بیا تا همصدا گردیم، صدا دیوار می سازد
صدای ما جهان خفته را بیدار می سازد

بیا دستم بگیر اینجا و من دست تو می گیرم
شب است و گرگ گشنه حمله ی بسیار می سازد

بیا از خواب برخیزیم کنون یک چاره یی سازیم
که فردا تیر دشمن خانه را آوار می سازد

بیا اینجا بفهمانیم که رمه کار چوپان است
و پای خانه ی ما را فقط معمار می سازد

ع.ساحل

شده ام عاشق تو، وای که حالا چه کنم ؟
مانده ام در طلبت عرق تمنا چه کنم ؟
گفته بودی که رعایت کنم آن حد و حدود
من پذیرفتم و حالا نشد اما ، چه کنم ؟
تو پر از خاطره ای ، داشنت حق منست
بادل من تو بگو حق خودم را چه کنم ؟
دل من هر نفس ولحظه فقط با یادت 
میشود شاعر و دیوانه وشیدا چه کنم ؟
همه را از دل من عشق تو بیرون کرد ،
مانده یی دردلم اما تک و تنها چه کنم ؟
مسپارمت بتو این دغه دغه ها را، اما
تو نباشی تو بگو با غم دنیا چه کنم ؟
خسته ام جز تو دگر از همه چیز وهمه کس
تو بگو بادل افسرده و لب ریز تمنا چه کنم؟

هر چه امشب فکر کردم طبع شعرم وا نشد

مصرع اول بگفتم دومی پیدا نشد

بر در ذهنم نمیدانم کسی قفلی زده

هر چه من در را زدم این در برایم وا نشد

قافیه تنگ آمده شعرم نشد کامل شود

هر چه گشتم دفترم را، قافیه پیدا نشد

تا که آمد یاد تو ، شعر و غزل ها آمدند

بیت ها آمد چه سود اما، قلم پیدا نشد

این همه مصراع و بیت و قافیه آمد ولی

قطره قطره جمع گشت و وانگهی دریا نشد

 كى فراموش شود ، كابل ويرانك ما
جاده و شهرنو و آن پل لرزانك ما
با رفيقان شب مهتاب ز يادم نرود
تا و بالا شدن تپه پغمانك ما
دلم از بى وطنى، پشت خودم مى سوزد
كه چه بازيچه شده ، خاك غريبانك ما
حرص دنيا چقدر خاطره ها داد به باد
چشن آزادي و شب هاى چراغانك ما
خوش هـوا بود به آن شاعر حماسه سرا
تخت رستم به سر كوه سمنگانك ما 
ما به اين مردم دنياى گرسنه چه كنيم
دست هر دزد فتاده به ، گريبانك ما
با يكى كأسه شوربا و دو سه نان فطير
هرچه ميشد بخدا ، عزت مهمانك ما
ياد لاندى پلو و قصه و افسانه بخير
پته صندلى و كيف زمستانك ما
نمك خوان وطن ، ديده شان كور كند
چه بگويم كه شكستند نمكدانك ما
فارغ از كينه واز عقده وازدردوالم
چقدر لطف و صفا بود، به دورانك ما
هردم از كوه خرابات صدا بود بلند
از همه نغمه سرايان غزلخوانك ما 
دشمنان خاك مرا زيروزبر كرد , ولى
يك دل دوست نيآمد به پرسانك ما
ميله هاي گل نارنج ، زيادم نرود
ساز و آواز ، بر گوشه لغمانك ما
موتر و بايسكل و اسپ و كراچى همه سو
چه جمع جوش ، به بازار خيابانك ما
فرش از لإله وگل بود ز خيرات بهار
كوه گك و دره گك و دشت و بيابانك ما
ميله بود به هر باغ و به هر عيد و برات
قرغه و بابر و استالف و پروانك ما
من ندانم كه در آن آتش بيدادچه سوخت
خانه و كوچه و پسكوچه و دالانك ما
سخن از خامه كهزاد به افسانه كشيد
غزلش غوره بدل ماند ، به ديوانك ما

 

شعر از: استاد يوسف كهزاد
دكلمه: ميترا كهزاد

بی حیا
این غم بی حیا مرا باز رها نمی کند
از من و ناله های من هیچ حیا نمی کند
گشته ز ناله نای من خوشتر از گلوی نی
ناله اثرنمی دهد نای نوا نمی کند
رفته و میرود هنوز هر کی به هر کجا بُود
تکیه به زندگی مکن عمر وفا نمی کند
گفت هم نی آه تورا گریه ز چیست گفتمش
آنچه که اشک می کند آب بقا نمی کن
 

خواهم چو راز پنهان، از من اثر نباشد
تا از نبود و بودم، کس را خبر نباشد
خواهم که آتش افتد، در شهر آشنایی
وز ننگ آشنایان، بر جا اثر نباشد
گوری بده، خدایا! زندان پیکر من
تا از بهانه جویی، دل دربدر نباشد
پایم چو پایه رز، یارب شکسته بهتر
تا از حریم خویشم، بیرون گذر نباشد
پیمانه تنم را، بشکن که بر لب من
لب های باده نوشان، شب تا سحر نباشد
چون موج از آن سزایم این سرشکستگی شد
کز صخره های تهمت، دل را حذر نباشد
در شام غم که گردد، همراز و همدم من؟
اشکم اگر نریزد، آهم اگر نباشد
سیمین! منال کاینجا، چون شاخ گل نروید
چون دانه هر که چندی خاکش به سر نباشد.

 

سیمین بهبهانی

عاشق شدم و عشق مرا سر برید و رفت 

ماهی شد و به ساحل قلبم تپید و رفت 
صبحی شدم که عاشق من گشت مرد شب
دستش رسید جامه ز من بر کشید و رفت 
سازی شدم که روح نوازنده گی کنم
هر رهگذر ز راه نوایم شنید و رفت 
شعری شدم که شاعر من بود عاشقم
چون عنکبوت رشته به دورم تنید و رفت 
کوهی شدم ز هیبت من تیشه میشکست 
درزم نمود و سنگ ز جسمم برید و رفت
ابری شدم که تازه کنم جان خاک را 
هر قطره بی دریغ ز دستم چکید و رفت 
بحری شدم که موج من از سر گذشته بود 
طوفان بدید موج من ارزان، خرید و رفت 
قلبی شدم که گرم کنم جسم سرد را 
خونی به روح تشنه من هم دوید و رفت 
از بس شمیم عشق مرا در برش فشرد 
پروانه بیقرار ز برگم پرید و رفت .

پشيمانم...

به چشمت مؤمنم اما از ايمانم پشيمانم 
از ايمانى كه ميگيرد گريبانم پشيمانم 

اسير عشق بودم آرزويم بود آزادى
و حالا كه رها از بند زندانم پشيمانم

برايت سوختم كمتر شدم هر روز از قبلم
از اينكه مثل شمعى رو به پايانم پشيمانم

نگاهم كن چه مى بينى در اين آيينه ی عبرت ؟ 
نه پيروزم ،نه مغرورم ،نه خندانم، پشيمانم

صبورى كردم و گفتم كه روزى باز مى آيى
به زودى مى رسد آن روز و مى دانم پشيمانم

چه كارى بد تر از تكرار اقرار پشيمانى 
پشيمانم پشيمانم پشيمانم پشيمانم...
پریا فهیمی

عشق می‌ورزم فراوان با تو نی، با دیگری 
کار دل شاید شد آسان با تو نی، با دیگری

تا به پایان شلوغی‌ها نشینم منتظر
در کنار این خیابان با تو نی، با دیگری

بحث‌هایی داغ‌تر از بوسه پیرامونِ لب
می‌کنم پوشیده عنوان با تو نی، با دیگری

بر سرِ آینده‌ی اشک از نگاهِ چشمه‌سار
حرف خواهد داشت باران با تو نی، با دیگری

حالِ آه خویش را روشن کنم با جزئیات 
از زبانِ باد و طوفان با تو نی، با دیگری

بعدِ شک‌کردن به هر چیزِ تقدس‌آفرین 
ریزم از نو طرحِ ایمان با تو نی، با دیگری

عشقبازی را که با تو کردم از چندی شروع 
می‌برم خوش‌خوش به پایان باتو نی، با دیگری

ضیای رفعت/ از کتاب "رفتن؛ رسیدن نیست

الهی در کمند زن نیفتی

 وگر افتی بروز من نیفتی

 میان بر بسته چون خونخواره دشمن

 دلازاری بآزار دل من

  دلم از خوی او دمساز درد است

 زن بد خو بلای جان مرد است

 زنان چون آتشند از تندخویی

 زن و آتش ز یک جنسند گویی

 

 وفاداری مجوی از زن که بیجاست

 کزین بر بط نخیزد نغمه راست

 درون کعبه شوق دیر دارد

 سری با تو سری با غیر دارد

  جهان داور چو گیتی را بنا کرد

 پی ایجاد زن اندیشهها کرد

 

 جهانی را به هم آمیخت ایزد

  همه در قالب زن ریخت ایزد

 ندارد در جهان همتای دیگر

 به دنیا در بود دنیای دیگر

 ز طبع زن به غیر از شر چه خواهی ؟

 وزین موجود افسونگر چه خواهی ؟

 اگر زن نو گل باغ جهان است

 چرا چون خار سرتا پا زبان است ؟

 

 چه بودی گر سراپا گوش بودی

چرخش مهر

هر کجا منظرۀ روی تو در دیدن من 
هر نوا نغمه ی عشق ِ تو پسندیدن من 
من و اسباب فراچیدن ِ آن سایه ی مهر 
تو سبب گشتی به هرگریه و خندیدن من
بی تو در پرسش من نیست سؤالی مطرح
قدمی باز گشا گاهی به پرسیدن ِ من 
تو سزاوار به لطفی و نگهدار به مهر
تو فقط واژه ی عشقی بنوازیدن ِ من 
تو مرادی و مگر هرکه نه لایق به مرید
تو فرآورده ی احسان ِ پرستیدن من 
غم ِ دنیا چه کنم زآنکه غم ِ تُست مرا 
اشک ِ یا قوتی و مرجانی بشد چیدن ِ من
عشق تو نغمه سُرائیست به آوای ِ جهان 
مهر ِ تو چرخ زند بابت ِ رقصیدن ِ من 
جذبه ای شوق لقای ِ تو به دل موج زنان 
لرزه ای عشق صفای تو به چرخیدن ِ من
شی ِ بیجان چه بداند گهی از مستی ِ عشق
می ِ عرفان چه بجوش است به نوشیدن من 
من خطا کار به هر مرحله ی کار سپهر 
تو به هر حالتی آماده ی بخشیدن ِ من 
مختصر عشق بود حال همایون بجهان
محتسب قال زنان گشته به رنجیدن ِ من

 

سید همایون شاه "عالمی
دهم نوامبر دوهزارو هفدهم میلادی

 فریاد میخواهم

اسیرم در سکوت شب، بیا اقرار شو در من!
که از این خواب می‌ترسم، بیا بیدار شو در من!

 

از این تنها نفس‌کَش در وجود خویش بیزارم
همه فریاد می‌‌خواهم، همه گفتار شو در من!

 

قفس را طرح دیگر ریختند و وسعتش دادند
از این دیوارها بگذر، بیا هموار شو در من!

 

بگیر از من، من امروز را – شرمنده‌گی‌ام را-
طلوع صبح فردا را، شکوه پار شو در من

 

حقیقت در گلوی حضرت منصور جامانده
اناالحق سر بده و تا به پای دار شو در من

 

سر خم را نمی‌خواهم، کلاه کج به من آور
به پا برخیز هندوکش، بیا تکرار شو در من!

 

نجیب بارور

صائب تبریزی 

چه خیال است که دیوانه و شیدا نشویم؟

بوی مشکیم، محال است که رسوا نشویم

عشق ما را پی کاری به جهان آورده است

ادب این است که مشغول تماشا نشویم

پرده راز بود حرف دلیرانه زدن

با تو گستاخ ازانیم که رسوا نشویم

خون بر هم زدن اوقات بزرگان هدرست

بی حجابانه چو سیلاب به دریا نشویم

عیش ما چون سر ناخن به گشاد گره است

تا نیفتد به گره کار کسی، وا نشویم!

پای پر آبله باشد صدف بحر سراب

بهتر آن است پی عشوه دنیا نشویم

این غزل آن غزل خواجه نظیری است که گفت

 

تا سر شیشه می وا نشود وانشویم

 

باران که شدی مپرس این خانه ی کیست

سقف حرم و مسجد و میخانه یکی ست

باران که شدی پیاله ها را نشمار

جام و قدح و کاسه و پیمانه یکی ست

باران! تو که از پیش خدا می آیی

توضیح بده عاقل و فرزانه یکی ست

بر درگه او چون که بیفتند به خاک

شیر و شتر و رستم و موریانه یکی ست

با سوره ی دل اگر خدا را خواندی

حمد و فلق و نعره ی مستانه یکی ست

این بی خردان، خویش خدا می دانند

اینجا سند و قصه و افسانه یکی ست

این بی خردان، خویش خدا می دانند

اینجا سند و قصه و افسانه یکی ست

از قدرت حق هرچه گرفتند به کار

در خلقت تو و بال پروانه یکی ست

گر درک کنی خودت خدا می بینی

درکش نکنی کعبه و بتخانه یکی ست

 

( شاعر:مولانا)

فاضل نظری

راحت بخواب ای شهر، آن دیوانه مرده است

در پیله ی ابریشم اش پروانه مرده ست

در تُنگ ، دیگر شور دریا غوطه ور نیست

آن ماهی دلتنگ ، خوشبختانه مرده ست

یک عمر زیر پا ، لگد کردند او را

اکنون که میگیرند روی شانه مرده ست

گنجشک ها ! از شانه هایم برنخیزید

روزی درختی زیر این ویرانه مرده ست

دیگر نخواهد شد کسی مهمان آتش

آن شمع را خاموش کن ، پروانه مرده ست

 

ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﺑﯿﻤﻌﺮﻓﺖ ' ﻣﻌﻨﺎ ﻣﮑﻦ

ﺯﺭ ﻧﺪﺍﺭﯼ ﻣﺸﺖ ﺧﻮﺩﺭﺍ ﻭﺍ ﻣﮑﻦ

ﮔﺮ ﻧﺪﺍﺭﯼ ﺩﺍﻧﺶ ﺗﺮﮐﯿﺐ ﺭﻧﮓ

ﺑﯿﻦ ﮔﻠﻬﺎ ﺯﺷﺖ ﯾﺎ ﺯﯾﺒﺎ ﻣﮑﻦ...

ﺧﻮﺏ ﺩﯾﺪﻥ ﺷﺮﻁ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺑﻮﺩﻥ ﺍﺳﺖ،

ﻋﯿﺐ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻭ ﺁﻥ ﭘﯿﺪﺍ ﻣﮑﻦ...

ﺩﻝ ﺷﻮﺩ ﺭﻭﺷﻦ ﺯ ﺷﻤﻊ ﺍﻋﺘﺮﺍﻑ،

ﺑﺎ ﮐﺲ ﺍَﺭ ﺑﺪ ﮐﺮﺩﻩﺍﯼ، ﺣﺎﺷﺎ ﻣﮑﻦ...

ﺍﯼ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻟﺮﺯﯾﺪﻥ ﺩﻝ ﺁﮔﻬﯽ،

ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺭﺍ ﻫﯿﭻ ﺟﺎ ﺭﺳﻮﺍ ﻣﮑﻦ...

ﺯﺭ ﺑﺪﺳﺖ ﻃﻔﻞ ﺩﺍﺩﻥ ﺍﺑﻠﻬﯿﺴﺖ،

ﺍﺷﮏ ﺭﺍ ﻧﺬﺭ ﻏﻢ ﺩﻧﯿﺎ ﻣﮑﻦ...

ﭘﯿﺮﻭ ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ ﯾﺎ ﺁﺋﯿﻨﻪ ﺑﺎﺵ،

ﻫﺮﭼﻪ ﻋﺮﯾﺎﻥ ﺩﯾﺪﻩﺍﯼ، ﺍﻓﺸﺎ ﻣﮑﻦ...