هر چه امشب فکر کردم طبع شعرم وا نشد

مصرع اول بگفتم دومی پیدا نشد

بر در ذهنم نمیدانم کسی قفلی زده

هر چه من در را زدم این در برایم وا نشد

قافیه تنگ آمده شعرم نشد کامل شود

هر چه گشتم دفترم را، قافیه پیدا نشد

تا که آمد یاد تو ، شعر و غزل ها آمدند

بیت ها آمد چه سود اما، قلم پیدا نشد

این همه مصراع و بیت و قافیه آمد ولی

 

قطره قطره جمع گشت و وانگهی دریا نشد

 

پشيمانم...

به چشمت مؤمنم اما از ايمانم پشيمانم 
از ايمانى كه ميگيرد گريبانم پشيمانم 

اسير عشق بودم آرزويم بود آزادى
و حالا كه رها از بند زندانم پشيمانم

برايت سوختم كمتر شدم هر روز از قبلم
از اينكه مثل شمعى رو به پايانم پشيمانم

نگاهم كن چه مى بينى در اين آيينه ی عبرت ؟ 
نه پيروزم ،نه مغرورم ،نه خندانم، پشيمانم

صبورى كردم و گفتم كه روزى باز مى آيى
به زودى مى رسد آن روز و مى دانم پشيمانم

چه كارى بد تر از تكرار اقرار پشيمانى 
پشيمانم پشيمانم پشيمانم پشيمانم...

پریا فهیمی

چرخش مهر

هر کجا منظرۀ روی تو در دیدن من 
هر نوا نغمه ی عشق ِ تو پسندیدن من 
من و اسباب فراچیدن ِ آن سایه ی مهر 
تو سبب گشتی به هرگریه و خندیدن من
بی تو در پرسش من نیست سؤالی مطرح
قدمی باز گشا گاهی به پرسیدن ِ من 
تو سزاوار به لطفی و نگهدار به مهر
تو فقط واژه ی عشقی بنوازیدن ِ من 
تو مرادی و مگر هرکه نه لایق به مرید
تو فرآورده ی احسان ِ پرستیدن من 
غم ِ دنیا چه کنم زآنکه غم ِ تُست مرا 
اشک ِ یا قوتی و مرجانی بشد چیدن ِ من
عشق تو نغمه سُرائیست به آوای ِ جهان 
مهر ِ تو چرخ زند بابت ِ رقصیدن ِ من 
جذبه ای شوق لقای ِ تو به دل موج زنان 
لرزه ای عشق صفای تو به چرخیدن ِ من
شی ِ بیجان چه بداند گهی از مستی ِ عشق
می ِ عرفان چه بجوش است به نوشیدن من 
من خطا کار به هر مرحله ی کار سپهر 
تو به هر حالتی آماده ی بخشیدن ِ من 
مختصر عشق بود حال همایون بجهان
محتسب قال زنان گشته به رنجیدن ِ من

 

سید همایون شاه "عالمی
دهم نوامبر دوهزارو هفدهم میلادی

 فریاد میخواهم

اسیرم در سکوت شب، بیا اقرار شو در من!
که از این خواب می‌ترسم، بیا بیدار شو در من!

 

از این تنها نفس‌کَش در وجود خویش بیزارم
همه فریاد می‌‌خواهم، همه گفتار شو در من!

 

قفس را طرح دیگر ریختند و وسعتش دادند
از این دیوارها بگذر، بیا هموار شو در من!

 

بگیر از من، من امروز را – شرمنده‌گی‌ام را-
طلوع صبح فردا را، شکوه پار شو در من

 

حقیقت در گلوی حضرت منصور جامانده
اناالحق سر بده و تا به پای دار شو در من

 

سر خم را نمی‌خواهم، کلاه کج به من آور
به پا برخیز هندوکش، بیا تکرار شو در من!

 

نجیب بارور

صائب تبریزی 

چه خیال است که دیوانه و شیدا نشویم؟

بوی مشکیم، محال است که رسوا نشویم

عشق ما را پی کاری به جهان آورده است

ادب این است که مشغول تماشا نشویم

پرده راز بود حرف دلیرانه زدن

با تو گستاخ ازانیم که رسوا نشویم

خون بر هم زدن اوقات بزرگان هدرست

بی حجابانه چو سیلاب به دریا نشویم

عیش ما چون سر ناخن به گشاد گره است

تا نیفتد به گره کار کسی، وا نشویم!

پای پر آبله باشد صدف بحر سراب

بهتر آن است پی عشوه دنیا نشویم

این غزل آن غزل خواجه نظیری است که گفت

 

تا سر شیشه می وا نشود وانشویم

 

باران که شدی مپرس این خانه ی کیست

سقف حرم و مسجد و میخانه یکی ست

باران که شدی پیاله ها را نشمار

جام و قدح و کاسه و پیمانه یکی ست

باران! تو که از پیش خدا می آیی

توضیح بده عاقل و فرزانه یکی ست

بر درگه او چون که بیفتند به خاک

شیر و شتر و رستم و موریانه یکی ست

با سوره ی دل اگر خدا را خواندی

حمد و فلق و نعره ی مستانه یکی ست

این بی خردان، خویش خدا می دانند

اینجا سند و قصه و افسانه یکی ست

این بی خردان، خویش خدا می دانند

اینجا سند و قصه و افسانه یکی ست

از قدرت حق هرچه گرفتند به کار

در خلقت تو و بال پروانه یکی ست

گر درک کنی خودت خدا می بینی

درکش نکنی کعبه و بتخانه یکی ست

 

( شاعر:مولانا)

فاضل نظری

راحت بخواب ای شهر، آن دیوانه مرده است

در پیله ی ابریشم اش پروانه مرده ست

در تُنگ ، دیگر شور دریا غوطه ور نیست

آن ماهی دلتنگ ، خوشبختانه مرده ست

یک عمر زیر پا ، لگد کردند او را

اکنون که میگیرند روی شانه مرده ست

گنجشک ها ! از شانه هایم برنخیزید

روزی درختی زیر این ویرانه مرده ست

دیگر نخواهد شد کسی مهمان آتش

آن شمع را خاموش کن ، پروانه مرده ست

 

ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﺑﯿﻤﻌﺮﻓﺖ ' ﻣﻌﻨﺎ ﻣﮑﻦ

ﺯﺭ ﻧﺪﺍﺭﯼ ﻣﺸﺖ ﺧﻮﺩﺭﺍ ﻭﺍ ﻣﮑﻦ

ﮔﺮ ﻧﺪﺍﺭﯼ ﺩﺍﻧﺶ ﺗﺮﮐﯿﺐ ﺭﻧﮓ

ﺑﯿﻦ ﮔﻠﻬﺎ ﺯﺷﺖ ﯾﺎ ﺯﯾﺒﺎ ﻣﮑﻦ...

ﺧﻮﺏ ﺩﯾﺪﻥ ﺷﺮﻁ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺑﻮﺩﻥ ﺍﺳﺖ،

ﻋﯿﺐ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻭ ﺁﻥ ﭘﯿﺪﺍ ﻣﮑﻦ...

ﺩﻝ ﺷﻮﺩ ﺭﻭﺷﻦ ﺯ ﺷﻤﻊ ﺍﻋﺘﺮﺍﻑ،

ﺑﺎ ﮐﺲ ﺍَﺭ ﺑﺪ ﮐﺮﺩﻩﺍﯼ، ﺣﺎﺷﺎ ﻣﮑﻦ...

ﺍﯼ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻟﺮﺯﯾﺪﻥ ﺩﻝ ﺁﮔﻬﯽ،

ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺭﺍ ﻫﯿﭻ ﺟﺎ ﺭﺳﻮﺍ ﻣﮑﻦ...

ﺯﺭ ﺑﺪﺳﺖ ﻃﻔﻞ ﺩﺍﺩﻥ ﺍﺑﻠﻬﯿﺴﺖ،

ﺍﺷﮏ ﺭﺍ ﻧﺬﺭ ﻏﻢ ﺩﻧﯿﺎ ﻣﮑﻦ...

ﭘﯿﺮﻭ ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ ﯾﺎ ﺁﺋﯿﻨﻪ ﺑﺎﺵ،

ﻫﺮﭼﻪ ﻋﺮﯾﺎﻥ ﺩﯾﺪﻩﺍﯼ، ﺍﻓﺸﺎ ﻣﮑﻦ...