني به تاريخ نهم فبروري سال 1441 ميلادي مصادف با هفدهم رمضان المبارك سال 844 هجري قمري در هرات، در يك خانواده متدين و روشنفكر چشم به جهان گشود. علي شير نوايي در چهار سالگي تحصيلات ابتدايي خويش را آغاز و در ده سالگي شروع به شعر گويي كرد. علي شير نوايي به زبانهاي تركي و پارسي، اشعار و داستانهاي زيادي را به رشته تحرير در آورد. او در نبشته هايش توده ها را به نيكي، راستي، تقوا و آموزش و پرورش فرا خوانده است. يكي از آثار گرانقدر علي شير نوايي كليات خمسه وي است. او در آثار و اشعار تركي اش «نوايي» و در نبشته هاي خود به زبان پارسي «فاني» تخلص مي كرد. چون كه علي شير نوايي شاعر مبتكر و دانشمند مدبر و نويسنده و سياستمدار با تدبير بود و در عين حال برادر رضاعي سلطان حسين بايقرا بود، مورد اعتبار و اعتماد سلطان قرار گرفت و در پستهاي حساس دولتي ايفاي وظيفه نمود و به مقامهاي عالي نايل گرديد. امير علي شير نوايي نيز تلاشهاي پيگير و مساعي خستگي ناپذيري را جهت تقويت و استحكام حكومت سلطان حسين بايقرا به خرج داد و پيروزمندانه از آب درآمد. نوايي در آباداني و شكوفايي كشور نقش سازنده و عمده اي را بازي كرد. مكتبها، مدرسه ها، مساجد و بيمارستانها و پلها ايجاد نمود كه تعدادش از 370 تجاوز مي كرد. با در نظر داشت اين حقيقت مسلم و انكار ناپذير تاريخي علي شير نوايي در خراسان و تركستان از نظر ايجاد مراكز خيريه شخصيت كم نظير شناخته شده است. در اين خصوص و همچنين تجديد و احياي تمدن و فرهنگ اصيل ناب و انساني از نويسنده هاي بزرگ جهان و مورخان ممتاز چون دولت شاه سمرقندي و خواند مير و ديگران معلومات مستند و موثق به دست آورد. علي شير نوايي كتابهاي زيادي از خود به ارمغان گذاشته است كه مهمترين آن «خمسه» است كه حاوي 64000 بيت مي باشد. اين كليات اشعار مشتمل بر پنج مثنوي است. بخش اول خمسه را تحية الابرار تشكيل مي دهد كه بيشتر درباره اخلاق و تصوف اسلامي است و چهار بخش ديگر آن داستانها و افسانه هاي منظومي است كه به نامهاي فرهاد و شيرين، ليلي و مجنون، سد سكندري و سبعه سياره در دسترس علاقه مندان و خوانندگان گرامي قرار دارد كه به سبك امير خسرو دهلوي و نظامي گنجوي سروده شده و داراي مفهوم و محتوايي عالي است. اثر گرانبهاي ديگر نوايي كتاب خزاين المعاني اوست كه حاوي 55000 بيت مي باشد. همين گونه نوايي كتابي هم به زبان پارسي نگاشته است كه متجاوز از 12000 بيت را در بر مي گيرد. نوايي در اواخر عمر عزيزش كتاب «لسان الطير» را به رشته تحرير در آورد كه حاوي 7000 بيت مي باشد و در آن از سبك كتاب «منطق الطير» شيخ فريدالدين عطار پيروي گرديده است. همچنين علي شير نوايي كتاب محاكمه اللغتين، خمسه المتحيرين، محبوب القلوب، مجالس النفايس و غيره را نوشت كه از شهرت جهاني برخوردار است. علي شير نوايي بر زبانهاي عربي، اوزبكي و پارسي تسلط كامل داشت. به ويژه به زبانهاي اوزبكي و پارسي آثار گرانقدري از خود بر جاي گذاشته است كه بدين مناسبت به شاعر ذواللسانين شهرت يافته است. نوايي هميشه از اشخاص نيك، مخير، ساعي، كوشا و پركار قدرداني به عمل آورده و در تقويت و تشويق ايشان از هيچ نوع همكاري دريغ نورزيده است اما بر عكس از عناصر تنبل و بيكاره و بار دوش جامعه انتقاد نموده است. نوايي «ذواللسانين» با حافظ «لسان الغيب» در اين مورد همنوا به نظر مي رسد كه حافظ شيراز با انتقاد از اهل زمانه سروده بود: اسب تازي شده مجروح بزير پالان طوق زرين همه در گردن خر مي بينم علي شير نوايي شخصي كريم و بخشنده بود. از دانشمندان، فضلا و شاعران قدرداني به عمل مي آورد. پروفيسور براون او را به ماليناس سيلينوف رومي تشبيه كرده است، زيرا كه علما و دانشمندان دور و برش حلقه مي زدند. علي شير نوايي يكي از ارادتمندان خاص مولانا نورالدين عبدالرحمن جامي بود، جامي بيشتر نبشته هايش را به تقاضاي علي شير نوايي به رشته تحرير در آورده است. مولانا نورالدين عبدالرحمن جامي به سال 898 ها. مصادف با 1492 م. چشم از جهان فرو بست و علي شير نوايي مرثيه اي را به شكل تركيب بند نوشت كه مشتمل بر هفتاد شعر است. تركيب بند نوايي با شعر زير آغاز مي شود: هر دم از انجمن چرخ جفايي دگرست هر يك از انجم او داغ بلايي دگرست امير علي شير نوايي به زبانهاي تركي و پارسي كتابهاي زيادي نوشته است كه كتابهاي زير را مي توان از مهمترين آنها شمرد: 1ـ چهار ديوان غزليات مشتمل بر: الف ـ غرايب الصغر ب ـ نوادر الشباب ج ـ بدايع الوسط د ـ فوايد الكبر. 2 ـ خمسه كه مشتمل بر: تحية الابرار، فرهاد و شيرين، ليلي و مجنون، سد سكندري و سبعه سياره. 3 ـ مثنوي لسان الطير، 4 ـ تذكره مجالس النفائس، 5 ـ سراج المسلمين، 6 – اربعين منظوم، 7 ـ نظم الجواهر، 8 ـ محبوب القلوب، 9 ـ تاريخ انبيا 10 ـ تاريخ الملوك العجم، 11 ـ نسائم المحبه، 12 ـ رساله عروضيه، 13 – خمسة المتحيرين، 14 ـ محاكمة اللغتين، 15 ـ حالات پهلوان اسد، 16 ـ حالات سيد حسن اردشير، 17 ـ مفردات در فن معما، 18 ـ قصه شيخ صنعان، 19 ـ مناجات نامه، 20 ـ منشأت تركي، 21 ـ ديوان پارسي، 22 ـ منشأت پارسي، 23 ـ ميزان الاوزان، 24 ـ مكارم اخلاق. علي شير نوايي به سال 880 هجري مصادف با 1501 ميلادي پدرود حيات گفت.

پمګان ، پمقان ، بمقان و پغمان به

 

شهرک تفریحی شمال غرب کابل ګفته میشود. مردم بیشتر با نام پغمان آشنا هستند که نظر به هدایت شاه امان الله در سال ۱۳۰۰ هـ ش به ادارات مطبوعات و نشرات هدایت داد که در اسناد مطابق لهجه عوام پغمان نامګذار شود و از به کاربرد پمقان و پمګان جلوګیری شود پغمان بعد از سال ۱۲۹۷هـ ق = ۱۲۵۸ هـ ش =۱۸۹۷ م در عهد امیر عبدالرحمن خان به سرپرستی عبدالسبحان خان مهندس اساس ګذاری شد و برای خانواده سلطنتی حصص مختلف آن در نظر ګرفته شد .امیر حبیب الله خان هم به نوبه خویش برای اعمار این شهر کوچک که محل بودباش او بود بذل مساعی کرد. اما شاه امان الله بیشتر از همه کوشید تا این محل را که زادګاهش بود ، از دایره خانوده و سلطنت بیرون نموده برای استفاده عموم قرار بدهد بنا به احداث باغ و دره و تخت پغمان همت ګماشت. در ماه سنبله ۱۲۹۸ هـ ش اقدام به طرح باغ عمومی زد و با سایر باغ ها ها وجاده ها تا سال ۱۳۰۲ هـ ش تحت پوشش دولت اعمار ومزین ګردید . باغ عمومی در ایام جشن استقلال که هشت شبانه روز برای استفاده مردم کابل و اطراف کابل چراغان میګردید .خواننده ګان بالای تخت ها نشسته با دسته های ساز و آواز خوانی برای تماشا چیان هنرنمایی مینمودند. در این وقت نشر الصوت ( لودسپیکر) نیز وارد شده و درایام جشن استقلال به کار انداخته شد شنوندګان از آواز های بلند محفوظ میګردیدند. پادشاه دربین مردم بدون قیدوشرط و تشریفات وارد میشد و سخنرانی و احوالی مینمود.با وجودیکه اکثر مجالس دولتی و جرګه ها و پذیرایی از مهمانان دراین شهر انجام میشد اما هرګز دروازه آن به روی مردم بسته نبود . اهمیت و ارزش پغمان نه تنهانه به خاطر سرسبزی آن است بلکه این شهر نماد از استقلال و آزادی میباشد در روز ۲۸ اسد دراطراف منارها و طاق ظفر ګذاشتن اکلیل ګل درآن سال ها بیشتر مورد توجه مردم بود . تکت ادخال عید استقلال یک روپیه تعیین شده بود تا از پول آن برای مصارف جشن و مکتب (احسان امانیه) پغمان استفاده بعمل میامد. چون باغ و دره پغمان حیثیت باغ عمومی را ګرفت شاه امان الله مالیات باغ ها و اراضی زراعتی اهالی پغمان را مورد عفو قرار داد. اما بالاباغ و قصر پغمان در سمت غرب پغمان بنابرعلایق خاص شاه امان الله احداث ګردید این باغ از وجه شخصی ایشان آباد ګردید و برای مهمانان داخلی وخارجی مورد استفاده قرار ګرفت .جرګه روز پنجشنبه ماه سرطان ۱۳۰۳ هـ ش که متشکل از علما ، سادات ، مشایخ و وکلا در همین باغ افتتاح ګردید . و به نام خانه ملت و مهمانه ملت نامګذاری ګردید . از زیبایی های باغ عمومی و بالا باغ تا سی سال قبل بنام صحنه بهاری و کافی مهتاب و تیلیفون خانه در اختیار مردم بود . دره بیګتوت و تخت و بالاباغ همه برای شهریان کابل پر خاطره است شب های ګرم تابستان و میله های فامیل ها هنوز در خاطره ها است روابط و مناسبات بی آلایشانه مردم درآن روز ها و شب ها یقینا مردم مارا شاد مینمود. این کشور افغانستان است این عزت هر افغان است میهن صلح، جایگاه شمشیر هر فرزندش قهرمان است این کشور میهن همه است از بلوچ، از ازبکها از پشتون، هزاره‌ها از ترکمن و تاجیکها هم عرب و گوجرها پامیری، نورستانیها براهویی است و قزلباش هم ایماق و پشه‌ئیان این کشور همیشه تابان خواهد بود مثل آفتاب در آسمان کبود در سینهٔ آسیا مثل قلب جاویدان تصویر پغمان 1920 نام حق است ما را رهبر می‌گوییم الله اکبر، می‌گوییم الله اکبر

موزیم ملی

 انسانها از بدوپیدایش برای بقای خود برای خوردن ، نوشیدن ، پوشیدن ، و بودباش

اقدامات کرده و برای تمامی اینها افزار ، وسایل و لوازم را اماده کرده اند . همچنان انها آثار هنری ابتدایی ، تصاویر در سنگها، و بعضی اشیای سنگی ، فلزی ، خاکی و چوبی را ساختند . به همین ترتیب آهسته – آهسته صنعت رشد کرده و زنده گی انسان پیشرفت نمود . انسانها در حالت پیشرفت متوجه شدند تا نشانه های دستان نیاکان خود را محفوظ و در محل امن انرا نگهداری کنند که به همین لحاظ ضرورت مبرم برای ایجاد موزیم احساس گردید. موزیم ملی افغانستان در کابل، زمانی از ارزشمندترین گنجینه های منطقه به شمار می رفت. ۱۸ مه برابر با ۲۹ ثور روز جهانی موزیم است و همه ساله از این روز در کشورهای مختلف جهان تجلیل می شود. افغانستان نیز از کشورهایی است که موزیم ملی آن - تا قبل از جنگ های داخلی - از گنجینه های مهم منطقه به شمار می رفت. افغانستان که دارای نشانه های پنجاه هزار ساله انسان می باشد ، تا حال بسیاری از محلات تاریخی ان دست نا خورده باقی مانده و تعدادی زیادی از آثار قدیمی زیر زمین مانده است . مردمان از هزار سال به اینطرف آثار تاریخی افغانستان را می شناختند و مورد نمایش قرار می گرفت مثل آثار تاریخی بلخ، هرات، غور ، کندهار ، سمنگان ،غزنی ، هلمند و مجسمه های بودای 35 متری و 53 متری بامیان که از حدود دو هزار سال به اینطرف سیاحان خارجی و داخلی از ان دیدن می کرد موزیم ملی افغانستان که در سال 1297 هجری شمسی بنام عجایب خانه در باغ بالا ایجاد شده بود ، در اوایل بعضی از آثار کهنه حربی، پرچم های جهاد ، صنایع دستی ، نسخه های خطی قران کریم و تفاسیر و بعضی از کتب نادر در ان جمع اوری شده بود اما شش سال بعد این آثار از باغ بالا به ارگ منتقل گردید و تعدادی آثار دیگر نیز به ان اضافه شد . 25 عقرب سال هشم هجری شمسی1303 طی مراسمی وزیر معارف وقت فیض محمد خان و وزیر امور خارجه علامه محمود طرزی در مورد ارزش موزیم و فواید حفاظت آثار تاریخی بیانیه هائی ارایه کردند ، توسط اعلیحضرت غازی امان الله خان رسما" افتتاح شد و بزرگان وقت اشیای قیمتی را به موزیم تحفه دادند . در اولین قانون اساسی افغانستان که در زمان امان الله خان به تصویب رسید، یک ماده مفصل به حفریات و حفظ آثار تاریخی و تشکیل محلی برای نگهداری آثار تاریخی این کشور اختصاص داده شد. عضویت در یونسکو در دوره حکومت ظاهر شاه، افغانستان به عضویت سازمان علمی، آموزشی و فرهنگی ملل متحد - یونسکو - پذیرفته شد. با توجه به اینکه سرزمین افغانستان از نظر تاریخی مهم و دست نخورده باقی مانده بود، توجه کاوشگران کشورهای مختلف به سوی این کشور جلب شد. در این دوران، بعضی از آثار تاریخی موزیم ملی در فهرست آثار تاریخی یونسکو به ثبت رسید و گاوشگرانی از فرانسه، ایتالیا، آلمان و شوروی سابق، برای کشف آثار تاریخی افغانستان به این کشور سفر کردند. در زمان حکومت داوود خان و با کشف آثار تاریخی که هر روزه از دل خاک بیرون می آمد و به موزیم ملی در کابل منتقل می شد، این موزیم به یکی از گنجینه های مهم منطقه تبدیل شد. از ویژگی های مهم موزیم ملی افغانستان این بود که تمام آثار به نمایش گذاشته شده در آن از داخل خود این کشور کشف شده بود. آثار موزیم برجسته.کاری های مرمرین بودایی، عاج های هندی، آثار سنگی متعلق به ماقبل تاریخ، برنزهای رومی، مسکوکات دوره های مختلف، مجسمه های قبل از میلاد، بخشی از آثار موزیم ملی را تشکیل می دادند. آثار تاریخی از دوران صدر اسلام نیز بخش دیگری از موزیم را شکل می داد که از مهم ترین این آثار می توان به قرآن کوفی به خط عثمان بن عفان خلیفه سوم اسلامی، آیاتی از قرآن به خط امام حسن و نیز به قرآن خط کوفی که در سال ۱۳۳۴ از "شهر غلغله" کشف شده بود اشاره کرد. آثار خطی شاعران بزرگ زبان فارسی دری نیز در موزیم کابل نگهداری می شد؛ هفت اورنگ عبدالرحمان جامی، هفت پیکر نظامی گنجوی، هشت بهشت و لیلی و مجنون امیر خسرو دهلوی، که همه این آثار در سال ۸۹۹ هجری کتابت و تذهیب شده بودند بخشی از آثار ادبی موزه را شکل می دادند. بوستان سعدی به خط میرعماد خطاط معروف عصر تیموری، دیوان میرزا عبدالقادر بیدل که از طرف امیر بخارا به پادشاه افغانستان، امیر حبیب الله اهدا شده بود، دیوان حافظ به خط میر محمد محسن که برای سلطان حسن بایقرا نوشته شده بود و چند اثر مهم دیگر نیز از جمله آثار بخش ادبی و هنری موزیم بود. از مهم ترین آثار هنری دیگر موزیم ملی افغانستان نیز می توان به آثار مینیاتوری از استاد کمال الدین بهزاد اشاره کرد. با توجه به کثرت آثار کشف شده، علاوه بر کابل در شهرهای هرات، میمنه، غزنی، بلخ و قندهار نیز چند موزیم بوجود آمد که موزیم هرات با بیش از ۴۰۰۰ اثر تاریخی بیشترین آثار را در خود جای داده بود. در سال هجری ش1336 موزیم با یونسکو قرارداد نموده ، و به نورم های جهانی تنظیم گردید و هم چنان بعضی آثار تاریخی موزیم به شکل جهانی ثبت گردید . در سال هجری شمسی 1353موزیم رشد بیشتری نمود و توجه خاص به ان معطوف شد . بعد از ایجاد موزیم در مناطق مختلف کشور حفاری فنی اغاز شد و آثار مختلف به موزیم کابل جمع اوری گردید و هم در بعضی از ولایات موزیم های منقول و غیر منقول ایجاد شد مانند: موزیم منقول و موزیم غیر منقول تپه سردار ولایت غزنی ، موزیم کندهار ، موزیم هرات ، موزیم میمنه ، موزیم بلخ ، موزیم غیر منقول بامیان ، موزیم غیر منقول هده ننگرهار و بعضی از موزیم های خورد و کوچک دیگر . در سالهای اخیر با حمایت یونسکو و با تلاش وزارت اطلاعات و فرهنگ افغانستان، تعداد زیادی از آثار غارت شده این کشور، از کشورهای اروپایی بازگردانده شده است و هنوز هم بسیاری از این آثار در موزیم های کشورهای اروپایی نگهداری می شود. با وجود همه این تلاش ها، موزيم ملی افغانستان در کابل، با اهمیت و ابهت گذشته خود و رونقی که پیش از جنگ داشت، فاصله بسیاری دارد.

 پوهنتون کابل،

به عنوان نخستین نهاد آموزش عالی در افغانستان، در سال ۱۳۱۱ هجری شمسی تاسیس شد. در سال ۱۳۱۱ ه‍. ق. / ۱۹۳۱ م. عصر محمد نادرشاه نخستین پایه پوهنتون کابل نهاده شد و پوهنتون طب کابل تأسیس گردید. پوهنتون کابل در آن زمان تحت سرپرستی یکی از متخصصین ترکی بنام پرفیسور دکتر رفقی کامل بیگ بود، در سال ۱۳۱۷ ه‍. ق. / ۱۹۳۸ م. (یعنی در عصر محمد ظاهرشاه) پوهنځی حقوق و علوم سیاسی و در تاریخ ۱۳۲۲ ه‍. ق. / ۱۹۴۳ م. پوهنځی سیانس و در سال ۱۳۲۳ ه‍. ق. / ۱۹۴۴ م. پوهنتون ادبیات تأسیس گردید. وجود این فاکولته ها سبب شد که دولت افغانستان قدم بزرگ‌تری بردارد و بنیاد پوهنتون کابل را بگذارد. بدین قرار، در سال ۱۳۲۵ ه‍. ق. / ۱۹۴۵ م. محفل بزرگی برای تأسیس پوهنتون کابل منعقد شد.

نخستین بنای پوهنتون کابل ساختمان فاکولته طب و ملحقات آن است که مدتها قبل از اعمار و تمرکز فاکولته ها و اداره فاکولته در محوطه موجوده بنا شده‌است. متعاقب آن عمارت فاکولته های علوم طبیعی و فارمسی (دواسازی) که نزدیک یکدیگر قرار دارند، به آن افزوده شد. تهداب ساختمان اداری و فاکولته های پوهنتون در سال ۱۳۲۳ گذاشته شد و در سال ۱۳۴۳ پوهنتون به این ساختمان انتقال یافت. قبل از آن بعضی از فاکولته ها به صورت پراکنده و دور از هم دیگر در نقاط مختلف شهر به فاصله‌های بعید از ریاست پوهنتون که گاهی در تعمیر انستیتوت کیمیا واقع پل باغ عمومی‌و گاهی در شهر نو قرار داشت. فاکولته ها از خود لیلیه‌های جداگانه داشتند که آن هم در نقاط مختلف شهر پراکنده بود. اعمار و انتقال دانشگاه با تمام موسسات و ادارات مربوط آن به محوطه و تعمیر جدید به پوهنتون روح تازه‌ای بخشید. فاکولته ها دور هم جمع شدند. کتابخانه دانشگاه در عمارت موجوده که دارای تالارهای بزرگ و بخشهای مختلف است، مرکزیت حاصل نموده و با سامان و لوازم عصری مجهز ساخته شد. پوهنتون کابل برای انجام فعالیتهای آکادمیک و کلتوری یک ادیتوریم عصری را در مرکز محوطه خود جا داد. همچنان برای اجرای ورزشها و بازیهای دسته جمعی و انفرادی دارای یک جمنازیم نیز گردید. فاکولته های پوهنتون کابل از نقاط مختلف شهر کابل دور هم جمع شده بعضی در مجتمع مستقل و بعضاً به صورت مشترک در یک عمارت ولی بزرگ و دو طبقه‌ای جایگزین شدند. دانشکده‌های حقوق و علوم سیاسی، ادبیات، علوم طبیعی، اقتصاد، شرعیات، تعلیم و تربیه با ریاست و دفاتر مرکزی پوهنتون در تعمیر مرکزی که با ادیتوریم پیوست است، جایگزین شدند. فاکولته مهندسی و فاکولته کشاورزی در عمارت مستقل، مجهز با تمام وسایل تدریس عملی و نظری نقل مکان کرد. تمام محصلین در لیلیه عمومی سه طبقه‌ای که در وسط آن کافه تریا و دفاتر، آشپزخانه با انبارها و ذخیره خانه‌ها قرار دارد، که فضای دوستانه را بین محصلین ایجاد کرده‌است. با اعمار و تکمیل بناهای جدید ۹۵ اتاقی در سال ۱۳۶۰، محصلین های ادبیات و علوم بشری، اقتصاد و فاکولته طب کابل در آن مستقر گردید. عمارات جدید یکی به تعقیب دیگر در سال ۱۳۶۱ و اوایل سال ۱۳۶۲، اولی به نام انستیتوت کیمیا، نو ترین و مجهزترین ساختمان دو طبقه‌ای با طراحی خاص دانشگاهی و دیگری به نام اتاق‌های درسی «سه باله» و سه منزله که در آن دانشکده علوم وترنری و دانشکده زمین‌شناسی انتقال یافت، برای استفاده و بهره‌برداری آماده شد.

پوهنتون کابل بر طبق اصول‌نامه‌ای که دارد، دارای فاکولته های زیر می‌باشد:

فاکولته علوم (ساینس)

فاکولته روانشناسی

فاکولته زبان و ادبیات

فاکولته حقوق و علوم سیاسی

فاکولته دوا سازی (فارمسی)

فاکولته شرعیات (الهیات)

فاکولته مهندسی (انجنیری)

فاکولته اقتصاد

فاکولته ادبیات

فاکولته علوم اجتماعی

فاکولته زراعت (کشاورزی)

فاکولته (وترنری)

فاکولته زمین‌شناسی

فاکولته هنرهای زیبا

فاکولته (کامپیوتر ساینس)

علاوه بر این، مؤسسات فرهنگی و مسلکی زیر هم در دایرهٔ فاکولته کابل موجود است:

دارالمعلمین عالی

مدارس صنایع نفیسه

 

دارالعلوم عربیه

 تاریخچه تیلفون در افغانستان .

برای اولين بار تيلفون توسط شخص امريکای به نام "گراهام بل" تقريبا ۱۲۰ سال قبل از امروز کشف و اختراع شد. بايد گفت که شکل ابتدايی تيلفون با تيلفونهای امروزی خيلی ها تفاوت داشت. تيلفونهای ابتدای با مشکلات زيادی تخنيکی مواجه بود.

اما ديری نگذشت که درسال ۱۸۹۱ شکل مدرنتر تيلفون (آتومات) به بازار عرضه شد که تا حدی سهولت در سيستم مخابراتی تيلفون به ميان آمد. ولی امروزه انواعی تيلفون ها با ديزاين های پيشرفته تر و مرغوب تر، برای سهولت بشر به وجود آمده است".

تيلفون چه زمانی به افغانستان آمد

آمدن تيلفون در افغانستان قصه جالب دارد. در زمان حکمروايی امير عبدالرحمن خان، درسال ۱۸۹۵ پسر عبدالرحمن خان به نام نصرالله خان به انگلستان سفر کرد. پس از برگشت علاوه بر ساير تحايف يک دستگاه تيلفون هم برايش اهدا شده بود. نصرالله خان پس از بازگشت، تيلفون را در تحويلخانه انداخته بود"

برای اينکه در مورد اهميت آن چيزی نمی دانست. تا اينکه پس از چندين سال انجنير هندی به نام نرنداس جهت ماموريتی به کابل آمد. او در خلال کار هايش دستگاه تيلفون را در تحويل خانه ديد.

انجنير هندی با گرفتن اجازه از وليعهد سردار حبيب الله خان، اولين لين تيلفون که توسط يک سيم يک لينه مسی کار می کرد بين مقر حبيب الله خان و سردار نصرالله خان که حدود يک کيلو متر فاصله داشت تمديد کرد.

به همين ترتيب لين دوم از مقر حبيب الله خان تا قوماندانی کوتوالی کشيده شد و لين سوم از دروازه ارگ تا باغ بابر و بعدش به باغ بالا کشيده شد. سپس لين طويل تری تيلفون از مقر نصرالله خان تا چهل تن و پغمان ولسوالی های کابل امتداد يافت.

در سال ۱۹۰۹ اولين لين تيلفون از کابل تا جلال آباد و بعد از آن لين ديگر از جلاآباد تا لغمان تمديد يافت.

ولی اين همه تيلفونها درخدمت اشخاص بلند رتبه دولت بود و مردم عام به سادگی به آن تيلفون ها دسترسی نداشتند".

نوشته (یک قصر و هزار دریچه)

خدمات تیلگرافی نوع دیگری از تسهیلات مخابراتی بود که در سال ۱۹۱۴ در افغانستان راه اندازی شد. نصب سیستم تیلگرافی به طاقت دو کیلووات اساساً به مقصد اهداف نظامی در باغ بابر نصب گردیده بود. در سال ۱۹۱۹، چندین سیستم تیلفون (سیوچبوردها) ۵۰ لینه و ۱۰۰ لینه در پسته خانه شاه دوشمشیره نصب گردیده بود. در همین سال برای اولین بار برای ۱۴ محصل بورس تحصیلی داده شده بود تا در رشته تیلگراف بیسیم در خارج تحصیل نمایند. در سال ۱۹۲۰، ماشین تیلگرافی دیگری ساخت انگلستان در کابل نصب گردید که تا سال ۱۹۳۲ از آن استفاده میگردید. افغانستان در ماه اپریل سال ۱۹۲۸ عضویت اتحادیه بین المللی تیلگراف (ITU) را حاصل نمود. (نام اتحادیه بین المللی تیلگراف در سال ۱۸۶۵ بوجود آمد و در سال ۱۹۳۲ نام آن به اتحادیه بین المللی مخابرات مبدل گردید). در سال ۱۹۳۰، هفت پایه ماشین تیلفون و تیلگراف موج کوتاه از کمپنی مارکونی ایتالوی خریداری گردید و در شهر های کابل، هرات، مزارشریف، میمنه و خوست نصب و منتاژ شد. در اواخر سال ۱۹۳۳، سیستم دیگری با آنتن طاقت بلند تر از همان کمپنی خریداری شده و در تعمیر مرکزی تیلگراف در کابل نصب و منتاژ گردید. در سال ۱۹۴۹، یک پایه دستگاه تیلفون ریلی اتومات با ظرفیت ۱۳۰۰ لین خریداری شد و شبکه کیبلی آن در سال ۱۹۵۰ تکمیل گردید. در سال ۱۹۵۳، یک پایه دستگاه دیگر تیلفون با ظرفیت ۵۰۰۰ لین از طریق کمپنی سیمنس تهیه گردیده و بعد از تکمیل شبکه آن، در سال ۱۹۵۷ به کار انداخته شد. با تهیه تجهیزات فرعی از کمپنی سیمنس، وزارت مخابرات وصلیه های تلفون بین کابل و مزار شریف و بین کابل و قندهار در سال ۱۹۵۹ ایجاد شد. در سال ۱۹۶۱، یک پایه دستگاه ۱۵۰۰ لینه از کشور چکسلواکیا خریداری شده و در شهر کابل نصب گردید. در همین سال وصلیه بین کابل و کندهار ایجاد شد. همچنان کابل با تورخم و بخش شمال کشور وصل گردید. در همان موقع خدمات مخابراتی با استفاده از سیستم های سه چینله و ۱۲ چینله و به طول تقریبا ۱۴۰۰۰ کیلومتر شبکه لین دار در سرتاسر افغانستان عرضه میگردید. وصلیه های زمینی به منظور اجرای مخابره های بین المللی و ترانزیت به بعضی از کشور های همسایه مانند پاکستان، ایران و ترکیه نیز مورد استفاده قرار داشت. تعداد مجموعی چینل ها در آن موقع متجاوز از ۱۲۰ چینل بود. نظر به ازدیاد تقاضا برای خدمات تلفون، یک پلان توسعه شبکه در شبکه در شهر کابل در سال ۱۹۶۴ راه اندازی شده بود. بر اساس همین پلان ۳۰۰۰ لین تیلفون در شیرشاه مینه، ۳۰۰۰ لین تیلفون در شهرنو، ۲۰۰ لین تیلفون در پلچرخی و ۵۰۰۰ لین تیلفون در ساحه مرکزی شهر کابل توسعه داده شده بود. شبکه متذکره بطور مکمل در سال ۱۹۶۹ به فعالیت آغاز کرد.

ستیشن ترانسیور رادیویی به طاقت ۲۰ کیلوات در شهر کابل نصب گردید که کابل را با پاریس از طریق رادیو ولین وصل کرده بود.در اواخر سال ۴ ۱۹۶ یک فرستنده رادیویی به طاقت ۱۰ کیلوات و دو ستیشن آخذه از کمپنی فلیپس (نیدرلند) تهیه گردیده بود و به منظور تأمین مخابره با مراکز ترانزیت در پاریس، دهلی جدید، لندن و مسکو مورد استفاده قرار داده شده بود. در سال ۱۹۷۳، پروژه شبکه توسعوی (پروژه دوم تیلی کمونیکیشن) با مشوره تخنیکی اتحادیه بین المللی تیلی کمونیکیشن در شهر کابل راه اندازی گردید. با تطبیق پروژه سوم، دستگاه های اتومات فرعی شهری در شهرنو، خیر خانه و مکرویان نصب شده بود. تهیه تجهیزات شبکه از طریق کمپنی زیمنس به تعداد ۱۳۲۰۰ لین تیلفون را در شهر کابل فعال نموده بود. افغانستان در سال ۱۹۷۹ عضویت جمعیت مخابراتی آسیا پسفیک (APT) را حاصل نمود. در سال های ۱۹۸۳ و ۱۹۸۴، دستگاه های نوع کراسبار در شهر های کابل، جلال آباد، پروان، پلخمری، شبرغان و کندوز نصب گردید. در اواسط دهه ۷۰، خدمات اساسی مخابراتی به شمول تلفون و تلگراف در افغانستان در سطح ولسوالی ها قابل دسترسی بود. هرچند سیستم مخابراتی اکثراً محدود به بعضی بخش های حکومت بود، مردمان محل نیز دسترسی محدود به خدمات داشتند.

در دو دهه گذشته (سال های ۸۰ و ۹۰)، ناآرامیهای سیاسی ـ اجتماعی و همچنین جنگ نه تنها زیربنا ها و ثروت افغانستان را منهدم نمود، بلکه سیستم های مخابراتی را نیز تخریب نمود و به آن رسیدگی صورت نگرفت. در اکثر بخش های کشور حتی خدمات

مخابراتی بسیار ضروری موجو د نبود.

نوشته کریم پوپل

تصویر 

اعلیحضرت امیر حبیب الله خان شهید و سردار نصرالله خان

شخصیت بزرگوارمحمد نور احمداعتمادی 

 

فرزند غلام‌محمد، در خانوادۀ اعیانی عبدالقدوس‌خان اعتمادالدوله فرزند سردار سلطان‌محمدخان طلایی، در ۴ حوت ۱٢۹۹ هجری شمسی ، در شهر زیبای قندهار به‌دنیا آمد. پدرش در وزارت امور خارجه خدمت می‌کرد و با مشروطه‌طلبان میانه‌رو همکاری داشت و جد او، اعتمادالدوله از عصر امیر عبدالرحمان‌خان تا دورۀ شاه امان‌الله، از رجال سیاسی فعال دربار و در سیاست خارجی مشاور پادشاهان بود. محمد نور محمد اعتمادی تحصیلاتش رادر لیسة استقلال به پایان رسانیدو شامل کار در وزارت خارجه گردید. اعتمادی، که با خاندان شاهی پیوند داشت، تحصیلات عالی نداشت، اما شخص با مطالعه و خودساخته بود. در جوانی به استخدام وزارت امور خارجه درآمد و سالیان دراز زیر نظر سردار محمدنعیم‌خان، به‌کار دیپلماسی مشغول بود و در این راه، تجربۀ فراوان اندوخت. وی، بین سال‌های ۱٣۴٣ و ۱٣۴۴، سفیر دولت پادشاهی افغانستان در پاکستان بود و در سال ۱٣۴۴، به‌عنوان وزیر امور خارجه افغانستان منصوب شد. سپس، در ۱٠ عقرب ۱٣۴٦، به‌مقام نخست وزیری این کشور رسید. با توجه به‌عدم موفقیت در رشد اقتصاد افغانستان، ناگزیر، در ۱۹ جوزا ۱٣۵٠، از هر دو سمت کنار رفت و به‌عنوان سفیر در ایتالیا گماشته شد بر خلاف بسیاری از سیاستمداران برجستۀ زمان پادشاهی محمدظاهر شاه، اعتمادی پس از کودتای ٢٦ سرطان ۱٣۵٢، در سمت دولتی باقی ماند. منتها با این تفاوت که از مقام سفارت در ایتالیا عزل گردید و به‌مقام سفارت افغانستان در اتحاد جماهیر شوروی منصوب شد. پس از آن، از سال ۱٣۵۵ تا ۱٣۵٧، سفیر افغانستان در پاکستان بود پس از کودتای هفتم ثور ۱٣۵٧، اعتمادی نیز مانند بسیاری از مردان سیاسی دستگیر و روانۀ زندان شد و در نهایت، در ۱۹ اسد ۱٣۵٨ (۱٠ آگست ۱۹٧۹)، در زندان پلچرخی به جوخۀ اعدام سپرده شد سخنرانی در جلسه رای اعتماد به نخست وزیر اعتمادی از وقتی که به اراده بزرگ و رسای اعلیحضرت معظم همایونی [محمد ظاهر شاه] در مملکت عزیز ما دموکراسی به میان آمده، برای ما کافه مردم افغانستان، مخصوصا طبقه محروم امیدواری بزرگی به وجود آمده. در پرتو دموکراسی امیدواریم بتوانیم کشور باستانی خود را به جا و مقام آبرومندتری برسانیم. ما در سابق نسبت به بعضی از ممالک دیگر سبقت داشتیم، اکنون به فرسنگ‌ها عقب مانده‌ایم. آنها به جلو رفته‌اند. ما می‌توانیم در سایه وحدت ملی خود این فاصله را کوتاه بسازیم. این یک حقیقت و پدیده مسلم است که روش خاص و محافظه‌کارانه حکومات سابق موجب عقب‌افتادگی کشور گردیده است. اکنون وقت آن رسیده که حکومت‌های ملی در قدم اول روش خاص و محافظه‌کارانه سابق را دور بیندازند و راه و رسم دموکراتیک و همگانی را در پیش بگیرند. چند نکته را [به طور] خلص یادآور می‌شوم: اول. انکشاف (توسعه) دولت به نفع اکثریت توده‌های افغانستان که دراطراف و ولایات ساکن هستند، تغییر یابد. دوم. تشکیلات اداری و ملکی (کشوری) مورد مطالعه و تجدید نظر قرار بگیرد. سوم. محرومیت‌های مناطق پس‌مانده رفع گردد. نور احمد اعتمادی در جلسه مجلس نمایندگان چهارم. معارف (آموزش و پرورش) و [خدمات] صحیه به طور متوازن به تناسب نفوس انکشاف یابد. پنجم. علیه تبعیض قومی و منطقوی و غیره مبارزه جدی شود. ششم. ضمنا مشکلاتی از حوزه انتخابی خودم، ولسوالی پنجاب، را یادآور می‌شوم. اول. قبلا در پنجاب یک شفاخانه بود که به روی بهانه‌های اداری منحل گردید. بنا بر احتیاجات فوق‌العاده مردم آن جا، افتتاح آن را آرزومندم. دوم. زمین‌های للمی‌کاری (کشت دیمی) در پنجاب مستند به اسناد دست داشته و اداری [وزارت] مالیه ثابت می‌باشد. حالا شعب مربوط می‌خواهند به نام «خسبری» از یک قطعه زمین دو نوع مالیه اخذ کنند. توجه جدی حکومت را مردم در این باره تمنا دارند. *جریدۀ«ولسی جرگه»، سال سوم (۱۳۴۶)، شمارۀ فوق‌العاده، صفحه ۷۳. این سخنرانی در جلسه بررسی صلاحیت‌های کابینۀ نور احمد اعتمادی، نخست وزیر پیشنهادی محمد ظاهر، شاه سابق به مجلس نمایندگان در روز ۲۳ عقرب ۱۳۴۶ هجری شمسی ایراد    شده است .

، شهر قصه ها و خاطره ها

تتبع و نگارشمحمد داود سیاووش شهر قدیم کابل

که اکنون در خاکدان فراموشی نشسته با حسرت و افسوس به هیاهوی شهر نو و صافی لندمارک نظاره میکند، روزگاری با کاکه ها، خراباتیان، پهلوانان و بنا های شکوهمندی چون گنبد کوتوالی، چهار چته، دروازه لاهوری و محلات هنر پرور و مرد خیزی چون کوچه خرابات و تخته پل، مراد خانی، باغ علیمردان و چنداول از نقاط مرکزی و قلب کشور به شمار می رفت که به معیار ها همان زمان از شهر های بی مثل و مانند افغانستان بود، زمانی از شهر کابل قدیم ضربان قلب کشور به گوش میرسید و بوی روابط و ضوابط سیاسی مملکت از آوازه های سر چوک آن استشمام میشد. شور زندگی در شهر قدیم کابل از بام تا شام با فریاد پتک آهنگران از کوچه آهنگری، صدای حزین عاشقان پاکباز از خانقاه بابای خودی، ناله های نیمه شب زاهدان پاکدل از مسجد غازیان و آهنگ های شور انگیز استاد استادان و سرآمد آواز خوانان قاسم و غلام حسین از کوچه خرابات در قلب بی ستون آسمان ها بلند میبود. در اطراف و اکناف شهر قدیم کابل بیش از یکصد باغ وجود داشت که در سایه برگان پنجه چنار ها(ی پر قدرتی که هر یک قلب و درون سینه اش به یاد خاطرات جوانی سوخته بود) هزاران باشنده این شهر لمیده و ایام استراحت شان را از شاه تا گدا و از والی تا جوالی سپری میکردند. آن روزگار شهر کابل به محلاتی چون بالا حصار، ارگ، پل مستان، اندرابی، شاه دو شمشیره، دروازه لاهوری، دهمزنگ، بالا کوه چنداول، بالا کوه عاشقان و عارفان و درخت شنگ گفته میشد که به شکل حلقوی ساحه بین کوه آسمایی و شیر دروازه را احتوا مینمود. حومه شهر به محلاتی مانند ده افغانان در غرب و میدان هوایی سابقه در شمال (ساحه کلوپ عسکری، رادیو تلویزیون و وزیر اکبر خان کنونی) اطلاق میشد. امور روزمره مردم و منازعات ذات البینی آنان را کلانتر های محلات حل و فصل مینمودند، امنیت شهر را پلتن و کوتوالی تأمین میکرد و نرخ و نوای غلات در مندوی زیر نظر حاکم مندوی تعین میگردید. کابل روزگاری شوری و شور بازاری داشت و چهار چته و دروازه لاهوریی که نامش را هنوز مردم به یاد دارند. در قصه های اسطوره یی هزار و یک شب از دختر کابلی یاد شده و در مثنوی معنوی مولانا از کم پیره کابلی حرفی در میان است. بدون پرداخت به ریشه های تاریخی کابل در دوره های کوشانی، یونانی و موریا و با یک نگاه شتابان به کابل قرون اخیر در می یابیم که شاید کسی پیدا نشود که اصطلاح مشهور آوازه سر چوک را نشنیده باشد. همین چوک هنگامه ساز که حالا به خاک افتاده، سرنوشت مسوولان مملکت و فورمول حرکت سیاسی و اجتماعی کشور را آوازه های آن تعین میکرد. چهار چته چهار چوک داشت، که چوک اول در جوار مسجد پل خشتی و قریب چوک سپاهی گمنام فعلی واقع شده بود. میگویند که در داخل چوک عمارت نسبتاً بزرگ و مدوری بنا یافته بود که در بین آن گروپی از پهره داران پلتن و کوتوالی موضع داشتند آنان تحت قومانده کپتان یعقوب سیاه جهت حفاظت دکان های بازار شب و روز پاس میدادند و امنیت منطقه را تأمین میکردند. از همین چوک بطرف شمال شرق و جنوب شرق آن دو رسته دکان امتداد یافته بود که در آن صرافان مشهور کابل چون بایی موتهی، بایی راضی، بایی لعلو و دیگران مصروف معاملات صرافی بودند. آنان طلای مسکوک، زیورات طلایی، نقره یی و انواع سنگ ها و نگین های با ارزش و بانکنوت های کاغذی را خرید و فروش مینمودند. زیورات طلا نظر به نوعیت شان قیمت های متفاوت داشتند، طلای آتشی، طلای سیاه، طلای بور و طلای سرخ هر کدام قیمت جدا گانه داشته فی مثقال دوازه الی شانزده روپیه کابلی خرید و فروش میشدند. فی کلدار هندی دو نیم روپیه کابلی معامله میشد. روپیه مشهدی یعنی سکه مروج ایرانی معادل روپیه کابلی تبادله میشد و یک طلای مسکوک امیر حبیب اللهخانی به وزن مثقال برابر با پانزده روپیه کابلی خرید و فروش میشد. وقتی از چوک اول به چته اول داخل میشدید در این بازار سر پوشیده که با اتکای سقف به آن نام چته اول را داده بودند رسته بازار بزازی ها موقعیت داشت از بزازان مشهور آن وقت میتوان از محمد عثمان، حاجی حسن، چاچه حیات و دیگران نام برد. در ختم چته اول یعنی در چوک دوم سرای بزرگی بنا یافته بود که بنام سرای ناظر خیراللهیاد میشد. این سرای طور سه طبقه اعمار گردیده و خیاطان مشهور کابل چون خلیفه محمد حسن، خلیفه گل جان و خلیفه عبدالوهاب در آن دکان داشتند. در منزل تحتانی این سرای دکان های شانه سازی قرار داشت که شانه سازان ماهر کابل از چوب توت، شیشم و آبنوس شانه های زیبا و مرغوب میساختند. چوک دوم بنام چوک شانه فروشی نیز یاد میشد، سایر دکان های این چوک اکثراً کرباس فروشی بودند، بطرف چپ این چوک کارخانه نصوار سازی کاکه غنی نصواری (کاکه معروف کابل آن زمان) قرار داشت. چوک دوم با چته دوم بطرف شرق امتداد می یافت، قسمت زیاد دکان های این چته بزازی بودند و بزازانی پون اسلم، سکندر و سرور مشهور به سرور عینک در آن دکان داشتند. افزون بر آن در این چته چند دکان ابریشم واقع شده بود. با ختم چته دوم چوک سوم آغاز می یافت وسعت این چوک نظر به چوک های دیگر فراخ تر بود، به جانب راست این چوک دکان های پوستین دوزی و بطرف چپ آن دکان های آیینه سازی بودند. در یک گوشه این چوک دکان بزرگ رنگ ریزی قرار داشت که خلیفه مسافر و خلیفه مرتضی در آن مصروف رنگ آمیزی ابریشم بودند. چوک سوم به چته سوم امتداد می یافت و دکان های واسکت فروشی و واسکت دوزی خلیفه فیض محمد و خلیفه عزیز و دکان های کلاه دوزی آنرا زینت بخشیده بود. در ختم چته سوم چوک چهارم قرار داشت که در سمت چپ آن سرای داده شیر واقع شده بود. در این سرای پیره مردی بنام سید حکیم تا سال های هفتاد خورشیدی با قد خمیده و رنگ پریده سرای داری میکرد. در چته چهارم دکان های چینی فروشی، زرگری، اسلحه فروشی و غیره به چشم میخورد. این چته ها که اکنون به خاک یکسان شده و در نتیجه جنگ ها از آن اثری به چشم نمی خورد مبین مناسبات دیرین پای کابل قدیم بودند. نواز علی سرود که روز گاری پدرش در بازار ارگ دکان کلاه دوزی داشت خاطرات همان سال های کودکی خود را به یاد آورده باری در باره عظمت چته های آن بازار ها چنین گفت: «دریغا که آن بازار ها و آن چته های سر پوشیده از بین رفتند، چته هایی که انسان را به تعجب وا میداشت. گچکاری های پر گل و برگ، اتاق های با کلکین های دارای شیشه های الوان و سقفی که شیشه های رنگین و جیوه شده آن را زینت بخشیده بود. شامگاهان که چراغ های گیس در وسط هر چته روشن میشد زیبایی خاصی به این محل میبخشید. در همین چارراهی پشتونستان کنونی گنبد کوتوالی یا نغاره خانه موقعیت داشت که در تاریخ کشور ما یکی از آثار نهایت ارزشمند به شمار میرفت. آن گنبد چهار دروازه محراب نما داشت در بالای همین پل خشتی موجوده دکان های چوبی ساخته شده بود که سقف قیچی پوش داشتند، در این دکانها اجناس لوکس هندی به فروش میرسید. دکان افغان جان پسر اعظم جان در چته دوم بود در مقابل دکان این جوان مردی بنام کاکه طیغون می نشست که طرز لباس پوشیدن مخصوص به خود را داشت. سه پیراهن، یک گوپیچه و سه واسکت را یکی بالای دیگر همزمان کاکه طیغون به بر کرده کمرش را با دستمال گل سیب می بست و شال ابریشمی چار قات بالای شانه اش می انداخت.» عزیز احمد بوت دوز خاطراتش را از چار چته چنین حکایت میکند: «سابقا وقتی که عروسی ها میشد مغلتا (آوازخوانان دوره گرد) با آلات موسیقی و ساز و سرود در بازار چار چته آواز خوانی میکردند.» سید حکیم سرایدار سرای داده شیر از نرخ و نوا و برکت و فراوانی چار چته حکایت مینمود که: «یک کاسه قیماق را به دو افغانی و یک قرص نان را به چار شش پولی میخریدیم.» حاجی فخر الدین دکاندار که آبا و اجدادش در این چته دکانداری نموده و خودش تا سال های هفتاد خورشیدی در چته دوم واسکت فروشی داشت در باره عظمت این چته ها میگفت: «ده ساله بودم در چته سوم پدرم دکان داشت، شب جشن بود تمام چته ها چراغان شده بود. امانالله خان ضمن دیدار از منطقه جشن به دکان ما آمد، پدرم عکس امیر شهید را در دکان نصب کرده بود. اماناللهخان یک قطعه عکس خود را به پدرم داده گفت این را هم نصب کنید، شاه تقریباً نیم ساعت در دکان ما ایستاده از نرخ و نوا و طرز کار و زندگی پدرم جویا شد.» افسوس و دریغ آن چته هایی که روزگاری نظرگاه شاهان و امیران بود اکنون به تلی از خاک مبدل گشته. شهروندان کابل اکنون از موسساتی که برای احیای ارزشهای فرهنگی کار میکنند تقاضا دارند تا مناطق تاریخی کابل قدیم را مطابق نقشه ها و عکس ها به همان شکل اولی بازسازی نمایند و از مسوولان و دولتمردان مردم توقع دارند که به مافیای زمین اجازه ندهند بالای این میراث های تاریخی که ارزش طلای ناب را دارند بلند منزل های مضحک بسازند.

خواجه عبدالله انصاری 

 

چون در تو نگرم از جمله تاجدارانم و تاج بر سر و چون در خودم نگرم از جمله خاکسارانم و خاک بر سر. خواجه عبدالله انصاری نگاهی به زندگی پیرهرات درباره زندگی و شرح حال پیر هرات، اطلاعات زیادی در دست نیست و جز در چند کتاب -که قابل اعتمادترین آنها "نفحات الانس "عبدالرحمن جامی است- شرح حال قابل توجهی درباره او باقی نمانده است. خواجه عبدالله انصاری در سال 396 هـ.ق به دنیا آمد و در سال 481 هـ.ق در گذشت و در "گازرگاه" هرات به خاک سپرده شد. پدر او ابومنصور انصاری از فرزندان ابو ایوب انصاری است که حضرت رسول اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم هنگام هجرت به مدینه، در منزل او فرود آمدند. ابومنصور، مردی طالب دانش و معارف دینی بود، اما پس از آنکه به هرات آمد و تشکیل خانواده داد از دنیای مورد علاقه اش که همان عرفان بود دور افتاد ولی با این وجود در طریق صداقت و ایمان، نخستین آموزگار فرزند خویش خواجه عبدالله بود. خواجه عبدالله اولین راهنمای زندگی و نخستین مشوق خورد را در راه کسب علم و معرفت، پدر خویش می داند و می گوید: "من هفتاد و اند سال علم آموختم و نوشتم و رنج بردم. در اعتقاد، اول از پدر خود آموختم که صادق بود و متقی و با ورع، که کسی آن چنان نتوانستی بود". خواجه عبدالله انصاری از نوابغ عصر خود به شمار می آمد. او در عصری می زیست که از یک سو فقر و ظلم بیداد می کرد و از دیگر سو تمایل عموم مردم به اندیشه های دینی و عرفانی تا جایی بود که گوشه و کنار شهرهایی همچون هرات و نیشابور پر از خانقاه های صوفیان بود. تعداد زیاد خانقاه ها در دوره کودکی و جوانی خواجه عبدالله انصاری در خراسان و به ویژه در هرات و نیشابور به اندازه ای است که این گمان را بر می انگیزد که بیشتر مردم یا خود صوفی بوده اند یا به این گروه علاقه داشته اند. خواجه عبدالله انصاری، از همان دوران کودکی و نوجوانی، نبوغ خود را در فهم و درک مسائل دینی نشان داد. براساس آنچه خود خواجه عبدالله گفته است در نه سالگی به راحتی قادر به خواندن و نوشتن بود و در حدود هفتاد هزار بیت شعر فارسی و صد بیت شعر عربی از معاصران و متقدمان خود را حفظ کرده بود. از حفظ بودن سیصد هزار حدیث با چندین هزار سند معتبر نیز بیانگر نبوغ او در سالهای بعدی عمرش بوده است. خواجه عبدالله در تالیف احادیث به جا مانده از حضرت رسول اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم رنج و سختی زیادی کشید، تا جایی که خود می گوید: "آنچه من کشیده ام در طلب حدیث مصطفی صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم هرگز کس نکشیده باشد. یک منزل از نیشابور، زیاد باران می آمد، و من در رکوع می رفتم و جزوه های حدیث، به شکم باز نهاده بودم تا تر نشود." خواجه عبدالله حتی لحظه ای از عمر گرانقدر خود را در بطالت و بیهودگی تلف نکرد، تا جایی که از طلوع سپیده دم تا پاسی از نیمه شب، یا وقت خود را به قرائت آیات کلام الله مجید و تامل در آن سپری می کرد و یا در کنار عالمان به موعظه ها و گفته های آنان گوش می کرد. او می گوید: "همه روز بنوشتمی و روزگار خود بخش کرده بودم. چنانکه مرا هیچ فراغت نبودی." بدیهی است در آن شرایط ناسازگار که فقر و تهیدستی خصوصیت بارز حیات مادی آن دوره بود، در جستجوی دانش بودن و همه عمر خود را صرف کسب معرفت کردن، کار ساده ای به نظر نمی رسید. خواجه عبدالله انصاری در اوج فقر جز به "معرفت" نمی اندیشید. خواجه عبدالله در این مورد گفته است: "بامداد پگاه به مقری شدمی به قرآن خواندن؛ چون باز آمدمی، به درس مشغول شدمی، به شب در چراغ، حدیث می نوشتمی و فراغت نان خوردن نبودی. مادر من نان پاره لقمه کرده بودی و در دهان من می نهادی در میان نوشتن. حق سبحانه و تعالی مرا حفظی داده بود که هر چه زیر قلم من گذشتی، مرا حفظ شدی." خواجه عبدالله در حدیث و شعر و شرع، در محضر علمای بسیاری حضور داشت، اما کسی که رموز تصوف و حقیقت را به او نمود، شیخ ابوالحسن خرقانی بود. خواجه عبدالله خود می گوید: "اگر من خرقانی را ندیدمی، حقیقت ندانستمی و همواره این با آن در می آمیختمی، یعنی نفس با حقیقت." نخستین ملاقات خواجه عبدالله با خرقانی هنگامی است که در سال 424 به قصد زیارت خانه خدا، هرات را ترک می کند و هنگام بازگشت از سفر حج، با خرقانی روبرو می شود. خرقانی نیز با دیدن خواجه عبدالله که جوانی پرشور و هوشمند بود، او را گرامی داشت و خواجه عبدالله در این مورد می گوید: "مریدان خرقانی مرا گفتند که سی سال است که تا با وی صحبت می داریم. هرگز ندیده ایم که کسی را چنان تعظیم کند که تو را و چنان نیکو داشت که تو را." خواجه عبدالله به دیدار ابوسعید ابی الخیر هم رفته است. خواجه عبدالله درباره شیوه زندگی صوفیانه خود می گوید: "من بسیار به جامه عاریتی مجلس کرده ام و بسیار به گیاه خوردن و آن وقت یاران داشتم و دوستان و شاگردان، همه توانگر بودند، هر چه من خواستمی بدادندی، اما من نخواستمی و بر ایشان پیدا نکردم و من گفتمی چرا ایشان خود ندانند که من هیچ ندارم و از هیچ کس چیزی نخواهم؟ من خُرد بودم هنوز، که پدر من دست از دنیا بداشت و دنیا همه بپاشید و ما را در رنج افکند، و ابتدای درویشی و محنت ما از آن وقت بود. من به زمستان جبه نداشتم، و سرمای عظیم بود و در همه خانه من بوریا یکی بود، چندان که بر وی بخفتمی، و نمد پاره ای که بر خود پوشیدم. اگر پای را بپوشیدمی سر برهنه شدی. و اگر سر را بپوشیدمی پای برهنه شدی؛ و خشتی که زیر سر نهادمی و میخی که جامه لباس بر آن کردمی و بیاویختمی." از خواجه عبدالله آثار زیادی به جا مانده است که اغلب آنها به نثر مسجع و آهنگین است. خواجه عبدالله شعر هم می سروده ولی بیشتر شهرتش به سبب رساله های متعدد اوست. آثار او عبارتند از: ترجمه طبقات صوفیه: که آن را به لهجه "هروی" ترجمه کرده است. تفسیر قرآن: که اساس کار ابوالفضل میبدی در تألیف کتاب "کشف الاسرار" قرار گرفت. رساله های مناجات نامه، نصایح، زادالعارفین، کنزالسالکین، قلندرنامه، محبت نامه، هفت حصار، رساله، دل و جان، رساله ی واردات و الهی نامه که همگی به نثر مسجع هستند. نمونه ای از نثر مسجع خواجه عبدالله در مناجات نامه الهی به حرمت آن نام که تو خوانی و به حرمت آن صفت که تو چنانی، دریاب که می توانی الهی، عمر خود به باد کردم و بر تن خود بیداد کردم؛ گفتی و فرمان نکردم، درماندم و درمان نکردم. الهی، اگر تو مرا خواستی من آن خواستم که تو خواستی. الهی، بهشت و حور چه نازم، مرا دیده ای ده که از هر نظر بهشتی سازم. تصویر شهر هرات الهی، در دل های ما جز تخم محبت مکار و بر جان های ما جز الطاف و مرحمت خود منگار و برگشت های ما جز باران رحمت خود مبار. به لطف، ما را دست گیر و به کرم، پای دار، الهی حجاب ها از راه بردار و ما را به ما مگذار.

تاريخچه بانکداری افغانستان

نوشته کریم پوپل 

 

درطول سلطنت پادشاهان افغانستان سود جوئی از طريق پول با پول حرام و خلاف شريعت اسلامی پنداشته می شد. بدين لحاظ رسماً هيچ بانکی الی سال ۱۳۱۲ وجود نداشت. مال شاهی در خزانه شاهی حفظ می شد. مردم سرمايه خود را خود حفاظت می نمودند در بسا شهر ها از طرف يک فاميل بزرگ امانت خانه ها ساخته می شد که فقد پول بدون سود حفاظت می شد. يک تعداد صرفان که وجود داشت بنام سود خور دوزخی ياد می نمودند که در اجتماع بنام حرام خور جای نداشتند. پس از ورود انگليس ها تعداد صرفان هندو های افغان فعاليت می نمودند. پولهای با ارزش وقت سکه اشرفی (طلا عربی) نقره نيکلای (نقره اصل روسی) روپيه هندی و پوند انگليسی بود. تبادله اين نوع پولها در تجارت و رفتن به حج و سفرها صورت می گرفت. اين صرافان بيشتر در بازار های کابل و قندهار فعاليت داشتند اسعار مورد ضرورت دولت نيز از همين صرافان خريداری می گرديد، اين روند ادامه داشت تا اينکه در سال ۱۳۱۱ با ابتکار يکی از تاجران ملی و شخصيت های برجسته کشور مانند محترم عبدالمجيد <زابلی> يک شرکت سهامی بنام شرکت سهامی هاشمی را تأسيس کرد که بعداً در ماه ثور سال (۱۳۱۲هـ ش) اين شرکت سهامی بنام بانک ملی افغان مسمی و بحيث اولين بانک در افغانستان عرض وجود کرد. در ابتدا اين بانک به عنوان يگانه بانک در کشور وظايف بانک مرکزی را پيش می برد و به گذشت زمان هر روز وظايف و فعاليت های اين بانک گسترش می يافت و در سلسله همين انکشافات دومين بانک در افغانستان به عنوان بانک مرکزی افغانستان (د افغانستان بانک) بتاريخ ۱۷/۱۱/۱۳۱۸ به سرمايه ابتدائی ۱۲۰ ميليون افغانی در پايتخت کشور (شهر کابل) افتتاح شد که بعداً در سال ۱۳۵۴ سرمايه افغانستان بانک به يک ميليارد افغانی ارتقاء کرد که اين رقم در ماده هشتم (۸) قانون (۱۳۷۳) پول و بانکداری ۱۰ ميليارد افغانی نشان داده شده است. نظام بانکداری در افغانستان با تأسيس بانک ملی توسط محترم <رابلی> پا به عرصه وجود گذاشت چنانکه قبل از تأسيس افغانستان بانک، بانک ملی امور بانکداری دولتی را نيز پيش می برد که بعد از تأسيس افغانستان بانک وظايف بانکداری دولتی به د افغانستان بانک واگذار گرديد. چاپ و نشر پول از بانک ملی به افغانستان بانک سپرده شد که افغانستان بانک توانست تحولات و انکشافات بزرگی را در رابطه به چاپ و نشر پول افغانی بوجود آورد. پس از سال۲۰۰۲ مطابق به ماده دوازدهم قانون اساسی افغانستان بانک يک بانک مستقل و بانک دولتی را تمثيل می نمود. افغانستان بانک توانست که قوانينی چون قانون افغانستان بانک، پول و بانکداری، قانون مبارزه عليه تطهير پول، عوايد ناشی از جرايم، مبارزه عليه تمويل تروريزم و غيره را تسويد نمايد که بعد از توشيح مقام رياست جمهوری اسلامی افغانستان در معرض اجراء گذاشته شد. بانک مرکزی افغانستان و نظام بانکداری افغانستان با روی کار شدن دولت جديد جمهوری اسلامی افغانستان خصوصاً بعد از توشيح قوانين جديد افغانستان بانک و قانون پول و بانکداری وارد مرحله جديد شد. افغانستان بانک با تطبيق ريفورم پولی با چاپ و نشر پول جديد به خوبی توانست بحران تورم پولی را در کشور مهار کند که پايانی بود برای تغيير شکل پولی افغانستان باشد. زيرا تا حال با روی کار آمدن هر رژيم جديد شکل و نوع پول افغانی دست خوش تغيير بوده است. افغانستان بانک برای اولين بار پلان استراتيژيک پنج ساله ی خويش را در سال ۱۳۸۸ هجری شمسی ترتيب و به دست اجراء گذاشت. اين پلان که از (۱۳۸۸) شروع و تا (۱۳۹۲) ادامه می يابد بر تعهدات راسخ بانک در زمينه تحقق مأموريت اش مبنی بر ثبات قيمت ها و ايجاد نظام مالی مستحکم تاکيد جدی صورت گرفته است. 1ـ بانک های دولتی: پشتنی بانک، بانک ملی افغان، افغانستان بانک (بانک مرکزی افغانستان) عبدالمجید زابلی سابق وزیر اقتصاد افغانستان، از جملۀ شخصیت های تاثیرگذار بخصوص در نیمۀ اول قرن بیستم کشور ماست. او بنیانگذار بسیاری از نهاد های اقتصادی از جمله سیستم بانکداری در افغانستان است. زابلی بعد از آن مورد خشم دربار قرار گرفت، از افغانستان خارج شد و از آن ببعد در امریکا زندگی می کرد. او در 1998 میلادی در امریکا چشم از جهان فروبست. از زابلی ثروت هنگفتی هم در افغانستان و هم در خارج از افغانستان باقی مانده است که طبق وصیت وی، بخشی از این دارائی ها باید به دولت افغانستان تعلق گیرد.

منار علم و جهل 
منار علم و جهل کابل شاه امان الله در
۲۲ جون ۱۹۲۷ منار یاد گاری علم وجهل را که دردهمزنگ کابل درکنار دریای کابل بخاطرختم شورش ملای لنگ بناکرد ، دریک طرف آن این شورش توضیح شده ودرسه طرف دیگرآن اسامی سه صد نفرافسرانیکه در جنگ شهید شده بودند تحریر گردیده است.کتیبه ها به وسیلهٔ خطاط نامدار کشور، استاد سید محمد داؤد الحسینی و برادر بزرگ او سید محمد ایشان حسینی خطاطی شده است ۰ انگلیسها در حوت ۱۳۰۲{مارچ۱۹۲۴} شورش ای برهبری ملا عبدالله گردیزی علیه شاه امان الله در میان قبایل جاجی ومنگل در ولایت پکتیا براه اندازند که دامنه اش بزودی ولایات دیگر جنوبی چون قندهارو لوگر وغزنی ومیدان و وردک را نیزفراگرفت ،شادروان غبار عوامل عمده آنرا به نحو شایسته برشمرده وتوضیح کرده است برهبری ملا عبدالله گردیزی معروف به ملای لنگ وهمکارش ملا عبدالرشید با ماهیت به ظاهر مذهبی ولی درواقع با ماهیت سیاسی با مداخله استعماروبه نفع استعماربه تشویق نورالمشایخ وهمدستی محمد نادربراه انداختند. سرکوبی این شورش توسط قوای دولتی برهبری جنرال محمد ولی خان دروازی چون نادر وزیردفاع از ا شتراک در جنگ آبأ ورزیده بود، امیر حبیب الله کلکانی نیز درقطعهٔ نمونه گاردشاهی بصفت سرباز اشتراک داشت وحمایت واشتراک مردم ملای لنگ وملا عبدالرشید دستگیرودرمحکمه نظامی کابل محکوم یه مرگ شدند در ۴ جوزای ۱۳۰۴ {۱۹۲۵} ملای لنگ وملا عبدالرشید با ۲۵ نفرازرهبران همدست شان درکابل گلوله باران شدند. برای اولین باردر زمان امیر حبیب الله کلکانی جشن استقلال در کابل ودرهمین محل برگزار گردید به حضور تمامی مردم درجشن آزاد اعلان گردید قبل ازآن جشن ها در پغمان تنها عده معدودی از خاندان شاهی و ارکین دولتی برگزار میگردید۰ جشن استقلال امیر حبیب الله کلکانی امر کرد تا این آبده را با تکه سفید بپوشانند ، گفتند تا هموطنان جنوبی من که این آبده به یاد بود کشتار عزیزان شان ساخته شده آزرده نشوند. ناگفته نماند در زمان نادر درتارا ج دوم بعد از قتل ،کشتار،چپاول کوهدامن به فرماندهی وکیل نورستانی ،که وکیل نورستانی در قسمت باغ عارق توسط مدافعین غیور کوهدامنی کشته شد و نادر بپاس خدمات نامبره در قتل ،کشتار،چپاول کوهدامن منارهٔ «فعلاً وسط چهار راه دهمزنگ» بنام « نایب سالار عبد الوکیل نورستانی » ساخت ۰ هردو آبده ه یکی از کشتار جنوبی و دیگرش کشتار شمالی در فاصلهٔ ۵۰۰ متری هم قرار دارند. در ساحهٔ تاریخی که اولین جشن استقلال کشور بصورت مردمی آن تجلیل گردیده بود قصداً در سال ۱۳۴۶ خورشیدی توسط ظاهرشاه باغ وحش ساخته شد و پسرش بنام نادر بصفت رئیس باغ وحش کابل نصب گردید۰ دسیسهٔ انگلیس زیرپوشش شورش ملائی لنگ با همنوائ محمدنادرو حضرت های مجددی،باعث شد امیر امان الله اصلا حات اجتماعی را لغو کن،که شامل لغو اصلا حات ذیل میشد؛ ـ دختران مشغول تحصیل در ترکیه بکشور برگردند۰ ـ مدارس دخترانه به سرعت تعطیل شود۰ ـ ملا های دیوبند اجازه دارند به افغانستان بیایندومقیم شوند۰ ـ زنان اجازه ندارند بدون حجاب بیرون برآیند و یا موی خود را قیچی کنند۰ ـ ملا ها مجبور نیستند گواهی تحصیلی تهیه کنند۰ ـ ثبت نام اجباری در ارتش منع شود۰ ـ احیایی مجددسیستم عسکری کهنه قبائیلی۰ ـ محتسب های مذهبی بولایات توظیف شوند۰ ـ لغو مجبوریت لباس غربی۰ ـ لغو قانونی که پرسونل نظامی را ازگرایشات مذهبی منع میکرد۰ ـ تعطیلی هفته دوباره به روز جمعه۰ ـ تعین بازرسان درهر ولایت غرض کنترول اوزان،اندازه ها در بازار. ـ ایجاد شورای علما مذهبی و بزرگان قبائیل ،که اعضائی آنرا علما مذهبی تعین کنند،ودولت مکلف به اجرائ مشورت ها و نظریات شان باشد

نخسین مجلس شورای ملی افغانستان چگونه تشکیل شد؟
هجدهم سنبله مصادف است با گشایش نخستین دوره شورای ملی افغانستان در سال
۱۳۱۰ هجری شمسی.
نخستین دوره شورای ملی را محمد نادر شاه (پدر ظاهر شاه آخرین شاه افغانستان) افتتاح کرد و این کار او به نحوی ادامه برنامه اصلاحات امان‌الله خان، شاه پیشین افغانستان شمرده می شود.
محمد نادر، که خود سپه‌سالار ارتش امان‌الله خان بود، در زمان سقوط دولت امانی به دست حبیب‌الله کلکانی (
۱۳۰۸) سفیر افغانستان در پاریس بود. او به افغانستان بازگشت و به حمایت قبایل مناطق جنوبی کشور دولت نه ماهه کلکانی را سرنگون کرد.
عبدالحمید مبارز، پژوهشگر و روزنامه‌نگار می‌گوید که نادر شاه با توجه به تجربه مخالفت محافظه‌کاران مذهبی با دولت امان‌الله خان، تصویب برخی قوانین و حتی تشکیل شورای ملی را با "احتیاط زیاد" و تاکید بر مسایل مذهبی روی دست گرفت.
به گفته آقای مبارز، نادر شاه به همین دلیل قانون اساسی امانی را لغو کرد و در جرگه
۳۰۱ نفری سال ۱۳۰۹ دومین قانون اساسی کشور و نخستین قانون انتخابات شورای ملی را تصویب کرد.
به نظر غلام‌محمد غبار تصویب قانون‌های دوره نادر شاه "نمایش قانونی" بود
غلام‌محمد غبار، پژوهشگر و عضو جنبش مشروطیت دوره امانی، در کتاب افغانستان در مسیر تاریخ نوشته که محمد نادر در این جرگه قوانین دوره امانی را، که بر اساس آن القاب رسمی لغو، دارایی‌های مقامهای دولتی ثبت، اختیارات دادگاه‌ها محدود و مطبوعات آزاد می‌شد، "ابطال" کرد.
با آن که این جرگه برای برگزاری انتخابات شورای ملی قانون ویژه‌ای را تصویب کرد، شاه
۱۱۱ تن از اعضای این جرگه را به عنوان اعضای مجلس شورای ملی انتصاب کرد.
بسیاری‌ها به این نظرند که نخستین مجلس شورای ملی اختیارات چندانی نداشت و عمدتا موضوعات مذاکرات آن را پیشنهادهای دولت تشکیل می‌داد. غبار نوشته که هدف نادر شاه برای تشکیل این مجلس "تحمیل مسئولیت تصمیم‌های خود بر یک شورای میان تهی" بود.
قانون اساسی
۱۳۰۹ به مجلس اختیاراتی در زمینه‌های قانونگذاری، تصویب بودجه، نظارت بر کارکردهای دولت و حتی فراخواندن وزیران برای ارائه توضیحات داده بود. اما غبار نوشته که این امر تنها یک "نمایش قانونی" بود و مجلس نتوانست از این اختیارات استفاده کند.
'شورای اسلامی'
نادر شاه که چند ماه پس از اعدام حبیب‌الله کلکانی موفق به تشکیل سلطنت خودش و برقراری آرامش نسبی در کشور شده بود، جلسه افتتاحیه مجلس شورای ملی را در
۱۸ سنبله ۱۳۱۰ برگزار کرد.
او در این جلسه مجلس را "شورای اسلامی"، دولت خود را "سلطنت اسلامی" و اعضای مجلس را "فرزندان و برادران" خود خواند.
شاه به اعضای شورا گفت: "معنای شورای ملی را به شما شرح کنم: الحمدالله همه ما و شما مسلمان هستیم. مشورت اساس کارهای ما است. ما به حکم قرآن عظیم‌الشان به مشورت کردن مکلف بودیم، هستیم و خواهیم بود."
نادر شاه گفت که مجلس را برای "اصلاح مملکت" تشکیل داده است به اعضای مجلس گوشزد کرد که "حقوق" خود را بشناسند و از آن به گونه "صحیح" استفاده کنند. او افزود که اعضای مجلس "مراقب رفتار و روش حکومت" هم باشند.
چه کسانی اعضای مجلس بودند؟
عبدالحمید مبارز می‌گوید که بیشتر اعضای این مجلس را سران قبایل تشکیل می‌دادند و "آنها هم طبیعتا حکومت را تقویت می‌کردند". این افراد از سوی مقامهای محلی دولت به جرگه سال
۱۳۰۹ فرستاده شده بودند که بعد به عضویت مجلس شورای ملی منصوب شدند.عبدالاحد خان ماهیار، نماینده ولایت وردک، رئیس مجلس بود که به نوشته غبار، از سوی نادر شاه منصوب شده بود. او فردی نزدیک به شاه و در واقع تصمیم‌گیرنده اصلی در مجلس شمرده می‌شد.
شاید برخورد با یک عضو مجلس در روزهای نخست آغاز به کار مجلس بیانگر این موضوع باشد. این عضو مجلس عبدالعزیز خان، مدیر سابق نشریه "طلوع افغان" بود که نسبت به انتصاب عبدالاحد ماهیار اعتراض کرد و انتخاب رئیس مجلس را حق اعضای مجلس دانست. اما این اعتراض او را به زندان انداخت و او
۱۳ سال در زندان به سر برد.
عبدالاحد خان ماهیار تا آخر عمرش، همچنان در مقام ریاست شورای ملی بود. او پنج دوره مجلس شورای ملی را ریاست کرد. در دوره اول مجلس شورای ملی چهره‌های شناخته شده و برجسته آن زمان حضور چندانی نداشتند.
شماری از پژوهشگران نخستین دوره شورای ملی را مجلسی "نمایشی" و فاقد قدرت واقعی برای دفاع از ملت خوانده‌اند. انتصابی بودن اعضای مجلس از "ضعف‌های" اصلی آن دانسته می‌شود. اعضای مجلس سران قبایلی بودند که از سوی مقام‌های محلی و دربار گزینش شده بودند و به همین دلیل مجلس به نظر بسیاری‌ها از همه ملت نمایندگی نمی‌کرد.
از سوی دیگر اجرایی نشدن "اصول اساسی" و "اصول‌نامه انتخابات شورای ملی" و همچنین "اصول‌نامه وظایف داخلی" مجلس هم تا حدود زیادی مواضع قانونی مجلس را تضعیف کرده بود.
غلام محمد غبار، که در آن دوره می‌زیست و فعال سیاسی بود، به این نظر است که قوانین این دوره تنها برای کاربرد خارجی تصویب شده بودند و نه برای تطبیق در امور داخلی افغانستان.
شورا چگونه کار می‌کرد؟
محمد محسن صابر هروی که سال‌ها کارمند دبیرخانه شورای ملی بوده، در کتاب آیینه شورا نوشته است که بر مذاکرات مجلس مقررات سختگیرانه‌ای حاکم بود و بیشتر تصمیم‌ها به دست هیات اداری مجلس بود. صابر هروی افزوده که بیشتر اعضای این مجلس با قانونگذاری آشنایی نداشتند.
به نوشته او، "نظر وکلا عین نظر دولت و نظر دولت عین نظر وکلا بود". هروی افزوده که در جریان مذاکرات مجلس تندنویسان "مطالبی را می نوشتند، آن را به چند پاراگراف تقسیم می‌کردند و آنها را به هر وکیل مورد نظری که صحبت کرده بود، نسبت می‌دادند".
محمد نادر سپه‌سالار ارتش امان‌الله خان بود
صابر هروی نوشته که در زمان رای گیری بر سر موضوع، همه نمایندگان دست‌های خود را بالا و "رای قطعی" خود را اعلام می‌کردند. به نوشته او، مخالفت با موضوع مورد بحث "گناه نابخشودنی" بود و همه قوانین این دوره با اتفاق آرا به تصویب می‌رسیدند. قوانین این دوره "اصول نامه" نامیده می‌شدند
.به گزارش صابر هروی، شمار مصوبات مجلس اول به بیش از
۱۱۰ مورد می رسید که شماری از آن‌ها مربوط به کارکردهای امور ادارات دولتی، زندانها و گمرک و برخی دیگر مربوط به امور بازرگانی، مالیات، صنایع و سرمایه‌گذاری خارجی بود.
قانون مطبوعات از قوانینی بود که مجلس اول آن را تصویب کرد، ولی در عمل در زمان نادر شاه هیچ نشریه آزاد وجود نداشت. قانون سرشماری( شمارش جمعیت) هم هرگز به اجرا گذاشته نشد. برخی از مصوبات مجلس اول حاوی موضوع‌های ساده‌ای مانند فروش اجناس انبارهای دولتی، تعزیت و واردات رنگ بود.
غلام محمد غبار، پژوهشگر و فعال سیاسی آن دوره، قوانین مصوب دوره نادر شاه را "نمایشی و عوام‌فریبانه" دانسته و افزوده که حتی اعضای کابینه نادر شاه هم احساس نمی‌کردند که نیازی به خواندن آن‌ها داشته باشند. ریاست هیات دولت دوره نادر شاه با هاشم خان، نخست وزیر و برادر شاه بود.
اجلاس مجلس اول در کاخ سلام‌خانه ارگ (کاخ) سلطنتی برگزار می‌شد و به نوشته صابر هروی، در جریان مذاکرات مجلس هیچ فردی بدون اجازه رئیس حق صحبت، حتی صحبت زیرگوشی را هم نداشتند. کسانی که از این امر تخلف می‌کردند، رئیس مجلس به آن‌ها "هشدار" می‌داد.
صابر هروی نوشته که دولت به اعضای مجلس سالی دو دست لباس متحدالشکل می‌داد و این لباس‌ها را خیاط خود شورا می‌دوخت. حقوق ماهیانه، پول اجاره خانه نمایندگان خانه‌دار در کابل، هزینه رفت و برگشت اعضای شورا به خانه‌های‌شان در ولایات را دولت می‌پرداخت و ظهرها هم به آنها ناهار می‌داد.
مجلس اعیان
تعداد نمایندگان (قانون انتخابات 1309)
ولایت کابل
38 نفر
ولایت قندهار
24 نفر
ولایت هرات
23 نفر
ولایت مزار شریف
14 نفر
ولایت قطغن
16 نفر
ولایت مشرقی
21 نفر
ولایت جنوبی
13 نفر
بدخشان
6 نفر
فراه
4 نفر
میمنه
6 نفر
کوچی‌ها
6 نفر
تعداد کل اعضای مجلس
171 نفر
نادر شاه در سخنرانی افتتاحیه
خود گفت که در نظر دارد در کنار "مجلس شورای ملی" مجلس دیگری را با عنوان"مجلس اعیان" تشکیل دهد و سرانجام آن را در سال
۱۳۱۰ خورشیدی با ۲۷ عضو انتصابی تشکیل داد. غلام محمد غبار نوشته که اعضای مجلس اعیان افرادی از "اشراف، روحانیون و ملاک‌ها" بودند.
به نوشته غبار، مجلس اعیان بیشتر برای "خنثی" نگه‌داشتن شورای ملی تشکیل شد و لایحه‌های پیشنهادی دولت پس از تصویب این مجلس به شورای ملی فرستاده می‌شد.
به نوشته این پژوهشگر، مجلس اعیان اختیار رد مصوبات مجلس نمایندگان را داشت و درصورت اختلاف میان این دو مجلس، در نهایت "حکمیت" در دست شخص شاه بود.تشکیل مجلس شورای ملی در آن زمان در میان مردم عادی واکنش چندانی بر نیانگیخت، اما عبدالحمید مبارز می‌گوید این شورا با تائید "روشنفکران" آن زمان مواجه
نشد.آقای مبارز گفت: "(دلیل مخالفت روشنفکران این بود که) این شورای ملی در حقیقتحاکمیت ملی را تمثیل نمی‌کرد، به دلیل این که از طرف مردم انتخاب نشده بود."
به گفته نوشته او، روشنفکران و مشروطه خواهان در پی تامین حقوق سیاسی مردمبودند و تنها برقراری حاکمیت مشروطه در کشور می‌توانست رضایت روشنفکران را حاصلکند.
نوشته( ایوب آروین)

تاریخچه کوپراتیفها

 

برای نخستین بار در سال ۱۳۳۳ کوپراتیفهای کشاورزی در افغانستان ایجاد گردید. درابتدا به تعداد ۱۱۳کوپراتیف زراعتی توسط مولدین پوست قره قول وکرم پیله تشکیل گردید. روند توسعه کوپراتیفها با تاسیس نظام جمهوری درافغانستان ارتقا یافت. در سال ۱۳۵۲ در قانون کوپراتیفها تعدیلات بوجود آمد. که بنفع کشاورزان تمام شد. متعاقباً در سال ۱۳۶۰ قانون جدید کوپراتیف‌ها در کشور نافذ و امتیازات بیش تری برای کوپراتیف‌ها در نظر گرفته شد. در دوره سلطنت محمد ظاهرشاه موضوع تشکیل وانکشاف کوپراتیفها دردهات در پلان سوم انکشافی دولت گنجانیده شد. و هم برای تطبیق تاسیس وپیشبرد کار کوپراتیفها دولت مساعدت مؤسسه کاروکارگرجهانیرا جلب نمود." این مؤسسه با موجودیت سه کارشناس فعالیت خویش راآغازنمود وموفق به تشکیل ۵انجمن کوپراتیفی گردید. درسال ۱۳۴۲ کوپراتیفها استهلاکی تحت سرپرستی ورهنمایی ریاست انکشاف دهات درولایات لوگر فعالیت خویشرا آغاز نمود. درپایان سال ۱۳۴۸ریاست انکشاف دهات منحل وامورسرپرستی ریاست انکشاف کوپراتیفهای مذکوربه دوش وزارت زراعت، آبیاری و مالداری سپرده شد که متأسفانه به این کارتیم کاروکارگر همکاری خودراقطع ودرپهلوی آن موسسه دیگربه نام پروژه کریدیت وکوپراتیفهای زراعتی برای افغانستان (PACCA) به کمک مالی کشورسویدن ازطریق (FAO) یامؤسسه خوراکه وزراعتی جهانی به منظورایجاد وگسترش نهضت‌های کوپراتیفی درافغانستان دست به کارشدند). در سال ۱۳۴۹ ریاست بنام ریاست کوپراتیفهای زراعتی در چوکات وزارت زراعت تاسیس گردید. فعالیت این ریاست در چوکات سازمان غذائی وزراعت جهانی به امداد مالی حکومت سویدن (SIDA) بپیش برده می‌شد. "این اداره کوپراتیفها را در تهیه قرضه زراعتی، مواد زراعتی، فروش وعرضه محصولات زراعتی وغیره مسائل کوپراتیفی، همکاری می‌نمود. پروژه متذکره دارای دومرکزانکشافی بود که یکی آن در کوهدامن ودیگرآن در بغلان فعالیت می‌نمود ودارای یک مرکزتربیوی نیزبودکه در بادام باغ کابل موقعیت داشت، که دراین کوپراتیفها تقریباً ۱۸۳هزارتن عضویت داشتند وتولیدات کوپراتیفهای زراعتی را میوه جات ، سبزیجات ، پنبه، لبلبو(جغندر قند)تشکیل می‌داد. کوپراتیفهای زراعتی مذکوردرحدود۶۰۰۰تن ازمحصولات مازاد خودرادربازارهای داخلی،۱۳۰۰تن انار،۲۰۰۰تن کشمش،۷۹تن کنجد،۳۲۵تن پسته رادرمارکیتهای خارجی به قیمت مناسب به فروش رسانیدند که دربلندبردن سطح زندگی وحیات اقتصادی اعضای کوپراتیف تأثیرمفید اقتصادی به جا گذاشت. بعداًباگذشت زمان درسال ۱۳۵۲به تاریخ ۲قوس قانون کوپراتیفهانافذ و الی سال ۱۳۵۷در۱۲ولایت کشوربه فعالیت آغازنمود. در ایام که قانون کوپراتیفهانافذ شد چنین تجویز به عمل آمد تادرسال یک ولایت تحت ساحه فعالیت‌های کوپراتیفی درآورده شود. تابرج حمل ۱۳۵۷، تعداد۱۳۵انجمن کوپراتیفی در۱۱ولایات کشور تأسیس گردیده بودکه ازآن جمله ۱۲۴کوپراتیف ابتدایی زراعتی،۶کوپراتیف صنعتی ۴کوپراتیف استهلاکی و۱کوپراتیف زنبورداری عملاً فعال بود. ازسال ۱۳۵۷به بعدپروگرام عاجل تأسیس کوپراتیفهای زراعتی عملی گردید چنانچه دراخیرسال ۱۳۵۸به تعداد ۱۲۱۰باب کوپراتیفهای زراعتی تأسیس شده بودند". درتأسیس کوپراتیفهای مذکور مسایل زیادی از ابعاد مختلف مدنظر گرفته نشد بدینوسیله نتوانست رشد نماید. وهم کیفیت ومثمریت کوپراتیفهای تأسیس شده راخیلی پایین آورده وبالاخره بالاثر عوامل متعدد اقتصادی سیاسی امنیتی دولتی بانکی پرسونل فعالیت کوپراتیفها در کشور روبه نزول قرار گرفت. اگر چه الی سال ۱۳۷۳ ریاست کوپراتیفهای زراعتی در بادام باغ فعال بود ولی پس از سال ۱۳۶۰ بنا بر عوامل سیاسی وجنگ نتوانست کوپراتیفها توسعه یابد. اسال ۱۳۶۰ محصولات زراعتی در حالت نزول قرار گرفت دوستان گرامی به این ویدیو توجه نمایید برای من باارزش است شاید برای شما عزیزان هم باشد.

داکتر محمد عبدالغنی خان داکتر عبدالغنی خان پسر مولوی عبدالصمدخان از مردمان جلالپور جتان گجرات مربوط علاقه پنجاب بود.

 

وی پس از ختم کالج در هند از طريق يک سکالر شيپ به لندن رفت. در هنگام سفر سردار نصرالله خان به لندن ، وی در ترجمانی خدمت شهزاده را نمود. سردار نصرالله خان بوی توصيه نمود تا به کابل بيايد. چند سال بعد ، قبل از آنکه مکتب حبيبيه افتتاح گردد به کابل آمد و بحيث مدير قلم مخصوص انگليسی عبدالرحمن خان و حبيب الله پسرش اجرای وظيفه نمود. وظايف ديگريکه در افغانستان در دوره های مختلف انجام داد : عضو مجلس قانونگذاری و مجلس مشاورت برای امان الله ، آمر دارالترجمه و تأليف ، آمرساختمان خدمات اجتماعی ، آمرسرطبيبان کابل . داکتر عبدالغنی و برادر بزرگش مولوی نجف علی خان ازجمله معلمين خصوصی امان الله خان بودند که بنام اتاليق و استاد امان الله خان ياد ميگرديدند. مکتب جبيبيه را نظر به خواهش حبيب الله خان ، حبيبيه نام گذاری نموده و عنوان کرد و به اينترتيب در سال 1903 معارف را در افغانستان بنياد گذاشته و تاسيس نمود. داکتر عبدالغنی خان خودش زمام امورمکتب را بدست گرفته و بحيث مدير و رهبر آن مقرر شد و درهيمن جريان ليسه دارالمعلمين هم با رهنمود و هدايت های وی پايه گذاری گرديد و در ضمن در سراسر کشور سفر نموده و درحدود سيزده مکتب ابتدائيه و متوسطه را هم در ولايات مختلف مملکت افتتاح کرد. اگر داکتر عبدالغنی خان را بانی معارف معاصرافغانستان خطاب کنيم ، بجاست و از بيان يک حقيقت دوری نگزيده ايم. او عضو جميعت مشروطه خواهان اول بود و در رأس يکی از حلقه ها بنام جان نثاران ملت قرار داشت. وی با مشروطه خواهان زندانی شد و 11 سال بعد در زمان امان الله خان از حبس رها گرديد. بعضی ها معتقد اند که رهبر و رئيس اين نهضت بوده است ، زيرا از اعضای جنبش چه آنهايی که اعدام شدند و چه کسانيکه زندانی شدند ، در هنگام بازداشت از ايشان تحت فقره عبدالغنی خان بازرسی و تحقيقات صورت می گرفت و سپس برای شان جزا تعيين ميگرديد. امان الله خان وی را بهمراهی والی علی احمد خان بحيث عضو هيئات مذاکره صلح و استقلال وطن به راولپندی فرستاد. انگليس ها او را يکی از مخالفين سرسخت و مزاهم اهداف خود می دانستند زيرا داکتر عبدالغنی خان بر مواد معاهدهً صلح بيشتر از ديگر اعضای هيئات از خواسته های افغانان حمايت و پشتيبانی نموده و با مرام های شوم بريتانيه مخالفت می ورزيد. چنانچه انگليس ها از درمکر و حيله پيش آمدند و با پيشنهاد های خصوصی ، وعده های مادی و مقامی هم نتوانستند داکتر غنی را از عزم راسخش برای استقلال افغانستان منصرف سازند. گرچه داکتر عبدالغنی خان و فاميلش رنج و درد زيادی را متحمل گرديده و قربانی استبداد امير حبيب الله شدند ، باآنهم وی افغانستان را مانند زادگاه خويش گرامی و دوست می داشت. او نه تنها برای استقلال افغانستان مبارزه ميکرد ، بلکه از همين طريق برای آزادی ، خود مختاری و استقلال هند نيز کوشان بود. داکتر عبدالغنی خان به افکار سيد جمال الدين افغانی ارزش بی حد قايل بوده و در خيلی موارد با وی هم نظر و هم عقيده بود. حبيب الله او را اعدام نکرد ولی خواست روحيه قوی مبارزش را بکُشد و به حبس ابد محکومش نمود تا در طول عمر خود مبتلا به شکنجه روحی و روانی باشد. پسرک يازده ساله وی بنام عبدالجبار را در همين جريان بشکل خيلی ناجوانمردانه با قطع و بريدن اعضای بدنش به قتل رسانيدند. قاتلين اين معصوم تا به امروز نا معلوم اند. اما برای اهل دانش ، آفتاب را نمی توان با دو انگشت پنهان کرد. داکتر عبدالغنی پس از اطلاع ازاين خبر دلخراش ، اميرحبيب الله را به زبان شعر از عقب پنجره های زندان فحش داد. داکتر عبدالغنی خان دراين شعر از استبداد و ستمگری دولت جبيب الله تنقيد نموده و عاملين قتل پسرش را سوال می کند که چرا در پايتخت و دارالسطنت حبيبی ، حلق پسرک معصومش را بريده و جام شهادت را بوی نوشاندند و کسی رد پی تحقيق اين جنايت نشد و هم از کسی در مورد قتل بيگناه پرسان و سوال نگردند. پس يقينا قاتل« اصغر يزيد» است که منظورش خود شاه يعنی حبيب الله می باشد. داستان قتل جبار شهيد بـــــگويم داستـــــــــان قتل جبار نمونه باشد اين مشتی ز خروار بگوش جان همی باشـــــد شنيدن بخــــــــون دل همی بايد نوشتن چو نقــــــش واقعه خامه طرازد زخونناب جگر شنـــگرف سازد شـــــــــنو اين قصهً درد دل من اگر داری تـــــــــو يارای شنيدن فلـــــــــک يارای سمع آن ندارد اگر بشنود ، چوباران خون ببارد به نفــــــس پايتخت اين واقعه شد بدارالسطنت اين حـــــــــادثه شد درآمد دزد و شحنـــــه بود بيدار درآمد گرگ و چوپان بود هشيار برهنه بود شمشــــــــير سياست کشيده بود هــــم چوب حکومت چرا تاراج شد جنــــــــس روانم فراق يوسفــــــــــم شد داغ جانم به خنجر حلق معصومش بريدند بسوی روی معصــومش نديدند نه ترسيدند کو هردم شهيد است يقينا قاتل اصـــــــغر يزيد است چرا فـــــرزند معصومم شب تار شهادت يافت از دست ستمـگار چرا نوشـــــانده شد جام شهادت چرا نگرفته شـد از کس شهادت مقبره اين پسرک بيگناه در نزد مردمان با احساس و مترقی آنزمان بحيث زيارت شهيد شناخته شد و در نواحی چمن حضوری در مرکز راه قرار دارد. در بين اهالی کابل بحيث زيارت ، مقدس و محترم است. اما هيچکس از تاريخچه آن نمی داند که اين شهيد کی بود ؟ او يگانه فرزند معصوم داکتر عبدالغنی خان بود که با زولانه و نامردانه شهيدش کردند تا نسلی از داکتر عبدالغنی باقی نماند. و بدينترتيب حبيب الله ، عبدالغنی را بد سزا داد و سرانجام خودش بتاريخ بيستم فبروری سال 1919 در کله گوش لغمان با فير تفنگچه توسط مرد ناشناس بشکل اسرار آميزی به قتل رسيد و راهی ملک عدم شد. داکتر عبدالغنی خان يک دوکتور چيره دست ، نويسنده ، شاعر ، تحلي گر و مترجم بود. وی در يکی از اشعارش ( فرياد مينای مسافر ) جنبش مشروطيت را بزبان شعر دری خيلی زيبا سروده است. وی دوجلد کتاب مهم به زبان انگليسی برشته تحرير درآورد. اولين اثرش بنام : A Review of the political Situation in Central Asia « نگاهی براوضاع سياسی آسيای ميانه » درسال 1920 چاپ اول آن به اتمام رسيد و بار ثانی در سال 1980 تجديد چاپ گرديد. ترجمه فارسی اين کتاب در برلين ، در دانشگاه همبولت ، سيمينار آسيای مرکزی زيرکار می باشد. کتاب دومی وی درسه جلدبنام : A Brief Political History of Afghanistan « خلاصه ای از تاريخ سياسی افغانستان » ترجمه فارسی کتاب فوق اگر درحوادث اخير تلف و مفقود نگرديده باشد هنوز هم در آرشيف وزارت خارجه افغانستان موجود و محفوظ است. تحقيق شود. همچنان در ايام زندان قرآن مجيد را ازعربی به انگليسی ترجمه نمود و اولين اقدام يک مترجم مسلمان می باشد که به همچو عمل دست زد. انگليس ها مانع چاپ و انتشار اين کتاب مقدس بودند. متاسفانه مؤرخين افغانی بنابر نقل القول و يا بيان اين شخص و آن شخص و بدون داشتن يک سند آشکار و مقنع در مورد داکترعبدالغنی خان ضد و نقيض نوشته اند. اما يگانه محرر کتاب جنبش مشروطيت در افغانستان محترم علامه عبدالحی حبيبی از حقايق چشم پوشی نه نموده وواقعيت های تاريخ آنزمان را آنچه در جنبش بوده است ، تا حدی عاری از تعصبات و ملی گرايی به سبک و شيوه خود شان بيان کرده اند. همچنان مرحوم عبدالهادی خان داوی در بيانات ، مصاحبه ها و خطابه های خويش در مورد جنبش مشروطيت ، نقش و کردار داکترعبدالغنی خانرا بحيث استاد محترم خود تذکر داده اند. بعدا روزنامه و نشرات دوران های مختلف موضوع ايشانرا چاپ و نشر کرده اند. درضمن سعی ميکنم تا تاريخچه ديگرمردان مبارزجنبش مشروطيت اول را سلسله وار خدمت تان تقديم دارم تاجنايات و خيانت های دوره استبداد حبيبی و قربانيان جنبش برهموطنان هويدا و برملا گردد ، زيرا جنبش مشروطيت اول سرچشمه همه نهضت های مترقی و روشنفکری کشور بعدی کشور بوده و در رشد تکامل سياسی و علمی رزمندگان آيندهً وطن نقش مهم و بارز داشت. قبل از اين در افغانستان ندرتا کسی ازمفهوم شاهی مشروطه ،جمهوری ، دموکراسی و يا مبارزه پارلمانی و حق خود اراديت ملت چيزی می دانست و همين جنبش اول بود که برای مبارزين تحريک دوم الهام و نويد بخشيد و مکتب حبيبيه بحيث يک کانون بزرگ معرفت بود. مؤرخين آلمانی ، انگليسی ، فرانسوی و حتی روسی از اهميت تاريخی داکتر عبدالغنی خان و برادرانش در معارف افغانستان و جنبش های استقلال طلبانه و مترقی کشور در کتب خويش تأئيد و تصديق می نمايند. در اسناد انتلجنت سرويس انگليس که اکنون از محرميت برآمده و در دسترس پژوهشگران قرار دارد ، در مورد داکتر عبدالغنی خان اسناد موجود است که وی را مرد خطرناک شماره يک ، مخالف و مزاهم منافع دولت استعماری شهنشاهی بريتانيه کبير درسرزمين هند و منطقه قلمداد کرده اند . انگليس ها از همان دوران اقامتش در انگليستان و ادامه تحصيلات عالی او در آنجا ، از وی کدام دل خوش نداشتند ؛ زيرا وی در جلسات محصلين ، کنفرانس های سياسی و علمی اشتراک می ورزيد و با محصلين جوان ترکيه عثمانی و ديگر آزادی خواهان ومترقيون سخنرانی های آتشين و نطق های انقلابی می نمود. همان بود که انگليس ها سکالرشيپی را که بوی داده بودند ، قطع کردند. درهمين زمان بود که سردار نصرالله خان عازم لندن گرديد و با داکتر عبدالغنی آشنا شد. وی در زمان اقامت شهزاده در بريتانيا ، مترجم خاصش بوده واو را در کارهايش رهنمايی می کرد. شهزاده با درک شخصيت آزادمنش وی ، ازقطع تحصيلاتش متأثر گرديده و حاضرشد از جانب دولت افغانستان تمام مخارج معياد متباقی تحصيلش را بپذيرد. او بعد از ختم تحصيل و اقامت 9 ساله در انگلستان در زمان عبدالرحمن خان برای تکميل مبارزات آيندهً خويش ، عازم وطن گرديد. قبل ازسفر بصوب افغانستان ، انگليس ها کوشش زياد نمودند تا با پيشنهاد های معاش بلند ، جاه و مقام او را از اهداف و مرام هايش منصرف سازند و درمستعمرهً هند بريتانوی از وی استفاده نمايند. اما او تمام خواستهای انگليس را پشت پا زده و در نهاد خود قسم خورد که نه تنها افغانستان را بلکه هند را نيز از سلطه آنها رهايی خواهد بخشيد. چنانچه بعدها ، آزادی خواهان هند چون گاندی وديگرمترقيون از انديشه های وی الهام می گرفتند. مقالات و مضامين او در اخبار ملی هند چاپ و نشر ميگرديد. حتی اين فعاليت ژورنالستی خويش را در درون زندان نيز ادامه داد و در جد و جهد خويش آرام نه نشست. هنگام سفرش از لندن تا کابل اشعار شيرين و پر نشاط سروده است که آن همه آرزوهای نيک و درد پنهان نهفته او را که سرشار از عشق وطن است ، بيان و ترسيم ميکند. مگروای برحال اين ملت که يکی از بهترين فرزندان مبارز خويش را ناشناخته و ناديده ميگيرد. داکتر عبدالغنی و يارانش قربانی استبداد دورهً حبيب الله بوده و از جمله قهرمانان ملی استقلال افغانستان محسوب ميشوند و نبايد خدمات برجسته اين دانشمند و متفکر بزرگ در جنبش مشروطيت ، معارف و استقلال افغانستان را فراموش کرد. مرحوم داکتر عبدالغنی 79 سال زندگی کرد ( 1864 ـ1943 ) و در خانه اجدادی ، مسکن آبايی خويش چشم از جهان پوشيد. روح وروانش شاد باشد .

آیا تیمور واقعا لنگ بوده،؟

تیمور برخلاف اسکندر، عضو خاندان سلطنتی نبود و پیشینه خانوادگی ساده‌ای داشت. به علاوه، برخلاف چنگیز، او قومی را تحت فرمان خود نداشت که بتواند آنها را به فتوحات نظامی رهنمون شود، بلکه مجبور بود از مجموعه‌ای از اقوام و ملیت‌های مختلف و اغلب سرکش، ارتشی موفق بسازد.

زمانی که در سال ۱۴۰۲ میلادی، تیمور در میدان نبرد با بایزید اول، سلطان عثمانی، روبرو شد، سربازانی را از سراسر امپراتوری خود در اختیار داشت: از ارمنستان گرفته تا افغانستان و از سمرقند تا سیبریغلبه بر چنین کاستی‌هایی که برای خودشان نقاط ضعف به شمار می‌روند، به‌خودی خود مساله بزرگی بود. اما نکته به‌مراتب شگفت‌انگیزتر این است که سمت راست بدن تیمور دچار معلولیتی جدی بود.

در هنگام تولد، نام او را تیمور گذاشتند که به معنای آهن است.

اما بعد از اینکه در جوانی دست و پای چپش به شدت آسیب دید، در زبان فارسی به او لقب "لنگ" دادند. نام‌هایی که او در غرب به آنها خوانده می‌شود نیز با تغییری جزئی در همین نام و لقب فارسی به‌وجود آمده‌اند.

قبر تیمور در آرامگاه "گور امیر" در سمرقند قرار دارد.

در دورانی که مهارت‌های جنگی پیش‌ شرط لازم برای رسیدن به قدرت سیاسی بود، چنین معلولیت شدیدی برای بیشتر افراد ضربه‌ای خردکننده استاحتمالا تیمور هم در جوانی با این ضرب‌المثل محلی آشنا بود که می‌گوید: "تنها دستی که توان نگه داشتن شمشیر دارد، می‌تواند کوپال حکومت را به دست گیرد"

بدون شک، پیشرفت و ترقی در جهان بی‌رحم آن زمان بدون سرآمد بودن در مبارزه تن به تن و تیراندازی ممکن نبود

منابع تاریخی هم تردیدی درباره معلولیت تیمور باقی نمی‌گذارند، اما در مورد اینکه این معلولیت دقیقا چطور ایجاد شده، هنوز تردیدهایی وجود دارد. احتمالا این اتفاق در سال ۱۳۶۳ میلادی افتاده است. یعنی زمانی که تیمور در خدمت خان سیستان در جنوبغربی افغانستان کنونی بود

ابن عربشاه، وقایع‌نگار قرن پانزدهم میلادی که البته موضع بسیار خصمانه‌ای نسبت به تیمور دارد، می‌گوید که یک چوپان هشیار متوجه شد تیمور در اطراف گله گوسفندانش پرسه می‌زند. پس با یک تیر شانه‌اش را هدف قرار داد و تیر دیگری را هم به نشیمنگاه او زد.

او می‌نویسد: "نقص عضو هم به فقر او (تیمور) اضافه شد و ایراد دیگری به شرارت واگر سعی کنید بزرگ‌ترین فاتحان تاریخ را به یاد بیاورید، به احتمال زیاد فورا نام چنگیزخان و اسکندر مقدونی به ذهنتان می‌رسد. اما اگر اهل آسیای مرکزی یا فراتر از آن، جهان اسلام نباشید، بعید است از تیمور لنگ یادی کنید.این جنگجوی تاتار که در سال ۱۳۳۶ میلادی، در نزدیکی سمرقند در ازبکستان امروزی به‌دنیا آمد، از برخی جهات شاه مقدونی و جنگجوی مغول را تحت‌الشعاع خود قرار دادتیمور گورکانی که بعضا به نام تیمور لنگ خوانده می‌شود، در قرن چهاردهم میلادی از گمنامی سر برآورد و به فاتح ملت‌ها تبدیل شد.

او از سر دشمنانش مناره‌ها ساختآنطور که جاستین ماروزی می‌نویسد، در دورانی که توانایی جسمی اهمیت زیادی داشت، انجام چنین فتوحاتی کار بزرگی است

خشم جنون‌آمیز او علاوه گردید"

روی گونزالس کلاویخو، سفیر اسپانیا که در سال ۱۴۰۴ میلادی به سمرقند رفت، ثبت کرده است که در درگیری تیمور با گروه بزرگی از سواران سیستانی که عده زیادی از سربازان او را کشتند، چه گذشته است.

او می‌نویسد: "آنها خود او را هم از اسب انداختند و پای راستش را زخمی کردند. او بر اثر این جراحت، تا پایان عمر لنگ می‌زد؛ دست راستش هم مجروح شده بود و انگشت کوچک و انگشت کناری آن را از دست داده بود"

در سال ۱۹۴۱ میلادی در اتحاد جماهیر شوروی، یک گروه باستان‌شناس تحت هدایت میخائیل گراسیموف برای نبش قبر تیمور وارد عمل شد و به مقبره زیبای او در سمرقند رفت

اعضای تیم دریافتند که تیمور واقعا لنگ بوده، هیکلی تنومند و حدود ۱۷۰ سانتیمتر قد داشته است؛ پای راستش در محل تلاقی استخوان ران و کاسه زانو آسیب دیده بود و در نتیجه، پای راستش از پای چپ کوتاه‌تر بوده است. دلیل پسوند تحقیرآمیز "لنگ" در نام او هم همین موضوع است.

تیمور احتمالا موقع راه رفتن پای راستش را می‌کشید و شانه چپش به‌شکلی غیرطبیعی بالاتر از شانه راستش بوده است. جراحات دیگری هم در دست و آرنج راستش دیده شد.

لنگ بودن تیمور به دشمنان او از جمله امپراتوران عثمانی و حاکمان بغداد و دمشق بهانه خوبی می‌داده است تا به ریشخندش بگیرند. اما مسخره کردن او، از شکست دادنش در میدان جنگ آسان‌تر بود.

حتی ابن عربشاه، که سرسخت‌ترین منتقد تیمور است، قبول دارد که او "قدرت و شجاعت زیادی داشت" و رهبری "جسور و دلاور" بود که "ترس توأم با احترام و فرمانبری" را در دل دیگران می‌انداختاز میان نوشته‌های ادوارد گیبن، تاریخدان بزرگ قرن هجدهم، می‌توان حس کرد که او به تیمور علاقه دارد.

او که معتقد است نبوغ نظامی تیمور هرگز آنقدر که باید، مورد تحسین مورخان قرار نگرفته است، می‌نویسد: "مردمانی که از او شکست خوردند، به شکلی فرومایه و در عین حال تاثیرگذار از او انتقام گرفتند؛ با افسانه‌هایی مملو از تهمت درباره تولد، شخصیت و حتی نام تیمور"با این حال، او اضافه می‌کند: "همین که یک دهقان توانست بر سرتاسر آسیا حکومت کند، نشاندهنده شایستگی بیشتر اوست و نه مایه تحقیرش. لنگ بودنش هم نمی‌تواند مایه سرزنش و ملامت باشد، مگر اینکه قرار باشد به خاطر یک نقص عضو طبیعی، و حتیشاید شرافتمندانه، خجالت بکشد"تیمور در هنگام مرگش در سال ۱۴۰۲ میلادی، در راه جنگ با امپراتور چین از سلسله مینگ بود.

او بعد از ۳۵ سال جنگ‌های پیاپی، همچنان در میدان نبرد بی‌شکست مانده بود.

نمونه‌های تاریخی نادری وجود دارند که مردی توانسته باشد به این آسانی بر معلولیت جسمی خود غلبه کند، اما صدها هزار نفر از سکنه آسیا که به‌شکل بی‌رحمانه‌ای قتل‌عام و سربریده شدند، به بهای جانشان این موضوع را دریافتند

 

جاستین ماروزی نویسنده کتاب "تیمورلنگ: شمشیر اسلام، فاتح جهان" است.